برچسب: صداقت

معاهده‌ی ترکمنچای

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

نیم‌روز

یه دوستی داشتیم که به خانومش خیانت کرد. لو رفت. پیغام فرستاد به دختر ماجرا که فلانی فهمید.

هیچ وقت با یه آدم نابالغ وارد رابطه نشید. این رو به عنوان کسی که ندیدتتون و نمی‌شناستتون ازتون می‌خوام. آدم نابالغ در بازی کی خطاکاره، باقی مونده. هنوز زیر چهارسال سن داره و این ربطی به بزرگ شدن بیولوژِکش نداره. هنوز وقتی چیزی توی زندگی این آدم خراب می‌شه، دست و بالش می‌لرزه که بزرگترها دعواش کنن و این بزرگترها، می‌تونه زنش، همکاراش، جامعه یا هر کسی باشه. این آدم وقتی توی رابطه‌ای شکست می‌خوره یا کسی می‌فهمه رابطه‌ای داشته که نباید تجربه می‌کرده، سریعا تمام تقصیرها رو به گردن طرف مقابلش می‌ندازه و خودش فرار می‌کنه. در می‌ره و پناه می‌گیره. با انگشتش دیگری رو به عنوان مقصر نشون می‌ده. بعد صبر می‌کنه تا آب‌ها از آسیاب بیفته. برای همه توضیح میده که فلانی گولم زد. فلانی فلانی فلانی. من یه باکره‌ی مقدس بی‌تقصیر بودم قبل از اینکه فلانی بیاد.

جامعه‌ای که داریم توش زندگی می‌کنیم، جامعه‌ی مردسالاریه. هنوز همه زن رو ته فکرمون مایملک مرد و کمی پایین‌تر میدونیم. هنوز فکر می‌کنیم تن زن برای کشت سلول‌های جنسی مرد مهیا شده. مهم نیست کدوم کشور باشید و به چه زبونی صحبت کنیم. این هنوز فرهنگ غالب اکثر جهان باقی مونده. به انتخابات اخیر آمریکا نگاه کنید و ببینید اگر این پرونده‌ی جنسی برای طرف زن ماجرا بود، جهان چطور اجازه نمی‌داد این شخص کاندید بشه. فاجعه همینه. همین جهت‌گیری‌های کوچک همه‌ی ما.

آدم نابالغ هر چقدر که قبل و در حین رابطه جذاب به نظر برسه، اما وقت‌هایی که به نفعشه پشت قوانین پنهان میشه. وقت‌هایی که گند می‌زنه، جاخالی می‌ده و به سادگی می‌ذاره ترکش به شما بخوره. این شخص وقتی شاده با شما شریک می‌مونه و وقت غم و درد، فرار می‌کنه. چرا؟ چون ساده‌تره. هیچ انسانی دوست نداره در برابر سختی بمونه. هیچ کس دلش نمی‌خواد محکوم بشه. آدم نابالغ، شبیه یک بچه‌ی کوچکه. تقصیر رو به گردن همبازیش – شما – می‌اندازه و فرار می‌کنه. آدم نابالغ این وقت‌ها پشت تصاویر و درخواست‌ها و قضاوت‌های جامعه قایم میشه. پناه می‌گیره. این آدم بد کوفتیه.

اجازه بدین کلاهم رو به احترام تمام انسان‌هایی که فارغ از جنسیتشون، وقتی خرابکاری می‌کنن سهم خودشون رو پرداخت می‌کنن بردارم. من به درستی و غلطی خیانت اینجا کاری ندارم. به چگونگی رفتار بعد از خیانت دارم فکر می‌کنم. کسی که تعهدش رو زیر پا می‌ذاره بیش از طرف مقابل مسئوله. اگر شما زن هستید و شما در رابطه‌اید و به دنبال یه روزنه برای تنفس، یا مجردید و آدم روبروتون به شخص دیگری متعهده، لطفا اینجا کمی محتاط تر برخورد کنین. آدمی رو پیدا کنید که چیزی بیشتر از یه جوجه خروس پر از هورمون باشه. آدمی رو بیابید که پشت شما بمونه. سخت نیست. شدنیه. وگرنه یک عمر دلتون باید بلرزه.

شیطنت خوش می‌گذره. حیفه بعد از دماغمون در بیاد.

بیگانه‌ای هرشب روی تخت

«همسر بیگانه من»

سحرگاه

خیلی کوچیک بودم که شنیدم میگه: من شبا که حوصله ندارم، بتادین می‌ریزم رو نوار بهداشتی و می‌گم پریودم.

دانشجوی لیسانس که بودم دوستی داشتم، سارا؛ با محمد نامی ازدواج کرده بود، هدیه تولد محمد رو با ذوق و کلی قلب قرمز و شکلات، پیک کرد شرکت محمد. بین دو تا کلاس کارهای حمل و نقل هدیه را مدیریت کرد، وسط کلاس موبایلش زنگ خورد و رفت بیرون و نیومد. کلاس تموم شد، من وسایلش را جمع کردم. بهش زنگ زدم، پشت تلفن، های های گریه می‌کرد… تو تریای دانشکده نشسته بود… به محض رسیدن هدیه که تحویل منشی (که چند وقت بعد روی تخت سارا و محمد، سارا برای اولین و آخرین بار دیدش) داده شده بود، محمد زنگ زده بود و فحش و ناسزا که این لوس بازی‌ها چیه؟… سارا از اون روز تریا به بعد، چه وقتی با من بیرون بود، چه وقتی که خوابگاه می‌اومد، جوابش به تلفن محمد یه اس ام اس بود: «سر کلاسم»… از حلقه‌اش هم دیگه استفاده نمی‌کرد، همکلاسی ارمنی‌مون که نوازنده ویلون هم بود به سارا پیشنهاد دوستی داد… سارا گفت: بهش نمی‌گم شوهر دارم…

با خانمی تو قطاردوست شدم که بیست روز رفته بود مسافرت و حالا داشت برمی‌‌گشت خونه‌ش. وقتی نزدیک ایستگاه پایانی رسیدیم، حلقه‌اش را از جیب شلوارش درآورد و گفت: بابام داره میاد دنبالم، حلقه‌ام رو دستم کنم و دختر خوبی بشم! بعد خندید و گفت: شوهرم همسن بابامه! منم دوست ندارم وقتی نیست حلقه داشته باشم…

رفته بودم شوش ظرف بخرم، خسته و کوفته و گیج و گول از این همه تنوع، نشستم روی صندلی‌های وسط خیابون… متوجه شدم که دوتا خانم میانسال و یک دختر جوون دارند صحبت می‌کنند، ناگهان آقایی از راه رسید، از اینکه خانم‌ها رو گم کرده عصبانی بود، یکی از خانم‌های میانسال گفت: حاج آقا! قابلمه‌ها شد، چهار میلیون… دو میلیون شما داده بودین، دو میلیون هم از کارت (به خانم میانسال دیگری اشاره می‌کند) کشیدم… حاج آقا سرخ و سفید شد و کارت رو با کلی شرمندگی گرفت که بره دو میلیون رو کارت به کارت کنه. خانم میانسال با خنده به دختر جوون میگه: یاد بگیر! این جوری باید از شوهرت پول بگیری، اون فاکتور یک و هشصدی رو هم بده به من… فاکتور رو پاره می‌کنه و می‌ندازه تو سطل زباله…

من دقیقا نمی‌دونم چرا و چگونه همسرِ فردی بیگانه می‌شه. اما مشاهداتم میگه این فرآیند یک چرخه است: بیگانگی، دروغگویی، پنهانکاری، استرس پنهانکاری، ترس و بیگانگی. این چرخه هر دوطرف رو درگیر می‌کنه و شاید اغراق نباشه اگه بگم کل روابط دو نفر رو تحت تاثیر قرار میده. شاید منطقی این باشه که به محض اینکه متوجه شدیم درگیر این چرخه شدیم به هر شیوه‌ای شده خودمون را از چرخه بیرون بیاریم.