برچسب: زندگی

چشم‌ها را باید شست

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

غروب

وقتی یکی از بچه‌های گروه این موضوع رو برای نوشتن ارائه داد، گیج شدم. از نظر من آشنایی آشنایی بود و رابطه رابطه، بین آشنایی و رابطه هم هیچ چیز دیگه‌ای نبود. یعنی خب با یکی دوست می‌شدی و ممکن بود از هم خوشتون بیاد و وارد رابطه بشین که بهتون می‌گفتن دوست دختر دوست پسر و ممکن بود منجر به ازدواج بشه یا نشه. اما دوستمون می‌گفت به جز ازدواج و دوست دختر- دوست پسری و آشنایی، یه اتفاق دیگه هم هست که ما توی فرهنگمون تعریفش نکردیم و ازمون می‌خواست راجع به اون بنویسیم. من اول توی ذهنم پای رابطه جنسی رو وسط کشیدم و گفتم شاید ربطش به بود و نبود این جور قضایا باشه، بعد دیدم هیچ ربطی نداره. بعضیا دوست دختر و دوست پسر نشده کار رو به اتاق خواب می‌کشونن و ممکنه بعد از یه بار با هم بودن همه چیز رو برای همیشه تموم کنن، بعضی هم تا به ازدواج نرسن وارد رابطه جنسی نمی‌شن. پس رابطه جنسی نمی‌تونست این وسط نقش تعیین‌کننده‌ای داشته باشه.

اولین راه‌ حلی که به نظرم رسید پیدا کردن معادل انگلیسی رابطه داشتن و آشنایی بود. بعد از یکی که توی فرهنگ غربی بزرگ شده بود پرسیدم به جز اینا دیگه چی هست. میون کلمه‌هایی که ردیف کرد و معادل‌هایی که من براشون داشتم، یکی بود که نتونستم درست معنیش کنم، ترجمه فرهنگ لغت هم حق مطلب رو نمی‌رسوند. کلمه این بود: Dating، دیت کردن، دوستیابی، که در واقع یه فاصله زمانی بود بین وقتی که رابطه از حالت آشنایی و دوستی صرف خارج می‌شد و شما برای شناختن کسی زمان می‌ذاشتین، اما هنوز تو مرحله‌ای نبودین که مطمئن باشین این شخص همونیه که می‌خواین باهاش بمونین. دومین کاری که کردم پیدا کردن تفاوت Dating و Relationship بود. بازم دست به دامان فرهنگ غربی شدم و در نهایت به تعریفی رسیدم که در فرهنگ ما شناخته شده و بسیار قابل احترام بود: تعهد، توی رابطه ما متعهد بودیم اما توی اون کلمه تعریف‌نشده، Dating تعهدی وجود نداشت. شما می‌تونستین چندین نفر رو طی روزهای هفته ملاقات کنین، باهاشون بیرون برین، غذا بخورین، حتی اگه دلتون خواست رابطه جنسی داشته باشین و تا وقتی که از آدمتون مطمئن نشدین به این روال ادامه بدین. اما به محض اینکه ارتباط حالت جدی‎تری پیدا می‌کرد و به اطمینان نسبی می‌رسید و طرفین با هم قول و قراری می‌ذاشتن، اسمش میشد رابطه، Relationship… اونوقت سایر روابط یا قطع می‌شد یا به سطح یه دوستی ساده تقلیل پیدا می‌کرد، طرفین از نظر جنسی، فکری و احساسی به هم وفادار می‌موندن و هر کاری خارج از این چهارچوب، بدون توافق، اسمش خیانت بود. دقیقا یه چیزی مثل ازدواج، بدون ثبت.

تکلیف من ایرانی با رابطه‌ی توام با تعهد روشن بود، حتی می‌تونستم دوستی ساده بین دختر و پسر رو بفهمم، اما وقتی خواستم دیت کردن رو توی ذهنم جا بندازم به این نتیجه رسیدم این مرحله توی فرهنگ ما مترادف شده با هرز بودن. مثلا میگن فلانی با خیلی‌ها بیرون میره، یا با همه می‌خوابه، یا معلوم نیست بلاخره با کیه… لبه تیز تیغ هم طبق معمول بیشتر طرف زنه، یعنی اگه با همه بیرون رفتن یه پسری تعبیر می‌شد به دون ژوان بودن و باحال بودنش، دختر یا زن قطعا خراب، هرز و فلان‌کاره بود که به یه نفر قناعت نمی‌کرد، و طبعا اگه زنی وارد رابطه‌های این چنینی می‌شد برای فرار از انگ و آزار جامعه مجبور به پنهانکاری بود. بنابراین برخورد جامعه یا سکوت و نادیده گرفتن و سرپوش گذاشتن بود، یا رسوا کردن و از آبرو انداختن و نفی کردن. با این وضعیت چندان هم غریب نبود چرا در برخورد با موضوع گیج شده بودم.

من با این تربیت بزرگ شدم، هیچ تجربه شخصی ازش ندارم. اما اگه دیگرانی هستن که همزمان با چند نفر رابطه داشتن تا بتونن آدم مناسبشون رو بشناسن و اون رو از میون بقیه انتخاب کنن، لطفا بدون دلهره در موردش بنویسن، حتی اگه با همه اونها رابطه جنسی داشتن. به نظرم این باعث می‌شه کلمات و معناها بعد از یه مدتی صیقل پیدا بخورن و با مفهوم درست توی فرهنگ ما جا بیفتن. لطفا نگین نداریم… حتما هست.

حالا دیگه وقتشه ما یه جور دیگه به دنیا نگاه کنیم.

لذت مادر بودن

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

بعد از ظهر

راستش هیچی. اتفاق خاصی نمی‌افته. البته هر وقت به مرگ فکر کردم ازش مهلت خواستم که کاش صبر کنی بچه‌هام بزرگ بشن بعد. مرگ یکی از والدین در سنین پایین خیلی دردناکه و گاهی آسیب به آینده‌ی بچه می‌زنه ولی در‌واقع زندگی ادامه داره. بچه بزرگ میشه بالاخره.

من اگه به مرگ فکر کنم که بیشتر ترجیح میدم فکر نکنم به این فکر میکنم که بعد از مرگم چی به سر همسرم میاد. اگه زود بمیرم چی به سر پدر و مادرم میاد. واقعیت اینکه بیشتر نگران اونا هستم تا بچه‌هام. البته اگه بچه‌ها کوچیک‌تر بودن شاید بیشتر نگرانشون می‌شدم. آدم خودش رو به هر حال مهم می‌دونه توی زندگی بچه‌ش. مهم هم هست.

 یک بار یک بی‌شعوری چندین سال پیش اظهار فضل کرد و به همسرم گفت در آینده شما دچار مشکل جدی در فلان قسمت بدنتون می‌شین که البته با توجه به ژنی که در خانواده‌شون وجود داشت این مشکل انتهاش مرگ بود. و خب احمق جلوی بچه‌ها این رو گفت. حالا بعد چند سال یکی از بچه‌ها از همسرم پرسیده بابا تو کی قراره اون مشکل برات پیش بیاد؟ لعنت به آدمهای بی‌شعوری که دهنشون رو بی‌موقع باز میکنن. حالا باید این سؤال رو از بچه‌ها پرسید که بعد از مرگ والدینتون چی به سر شما میاد و بعد به تمام کابوس‌های چندین ساله‌شون گوش داد.

من فکر می‌کنم اونقدر که بچه‌ها نگران مرگ پدر و مادرشون هستند خود ما نگران مرگ و بی‌مادر و پدر شدن بچه‌هامون نیستیم. اصلاً برای چی باشیم؟ مرگ چیزی نیست که بشه پیش‌بینی کرد و کاری برای جلوگیری انجام داد. پس چرا بهش فکر کنیم و لحظاتی از زندگی رو بخاطرش خراب کنیم؟ مخصوصا که به احتمال زیاد برای بیشتر ما این اتفاق نمی‌افته که خیلی زود بمیریم و بچه‌هامون رو وقتی کوچیکن تنها بگذاریم.

 نه من خیلی به این موضوع فکر نکردم و نمی‌کنم. من حتی به بر عکسش هم فکر نمی‌کنم. به اینکه اگه یکی از بچه‌ها زودتر از ما بمیره. این کابوس وحشتناکیه که بدتر از اون برای هیچ پدر و مادری قابل تصور نیست. نه بهش فکر نمی‌کنم. راهش رو یاد گرفتم. ذهن خوشش میاد ما رو اذیت کنه و عذاب بده. و من خوشم نمیاد. من نمی‌خوام اذیت بشم و عذاب بکشم. تمام.

 

انگشت‌های گرم، چشم‌های روشن

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

مهمان هفته: روزبه علایی

با هزار جور مِن‌مِن ماشین رفیق را گرفتم به بهانه‌ى یک ساعت و هنوز نمی‌دانم دست کدام فرشته‌ای فرمان را طوری تاب داد که قبل بیرون آوردن ماشین از پارکینگ به صد در و دیوار نکوبیدم و افتادم توی خیابان اصلی. مسیر ده دقیقه یک ربعی، کش می‌آمد. به اندازه‌ى ده سال پانزده سال فکر و خاطره می‌آمد توی سرم. یک‌ریز بوق و چراغ می‌زدم و فحش می‌دادم. حواسم نبود چطور می‌رانم. ماشین هم قاطی کرده بود. جوش آورده بود. گاز می‌دادم و خلاص می‌کردم از صد و بیست تا که مثلا خنک شود کمی. خدا لعنتت کند حسین، خدا لعنتت کند با این همه تکه و کنایه و متلک سر گواهینامه‌ای که نمی‌گرفتم. نمی‌رسیدم. از طرفی نمی‌خواستم که برسم، نه که نخواهم، نیاز داشتم فکر کنم. آنجا چه اتفاقی افتاده بود؟ سه روز بود که جوابم را نمی‌داد. دلم داشت می‌ترکید از ترس. دلتنگی به جای خود، بی‌قراری به جای خود، آرزو و امید به جای خود. دلم اما داشت از ترس می‌ترکید. آنجا چه اتفاقی می‌افتاد؟ باید فلانی را می‌دیدم. هم مُسکن ترس بود، هم مأمن دل. اما حالا سه روز بود جواب تلفنم را نمی‌داد.

روز قبل برایش نامه‌ای نوشتم با یک بسته نان خامه‌ای فرستادم در خانه‌شان. کمی نرم شد، آرام هم. اما از قبل ظهر دوباره قاطی کرد. و من بیشتر از هر چیزی ترسیده بودم. حالا پشتِ فرمان مثل تکه گوشتی وسط ماهی‌تابه جلز و ولز می‌کردم و جیک نمی‌زدم. به جایش بوق می‌زدم، چراغ می‌زدم. به خودم فحش می‌دادم و می‌گفتم همه‌ى دنیا گفت نه. همه دنیا گفت نرو. همه‌ى دنیا می‌گفت تمامش کن لعنتی. اما من فقط گاز می‌دادم و روی صد و بیست تا وسط بلوار خلاص می‌کردم. می‌ترسیدم بلایی سر خودش بیاورد. بلا؟ چه بلایی؟ زندگی جفتمان سر تا پا بلا بود. یک وقتی، یعنی همان وقتی که هنوز بهمانی بود و فلانی نشده بود یک شب نشستیم تا خود صبح حرف زدیم. زندگی جفتمان کمپوت بدبختی بود، سرشار از مرگ، خودکشی، بیماری، حق‌خوری، افسردگی، دم‌خوری با هر چه آدم بی‌مایه و کم‌مایه. یک بار بهش گفتم فلانی دیده‌ای تا به حال از آسمان سنگ ببارد؟ گفت دیده‌ام. گفتم گه چی؟ دیده‌ای گه ببارد؟ گفت نه. گفتم معلوم است که ندیده‌ای. چون سالی یکی دو بار نهایتا می‌بارد و روی کره زمین فقط می‌افتد روی سر من. خندیدیم. خنده‌ى ما وسط بدبختی‌ نزدیکمان کرد.

بعضی وقت‌ها می‌چپیدیم توی خلوت سیاهی که اگر چه منطقا خودخواسته بود اما خودی از ما باقی نمانده بود که خواسته‌ای داشته باشد. حالا دو سال بعد از آن شب، وسط بلوار ماهان گاز می‌دادم و بوق می‌زدم. یک پیام بد فرستاد وسط راه که نزدیک بود بپیچم وسط جدول و هم ماشین رفیقم را به فنا بدهم هم خودم را. می‌گفت نیا. اگر بیایی خودم را می‌کشم. این جمله را که می‌دیدم، هر چه خون بود میان سیاهرگ‌ها و شاهرگ‌ها می‌دوید توی صورتم و پشت پلک‌هایم خانه می‌کرد. دست‌هایم می‌لرزید و تنم یخ می‌کرد. چه سرمایی می‌پیچید لای انگشت‌هام. چه حرارتی افتاده بود پشت چشم‌هام. تابستان بود. من دلم را خوش می‌کردم به این که این تابستان لعنتی تمام می‌شود. اگر چه بد تمام شد. توی همان تابستان هجوم گروهی از خواب‌ها، و میل اکید من یا گرانش هسته‌ی سیاهی من را به سمت خودش می‌خواند. دلایل دیگری هم بود که وقتی چیزهایی شکسته شد دیگر محلی از اعراب ندارند. پیامش راه را طولانی‌تر کرد: «نیا» و چیزی مثل برو سراغ همان رفیق‌های قدیمیت، همان که خوابش را می‌بینی، همان‌ها که بی‌قرارشان می‌شوی تب می‌کنی. نمی‌شنیدم، نمی‌دیدم. من یک نیا دیدم. و یک تهدید دهشتناک که من را می برد به یک اسفند وحشتناک، به لوله‌ای که می رفت در دهان، می‌رفت در دماغ می‌رفت در گلو. که هر چه می‌گفتی درش بیاورید، جواب فقط این بود: «صبر کنید». حالا من می‌رفتم که صبر کنم. بعد از شنیدن یک مشت بد و بیراه. حرف‌های بی‌ربط. کلماتی که قلبم را شکسته بودند.

رسیدم. از ماشین پیاده شدم. همه آن جا منتظرم بودند. به جز خودش. یک نفر گفت بیا بالا، مادرش هم می‌داند آمده‌ای. بیا بلکه یک جوری غائله را ختم کنی با دو کلمه. من کجای ماجرا بودم؟ من کجای غائله بودم؟ خواستم همان دم در زانو بزنم که نه، من نمی‌توانم. این کلمات، این پیام‌ها، این سه روز را ببینید! نمی‌توانم به خدا. تکه‌پاره‌ام. اما پشت همه‌ی این فکر ها، سوال‌ها، قدم بود. قدم برمی‌داشتم و به در نزدیک می‌شدم. چشم‌های گر گرفته انگشت‌های یخ‌زده را یاری نمی‌کردند. زنگ را نمی‌دیدم.

تلفنم زنگ خورد. گفت فلانی تو را از بالکن دیده، عصبانی شده گفته… . گوشی را ازش گرفت. موج کلمات خشمگین از پشت تلفن زخم می‌زدند. برو، نیا. خواهرش که بالا بود عذرخواهی کرد. ماشین را بردم عقب‌تر و نشستم به سبک روزهای بچگی دعا خواندن. خواهرش هم گفت برو. می‌خواستم بروم. همه می‌گفتند برو. دوست‌هام، تراپیستم، رفیقم، همه می‌گفتند برو. من اما رفته بودم برای صبر کردن. گفتم سه و نیم می‌روم. بعد گفتم چهار می روم. بعد گفتم چهار و نیم می‌روم. بعد گفتم پنج یک تلاش دیگری می‌کنم بعد می‌روم.

چه تابستانی بود. من می گفتم این گرمای وحشتناک هم دیگر تمام می‌شود. یک روزی می‌آید بین سفیدی برف راه می‌رویم و همه‌ى این‌ها را فراموش می‌کنیم. تابستان اما مزخرف تمام شد. اما همان چند ساعت، تا حوالی هفت که دیگر گفتم بروم، سه ماه طول کشید، نود و سه روز جهنمی. تا تلفنم دوباره به خود لرزید. «‌بیا بالا، بیا بالا که بیچاره شدیم…‌» صدای شکستن شیشه می‌آمد، صدای فریاد، آه‌های بلند، ناله‌های دردناک که با صدای هم خوردن درها قاطی می‌شد. پله ها را دو تا یکی، در‌ها را رها به حال خود باز، شیشه‌ها را زیر پا رد کردم. دیدمش. دیدمش با صورت خیس، با چشم‌هایی که مرا نمی‌دید. با ورقه‌های خالی قرصی که مثلا قایمش کرده بود. بعد فقط ترکیب جمله‌های نامفهوم: «چرا آمدی؟»، «نگاهم کن!»، «نمی‌خواهمت، برو!»، «چقدر خورده، کی خورده؟»، «نمی‌دانیم.»، «چند ساعت است این جاست؟»، «نمی‌دانیم.»، «چند تا خورده؟»، «نمی‌دانیم!»، «بروید به درک همه‌تان…»، آمبولانس، مرکز روانپزشکی، کنترل قفسه‌ى داروها، قرص‌ها، صدای مریض توی خانه و رد خون روی زمین که نمی‌دانم از دست مادرش بود یا پای من.

اورژانس همیشه کثافت است، چون بیمارستان همیشه کثافت است، چون بیشتر آدم‌هایی که درش کار می کنند کثافتند. حالا فلانی دستم را گرفته بود. «نمی‌مانم، نمی‌مانم اینجا.»، «اگر بمانم بدون تو تا صبح دق می‌کنم اینجا.». با هم ماندیم. یک اتاق خصوصی گرفتیم و با خواهرش تا صبح کنارش نشستیم و همدیگر را بغل کردیم و حرف زدیم. لوله لعنتی را در نمی‌آوردند. گفت: «تو از کجا می‌دانی؟» گفتم می‌دانم. دستش را رها نمی‌کردم. دست دیگر را می‌گذاشتم روی پیشانی‌اش. جلوی چشم‌هاش. می‌خوابید، بیهوش می‌شد، به هوش می‌آمد، بالا می‌آورد، زیر دستگاه تب می‌کرد، گریه می‌کرد، می‌خندید.

کمی اوضاع آرام‌تر شد. رفتم توی حیاط، فریاد‌های تحقیر‌آمیز: «دفعه بعد قرص برنج می‌خورم، اگر بروی می‌میرم.» شب شده بود. تابستان در شب‌ها مهربان‌تر است. از آسمان تشکر کردم، دلم می‌خواست دکترها و پرستارها را بغل کنم. یک نفر مرده بود. توی حیاط بیمارستان گروهی از آدم‌ها زار می‌زدند. من هم شروع کردم گریه کردن. نرم نرم. چیزی در من می‌جوشید مثل یک خستگی میل به مرگ، درست وقتی دست کسی را گرفته‌ای و می‌گویی بمان. تو بمان، این قدر سرک نکش پشت دیوار مرگ که همه‌مان این قدر باهاش گلاویزیم.

یک گریه‌ی آرام رضایت‌بخش بود شاید، با آن سیاهی هم نبود. به صبر کردن فکر می‌کردم. وقتی تمام دنیا می‌گفتند برو. حماقت نکن. ماندم.

بعضی تصمیم‌ها این جوری‌اند. اگر در تمام زندگی تان طعم موفقیت را نچشیده‌اید، یا مثلا در قبولی کنکور بوق‌سال قبلتان خلاصه می‌شود، به چیزی نیاز دارید که اسمش امید است. در میان همه‌ى بی قراری‌ها و یاس‌ها، وقتی اندوه همه‌ی کلیدهای رهایی را بسته است، وقتی صدای مرگ از همه‌ی صداها بلندتر است و زور بی‌رمقی به همه‌ی زورها می‌چربد. همه‌ی دنیا می‌گویند نمی‌شود. اما می‌شود. مثل آن روز برای من، که پله‌ها را بالا رفتم بعد از یک ردیف پله‌ی کثیف، نشستم پیش فلانی و دستش را گرفتم. قبل از آن که تابستان آتشی دوباره به جان هر دومان بزند.

اما هزار آتش دیگر هم اگر بود، میراث صبر و امید و انتظار در آن میانه‌ى تابستان، دو دست بود که همدیگر را تا صبح می‌فشردند. انگشت‌های گرم. چشم‌های روشن.

 

 

موسسه‌ی اعتباری من

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

شامگاه

جهان سنتی، سال‌ها وقت داشته تا خودش رو بسازه. آدم‌های در دل سنت براشون مشخصه همه چیز و کل زندگیشون چهارچوب‌بندی می‌شه که چه وقتی و با چه سبکی زندگی کنن. دختر نوزاد سنتی معلومه چه رنگی تنش می‌کنن. به عنوان دختربچه چه بازی‌هایی قراره بکنه و شخصیت کارتونی و عروسکی مورد علاقه‌اش مشخصه. در مدرسه معلومه چقدر می‌تونه شیطنت کنه و بعد از مدرسه تا چه حد و چه مقطعی اجازه‌ی ادامه تحصیل داره. اینکه چطور ازدواج کنه. چطور جهاز بخره و خونه بچینه و مهمون‌داری کنه. چندتا و چه زمانی بچه‌دار شن و بچه‌ها رو چطور بزرگ کنن. چه سنی بازنشسته شه. وظایف میانسالیش چیه و اگر چه حدی از احترام رو براش رعایت نکردن چطور آدم‌ها رو تنبیه کنه. در پیری و کهنسالی چه بپوشه و چه بخوره و چطور معاشرت کنه.

خسته‌کننده بود، نه؟ خوندنش هم کسل‌کننده است و زیستنش طبق همین نظم و به سلیقه‌ی سنت، همینقدر خسته‌کننده است.

مثلا به نظرم دانشجوهای دکترا غمگین‌کننده‌ترین آدم‌های جهانند. اکثرشون به زور خانواده برای کنکور کارشناسی درس خوندن و بعد با همون اجبار و آینده‌نگری لعنتی، مجبور شدن پله به پله تا دکترا ادامه بدن. خیلی‌هاشون دائم با خودشون نفرت، خستگی، رنجش و تنفر از درس رو به دوش می‌کشن و تقریبا همه امید دارن تا یه روزی مدرک دکترا بگیرن تا جایی به عنوان هیئت علمی استخدام شن تا آینده‌شون تضمین شه. انگار افسانه‌ی شرکت نفت و امکاناتش این روزها در دژ دانشگاه به حیاتش ادامه می‌ده.

عجیب‌ترین بخش جهان به گمون من اینه که آدم‌هایی که به نظرمون تحسین‌برانگیز هستن و با دقت دنبالشون می‌کنیم، اکثرشون از هیچ قانون و روزمره‌ای تبعیت نمی‌کنن. قوانین شخصی خودشون رو دارن، مسیر شخصی خودشون رو… و اون چیزی که بهشون انگیزه می‌ده، اون نقطه‌ی جادویی روشن درونیه نه سنت و نه عرف و نه قوانین بیرونی. جالبه می‌بینیمشون و باز وقتی به لحظه‌ی تصمیم‌گیری می‌رسیم، فکر می‌کنیم که چه کنیم و اکثرا به دایره‌ی امن‌مون دل می‌دیم. شاید امید داریم که اینطوری حداقل آدم‌های سابقمون همچنان دوستمون دارن.

انگار آدم‌ها رو دو چیز تکون می‌ده: یکی انگیزه‌ی درونی و یکی انگیزه‌ی بیرونی، اما آدم‌ها رو یک چیز شاد و خرسند می‌کنه و اون زیستن هدفیه که از انگیزه‌ی درونی میاد. فکر می‌کنم این رفتن به سمت خواست خود، در برابر جهان و حرف شخصی خود رو زدن با زمان آسون‌تر می‌شه. بار اول و دوم و سوم که انجامش بدیم، بار دهم ساده‌تر خواهد شد. از طرفی هم اگر تا سی سالگی به خودمون اجازه‌ی خروج از دایره‌ی امن رو ندیم، ماه به ماه و سال به سال خمودتر خواهیم شد. دیگه شاید چهل و پنجاه سالگی رسیدن به نقطه‌ای که رضایتمندمون کنه ناشدنی می‌شه.

موفقیت برای هر کس یه چیزیه. برای یکی شاید دست‌یابی به هدفش باشه. برای یکی شاید فراهم کردن امکانات رسیدن به هدف شخصی فرزند یا افراد خانواده‌اش موفقیت باشه. برای من این رضایتمندی وقت خروج از جایگاه‌های نامناسبم ایجاد می‌شه. همین حرکت کردن و صرف حرکت کردن حالم رو خوب می‌کنه. فکر می‌کنم گوش دادن به خویشتن یه بدهکاریه که روی شونه‌هامون هست. یه وام سنگین که باید اقساطش رو به خودمون پرداخت کنیم.

آیا دنیا همانی‌ست که می‌بینیم؟

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

بعد از ظهر

خیلی خیلی که بچه بودم گاهی فکر می‌کردم که ته دنیا کجا است و چطور میشه که دنیا ته نداشته باشه و چطوری به وجود اومده و از این سوال‌ها. ولی از یک سنی به بعد خیلی ساده شد همه چیز. به من چه. به من چه که چطوری به وجود اومده. ته داره یا نداره. دیگه هیچ جذابیتی برام نداشت. اگه کسی هم با هیجان برام توضیح می‌داد فقط نگاهش می‌کردم. درسته که من برای دانشمند شدن ساخته نشده بودم ولی خیلی‌های دیگه مثل من هم بودن که دانشمند نمی‌شدند ولی سؤال می‌کردند. اما من سؤال نکردم. هیچ‌وقت هم نفهمیدم چرا.

همین اتفاق به نوعی دیگه در مورد مفهوم عدالت افتاد. تا یک سنی -البته خیلی بزرگ‌تر- خیلی با مفهوم عدالت و حق سر و کله می‌زدم. خیلی چیزها توی دنیا به نظرم بی‌عدالتی بود. از نگاه دین هم خوشم نمی‌اومد که عدالت قراره در آینده‌ای در دنیای دیگه‌ای که نه کسی دیده نه سندی ازش موجوده اتفاق بیفته. از یه جایی رسیدم به اینکه دنیا بی‌عدالتی بزرگیه که در حق ما رخ داده. خب این نگاه با خودش خشم و ناامیدی و پوچی به همراه داشت.

باز هم مدتی گذشت. من بزرگ‌تر شدم. خیلی خیلی خیلی بزرگ‌تر. نه از نظر سنی. نه از نظر عقلی حتی. اما بزرگ شدنم رو خودم می‌دیدم و حس می‌کردم. جوری بزرگ شدم که یه جور دیگه و از ارتفاع دیگه‌ای دنیا رو تماشا کردم. اولش عجیب بود. عصبی می‌شدم. حتی به نظرم بی‌عدالتی پررنگ‌تر می‌اومد. اما یهو از یه جایی، نمی‎دونم چطور و چرا به نظرم رسید که زندگی عین عدالته. هر اتفاقی که میفته عین عدالته. من به تکرار زندگی‌ها اعتقادی نداشتم ولی با این موضوع خوب جور درمی‌اومد.

هرچیزی که اتفاق می‌افته عدالتی‌ست که وعده داده شده. ما در فردای دیروز‌ها قرار داشتیم. و خود این عدالت در عین بی‌عدالتی بود اگر امروز دیروز فردای دیگری نمی‌شد. اما حتی احتیاج به این هم نبود. دنیا بدون تکرار هم عین عدالت بود و عدالت بستگی عمیقی با روح و درون ما داشت. با نگاه ما به جریان جاری دنیای بیرون از ما. در سفری تفریحی نفر اول در لذت همراهی با دوستان، مناظر زیبای طبیعت و غذاهای خوشمزه‌ای که می‌خورد غرق بود. نفر دوم به عنوان تفریحی ساده و معمولی نگاهش می‌کرد و نفر سوم از سرمای هوا و خراب بودن بخاری اتوبوس و گل بودن جاده و همراه شدن با کسی که دوستش نداشت و … شکایت داشت. عدالت اینجا نگاه این سه نفر بود به موضوع و عین عدالت بود این عدالت. عین واقعیت بود. هر سه درست می‌گفتند. هر سه حق داشتند. ولی عدالت برقرار بود.

از یک جایی به بعد همه چیز در هم پیچیده شد. سیّال شد. شکل‌پذیر و متغیر شد. و من گنگ و مبهوت نگاه می‌کردم. مفاهیم عمیق‌تر و بزرگ‌تر از اون بودند که من بتونم حملش کنم. پس سؤال کردن رو متوقف کردم. راستش سؤال کردن از خودم رو متوقف کردم. که بالاخره این عدالته یا نیست. واقعاً دیگه برام مهم نیست. این چیزی که الان هست، هست. همین.

این عادلانه نیست

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

سحرگاه

والری درست وقتی مشغول توضیح مبحث مهمی بودم شروع کرد ترانه‌ای رو سوت زدن. ته کلاس نشسته بود. شاگرد زرنگیه، زود درس یاد می‌گیره. در آنی باید تصمیم می‌گرفتم، آیا فکر کرده چون درسخونه من چیزی بهش نمی‌گم؟ آیا این عادلانه‌س که در قانون کلاس استثنا قائل شم؟ بهش گفتم که اگه یک بار دیگه تکرار کنه باید از کلاس بره بیرون. قاعده همین بود که اول قانون رو یادآور شم و بار بعدی توی راهرو منتظرم بمونه شاگرد تا برم باهاش صحبت کنم و اگه باز تکرار شد باید می‌رفت دفتر. همین که بهش گفتم دیگه تکرار نشه، قیافه‌ی حق به جانبی گرفت که چی رو تکرار نکنم؟ گفتم خودت می‌دونی، ضمنا آخر کلاس وایسا می‌خوام باهات حرف بزنم. زنگ که خورد نگهش داشتم و وقتی بهش توضیح دادم نباید سوت می‌زده، شونه بالا انداخت که این عادلانه نیست، توی قانون کلاس گفتی حرف نزنیم، نگفتی سوت هم نزنیم. حرفش رو نپذیرفتم ولی ساده‌دلانه باور کردم که به نظرش واقعا من عادلانه رفتار نکردم. اولین بار نبود که متوجه تفاوت تعریف کودک و نوجوون‌ها از عدالت با چیزی که بزرگترها و جامعه تو ذهنشونه می‌شدم. برای والری، دنیا حول خواسته‌های اون می‌گرده و اگه کسی برخلافش رفتار کنه عدالت رعایت نشده.

سال‌ها از اینکه من باید کارهای خونه رو انجام بدم غر زدم، «عادلانه نیست» ورد زبونم بود. عدالت یعنی که من کاری در خونه انجام ندم. مهم‌ترین عضو جهان اطراف من از کودکی مادری بوده که علاوه بر کار بیرون خونه، تمام کارهای خونه هم به عهده‌ش بوده و این تعادل نیست، عدالت درش برقرار نیست. و از همینجا در ذهن من این تعریف شکل گرفته بود که در ساختار خانواده اگر من هر کاری در خونه انجام بدم یعنی بی‌عدالتی. همین بود که تمام اون سال‌ها نمی‌خواستم ببینم که تنها کاری که در خونه می‌کنم آشپزیه، اون هم هر از گاهی، باقی کارها به عهده‌ی همسرم بوده چون تمیزی خونه بیشتر از من براش مهمه و من مدت‌های طولانی حتی فکر نکرده بودم شاید این مدل تقسیم کار برای اون ناعادلانه باشه.

عدالت نه تنها سن به سن، پیش‌زمینه به پیش‌زمینه، جامعه به جامعه و فرد به فرد هم متفاوته. اما این به معنی نسبی‌گرایی محض نیست. عدالت شاید همین فهمیدن تفاوت‌ها و در نظر گرفتن اونها باشه.

مامان‌بزرگ که شدم

«حدود وظایف محوله به زنان»

سپیده‌دم

وقتی دختر عمو خبر شاغل شدنم را شنید با خوشحالی فراوان به من تبریک گفت و اضافه کرد که «خوش به حالت تو اکنون مستقل شدی و احتیاجی به ازدواج نداری. خودت آقا و نوکر خودت هستی.» ته دلم خندیدم که چقدر نمک‌نشناس. دو ماه است که به خانه پدر آمده و لم داده و به جای خشنودی، شکوه هم می‌کند. از کجا می‌دانستم که شوهرش او را با یک بچه چند ماهه از خانه بیرون کرده و به خانه پدرش فرستاده و تازه چهار روزی می‌شود که آشتی کرده و به خانه شوهر برگشته است. سال‌ها طول کشید تا معنی سخن دخترعمو را درک کنم. ازدواج کردم، با این هدف مسئولیت زندگی مشترک را پذیرفتم که شریک زندگی همسر و مادر و حافظ حریم خانه شوم و شریک زندگی‌ام سرپرست خانواده و پدری مهربان و دلسوز و حامی خانواده باشد و دست در دست هم بر مشکلات زندگی غلبه کنیم. اما هرگز فکر نمی‌کردم که بار سنگین این مسئولیت تنها بر دوش من خواهد بود و او نقش فرمانروا را بازی خواهد کرد. چند ماهی از زندگی جدید نگذشته بود که متوجه تنهایی‌ام شدم. خرید خانه‌، نگهداری از فرزند‌، مخارج خانه‌، میهمان‌داری ، پس‎انداز و مادرشوهر غرغرویی که از پسرش که به نظرش آدم مهمی بود حمابت می‌کرد. یکی از سخت‌ترین کارها اسباب‌کشی، آن هم هر دو سال یک باربود. تنهایی بسته‌بندی کردن، تنهایی بار کردن و دوباره چیدن و شب‌ها از شدت خستگی نخوابیدن.

اکنون با دیدن پرده‌های تمیز پنجره‌های اتاقم و پسرم که زمانی کودک بود و می‌فهمید و می‌گفت: «مامان من هر وقت بزرگ شدم قدم به پنجره‌ها می‌رسد و پرده‌ها را درمی‌آورم که بشویی، مامان به وسایل بابا دست نزن بزرگ که شدم برایت می‌خرم، مامان از حرف‌های مادربزرگ ناراحت نشو بزرگ که شدم نمی‌گذارم ناراحتت کند و بزرگ که شدم…» و من با همه سختی‌ها چقدر لذت می‌بردم از آرزوی بزرگ شدن فرزندم. این جمله بزرگ شدن امیدی بود که معلم کلاس سومش به او داده بود.

من هنوز هم می‌ترسم

«ترس»

پیش از ظهر

بچه که بودم از «عمو رجب» آمپول‌زن محله‌مان می‌ترسیدم. عمو رجب مورد احترام بزرگترها بود. ما بچه‌ها از او می‌ترسیدیم. داخل کیف دستی مستطیل شکلش، علاوه بر قرص و پنبه جعبه آمپول هم بود. بیشتر وقت‌ها برای تزریق آمپول مادربزرگم به خانه‌مان می‌آمد. تکه‌های آمپول را می‌جوشانید و سپس دست به کار تزریق می‌شد. چشمانم را از ترس می‌بستم و می‌لرزیدم. دختر مدرسه‌ای که شدم‌، از خانم ناظم ترسیدم. از خط‌کش و چشمان درشت و نگاه خشن‌اش‌، از ضرباتی که با هر خطا بر کف دست‌هایمان کوبیده می‌شد و ما را می‌گریاند.

عروس که شدم ترس به شکلی هولناک و خشن‌تر وارد زندگی‌ام شد. طبق نصیحت پدر و اولتیماتوم مادر با لباس سفید عروسی به خانه شوهر رفتم و می‌بایست با کفن سفید از خانه‌اش بیرون بیایم. ترس از طلاق در روح و جانم ریشه افکند. در حالی که می‌شنیدم «چنین کنی مثل سگ از گوشت می‌گیرم و بیرونت می‌اندازم. خوشت نمی‌آید خوش آمدی کفش‌هایت دم در جفت شده‌اند. و …» گفتند بچه‌دار شوی همه کارها روبراه و پایه‌های زندگی‌ات استوار می‌ شود. نوزاد به خانه حرمت می‌آورد. سرانجام مادر شدم. ترس از شوهر یک درد و ترس از مادرش دردی دیگر شد. مادرش می‌گفت «بیرونش کنی خودم بچه‌ات را مثل دسته گل نگه می‌دارم.» ای که خدایت نبخشد. هر وقت آن زن به خانه‌مان می‌آمد تا رفتنش نگران بودم. می‌ترسیدم. پسرش کنار او یدخلق‌تر می‌شد. تا چائی‌اش دیر می‌رسید فریاد می‌کشید و فحاشی می‌کرد و مادرش افتخار می‌کرد که چه پسر با غیرتی دارد که وقتی وارد خانه می‌شود مگس نیز جرات پر زدن ندارد. می‌گفتند «ول کن. گور پدر چنین پسری و مادرش. به خانه پدر برگرد. بگذار مادرش بچه‌هایت را برایت بزرگ کند.» با شنیدن این حرف‌ها دیوانه می‌شدم. من هرگز به جدا شدن از فرزندانم فکر نمی‌کردم. با ترس و لرز می‌ماندم . اما کنار بچه‌هایم.

بچه‌هایم که بزرگ شدند، یکی از تلخ‌ترین فحش‌های پدرشان جمله «سرت را می‌برم» بود. خود را دلداری می‌دادم که هر پدری جمله‌ای برای سرزنش و تنبیه بچه‌هایش به کار می‌برد. تکیه کلام این مرد نیز چنین است. او که متوجه این ترس من شده بود، توی ذهنم فرو کرد که می‌تواند بچه‌ها را بکشد و در دفاع از خودش بگوید که بی‌ناموسی کرده‌اند و غیرتش قبول نکرده و اتفاقی و از سر خشم کشته است. او با این ادعایش آتش به دلم می‌افکند . زیرا به چشم خود می‌دیدم که چگونه کمربندش را باز کرده و وحشیانه به جان بچه‌ها و من می‌افتد. ضربه‌های کمربند با آن دست‌های قوی و خشن یک مرد خدا می‌داند که چقدر درد دارد. زیر آن ضربات آدمی فکر می‌کند که از چشمانش به جای اشک، خون سرازیر می‌شود. بله می‌ترسیدم از این که خودم نیز روزی زیر مشت و لگدهایش له شوم. آخر کسی که به طفلان خود رحم نکند، بر سر من چه می‌آورد؟ دلم می‌خواست از این شرایط بگریزم. آرزو می‌کردم بچه‌هایم را برداشته و به جایی‌ بگریزم که دست او به ما نرسد. اما این بار بچه‌هایم به دادم رسیدند و زندگی رنگ و بوی زیبایی به خود گرفت.

اکنون بعد از گذشت سال‌ها، باز ترس به سراغم آمده است. می‌ترسم از این که خدای ناکرده بچه‌هایم بمیرند و من زنده باشم و مرگ و دفن آنها را ببینم. برای همین دعا می‌کنم که هیچ والدینی عزای فرزند نبیند، من نیز میان آنها. الهی آمین.

تا قسمت چی باشه

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

غروب

اولین خواستگار جدی که پا به خونه‌مون گذاشت و تا دم محضر هم رفتیم، چهارده پونزده سالی ازم بزرگتر بود، اصلا یکی از دلایلی که قبولش کردم فارغ از نقاط ضعف و قوتش همین سن بالاش بود. نمی دونم، شاید این علاقه به سن بالا ناشی از شیفتگی به پدرم می‌شد و دلم می‌خواست کسی رو انتخاب کنم که سرد و گرم روزگار رو چشیده باشه و منو زیر پر و بالش بگیره و مرد باشه. به هر حال نشد و خودم به خاطر دلایلی پا پس کشیدم.

دختر یکی از فامیل‌های دورمون هم سن من بود و با پسر عموش که یک سالی ازش بزرگتر بود عقد کرد. همه می‌گفتن نه تنها از نظر وضع مالی که حتی قیافه هم از دختر سره و خیلی جذاب و زیبا بود و توی جشن عقدشون تمام دخترای جوون خیره به داماد بودن و هی می‌گفتن کاش یکی مثلش قسمت ما بشه. خلاصه بعد یک سال شنیدیم از هم جدا شدن. کاشف به عمل اومد که پسر هیچ زن و دختری رو بی نصیب نذاشته و همسرش از همون ماه دوم بعد عقد وقتی متوجه شده دنبال طلاق گرفتن بوده، بعد از دو سال هم با استادش که دو برابر خودش سن داشت ازدواج کرد و حالام خیلی خوشبختن.

کارمند پدرم مجرد و چهل ساله بود با یه قیافه خیلی معمولی که حتی نکرده بود دست یه صورتش بزنه، یک روز بابا تعریف کرد از عشق شدید یک پسر بیست ساله به این خانم که هر روز با دست گل میاد دم اداره و خانم سپرده به نگهبانی که راهش ندن دیگه، بابا گفت خانم فلانی پیشش گریه کرده که: «آبروی من رو برده با این کارا. هی میگه من عاشقتونم و همین حرف‌ها و کارها باعث شده سوژه‌ی باقی همکارها بشم، منی که بیست سال سربه‌زیر کار کردم و آسه رفتم و آسه اومدم.» اما آخر سر دل به پسر داد و با هم ازدواج کردن و الان پانزده سالی گذشته، خانم بازنشسته شده، پسر درس می‌خونه برای دکترا و هنوز هم مثل روز اول عاشقشه.

دوست صمیمیم با پیر پسر دنیادیده‌ای آشنا شد و با مخالفت خانواده بالاخره سر سفره عقد نشست، چند سالی هم با هم زندگی کردن و تو این مدت خانواده‌ش هم به دامادشون علاقه‌مند شدن. چون می‌دیدن چه مرد نجیب و خانواده‌دوستی هست، اما بلاخره توافقی از هم جدا شدن.ازش پرسیدم چرا؟ مگه خودت نمی‌خواستی؟ آدم خوبی بود که… جواب داد که زیادی خوب بود و من هم ازش بدی ندیدم، اما فقط دنبال آرامش بود و هیچ هیجانی رو نمی‌پسندید و هر بار می‌گفت: «من این کارا رو بیست سال پیش کردم و الان فقط می‌خوام زندگیم توی یه خط آروم پیش بره. یا انجام دادن فلان کار برای سن من زشته، نمی‌گن مرده خل شده داره ادای یه جوون بیست ساله رو درمیاره؟» اون هم بعدها با یه پسر هم سن خودش ازدواج کرد و حالا هم دنیا رو می‌گردن پا به پای هم، و عکس‌هایی که برام هرچند وقت می‌فرسته و  ایمیلهایی که می‌زنه که رضایت کامل رو فریاد می‌کنن، نشونه‌ی خوشبختیشه.

دوست مادر همسرم، وقتی از شوهرش جدا شده با یه پسر دانشجوی پزشکی ازدواج می‌کنه که چهارده سال ازش کم سال‌تر بوده. دوازده سال زندگی می‌کنند. یه روز پسر که حالا واسه خودش آقای دکتری شده میاد خونه و می‌گه من دیگه نمی‌تونم باهات زندگی کنم، تازه فهمیدم اون سال‌ها خامی کردم و جوونیم رو هدر دادم و هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه‌‌ست. بی‌سر و صدا جدا می‌شن. دوست مادر همسرم هنوز یه چشمش اشکه یه چشمش خون و آقای دکتر هم بعد از اینکه برگشتن شهر خودشون با یکی از همکارهاشون ازدواج کردن و الان منتظر تولد اولین بچشه!

من نمی‌دونم سن و سال چه اندازه باشه مناسبه واسه یه زندگی ایده‌آل و آروم و توام با خوشبختی ولی می‌دونم نمی‌شه یه نسخه رو واسه همه پیچید. هر دو  آدمی با هم فرق می‌کنن. روحیاتشون، شرایطی که توش بزرگ شدن و کم و زیادش. باید دید پیشونی‌نوشت آدما  آخر سر کجا می‌بردشون.

 ولیکن این کجا و آن کجا؟

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

عصر

یک بار خیلی اتفاقی در یک آرایشگاه به خانمِ آرایشگری برخورد کردم که یک ماه از من کوچک‌تر بود، چهارده سالگی ازدواج کرده بود و پانزده سالگی بچه‌دار شده بود، دخترش در هجده سالگی ازدواج کرده بود و خانمِ آرایشگرِ یک ماه کوچکتر از من (که سه سال بود ازدواج کرده بودم و بچه‌‌ای هم نداشتم)، سرخوشانه منتظر نوه‌اش بود که وقتی بغلش می‌کرد انگار بچه‌اش است. آن خانم از من یک ماه کوچکتر بود اما تجربه زیسته‌اش با من بسیار متفاوت بود.

زنی یک پسر پانزده ساله داشت، از همسرش جدا شده بود، حضانت پسرشان با همسرش بود، همسرش ازدواج مجدد کرده بود و پسرشان نامادری‌اش را کشته بود و مادرِ پسر به دنبال کسب رضایت خانواده مقتول تا پسرش را قصاص نکنند. زن از من کوچکتر بود اما مادر یک نوجوانِ قاتل بود و مسلما تجربه زیسته‌اش با من (که تمام سال‌هایی که او در به در به دنبال حضانت فرزندش بود و بعد هم تبدیل به مادر نوجوانی اعدامی شده بود، درس خوانده بودم و ….) متفاوت بود.

دانشجویی می‌شناختم که بسیار از من بزرگتر بود و کبرِ سنش باعث اختلال در یادگیری و تمرکز شده بود، چند ترم متوالی مشروط شده بود، همه‌ی کارهای مربوط به درسش را انجام می‌داد اما در نهایت نمی‌توانست نمره‌ی قبولی بیاورد، تا زمانی که مادرش زنده بود، از مادرش مراقبت کرده بود و بعد از فوت مادرش، پنجاه و چند ساله شده بود و ازدواج نکرده بود و تنها زندگی می‌کرد. او دختری شصت و سه ساله بود که برای من از سفره‌ی نذری، آجیل مشکل‌گشا آورده بود تا سر صحبت را با من باز کند و  بپرسد جواب یکی از همکارانش را که به او پیشنهاد ازدواج داده است چه بدهد که برایش در محیط اداره‌اش بد نباشد و اصلا ازدواج کردنش در این سن درست است؟

به نظرم سن فقط و فقط یک عدد است که نشان می‌دهد فرد از لحاظ کمی چند سال زندگی کرده است و به واسطه‌ی آن  نمی‌توان در مورد کیفیت، تجربیات زندگی و نوع زندگی فرد اظهارنظر کرد. وقتی تعریف‌مان از سن این باشد، پس نمی‌توان در مورد ازدواج دو فرد با اختلاف سنی زیاد یا کم هم صحبتی کرد.

گاهی خریت اپیدمی‌ست!

«پایان دادن به چرخه خشونت»

پیش از ظهر

١- سال‌ها پیش در شرکتی کار می‌کردم که یکی از کارمندان با مدیر فامیل نزدیک بودند. مدیر آدم بسیار جدی، بداخلاق و در عین حال مرد مهربانی بود. بالا بردن صدا و از کوره در رفتن و فریاد زدنش را همه می‌شناختند و روزی که صبحش با فریادهای او شروع می‌شد کسی جرات نداشت در تیررس او قرار بگیرد. قربانی اول او هم برای شروع فریادها کسی نبود جز فامیل خیلی نزدیک. در واقع بیشترین دعواها و فریادها را سر او می‌کشید. بعد از اینکه چندین ماه همین روال برقرار بود و  کسی هم جرات حرف زدن نداشت، یک روز جلو رفتم و به همکار گفتم: «چرا اجازه میدهی هر چه می‌خواهد بارت کند؟ من اگر جای تو بودم همان بار اول کاسه و کوزه‌ام را جمع می‌کردم و می‌رفتم.» همکار هم با قیافه حق به جانبی رو کرد به من و گفت: «هر روز بعد از اینکه از دفتر می‌رویم از دلم در می‌آورد و عذرخواهی می‎کند.» آن روز با خودم فکر کردم که آدم‎ها چقدر راحت اجازه می‌دهند که کرامت انسانی‌شان بازیچه شود، له شوند، بهم بریزند و حتی با تذکر دیگران نه تنها همراهی نکنند بلکه مقاومت هم نشان بدهند.

٢- آشنای نزدیکی داشتیم که شوهرش به هر بهانه‌ای رویش دست بلند می‌کرد و در حد کبود شدن او را می‌زد. اعتراض کردیم که آخر تا کی؟ چقدر باید تحقیرت کند؟ خیلی سفت و محکم ایستاد و گفت: «زندگی شخصی خودم است!» جای مشت نامرئی‌ای که آن روز خانم آشنای محترم به صورتمان زد، هنوز درد می‌کند.

٣- مدت‌ها بعد وقتی دوست پسرم دست در دست یکی از همکارانش با قیافه‌ای حق به جانب جلو آمد و گفت: «همینی که هست. می‌خواهی بخواه، نمی‌خواهی نخواه!» دوست داشتم توی صورتش تف کنم، ولی دلم نمی‌آمد، می‌پرستیدمش. تحقیر شده بودم و تحقیر شدم بعد از آن، ولی همچنان دوستش داشتم. کسی می‌گفت بالای چشمش ابرو است به قبای من بر می‌خورد.

الان که سال‌ها از این ماجراها گذشته از یک چیز مطمئن هستم: خر درون ما آدمها لجوج‌تر از این حرف‌هاست!
آری، گاهی خریت اپیدمی‌ست!

کودک دیگری

«فرزندخواندگی»

سحرگاه

۱- زن همسایه با فریاد مادرم را صدا زد. مادرم بیرون دوید و من هم به دنبالش. وارد راه پله خانه روبرو شدیم. زن همسایه در پناه دیوار می‌لرزید و پسر جوانش یخچال کوچک را بلند کرده بود که بزند توی سر مادر، ما را که دید پشیمان شد. یخچال را کوبید به زمین و رفت بیرون.

زن همسایه از شهر دیگری آمده بود. جوان بود و شوهرش که هیچ‌وقت ندیدمش؛ بازیگر درجه سه سریال‌های تلویزیونی بود. گمانم زن، همسر دومش بود. آن‌وقت‌ها فکر میکردم پسر فقط معتاد است و این حرکاتش برای پول گرفتن از مادرش است. بعدتر فهمیدم زن بچه‌دار نمی‌شده و این پسر را در کودکی به سرپرستی گرفته و پسر از وقتی این داستان را شنیده سر ناسازگاری گذاشته و دائم می‌گفته: «غلط کردی منو آوردی! می‌ذاشتی بمونم اونجا شاید یه آدم درست حسابی میومد سراغم. نه توی بدبخت که خودتم آویزون زندگی یکی دیگه‌ای.»

۲- این‌که زن بچه‌دار نمی‌شده یا مرد را نمی‌دانم فقط می‌دانم زمان جنگ، مرد در جنوب بوده. بچه‌ای را می‌بیند که مادرش همانجا شهید می‌شود. بچه را بر می‌دارد می‌آورد تهران و بزرگ می‌کنند. همه فامیل غیر از خود بچه، از داستان خبر داشتند. بعد از مرگ پدرش، مادر برایش زن می‌گیرد و چند سال بعد می‌میرد و پسر وقت تقسیم ارث می‌فهمد که هیچ نسبتی با این خانواده ندارد و در وصیت‌نامه زمین و خانه برای عمویش به ارث گذاشته شده. یادم نیست شکایت کرد یا نه فقط یادم هست آن‌قدر به‌هم ریخت که قید زن و زندگی و بچه را زد و با زن دیگری که مثل خودش بی‌سرپرست بود ازدواج کرد و به خیالش از همه خانواده‌ها انتقام گرفت.

۳- دختربچه را از زنی خریده بودند که توانایی نگهداری از یک کودک دیگر را نداشت. درست بعد از تولد، بچه را تحویل گرفته بودند و برایش به نام خودشان (البته با پارتی بازی و رشوه) شناسنامه گرفته بودند. بعدتر خودشان بچه‌دار شدند و چند سال بعد کم‌کم دختر فهمید پدر و مادرش او را به فرزندی قبول کرده‌اند. هنوز هم خواهری مهربان‌تر از او برای برادرش و دختری نگران‌تر از او برای پدر و مادرش ندیده‌ام. همیشه می‌گوید: «شانس یارم بوده که کسانی این همه رنج و سختی را برای داشتنِ من به خود روا داشته‌اند.»

۴- مادرم به اندازه کافی بچه داشت اما به شدت عاشق بچه بود. همیشه می‌گفت: «اگر می‌توانستم حتما از پرورشگاه بچه می‌آوردم و بزرگ می‌کردم.» و من شک ندارم او می‌تواند صد بچه دیگر را هم مثل ما با عشقِ تمام بزرگ کند.

۵- هیچ‌وقت بچه‌دار شدن برایم مساله مهمی نبود. حتی وقتی به این فکر می‌کردم که ممکن است به هر دلیلی بچه‌دار نشوم؛ تهِ دلم غنج کوچکی هم می‌زد از این‌که می‌توانم خودم بچه دوست‌داشتنی خودم را پیدا کنم و برش دارم بیاورمش خانه. مثلا یک دختر کوچک مو فرفری. بدون اینکه نگران باشم نکند بچه‌ام پسر بشود.

قرمزها در عصرِ سیاه و سفید

«نقش زنان در ایجاد شادی»

نیمه شب

تنم درد می‌کرد. واقعاً درد می‌کرد. هر روز، یک دردی از یک جای بدنم سر برمی‌داشت. یک روز کمرم جوری می‌گرفت که توان از جا بلند شدن برایم نمی‌ماند؛ یک روز از «پلک چشم» تا «عضله پشت ساق پایم» پرش عصبی می‌گرفت؛ یک روز شدتِ درد عادت ماهانه وادارم می‌کرد آن‌ قدر قرص بخورم که مسمویت دارویی بگیرم و روز دیگر تهوع و کابوس‌های شبانه امانم را می‌برید. رسیده بودم به جایی که تحمل هیچ‌ چیزی را نداشتم و هر چیزی اشکم را سرازیر می‌کرد. می‌دانستم منشا همه ی دردهایم عصبی است و ریشه‌اش کسی است که به بند‌ بند جانم بند است.

یادم می‌آمد قبل‌ترها سر راه خانه آمدن آیس‌پک می‌خریدم و با سینی بستنی‌ها و دست‌های یخ‌کرده از پشت آیفون سر به سر ساکنین خانه می‌گذاشتم و عاقبت آدم‌های گنده‌ی توی خانه را غافلگیر می‌کردم. هر روز بعد از کار یا دانشگاه «خاطرات راه» می‌گفتم، هر چه که پیش می‌آمد، حتی یک تاکسی سوار شدن ساده را هم می‌پیچاندم، شاخ و برگ می‌دادم و با کرکر خنده تعریف می‌کردم.

اما حالا کنار اتاق می‌نشینم، لبخندم به زور روی لب، کنار سیگار برای خودش جا باز می‌کند و بیماری… بیماری… بیماری… و درد امانم را می‌برد. تکیه‌ام را می‌دهم به شوفاژ و از روی گوشی‌ام کتاب می‌خوانم یا جلوی تلویزیون دراز می‌کشم و همه با هم فییلم می‌بینیم و من گاه به گاه گریه می‌کنم و خیالم راحت است که کسی نمی‌بیند.

یکی از سیاه‌ترین شب‌های ناامیدی و افسردگی‌ام رفتم حمام. ساعت دو و نیم شب بود. قبلش موهایم را کشیده و کنده بودم و سرم درد می‌کرد. نشستم زیر جریان آب گرم… بیرون که آمدم یک بلوز قرمز برداشتم با یک ساق پشمی قرمز، هر دو را پوشیدم، فردایش هم همان‌ها را پوشیدم و روز بعد آن‌ها را با قرمزهای دیگری جایگزین کردم و توی آینه به خودم لبخند زدم؛ به دختربچه‌ای که می‌خواست از پشت پلک‌های من بیرون بیاید و بخندد. یادم افتاد قبلاً حتی اگر فاجعه‌ای رخ میداد فاجعه را کمدی تعریف می‌کردم. دلم برای آن که بودم تنگ شد. امتحان کردم. اجازه دادم یک خاطره را دختربچه قدیمی درونم تعریف کند.

نتیجه خوب بود. دختربچه از پس کار بر آمد. خیالم راحت شد که «شادی» توی جیبم است، با لباس‌های رنگی‌ام، با صدای خنده‌ام، با خاطره‌هایم، با کیک‌های خانگی یا بستنی و پفک و خوراکی‌های خریدنی برای غافلگیرکردن دیگران.

اما حالا زود بود… دنیا فعلاً باید تاوان غمگین کردن مرا بدهد.

مرا عهدی است با شادی، که شادی آنِ من باشد

«نقش زنان در ایجاد شادی»

نیمروز

به مامانم می‌گویم: «غصه‌ی چی رو می‌خوری؟ آخر هفته همه میایم خونه‌ات و می‌رقصیم و مسخره‌‎بازی درمیاریم!»

چهلم بابام بعد از مراسم‌های معمول رفتیم خونه‌ی مامانم، بعد از تعارفات و رفتن مهمون‌ها، خودمون موندیم (مامان و سه تا بچه‌ و همسرانشون و یک فامیل دور) بعد از شام، هشت نفری پانتومیم بازی کردیم، خندیدیم و خندیدیم… مامان وسط خنده‌ها می‌گفت: «الان هم‌واحدی‌هامون چی میگن…» هر وقت دور هم جمع می‌شیم و می‌رقصیم، مامان می‌گه: «بابا هم الان داره می‌رقصه…»

در کشوری که من زندگی می‌کنم، شاد بودن جرم نیست، گناه هم نیست، اما هنجار هم نیست! صفت شاد و ولنگار گاهی با یکدیگر جابجا می‌شوند، در حالی که شاد بودن و ایجاد شادی جزیی از حقوق شهروندی در دنیای مدرن است (تاکید می‌کنم حقوق شهروندی است، نه وظیفه‌ی شهروندی)  برخی بر این باورند که پیشینه‌ی مذهبی ایران علت این امر است و برخی سخت‌گیری‌های حکومت مرکزی و فشارهای ناشی از اقتصادِ بیمار را به عنوان دلایل ناشادی بیان می‌کنند. در این برهه دلیل مهم نیست، مهم این است در ایران شادی امری زنانه است و مردان در ایجاد و امتداد دادن آن نقشی ندارند. طبق هنجارهای رایج، مرد نماد عصبانیت و خشونت است که باید داد بزند و با عربده کشیدن کار خود را در هر زمینه‌ای پیش ببرد تا جایی که می‌تواند برای نشان دادن ابهت و مردانگی خود شادی‌های دیگران را نیز به اندوه و غم تبدیل کند. یعنی جامعه دو تکه است، تکه‌ای با وجود حدود و خطوط قرمز شادی تولید می‌کند و تکه‌ی دیگر با اتکا به هنجارها آن را نابود می‌کند. این دو تکه شدن جامعه، علاوه بر کاهش شادی، این دو تکه را نیز در تضاد با یکدیگر قرار می‌دهد و این امر است که خطرناک است و نیاز به واکاوی دارد.

دولت و صحبت آن مونس جان یا بلند فکر کردن در مورد شادی

«نقش زنان در ایجاد شادی»

سحرگاه

این روزها دوست دارم زندگی رو تقسیم کنم به کیفیات و کمیات. مثلا پول داشتن، چطور سفری رفتن یا چه ماشینی سوار شدن رو توی بخش کمیات دسته‌بندی کنم و خواب راحت داشتن، خونه ی پر نور و گیاه داشتن یا مهربانی رو توی بخش کیفیات بگنجونم.

رخداد بخش کمیات زندگی به نظرم – و هیچ تاکیدی بر درست بودن نظرم ندارم فقط دارم بلند فکر می‌کنم – به مقدار زیادی به کیف پول بستگی داره. مثلا شما می‌تونی پول‌هات رو جمع کنی و بری ماشین دوست‌داشتنیت رو بخری یا می‍تونی بری یه خونه مناسب بگیری و با زیباترین وسایل ممکن مبله‌اش کنی. این کار از دست همه بر میاد. فکر می‌کنم فرق در بخش کمیت‌ها، به سلیقه‌های آدم‌ها بر می‌گرده. الان تقریبا همه ما یه سقف بالای سرمون داریم و با نوعی از سلیقه‌مون چیدیمش. خواسته‌های کمی نیاز به حسابرسی روی کاغذ داره به نظرم.

کیفیات اما چیزی از جنس زمان هستند. همون دل‌انگیزی بزرگ کردن یک نوزاد، یا پرورش یک گلدان در بخش کیفیات قرار می‌گیره. یا مثلا اون روزی که شما زنگ می‌زنی به دوستت و اون خودش رو فقط برای نوشیدن یک فنجان چای و گذروندن یه عصر دلپذیر بهت می‌رسونه، زندگی اونجاست که کیفی شده. کیفیات بیشتر از هر چیزی به گذران زمان نیاز دارند. به حوصله و ساب زدن چندین باره اتفاق و خودمون. کیفیات در لحظه رخ نمی‌دن. خریدنی نیستن. شبیه پرورش باغ می‌مونن. ساختشون زمان زیادی می‌خواد.

باز فکر می‌کنم کیفیات یک جور خوبی در هم تنیدگی دارند. برخلاف کمیات که خرید ماشین خودش رو مشروط به خرید خونه (یا برعکس) نمی کنه. اما رخداد و ماندگاری کیفیات به هم وابسته است. برای یه خواب راحت، به نظرم مهمه که از خودت رضایت نسبی داشته باشی. یا حداقل صمیمیت رو توی روابطتت تجربه کنی. کیفیات هستند که در نهایت رضایت از زندگی رو به بار میارن. واقعا فکر می‌کنم در ته چاه افسردگی و وقت غمگینی که هستیم، مهم نیست توی چه جور خونه‌ای تنها نشستیم.

قراره در مورد نقش زن‌ها و شادی بنویسیم. فکر می کنم برای خیلی از مردهای امروزی هم این حرف صدق می‌کنه و اونها هم پاسداران صادق شادی هستند. شادی برای من از جنس کیفیاتیه که نیاز به حضور مداوم و مهربان شخصی دیگه داره. زن‌ها در برابر آدم‌های مهم زندگیشون، با چشم‌های مهربان‌تری به جهان نگاه می‌کنند. حضور پیوسته تری‌دارند. برای من شادی با امنیت در هم تنیده است. به آسوده خویی. با آرامش. حضور پیوسته دیگری به من کمک می کنه تا در نهایت روی این کیفیات، خانه‌ی شادی بنا کنم. چیزی که خیلی وقت‌ها زن‌ها – و گاهی اوقات مردها اگر بخوان – به هم هدیه می‌دن.

داشتنِ کودکِ نیم‌وجود

«سقط جنین»

شبانگاه

گمان کردم آمده، بدون این‌که من بخواهم، بدون این‌که من بدانم. خودم را توی آینه دستشویی نگاه کردم و کیت آزمایش را باز نکرده همان‌جا گذاشتم.  دلم خواست قبل از این‌که مطمئن شوم کمی با این حس بازی کنم.

گاهِ اول دلم خواست او باشد تا بتوانم کسی را داشته باشم از آنِ خودم و هر قدر خواستم دوسش بدارم و بدانم بی خیانت، تا ابد، مهر مادری‌ام متعلق به اوست. گاهِ بعد، دلم خواست باشد تا به همه بگویم هست و بعد بتوانم نگه‌ش ندارم و دل‌م خنک شود. گاهِ بعد، دلم سوخت برای کودکی که قرار بود حرص من، آرزوی من، نفرت من و پَستی من باشد. گاهِ آخر مطمئن شدم حالا وقتش نیست، حالا وقت آمدننش نیست. کودک من حق دارد در بستری از عشق، مهر، وفاداری و محبت بیاید.

دوباره برگشتم توی دستشویی و کیت را برداشتم. توی آن سه دقیقه انتظار در صبح زود، قبل از سرکار رفتن، زیر پنجره نشستم. سیگاری روشن کردم و با اولین کودک نیم‌وجودم (نیم وجود،نیم عدم) خداحافظی کردم. بلند شدم، سرم گیج میرفت و سنگین بود. با چشم‌های نیم‌باز کیت را بررسی کردم.  فقط یک خط بود.

خداحافظ کودک نداشته من.