برچسب: زنان

قانون یا تور ماهیگیری

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

عصر

دوستی می‌گفت عدالت دو سویه داره: سویه‌ی زنانه‌ی عدالت و بخش مردانه‌اش. توی بخش مردانه، همه چیز با عقل سنجیده میشه و در بخش زنانه، با شدت دلسوختگی. مثلا میشه که برای زنی که ده سال از کار و حضور در اجتماع به اجبار شوهرش محروم شده و می‌خواد ازش جدا شه مهریه و نفقه تعیین کنی و اسمش رو بذاری عدالت اما نمیشه بهای ده سال تخریب روانش رو با این مقدار پول – و هیچ مقدار پول – سنجید.

من الان چند ساله که درگیر یک پرونده ی حقوقی هستم. سال‌هاست که حداقل ماهی یکبار میرم دادسرا و چند ساعت از روزم صرف سر و کله زدن میشه تا ببینم جریان پرونده به کدوم سمت رفته. از زمان اعتراض اولیه‌ام تا الان که حکم جلب رو گرفتم بیش از چهار سال طول کشیده. درگیری، به یک قرارداد مالی می‌خوره و هیچ درگیری عاطفی توش وجود نداشته که بتونه بهمون ضربه ای بزنه یا کسی رو با اون یکی در موقعیت لجبازی قرار بده. بعد از چهار سال و یک عالمه ساعت رفت و آمد و یک عالمه وقت منتظر بودن و افت ارزش پول، الان من یک تکه کاغذ دارم که بر اساس اون می‌تونم کسی رو که ازش شکایت کردم بازداشت کنم. آدمی که این مدت چند بار آدرس عوض کرده و من دیگه بهش دسترسی ندارم.

از نظر قانون، عدالت اجرا شده. از نظر من اما نه. از نظر من قانون اجازه داده متهم از سوراخ‌های درشت قوانین قسر در بره و من رو سال‌ها اذیت کنه. از نظر دوستانم خیلی بهتر بود همون اول یه مبلغ ناچیزی صرف می‌کردم و دو سه نفر رو استخدام می‌کردم که نوازشش! کنن و کار زودتر به انجام می‌رسید. متاسفانه مبلغی که برای این کار لازم بود کمتر از بیست درصد ارزش از دست رفته در این پرونده است و همین گاهی من رو به فکر فرو می‌بره که کدوم راه درست‌تر بوده؟

خیابان یک‌طرفه

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

بعد از ظهر

تا به حال چند بار شنیده‌ام که زنی با مردی وارد رابطه شده و این زن بوده که تاوان رابطه را داده و مرد هنوز به زندگی‌اش ادامه می‌دهد، فرزند دوم‌اش در راه است دست زن‌اش را گرفته و با هم دور دنیا می‌چرخند.

زن‌های این رابطه‌ها اما اغلب زندگی نافرجامی داشته‌اند. اغلب به فنا رفته‌اند. اغلب چه روحی و چه جسمی به فلاکت رسیده‌اند. معمولا بخشیده نشده‌اند. معمولا طرد شده‌اند. معمولا اطرافیان نگاه درستی به آن‌ها نداشته‌اند و معمولا این جمله را بارها و بارها شنیده‌اند که برای مرد عیب و عار نیست، برای زن عیب و عار است.

عاشق شدن مردها و به فنا دادن زندگی یک زن در  فرهنگ ما جزو لاینفک نرینگی‌ست. نقش زن اما همیشه پاسداری‌ست. پاسداری از زندگی، پاسداری از حرمت، پاسداری از عشق، از هوی و هوس، از مرد، از بچه. مرد. مرد است دیگر. دلش هزار راه می‌رود. چشمش هزار سو می‌رود. بند را آب می‌دهد. تنبان‌اش شل است. زن اما، زن است. زن باید سفت باشد. و و و و… تمام این‌ها جملاتی‌ست که از بچگی وارد گوش یک دختر می‌شود.

چند مثال بیاورم که مرد بعد از یک رابطه همچنان خوش و خرم به زندگی‌اش ادامه داده و انگار نه انگار خانی آمده، نه خانی رفته. زن اما تبدیل به یک بیمار روحی و مطرود شده؟

اگر عاشقی جرم و جنایت است، پس جنسیت در آن نباید مفهومی داشته باشد. در یک رابطه دو طرف باید خسارت بدهند. نه صرفا یک طرف. در جامعه ما اما متاسفانه خسارت یک طرفه است. که مرد بعدها با خنده و غرور از این افتخارات زندگی‌اش تعریف خواهد کرد و زن باید هر روز و هر روز مطرودتر شود تا پنهان‌تر شود. پس این جا یک خیابان یک طرفه است که فقط مرد در آن حق تردد دارد و هر کس غیر از او جریمه می‌شود، بازداشت می‌شود، شماتت می‌شود.

این هم خاصیت زن بودن است، اینکه این زن‌ها هستند که همیشه در طول تاریخ باید تاوان بدهند.

 

انسان‌ها را از روشی که برای رسیدن به هدفشان انتخاب می‌کنند بشناسید

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

سحرگاه

اول:
راز از پرده برون افتاده بود. مرد مشهور بود. همه او را می‌شناختند. زنش کشته شده بود و پای زنی دیگر در میان بود. زنی که عشقی ممنوعه داشت. همه شواهد برعلیه زن دوم بود. دستگاه قضا او را مقصر دانست و به درخواست مرد رای به قصاص زن داد. زن در تمام مراحل دادرسی عشق را فریاد زد. هزار ابهام در آن پرونده بود که می‌توانست زن را از مهلکه نجات بخشد. اما اینجا ایران است. پول، قدرت، نفوذ همه در دستان مردان این سرزمین است و زن در یک سحرگاه مهتابی به دار آویخته شد. این بهای عاشقی‌اش بود.

دوم:
دختر جوان بود. شاد، سلامت، بی‌باک. از خانواده‌ای محترم. هنرمند بود. طراحی داخلی و دکور می‌کرد. درخلال مراوده‌اش با یکی از مشتریان رابطه از کار فراتر رفت. پس از چند ملاقات و رد و بدل کردن پیامک‌هایی دوستانه‌تر میان یک کارفرما و کارمند، مرد قصد تجاوز کرد و در حین تلاش‌های زن برای دفاع از خودش کشته شد. زن بازداشت شد. سالها در زندان ماند. پرونده پر از اما و اگر بود. نام فرد سومی مطرح شده بود اما قدرت و نفوذ و قانون حامی مرد بود که خودی نامیده می‌شد و رای به اعدام دختر جوان داد. در این فقره نیز اما و اگرهای پرونده نادیده گرفته شدند و برای راحتی وجدان افکار عمومی و خانواده مقتول دختر بالای دار رفت.

سوم:
زن چهره بود. قدرتمند، مستقل و توانا. او در پی علنی کردن رفتار خشونت‌آمیزی که همسرش با او داشت در معرض تهمت‌ها و اعتراض، حتی از سوی زنان قرار گرفت. چشم کبودش را دیدند و گفتند «خوب حتما یک کاری کرده که کتک خورده»، «طرفش رو نباید گرفت تا وقتی ندونیم اصل ماجرا چیه؟». زن دیگری هم به زبان آمده بود و می گفت حق با فلانی است. او پیش از این با من هم چنین کرده است. همسر زن که چهره شناخته شده‌ای بود سوار بر جوی که قدرت و قانون را حامی مرد می‌داند بعد از عالمی صغری کبری چیدن توپ را در زمین زنانی انداخت که حداقل دو نفر از آنها به زبان آمده بودند و درباره او رازهای مگو را علنی کردند. گمان می‌کنید نتیجه چه شد؟ اتفاقی که افتاد این بود که این زنان هر دو به دروغ‌گویی، سندسازی و جعل واقعیت متهم شدند. جامعه به واسطه زن بودن پیش از برگزارشدن دادگاهی یا گوش کردن به دلایلشان آن دو را مقصرتر می‌دانست تا مرد. این البته دور از انتظار نبود.

پایان:
می‌توانم تا صبح مثال‌هایی بزنم از عیان شدن رابطه‌های خارج از عرف، خیانت‌ها، تجاوزها، خشونت‌ها و اتفاقاتی که می‌افتد. ممکن است در آنها زن مقصر باشد، بیش از مرد. ممکن است هر دو به یک میزان تقصیر داشته باشند ، ممکن است مرد ماجرا تقصیر بیشتری داشته باشد اما در تمامی آنها زن هزینه‌ی بیشتری می‌پردازد. هزینه ها از طرد شدن توسط دوستان، تا قطع حمایت از سوی خانواده آعاز می شود و ممکن است با توجه به ماجرایی که در جریان است به جدایی،نقص عضو، یا کشته شدن آنها منتهی شود.

جمله‌ای که برای عنوان این نوشته انتخاب کرده‌ام را یکی از آدم‌های روایت‌های بالا گفته است. این اما در جامعه مردسالار ایران چندان صادق نیست. زنها به .واقع در هنگام لو رفتن رابطه‌ها، در زمان خیانت، وقت جدایی، گرفتن حضانت و هزار درد بی‌درمان دیگر آسیب‌پذیرترند. حالا اگر دلتان می‌خواهد من را به مردستیزی متهم کنید. من به چنین نگاهی خو کرده‌ام.

عشق دختر ترسا

«خیانت»

از میان نامه‌های رسیده: ناهید

سلام. من از طرفداران وبلاگ شما هستم و خیلی‌ دلم می‌خواد نظرتون رو در مورد جریانی که برام پیش اومده بدونم… من خارج از ایران زندگی می‌کنم و مدتی قبل برای پنج شش ماه رفتم ایران. چند ماه بعد از برگشتنم فهمیدم شوهرم هر روز با دختر جوانی چت می‌کنه. شوهرم خیلی‌ آدم خجالتی و محجوبیه و تو یه گروه ادبی‌ با این خانوم آشنا شده. ظاهرا هیچ حرفی‌ هم خارج از ادب با همدیگه نزدن. البته بعد از مدتی متوجه شدم که علاوه بر چت، به همدیگه زنگ هم می‌زدن.

این طور که من حس کردم حکایت عاشقی شوهرم، حکایت عشق به دختر ترساست. ‌می‌گه که الان دیگه فراموش کرده اما همه‌ش به یک نقطه خیره می‌شه. حتی سلیقه آهنگ گوش کردنش هم عوض شده… و خیلی نشونه‌های دیگه که فقط یه زن می‌فهمه. برای من این طرز عاشقی عجیبه. از نظر اجتماعی شوهرم مردیه به شدت محترم و مورد قبول همه. حتی گاهی فکر میکنم شاید اگه من خودم این موضوع رو نمی‌فهمیدم خودش علنیش می‌کرد. او           ن دختر خانوم هم خیلی‌ مذهبیه. از اون تیپ آدما که پیاده رفته کربلا. ولی‌ این دو نفر برای همدیگه عکس تکی‌ می‌فرستادن.

شوهرم مدام تکرار می‌کنه که دارم بهش تهمت می‌زنم. ادعا می‌کنه که اون خانوم مثل دخترش بوده و این افکار منه که خرابه. اما من واسه این حرف‌هام دلیل هم دارم. یه مدتی تلفنش رو از خودش اصلا دور نمی‌کرد. برام رفتارش عجیب بود. ریز شماره‌هاشو گرفتم و دیدم بعد از تماس همه شماره‌ها رو از روی گوشیش پاک می‌کرده.

چه کار کنم؟… احساسم دیگه مثل سابق نیست. قبلا برام خدای صداقت بود، حالا عیب‌های دیگه‌ش رو هم بهتر می‌بینم. من از کسی که از صبح تا شب داره از عرفان و اخلاق حرف می‌زنه و می‌نویسه انتظار داشتم فقط یه جمله بگه خطا کردم. اما در عوض جواب گرفتم «از کجا معلوم که تو ایران کاری نکردی». این بی‌مقداریش آزارم می‌ده. همه وجودم پر از بدبینی و تنفر شده. ما هر روز دعوا داریم. من آدمی هستم که راحت نمی‌بخشم. فکر می‌کنم نمی‌تونه اون دختر رو فراموش کنه.

موهای سوخته‌ی فریده

«خودکشی»

شبانگاه

هیچوقت نفهمیدیم چرا عروس همسایه خواست خودش را تمام کند، آن هم به شیوه‌ی دهشتباری که انتخاب کرد. یک روز بیدار شدیم و دیدیم فریده زن احمد را پیچیده‌اند لای یک پتوی چهارخانه سبز و کرم و آتش‌نشانی هم آمده و دارد روی پشت‌بام نقش زنی را روی دیوار می‌شوید.

فریده و احمد زوج خوشبختی بودند. حداقل ظاهرشان اینطوری نشان می‌داد. وقت ازدواجشان من کودک هفت ساله‌ای بودم که فریده برایش نماد زیبایی بود. زن قد بلند و شوخ‌چشمی که موهای بلند و سیاهش تا کمرش بود و وقتی می‌خندید یک ردیف دندان سفید مثل مرواریدهای غلتان نمودار می‌شدند. او با احمد پسر بزرگ همسایه ما ازدواج کرده بود که چشم خیلی از دخترها دنبالش بود اما او دلش با فریده بود. بعدها می‌گفتند هیچ کس راضی نبوده آنها با هم ازدواج کنند و آنقدر نیشتر به جان زن جوان زده بودند که بریده بود. اما راستش من باور نکردم چون به جایی مردن می‌توانست طلاق بگیرد.

آنها هفت سال با هم زندگی کردند. دختری داشتند به اسم عاطفه. چشم و ابرو و ردیف دندان‌هایش شبیه به فریده بود و رنگ پوست سبزه و موهای مجعدش شبیه به احمد. در تمام آن هفت سال هیچوقت فریده را غمگین یا غضبناک ندیدیم. شب پیش از اتفاق هم تا دیر وقت دور هم بودیم. یلدا بود و همه خانه ما جمع بودند. فریده و احمد هم آمدند. گفتیم و خندیدیم و فریده بیشتر از هر وقت دیگر…

شب از نیمه گذشته بود که رفتند. گویا نزدیک سحر رفته بوده روی پشت بام، سرتا پایش نفت ریخته و در سکوت فندک زده به دامن مغز پسته‌ای لباسش و تکیه داده به دیوار. ما هیچ صدای فریادی نشنیدیم. هیچ کس نشنیده بود. او بی هیچ فریاد و پشیمانی، بی درخواست کمک، همانطور تکیه داده به دیوار اتاقک روی پشت بامشان و سوخته بود، و صبح فردا نقشی از قامت درهم شکسته‌ اش روی دیوار به چشم می‌خورد.

احمد و دختر کوچکش عاطفه چهل روز بعد از محله‌ی ما به خانه‌ی مادر احمد در آن سوی شهر رفتند، اما نقش فریده روی دیوار برای مدت‌ها آنجا بود. یا حداقل من خیال می‌کردم آنجاست. حتی چند بار خودش را هم دیدم روی پشت بام که آنجا کنار کولر ایستاده و لبخند می‌زند.

هیچوقت نتوانستم بفهمم چطور شد که فریده خواست خودش را تمام کند. اما هر دلیلی داشت هیچ چیزی در جهان نبود که او را به ماندن ترغیب کند حتی دخترکش…

من بعد از آن رویداد بارها به مرگ خودخواسته فکر کردم. به شیوه‌های مختلفی که برای رسیدن به نقطه‌ی پایان وجود دارد. به اینکه آدم‌ها چه روش‌هایی را برای اینکار انتخاب می‌کنند. چرا برخی به جای استفاده از روش‌های آرام و بی‌درد تن می‌دهند به شیوه‌های سخت و زجرآور؟ اصلا به بعد از رفتنشان فکر می‌کنند؟ بازمانده‌هایشان را تصور می‌کنند؟ از فکر کردن به رنج آنها چطور پشیمان نمی‌شوند؟ اصلا این شجاعت برای اینکه خودشان را از ارتفاع پرت کنند یا کبریت را بگیرند زیر پیراهن آغشته به نفت یا بروند زیر آب و برنگردند بالا یا لیوان آب را سربکشند روی مشت قرصی که توی دهانشان است از کجا می‌آید؟ پاسخی برای هیچکدام این پرسش‌ها ندارم…

همه می گویند خودکشی کار آدم‌های ترسوست، اما من فکر می‌کنم آنها شجاع‌ترین مردمان هستند…

شریک جنسی: خودم

«خودارضایی»

غروب

خسته بودم. از یک اردوی دانشجویی برگشته بودم که در آن به حد مرگ خوش گذرانده بودیم و توی اتوبوس واحد در راه رسیدن به خانه به زحمت می توانستم پلک‌هایم را باز نگه دارم. به خانه که رسیدم یادم نیست دوش گرفته یا نگرفته، پریدم توی خنکای سکرآور ملافه‌ی تمیز رختخواب. خوابم نبرد اما. نمی‌دانم از زور خستگی بود یا چیز دیگری، ولی هر چه که بود به بزرگترین کشف زندگیم در لحظات بعد منجر شد.

تا قبل از آن روز دانشجویی بودم که سرم فقط و فقط به درس و مشق گرم بود. از عشق و عاشقی چیزهایی می‌دانستم. در این حد که در ذهنم قرار بود با فلان پسر همکلاسی که ازش خوشم می‌آمد ازدواج کنم و با این فکر و خیال‌ها هروقت پسر را می‌دیدم هزار گنجشکک بی‌پروا در قلبم همهمه به پا می‌کردند. از روابط جنسی اما هیچ نمی‌دانستم. چیزهایی در کتاب‌های درسی و غیردرسی خوانده بودم اما هنوز نمی‌توانستم بین دانسته‌هایم با دنیای واقعی ارتباطی برقرار کنم. اما آن روز نمی‌دانم چه شد که تنم را کشف کردم. دستانم کورمال کورمال سراغ جاهایی رفتند که ممنوع بودند و کاری را کردند که آدم عاقل نباید می‌کرد.

شگفت‌زده شده بودم. از اینکه آدمیزاد می‌تواند چنین حجمی از خوشی و لذت جسمانی را تجربه کند به وجد آمده بودم … و البته ترسیده بودم و احساس گناه می‌‌کردم. سال‌ها باید می‌گذشت تا کم کم تنم را بیشتر بشناسم، بیشتر بخوانم، بیشتر بشنوم و با خودم و تنم بیشتر دوست شوم.

چندین سال بعد وقتی در یکی از سفرهایم به خارج از ایران برای اولین بار وارد یک سکس‌شاپ (مغازه‌ای که انواع ابزارهای بیشتر لذت بردن از رابطه جنسی را ارائه می‌کند) شدم و دختر فروشنده با خنده بانمکش خیلی راحت از خوبی‌ها و بدی‌های انواع مختلف یکی از ابزارها برایم گفت و گفت که خودش از کدامیک از آنها بیشتر راضی است، فهمیدم که آنقدرها هم آدم عجیب و غریبی نیستم و در دنیا هستند آدم‌هایی که جرات دارند فراتر از تمام اطلاعات غلط و پیش‌داوری‌های ذهنی، در حوزه تن و جسمشان دست به تجربیات تازه و ماجراجویانه بزنند.

قویاً معتقدم که بسیار خوش‌شانس بودم که قبل از آنکه بخواهم رابطه با مردان را تجربه کنم رابطه با تن خودم را کشف کردم. حالا می‌دانم که در رابطه‌ام با یک مرد از جنبه‌های جنسی چه می‌خواهم و چه نمی‌خواهم. می‌دانم که بهترین مدل رابطه جنسی برای من چیست و چه چیزهایی اذیتم می‌کند. از کجا معلوم، شاید اگر اولین تجربه جنسی‌ام را با کس دیگری می‌داشتم تن به کلیشه‌هایی می‌دادم که او از روابط قبلی‌اش یا از فیلم‌های هالیوودی در ذهنش داشت. شاید هیچوقت نمی‌فهمیدم اگر از کاری که دارد با فلان قسمت از بدن من می‌کند خوشم نمی‌آید جایی از کار اشکال ندارد و دو اینچ آن طرف‌تر دنیایی از لذت مثل یک آتشفشان منتظر سر باز کردن است. شاید مانند خیلی از زن‌ها که طبق آمارهای مختلف هیچ وقت به ارگاسم نمی‌رسند و فقط ادایش را در می‌آورند من هم یاد می‌گرفتم که ادا در بیاورم و دنبال کشف تنم نباشم.

حتی بعد از تجربه رابطه جنسی با مردان هم همیشه به نظرم مسخره می‌آمد که بخواهم از بین این دو یکی را انتخاب کنم. اما حضور تابوی خودارضایی در ذهنم آنقدر قوی بود و هست که تنها به یکی از شرکای جنسی‌ام جرات کردم بگویم که غیر از رابطه با او، خودم هم بلدم از تن خودم لذت ببرم.

امروز، بعد از گذشت سال‌ها از آن عصر بعد از اردو، می‌دانم که خیلی از دوستانم و خیلی از کسانی که مرا می‌شناسند این تابو را هنوز هم بر نمی‌تابند، چه انجام دادنش را و چه صحبت کردن درباره‌اش را. اما از طرفی خوشحالم که خودم دیگر احساس گناهی در این مورد ندارم، از خودارضایی لذت می‌برم و حتی با چند نفری از یاران موافق می‌توانیم در مورد این موضوع حرف بزنیم و شوخی کنیم و بخندیم.

دست‌ها و فکرها

«خودارضایی»

سپیده‌دم

اولین بار توی فیلمی دید که دختر دست برد توی لباس زیرش، وسط یک استودیوی عکاسی یا چیزی شبیه به آن. آنقدر تند و تند انگشت‌ها را حرکت داد  تا بی‌حال شد و افتاد روی زمینِ استودیو. قهرمان فیلم دختری بود مثل خودش، هر دو تعجب کرده بودند و نگاه می‌کردند. بعدتر جزئیات را فهمید. قبل‌تر گناه بودنش را شنیده بود، وقتی کوچک بود و با مادرش می‌رفت جلسه مذهبی، خانم جلسه گفته بود گناه کبیره است و کسی که آن کار را بکند، لرزش دست تاوان این جهانی و سوزش در آتش ابدی، تاوان آن جهانی‌ش است. این ها را یک بار به اولین پسری که دوستش داشت گفت (تازه فقط تاوان این جهانی را)، پسر چنان خندید که انگار به عمرش آنقدر نخندیده بود. خنده‌هایش که تمام شد به دختر گفت: «اُممُل!!» همینقدر با تکیه روی میم، همین قدر با تحقیر، و بعد از آن مجبورش می‌کرد انجامش دهد و پشت تلفن برایش تعریف کند. دختر یاد گرفته بود دستش را راحت بگذارد زیر سرش، ذهنش را فعال کند و به موقع آه‌های کشدار بکشد.

دختر از همان موقع متنفر شد. از هرچیزی که به زور باشد متنفر شد و حسش در برابر آن کار ممنوعه‌ی آن روزها همین ماند. سعی کرد نزدیکش نشود ، دور بماند و به آن فکر هم نکند. بعدها در یک فیلم عاشقانه دو عاشق دلداده دور از هم را دید که همان روش را پیش گرفتند که پسر او را به آن مجبور می‌کرد (حالا مدت‌ها بود پسر او را ترک کرده بود) و آنقدر عاشقانه و مهربانانه که یک آن، فقط یک لحظه نظرش عوض شد، از آن نفرت فاصله گرفت و توانست عاشقانگی را در این حرکت دونفره‌ی دور از هم حس کند. اما باز هم نه دلش خواست، نه وسوسه شد و نه انجام داد. ترجیح داد منتظر بماند، منتظر وقتی که تنش را تن دیگری با حس داغ و لبریز و عاشقانه‌ای «غافلگیر» کند. دلش خواست این حسِ ناب را تماماً با کسی شریک باشد.

برای تنهایی‌هایش، فکر و کار بسیار داشت.

تو هیچ‌گاه پیش نرفتی

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

شامگاه

یکی از فانتزی‌هایم همیشه این بود که مثل شخصیت‌های داستانی که یکهو ول می‌کنند و می‌روند و عاشق بیچاره را رها می‌کنند و عاشق دل خسته در کنج خودش می‌ماند و اشک می‌ریزد و در حسرت معشوق و عشق‌اش، زندگی را زهر خودش می‌کند، من هم روزی اگر می‌رفتم زندگی برای عاشق دل‌خسته‌ام زهر می‌شد. که زندگی برایش سم می‌شد. که کوفت و زهرمارش می‌شد. اما نشد.

اولین بار وقتی به جنون رسیدم که فهمیدم ”میم”، معشوقه دارد. همه ظرف‌ها را شکستم. دی‌وی‌دی‌هایش را از وسط خرد کردم. کتاب‌هایش را پاره کردم. کتکش زدم. بدنش را با ناخن‌های بلندم چنگ انداختم. و در آخر رفتم. در خانه را که می‌بستم، با خودم تکرار می‌کردم که من دیگر به این خانه لعنتی باز نخواهم گشت. در خانه را که می‌بستم، نمی‌دانستم کجا باید بروم. سوار مترو شدم. مثل دیوانه‌ای بودم که از قفس‌اش بیرون پریده بود. از همه حالم به هم می‌خورد. صدای دخترکانی که آزادانه می‌خندیدند و با طره موهای‌شان بازی می‌کردند، آزارم می‌داد. صدای دو زنی که کنارم پچ پچ می‌کردند، مثل ضبط صوتی قدیمی از عقب به جلو، از ته به سر شنیده می‌شد.

سوار مترو شده بودم و به سمت میدان آزادی می‌رفتم. به سمت ترمینال. برای گرفتن بلیطی به ناکجا آبادی دور. عینک دودی زده بودم تا کسی چشم‌های قرمز و ورم‌کرده‌ام را نبیند. روبروی اتوبوس به مقصد ناکجا نشسته بودم تا نوبت حرکت‌مان شود. یک ساعت مانده بود و در این یک ساعت من دائم تصور میکردم که ”میم” دارد در راهروهای ترمینال می‌دود به دنبال من، تا بغلم کند و بگوید: ” نه، نمی‌گذارم که بروی” و دائم صحنه را عقب جلو می کردم و دیالوگ ”میم” را عوض می‌کردم:
-عزیزم، کجا می روی…
نه، این خوب نبود.
-عزیزم، من هنوز دوستت دارم.
این یکی زیادی فیلم فارسی‌وار بود.
و من گریه می‌کردم و می‌دویدم و می‌رفتم او از پشت دستم را می‌گرفت و مثل تمام فیلم‌ها باران تندی هم می بارید. اما آن روز از باران خبری نبود. که آفتاب بود.

پس دوست داشتم ”میم” به یاد من با وسایلم سرکند، با لباسهایم، با کفگیر و ملاقه آشپزخانه‌ام، با رژ لبی که هرروز می‌زدم، با بالشم، با ملافه‌ام، با بوی عطرم، با کفش‌های کهنه‌ام، با قرص‌های ژلوفنم، با عکس‌هایم.

من رفته بودم و منتظر بودم سوار آن اتوبوس لعنتی که مثل مرکب مرگ جلویم ایستاده بود شوم و بروم به جایی که نمی‌دانستم کجاست. به مادرم فکر می‌کردم، به پدرم، به حرف‌های پشت سرم، به اینکه چقدر مرموز و دست‌نیافتنی گم و گور شده بودم. به اینکه چقدر زندگی نکبتی‌ام شبیه فیلم های درپیت لعنتی شده بود. به اینکه چرا یک اتفاق آن را شبیه شاهکارها نمی‌کرد.

راننده که زمان حرکت را اعلام کرد، تمام مسافرها با بارو بندیل‌شان راه افتادند به سمت اتوبوس. من ساک کوچکی دستم بود با چند لباس و مقداری پول. حالا باید سوار اتوبوس می‌شدم و می‌رفتم. پس سوار اتوبوس شدم و نشستم. نشستم. نشستم. نشستم. من نشسته بودم. من هنوز نشسته بودم. تا یک دفعه بلند شدم. اتوبوس داشت راه می‌افتاد. من بلند شدم. من با عینک دودی بزرگ روی چشمم، با صدای گرفته‌ام، با ساک دستی در دستم، بلند شدم و پیاده شدم و همان مسیر را بازگشتم، و از همان دری که رفته بودم، داخل شدم.
البته می‌خواستم بروم. البته می‌خواستم تنهایش بگذارم. البته می‌خواستم زندگی با او را تمام کنم. البته همه چیز دیگر برایم تمام شده بود. اما من برگشته بودم. اما من قدرت تمام کردن را نداشتم. من توان از نو ساختن را نداشتم. و دائم با خودم تکرار می‌کردم، تو هیچ گاه پیش نرفتی.. تو همیشه فرو رفتی…

من بازگشته بودم تا با او، زیر همان سقف نکبتی، در همان خانه نکبتی، با دیوارهای نکبتی‌اش زندگی کنم.

ما دروغ بودیم

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

نیمروز

شانزده ساله بودم که براى بار اول با یک پسر دوست شدم و هر روزى که گذشت یک دل نه صد دل عاشق. بعد از دو سال و نیم رابطه، از اون آدمى که بودم تبدیل به دخترى شده بودم که براى خوش‌آیند طرفش دست به هر کارى مى‌زنه چون خیال مى‌کردم تمام اینها خاصیت عشقه.

دوستانم رو تغییر دادم، هرجایى مى‌خواستم برم باید قبلش بهش اطلاع مى‌دادم، نوع پوششم رو اون انتخاب مى‌کرد و هر وقت با هم بودیم توى کوچه و خیابون با مردها دعوا راه مى‌انداخت و هر زمانى که دلش مى‌خواست باید پیشش مى‌رفتم تا نیاز جنسیشو برآورده کنم و متاسفانه خیال مى کردم تمام اینها از علاقه زیادش به من سرچشمه مى‌گیره و من با دل و جون قبول کرده بودم. روزهاى آخر، چون توى خیابون بعد از دانشگاه با همکلاسى پسرم سر تحقیقى که بهمون سپرده بودن قرار داشتم تا مطالب مربوط به خودم رو بهش بدم، چنان دعوایى با پسر بخت‌برگشته راه انداخت که بیا و ببین. سر آخر هم حتا دست به خودزنى زد و با چاقو بازوش رو برید…

یک روز همون همکلاسى کتک خورده‌م بهم گفت بهتره بازیچه دست همچین آدمى که تعادل روحى نداره نباشم، بعد از حرف اون به تمام این سال‌ها فکر کردم و با همه سختى به خاطر فرو نرفتن بیشتر توى این رابطه مریض تصمیم به قطع کردن گرفتم. اما وجه دیگه‌اى هم پشت این قطع رابطه بود، ترس! ترس از آینده، من دیگه دختر دو سال قبل نبودم، از همه وجودم و باورهام به خاطرش دست کشیده بودم و روزهاى پیش روم بدون حضور اون ترسناک به نظر مى‌رسید. اما ادامه دادن این مسیر هم چیزى جز تباهى نداشت. پس تصمیم گرفتم یکباره این رابطه رو تمام کنم، اگر آروم آروم شروع مى‌کردم به قطع این رابطه، همه چى سخت‌تر مى‌شد چون مى‌دونستم قراره از دستش بدم و برام عزیزتر هم مى‌شد و من این رو نمى خواستم.

روزهاى بعدى وحشتناک‌تر از اون چیزى بود که فکر مى‌کردم. از یک طرف درد سراب عشق بود و احساس توى قلبم و غم نبودنش، و از طرف دیگه تمام شدن یک دفعه‌اى رابطه اون هم از سمت من، باعث وحشى‌تر شدن اون شده بود. برام ایجاد مزاحمت کرد، نه خودش که دوستانش رو اجیر کرده بود تا توى خیابون جلوم رو بگیرن، تلفنم یکسره زنگ مى‌خورد و همینطور تلفن خونه. بابام متوجه جریان شد و براى بار اول بدون اینکه کتکم بزنه با نگاه تحقیرکننده بهم گفت لیاقتم همینه و عرصه رو برام تنگ‌تر کرد. مثل دختر دبستانى خودش من رو به دانشگاه مى‌برد و برمى‌گردوند. زندگى تماما برام تیره و تار شده بود و هى پشت سر هم از اون پیغام مى‌گرفتم که برگرد و همه چى رو فراموش کن. اما دیگه فراموش‌کردنى در کار نبود… دندون پوسیده رو کنده بودم سر آخر و فقط جاى خالیش مونده بود که یادآور حماقتم بود، همین…

از همجنسگرایی فرزندم نمی‌ترسم

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

نیمه‌شب

چهارده ساله بودم که دوست نازنینی کتابی به من هدیه کرد. کتاب‌خوان بودم و سلیقه خاصی در انتخاب داشتم. به نظرم آمد کتاب باید رمانی عامه‌پسند باشد، با این وصف خواندمش. قصه خانواده شلوغی بود با پدر و مادری که از هم جدا شده بودند و چند فرزند داشتند. از این میان سوگلی مادر خانواده یکی از پسرها بود و ارتباط عاطفی عمیقی با او داشت. پسر از قضا همجنسگرا بود و این اولین مواجهه من با شخصیتی متفاوت محسوب می‌شد. از پایان تلخ داستان که بگذریم رابطه مادر و فرزند قصه باعث شد همواره از خودم بپرسم اگر من مادر یک کودک همجنسگرا بشوم باید چکار کنم؟

آدم‌های اطرافم اگر چه افراد روشنفکر و تحصیلکرده‌ای بودند اما می‌دانستم صحبت کردن با آنها در اینباره ممکن نیست. متاسفانه در نظر اکثریت قریب به اتفاقشان همجنسگرایی تصویر خوشایندی نداشت و ورود من در آن سن و سال به این ماجرا ممکن بود باعث شود دچار مشکلات و دردسرهایی شوم.

درست نمی‌فهمیدم که چرا در نظر بسیاری از بزرگترها همجنسگراها از موفقیت‌های مشابه افراد معمولی در زمینه‌های اجتماعی، علمی و فردی برخوردار نبودند؟ چرا  گمان می‌کردند همه آنها انسان‌هایی هستند که در مسیری نادرست قدم بر می‌دارند و معاشرت با آنها مشکل‌آفرین است؟ چرا آنها را در زمره بیماران بر می‌شمرند و از حرف زدن در اینباره پرهیز می‌کنند؟

این سوال‌ها و هزار سوال بی‌پاسخ دیگر در ذهن من بود تا روزی که با آریو آشنا شدم. یکی از ده نفر اول کنکور پزشکی دانشگاه تهران، فردی به غایت موفق با شغل و درآمدی مناسب و ظاهری آراسته که البته به دلیل ترنس بودنش امکان اشتغال در بیمارستان‌ها یا تاسیس مطب را از سوی نظام پزشکی نیافته بود اما بعنوان مسئول کنترل و کیفیت تولیدات پزشکی در یک شرکت خصوصی مشغول کار بود.

او را در ۲۸ سالگی دیدم، در جلسه نقد و بررسی یک فیلم. از سطح آگاهی و اطلاعاتش در زمینه سینما در شگفت بودم و تصمیم گرفتم به واسطه علاقمندی مشترکمان بیشتر با او آشنا شوم. به خاطر سوال‌های بی‌جواب از نوجوانی تا آن روز کمی برای مراوده گارد داشتم اما چشم‌های مهربان و کلام پر مهر آریو باعث می‌شد روز به روز با هم صمیمی‌تر شویم. او خانواده مهربان و تحصیلکرده‌ای داشت اما مستقل زندگی می‌کرد. پدر و مادرش استاد دانشگاه بودند، اما او را آن‌ گونه که بود نمی‌خواستند. برایم تعریف کرد که در درونش زن قدرتمندی زندگی می‌کند اما به خاطر شرایط خانوادگی و آنچه مادر و پدرش «ترس از آبرو» می‌خواندند ناچار است او را پنهان کند. مادرش را بسیار دوست داشت و به خاطر او از عمل تغییر جنسیت در ۱۹ سالگی صرف‌ نظر کرده بود. مهاجرت به آمریکا هم باعث شده بود مادرش افسرده شود و همین او را به سرزمین مادری بازگردانده بود.

به واسطه آشنایی با آریو بخش زیادی از سوالاتم به پاسخ رسید. ساعت‌ها با هم حرف می‌زدیم و من هر بار روشن‌تر و شفاف‌تر جهان او را می‌شناختم. حالا هر بار صدای درونم می‌پرسید اگر جای مادر قصه‌ای که خوانده بودم بودی و فرزندی همجنسگرا یا در اصطلاح دگرباش داشتی چه می‌کردی قوی‌تر پاسخ می‌دادم. حالا یقین داشتم اگر روزی مادر شدم، اگر روزی فرزندی با گرایش جنسی یا هویت جنسیتی متفاوت داشته باشم، به جای هر واکنش عجیب و غریب و خلاف منطقی، با حقیقت روبه‌رو خواهم شد و هرگز به خاطر آن چه که هست، او را سرزنش نخواهم کرد.

خوشحالم از اینکه در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که در بسیاری نقاط دنیا آن گونه که به نسل ما آموزش داده شده بود، جنس و جنسیت فقط دو گونه زن و مرد نیست. خوشحالم که نوجوانان بسیاری از نقاط دنیا امروز در مدرسه به قدر کفایت در ارتباط با مساله جنسیت‌ها و تنوع و تکثرشان آموزش می‌بینند. خوشحالم که در دورانی زندگی می‌کنم که برای پذیرفتن چنین مساله‌ای می‌شود خواند، آموزش دید، یاد گرفت و نترسید. البته که باید برای این اتفاق سپاسگزار افرادی بود که در طول سال‌های اخیر از خط قرمزها گذشته‌اند و نتیجه‌اش شناخت بهتر مفاهیم جنسی و جنسیتی برای بسیاری هم‌چون من بوده تا هنگام برخورد با آدم‌های هم‌جنس‌خواه، دوجنس‌خواه یا ترنس‌ها، دست و پایم را گم می‌کردم و نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه باید بکنم.

چالش تولید مثل

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

بامداد

برای من چالش تولید مثل مهم‌تر و مقدم است بر چالش بزرگ کردن بچه. اینکه یک بچه‌ای به دنیا بیاید آنقدرها هم امر مسلم و بدیهی نیست که بخواهم از آن فورا گذشته و فکر کنم مهمترین چالش در بزرگ کردنش کدام است. می دانم البته برای خیلی‌ها مراحل زندگی از پیش تعریف شده و دیکته شده است و حتی در موردش شک و سئوالی هم ندارند و با صدای بلند هم فکر نمی‌کنند چون برایشان بدیهی‌ست که در یک سنی همه ازدواج می‌کنند و همه آنهایی که ازدواج می‌کنند بعد از مدتی بچه‌دار هم می‌شوند. طبیعی‌ست که در این حالت زن یا مرد تنها چالشی که جلوی روی خود می‌بیند بزرگ کردن بچه است.

برای من اما، چالش از خیلی قبل‌تر مطرح است. اصلا چرا باید بچه‌ای به دنیا بیاید؟ یک نفر چرا باید فکر کند که باید پدر یا مادر شود؟ چون به سن معینی رسیده است؟ چون استقلال مالی دارد و به قولی دستش به دهانش می‌رسد؟ چون فیزیولوژی بدنش به او اجازه تولید مثل می‌دهد؟ چون پدر یا مادر بودن یعنی همان توانایی تولید مثل را داشتن؟

خیلی دلم می‌خواهد از بی‌شمار کسانی که زاد و ولد می‌کنند یا قصدش را دارند، نه هزار نفر، فقط ده نفر بیایند و پایین این مطلب بنویسند به چه دلیل فکر کردند که باید بچه دار شوند؟ یا که می‌توانند بچه دار شوند و می‌توانند پدری و مادری کنند؟ فقط در چنین حالتی من تنها پاسخی و دلیلی که بنظرم متقاعد کننده است را در بخش پاسخ‌ها خواهم گفت.

به شخصه هیچوقت حس نکردم که نیازی به زاییدن دارم. بعضی‌ها می‌گویند تا وقتی زن مادر نشده باشد کامل نیست. نمی دانم چرا این بعضی‌ها، بلد نیستند برای خودشان حرف بزنند و اصرار دارند نظر و حس شخصی خود را توی حلق همه بچپانند! کی گفته و بر اساس کدام مدرک و شاهد عینی نشان داده که زنانی که تصمیم به بچه‌دار شدن نگرفته‌اند کامل نیستند؟ چرا همه زنان باید کامل بودن خود را وابسته به کسی بیرون از خود بدانند؟ اصلا معیار کامل بودن را چه چیزی در نظر گرفته‌اند این افراد؟ کاش یک روزی همه عادت کنند قبل از فتوا صادر کردن کمی تامل کنند بلکه به این قبیل یاوه‌گویی‌ها نیفتند.

حال خوب ِ من، خوشبختی و تحقق یافتنم به عنوان زن هیچوقت ربطی به فرد دیگری بیرون از خودم نداشته است. نه کسی به اسم دوست پسر، نه نامزد نه پارتنر و نه شوهر. داشتن یک یار همراه خیلی هم خوشایند است ولی ربطی به کامل حس کردن من ندارد. در مورد بچه هم همینطور است. هیچوقت حس مادری نداشته‌ام نسبت به بچه‌ها و حتی خیلی خوب نمی توانم بچه را بغل کنم. کاری‌ست که به دفعات انگشت شمار در زندگی انجام داده‌ام و اشتیاقی به یاد گرفتنش نداشته‌ام چه برسد به داغون کردن بدنم با بارداری؟! بارداری و تمام تغییراتی که به بدن تحمیل می‌کند برای من یک چیزی در حد آنی ست که «تراپی خشن» می‌نامند. یکجور تعرض به بدن خودم برای ایجاد یک زندگی دیگر، آنهم در دوره و زمانه‌ای که مادرِ زمین کوچکترین نیازی به خلق انسان‌های بیشتری ندارد.

هر بار در این مورد صحبت پیش می‌آید یا جایی در موردش می‌نویسم به شدت مورد حمله و توهین قرار می‌گیرم و هیچوقت نفهیدم چرا؟ چرا زنی که با زاد و ولد دیگران هیچ مشکلی ندارد و فتوای توقف تولید مثل صادر نمی‌کند باید اینهمه مورد حمله قرار بگیرد؟ فقط بخاطر اینکه منطبق با آنچه که همگان از «زن» انتظار دارند نیست؟ زنی که تحقق وجود خودش را در مادری نمی‌بیند اینقدر تهدیدآمیز است که باید حتما صدایش خفه شود و تصویرش حذف؟ اینهمه زن که در گوشه و کنار دنیا می‌زایند کافی نیستند و به اندازه کافی امنیت و اطمینان خاطر خلق نمی‌کنند و باید حتما آن معدودی که غیر از این هستند نابود و ساکت شوند و مورد اهانت قرار گیرند؟

حالا بماند که منهم کلا چقدر آدمی‌ام که حرف دیگران و فتواهایشان برایش مهم است… می‌دانید اینکه دیگران در موردم چه فکری می‌کنند از یک تا ده چقدر برایم اهمیت دارد؟ منفی چهار!

این روزهای من

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

نیمه شب

چند شبه گریه‌هات خیلی زیاد شده. دلیلش رو نمی‌فهمیم. من و بابات نمی‌تونیم آرومت کنیم. هر کاری می‌کنیم اما تو ضجه می‌زنی. از ضجه‌ات قلبم ریش میشه. به شدت احساس بی‌کفایتی می‌کنم که نمی‌تونم آرومت کنم. روی مبل نشستم و تو رو روی پاهام تکون میدم که بابات بتونه بخوابه و فردا بره سر کار. تا فکر می‌کنم خوابت برده و پاهام متوقف میشن، ناله می‌کنی و غر می‌زنی، پاهام سِر شدن، کمرم درد می‌کنه، خوابم میاد. تو باز بنای گریه می‌ذاری. هی می‌خوام ساکتت کنم صدات بابات رو بیدار نکنه. آروم نمیشی، یه حسی به اندازه چند دهم ثانیه از ذهنم رد میشه. مثل رعد و برقه، یه لحظه روشن میشه اما صداش خیلی مهیبه. «یه لحظه دلم می‌خواد بکوبونمت به دیوار». وحشت می‌کنم از خودم، از حسم… دو ساعت بعد تو خوابی. قشنگترین خواب دنیا. صورتم رو به صورتت می‌چسبونم. رد اشک رو گونه‌ته. از خودم خجالت می‌کشم، از خودم بدم میاد، نه از خودم متنفرم… به شدت احساس گناه می‌کنم. از خودم می‌ترسم. می‌ترسم بهت آسیب بزنم. به تویی که اینقدر عزیزی و بوی شهد و شکر میدی…

کلی ایمیل و پیام کاری و شخصی جواب نداده دارم. کلی دِدلاین رد کرده دارم و یه کوه کار تلنبار شده رو هم. می‌خوام تو بخوابی و برم سر کارام. وقتی شیر می‌خوری تو بغل من خوابت می‌بره اما خواب بیرون بغل رو دوست نداری، تا می‌ذارمت زمین بیدار میشی. بیدار میشی و می‌خندی اما من کلافه و مستاصلم و فقط نگاهت می‌کنم و نمی‌تونم جواب خنده‌ات رو بدم. کی اینطوری شدم! اینقدر سرد و بی‌احساس…

دعوت می‌شم به یه جمع دوستانه که شایدم از توش فرصت‌های کاری خیلی خوبی دربیاد. دلم می‌خواد برم، مدتهاست جایی تنهایی نرفتم. مرد میگه برو. اما هر چی حساب کتاب می‌کنم می‌بینم ساعت رفت و برگشتم به شیر خوردن تو نمی‌خوره. حاضر نشدی شیشه شیر قبول کنی تا مبادا بیشتر از دو ساعت ازت دور بشم. نمیرم اما دلم اونجاست و همش فکر می‌کنم الان چی داره می‌گذره. به این فکر می‌کنم که اگه الان نبودی من اونجا بودم و مطمئنم طرح چند تا کار درست حسابی رو می‌ریختیم. به خودم میام که چطور دارم به نبودنت فکر می‌کنم. تویی که بودنت اینقدر دوست داشتنیه.

می‌خزم زیر پتو کنار مرد. بغلش رو باز می‌کنه و خودم رو توش جا میدم. کش و قوسی میام تا گرفتگی پشتم که مال چند ساعت بی‌حرکت موندن واسه خوابوندن توئه باز بشه. تازه سرمو گذاشتم رو دست مرد و چشمامو بستم که صدای گریه‌ات میاد. چقدر دل کندن از این جای گرم و راحت سخته. به همه شبایی فکر می‌کنم که تا صبح راحت می‌خوابیدم و خوابم هزار تیکه نمی‌شد، به شبایی که تو نبودی. باز به خودم لعنت می‌فرستم که دارم واسه چند ساعت خواب به نبودت فکر می‌کنم.

مرد هیجا‌ن‌زده بلیط‌های فلان تاکشو رو که کلی با ویدئوهاش خندیده بودیم رو نشونم میده و میگه دیگه این یکی رو باید بیای. بچه رو یه جایی می‌ذاریمش واسه سه ساعت. جور نمیشه، هر کاری میکنیم جفت و جور نمیشه. مرد تنها با یکی از دوستاش میره و دم رفتن با حسرت میگه دوست داشتم با هم بریم و تا وقتی نگاهش پشت پرچین پنهون میشه همونجا دم در وایمیسم و به حرف خودم فکر می‌کنم که گفتم، سخت نگیر، یه کم بزرگتر شه میریم با هم. واقعا من کی میتونم دوباره بی‌فکر و خیال بچه با تو بیرون بیام مرد؟

جرأت نمیکنم برم روی ترازو، اصلا ترازو رو بردم یه جایی که نبینمش. از هیکلم بیزارم، از جلوی آیینه‌ها زود رد میشم که نبینم بدنم رو. میخوام رژیم بگیرم اما همه نهیم می‌کنن که تو الان باید بچه شیر بدی. حتی الان اختیار بدنم رو ندارم. یعنی میاد روزی که بتونم دوباره اون پیرهن خالخالی چیندار رو بپوشم؟

 

یک روایت ناتمام

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

شبانگاه

اولین جمله‌ای که بعد از مراسم عروسی از مادرم شنیدم این بود: بچه‌دار نشین زود. جمله‌ای که نسل اندرنسل حداقل در خانواده ما بین مادران و دختران در شب عروسی رد و بدل شده بود و به اعتقاد من پیشینه بسیار مزخرفی داشت. با خنده به مادرم گفتم ما چند ساله با همیم مامان جان نگران نباشید.

ترس مادرم در شب عروسی برایم کاملا واضح و روشن بود، نگرانی از اینکه آیا ازدواج من با آدم درستی بوده یا نه و ترس اینکه اگر به جایی نرسید بنا به اعتقاد آنها با یک یا دو بچه از زندگی بیرون نیایم. ترسی که شاید بسیاری از مادران و پدران در ایران با آن دست به گریبان هستند.

بچه‌دار شدن مسئله کوچکی نیست. مخصوصآ اگر خارج از ایران زندگی کنی، بجز مسئله مادیات به مسئولیت پذیری زن و مرد هم وابسته است.

من به عنوان زنی مستقل که دوشادوش همسرم کار می‌ کنم هنوز خودم را آماده این مسئولیت‌پذیری نمی‌بینم. مسئولیتی که به از خود گذشتگی بیشتر شباهت دارد. مسئولیتی که به عنوان زن و یک مادر در فراهم کردن شرایط ایده‌آل زندگی برای فرزندم بر دوش دارم. من شخصا و به عنوان یک زن، جهان پیرامونم را سخت‌تر و دردآورتر از آن می‌بینم که بخواهم با به دنیا آوردن کودکی و یا بهتر بگویم یک انسان به این دنیا، باعث شوم تا او هم مثل من در جهانی پر از بی‌‎عدالتی و سختی زندگی كند.

دوستان زیادی دارم که به سادگی بچه‌دار شدند و به راحتی و بدون سختگیری زیاد به زندگی با بچه خو گرفتند، اما من و همسرم بارها با بررسی شرایط با خودمان فکر کردیم که آیا واقعا باید بچه‌دار شد؟ آیا واقعا نیازی به آوردن کودکی دیگر به این دنیا هست که بخواهد در دنیای پر از تلخی و جنگ بزرگ شود؟

شاید برای بسیاری از افراد این جملات شعاری محسوب شود، اما برای من به عنوان یک زن، یک دختر و یک فرزند ترس‌های زیادی در پس این تصمیم وجود دارد که باعث شده کماکان از فکر کردن به سه نفره شدن خانواده کوچکمان بترسم.

اما حالا بعد از گذشت سه سال کم کم مادرم به بهانه‌های مختلف شروع به فرستادن عکس بچه‌ها و نوه‌های دوستانش می‌کند. به قول خودش به زبان بی‌زبانی تلاش می‌کند تا من را به بچه‌دار شدن تشویق کند و آن سوی داستان من هستم که هنوز مردد هستم و روایت بچه‌دار شدنم کماکان ناتمام است.

هورمون مادری

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

شامگاه

داشتم کارهامو می‌کردم و در همون حال به تلویزیون نگاه می‌کردم که داشت یه برنامه مستند پخش می‌کرد از نتیجه آزمایش دانشمندهای خارجی روی موش، و نشون می‌داد موش‌هایی که زایمان کرده بودن به محض اینکه هورمون مشخصی از بدنشون کم می‌شد، عملا بچه‌هاشون رو به حال خودشون رها می‌کردن. در عوض موش‌هایی که حتی یکبار هم زایمان نکرده بودن، به محض دریافت اون هورمون، سراغ بچه موش‌های رها شده می‌رفتن و شروع می‌کردن به مادری و مراقبت از اونها. یادمه یه جاهایی وسط برنامه، ظرف و ظروف آشپزخانه رو به کل ول کردم و نشستم به دیدن و تا ساعت‌ها بعدش که پخش برنامه تموم شده بود، من هنوز داشتم به موضوع فکر می‌کردم.

بعد از اون خیلی چیزها توی ذهن من ترک خورد و من از جایگاهی که با افتخار روش ایستاده بودم یواش یواش اومدم پایین، و اونقدر فکر کردم تا به نتیجه‌ای که باید می‌رسیدم، رسیدم. در واقع پاداش اون همه رنجشی که بعد از فهمیدن قضیه هورمون مادری و آزمایش موش‌ها در من ایجاد شده بود، فهم و قبول چیزایی بود که بعدا توی همه کشمکش‌های دوره بلوغ بچه‌ها کمکم کرد بحران رو مدیریت کنم و همه چیز رو با حداقل آسیب دوباره مرتب سر جای خودش بذارم.

اولین تغییر، فهم این موضوع بود که مادری یا پدری بیولوژیکی همه چیز نیست. همه میتونن پدر یا مادر باشن و بچه‌شون رو دوست داشته باشن، اما هر کسی در قبال بچه‌ش احساس مسئولیت نمی‌کنه. پس خیلی زود تکلیف احساس وظیفه و احساس دوست داشتن رو برای خودم مشخص کردم. به صرف مادر بودن به خودم حق ندادم تصمیم بگیرم و بعد استدلال کنم که مادرم و صلاح بچه‌م رو می‌خوام. پس هم معلم بچه‌م شدم، هم منتقد خودم. تجزیه و تحلیل کردم، تصحیح کردم، تکرار کردم. اگر لازم بود سختگیر بودم، اگر لازم شد نه گفتم. جای بحث و گفتگو رو باز گذاشتم، اما باج ندادم. نذاشتم مهر مادریم که منو بین تمام اطرافیانم شاخص و انگشت‌نما کرده بود چشمهام رو کور کنه و زبونم رو سست. مدام به خودم گفتم مادری هورمونه. چیز بیشتری به بچه‌هات بده. چیزی که با دو خط هورمون کمتر و بیشتر، کم و زیاد نشه.* سعی کردم تعادل داشته باشم، نه زیادی محبت کنم و نه سخت بگیرم. به بچه‌م بفهمونم تحت هیچ شرایطی محبت بی‌قید و شرطم رو ازش دریغ نمی‌کنم و البته این موضوع مانعی سر راه وظایفی که مادر بودن روی دوش من گذاشته نخواهد بود.

و باور کنین که این کار ساده ای نبود. این که بچه به این باور برسه که احساس مسئولیت من و سختگیری‌هام ربطی به دوست داشتن همیشگی و بدون مرگم نداره و این که بدونه فقط و صرفا بخاطر دوست داشتن نیست که کاری رو براش انجام میدم، بفهمه که در قبال به دنیا اومدنش مسئول هم هستم.

==
*بعدها متوجه شدم که در جهانی انباشته از مواد شیمیایی که مغز با آنها کار میکنه و به واسطه اونها هورمون‌ها کم یا زیاد میشن زندگی می‌کنیم. عشق، نفرت، اخلاق، میل به زندگی، تمایل به خودکشی، مادرانگی، پرخوری، هوش و استعداد، اعتقاد به خدا، مهربانی، خشم، جنایت و هر چیز ریز و درشت دیگه‌ای که توی ذهن ماست یا یا ما فکر می‌کنیم روی کره زمین وجود داره، زاییده همون مواد شیمیاییه. پس احساس وظیفه هم چیزی خواهد بود عین مادری… چندان جای افتخار باقی نمی‌مونه.

جوجه‌های من

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

بعد از ظهر

تا هنگامی که زن و شوهر با هم توافق دارند و هیچکدام خودشان را یک سر و گردن بالاتر از دیگری نمی‌بینند ، تا زمانی که هر دو با عشق و علاقه به فرزندشان می‌رسند و سعی در موفقیت آنها دارند، کودکان نیز با آرامش در کنار خانواده بزرگ شده و به سر و سامان می‌رسند. خوب یا بد درس می‌خوانند و برای رسیدن به جایگاهی مطلوب تلاش می‌کنند. اما امان از آن دمی که یکی کج‌خلقی کرده و بخواهد زندگی را بر سر و همسر جهنم کند. آن هنگام است که بزرگ کردن بچه باریست سنگین بر دوش طرف مقابل.

بگذارید از خودم بنویسم، از دردم. شش ماه از ازدواجمان نگذشته بود که صدای مادر همسر بلند شد. زن نازا همچون درخت بی‌باری است که باید تکه تکه کرده و برای بخاری زمستانی هیزمش کرد. زن نازا را نگه نمی‌دارند. مرد هم اگر دوستش داشته باشد، بالاخره حرف مادر را گوش کرده و او را رها می‌کند و دنبال زنی پربار می‌رود…
و چه می‌دانید که چه دردی است با اضطراب زندگی کردن، چه رنجی است ترس از رانده شدن…

بالاخره یک سال از ازدواجمان نگذشته حامله شده و دو دستی بر سرم کوفتم. من چه اشتباهی کردم. چرا باید طفل معصومم را در این جهنمی که گویا خانه من است به دنیا بیاورم. خواستم سقطش کنم اما نتوانستم. چگونه می‌توانم قاتل جگر گوشه‌ام باشم. لحظه‌ای که به دنیایش آوردم، اشک از چشمانم سرازیر شد. نمی‌دانم اشک غم بود یا شوق.

از آن روز من بودم و بچه و فریاد پدرش: «بچه را ساکتش کن وگرنه یکهو دیدی زدم شکمش ترکید، بچه را بخوابان نفس راحت بکشم، عروسی می روی؟ لازم نکرده بنشین و مواظبش باش، چرا بچه نمره مطلوب نیاورده؟ مگر تو چه غلطی می کردی؟» و الی آخر. محبت من نسبت به بچه‌ها موجب حسادتش می‌شد. دور از چشم او به بچه‌هایم می‌رسیدم. او که از خانه بیرون می‌رفت آنها نیز فرصت بازی و سر و صدا و شلوغی پیدا می‌کردند. دلم نمی‌خواست ساکتشان کنم که خوی کودک بازی و جنب و جوش است. هنگامی که صدای کلید در شنیده می‌شد، همگی گوشه‌ای ساکت می‌نشستیم آنگونه که مگس نیز جرائت پرواز نداشت. مادرش هفته‌ای یکی دو بار می‌آمد. نق‌هایش تمام‌شدنی نبود: «گویا بچه‌ها را ادب نکرده ای! بچه را چه به میوه خواستن و به گرسنه‌ام گفتن و پیش مهمان میوه خوردن. چرا برایشان زیاد غذا دادی؟»

جوجه‌هایم را بدون پشتیبانی از سوی پدرشان بزرگ کردم. او دوست داشت همه بدانیم که خانه متعلق به شخص اوست و می‌تواند هر کدام از ما را که مقصر باشیم و حرفش را گوش نکنیم از خانه بیرون کند. همین کار را هم می‌کرد. چه شبها که پسرکم مجازات می‌شد و از شب تا دم صبح، در گرمای تابستان و سرمای زمستان پشت در می‌ماند و بی‌خوابی و ترس از تاریکی را تحمل می‌کرد. شب را با مصیبت صبح می‌کردم. هر از گاهی پشت در می‌رفتم و نگاهش می‌کردم. ای خدا کودکم در چه حالی‌ست. به دانه‌های ریز و درشت التماس کرده، زیر لب زمزمه می‌کردم:
قوربان اولوم قار بیر دایان / الهی که فدایت شونم برف
سویوخداکی بالاما یان / به فرزند مانده در سرمایم رحم کن
گلمه یئره بیر آز اوتان / خجالت بکش نبار
بالام سویوخدا دوندو وای / ای وای که فرزندم در سرما یخ زد

لطفا نگوئید که می توانستی جدا شوی. طلاق بگیری. طلاق دوای درد ما نبود. او بچه‌ها را می‌گرفت و دلم را می‌سوزاند. من نمی‌توانستم آنها را دست پدر سخت‌دلش بسپارم.

بالاخره بچه‌هایم را بزرگ کردم. تحصیل را تمام کرده و شاغل شدند. زندگی آرامی دارند اما اعصابشان از رفتار پدر داغون است. هیچ گونه ارتباطی با او ندارند. این نیز دردناک است… باور کنید خیلی دردناک. مهمترین چالش در بزرگ کردن بچه، بودن کنار پدری است که در تعلیم و تربیت کودک همکاری نمی‌کند.

معجزه‌ای باید؟

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

نیمروز

هر بار قرار می‌شود درباره‌ی موضوعی بنویسم، دور و برم پر می‌شود از بحث در همان باره. یا اینکه من مدام گوشم پی صحبت‌هایی‌ست مرتبط با موضوع، که اینطور فکر می‌کنم. همین دیگر، این سری هم هر کجا سر گرداندم یا کسی بچه داشت و از چالش‌های بزرگ کردنش می‌گفت، یا کسی می‌خواست بچه‌دار شود پرسشش این بود که چطور است بچه داشتن، یا هم که به نظرش نباید بچه می‌داشت‌: «بچه داشتن خودخواهی ست»، «زیاد شدن نسل آدمی به زمین آسیب می‌زند». و چند باری هم این سوال را جواب دادم که اگر امروز بچه نداشتم آیا باز هم تصمیم بچه‌دار شدن بود؟ بله. و مهم‌ترین چالش پیش رو؟ جوابش سخت است.

یکی دو سال پیش با دوستی گپ می‌زدیم، گفتم حواست باشد که فردای زایمان چیزی یکباره در تو تغییر نمی‌کند که تحمل گریه‌ی بچه را داشته باشی، لذت ببری از پوشک عوض کردن، باکی‌ت نباشد که همه‌ی وقتت صرف او می‌شود. گفتم همین من که به نظرت خیلی خوش اخلاق‌ام آی سر بچه‌ی چند ماهه داد زده‌ام از ناتوانی، اما باید یاد بگیری در عین حال که می‌دانی کارت اشتباه است به خودت فرصت بدهی تا بهتر شوی. گفت تو اولین کسی هستی که شنیده‌ام این را بگوید. گفتم همین دیگر، به من هم کسی نگفته بود، برای همین ماه‌های اول هر بار بی‌حوصله بودم یا کلافه هی به خودم تشر می‌زدم که طبیعی نیستی و همین بیشتر عصبی‌م می‌کرد، یکی باید بگوید که مادر به معنای آن که غافل از خودِ خودش مدام درگیر کودکی‌ست و خم هم به ابرو نمی‌آورد مال افسانه‌هاست. شاید مهم‌ترین چالش بچه بزرگ کردن، برقراری اعتدال بین خودخواهی و فداکاری مادرانه باشد.

برای منی که با پدر و مادری کاملا اقتدارگرا بزرگ شده بودم، اولین اولویت بچه بزرگ کردن این بود که بچه جرات کند و یاد بگیرد چطور به اشتباهات پدر و مادرش اعتراض کند. از نظر من کودکان از شکننده‌ترین موجودات‌اند و باید آموخته باشند که چطور در برابر بزرگسالانی که به آنها به چشم موجوداتی کوچک نگاه می‌کنند مراقب خودشان باشند. کودک ما چهار ساله بود گمانم، یک بار وقتی رفته بود توالت و بعد از کلی وقت تازه داشت دستهاش را می‌شست، من در را باز کردم و چراغ را هم خاموش که مثلا یعنی دیرمان شده بدو. قرار بود جایی برویم. بیرون که آمد گفت دوست داشتی وقتی دستشویی بودی من همین کار را با تو می‌کردم؟ گفتم نه. گفت من هم دوست نداشتم، لطفا دیگر این کار را نکن. و من دیگر نکردم. حالا که فکر می‌کنم این مرحله را چنان خوب پشت سر گذاشت و الان که بزرگتر است همچنان خیالم راحت است از این بابت که شاید نشود این را مهمترین چالش بچه بزرگ کردن نام داد.

بچه‌ها به یک سنی که می‌رسند -هر بچه‌ای با دیگری متفاوت است- هیچ حوصله‌ی توصیه شنیدن ندارند. بکن نکن عاصی‌شان می‌کند. استقلال می‌خواهند و شاید تنها راه ماندن کنارشان دوستی با آنهاست. وقتی فرزند نوجوانت درباره‌ی رابطه‌ی جنسی ازت سوال کند، جزییات بخواهد، چطور جوابش را می‌دهی؟ عین یک دوست که با هم شیطنت می‌کنند وقت صحبت در این باره یا پدر و مادری جدی که می‌خواهند زودتر این بحث تمام شود؟ درباره‌ی آن استقلال، اصلا چه قدر باید آزاد گذاشت بچه خودش انتخاب کند؟ اینها و سوال‌هایی از این دست را حتی وقتی باردار بودم زیاد از خودم می‌پرسیدم. هنوز هم جوابی ندارم. آزمون و خطایی پیش می‌رویم. تنها چیزی که مطمئن‌ام این است که رابطه‌ی مادر-پدر و فرزند آنقدر مهم است که چگونگی برقراری آن می‌تواند مهم‌ترین چالش بچه بزرگ کردن باشد. یک روزه که شکل نمی‌گیرد، در طی سالیان محکم یا سست می‌شود. و اگر درست شکل گرفته باشد، خوشی پدر و مادر بودن فقط به لبخندهای نوزادی کودکشان محدود نمی‌شود، پدر و مادر هم با فرزند بزرگ می‌شوند.