برچسب: رابطه جنسی

برزخ

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

پیش از ظهر

از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ماست. من اسم این مرحله را » برزخ» گذاشته‌ام.  به‌مانند برزخ است دیگر، تو نمی‌دانی وارد دوزخ می‌شوی یا وارد بهشت. علاوه بر آن هنوز حسابرسی هم نشده‌ای. نمی‌دانی کفه‌ی ترازوی اعمالت در کدام جهت سنگین‌تر است.

یادم می‌آید دبیرستانی بودم، به آن عشق‌های دختر دبیرستانی‌ها و پسر دبیرستانی‌ها دچار شدم. آن روزها شماره می‌دادند. پسر با کلی شرم و حیا شماره‌اش را داد و من بعد از کلی کاراگاه‌بازی که روزی بشود خانه خلوت باشد و کسی نباشد و بتوانم زنگ بزنم، بالاخره یک روز موفق شدم تماس بگیرم. رابطه‌ی ما از آن روز شروع شد. هر روز تا خانه خالی می‌شد، با هم تلفنی حرف می‌زدیم. بعضی روزها که از خانه نمی‌شد حرف بزنم، سریع می‌رفتم و از باجه تلفن شماره‌اش را می‌گرفتم. که آنجا هم همیشه یکی بود که با سکه به در باجه بزند و تندتر، تندتر راه بیندازد. هر روز دم مدرسه سراغم می‌آمد، آن پس و پشت‌ها خودش را پنهان می‌کرد که فقط من می‌دانستم جایش را، و پشت سرم می‌آمد تا من وارد کوچه‌ی خلوتی شوم، بعد آرام آرام کنارم می‌آمد و کلاسورم را می‌گرفت و شروع به حرف زدن می‌کردیم. شروع به خندیدن. دست هم را گرفتن. نگاه‌ کردن، زل زدن‌…

آن روزها، آن روزهای طلایی، برای من برزخ بود. نمی‌دانستم آخر چه می‌شود. چه بلایی قرار است سر رابطه‌ی ما بیاید. آن رابطه تمام شد. به دلایلی نامعلوم و خنده‌دار. من در برزخ ماندم. چون هنوز نمی‌دانستم بعدش قرار است کجا بروم. سال‌های دبیرستان تمام شد و بعد من به آن روزهای برزخی خندیدم. ولی هیچ‌گاه آن روزهای بین زمین و هوا معلق ماندن، روزهای انتظار و چشم پاییدن و دنبال جای مخفی همیشگی‌اش روبروی دبیرستان گشتن را هیچ گاه فراموش نمی‌کنم.

روزی که دیگر هیچ‌گاه نیامد هنوز یادم مانده. دلیل نیامدنش را هم هنوز یادم هست، او می‌خواست رابطه‌مان از این مرحله رد شود و وارد مرحله‌ی دیگری شود.
– یعنی چی؟
– یعنی بسه من هی بیام دم در دبیرستانت دنبالت … ما باید بهم نزدیک‌تر بشیم.

نزدیک‌تر در قاموس او سکس بود و در قاموس من گناهی کبیره. من ماندن در همان برزخ را بیشتر دوست داشتم. آن تمنا، آن نیاز، آن تپش‌ها را به یک لذت چند ثانیه‌ای ترجیح می‌دادم. نمی‌دانم، شاید من برزخ را از دوزخ و حتی از بهشت هم بیشتر ستایش می‌کردم که از برزخ عبور نکردم. همان‌جا ماندم. حتی حاضر بودم هر روز با چشم دنبالش بگردم اما وارد دوزخی دیگر نشوم.

معنای واقعی

«بکارت»

شامگاه

داشتند با هم برای مهمانی امشب برنامه‌ریزی می‌کردند. می‌گفت: «پس من لباس‌هام رو میارم خونه تو می‌پوشم، همونجا هم آرایش می‌کنم، از خونه آرا بیرا کنم دوباره داداشم صداش درمیاد و می‌ره رو اعصابم. به نظرت با اون تاپ زرده کدوم دامنم رو بیارم؟»
– فقط خیلی با فلانی نپیچی بهم ها، پسره خیلی حشریه، یهو دیدی کار دستت داد.
+ نه بابا بلدم چکار کنم.

فردای مهمانی دوباره داشتند راجع به دیشب حرف می‌زدند که همان که بلد کار بود، پسر را برده بود لب چشمه و تشنه برگردانده بود. خوشحال بود که هیچی نشده و حواسش بوده. طبق تعریفِ خودش، هر کاری را تا دم پرده رفته بود. دیگری گفت مطمئنی پاره نشدی؟ و مطمئن بود.

نمی‌دانم چرا، ولی از این قسم تعریف‌ها و گاهی هم درددل زیاد برایم داشت. از دوست‌پسرهای جور واجورش، از تجربیات ریز و درشتش، از اینکه همه پسرهای دور و برش فکر می‌کنند خانواده‌اش خیلی باز و راحت هستند، از اینکه چند نفر را هم‌زمان می‌تواند سربدواند. خیلی به خودش و دروغ‌هایش می‌بالید، که با همه مراقبت‌های خانواده‌اش هرکاری دلش می‌خواهد می‌کند، به برادر و مادرش به فراخور موقعیت و مهمانی و عزیزیِ دوست‌پسر، فحش هم می‌داد. شاید هم درددل نبود و به من می‌گفت چون می‌خواست به خودش افتخار کند. من هم از محیطی که در آن غرق شده بود، دوری می‌کردم؛ و هم کسی نبودم که بالاتر از روابط و خاطرات و تجربیاتش چیزی رو کنم. همیشه از نبوغ و جرأت و توانایی‌اش کف می‌کردم و این به او حس قدرت و بزرگی می‌داد. سکوتم در مقابل مبالغه‌ها و راست و دروغش برای حرف‌کشیدن ازش نبود، می‌خواستم اشتباهاتش را گوشزد کنم، ولی آنقدر به سبک زندگیش علاقه داشت که هر چه می‌گفتم باد هوا بود.

یک بار داشت از تصمیم دوست‌پسرش به مهاجرت گریه می‌کرد که این یکی خیلی خوب بود، شاید مجبور شود برای داشتنش کار را یکسره کند تا او را هم با خودش ببرد. خیلی ناراحت بود که آخرین تیر ترکشش را باید استفاده کند. گفتم: «تو که اینقدر دوستش داری، دلت هم می‌خواد باش بری، اونم که گفته می‌بردت، دیگه چرا ناراحتی؟ من که فکر کردم تا حالا هزار دفعه کار تموم شده، باورم نمی‌شه که هنوز باکره‌ای؟» تا کلمه باکره را شنید انگار که مدال افتخار به سینه‌اش زده‌ام، اشک‌هایش را پاک کرد و سر و گردنش را بالا گرفت و گفت: «نه، هیچ وقت، شگون نداره آدم بدون پرده شب اول عروسیش. تازه همه پسرها همه غلطی می‌کنند اون شب گیر میدن که تو چرا باکره نیستی، زندگی آدم از هم می‌پاشه. باید مطمئن بشم می‌گیردم، بعد.»

یک جوری تمام قد از بکارتش دفاع می‌کرد و اینقدر از تلاش‌هایش برای حفظش شنیده بودم، که انگار این تنها پل بین او و پیشینه‌ای‌ست که هم ازش فرار می‌کند و هم پشتش به آن گرم است و خودش نمی‌داند. دلم نیامد تنها باورش را بشکنم و بگویم در واقع تو باکره نیستی، بکارت به اندام نیست، بکارت باید در روح و افکارت باشد. البته که با عدم شناخت و بیگانگی با بدن متفاوت است. ولی سبک زندگی تو، این همه دروغت، این همه روابط بی‌مبالات و سرسری که داری، همه اینها بکارتت را زایل کرده. ذهن و روحت دیگر پاکی و بی‌آلایشی قبل را ندارد. هنگامی که نمی‌توانی به بهترین آدمی که تا به‌حال شناخته‌ای اعتماد کنی، باکره نیستی. البته که با تجربه داشتن هم متفاوت است. وقتی تمام ذهنت درگیر روابط و تجربه‌های جنسی است، وقتی مدام از روابطت داستان می‌بافی و تخیل می‌کنی ولی نه به این  هدف که بدانی کدام را بیشتر می‌پسندی، بلکه به این هدف که کدامشان نمود خفن‌تر و پررنگ‌تری در چشم اطرافیانت خواهد داشت. روابطت را بر اساس کیفیتی که مطلوبت است نمی‌چینی، بلکه چنان جلو می‌بری و پر وبال می‌دهی که هم به‌به چه‌چه بعضی را بشنوی و هم بعضی دیگر باخبر نشوند. وقتی نمی‌توانی از رفتارت دفاع کنی و دروغ می‌گویی. وقتی نمی‌توانی خودت برای بدنت تصمیم بگیری، وقتی تمام ذهنت درگیر آن شب سرنوشت‌ساز است، دیگر باکره نیستی. دلم نیامد بگویم که می‌توانستی با همه آدم‌هایی که رابطه داشتی، رابطه کامل جنسی را تجربه کنی ولی مطابق میلت و در این میان خودت را بیشتر شناخته باشی و آن وقت باکره می‌ماندی. نگفتم که نباید به فکر پول عمل ترمیم باشد، بلکه باید فکری به حال روان و ذهن زخم خورده‌اش بکند، شاید بتواند بکارتش را بدست بیاورد.

بکارت به مثابه نجابت

«بکارت»

غروب

«ش» وقتی یک ساله بود، پدر و مادرش از یکدیگر جدا شدند و حضانت «ش» سهم پدرش شد، مادرِ پدرش، هنوز «ش» دوسالش نشده بود که برای پسرش، مراسم عروسی مجللی برگزار کرد و از این رهگذر، مسئولیت بزرگ کردن «ََش» را بر عهده گرفت. «َش» در نوجوانی بهانه‌ی مادرِ خودش را گرفت و بالاخره بعد از پیگیری‌های فراوان آدرس مادرش را پیدا کرد. مادربزرگِ «ََش» مخالف اصلی جستجوی مادر «ش» بود و فقط یک حرف را تکرار می‌کرد «زنی که از همان ابتدا بکارت نداشته، لیاقتِ مادری ندارد!»

علیرغم سختگیری‌های مادربزرگ، «َش» روزی به دروغ به اسم اردو با مدرسه، سوار اتوبوس شد و به شهری رفت که مادرش در آن زندگی می‌کرد و مادرش را دید. مادربزرگ «ش» راست می‌گفت اما همه‌‌ی راست را نمی‌گفت. پدربزرگِ «ش» در یکی از سفرهایش  که برای شکار رفته بود، مادرِ «َش» را که دختری چهارده، پانزده ساله بود را دیده بود و با چند جمله‌ی عربی، محرم شده بودند و همخوابگی و … (البته برخی از مطلعین بر این باور بودند که پدربزرگِ «ش»، برای این همخوابگی، پول نیز پرداخت کرده) بعد دیگر گندِ کار درآمده بود و خبرش به مادربزرگِ «َش» رسیده بود و از آن سمت نیز قوم و خویشِ مادرِ «َش» سنگ پس گرفتن بکارتِ مادرِ «َش» بر سینه‌زنان به خانه‌ی آنها می‌آیند و بعد از کتک و کتک‌کاری، با درایتِ بزرگتر‌های دو فامیل تصمیم می‌گیرند مادرِ»ش» را برای پسرِ خانواده عقد کنند و بعد از مدتی هم که آب‌ها از آسیاب افتاد عقدِ طلاق را جاری کنند و مساله‌ی زائل شدن بکارت را این گونه حل کنند. اما برنامه‌ریزی‌ها درست پیش نمی‌رود و به قول مادربزرگِ «ش» که می‌گفت: «گوشت را دادن دست گربه «ش» به دنیا می‌آید و باز درایت بزرگترهای فامیل به کار می‌آید و حکم جدایی را صادر می‌کنند.

«ش» بعد از اینکه جریان را متوجه شد، عکس‌العمل نشان داد. چه کرد؟ یک شب با پسری که تازه با او دوست شده بود در اتاقش قرار گذاشت و بکارتش را بر باد داد. در حین بر باد دادن بکارت، مادربزرگ متوجه‌ی حضور دیگری در خانه شد و داد و بیداد راه انداخت که دزد آمده، دوست پسرِ هیجان‌زده‌ بدون لباس فرار را بر قرار ترجیح داد و هیچ‎گاه برای پس گرفتن لباس‌هایش نیز برنگشت.

این بار دیگر از درایتِ بزرگترهایِ فامیل نیز خبری نبود، چون اغلب اسیرِ خاک شده بودند، مادربزرگِ «َش»  به تنهایی درایت کرد و این بار نیز مشکل زائل شدن بکارت را این گونه حل کرد که «ش» باید با  مادرش زندگی کند. «َش» و مادرش بعد از چند سال زندگی در یک شهر کوچک از ایران رفتند و مادربزرگ شماره‌ای ندارد تا هر از گاهی تلفن را بردارد و بگوید: «دخترت هم مثل خودت نجیب نبود.»

بکارت همیشه زیباست

«بکارت»

نیمروز

اول صبح چایی را دم کرده و به اتاق دخترم رفتم تا بیدارش کرده و روانه دانشگاهش کنم. حدود یک هفته از گشایش دانشگاه می‌گذشت و او که سال اولی بود، هر روز اول صبح بیدار شده و با اشتیاق راهی می‌شد. اما آن روز بر عکس روزهای قبل، هنوز از رختخواب بیرون نیامده و گویی از درد به خود می‌پیچید. با عجله آماده شدم تا پیش پزشک برویم. از من خواست که به پزشک زنان و زایمان برویم. چه احساس بدی به من دست داد. یعنی خدای نکرده حامله است؟ نکند بیماری مقاربتی دارد؟ نکند و نکند و …

بالاخره انتظار تمام شد و نوبت به ما رسید. همراه دخترم وارد اتاق معاینه شدم. دکتر از دخترم خواست که برای معاینه لباسش را دربیاورد. دخترم در جواب گفت: «لباسم را درنمی‌آورم و به شما اجازه معاینه نمی‌دهم. چون من باکره‌ام و ارتباط جنسی نداشته و ندارم.» دکتر با تعجب نگاهی به دخترم انداخت و پرسید: «یعنی دوست پسر و تجربه و …» دخترم در جواب گفت: «نه، هیچکدام. من نه دوست پسر دارم و نه امکان حاملگی و بیماری مقاربتی و غیره. فقط لطفا بگویید که این درد لعنتی چیست؟» دکتر با چشمانی که از تعجب و تحسین برق می‌زد گفت: «جای هیچگونه نگرانی نیست. به احتمال قوی یا رعایت بهداشت را نکرده‌اید و یا روی زمین و چمن نمناک نشسته‌اید.» دخترم در اعتراض گفت: «من همیشه بهداشت را رعایت می‌کنم. اما نشستن روی زمین چمن چه ایرادی دارد؟» بقیه بحث و گفتگو را نشنیدم یا علاقه‌ای به شنیدن نداشتم. همین که دخترم در این دنیای غم بار غربت، دست‌نخورده زندگی کرده است، سراپای وجودم را غرق در غرور و لذت کرد.

گفتگوی آخر دخترم و پزشک را شنیدم. دخترم می‌گفت: «من برای خودم و رضایت خودم زندگی می‌کنم، نه برای حرف این و آن. برای من باکره بودن ضایع شدن حق یک دختر از لذت جنسی نیست. اگر دلم بخواهد می‌توانم ازدواج کنم و رابطه‌ای اخلاقی و صحیح داشته باشم. من باکره و دست نخورده‌ام و با پسری ازدواج می‌کنم که باکر و دست‌نخورده باشد.» پزشک گفت: «از شما و زندگی سالمی که دارید خیلی خوشم آمد. تا زمانی که زندگی سالمی دارید، بیماری‌های مقاربتی به سراغتان نخواهد آمد. کاش همه مثل شما فکر کنند. اما چگونه متوجه باکر بودن پسر مورد علاقه‌تان خواهید شد؟»

یک سالی گذشت و دخترم پسر باکر مورد علاقه‌اش را پیدا کرد. باکر بودنش را باور کرده و به پیشنهاد ازدواجش بله گفت. مادر داماد از پسرش بسیار تعریف کرد. البته کسی به ماستش ترش نمی‌گوید. اما زندگی تا این لحظه که یک دهه از ازدواجشان می‌گذرد خوب پیش رفته است و امیدوارم هیچ مادر و پدری شاهد بدبختی فرزندش نشود.

خواستم بگویم بر خلاف کسانی که بکارت دختر را ضایع شدن حقشان می‌دانند و او را با پسر مقایسه می‌کنند، من بکارت دختر را خوب و مقدس می‌دانم. چه اشکالی دارد اگر دختر تا ازدواج رابطه جنسی نداشته باشد؟ چرا باید خودمان را با پسری که مرتکب اشتباه شده است مقایسه کنیم؟ من یک مسلمانم و می‌دانم که خدا به همه بندگان خود امر بر پرهیزکاری و پاکی کرده است.

زناشویی به روایت معاصر

«رضایت جنسی»

مهمان هفته: پویش راه نو

در جامعه ایرانی با بازخوانی چند دهه اخیر به لحاظ سبک زندگی، بازخوردهای عرفی و فرهنگی و آنچه برداشت شخصی من از رابطه جنسی محسوب می‌شود، سکس و هم‌خوابگی خط و مرز خود را با رابطه عاشقانه و عشق ورزیدن از دست داده است. تابوهای ذهنی و فرهنگی نه تنها کاهیده نشدند بلکه با رنگ و لعابی نوین به ذهن‌های ایرانی تزریق می‌شوند. هنوز هم اکثریت پدر و مادرهای ایرانی مقیم وطن پا به عرصه آموزش جنسی کودکانشان نگذارده و همانطور نیاموخته فرزند را به دوران بلوغ و بعد از بلوغ پرت می‌کنند، نتیجه آن است که تنها مسیر تجربه آموزشی آثار غلو شده پورنوگرافیکی است که به مدد اینترنت و ماهواره از در و دیوار می‌ریزد.

پایین آمدن سطح مطالعه و عدم رویکرد آکادمیک حوزه نشر در سایه محدودیت‌های ممیزی به موضوع سکس نیز متون و منابع کافی در اختیار نگذارده و لزوم تسلط ادبیاتی برای استفاده از منابع زبان‌های دیگر به خودی خود دغدغه دانش‌آموزی این حوزه را به اقلیتی ناچیز کاهش می‌دهد.

من می‌توانم از کیفیت رابطه خودم مثال بیاورم  زیرا مانند مابقی حوزه‌های اجتماعی آمار دقیقی از این حوزه مگو! و تابو محور وجود ندارد. من و همسرم هم‌سن و سال با تحصیلات و سطح فرهنگی تقریباً مشابه هستیم. بنده فاقد آموزش‌های لازم و کافی بودم، ولی همسرم به واسطه رشته تحصیلی شناخت اکادمیک از سکسوفیزیولوژی و آناتومی جنسی داشت. هیچ‌کدام از ما از آموزش‌های بدو ازدواج در این خصوص استفاده نکردیم ولی هر دو اهل مطالعه بیشتر به زبان انگلیسی در حوزه‌های بهداشت سکس و تکنیک‌های اصولی آن بوده‌ایم. مطابق عرف زناشویی سکس مهبلی روش معمول بوده و ورود به هر نوع فانتزی یا آموخته‌های پورن بد و نامربوط ارزیابی می‌شد. وسواس‌های بیشتر همسرم و بی‌پروایی و تنوع‌طلبی مردانه بنده هیچ‌گاه به جمع‌بندی اضداد نرسید! و بسیاری از خواسته‌ها در حد همان فانتزی باقی ماند. تفاوت‌های مشهود جسمی و  فیزیولوژیکی من و کاهش میل جنسی همسرم بعد از تولد فرزندمان این شکاف را بیشتر کرد. با این حال رساندن همسرم به ارگاسم در همان بازه‌های طولانی ده روز تا دو هفته یک بار جز لاینفک وظایف بنده بوده و جزء مردانی هستم که طی بیست سال گذشته هیچ گاه بدون ارضای همسرم کار را خاتمه یافته تلقی نکرده‌ام و بیشترین ارضای جنسی خودم هم در همین مسیر اتفاق می‌افتد.

وجود همه میل بیشتر جنسی خودم به هر دلیلی اخلاقی یا انسانی که اسمش را بگذاریم به سمت ارضای جنسی از طریق زنان دیگر نرفته‌ام و فرمول ساده خودارضایی را در بین این فواصل طولانی بسیار موجه‌تر یافته‌ام. ولی به تجربه و مطالعه دریافته‌ام ارضای جنسی امری دوطرفه است و فقط به ارگاسم یا لیبیدو یک طرف ختم نمی‌شود و بهترین لحظات آن به زمانی باز می‌گردد که توانسته‌ایم ریتم زمانی به ارگاسم رسیدن را کنترل و هم‌زمان کنیم. ورزش کردن و آمادگی جسمانی و ماهیچه‌ای دو طرف در مدیریت بهتر ارضای جنسی بسیار نتیجه‌بخش است ولی هنوز هم تکلیف فانتزی‌های من روشن نشده و بلاتکلیف مانده!

در رابطه جنسی ایرانی ارضا شدن پررنگتر از ارضا کردن است و به همین خاطر طرف خودخواه‌تر ارضا می‌شود و طرف مقابل ارضا می‌کند. در بسیاری از موارد انجام وظیفه جای لذت بردن را گرفته و اینجاست که آمارهای طلاق با بیش از شصت درصد با محوریت مشکلات جنسی و رابطه جنسی حقیقت تلخ و بدون راه حل است.

خودتان رحم کنید!

«رضایت جنسی»

نیمه‌شب

می‌گویند آدم گرسنه دین و ایمان ندارد، راست می‌گویند! كسی كه شكمش گرسنه است، از نظر فیزیولوژیكی تا سیر نشود نمی‌تواند تمركز كند، پرخاشگر می‌شود، مهربانی یادش می‌رود، دوست و آشنا نمی‌شناسد، كسی را نمی‌بیند و كلی اتفاق دیگر. گرسنگی فقط برای شكم و معده نیست، گاهی نیاز جنسی داری، گرسنه شهوت هستی، كسی كه این گرسنگی‌اش برطرف نشود هم، خیلی از حالت‌هایی كه بالاتر نوشتم را دارد، پرخاشگری، عصبیت، نارضایتی ، عدم تمركز و…

میل جنسی شاید یكی از زیباترین امیال آدمی‌ست كه برای پاسخ به آن باید بهترین‌ها را برایش فراهم كرد. اگر تو را به اوج ببرد و با احساس رضایت تمامش كنی آرامت می‌كند و خوشحال و اگر نباشد آن چیزی كه می‌خواستی، یا تو را نرساند به اوج، حس سرخوردگی و رهاشدگی داری.

مشاور خانواده‌ای كه برای ازدواج پیشش می‌رفتم و از مشاوران خیلی معروف تهران بود و هست، می‌گفت آمارها نشان می‌دهند كه درصد قابل توجهی از اختلافات خانوادگی بخاطر ارضا نشدن جنسی طرفین است. یعنی فقط یا یک سمت رابطه دارد لذت می‌برد یا هیچ‌كدام لذت نمی‌برند و فقط به صرف غریزه هم‌بستر می‌شوند. می‌گفت وقتی ارضا نشدی در موردش حرف بزن، بگو كه دوست داری چه جوری باشد، توی رختخواب تعارف نكن! می‌گفت حتی بخشی از رضایت جنسی این است كه طرف مقابلت به اوج برسد. زن و مردهایی كه زیاد با هم  دعوا می‌كنند ریشه مشكلات را باید در رختخوابشان جستجو كنند!

آن روزها از شنیدن چنین حرف‌هایی خجالت می‌كشیدم ، زیرا كسی هیچ‌وقت در موردش صحبت نكرده بود، آموزشی ندیده بودیم، همه چیز بكر بود و باید در موقعیتش قرار می‌گرفتی كه با سعی و خطا از چند و چون ماجرا سر در بیاوری. آن روز نمی‌توانستم تشخیص بدهم چقدر حرف‌هایش درست بود یا غلط ، ولی به مرور زمان و بر اساس تجربه به جرات اقرار می‌كنم كه تا حد زیادی درست است.

داشتن رضایت جنسی ضروری زندگی‌ست كه باید برای به دست آوردنش تلاش كنی، بخوانی، اطلاعات كسب كنی، حرف بزنی، ضرورتی به ظاهر جسمانی كه در زندگی روحانی و روزمره‌ات به طرز مستقیم و ویژه‌ای اثر می‌گذارد. پس تلاش كنید، تابو را كنار بگذارید، برای آرامش حال خودتان و اطرافیانتان در مورد خواسته‌هایتان حرف بزنید،تعارف را با شریک جنسی‌تان كنار بگذارید، اگر لازم است، حتماً به متخصص مراجعه كنید.

 خلاصه به خودتان رحم كنید!

منو یاری کن

«رضایت جنسی»

بعد از ظهر

اولین بار قبل از ازدواج عشق‌بازی کردم، می‌گم عشق‌بازی چون رابطه جنسی کاملی نبود و من خودم رو در اختیار عشق گذاشتم، چیزی بلد نبودم و حتی نمی‌دونستم بوسیدن چطوریه و اون یادم داد، اون تنم رو به من شناسوند و شاید توقعم رو از حس لذت رابطه جنسی بالا برد.

چند سال بعد ازدواج کردم با آدمی که دوستش داشتم، توقع لذتی رو داشتم که در وصف نگنجه. اما این چنین نبود، نمی‌دونم چرا. می‌تونم بگم توی همه‌ی این سال‌های با هم بودن و هم‌خوابگی فقط به اندازه انگشتان دستم به ارگاسم رسیدم، احساسی که آنقدر خوشایند بوده که هر دفعه به هوای همون حس راهی تخت‌خواب شدم ولی نشده. شاید ما بلد نیستیم، شاید من بلد نیستم، همسرم هرگز چیزی کم نذاشته، نقطه نقطه تنم رو که می‌دونه دوست دارم بوسیده و بوئیده ولی من بارها و بارها فقط اداش رو درآوردم. گاهی به خاطر اینکه عصبی شدم برای نرسیدن، گاهی خسته شدم و دلم خواسته سریع تموم شه و گاهی فقط به خاطر اون قبول کردم. همسرم از اون آدمهایی نیست که مجبورم کنه به داشتن رابطه و من هم آدمی نیستم که خجالت بکشم از درخواستش، اما باز هم فقط همراه بوده با یه حس خوب، نه حتی عالی، تمام این سال‌ها راضی از رابطه جنسیمون بودم، ولی به چیزی که می‌خواستم نرسیدم و هر بار تشنه‌تر شدم.

ولی یک چیزی رو خوب می‌دونم، من زمانی به ارگاسم می‌رسم که همسرم بیخ گوشم از عشق بگه، از دوست داشتنم، از اینکه از تن من لذت می‌بره، از اینکه گاهی خشن باشه و حتی الفاظ رکیک به کار ببره، ولی اون نه حرف‌های عاشقونه می‌زنه، نه خشونت به خرج می‌ده (چون فکر می‌کنه باعث آزارم می‌شه) و نه حرف زننده‌ای می‌زنه. تمام سال‌ها کنار هم بودیم ولی هنوز انگار پرده‌ای بینمون هست که برداشته نمی‌شه…

ملکه‌ی خود بودن

«رضایت جنسی»

صبح

در چشم ده دوازده ساله‌ی ما دو دخترخاله، دختر توی فیلم، داشت زجر می‌کشید، ناله می‌کرد و به نظر من کم مانده بود به گریه بیفتد و وقتی دست خونینش را روی پنجره ماشین کشید؛ برایمان مسجّل شد که عشق و عاشقی به این دردهایش نمی‌ارزد. در یکی از صحنه‌های آخر فیلم، پیرمرد و پیرزنی روی تخت در آغوش هم دراز کشیده و منتظر مرگ بودند. دخترخاله‌ام گفت:«اَه کثافتا» و نوار ویدیو را از دستگاه درآورد و پیچاند لای روسری و گذاشت توی کیف من و کیف را گذاشت ته کمد.

چندوقت بعد، من – که مثل خوره می‌افتادم به جان کتاب‌ها – رسیده بودم به دایره‌المعارفی درمورد اشخاص مشهور جهان و یکی از آن‌ها ملکه‌ای بود که در شرح حالش نوشته بود: «… وی از هم‌آغوشی با مردان سیر نمی‌شد…» به دخترخاله گفتم: «چطوری از اون همه درد سیر نمی‌شه آخه؟!» گفت: «لابد مریضه… چه‌می‌دونم… مث اینا که میرن خودشونو زخم و زیلی می‌کنن.»

بعدها که وارد رابطه‌های ناشیانه شدم، فکر می‌کردم تمام آن‌ چه زن از رابطه بر می‌دارد، همان لذت معشوقه بودن و عاشقیّت کردن است و لذت جنسی از آنِ مرد است و بس. وقتی دیدم در رابطه‌ی ابتر آن زمانی‌ام به عاشقیّت هم نمی‌رسم قیدش را زدم.

بار اول که در یک رابطه جدی بودم معشوقم مدام از حس من می‌پرسید، این‌که چه چیزی را دوست دارم و چه چیزی را نه. این‌که با کدام حرکت تحریک می‌شوم و با کدام نه و من خجالت می‌کشیدم بگویم حتی درست نمی‌دانم کِی تحریک می‌شوم. اولین باری به اوج لذت رسیدم فقط می‌دانستم می‌خواهم تا ابد در همان لحظه بمانم. بی‌حرف و بی حرکت. حتی نمی‌دانستم این، همان اوج لذت جنسی است. بعدتر یاد گرفتم رفتارهایمان را من مدیریت کنم. خودم را یاد گرفتم و چیزهای جدیدی از رابطه فهمیدم.

حالا می‌دانم آن ملکه مازوخیست نبود. فقط خودش را بلد بود.

یک رابطه طبیعی

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

سحرگاه

وقتی پسرعموم تصمیم گرفت علیرغم بیست و چهار سال اختلاف سنی، با خانمی که الان زنش شده ازدواج کنه، من از تعجب خشکم زد. هر جوری که حساب می‌کردی ازدواج درستی نبود. هنوزم به نظرم نیست. قضیه از یه آشنایی ساده توی کشور محل ماموریت و زندگی موقت پسرعمو شروع شده بود. بعد خبر رسید با یه دختری زندگی می‌کنه. من با پسرعموم خیلی صمیمی هستم. با اینکه از من چند سالی بزرگتره اما ارتباط صمیمی پدرها، و خصوصا مادرهامون با هم جوری بود که من و پسرعمو (که تک فرزند بود) بیشتر شبیه خواهر و برادر بزرگ شدیم تا پسرعمو دخترعمو. بعد از فوت عمو و بعدش زن‌عمو این صمیمیت بیشتر شد.

بهش زنگ زدم و گفتم حالا مگه چند وقت می‌خوای اونجا بمونی که سریع دوست‌دختر پیدا کردی. خیلی زود دوباره برمی‌گردی دیگه. گفت درخواست کرده یکی دو سال اونجا بمونه. بعد بیشتر از جریان گفت. اینکه دختر ازش بیست و چهار سال کوچیکتره و انگلیسی بلد نیست، اونم زبون اونا رو نمی‌دونه. با خودم گفتم خب پس معلوم شد جریان چیه. یکی پول داره و اون یکی جوونه. کل قضیه هم لابد روی رابطه جنسی می‌چرخه. اما وقتی کار رسید به ازدواج دهنم باز موند. دختر با هیچکدوم از معیارهای پسرعموم جور نبود. پسرعموی من اخلاق و سلیقه خاصی داشت که برمی‌گشت به طرز تربیتش به عنوان تک‌فرزند و البته رفاه مالیی که توش بزرگ شده بود. دختر از یه خانواده روستایی فقیر می‌اومد و تقریبا هیچ صفت مشخصه خاصی نداشت. نه زیبا بود، نه خوش‌اندام، نه تحصیلکرده و نه حتی می‌تونستن با هم حرف بزنن که بگم خب لابد دنیای مشترکی دارن و این برای منی که به پسرعموم همیشه مثل یه معلم نگاه کرده بودم خیلی تعجب‌برانگیز بود.

دفعه بعد که زنگ زد بهش گفتم حواست هست داری چکار می‌کنی؟ همیشه که جوون نیستی. فکر وقتی رو کردی که شصت ساله می‌شی؟ جوابی که داد از کل جریان بازم عجیب‌تر بود. گفت ازدواجش حتی اگه پنج سال طول بکشه اما با شادمانی همراه باشه بازم خوبه. راستش اگه برادرم بود بیشتر از این جلو نمی‌رفتم و دخالت نمی‌کردم. اما عصبانی بودم. بیشتر از دست خودم، از فکر اینکه آدمی رو مثل معلم انتخاب کرده بودم که حالا داشت به آموخته‌هام دهن‌کجی می‌کرد. یکی دو جا که ناراحتیمو نشون دادم بهم گفتن دارم خواهرشوهر بازی درمیارم. یکی هم که حقمو درسته گذاشت کف دستم که لابد عاشق پسرعموتی که زورت اومده. اینا رو که شنیدم با خودم گفتم به جهنم. به من چه.

پسر عمو از ازدواجش صاحب دو تا بچه پشت سر هم شده و زندگیشون هنوز ادامه داره. یه چند سالی توی کشور زنش زندگی کرد و عاقبت دست زن و بچه‌هاش رو گرفت و اومدن این طرف. تا قبل از اینکه زنش رو ببینم فکر می‌کردم برخورد سردی داشته باشیم اما نداشتیم. در واقع دختر بدی نیست. با اینکه به سختی انگلیسی صحبت می‌کنه و ارتباط باهاش سخته اما روابط محترمانه و در عین حال دوستانه‌ای داریم.

من به جز همون ماه‌های اول که نظرمو گفتم دیگه هیچوقت در این مورد اظهار نظر نکردم و خودمو قانع کردم به خوشحالی فعلیشون. اما قضاوت و تجزیه و تحلیل دست از سرم برنداشته. به نظر من یه جای این معادله درست کار نمی‌کنه و اون ازدواج دیر یا زود محکوم به شکست خواهد بود. درستش هم همینه. یعنی اگه زن بعد از چند سال بخواد جدا بشه نمی‌شه بهش ایراد گرفت که چرا پای شوهرش نمی‌مونه. همه چیز فقط انس بین زن و شوهر که نیست. نیاز مالی که برطرف بشه، کمرنگ شدن رابطه جنسی بیشتر خودشو به رخ می‌کشه و این قضیه منجر می‌شه به خیانت یا جدایی و امیدوارم پسرعمو از همین الان خودشو برای اون موقع آماده کرده باشه.

یه چیز دیگه هم توی ذهنم هست: قضاوت احمقانه جامعه. موقعی که من به اختلاف سنی بالای طرفین اشاره کردم هزار حرف بارم شد اما دلم می‌خواست زنی با یه پسر بیست و چهار سال جوون‌تر از خودش ازدواج می‌کرد. فکر می‌کنین جامعه به این سادگی دست از سرشون برمی‌داشت؟ راحتشون می‌ذاشت؟

پسر یکی از دوستای خانوادگی ما بخاطر گرین‌کارت امریکا با یه خانمی که بیست سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. بچه‌های خانم همسن و سال پسر بودن. همه ما فکر می‌کردیم که بعد از گرفتن گرین‌کارت حتما جدا می‌شن، اما نشدن. بعد از چند وقت توی دید و بازدید عید مادرش میون اشک و ناله و آه گفت که پسرش اسیر دست «زنک» شده و گفت هر چی به پسر برای جدا شدن اصرار می‌کنن می‌گه دلم نمیاد زن رو ول کنم. خانم الان هفتاده و پنج سالی داره و سی ساله که این دو نفر با هم زندگی می‌کنن و البته بچه هم ندارن. من نمی‌دونم واقعا همه این سال‌ها مرد به زن وفادار مونده یا خانم چشماش رو روی خیلی از چیزا بسته.

گذشته از این که انتخاب همسر آینده یه موضوع کاملا سلیقه‌ای و شخصیه و هیچکس نمی‌تونه به درستی برای بقیه در این مورد تصمیم بگیره، اما ازدواج با اختلاف سنی زیاد، خصوصا توی فرهنگ ما که دوست داریم توی رابطه بمونیم و وقتی پای بچه وسط میاد دیگه به جدایی فکر نمی‌کنیم و خیانت هنوز برامون عادی نشده، موضوع قابل اجرایی نیست. ازدواج‌های حساب‌شده و مطابق استاندارد جامعه هم معلوم نیست بعد از چند سال چی به سرشون میاد. شما نمی‌تونین حال امروزتون رو مبدا قرار بدین و بگین ده سال دیگه بازم توی همین حال و هوا هستین، دیگه وای به حال رابطه‌ای که حال امروزش هم چندان عادی به نظر نمی‌رسه. نمی‌تونین از تفاوت سنی بگذرین، نمی‌تونین رابطه جنسی رو نادیده بگیرین. نمی‌تونین چشم‌هاتون رو روی واقعیت‌ها ببندین. عملی نیست، اگه باشه هم مطمئن باشین یه نفر توی اون رابطه سر جای طبیعی خودش قرار نگرفته.

 

رفیق خنثی‌ست!

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

نیمه شب

دیده‌اید کارآگاه‌ها برای حل معما آدم‌ها را میخ می‌کنند به دیوار و بینشان را نخ‌کشی می‌کنند؟ زندگی هم عین همین است. هر کسی یک میخ است و روابطش با دیگری رشته‌ای بینشان. این رشته‌ها جنس و ضخامت و رنگشان با هم فرق می‌کند و بستگی به دو طرف رشته دارد. اگر یکی نخ کاری بدهد و دیگری نخ دوستی، خب رشته دندان‌گیری نمی‌بافند. اگر یکی نخ رابطه بدهد و یکی نه باز هم طناب محکمی حاصل نمی‌شود و خوش نمی‌گذرد. مهم است بدانی با هر میخی چه رشته‌ای می‌خواهی بتنی و مهم است که‌ میخ دیگر هم همین را بخواهد.

گاهی دو نفر، چنان بهم نخ می‌دهند و چنان نخ‌هاشان خوشگل بهم می‌پیچد که ریسمان رنگارنگ و پرتلألویی حاصل می‌شود. من به این ریسمان‌های رشک‌برانگیز رفاقت می‌گویم، ریسمان‌هایی حاصل بهم تنیدن صداقت و اعتماد و احترام و توجه که هرچه می‌جورم نخ جنسیت را درش نمی‌یابم. رفاقت یکی از بی‌حد و مرزترین روابط انسانی‌ست، با جنس آدم چکارش؟ اینکه به جنس طرفت نگاه کنی و بعد به دوستی یا کلفتترش رفاقت فکر کنی، نگاهت جنسیت‌زده است. بی‌معرفتی‌ست در حق چنین رابطه عزیزی، از اصل می‌اندازی رفاقتت را. از نظر من وقتی جنس میخ مقابل برایم مهم است که قرار است جنسیتش در رشته کاربردی داشته باشد، برای همخوابگی شاید ولی برای رفاقت هرگز.

دوست صمیمی؟

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

نیم روز

مامان مدیر مدرسه بود و با وجود ظاهر کاملا مذهبی‌ش آزادانه با مردهای دور و برش صحبت می‌کرد، گاهی درمورد بعضی مسایل که نظر موافقی نداشت بحث‌های طولانی می‌کرد. من بچه بودم، و شنیدن این که بابا به مردی اشاره کنه و بگه دوست مامانت باعث شد هیچوقت فکر نکنم اشکالی در دوستی یک زن و یک مرد وجود داره. شاید برای همین بزرگتر که شدم، و بابا هم مذهبی‌تر شده بود، هیچوقت زیر بار اینکه «زن نباید با مرد حرف بزنه»ی جمع‌های سنتی نرفتم.

دانشجو بودم و صمیمی‌ترین دوستم یکی از پسرهای سال بالایی بود. یه روز دختری از همکلاسی‌هاش اومد بهم گفت می‌خوای برم فلانی رو برات خواستگاری کنم؟ و من تازه فهمیدم خیلی‌ها مثل من به دوستی یک پسر و یک دختر نگاه نمی‌کنن. بعدتر وقتی به دوست-پسرم گفتم که ماجرای عاشق شدنم رو برای این دوستِ جنس مخالفم تعریف کردم، تا چند روز با من حرف نزد. خودش می‌گفت اگه می‌خواستم درباره‌ی رابطه‌ای که مربوط به دونفرمونه با کسی صحبت کنم باید قبلش به اون هم می‌گفتم. من می‌دونستم مساله اینه که دوستی از جنس مخالف دارم. من و دوست-پسرم بعدها زن و شوهر شدیم، و من تمام این سال‌ها یکی از اهدافم این بود که همسرم بپذیره من دوستانی از جنس مخالف دارم و این چیزی غیرعادی نیست. و اینکه رابطه‌ی دوستانه با رابطه‌ی عاشقانه متفاوته. خیلی وقته که پذیرفته اما به نظرم گاهی چه اون، چه خود من، نگران این می‌شیم مبادا رابطه‌ای دوستانه به عاشقانه تغییر شکل بده.

با دوستِ دختری پیاده‌روی می‌کردیم. داشتم دوستی که قرار بود ببینیم رو بهش معرفی می‌کردم. پسری بود. گفتم یکی از بهترین دوست‌هامه و حرف کشید به اینکه دوستی با جنس مخالف چطوره، و اینکه تا چه حد می‌شه صمیمی بود. گفتم که من تجربه یاد گرفتم از یه حدی صمیمی‌تر نشم، و اینکه مدام از این دوست‌هام حرف بزنم تا مثل شخص ممنوعه‌ای برام نباشن که رابطه‌ی خاصی باهاشون دارم. گفتم اینجوری تونستم دوستی‌های خوبی داشته باشم. دوستم گفت برای همین ملاحظاته که به نظرش نمی‌شه دوست صمیمی از جنس مخالف داشت. هنوز نمی‌دونم باهاش موافقم یا مخالف.

دوست معمولی

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

صبح

سال‌های سال با هم دوست بودیم. خونه‌شون نزدیک ما بود و از طریق دوست‌های مشترک آشنا شده بودیم. شاید ماهی یک بار یا دوهفته یک بار حرف می‌زدیم. مریض که شد رفتم عیادتش تو بیمارستان. از نظر من همه چی عادی بود. چند سال‌ بعد، من اومدم این ور دنیا و اون هم اومد یه ایالت دیگه. یه بار داشتیم به هم پیغام می‌دادیم، گفت همیشه از من خوشش می‌اومده و هنوز هم همون احساس رو به من داره. اون زمان هم من و هم اون ازدواج کرده بودیم. من دیگه باهاش زیاد حرف نزدم. گفتم یادش می‌ره و می‌ره سر زندگیش. بچه دومم که به دنیا اومد، دوباره زنگ زد. دیگه چیزی از عشق و عاشقی نگفت. اما حس من عوض شده بود. الان مدتی می‌گذره، اونم دو تا بچه داره و هر کدوم سرمون به زندگی خودمون گرمه، ولی دوستیمون دیگه هیچ‌وقت مثل قبل نشد.

الان که به بیست سال گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که این داستان با تفاوت کمی چندین بار توی زندگیم با افراد مختلف اتفاق افتاده.  احتمالا هنوز تو ایران این مدل دوستی جا نیفتاده بود، شاید هم سنم کمتر بود و جاذبه‌های جوانی بیشتر. شاید هیچوقت واقعیت را ندونم. نصفه دوم زندگیم در آمریکای شمالی سپری شد ولی تجربه دیگه‌ای بود. چندین دوست مرد داشتم و هنوز هم دارم، که هیچ وقت حس نکردم به من نگاه دیگه‌ای به غیر از دوستی دارند. این دوستی‌ها همچنان ادامه دارد.

چیزی که می‌دونم اینه که هرچی بیشتر به رابطه دوستی و با هم بودن مرد و زن حساسیت نشون داده بشه، رابطه از فرم دوستی بیشتر خارج می‌شه و شرایط مشکل‌تری برای هر دو طرف پیش میاره. وقتی مرد و زن تجربه ارتباط انسانی با جنس مخالف نداشته باشن، هر نوع ارتباط تبدیل به ارتباط جنسی می‌شه. برای اینکه قدرت جنسی مخصوصا در جوانی خیلی زیاده.

مدتیه با خودم فکر می‌کنم که شاید دیگه وقتش باشه که به اون دوست قدیمی زنگ بزنم. شاید باید همه این حرف‌ها و فکرها رو بذارم کنار و به معنای دوستی و رفاقت خالص بین زن و مرد بیشتر فکر کنم. هر چی باشه، شنیدن صدای یه دوست قدیمی یه احساس دیگه‌ای داره.

سفید و سیاه

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

پیش از ظهر

ازدواج چیه؟ یک نفر چند جمله عربی می‌خونه که بیشتر مردم معنى‌اش رو نمی‌دونن. دو تا سوال می‌کنه از عروس و داماد و بعدش هم امضا و رقص و بخور بخور! چرا ازدواج و چهار تا جمله عربی و امضا به زوج اجازه می‌ده رابطه جنسى داشته باشن که تا دو دقیقه قبلش مجاز نبوده؟

من معتقدم بیشتر ازدواج‌ها، مخصوصا در نسل گذشته که مادر پدرها براى بچه‌ها تصمیم می‌گرفتن، تجاوز جنسى است. وقتى زن یا مرد راضى نباشه ولى مجبور باشه به خاطر اون چهار تا جمله عربی و فشار خانواده که با کسى که دوست نداره رابطه جنسى داشته باشه می‌شه تجاوز.

ولى رابطه‌اى که دو طرفه باشه و بر اساس علاقه و عشق شروع شده باشه، ارزش بالاترى داره. حالا الان اسمش رو گذاشتن ازدواج سفید که به نظر من اسم خوبیه. نه قسمت ازدواجش. بلکه قسمت سفیدش! یعنى بقیه ازدواج‌ها سیاه هستن و این نوع ازدواج راحت، بدون فشار خانواده و سَبُک است. مثل یک پرده سفید در نسیم خنک تابستان. عاشقى بدون دخالت دیگران.

توافق و با هم بودن دو نفر با شخصیت‌هاى متفاوت ، به اندازه کافى سخت است و با دخالت دیگران و اضافه کردن آداب و رسوم به دردنخور سخت‌تر هم می‌شه. دو سال اول ازدواج، یکى از سخت‌ترین سالهاست. باید با زیر و بم زندگى با یک انسان متفاوت آشنا بشى و خودت را بر اساس نوع زندگى و خواسته‌هاى طرف مقابل عوض کنى. شاید اگر دو سال اول همه ازدواج‌ها سفید بود، پایان خیلى از اونها سیاه نمی‌شد.

یادداشت‌های یک پیرمرد اخمو

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

نویسنده مهمان: عیسی

امروز خانم ونمار (Venmar) با ظاهری ساده‌تر از همیشه به جلسه آمد و طبق عادت همیشگی کنار مبل خزید و چهارزانو نشست. کوسنی کوچک را در آغوش گرفت: «خب! امروز شما حرف بزنید! من می‌خواهم از شما بشنوم.»

صرف‌ظر از موهای به هم ریخته‌اش که از نظر من او را جذاب‌تر از همیشه می‌کند، به نظر می‌رسد اتفاقی برایش افتاده و یا هیجان‌زده از واقعه‌ای باشد..

لبخندی می‌زنم و نگاهش می‌کنم. چهره وحشی‌اش به غایت زیباست. من همیشه به چهره‌های زیبای بدون آرایش لقب «وحشی» می‌دهم. آخر زیبایی نهفته در آن مانند دسته گل‌هایی وحشی می‌ماند که از دشت‌های پر گل چیده شده باشد. یک سال و هفت ماه است که هر هفته این چهره را می‌بینم و خسته نمی‌شوم.

به جای رفتار همیشگی و آغاز سخنرانی، به او می‌گویم: «‌چه چیز باعث شد فکر کنی من قرار است موضوعی برای گفتگو داشته باشم؟»

او نگاهی اغواگرانه به من می‌اندازد: «دکتـــــــــــــر! می‌شود این بازی را با من شروع نکنید؟» صدای کش‌دار  و مسحورکننده‌اش مرا به یاد شخص خاصی می‌اندازد که یادم نمی‌آید.

نگاهی به سقف می‌کند: «سه روز است که با پسر جدیدی آشنا شده‌ام. اسمش مارتین است. چیز زیادی ازش نمی‌دانم غیر از اینکه رابطه جنسی خوبی با هم داشتیم و داریم؛ تقریبا روزی سه بار. چون هم او کار می‌کند و هم من سر کار می‌روم! بنابراین زمان زیادی برای با هم بودن نداریم.»

«با هم بودن! – سه بار رابطه جنسی در روز با وجود اشتغال؟»

با صورتم به او اشاره می@کنم که ادامه بدهد، در حالی‌که در درونم او را کشان‌کشان به دادگاه روانم می‌برم. منتظر می‌مانم تا قاضیِ عصبانی بیاید، دادخواست را بخوانم و خانم ونمور را به جرم خیانت به من بعد از یک‌سال و هفت ماه به اشد مجازات محکوم نمایم. خانم ونموری که با من خیلی راحت بود و در بسیاری امور خصوصی از من مشورت می‌گرفت، حالا بعد از سه روز خبر می‌دهد که بدون نظر من وارد رابطه‌ای شده است و تعداد رابطه جنسی‌شان کم است و دلیل آن شاغل بودن هردوی آنهاست! مطمنم که قاضی درونم بسیار عصبانی است و حکم به نفع من می‌دهد.  هرگز تا این حد بروی مراجعانم حساس نبودم.

گویا می‌خواستم در لحظه جلسه را تمام کنم و با خشمی انفجاری به او بگویم: «خانم ونمور! بازیگری بس است. شما قرار نبود که این‌گونه باشید! مگر قرار نیست ازدواج کنید؟! مگر قرار نیست در آینده رابطه‌ای متعهد با کس دیگری داشته باشید؟ پس چرا با خودتان متعهد نیستید؟ پس چرا به قول‌های خودتان پایبند نبودید؟ به همین دلیل دیگر به جلسه با شما نمی‌توانم ادامه دهم!»

در میانه دادگاه درونم، نگاهم به موهای آشفته و درخشانش معطوف می شود، گونه‌هایش که هنگام حرف زدن از روی هیجان برافروخته و بسته‌تر می‌شود، چال روی گونه‌اش که اگر خودش بداند با آن سلاح کشتار جمعی می‌تواند درست کند، و لب‌هایش… اوه او دارد صحبت می‌کند…

«… آره آقای دکتر! من معتقدم که داشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج و به عنوان یکی از مراحل آزمودن همسر آینده مهم است. بعلاوه که آدم باید بتونه با کسی که می‌خواهد در آینده زندگی کنه، راحت باشه. البته به نظر من یکم سرعت‌مون بالا بود. در حقیقت فکر می‌کنم بهتره یکم زمان بیشتری برای آشنایی با هم بگذاریم. می‌دونید آقای دکتر! من حتی نمی‌دونم رنگ مورد علاقه‌اش چیه! البته نباید از این موضوع غافل بشیم که پسر خوش‌تیپ و قد بلندیه با اون صدای مخملیش وقتی حرف می‌زنه، من تمام قد تسلیمش می‌شم!…»

«صدای مخملی» وای خدای من! این واژه خیلی آشناست. گویا کسی در گذشته به من گفته بود. در هر صورت نگاهم را متمرکز می‌کنم و با سر به او اشاره می‌کنم که جمله‌ات که تمام شد من می‌خواهم حرف بزنم. یک بار حرف‌هایم را مرور می‌کنم: «خانم ونمور! شما حتما بهتر از من می‌دانید که کسی قبل از انجام دادن کاری، دست‌مزد آنرا دریافت نمی‌کند! همینطور در رابطه با آقای مارتین شما قبل از اینکه ایشان عزم ازدواج کنند، جایزه آنرا پرداخت کردید! آیا گمان می‌کنید که در دفعه‌های بعد آقای مارتین انگیزه آنرا داشته باشد که بهای ازدواج با شما را بپردازد؟ مخصوصا این که شما چندین بار رابطه جنسی داشته و دارید؟ اصولا این کار شما باعث می‌شود جدیت شما برای ازدواج کمتر شود! البته من این حرف را برای خود شما می‌زنم….»

«… راستی آقای دکتر! شانه‌های مارتین خیلی پهن است. وقتی آدم بغلش می‌کند، در آغوشش گم می‌شود. درست بر عکس پدرم که اصلا شانه‌های پهنی ندارد. برای من شانه‌های بزرگ و پهن تداعی‌کننده مرد قدرتمند است و من عاشق مردهای تنومند هستم…»

«شانه‌های پهن!» دیگر حالا تصویر کریستینا را به یاد می‌آورم. شانه‌های پهن، صدای مخملی، دو بار در روز!

خدای من! هرگز نمی‌توانم او را فراموش کنم! عجب دورانی را با اون سپری کردم! یادم هست که گفتگوهای شب تا صبح من با او باعث شد تصمیم بگیرم وارد کالج روانشناسی شوم. همیشه به من می‌گفت: کمی حرف بزن تا من در برابرت تسلیم شوم! یادم هست که یک بار می‌گفت: شانه‌های پهن تو را هیچکس ندارد! یادم هست که وقتی تصمیمم برای خواندن روانشناسی را به او گفتم خندید و گفت: «پس آقای دکتــــــــــــر! شما باید بیشتر تجربه رابطه جنسی داشته باشد تا پخته‌تر شوید و دربرابر مراجعانتان خونسرد باشید! راستی رابطه جنسی‌تان را قبل از غذا میل می کنید یا بعد غذا…؟»

«… باید حتما یکبار برا مارتین آشپزی کنم. راستی به نظر شما من به پدر و مادرم بگویم که با مارتین وارد رابطه شده‌ام؟»

انسان‌ها را از روشی که برای رسیدن به هدفشان انتخاب می‌کنند بشناسید

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

سحرگاه

اول:
راز از پرده برون افتاده بود. مرد مشهور بود. همه او را می‌شناختند. زنش کشته شده بود و پای زنی دیگر در میان بود. زنی که عشقی ممنوعه داشت. همه شواهد برعلیه زن دوم بود. دستگاه قضا او را مقصر دانست و به درخواست مرد رای به قصاص زن داد. زن در تمام مراحل دادرسی عشق را فریاد زد. هزار ابهام در آن پرونده بود که می‌توانست زن را از مهلکه نجات بخشد. اما اینجا ایران است. پول، قدرت، نفوذ همه در دستان مردان این سرزمین است و زن در یک سحرگاه مهتابی به دار آویخته شد. این بهای عاشقی‌اش بود.

دوم:
دختر جوان بود. شاد، سلامت، بی‌باک. از خانواده‌ای محترم. هنرمند بود. طراحی داخلی و دکور می‌کرد. درخلال مراوده‌اش با یکی از مشتریان رابطه از کار فراتر رفت. پس از چند ملاقات و رد و بدل کردن پیامک‌هایی دوستانه‌تر میان یک کارفرما و کارمند، مرد قصد تجاوز کرد و در حین تلاش‌های زن برای دفاع از خودش کشته شد. زن بازداشت شد. سالها در زندان ماند. پرونده پر از اما و اگر بود. نام فرد سومی مطرح شده بود اما قدرت و نفوذ و قانون حامی مرد بود که خودی نامیده می‌شد و رای به اعدام دختر جوان داد. در این فقره نیز اما و اگرهای پرونده نادیده گرفته شدند و برای راحتی وجدان افکار عمومی و خانواده مقتول دختر بالای دار رفت.

سوم:
زن چهره بود. قدرتمند، مستقل و توانا. او در پی علنی کردن رفتار خشونت‌آمیزی که همسرش با او داشت در معرض تهمت‌ها و اعتراض، حتی از سوی زنان قرار گرفت. چشم کبودش را دیدند و گفتند «خوب حتما یک کاری کرده که کتک خورده»، «طرفش رو نباید گرفت تا وقتی ندونیم اصل ماجرا چیه؟». زن دیگری هم به زبان آمده بود و می گفت حق با فلانی است. او پیش از این با من هم چنین کرده است. همسر زن که چهره شناخته شده‌ای بود سوار بر جوی که قدرت و قانون را حامی مرد می‌داند بعد از عالمی صغری کبری چیدن توپ را در زمین زنانی انداخت که حداقل دو نفر از آنها به زبان آمده بودند و درباره او رازهای مگو را علنی کردند. گمان می‌کنید نتیجه چه شد؟ اتفاقی که افتاد این بود که این زنان هر دو به دروغ‌گویی، سندسازی و جعل واقعیت متهم شدند. جامعه به واسطه زن بودن پیش از برگزارشدن دادگاهی یا گوش کردن به دلایلشان آن دو را مقصرتر می‌دانست تا مرد. این البته دور از انتظار نبود.

پایان:
می‌توانم تا صبح مثال‌هایی بزنم از عیان شدن رابطه‌های خارج از عرف، خیانت‌ها، تجاوزها، خشونت‌ها و اتفاقاتی که می‌افتد. ممکن است در آنها زن مقصر باشد، بیش از مرد. ممکن است هر دو به یک میزان تقصیر داشته باشند ، ممکن است مرد ماجرا تقصیر بیشتری داشته باشد اما در تمامی آنها زن هزینه‌ی بیشتری می‌پردازد. هزینه ها از طرد شدن توسط دوستان، تا قطع حمایت از سوی خانواده آعاز می شود و ممکن است با توجه به ماجرایی که در جریان است به جدایی،نقص عضو، یا کشته شدن آنها منتهی شود.

جمله‌ای که برای عنوان این نوشته انتخاب کرده‌ام را یکی از آدم‌های روایت‌های بالا گفته است. این اما در جامعه مردسالار ایران چندان صادق نیست. زنها به .واقع در هنگام لو رفتن رابطه‌ها، در زمان خیانت، وقت جدایی، گرفتن حضانت و هزار درد بی‌درمان دیگر آسیب‌پذیرترند. حالا اگر دلتان می‌خواهد من را به مردستیزی متهم کنید. من به چنین نگاهی خو کرده‌ام.

ما محصل بر کسی نگماشتیم

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

بامداد

به نظرم گویی زن‌های جامعه ایران (منظورم اکثریتی است که سنت بر زندگی‌شان سایه انداخته و به هر دلیلی با این سایه زندگی می‌کنند)، حق دارند که به رابطه یک‌شبه تن ندهند. بستر سنتی جامعه ایران کشش رابطه یک‌شبه را ندارد. زنی که فردی را برای یک شب و برای سکس انتخاب می‌کند، حتی از طرف همان فرد هم امنیت ندارد و خود او نیز تهدیدی برای زندگی آینده زن است. تقریبا هر فردی که از این رابطه اطلاعی پیدا کند، پتانسیل این امر را دارد که زندگی زن را نابود کند. اما سوالی که پیش می‌آید این است که چه می‌شود که با وجود این چشم‌انداز مخوف، زنانی متعلق به بافت سنتی ایران هستند که به روابط گذری تن می‌دهند؟

دید غالب تفکر سنتی دو پاسخ به این سوال می‌دهد، پاسخ اول می‌گوید که زنِ ماجرا گول خورده است فکر می‌کرده بعد از این اتفاق، فرد به خواستگاریش می‌آید و یک عمر شاد و خوش و نغمه زنان، با هم زندگی می‌کنند. پاسخ دوم زنِ ماجرا را زنِ روسپی می‌بیند که همان قصه قدیمی فقر او را به سمت سوق داده است. یعنی در هر دو پاسخ زن به عنوان قربانی در نظر گرفته می‌شود. ابژه‌ی جنسی که برای بقا مجبور است با دیگری رابطه داشته باشد و هرچه این رابطه گذراتر باشد میزان جبر و قربانی بودن زن بیشتر می‌شود. به بیان دیگر در این دو رویکرد چیزی تحت عنوان خواستنِ زن، بدنِ زن و عامل بودن او معنا ندارد. در واقع مسئولیتی بر عهده زن گذاشته شده است در حالی که حقوقی ندارد.

اگر به تفکر نیمچه مدرن غالب رجوع کنیم، دقیقا همان مفاهیمی که در غالب سنتی  پنهان شده‌اند، پا عرصه می‌گذراند و یکه تاز میدان می‌شوند. در پاسخ به سوال جملاتی مانند «بدن خودم است و اختیار آن را دارم»، «دلم خواست با او بخوابم»، «در دنیای امروزی هر فردی حق دارد، طوری که عشقش می‌کشد زندگی کند»، «می‌خواهم خوش بگذرانم»، «از اینکه با یک نفر تا اخر عمر باشم، حالم بهم می‌خورد» و … داده می‌شود. در این پاسخ‌ها، زن عاملیت دارد، خواسته‌هایش را پیگیری می‌کند و انتخاب می‌کند. اما به نظرم در لایه پنهان این دیدگاه، زن حقوق بسیاری دارد در حالی که مسئولیتی ندارد .

به نظر من پاسخ‌های هر دو دیدگاه خطرناک است، در هر دو دیدگاه، زن به عنوان انسان نرمال با حق طبیعی حیات و انتخاب در نظر گرفته نشده است. انسان نرمال فکر می‌کند، تصمیم می‌گیرد، انتخاب می‌کند و مسئولیت انتخابش را نیز قبول می‌کند. به نظرم اگر هر فردی بداند در قبال کاری که انجام می‌دهد مسئول است و مسئولیت آن را نیز پذیرا باشد، انجام هر کاری مجاز است، حتی تن دادن زنِ متعلق به بافت سنتی به روابط گذری و یک‌شبه.