برچسب: دوست داشتن و دوست داشته شدن

خيلى روزا گذشت

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

سحرگاه

من و همسرم سال‌های زيادى با هم دوست بوديم، جدا از جنسيتی كه داشتيم با هم رفيق بوديم و مى‌تونم به جرات بگم بهترين دوست من بود و هر دو وسط يک رابطه عاطفى بوديم كه اميد داشتيم به سرانجام برسه.

 همه آينده‌م رو روى روابطم با اون پسر بسته بودم، وقتى خودم رو توى سال‌هاى بعدى تصور مى‌كردم مرد من اون بود و با اينكه قبول دوستى از سمت من مدت‌ها طول كشيد با پيگيرى پياپى اون، تنها شرط قبول دوستى كه اون خواهانش بود فقط به ازدواج ختم مى‌شد. شايد من ساده بودم و بى‌تجربه ولى براى خودم چهارچوب داشتم، رفاقت با جنس مخالف فقط دوستى ساده بود و وقتى مى‌خواست از اون حد فراتر بره فقط بايد یک دليلى مى‌داشت كه براى من ازدواج بود و اون هم به ظاهر قبول كرد و من بهش اعتماد كردم. شروع كردم به شناختنش، به علاقه‌مندى‌هاش، به اينكه تبديل شم به زن مورد قبولش، به اينكه باهاش صادق باشم و خودم واقعيم رو بهش نشون بدم. ولى رفته‌رفته ديدم توى تمام قرارهامون حرف رو به سكس مى‌كشونه، اين كه ما كه در نهايت ازدواج مى‌كنيم پس رابطه جنسى داشتن تفاوتى ايجاد نمى‌كنه. ديدم از تک‌تک حرفهاى من بر عليه‌م استفاده مى‌كنه ولى من چشم مى‌بستم و كور بودم. در نهايت زمانى كه احساس كردم دو طرف از هر لحاظى با هم هماهنگ هستيم و منتظر قرار و مدار ازدواج بودم و خانواده هم باخبر شده بودند، من رو به بدترين شكل ممكن پس زد.

 روزها و ماه‌هاى بعدى براى من سياه بود و تنها كسى كه توى تمام اون لحظات حضور داشت همسر فعلیم بود كه خودش هم رابطه‌ش با دختر مورد علاقه‌ش بهم خورده بود. از درون اون روزهاى سياه آروم آروم ما همدیگه رو بهتر شناختيم و بعد از چهار سال به خودمون اومديم و ديديم همديگه رو دوست داريم بدون اينكه براى اين دوست داشتن برنامه‌ريزی كرده باشيم.

 ما دست هم رو گرفته بوديم و هم پاى هم از روزگارى كه داشتيم رد شده بوديم، سعى نكرديم ديگری رو تغيير بديم و هم رو همونطورى كه بود پذيرفتيم و بهترين رابطه ممكن بينمون شكل گرفته بود. عشق از پس ارتباط دوستانه ساليان ما به وجود اومد.

دوست دل‌شکسته ما

«خشونت علیه مردان»

بعد از ظهر

او تنها فرزند خانواده بود. جنگ ایران و عراق که شروع شد والدینش از ترس خدمت سربازی و کشته شدنش او را با مکافات و مشکلات زیاد به غربتستان فرستادند. به قول خودش تا به غربت و دور از مهر پدر و مادری و زبان جدید و غیره عادت کند، پدرش درآمد. دلش خوش بود که با دختری ایرانی ازدواج می‌کند و محیط خانه‌اش رنگ و بوی وطن می‌گیرد. با همین هدف نیز خانواده‌اش را مامور پیدا کردن همسر دلخواهش کرد. قرار گذاشته شد و خانواده‌ها همدیگر را در ترکیه ملاقات کرده و دختر و پسر به توافق رسیدند. سرانجام عروس خانم آمد و دوست ما داماد شد.

یکی دو ماه اول همه چیز آرام به نظر می‌رسید. اما با گذشت زمان چهره مرد جوان را آشفته و نگران می‌دیدیم. می‌گفت: «هنوز از گرد راه نرسیده ایراد می‌گیرد که درآمد من کافی نیست، که این آپارتمان شبیه لانه مرغ است، اینها مبل نیستند که، نیمکت مدرسه،اند و مبل‌های خانه باباش چرم خالص بودند… خسته‌ام کرده است . تا پیشنهاد می‌کنم که اگر دوست ندارد می‌توانیم جدا شویم. مسئله مهریه را پیش می‌کشد که بسیار است و توان پرداختش را ندارم. خلاصه که زندگی‌ام جهنم شده است.»

دلداری‌اش دادیم. گفتیم: «غم غربت سبب این حرفها و رفتارش می‌شود. صبر کن به این اوضاع عادت می‌کند. یک بار بفرست به ایران برود و برگردد حالش بهتر می‌شود.» بیچاره قانع شد. دو سه سالی سکوت پیشه کرد. زنش زبان یاد گرفت و کاری برای خود دست و پا کرد. دوستمان با حالی پریشان پیشمان آمد و خبر داد که زنش شب‌ها بدون اطلاع و اجازه او با دوستانش قرار گذاشته و از خانه بیرون می رود. در جواب «کجا بودی» می‌گوید ما اینیم خوشت نمی‌آید؟ به سلامت. آخرین باری که به ایران رفته علیه او شکایت کرده و مهریه‌اش را به اجرا گذاشته است.

سرانجام این زوج به طلاق کشید. زن جوان در جواب نکوهش ما گفت که عاشق چشم و ابروی این پسر نبود. با او ازدواج کرد که به اروپا بیاید. حالا هم خیلی خوب می تواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد و احتیاجی به آقا بالاسر ندارد. دوستمان را می‌گویید؟ خدا می‌داند چه رنجی کشید. غرورش شکست. اعتماد خود را نسبت به دختران و زنان ایرانی از دست داد. او که تلاش می‌کرد مشکل خدمت سربازی‌اش را حل کند و گذرنامه ایرانی بگیرد و با پس‌اندازش در وطن خود خانه بخرد، منصرف شد.

این نوع رفتار ستم به روح و روان مردی بود که می‌خواست زندگی‌اش را با وجود زنی ایرانی گرم کند.

مرد رقصنده

«خشونت علیه مردان»

صبح

مرد یکدنده و لجبازی را می‌شناسم که خانواده‌اش جدی نمی‌گیرندش، همیشه از این بابت شکوه می‌کرد و می‌کند. مرد، محترم، آبرودار و با وضع مالی خیلی خوبی است و افکار و عقاید خاص خودش را دارد. کمی از نظر جسمی مریض‌احوال است و گاه و بیگاه درد و مرض‌های مختلفی سراغش می‌آیند. می‌گوید مریض که می‌شوم بچه‌ها می‌گویند خودت را به مریضی زده‌ای، یا دوباره دنبال درد توی بدنت می‌گردی! می‌گوید از آرمانها و آرزوهایم برایشان می‌گویم و آنها -همسر و فرزندانش- مرا مسخره می‌کنند. دستی بر نوشتن دارد و مطلب می‌نویسد، می‌گوید آرزو به دلم مانده که یک بار بیایند و بپرسند چه می‌نویسی؟ کجا می‌نویسی؟ می‌گوید حتی سال‌ها پیش یک متن برای همسرم نوشته‌ام و وقتی با شوق و ذوق به او گفتم، در حالی که حتی کاری که در حال انجام آن بود را متوقف نکرد و سرش را بالا نیاورد، با لحنی سرد و معمولی گفت: جدی؟! و به کارش ادامه داد! مرد می‌گوید که من هم متن را که آماده بودم برایش بخوانم در جیبم مچاله کردم و هیچ وقت در مورد نوشته‌هایم با خانواده‌ام صحبت نکردم.

مرد همیشه گلایه می‌کند که برای من سهمی نگذاشته‌اند، تا به حال من فقط سرپرست خانواده بوده‌ام، کسی برای خودم به عنوان یک انسان مستقل از نقشش وقتی نگذاشته است، از من توقع کار کردن، چرخاندن چرخ زندگی، پول در آوردن، پاسخ دادن به نیازها و خوب بودن را انتظار دارند ولی کسی نمی‌پرسد چرا بعضی اوقات غمگینی، در دلت چه چیزی می‌گذرد.  مرد می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید…

و این مرد برای خودش این حق را قائل شده که زندگی‌ای موازی، مستقل از همسر و فرزندانش داشته باشد. برای خودش عشق را تجربه کند، تنهایی‌اش را قسمت کند، با زنان دیگری اوقات بگذراند که حرفش را می‌فهمند، نیازهایش را جواب می‌دهند.

او همچنان مرد یکدنده، لجباز، مهربان، سرپرست خانواده، پدر دلسوز و همسر فداکاری است که تنهایی‌اش را با دیگران قسمت می‌کند، عاشق می‌شود، می‌گرید، می‌خندد، نادیده گرفته می‌شود، تنها می‌ماند و برای انجام همه کارهایش برای خود حقی قائل است. او با ساز خانواده، و با ساز زنانی که با آنها وقت می‌گذراند رقص‌کنان وارد چرخه خشونت شده.

او رقصنده ماهری است.

تقدیم به او که دیگر نیست

«اعتیاد»

سپیده‌دم

 زیباترین پسری بود که دیده‌بودم، زیباترین و خوشتیپ‌ترین. پسر یکی از دوستان پدرم بود که از قضا مغازه‌شان سر خیابان دانشگاه ما هم بود. هیچ‌وقت ایران نبود. گهگاهی می‌آمد. به وقت آمدنش دائم خانه‌ی ما بود، اتاق برادرم. صدای خنده‌هایشان را همیشه می‌شنیدم. هر سری کلی مجله‌ی پورن برای برادرم می‌آورد و من یواشکی می‌رفتم و سرک می‌کشیدم و مجله‌ها را با کیفی گنگ و مبهم، بی ادراکی از لذت، فقط ورق می‌زدم. روز اولی که دانشگاه رفتم، دیدمش. او هم مرا دید. صدایم کرد و شربتی جلویم گذاشت و گفت که از این ورا؟ گفتم که دانشگاهم آنجاست. خندید و گفت مگر تو دانشگاه می‌روی. او نگاهش به من همان دختر کوچولویی بود که پشت در برایشان همیشه چای و شربت می‌گذاشت. حالا او داشت برای من شربت می‌گذاشت.

همه‌ی دختران دانشگاه عاشق‌اش بودند. من اما می‌دانستم که او عاشق دختری بوده که دختر بر اثر سرطان فوت کرده. من هم مثل تمام آن دخترهای دانشگاه عاشق‌اش بودم. شاید حتی بیشتر از آن دخترها. آخرین بار که دیدمش روزی بود که با هم به رستورانی نزدیک دانشگاه رفتیم. به دعوت او بودم. دل تو دلم نبود. جلو روی من نشسته بود و غذا می‌خورد. دوست داشتم تمام دخترهای دانشگاهمان آن صحنه را ببینند. به خودم می‌بالیدم که با او سر یک میز نشسته‌ام. از هر دری حرف می‌زد. گفت که دیگر می‌خواهد کاملاً از ایران برود. گفت که دیگر دلش نمی‌خواهد برگردد. گفت که تمام این شهر برایش خاطره‌ی عشقی‌ست که داشته. گفت دیگر حالش از این شهر بهم می‌خورد. گفت تمام خیابان‌های این شهر برایش پر از بغض است. و در آخر هم گفت که می‌داند من دوستش دارم اما کاش نداشتم.

‎مانده‌بودم چه بگویم. مطمئناً دیگر دوست نداشتم دختران دانشگاه در آن لحظه قیافه‌ی پر از بهت و حیرت مرا ببینند. لقمه‌ها را یکی یکی با زور پائین می‌دادم و سعی می‌کردم لبخند بزنم.

‎او رفت. او برای همیشه رفت. و دختران دانشگاه هر روز به مغازه‌ای سرک می‌کشیدند که او دیگر آنجا نبود. و سال‌ها بعد یک روز من که دیگر به سن آن روزهای او شده بودم، یک روز کش‌دار بهاری که باران داشت عقده‌وار می‌بارید و من گوشی‌ام را دستم گرفته‌بودم و لای صفحات اینستاگرامی بالا و پائین می‌کردم. صورت‌اش را دیدم. همان لبخندی که آن روز در همان رستوران به من زده‌ بود. صورت زیبایش را داشتم می‌دیدم. مثل همان دختر هجده‌ ساله‌ی آن روزها دلم لرزید. دلم داشت برایش هنوز می‌لرزید. پایین عکس نوشته‌بود که امروز بیست و سومین روزی‌ست که او دیگر نیست. سرم گیج رفت. این دیگر چه خبری بود. گوشی را برداشتم و به برادرم زنگ زدم. خبر درست بود. بیست و سه روز پیش او مرده بود. دیگر چیزی نمی‌شنیدم فقط گفتم چرا؟ گفت اعتیاد. بقیه‌اش را دیگر نشنیدم. که نمی‌خواستم بشنوم.

انگشت‌های گرم، چشم‌های روشن

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

مهمان هفته: روزبه علایی

با هزار جور مِن‌مِن ماشین رفیق را گرفتم به بهانه‌ى یک ساعت و هنوز نمی‌دانم دست کدام فرشته‌ای فرمان را طوری تاب داد که قبل بیرون آوردن ماشین از پارکینگ به صد در و دیوار نکوبیدم و افتادم توی خیابان اصلی. مسیر ده دقیقه یک ربعی، کش می‌آمد. به اندازه‌ى ده سال پانزده سال فکر و خاطره می‌آمد توی سرم. یک‌ریز بوق و چراغ می‌زدم و فحش می‌دادم. حواسم نبود چطور می‌رانم. ماشین هم قاطی کرده بود. جوش آورده بود. گاز می‌دادم و خلاص می‌کردم از صد و بیست تا که مثلا خنک شود کمی. خدا لعنتت کند حسین، خدا لعنتت کند با این همه تکه و کنایه و متلک سر گواهینامه‌ای که نمی‌گرفتم. نمی‌رسیدم. از طرفی نمی‌خواستم که برسم، نه که نخواهم، نیاز داشتم فکر کنم. آنجا چه اتفاقی افتاده بود؟ سه روز بود که جوابم را نمی‌داد. دلم داشت می‌ترکید از ترس. دلتنگی به جای خود، بی‌قراری به جای خود، آرزو و امید به جای خود. دلم اما داشت از ترس می‌ترکید. آنجا چه اتفاقی می‌افتاد؟ باید فلانی را می‌دیدم. هم مُسکن ترس بود، هم مأمن دل. اما حالا سه روز بود جواب تلفنم را نمی‌داد.

روز قبل برایش نامه‌ای نوشتم با یک بسته نان خامه‌ای فرستادم در خانه‌شان. کمی نرم شد، آرام هم. اما از قبل ظهر دوباره قاطی کرد. و من بیشتر از هر چیزی ترسیده بودم. حالا پشتِ فرمان مثل تکه گوشتی وسط ماهی‌تابه جلز و ولز می‌کردم و جیک نمی‌زدم. به جایش بوق می‌زدم، چراغ می‌زدم. به خودم فحش می‌دادم و می‌گفتم همه‌ى دنیا گفت نه. همه دنیا گفت نرو. همه‌ى دنیا می‌گفت تمامش کن لعنتی. اما من فقط گاز می‌دادم و روی صد و بیست تا وسط بلوار خلاص می‌کردم. می‌ترسیدم بلایی سر خودش بیاورد. بلا؟ چه بلایی؟ زندگی جفتمان سر تا پا بلا بود. یک وقتی، یعنی همان وقتی که هنوز بهمانی بود و فلانی نشده بود یک شب نشستیم تا خود صبح حرف زدیم. زندگی جفتمان کمپوت بدبختی بود، سرشار از مرگ، خودکشی، بیماری، حق‌خوری، افسردگی، دم‌خوری با هر چه آدم بی‌مایه و کم‌مایه. یک بار بهش گفتم فلانی دیده‌ای تا به حال از آسمان سنگ ببارد؟ گفت دیده‌ام. گفتم گه چی؟ دیده‌ای گه ببارد؟ گفت نه. گفتم معلوم است که ندیده‌ای. چون سالی یکی دو بار نهایتا می‌بارد و روی کره زمین فقط می‌افتد روی سر من. خندیدیم. خنده‌ى ما وسط بدبختی‌ نزدیکمان کرد.

بعضی وقت‌ها می‌چپیدیم توی خلوت سیاهی که اگر چه منطقا خودخواسته بود اما خودی از ما باقی نمانده بود که خواسته‌ای داشته باشد. حالا دو سال بعد از آن شب، وسط بلوار ماهان گاز می‌دادم و بوق می‌زدم. یک پیام بد فرستاد وسط راه که نزدیک بود بپیچم وسط جدول و هم ماشین رفیقم را به فنا بدهم هم خودم را. می‌گفت نیا. اگر بیایی خودم را می‌کشم. این جمله را که می‌دیدم، هر چه خون بود میان سیاهرگ‌ها و شاهرگ‌ها می‌دوید توی صورتم و پشت پلک‌هایم خانه می‌کرد. دست‌هایم می‌لرزید و تنم یخ می‌کرد. چه سرمایی می‌پیچید لای انگشت‌هام. چه حرارتی افتاده بود پشت چشم‌هام. تابستان بود. من دلم را خوش می‌کردم به این که این تابستان لعنتی تمام می‌شود. اگر چه بد تمام شد. توی همان تابستان هجوم گروهی از خواب‌ها، و میل اکید من یا گرانش هسته‌ی سیاهی من را به سمت خودش می‌خواند. دلایل دیگری هم بود که وقتی چیزهایی شکسته شد دیگر محلی از اعراب ندارند. پیامش راه را طولانی‌تر کرد: «نیا» و چیزی مثل برو سراغ همان رفیق‌های قدیمیت، همان که خوابش را می‌بینی، همان‌ها که بی‌قرارشان می‌شوی تب می‌کنی. نمی‌شنیدم، نمی‌دیدم. من یک نیا دیدم. و یک تهدید دهشتناک که من را می برد به یک اسفند وحشتناک، به لوله‌ای که می رفت در دهان، می‌رفت در دماغ می‌رفت در گلو. که هر چه می‌گفتی درش بیاورید، جواب فقط این بود: «صبر کنید». حالا من می‌رفتم که صبر کنم. بعد از شنیدن یک مشت بد و بیراه. حرف‌های بی‌ربط. کلماتی که قلبم را شکسته بودند.

رسیدم. از ماشین پیاده شدم. همه آن جا منتظرم بودند. به جز خودش. یک نفر گفت بیا بالا، مادرش هم می‌داند آمده‌ای. بیا بلکه یک جوری غائله را ختم کنی با دو کلمه. من کجای ماجرا بودم؟ من کجای غائله بودم؟ خواستم همان دم در زانو بزنم که نه، من نمی‌توانم. این کلمات، این پیام‌ها، این سه روز را ببینید! نمی‌توانم به خدا. تکه‌پاره‌ام. اما پشت همه‌ی این فکر ها، سوال‌ها، قدم بود. قدم برمی‌داشتم و به در نزدیک می‌شدم. چشم‌های گر گرفته انگشت‌های یخ‌زده را یاری نمی‌کردند. زنگ را نمی‌دیدم.

تلفنم زنگ خورد. گفت فلانی تو را از بالکن دیده، عصبانی شده گفته… . گوشی را ازش گرفت. موج کلمات خشمگین از پشت تلفن زخم می‌زدند. برو، نیا. خواهرش که بالا بود عذرخواهی کرد. ماشین را بردم عقب‌تر و نشستم به سبک روزهای بچگی دعا خواندن. خواهرش هم گفت برو. می‌خواستم بروم. همه می‌گفتند برو. دوست‌هام، تراپیستم، رفیقم، همه می‌گفتند برو. من اما رفته بودم برای صبر کردن. گفتم سه و نیم می‌روم. بعد گفتم چهار می روم. بعد گفتم چهار و نیم می‌روم. بعد گفتم پنج یک تلاش دیگری می‌کنم بعد می‌روم.

چه تابستانی بود. من می گفتم این گرمای وحشتناک هم دیگر تمام می‌شود. یک روزی می‌آید بین سفیدی برف راه می‌رویم و همه‌ى این‌ها را فراموش می‌کنیم. تابستان اما مزخرف تمام شد. اما همان چند ساعت، تا حوالی هفت که دیگر گفتم بروم، سه ماه طول کشید، نود و سه روز جهنمی. تا تلفنم دوباره به خود لرزید. «‌بیا بالا، بیا بالا که بیچاره شدیم…‌» صدای شکستن شیشه می‌آمد، صدای فریاد، آه‌های بلند، ناله‌های دردناک که با صدای هم خوردن درها قاطی می‌شد. پله ها را دو تا یکی، در‌ها را رها به حال خود باز، شیشه‌ها را زیر پا رد کردم. دیدمش. دیدمش با صورت خیس، با چشم‌هایی که مرا نمی‌دید. با ورقه‌های خالی قرصی که مثلا قایمش کرده بود. بعد فقط ترکیب جمله‌های نامفهوم: «چرا آمدی؟»، «نگاهم کن!»، «نمی‌خواهمت، برو!»، «چقدر خورده، کی خورده؟»، «نمی‌دانیم.»، «چند ساعت است این جاست؟»، «نمی‌دانیم.»، «چند تا خورده؟»، «نمی‌دانیم!»، «بروید به درک همه‌تان…»، آمبولانس، مرکز روانپزشکی، کنترل قفسه‌ى داروها، قرص‌ها، صدای مریض توی خانه و رد خون روی زمین که نمی‌دانم از دست مادرش بود یا پای من.

اورژانس همیشه کثافت است، چون بیمارستان همیشه کثافت است، چون بیشتر آدم‌هایی که درش کار می کنند کثافتند. حالا فلانی دستم را گرفته بود. «نمی‌مانم، نمی‌مانم اینجا.»، «اگر بمانم بدون تو تا صبح دق می‌کنم اینجا.». با هم ماندیم. یک اتاق خصوصی گرفتیم و با خواهرش تا صبح کنارش نشستیم و همدیگر را بغل کردیم و حرف زدیم. لوله لعنتی را در نمی‌آوردند. گفت: «تو از کجا می‌دانی؟» گفتم می‌دانم. دستش را رها نمی‌کردم. دست دیگر را می‌گذاشتم روی پیشانی‌اش. جلوی چشم‌هاش. می‌خوابید، بیهوش می‌شد، به هوش می‌آمد، بالا می‌آورد، زیر دستگاه تب می‌کرد، گریه می‌کرد، می‌خندید.

کمی اوضاع آرام‌تر شد. رفتم توی حیاط، فریاد‌های تحقیر‌آمیز: «دفعه بعد قرص برنج می‌خورم، اگر بروی می‌میرم.» شب شده بود. تابستان در شب‌ها مهربان‌تر است. از آسمان تشکر کردم، دلم می‌خواست دکترها و پرستارها را بغل کنم. یک نفر مرده بود. توی حیاط بیمارستان گروهی از آدم‌ها زار می‌زدند. من هم شروع کردم گریه کردن. نرم نرم. چیزی در من می‌جوشید مثل یک خستگی میل به مرگ، درست وقتی دست کسی را گرفته‌ای و می‌گویی بمان. تو بمان، این قدر سرک نکش پشت دیوار مرگ که همه‌مان این قدر باهاش گلاویزیم.

یک گریه‌ی آرام رضایت‌بخش بود شاید، با آن سیاهی هم نبود. به صبر کردن فکر می‌کردم. وقتی تمام دنیا می‌گفتند برو. حماقت نکن. ماندم.

بعضی تصمیم‌ها این جوری‌اند. اگر در تمام زندگی تان طعم موفقیت را نچشیده‌اید، یا مثلا در قبولی کنکور بوق‌سال قبلتان خلاصه می‌شود، به چیزی نیاز دارید که اسمش امید است. در میان همه‌ى بی قراری‌ها و یاس‌ها، وقتی اندوه همه‌ی کلیدهای رهایی را بسته است، وقتی صدای مرگ از همه‌ی صداها بلندتر است و زور بی‌رمقی به همه‌ی زورها می‌چربد. همه‌ی دنیا می‌گویند نمی‌شود. اما می‌شود. مثل آن روز برای من، که پله‌ها را بالا رفتم بعد از یک ردیف پله‌ی کثیف، نشستم پیش فلانی و دستش را گرفتم. قبل از آن که تابستان آتشی دوباره به جان هر دومان بزند.

اما هزار آتش دیگر هم اگر بود، میراث صبر و امید و انتظار در آن میانه‌ى تابستان، دو دست بود که همدیگر را تا صبح می‌فشردند. انگشت‌های گرم. چشم‌های روشن.

 

 

عاشقانه و دوستانه دوستش دارم

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

از میان نامه‌های رسیده: ناشناس

همیشه دلم می‌خواست جایی در این مورد حرف بزنم. جایی که کسی من رو نشناسه و فکر نکنه دارم خودم رو توجیح می‌کنم و یا دیگران رو قانع.

من و همسرم با هم بیشتر از ۱۵ سال اختلاف سن داریم. اینجور نبود که عاشق شده باشیم یا شاید هم شدیم. هیچ‌وقت نفهمیدم. من توی یک دوره‌ی لجبازی با دنیا بودم و دلم نمی‌خواست عاشق هیچ‌کس بشم. قبلش عاشق بودم. عاشق یکی دیگه که اون هم همین قدرها یا کمی بیشتر از من بزرگ‌تر بود. یکی که در کنارش اصلاً احساس آرامش نداشتم. یکی که اگه روزی باهاش ازدواج می‌کردم یکی از همون کسایی می‌شدم که با ازدواج با اختلاف سنی زیاد مخالفه. بعدش هم آدم‌های دیگه رو امتحان کردم. کوچکترین‌شون دو سال از من بزرگ‌تر بود ولی به نظرم رسیده بود که از نظر عقلی خیلی پخته‌تر باشه. بعد خیلی دوستانه بهش گفتم برو هر وقت بزرگ شدی بیا سراغ من. سکوت کرد چون می‌دونست چرا و کجا بچه‌بازی درآورده. از همون وقتی که نوجوان بودم می‌دونستم موقعی که ازدواج کنم قطعاً با کسی ازدواج خواهم کرد که خیلی از خودم بزرگتره. پسرها به نظرم خیلی بچه بودند. اتفاقاً اصلاً دختر آروم و سربزیری نبودم. خیلی شیطون و پرانرژی و فعال بودم و هستم. هیچ جا بند نمی‌شدم. از در و دیوار بالا می‌رفتم.

دور و بری‌های من خیلی مخالفت جدی‌ای نکردن. پدرم البته ترجیح می‌داد من با کسی ازدواج کنم که از من خیلی بزرگ‌تر نباشه ولی چون از دامادش خیلی خوشش اومده بود کوتاه اومد. همسرم مرد دوست‌داشتنی و عاقل و آرومیه.

همه‌ی کسانی که می‌فهمیدن اختلاف سنی ما چقدره تعجب می‌کردند و هرکس به نوعی بهم می‌گفت این ازدواج سرانجامی نداره و یا اینکه حداقل خوشحال نخواهی بود. حتی یکی از دوستانم حجت بر من تمام کرد و گفت الان ممکنه راضی باشی ولی در آینده حتماً پشیمون می‌شی. راستش من به همه‌چی شک داشتم. به اینکه چقدر همسرم رو دوست خواهم داشت. به اینکه از ازدواج به طور کل ممکنه پشیمون باشم. اما هیچ وقت حتی برای یک لحظه هم به این شک نکردم که ممکنه در مورد ازدواج با مردی که از من خیلی بزرگتره پشیمون بشم.حرف‌های دیگران هم اذیتم نمی‌کرد. خیلی وقت‌ها حتی جواب هم ندادم. اما دوست داشتم جایی اعلام کنم و بگم. بگم که چقدر راضی هستم.

همسرم خیلی جاها پایه‌ی خیلی کارها بوده. هر جایی هم که واقعاً سختش بوده برای من موقعیتی فراهم کرده که بدون اون از موقعیت‌های مختلف لذت ببرم. همیشه مشغول حرف زدن هستیم و به همه‌ی دنیا می‌خندیم. خیلی وقت‌ها با اینکه از نظر من عاقل‌ترین آدم روی زمینه با من مشورت می‌کنه و نظرم رو قبول داره. گاهی بهش می‌گم پس چرا من اصلاً فکر نمی‌کنم من و تو خیلی اختلاف سنی داریم؟ بیشتر به نظر می‌رسه توی این دنیای مسخره هم‌بازی‌ خودمون رو پیدا کردیم.

نزدیک به بیست سال از ازدواج ما می‌گذره و من هنوز خوشحال و راضی هستم. یعنی راستش رو بگم همیشه نسبت به قبل خوشحال‌تر و راضی‌ترم. همسرم همه چیز من بوده و هست. بیشتر از اینکه به چشم یک شوهر بهش نگاه کنم هم‌بازی، رفیق، مشاور و پشتیبان می‌بینم. در مورد مسائل جنسی نمی‌دونم چقدر می‌تونه مهم باشه. همیشه این موضوع برای من علامت سؤال بزرگی بوده که چطور آنقدر توی زندگی آدمها می‌تونه تأثیر داشته باشه. در مورد ما فقط همین‌قدر بگم که خدا در و تخته رو بهم خوب جور کرده. شکر خدا مشکلی نداریم.

نتیجه اینکه گاهی در مورد اختلاف سنی زیاد استثنایی مثل ما هم وجود داره.

نامه‌ای برای تو

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

مهمان هفته: Survivor

این نامه  از زبان یک زن ٣٥ ساله است که با مردی که ٢٠ سال از خودش بزرگتر بوده ازدواج کرده است.

من هم مثل هر زن دیگری که در جامعه مردسالار محکوم به تولد باشد، از وقتی خود را شناختم از اختلاف وحشت داشتم. اختلاف عقیده، اختلاف نمره با شاگرد اول کلاس، اختلاف پدر و مادرم سر کم یا زیاد خرج کردن، اختلاف حجاب در نظر من و گشت ارشاد و حتی اختلاف بین مامان و خانوم ناظم در اندازه مناسب ناخن‌ام. همیشه فکر می‌کردم در جاییکه من از آن می‌آیم اختلاف هیچوقت چیز خوبی نبوده و نیست و اینکه معلم‌ها سر کلاس می‌گویند همین اختلاف‌هاست که منجر به رشد و ارتقا می‌شود، دروغ محض است، عادت کرده‌ایم به دروغ گفتن و شنیدن. وحشت من از اختلاف همیشه همراهم بود، شبیه دستمال جیبی گلدوزی‌شده‌ای که مادربزرگ برایم درست کرده بود یا گردنبند و ان یکاد که آقا جان برایم خریده بود که نکند نوه‌ی خوشگلش را چشم کنند، خلاصه که‌ باید همیشه همراهم می‌بردمش. تا آنکه آنروز تو را دیدم.

من، الهام و زیور سه‌تایی‌ تازه‌وارد بودیم و دانشگاه هنوز برایمان جای عجیبی بود. یادم هست سر کلاس همه در حال خودشان بودند و کسی صدایش در نمی‌آمد. دور و بری‌هایمان هم‌ از دست شوخی و خنده‌های ما سرشان درد گرفته بود. تا اینکه تو آمدی. کت سرمه‌ای‌ات را به تن داشتی و موهای نسبتا کم‌پشتت را مرتب شانه کرده بودی. الان که یادم می‌آید ادکلون نزده بودی اما حضورت از همان اول هم برایم عطر مطبوعی داشت. آمدی و خیلی آرام کیف ات را کنار میزت، که ما جا استادی صدایش می‌کنیم، گذاشتی و نگاهمان کردی. هنوز نگاه اولت یادم هست. نمی‌دانم از همان روز بود که دلم لرزید یا نه، اما مطمئنم بعد از دیدنت نه مثل قبل خندیدم و نه شلنگ‌تخته انداختم، دانشگاه دیگر برایم خیلی جدی شده بود و دیدمت آرامم می‌کرد. یادت هست چقدر تلاش می‌کردم به هر بهانه‌ای ببینمت؟ به بهانه تبریک مناسبت‌های مذهبی که نه من از آنها سر در‌می‌آوردم و نه تو، حتی گاهی به بهانه نمره‌ی این و آن می آمدم‌ و تو با آرامش همیشگی‌ات برایم وقت داشتی. راستش را بگو، تو هم از همان قبلتر ها دلت نلرزیزه بود؟ اگر الان بودی و اینها را می‌خواندی حتما می‌خندیدی و هیچ نمی‌گفتی و باز می‌خندیدی.

چه عجیب بود روزی که طاقتم طاق‌ شد، روزی که با دسته‌گل نرگس در اتاقت را زدم. اولین بار بود دلم نمی‌خواست در چشم‌هایت ‌نگاه کنم. نشستم و خواستگاری کردم، جوابی ندادی. پسر عمویم آمده بود خواستگاری اما من تو را می‌خواستم. نمی‌دانم چرا، اما پشت نگاه محجوبت فکر می‌کردم این علاقه از طرف تو هم کم نیست. نگران بودم نکند بدهند مرا به او. یادم هست حتی وقتی دزدکی نگاهت کردم، تو حواست به دسته‌گل نرگس بود تا من. با خودم گفتم نکند اشتباه کرده باشم. اگر یادت باشد بی‌خداحافظی رفتم. هفته‌ی بعد که با دسته‌گل نرگس به خانه‌مان آمدی این بار من شوکه شدم و البته پدر و مادرم. چطور عروس شدم و داماد شدی را هم می‌دانی و هم نمی‌دانی. بهتر که همه‌اش را نمی‌دانی. اگر بپرسی زندگیمان چطور است، راضی‌ام و خوشحال. مشکلات البته کم نبود مخصوصا وقتی همان اول به من گفتی نمی‌خواهی بچه‌دار شویم, چون می‌دانی وقت لازم را نداری برای پدری کردن. قانع کردنت سخت‌ترین کار دنیا نبود اما خیلی تلاش کردم. می‌دانستم تو هم بچه می‌خواهی ولی نگران سرنوشت موجودی هستی که قرار است در وجودش سهیم باشی. همانطور که حضور تو همیشه مرا آرام می‌کند، یادت دادم با وجود اینکه مرد هستی و از من بزرگتر، می‌توانی به من تکیه کنی. می‌دانم گاهی از تو توقع داشتم جوان‌تَر باشی همینطور که تو هم از من گاهی آرامش و سکون بیشتری خواستی اما وقتی به راهی که آمدیم فکر می‌کنم لبخند توام با اشک به سراغم می‌آید، راضی‌ام.

البته که هنوز هم طعنه دایی و خاله برای من سخت است و اصرار بقال و سبزی‌فروش به تو که به دخترتان، یعنی من، سلام برسانید. اما می‌گذرد، گاهی به خوشی و گاهی… زندگی است دیگر بالا و پایین دارد، بقول خودت.

اینها را نوشتم که یادت بیاندازم که چطور و از کجا با هم  شروع کردیم. دیشب که از نگرانی‌ات گفتی دلم بدجور شکست. نگرانی از پای افتادن قبل از از آب و گل درآمدن رضا پسرمان. گفتی داری  به گذر از میانسالی فکر می‌کنی و … خواستم بدانی من همه‌‌ی اینها را یا می‌دانستم و یا در طَی این سال‌ها فهمیده‌ام و لازم به یادآوری تو نیست، دیگر یک بچه عاشق نیستم من هم سی و پنج سالگی را پشت سر می‌گذارم و می‌دانم چه می‌کنم. خواستم یادآوری کنم هر قدر عاقل‌تر از من بنظر بیایی، شکستن دل همسرت یک روز قبل از سالگرد ازدواج به سادگی بخشودنی نیست، اما من می‌بخشم. از این هم بگذریم. مهم من و تو هستیم که هستیم.

همسر عزیزم سالگرد ازدواجمان مبارک باشد برای هر دوی ما.

اختلاف ربطی به سن ندارد

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

نیمروز

اختلاف سنی بین یک دختر ١٥ ساله و یک مرد ٣٥ ساله خیلی بدجور می‌زند توی ذوق، در حالی که از کنار اختلاف سنی یک خانوم ٦٥ ساله با همسر ٨٥ ساله‌اش به راحتی می‌توان گذشت. در واقع همه چیز برمی‌گردد به سن، حتی اختلاف سنی!

در فانتزی‌های نوجوانانه خودم، همسرم را جوان رعنایی می‌دیدم که حدود ٢١ یا ٢٢ سالش بود با اختلاف سنی ٤ سال. فکر می‌کردم که انسان باید دوران جوانی همسرش را حتماً ببیند، اینکه در دهه بیست سالگی‌اش چه شکلی بوده، چه می‌کرده و چه دوست داشته است. کمی که بزرگتر شدم اختلاف سنی ٨ سال برایم ایده‌آل بود، همسرم مرد جوان ولی پخته‌ای بود که قرار بود همراه و راهنمای زندگی‌ام باشد ، پس باید دنیا را کمی بیشتر و زودتر از من می‌دید و می‌چشید تا بتوانم راحت به او تکیه کنم.

دوستم که با پسری همسن خودش ازدواج کرد، با تاریخ تولد یک روز و اختلاف چند ساعت، پدرش به او اخطار داده بود که حواست باشد الان جوان هستی و خام، ولی وقتی ٤٠ ساله شدی ، همسرت یک مرد خوش‌تیپ و میانسال است که تازه رو آمده و تو یک زن چهل ساله خواهی شد که احتمالاً  آثار شکستگی در چهره‌ات به مراتب بیشتر از مرد زندگی‌ات نمایان است، اگر سر و گوشش جنبید پای خودت! اخطار پدر دوستم باعث شد که در فانتزی‌هایم اختلاف سنی را بیشتر کنم! شاید ده سال اختلاف خوبی بود، وقتی همسرت ٤٠ ساله بشود تو ٣٠ ساله هستی و آنقدر جذابی که شوهرت هوایی نشود!

ولی امان از عاشقی، وقتی عاشق شدم آخرین چیزی که توجه‌ام را جلب کرد سن بود:
– راستی تو متولد چه سالی هستی؟
– …١٣
– با حساب من می‌شود ١٩ سال اختلاف سنی!

بله، من در ٢٧ سالگی عاشق یک مرد ٤٦ ساله شده بودم، اصلاً یکی از افتخاراتم همین اختلاف سنی زیاد بود، اینکه کسی پیدا شود و با آن همه مشغله و کار، وقت بگذارد برای تویی که در واقع جای دخترش می‌توانستی باشی! عشق ما بدون ذره‌ای تغییر، سالها دوام آورده است.

دوستم خوشبخت است، من خوشبختم و عمویم که از همسرش کوچکتر است هم، خوشبخت است. شاید همه ما، در بخش خوب دنیا زندگی می‌کنیم، نمی‌دانم! ولی معتقدم که اختلاف در سن، مثل اختلاف در هر چیز دیگری به طرفین ماجرا بستگی دارد، به باورشان از خودشان، طرف مقابل و خواسته‌هایشان از دنیا.

کودک دیگری

«فرزندخواندگی»

سحرگاه

۱- زن همسایه با فریاد مادرم را صدا زد. مادرم بیرون دوید و من هم به دنبالش. وارد راه پله خانه روبرو شدیم. زن همسایه در پناه دیوار می‌لرزید و پسر جوانش یخچال کوچک را بلند کرده بود که بزند توی سر مادر، ما را که دید پشیمان شد. یخچال را کوبید به زمین و رفت بیرون.

زن همسایه از شهر دیگری آمده بود. جوان بود و شوهرش که هیچ‌وقت ندیدمش؛ بازیگر درجه سه سریال‌های تلویزیونی بود. گمانم زن، همسر دومش بود. آن‌وقت‌ها فکر میکردم پسر فقط معتاد است و این حرکاتش برای پول گرفتن از مادرش است. بعدتر فهمیدم زن بچه‌دار نمی‌شده و این پسر را در کودکی به سرپرستی گرفته و پسر از وقتی این داستان را شنیده سر ناسازگاری گذاشته و دائم می‌گفته: «غلط کردی منو آوردی! می‌ذاشتی بمونم اونجا شاید یه آدم درست حسابی میومد سراغم. نه توی بدبخت که خودتم آویزون زندگی یکی دیگه‌ای.»

۲- این‌که زن بچه‌دار نمی‌شده یا مرد را نمی‌دانم فقط می‌دانم زمان جنگ، مرد در جنوب بوده. بچه‌ای را می‌بیند که مادرش همانجا شهید می‌شود. بچه را بر می‌دارد می‌آورد تهران و بزرگ می‌کنند. همه فامیل غیر از خود بچه، از داستان خبر داشتند. بعد از مرگ پدرش، مادر برایش زن می‌گیرد و چند سال بعد می‌میرد و پسر وقت تقسیم ارث می‌فهمد که هیچ نسبتی با این خانواده ندارد و در وصیت‌نامه زمین و خانه برای عمویش به ارث گذاشته شده. یادم نیست شکایت کرد یا نه فقط یادم هست آن‌قدر به‌هم ریخت که قید زن و زندگی و بچه را زد و با زن دیگری که مثل خودش بی‌سرپرست بود ازدواج کرد و به خیالش از همه خانواده‌ها انتقام گرفت.

۳- دختربچه را از زنی خریده بودند که توانایی نگهداری از یک کودک دیگر را نداشت. درست بعد از تولد، بچه را تحویل گرفته بودند و برایش به نام خودشان (البته با پارتی بازی و رشوه) شناسنامه گرفته بودند. بعدتر خودشان بچه‌دار شدند و چند سال بعد کم‌کم دختر فهمید پدر و مادرش او را به فرزندی قبول کرده‌اند. هنوز هم خواهری مهربان‌تر از او برای برادرش و دختری نگران‌تر از او برای پدر و مادرش ندیده‌ام. همیشه می‌گوید: «شانس یارم بوده که کسانی این همه رنج و سختی را برای داشتنِ من به خود روا داشته‌اند.»

۴- مادرم به اندازه کافی بچه داشت اما به شدت عاشق بچه بود. همیشه می‌گفت: «اگر می‌توانستم حتما از پرورشگاه بچه می‌آوردم و بزرگ می‌کردم.» و من شک ندارم او می‌تواند صد بچه دیگر را هم مثل ما با عشقِ تمام بزرگ کند.

۵- هیچ‌وقت بچه‌دار شدن برایم مساله مهمی نبود. حتی وقتی به این فکر می‌کردم که ممکن است به هر دلیلی بچه‌دار نشوم؛ تهِ دلم غنج کوچکی هم می‌زد از این‌که می‌توانم خودم بچه دوست‌داشتنی خودم را پیدا کنم و برش دارم بیاورمش خانه. مثلا یک دختر کوچک مو فرفری. بدون اینکه نگران باشم نکند بچه‌ام پسر بشود.

عماد

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

غروب

من انتخاب کردم. اونقدر دور و برم پر بود از حوادث ناخوشایند که بدون حتی یه لحظه تردید انتخاب کردم.

موضوع ساده بود. فکر کردم اگه ازدواج کنم و زمانی اختلافی بین بچه‌هام و مرد پیش بیاد و مجبور بشم طرف یکی رو بگیرم از بچه‌هام نخواهم گذشت و از مرد فاصله می‌گیرم. نه به خاطر اینکه فکر می‌کنم همیشه حق با بچه‌ست، به خاطر اینکه مطمئن بودم اگه توی این دنیا در قبال فقط یه نفر مسئول باشم، اون شخص بچه‌م خواهد بود. برای من موضوع به سادگی حل یه معادله از پیش‌حل‌شده بود: هر اتفاقی که می‌خواد بیفته، هر چی که می‌خواد بشه، جای من همیشه کنار بچه‌هام خواهد بود. با این زمینه ذهنی وارد هیچ رابطه‌ای نشدم. چون می‌دونستم با اولین تلاطم بهم خواهد ریخت، و کوچکترین نسیم مثل یه طوفان هولناک ویرانش خواهد کرد.

پس پرونده ازدواج رو همون سال‌های اول، قبل از اینکه کسی بخواد چیزی بگه یا چیزی بپرسه توی ذهنم بسته بودم. اما نیاز به داشتن رابطه بود. من زن جوانی بودم. نیازهای خودم رو داشتم. نیازهایی که ساکت نمی‌شد، از بین نمی‌رفت. بود. حضور داشت و کمبودش گاهی نفس رو می‌برید. گاهی حتی مهم نبود که کسی لمست کنه. همین که فکر می‌کردی کاش کسی باشه ، کسی که وقتی دلتنگی بتونی گوشی تلفن رو برداری و باهاش صحبت کنی، کسی که نگرانت باشه، تو رو به خاطر بیاره، براش مهم باشی، کسی که به تو حس زن بودن بده. این نیازی بود که دست برنمی‌داشت. اما من از همین هم ترسیدم. اونقدر اخبار ناراحت‌کننده خونده بودم که از تصور قرار دادن بچه‌هام در شرایط غیر قابل بازگشت ترسیدم: مبادا کسی اذیتشون کنه، مبادا کسی دست  روشون بلند کنه، مبادا کسی نگاه ناپاکی داشته باشه، مبادا… مبادا… مبادا…

اونقدر این افکار آزاردهنده بود که آگاهانه دور همه چیز رو خط کشیدم. نه تونستم به ازدواج فکر کنم، نه عشق و نه دوستی. نیاز به قضاوت خانواده نبود. نیاز به خط‌کشی جامعه و عرف و مذهب نبود. من نیاز به هیچ بند و چفت و افساری نداشتم. اونقدر از آسیب به بچه‌هام و تخریب زندگیشون می‌ترسیدم که به امنیتی که ممکن بود حضور مردی به زندگیمون بیاره فکر نکردم. ریسک نکردم. دروغ نگفته باشم سخت گذشت، خیلی هم سخت گذشت. شد حتی زمانی که در حسرت داشتن یه هم‌نفس سوختم و اشکم دراومد، اما هر چی که بود، پای بچه‌هام ایستادم. پا پس نکشیدم.

ستون خونه بودم یا نبودم، نمی‌دونم. فقط می‌دونم که حالا خیلی خسته‌م.

۱۳۰۰ اندی شاخه گل رز

«مهریه و شروط ضمن عقد»

سحرگاه

شروط ضمن عقد که اصلاً جای بحث ندارد. پر واضح است که پای قانون این مملکت می‌لنگد. اگر کسی نمی‌خواهد از آن استفاده کند، خودش همان اول راه مرد و مردانه شروط را پیشنهاد داده، قلبی و کتبی می‌پذیرد که هر دو در برابر قانون در یک سطح قرار گیرند. گیرم که همین شروط هم علیل است و باز هم برابری مقابل قانون حاصل نمی‌شود، ولی این حداقل کنشِ باورمند مرد است برای نشان دادنِ پذیرش و درکش از همسانی با شریک زندگیش.

مهریه را اما هیچ وقت درک نکردم. یعنی چه؟ یعنی من قیمتِ وقت و زندگی و جوانی‌ام اینقدر است؟ می‌گویند قدیمترها که دیگران برای دو نفر تصمیم می‌گرفتند پشتوانه‌ای بوده برای زن. هر چند به نظر من همان خشتِ کج ِ اولین بوده، اما زیر سبیلی رد می‌کنم که قبول. امروز چه؟ باز بهانه است که یکی طرفش را نمی‌شناسد، یا طرفش به برابری اعتقادی ندارد، یا به هر دلیلی خودش در امر ازدواجش کنشی ندارد و بعید است شروط ضمن عقد را طلب کند، با این دلش قرص می‌شود. که ایکاش به جای توجیه اینچنینی، به همان که برایش دل می‌سوزانند یاد بدهند حقش را طلب کند و توان‌بخشی کنند. این توجیه‌ها هم به کنار، دیگر مهریه آلامدهای عاشق‌نما تو کتم نمی‌رود. با هزار منم و اطوارِ من مستقلم و انتخابگر هستم و پسندیدنی نیستم و با عشق ازدواج می‌کنم و آشنایی پس و پیش و میان ازدواج و دوران دوستی و نامزدی و اووووو بگیر برو افاده‌ها هی هست، آخرش از بین این همه شروط ریز ‌و درشت می‌روند سراغ حق طلاق و بعد هم مهریه. الان ما را گرفتی؟ مردک را گیر آوردی؟ یا خودت دماغ قرمز گذاشتی؟ اگر توانمندی و مستقل و از پس زندگیت برمیایی، مهریه به چه دردت می‌خورد؟ اگر عاشقی، چرا برای عشقت قیمت می‌گذاری؟ اگر طرفت را می‌شناسی، چرا اعتماد نداری؟ اگر حق داری اعتماد نداشته باشی، سرت درد می‌کند که داری پیمان می‌بندی؟ اگر بلاخره خوب است یک پشتوانه‌ای چیزی داشته باشی، محبت کن قمپزهای دیگرت را در نکن. لطف کن و بدان که بزرگ شدن، مستقل شدن، تصمیم گرفتن، پیشرفت کردن، در سایه دیگری نبودن، درخشش فردی، عاشق شدن و همه قر و فرهایی که از مدرنیت غرغره می‌کنی، مفت بدست نمی‌آید. همه‌شان درد دارد، سخت است، باید تحمل کنی و هزینه بدهی، باید بجنگی، باید در عین ترس شجاع باشی. محبت کن عقلت را بکار بنداز.

گل بی‌گلدون

«ترانه درونی»

نیمه شب

دل است دیگر. زبان سرش نمیشود. می‌خواهد همه چیزش را بدهد و به نقطه‌ای برگردد که اولین بار این آهنگ را شنید. به همان نقطه لعنتی ملعون وقتی از دهانمان بخار می‌آمد و بلند بلند می‌خواندیمش.

زمستان بود انگار. زمستان بود و تو در همه زمستان‌های من بودی. کاش نبودی. کاش هیچ وقت نبودی. کاش هیچ گل گلدونی باهم همسرایی نمی‌کردیم، در آن زمستان لعنتی، در آن خیابان‌های لعنتی. وقتی می‌گفتی: ”من میرم گم می‌شم…” و گم شدی

 

گل گلدون من، سیمین غانم

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شبو دیگه شب بو نمیده
کی گل شبو رو از شاخه چیده
گوشه ی آسمون پر رنگین کمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب
گل گلدون من
ماه ایون من
از تو تنها شدم
چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
آسمون آبی میشه اما گل خورشید
رو شاخه های بید دلش میگیره
دره مهتابی میشه اما گل مهتاب
از برکه های خواب بالا نمیره
تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
میشکفه گل از گل باد
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
میسوزه شقایق از داغ
گل گلدون من
ماه ایون من
از تو تنها شدم
چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب

یک اتفاق، دو تصمیم و دو سرنوشت

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

از میان نامه‌های رسیده: ژیلوان

زندگی مشترک من قبلا دو بار به بن‌بست رسیده بود و هر بار از صفر شروع کردیم دوباره. حیف بود از دستش بدم. دوستش داشتم خیلی زیاد، اما عملا تو اون مجموعه شرایط زندگی غیرممکن می‌شد. یه پسر کوچولو داشتم و چون خانواده من و همسرم اصلا براشون قابل قبول نبود جدایی ما و هر بار سعی می کردن ما رو به هم برگردونن، احساس خر در گل مانده رو داشتم. نه می‌شد زندگی کرد و نه می‌شد جدا شد. یه تنهایی مطلق همیشه حاکم بود و هیچ جوری نمی‌شد از دستش خلاص شد. تمام دنیام شده بود فیس‌بوک و ارتباط با دوست‌هام. شاید تنهاییم موج می‌زد تو نوشته‌ها‌، توی درددل‌ها.

دوست خیلی صمیمی برادرم بود. متاهل بود، بعد از دوازده سال زندگی مشترک بچه نداشتن. چند بار چند جمله از روی ادب با هم رد و بدل کرده بودیم. یه روز بی‌مقدمه یه ایمیل ازش گرفتم که می‌خواست از حسش به من بگه و اینکه این حس سال‌هاست همراهشه و فکر می‌کرد می‌تونه از طریق نوشته ابرازش کنه. عصبانی شدم. نفرین به این زندگی کوفتی که حس تنهایی من، به هر کسی این اجازه رو می‌ده که هر چرندی تو دلشه تحویلم بده. از خودم، از دنیا، از پدر و مادرم و همسرم به شدت متنفر بودم. بیشتر از همه از خودم. خیلی به تندی برخورد کردم و تمام اعتقاداتم رو یادآوری کردم ولی از او اصرار… ازش پرسیدم برای چی اومده، گفت یه عمر زندگی، اگر که بشه.

یه روز جمعه چند تا اس‌ام‌اس ازش گرفتم که به یادتم و اینها. گفتم امکان نداره. گفت من از هیچی نمی‌ترسم. تو بارت سنگین‌تر از منه. از شرایط تو می‌ترسم. می‌دونم حماقت محض بود. اما نوری بود که تو دلم روشن شده بود. همسرش اس‌ام‌ اس‌ها رو دیده بود و مرتب با من تماس می‌گرفت. نمی‌خواستم جواب بدم. نمی‌دونستم دقیق چی باید بگم. تهدیدم کرد به خانواده‌م میگه، تماس گرفتم و ازش بارها عذر خواستم و بهش گفتم که حق داره ناراحت باشه و قول میدم حلش کنم و این بیشتر یه سوتفاهمه، یه عقده  ابراز احساسات و تموم ‌می‌شه و ازش خواهش کردم بهم اعتماد کنه و یادآوری کردم که به نفع هیچ کدوممون نیست زندگی‌هامون از هم بپاشه. بهم گفت اصلا براش مهم نیست چه اتفاقی افتاده، فقط می خواد واقعیت ماجرا رو بدونه و اگر ببینه مسئله جدیه بکشه کنار. خواهش کردم که صبور باشه و قول دادم حلش کنم. دو روز بعد تلفن مشکوکی به همسرم شد و همسرم بعد از چند روز بداخلاقی بسیار، پیشنهاد داد که جدا بشیم. از طرفی اون خانم به برادرم زنگ زده بود و جریان رو گفته بود. شرایط وحشتناکی بود، نفهمیدم چرا اون کار رو کرد. در عرض یک ماه در کمال بهت و حیرت خانواده‌ها ما از هم جدا شدیم، بدون اینکه همسرم حتی یک کلمه حرف بزنه.

ما جدا شدیم و مرد عاشق‌پیشه همچنان سر حرفش بود. از اون طرف اون هم به خانواده خودش و همسرش جریان رو توضیح داده بود و گفته بود که این زندگی تمومه. وسایلش رو جمع کرده بود و از اون خونه رفته بود. خانمش می‌خواست خودکشی کنه. با اصرار و تهدید و جنگ و دعوا و پادرمیانی خانواده شوهرش رو به خونه برگردوند و برام پیغام گذاشت اگه بخوام با همسرش ارتباط داشته باشم رو پسرم اسید می‌پاشه. تو آزمایشگاه کار می‌کرد و می‌دونستم اون کار ازش برمیاد. همسرش امیدوار بود که بتونه تمومش کنه اما ظاهرا نشد. دو سال از اون داستان می‌گذره. من از اون رابطه اومدم بیرون و ایشون داره زندگیشو می‌کنه .سخت بود، اما گذشت.

این یک هشدار است، یک زنگ خطر

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

پیش از ظهر

نشسته بودم توی کلاس پشت کامپیوتر. آن‌روزها کارم تدریس نرم‌افزار بود و نوجوان‌ها بیش از بقیه رده‌های سنی متمایل بودند که این علم تقریبا تازه را کشف کنند. من برنامه‌نویس خوبی بودم و برای جلب نظرشان کدهای جذاب یادشان می‌دادم که خروجی‌های خوب داشت و کیفورشان می‌کرد.

توی کلاس‌های آن دوره دختری بود شقایق نام که خیلی شلخته لباس می‌پوشید اما چهره‌اش آنقدر جذاب بود که بی‌اختیار ظاهرش و شیوه لباس پوشیدنش را در نظر دیگران بی‌اهمیت جلوه می‌داد. دیگران به محض لبخند زدن و نمایش یک ردیف مروارید سفید و درخشان و برقی که از مردمک چشم‌های سیاهش می‌درخشید مسخ می‌شدند. برای من اما بعنوان معلمش هوش سرشار این دخترک ارزشمند بود. تشویقش می‌کردم و سعی‌ام این بود رابطه‌ام با بچه‌ها دوستانه باشد.

آن روز شقایق برافروخته وارد کلاس شد. لاقید و بی‌توجه به من که پشت میزم نشسته بودم یک صندلی کشید جلو، قلم و کاغذی برداشت و شروع کرد به نوشتن. اولش گمان کردم دارد تکلیفی، چیزی می‌نویسد اما وقتی متوجه شدم دارد اشک می‌ریزد صدایش زدم. «شقایق جان! چی شده؟ می‌تونم بهت کمک کنم؟» سرش را بالا آورد. دماغش را بالا کشید و با بغض گفت: «نه هیچکس نمی‌تونه دیگه بهم کمک کنه. میخوام بمیرم.» لبخند زدم و گفتم:« ای بابا حالا خیلی برای مردنت زوده شقایق. تو فقط شونزده سالته. بگو ببینم چی شده؟»

شقایق گفت با پسری دوست است که مسیحی است و حالا دارد از ایران می‌رود. می‌گفت ادوین گفته من مسیحی هستم و تو مسلمان و با هم بودنمان امکان‌پذیر نیست. می‌گفت اگر ادوین را از دست بدهد زندگی برایش بی‌فایده خواهد بود. حالا هم دارد نامه خودکشی‌اش را می‌نویسد تا به زندگی‌اش پایان دهد.

کار شقایق چیزی بود بین یک شیدایی تمام عیار و یک کودکی عجیب و غریب. به نظرم آمد در آن لحظه نباید بخندم و مسخره‌اش کنم. حق ندارم بی‌تفاوت باشم، حتی نصیحت کردن هم به نظرم بی‌فایده بود. بنابراین از خودم برایش گفتم. از احساس مشابهم در سال‌های نوجوانی به پسری که از دوستان خانوادگی‌مان بود. من دوستش داشتم. عاشقش بودم اما او هیچوقت نفهمید و یک روز شنیدم با همکلاسی‌اش در دانشگاه نامزد کرده است. بعد گفتم که اتفاقا به نظر من هم دنیا تمام شده می‌آمد. گفتم که من هم به خودکشی فکر کردم و نامه‌اش را هم نوشتم. کوتاه و مختصر، اما بعد یادم آمد طرف اصلا نمی‌دانسته من دوستش دارم پس چه گناهی دارد؟ من نباید از او عصبانی باشم. بیشتر که فکر کردم دیدم حتی اگر می‌دانست هم خیلی فرقی نمی‌کرد چون او خیلی مذهبی بود و من نبودم و احتمالا رابطه‌مان شدنی نبود. خلاصه هر چه بیشتر فکر کردم دیدم دلیلی برای خودکشی ندارم. آدم برای مردن باید دلایل بهتری داشته باشم. شقایق گریه کردن یادش رفته بود و داشت به من نگاه می‌کرد. تا آخر کلاس هم در دنیای خودش غور کرد. آن روز گذشت و من شب تا صبح از فکر و خیال و دلهره پلک روی هم نگذاشتم.

صبح فردا چشم‌های براق و سیاه شقایق و ردیف سفید مروارید دندان‌هایش اولین تصویری بود که بعد از ورود به کلاس دیدم و نفسی از سر آرامش کشیدم…

نیازهای انسانی

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

غروب

من در مورد خودم می‌نویسم. چرا من به رابطه گذری و یک‌شبه تن ندادم؟ چرا خوشایندم نبود؟ راجع بهش چی فکر می‌کردم؟ یا الان چی فکر می‌کنم؟

دلم می‌خواست می‌تونستم به راحتی وارد یه رابطه جنسی یک‌شبه بشم. بدون شناخت، بدون فکر به آینده، و بدون دلبستگی لذت خالص تن رو درک کنم. بر اساس نیازم عمل کنم. درست مثل وقتی که گرسنه یا تشنه‌م یا خوابم میاد… اما نتونستم. من همیشه برای داشتن رابطه جنسی نیاز به شناخت داشتم، هنوزم همینم. باید کسی رو دوست داشته باشم. حداقل ازش خوشم بیاد. من نمی‌تونم از پس دلتنگی و نفرت خودم از خودم بعد از رابطه جنسی بدون شناخت بربیام. اگه توی این شرایط قرار بگیرم مطمئنم هر کاری خواهم کرد که رابطه رو از یه رابطه صرفا جنسی خارج کنم. چیزی توی وجودش پیدا کنم که دوست دارم. نگاه، لبخند، فرم انگشتها، یا شاید جنس صدا… یا حتی سر صحبت رو باز کنم و تقلا کنم تا شاید توی همون چند ساعت بتونم طرف رو کمی بشناسم. نمی‌دونم این جوری باز هم اسمش رو میشه گذاشت رابطه گذری؟ وقتی که تلاش می‌کنی بفهمی طرف چی فکر می‌کنه، چی دوست داره، توی قلبش چه خبره، توی زندگیش کسی رو داره یا نه… گمون نمی‌کنم. نه، فکر نمی‌کنم اسمش بشه رابطه گذری.

اما از خدام بود که بتونم به تنم مجال لذت بردن بدم. از خدام بود که بتونم بدون عذاب وجدان، بدون ترس از قضاوت شدن، بدون تلاش برای شناختن و شناخته شدن، دوست داشتن و دوست داشته شدن، بدون برنامه‌ریزی برای داشتن یه همسفر و تنها نبودن، با کسی باشم و به بعدش هم فکر نکنم. با خودم روراست باشم که انسانم و مثل هر آدم عادی دیگه‌ای نیازهای انسانی دارم و تا پیدا کردن آدمی که بتونم دوستش داشته باشم و بهش اعتماد کنم – بهش اعتماد کنم – خودمو قانع کنم حداقل نیازهای عادی و معمولی تنمو برطرف کنم.

گمشده

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

مهمان هفته: پیام گویا 

«نمی‌تونم. باز هم دلم از داخل می‌لرزه. اصلا دلم نمی‌خواهد چشمامو باز کنم. نمی‌تونم اصلا فکر کنم. انگار کله‌مو با گچ پر کردن. شدیدا هوس سیگار کردم، کاشکی کنار تختم گذاشته باشمشون.»

دلش شدیدا ضعف می‌رفت ولی الان فقط سیگار بود که می‌تونست کمک کنه. چشم‌بسته دست می‌کشه روی میز کنار دستش، پایه چراغ رو لمس می‌کنه، عین کورها دست می‌کشه روی میز، دستش با چیزی برخورد می‌کنه، می‌گیردش تو دستش… آره فندکه.

«یعنی ممکنه؟ فندکم اینجاست. کاش پرده اتاقم تیره بود. کاش هوا تاریک بود. کاش حداقل هوا ابری بود و می‌تونستم چشامو راحت‌تر باز کنم. نه اصلا نمی‌خوام چشامو باز کنم. حالم از همه چی بهم می‌خوره، از همه چی می‌ترسم… تو دلم خالی خالیه.»

دستاش با پاکت سیگاری برخورد می‌کنه، انگشتاش انگاری جون می‌گیره. سعی داره با نک انگشتاش از توی پاکت سیگاری بیرون بیاره. روی صورتش می‌شه نشونی از لبخند رو حس کرد. همونطور چشم‌بسته سیگارو روی لبش می‌گذاره و سعی می‌کنه با فندکی که تو اون دستشه سیگارو روشن کنه. چند بار فندک می‌زنه.

«لعنتی روشن شو!»

با روشن شدن سیگار سعی می‌کنه همه سیگار رو با یه پک به داخل سینه‌ش بکشه. دود رو تو سینه‌ش نگه می‌داره و یعد از چند ثانیه دود به آرامی از دهانش خارج می‌شه.

«هوف… آخی چه خوبه، هنوز تو دلم سرده. باید سعی کنم چشامو باز کنم. باید سعی کنم همه چیزو به خاطر بیارم.»

چشماشو به آرومی باز می‌کنه. نور اتاق زیاده و باعث می‌شه چند بار پلک بزنه. همراه با پلک زدن دوباره پکی به سیگارش می‌زنه. چشماش باز می‌شه. با تعجب به ‌اطرافش نگاه می‌کنه. تلاش می‌کنه بشینه. دست راستش و کونه دست چپش بهش کمک می‌کنن که بشینه. رو اندازش کنار میره. تازه متوجه می‌شه که لباس تنش نیست. با حالتی عصبی ملافه رو به دور تنش می‌پیجه، می‌شینه و در حال پک زدن به سیگارش همونطور که موهاشو با دست راستش به عقب می‌زنه، با حالتی مبهوت به اطراف اتاق نگاه می‌کنه. تقریبا با حالتی که انگار دوست نداره یادش باشه، اما یاد دیشب می‌افته.

«پسرِ جذاب و زبون‌بازی بود. تو مدت کوتاهی تونست خودشو تو دلم جا کنه ولی… ولی من فکر کردم می‌تونم امنیت رو توش ببینم. فکر کردم می‌تونم بهش تکیه کنم، آخه چرا خودمو در اختیارش گذاشتم، چرا روانم بهش احتیاج داشت؟ اون بعد دیشب دیگه احتیاجی به من نداره، می‌خواست فقط شبی رو کنار من بگذرونه. ولی من می‌خواستم دلمو کنارش بگذرونم. بعد دیشب دوباره دلم یخ کرده. شور می‌زنه. من عاطفه می‌خواستم و اون تن منو.»

سیگار لای انگشتای دست چپش به خاکستر تبدیل شده بود. با ناراحتی نگاش کرد. تا اومد دستشو تکون بده خاکستر روی تشکش ریخت، از خودش بدش می‌اومد انگار. همونطور که ملافه رو دور خودش سفت گرفته بود به سمت حموم رفت. شاید می‌خواست خودشو از خودش بشوره. شاید می‌خواست آب گرم حموم گرمش کنه، دلشو قوی کنه. صدای دوش آب پایان قصه شبش بود. اون دوباره تو اعتمادش رو دست خورده بود، از خودش، از جامعه، از انسانیت. با صدای بلند نفس می‌کشید. با صدا هوای زیادیو از ریه‌هاش داد بیرون. انگار تمام نفس‌هایی که کنار اون پسر کشیده از ریه‌هاش خارج شد.