برچسب: خیانت

مادری کردن برای همه کودکان

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

شبانگاه

داستان مثل اکثر داستان قدیمی‌ها شروع می‌شود: مردی که با داشتن همسری بیمار و چند بچه کوچک، زن دیگری می‌گیرد، زن که نه، دختربچه‌ای از آشنایان که مطمئنا تا پیش از آنکه بنشانندش پای سفره عقد داشته توی کوچه دنبال گربه‌ها می‌دویده یا بازی‌های پسرانه می‌کرده. دختر وقتی رفته خانه شوهر، جای مادر بچه‌هایی بوده که از خودش بزرگتر بودند و با آنها و بچه‌های کوچکتر می‌توانسته بازی کند؛ البته تا وقتی که شوهرش بیاید. زن اول به او یاد داده چه طور برنج دم کند، چطور خورش بار بگذارد و چه طور چای مورد علاقه شوهر را بریزد و ببرد. وقتی بازیشان زیاد طول می‌کشیده می‌آمده از دم در صدایش می‌کرده که «بیا برنج را بکش الان آقا می‌آید.» یا «من برنج را کشیدم، حواست باشد لو ندهی.» و دختر کنار او بزرگ می‌شده. اولین بار که خون عادت ماهیانه را دیده دویده پیش زن و گفته: «فکر کنم دارم می‌میرم.» و زن دست کشیده روی موهایش و به او توضیح داده چه شده و حتما به او خبر داده که بعد از «پاک شدن» باید منتظر آقا در رختخوابش هم باشد.

چندسال بعد زن مُرد و بچه‌های او به علاوه بچه‌هایی که مرد از زنی قبل از آن زن داشت و بچه‌های خودش ماندند برای دختر، دختر حالا زن زندگی است می‌داند برنج و خورش و چای چه وقت قوام پیدا می‌کنند و مهم‌تر از همه می‌داند محبت کردن به بچه‌های دیگران چه طعمی دارد. چندسال بعد شوهر هم می‌میرد و او بچه‌ها را بزرگ می کند یک پسر و عروسش تصادف می‌کنند و پسر کوچکشان می‌ماند برای او. برای او که عادت کرده مادر همه‌ی بچه‌های جهان باشد. چند سال بعد که من دیدمش نوه‌اش به او می‌گفت «مادر» (و برای هیچکس هم عجیب نبود؛ از بس که جوان بود زن). نوه‌اش همکلاسی برادرم بود و مادرش را می‌ستود.

داستانش را یک شب تا صبح برایمان تعریف کرد. تمام مدت ذهن من حول آن زن دور می‌زد؛ زنی که هرچه باشد اسمش «هوو» بوده و به آن مرد که حتی مردنش هم دلم را خنک نکرده بود. قبل از اینکه بلند شود برود چای بیاورد گفت: «هرچی بلدم؛ از اون خدابیامرز بلدم؛ برام مادری کرد. من برا بچه‌هاش نتونستم جاشو پر کنم. «(گمانم بچه‌ای که بزرگ کرده بود نوه همان زن بود) و در مورد مرد می‌گفت: «چی کار می‌کرد؟ یه مرد نابلد با یه زن مریض و چند تا بجه‌ی قد و نیم قد.»… دلم می‌خواست بغلش کنم.

این تنها خاطره خوب من از کسانی است که ازدواج مجدد (همزمان داشتن دو همسر) داشته‌اند؛ که البته این هم دخلی به مرد ندارد. روابط بین آن دو زن بوده که شگفت‌انگیزش کرده. در باقی موارد هیچوقت به ارتباط موازی حق نمی‎دهم. مردی یا زنی که نتواند نقطه پایان یک رابطه را بگذارد و بعد برود سراغ بعدی به چه دردی می‌خورد؟ یا بدتر از آن اگر آنقدر تنوع‌طلب است که دو نفر را همزمان می‌خواهد؟ شاید برای خودش توجیهاتی داشته باشد اما من ترجیح می‌دهم ندانم.

خيلى روزا گذشت

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

سحرگاه

من و همسرم سال‌های زيادى با هم دوست بوديم، جدا از جنسيتی كه داشتيم با هم رفيق بوديم و مى‌تونم به جرات بگم بهترين دوست من بود و هر دو وسط يک رابطه عاطفى بوديم كه اميد داشتيم به سرانجام برسه.

 همه آينده‌م رو روى روابطم با اون پسر بسته بودم، وقتى خودم رو توى سال‌هاى بعدى تصور مى‌كردم مرد من اون بود و با اينكه قبول دوستى از سمت من مدت‌ها طول كشيد با پيگيرى پياپى اون، تنها شرط قبول دوستى كه اون خواهانش بود فقط به ازدواج ختم مى‌شد. شايد من ساده بودم و بى‌تجربه ولى براى خودم چهارچوب داشتم، رفاقت با جنس مخالف فقط دوستى ساده بود و وقتى مى‌خواست از اون حد فراتر بره فقط بايد یک دليلى مى‌داشت كه براى من ازدواج بود و اون هم به ظاهر قبول كرد و من بهش اعتماد كردم. شروع كردم به شناختنش، به علاقه‌مندى‌هاش، به اينكه تبديل شم به زن مورد قبولش، به اينكه باهاش صادق باشم و خودم واقعيم رو بهش نشون بدم. ولى رفته‌رفته ديدم توى تمام قرارهامون حرف رو به سكس مى‌كشونه، اين كه ما كه در نهايت ازدواج مى‌كنيم پس رابطه جنسى داشتن تفاوتى ايجاد نمى‌كنه. ديدم از تک‌تک حرفهاى من بر عليه‌م استفاده مى‌كنه ولى من چشم مى‌بستم و كور بودم. در نهايت زمانى كه احساس كردم دو طرف از هر لحاظى با هم هماهنگ هستيم و منتظر قرار و مدار ازدواج بودم و خانواده هم باخبر شده بودند، من رو به بدترين شكل ممكن پس زد.

 روزها و ماه‌هاى بعدى براى من سياه بود و تنها كسى كه توى تمام اون لحظات حضور داشت همسر فعلیم بود كه خودش هم رابطه‌ش با دختر مورد علاقه‌ش بهم خورده بود. از درون اون روزهاى سياه آروم آروم ما همدیگه رو بهتر شناختيم و بعد از چهار سال به خودمون اومديم و ديديم همديگه رو دوست داريم بدون اينكه براى اين دوست داشتن برنامه‌ريزی كرده باشيم.

 ما دست هم رو گرفته بوديم و هم پاى هم از روزگارى كه داشتيم رد شده بوديم، سعى نكرديم ديگری رو تغيير بديم و هم رو همونطورى كه بود پذيرفتيم و بهترين رابطه ممكن بينمون شكل گرفته بود. عشق از پس ارتباط دوستانه ساليان ما به وجود اومد.

مرد رقصنده

«خشونت علیه مردان»

صبح

مرد یکدنده و لجبازی را می‌شناسم که خانواده‌اش جدی نمی‌گیرندش، همیشه از این بابت شکوه می‌کرد و می‌کند. مرد، محترم، آبرودار و با وضع مالی خیلی خوبی است و افکار و عقاید خاص خودش را دارد. کمی از نظر جسمی مریض‌احوال است و گاه و بیگاه درد و مرض‌های مختلفی سراغش می‌آیند. می‌گوید مریض که می‌شوم بچه‌ها می‌گویند خودت را به مریضی زده‌ای، یا دوباره دنبال درد توی بدنت می‌گردی! می‌گوید از آرمانها و آرزوهایم برایشان می‌گویم و آنها -همسر و فرزندانش- مرا مسخره می‌کنند. دستی بر نوشتن دارد و مطلب می‌نویسد، می‌گوید آرزو به دلم مانده که یک بار بیایند و بپرسند چه می‌نویسی؟ کجا می‌نویسی؟ می‌گوید حتی سال‌ها پیش یک متن برای همسرم نوشته‌ام و وقتی با شوق و ذوق به او گفتم، در حالی که حتی کاری که در حال انجام آن بود را متوقف نکرد و سرش را بالا نیاورد، با لحنی سرد و معمولی گفت: جدی؟! و به کارش ادامه داد! مرد می‌گوید که من هم متن را که آماده بودم برایش بخوانم در جیبم مچاله کردم و هیچ وقت در مورد نوشته‌هایم با خانواده‌ام صحبت نکردم.

مرد همیشه گلایه می‌کند که برای من سهمی نگذاشته‌اند، تا به حال من فقط سرپرست خانواده بوده‌ام، کسی برای خودم به عنوان یک انسان مستقل از نقشش وقتی نگذاشته است، از من توقع کار کردن، چرخاندن چرخ زندگی، پول در آوردن، پاسخ دادن به نیازها و خوب بودن را انتظار دارند ولی کسی نمی‌پرسد چرا بعضی اوقات غمگینی، در دلت چه چیزی می‌گذرد.  مرد می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید…

و این مرد برای خودش این حق را قائل شده که زندگی‌ای موازی، مستقل از همسر و فرزندانش داشته باشد. برای خودش عشق را تجربه کند، تنهایی‌اش را قسمت کند، با زنان دیگری اوقات بگذراند که حرفش را می‌فهمند، نیازهایش را جواب می‌دهند.

او همچنان مرد یکدنده، لجباز، مهربان، سرپرست خانواده، پدر دلسوز و همسر فداکاری است که تنهایی‌اش را با دیگران قسمت می‌کند، عاشق می‌شود، می‌گرید، می‌خندد، نادیده گرفته می‌شود، تنها می‌ماند و برای انجام همه کارهایش برای خود حقی قائل است. او با ساز خانواده، و با ساز زنانی که با آنها وقت می‌گذراند رقص‌کنان وارد چرخه خشونت شده.

او رقصنده ماهری است.

جدی‌های مضحک و مضحک‌های جدی

«ترس»

غروب

واقعیتش این است که من ترس‌های متنوعی دارم، اگر بخواهم دسته‌بندی کنم در یک حالت کلی می‌شود ترس‌های مضحک و ترس‌های جدی! ترس‌های مضحک معمولاً مربوط به موضوعات جدی می‌شوند، اتفاقاتی که هنوز نیفتاده‌اند، مثلاً اگر من بمیرم بچه‌ها چه می‌شوند، یا اگر شغلم را از دست بدهم اجاره‌خانه و قسط‌های بانک را از کجا بیاورم بدهم یا اگر فلان مریضی را بگیرم چه می‌شود… خود این موضوعات مسلماً مضحک نیستند اما اینکه برای اتفاقی که هنوز نیفتاده است و احتمال وقوع آن هم تنها ٥٠ درصد است بترسی، کمی خنده‌دار به نظر می‌رسد.

ترس‌های جدی هم مربوط می‌شود به ترس از انواع حیوانات جاندار و بیجان! مثل موش و سوسک و کرم و عنکبوت که ماهیتشان ترسناک است، چه زنده باشند و چه مرده! در واقع بعد از تفکر عمیق در مورد موضوع این هفته به این نتیجه رسیدم که من حتی از گنجشک و سگ و گربه و اسب و هر نوع موجود زنده‌ای هم می‌ترسم! در واقع این ترس‌ها همان اندازه که جدی هستند مضحک هم هستند! و گمان می‌کنم که نباید بیشتر به این موضوع فکر کنم زیرا ترس از جانداران برای من، تنها مختص «حیات وحش» و «حیات اهل» نیست! و شامل موجودات انسان‌نما هم می‌شود.

و اگر با خودم منصف باشم، می‌شود گفت ترس واقعی من، ترس از موجودات دو پایی است که قدرت فکر دارند، می‌توانند نقشه بکشند، در چشمهایت زل بزنند و در حالیکه لبخندی بر لب دارند خنجر را از پشت در سینه‌ات فرو ببرند. آری، جدی‌ترین ترس از نظر من، ترس از آدم‌هاست! نازنین‌های مهربانی که با اندک چرخشی در شرایط می‌توانند به ترسناک‌ترین پدیده‌ها تبدیل شوند.

دوست پسر من

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

شبانگاه

موضوع هفته را که خواندم، بی‌اختیار یاد نظر مادربزرگ مرحومم افتادم که همیشه می‌گفت‌: « پناه بر خدا ! گناه است‌. غیرممکن است. زن و مرد بیگانه کنار هم همچون آتش و پنبه‌اند. زن با مرد نامحرم چه کاری دارد؟ مگر قحطی زن است که مردی را به رفاقت برگزینی؟» با او کاملا موافق بوده و هستم. اما این چند روزی که به این موضوع فکر کردم، متوجه شدم که می‌شود. ممکن است. چون من خود علی را می‌شناسم که سال‌هاست رفیق شفیق من است. او محرم نیست. از اقوام و فامیل هم نیست. از نظر مادی بی‌نیاز و ثروتمند است. زنی دارد و همه جا دست در دست اوست. اما گاهی که دلم بسیار می‌گیرد و به زمین و زمان بد و بی‌راه می‌گویم‌، گوشی را برداشته و غر می‌زنم. او با آرامش می‌گوید که بیا فلان کافه رستوران با هم یک فنجان قهوه بخوریم. می‌روم و حرف می‌زنم و دلم آرام می‌شود. با هم درد‌دل می‌کنیم و او از سختی‌هایش می‌گوید. گاهی اوقات از زنش شکایت می‌کند که بسیار اذیتش می‌کند. روزی که دخترش بر اثر تصادف درگذشت‌، سراسیمه به بیمارستان رفتم و زن و شوهر را گریان و پریشان دیدم . هر سه همدیگر را در آغوش کشیده و با هم گریستیم. او سال‌هاست که رفیق شفیق و مورد اعتماد من است. او تنها مرد نامحرمی است که وقتی بعد از وضو می‌بینمش‌، یاد حرف مادربزرگم نمی‌افتم که می‌گفت: «‌اگر مرد نامحرم تو را بدون حجاب ببیند وضویت باطل است.» من تنها زن مورد اعتماد زنش هستم. یک بار در مقابل کنجکاوی من گفت : «‌تو و شوهرم وقتی به هم می‌نگرید، در چشمانتان رنگ هوس و خیانت نمی‌بینم. برای همین هم حسادت نمی‌کنم و فکر دیگری هم به سرم نمی‌زند.» من او را به عنوان انسانی مثل پدر و برادر بزرگم می‌بینم و در بیشتر کارهایم با او مشورت می‌کنم.

شوهر من با زنی دوستی داشت. او می‌گفت : «اینها زنانی چشم‌پاک و بدون چشم‌داشت هستند. من آنها را به چشم خواهر و مادر می‌بینم.» البته که حرف و ادعای او را باور نداشتم. زیرا او به هنگام تماشای فلان خواننده‌ یا زن فلان همسایه‌ یا مجلس عروسی فلان فامیل‌ بی‌پروا می‌گفت‌: «‌چه لب‌های بوسیدنی دارد‌، چه اندام… دارد.» چندشم می‌شد. وقتی اعتراض می‌کردم جواب می‌داد‌: «‌عزیزم من توجهی به زن‌ها ندارم‌. فقط خواستم حس حسادت تو را تحریک کنم.» مدتی خودم را فریب دادم. راست می‌گوید. او فقط مرا دوست دارد و می‌خواهد حس حسادتم را تحریک کند. اما روزی که بیمار شده و با پافشاری رئیسم به خانه برگشتم تا استراحت کنم و روز روشن‌، شوهرم را در آغوش زنی که به قول خودش مثل خواهر و مادرش بود‌، آن هم در اتاق خواب و تختخوابم دیدم، دو دستی بر سرم کوفتم و عقل به خواب رفته‌ام را بیدار و نکوهش کردم.

از آن شب تلخ سال‌ها می‌گذرد. زن علی نیز مثل شوهرش دوست و همدرد من است و می‌داند که چه‌ها کشیده‌ام و به چشم خود می‌بیند که پا از گلیم خود دراز نمی‌کنیم و حد و مرز دوستی را می‌دانیم.

ما فقط دوستیم… دوست اجتماعی

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

عصر

شب، داخلی، خانه، همین لحظه

زن: «اجاره خونه‌اش عقب می‌افته، زنگ می‌زنه به تو. با مادرش دعواش می‌شه، زنگ می‌زنه به تو. از سر کار می‌خوان اخراجش کنن زنگ می‌زنه به تو، با دوستاش به مشکل می‌خوره زنگ می‌زنه به تو، حالا شوهر خواهرشم چکش پاس نشده زنگ زده به تو؟ آخه مگه تو موسسه قر‌ض‌الحسنه‌ای؟ وکیلی؟ وزیری؟ مشاور خانواده‌ای؟ رئیس بانکی؟ تو چکاره حسنی که ایشون راه به راه شماره تو رو می‌گیره؟ اونقدی که وقت می‌ذاری برای گوش دادن به این آدم تا حالا به من گوش دادی؟…»

مرد: «تو درکت به این مسائل نمی‌رسه. مدرن نشدی. مفهوم دوست اجتماعی رو نمی‌فهمی. بابا ما دوستیم. دوست اجتماعی. خیلی قبل از اینکه من با تو آشنا بشم و ازدواج کنم اون بوده. به نظر تو دوستی اجتماعی فقط بین دو تا دختر و دوتا پسر طبیعیه. هر رابطه‌ای خارج از این باید بهش یه کاتالیزور اضافه کنی که توی قواعد سفت و سخت سنتی تو جاش بگیره. طرف حتما دوست دخترشه، زنشه، معشوقشه…»

پیش‌ از ظهر، خارجی، مقابل خانه‌ای در یکی از خیابان‌های مسکونی یک محله متوسط، چند روز بعد آن لحظه

زن: «الو، سلام. ببین من صبح که رفتم کلیدمو جا گذاشتم. پشت در موندم. کجایی تو؟ الو… صدا نمیاد؟ می‌گم موندم پشت در کلید ندارم. تو سر کاری؟»

مرد: «نه، من زدم بیرون. برو خونه مامانت میام از اونجا ورت می‌دارم. اومدم کرج ماموریت. دو سه ساعت کارم طول می‌کشه. برو اونجا من میام دنبالت کارم تموم شد.»

ظهر، داخلی، خانه مادر، همان روز

زن: «الو، برگشتی؟ الان اداره‌ای یعنی؟ من خیلی خونه کار دارم. میام اداره کلید بگیرم. نه نمی‌تونم صبر کنم تا عصر. کلی کار دارم که باید تا شب تحویل بدم دو ساعت زودترم برسم خونه دو ساعته. اومدم. خداحافظ…»

ظهر، خارجی، مقابل ساختمان اداره‎‌ای در مرکز شهر، همان روز

مرد: «خوب جونم. اوقات خوشی بود. به موقع رسیدیم نیومده هنوز. رسیده بود تا حالا دو هزار بار زنگ زده بود. من برم تا سر نرسیده، بدشانسی شد دیگه. قفلی زده که بره خونه. به من زنگ بزن رسیدی باشه؟»

زن نشسته روی پله‌های ساختمان به انتظار که چشمش خیره می شود روی  پژوی سفید ۴۰۵ که با شتاب می‌ایستد و ترمز می‌کند. مرد با عجله با پالتویی که یک آستینش را به بر کرده و یکیش آویزان است گونه زن راننده را می‌بوسد و پیاده می‌شود و از ورودی ساختمان می‌دود به سمت آسانسور. خانم راننده و مرد فقط  با هم دوستند، دوست اجتماعی …

این ماجرا واقعی است و شباهت میان شخصیت‌ها با آدم‌هایی که می‌شناسید هیچ وجه تکذیب نمی‌شود.

معاهده‌ی ترکمنچای

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

نیم‌روز

یه دوستی داشتیم که به خانومش خیانت کرد. لو رفت. پیغام فرستاد به دختر ماجرا که فلانی فهمید.

هیچ وقت با یه آدم نابالغ وارد رابطه نشید. این رو به عنوان کسی که ندیدتتون و نمی‌شناستتون ازتون می‌خوام. آدم نابالغ در بازی کی خطاکاره، باقی مونده. هنوز زیر چهارسال سن داره و این ربطی به بزرگ شدن بیولوژِکش نداره. هنوز وقتی چیزی توی زندگی این آدم خراب می‌شه، دست و بالش می‌لرزه که بزرگترها دعواش کنن و این بزرگترها، می‌تونه زنش، همکاراش، جامعه یا هر کسی باشه. این آدم وقتی توی رابطه‌ای شکست می‌خوره یا کسی می‌فهمه رابطه‌ای داشته که نباید تجربه می‌کرده، سریعا تمام تقصیرها رو به گردن طرف مقابلش می‌ندازه و خودش فرار می‌کنه. در می‌ره و پناه می‌گیره. با انگشتش دیگری رو به عنوان مقصر نشون می‌ده. بعد صبر می‌کنه تا آب‌ها از آسیاب بیفته. برای همه توضیح میده که فلانی گولم زد. فلانی فلانی فلانی. من یه باکره‌ی مقدس بی‌تقصیر بودم قبل از اینکه فلانی بیاد.

جامعه‌ای که داریم توش زندگی می‌کنیم، جامعه‌ی مردسالاریه. هنوز همه زن رو ته فکرمون مایملک مرد و کمی پایین‌تر میدونیم. هنوز فکر می‌کنیم تن زن برای کشت سلول‌های جنسی مرد مهیا شده. مهم نیست کدوم کشور باشید و به چه زبونی صحبت کنیم. این هنوز فرهنگ غالب اکثر جهان باقی مونده. به انتخابات اخیر آمریکا نگاه کنید و ببینید اگر این پرونده‌ی جنسی برای طرف زن ماجرا بود، جهان چطور اجازه نمی‌داد این شخص کاندید بشه. فاجعه همینه. همین جهت‌گیری‌های کوچک همه‌ی ما.

آدم نابالغ هر چقدر که قبل و در حین رابطه جذاب به نظر برسه، اما وقت‌هایی که به نفعشه پشت قوانین پنهان میشه. وقت‌هایی که گند می‌زنه، جاخالی می‌ده و به سادگی می‌ذاره ترکش به شما بخوره. این شخص وقتی شاده با شما شریک می‌مونه و وقت غم و درد، فرار می‌کنه. چرا؟ چون ساده‌تره. هیچ انسانی دوست نداره در برابر سختی بمونه. هیچ کس دلش نمی‌خواد محکوم بشه. آدم نابالغ، شبیه یک بچه‌ی کوچکه. تقصیر رو به گردن همبازیش – شما – می‌اندازه و فرار می‌کنه. آدم نابالغ این وقت‌ها پشت تصاویر و درخواست‌ها و قضاوت‌های جامعه قایم میشه. پناه می‌گیره. این آدم بد کوفتیه.

اجازه بدین کلاهم رو به احترام تمام انسان‌هایی که فارغ از جنسیتشون، وقتی خرابکاری می‌کنن سهم خودشون رو پرداخت می‌کنن بردارم. من به درستی و غلطی خیانت اینجا کاری ندارم. به چگونگی رفتار بعد از خیانت دارم فکر می‌کنم. کسی که تعهدش رو زیر پا می‌ذاره بیش از طرف مقابل مسئوله. اگر شما زن هستید و شما در رابطه‌اید و به دنبال یه روزنه برای تنفس، یا مجردید و آدم روبروتون به شخص دیگری متعهده، لطفا اینجا کمی محتاط تر برخورد کنین. آدمی رو پیدا کنید که چیزی بیشتر از یه جوجه خروس پر از هورمون باشه. آدمی رو بیابید که پشت شما بمونه. سخت نیست. شدنیه. وگرنه یک عمر دلتون باید بلرزه.

شیطنت خوش می‌گذره. حیفه بعد از دماغمون در بیاد.

مواجهه

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

پیش از ظهر

وقتی دیدمش ترسیدم نکند باز یادش بیفتد. باز یاد آن خاطرات لعنتی، آن اتفاق‌های لعنتی، آن زندگی لعنتی، آن عشق لعنتی بیفتد. ترس داشتم، ترس از مواجهه. جلو رفتم. منتظر بودم. منتظر لبخندی حتی کمرنگ‌ترین لبخند دنیا. من منتظر کمرنگ‌ترین لبخند دنیا بودم، تا خیالم راحت شود، تا نفس راحتی بکشم. نگاه‌های اطراف معذبم می‌کرد. به جز من، همه منتظر بودند. همه منتظر عکس‌العمل او بودند. مرا آیا در آغوش می‌کشد؟ دستانم را می‌گیرد؟ آن لبخند ولو کم‌رنگ را می‌زند. دستم را در دستانش گرفت. دستانش یخ بود مثل لبخندش و مثل آغوش‌اش، اما من راضی بودم. نگاه‌ها هم راضی بودند. همه انگار نفس راحتی کشیدند.

ماجرای من و او ماجرای عجیب غریبی بود. عشقی  عجیب غریب. دعوا، مرافعه، کشمکش، برخورد. من و او هیچ‌وقت نتوانستیم با هم باشیم، هیچ وقت. همدیگر را دوست داشتیم اما مثل سگ و گربه به جان هم بودیم.

پسر عمه‌ام بود. از بچه‌گی عاشق هم بودیم. اما سر جنگ داشتیم. امروز برای تسلیت آمده بودم. پدرش مرده بود. داغدار بود. تنها شده بود. می‌ترسیدم نزدیکش شوم و تسلیت بگویم. یاد آخرین دعواهای‌مان می‌افتادم قبل از ازدواج من و قبل از رفتن او. فکر می‌کردم که دیگر هیچ وقت مرا نمی‌بخشد.

گفت کنارم بنشین. گفت نرو. گفت خیلی تنها شده. گفت از تنهایی می‌ترسد. معذب بودم اما کنارش نشستم. دیوانه‌وار دوستش داشتم و دیوانه‌وار سر جنگ داشتمش. دیوانه‌وار عاشقش بودم و دیوانه‌وار اذیتش می‌کردم. او هم چنین بود. از بچه‌گی همین بودیم. سگ و گربه‌ی فامیل. می‌گفتند بچه‌های پشت هم اینطور می‌شوند. به جان هم می‌افتادیم و هم را لت و پار می‌کردیم. حالا اما دیگر توانی نداشتیم. افتاده بودیم گوشه‌ای. از من خواسته بود که کنارش باشم. نشسته بودم. بقیه داشتند می‌رفتند. تک و توک مانده بود که آن ها هم جل و پلاسشان را جمع کردند بروند. از پدرش گفت از روزهای آخرش، از نسیانی که گریبانش را گرفته بود. از مواجهه با پیری گفت، از ترس‌هایش، از مهاجرت‌اش، ازعشق‌اش به من. گفت یک بار فقط یک بار در زندگی به حرف او گوش دهم و دیگر کاری با من ندارد.

در زندگی لحظاتی هست که به آن لحظه تسلیم می‌گویند. وقتی که دیگر توان یکه به دو کردن ندارید، وقتی که دیگر توان جنگیدن ندارید. گفت امشب با من بخواب. اول نشنیدم. باز تکرار کرد. خنده‌ام گرفت. گفتم تمام این سال‌ها منتظر این جمله بودم و تو بی‌رحمانه از من دریغ کردی، حالا که شوهر دارم چه از من می‌خواهی. گفت همین امشب. گفت دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد. گفت سال‌ها منتظر پیدا کردن جسارت بیان این جمله بوده. گفت حالا که آنقدر حالش بد است، حالا که پدرش را از دست داده، همین لحظه من را می‌خواهد. باز گفت، باز گفت، باز گفت. دوست‌اش داشتم. تمام این سال‌های لعنتی منتظر همچین روزی بودم. تمام این سال‌های لعنتی این اتفاق را در ذهنم مرور می‌کردم. همیشه در رویایم او بود. همیشه در رویایم با او می‌‌خوابیدم، با او مغازله می‌کردم ، او را می‌بوسیدم. من تمام این عشق‌بازی را از بر بودم حالا باید اجرایش می‌کردم. حالا باید از ذهنم بیرونش می‌آوردم و با آن مواجه می‌شدم. سخت بود. من یک زن شوهردار بودم. زن شوهرداری که همیشه با فکر او می‌خوابیدم، با فکر او بلند می‌شدم. گفتم چرا امشب؟ چرا امشب که داغدارست؟ چرا تا به حال چیزی نگفته؟ چرا تا به حال لال بوده و مرا دق داده، فقط من می‌گفتم و او مرا نگاه می‌کرد. گفتم جنازه پدرت هنوز خشک نشده، گفت قبول می‌کنی؟ گفت فقط همین امشب.

داشتم به تمام شب‌هایی فکر می‌کردم که در آغوش او خوابیده بودم با خیالش. حالا زنی بودم که باید انتخاب می‌کرد. لباس‌هایم را درآوردم و کنارش دراز کشیدم دستم را لای موهایش کردم و به جناره‌ای فکر کردم که هنوز خیس بود.

بانوی فداکار یا خر فرمانبردار

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

سحرگاه

آبجی بزرگ می‌گفت: دوران نامزدی زیباترین و رویایی‌ترین دوران زندگی است. ناز می‌کنی و خریدار دارد. زندگی جدید که شروع می‌شود ، روزها و ماههای اولش شیرین است. گل می‌گویی و گل می‌شنوی. دل می‌دهی و قلوه می‌ستانی. اما بعد از مدت زمان کمی همه چیز به حالت جدی درمی‌آید. چشم باز می‌کنی و می‌بینی که خانه، خانه آقاجان نیست و مادرهمسری هم مامان جون نیست. آن وقت است که از خواب شیرین عشق و عاشقی بیدار می‌شوی.

من با اندیشیدن به سخنان آبجی بزرگ از خود می‌پرسم: پس چرا ناز من از همان اول خریدار نداشت؟ کجای کارم اشتباه بود؟ چه کردم که از چشم افتادم؟ اصلا چرا از همان اول قدر و قیمت نداشتم؟ گذشته را مرور می‌کنم. دوران نامزدی را از جلو چشمم می‌گذرانم. سعی می‌کنم حرفهای عاشقانه‌ای را که شنیدم به خاطر بیاورم. بله حرفهای عاشقانه. آقای همسر می‌گفت: گربه را دم حجله باید کشت. من می‌زنم. فقط یکی می‌زنم. بیش از یکی نمی‌زنم. می‌دانی چرا؟ چون با یک ضربه من زن جلو چشمم سقط می‌شود.
خوشم نمی‌آمد . یک روز پرسیدم: ببینم کسی را که تو می زنی دست و پا ندارد؟ نمی‌تواند با دستهایش سیلی محکمی بیخ گوشت بزند تا دیگر کسی را نزنی؟ گویا این حرفم حالش را حسابی گرفت. دیگر این سخن تهدیدآمیز را تکرار نکرد.

روزگاری گذشت. با گذشت زمان، زندگی همچون کوهی بر دل و جانم سنگینی کرد. دلم می‌خواست این بار سنگین را بر زمین انداخته و بگریزیم. البته یک بار جانم را برداشته و به خانه پدر پناه بردم. فرزند کوچک دو ساله‌ام را از من گرفتند. دست به دامن فامیل دورمان که قاضی بود شدم. گفت: یا خدا یا خرما. دو تا یک جا نمی‌شود. محال است همسرت بچه را به تو بدهد. یا آزادی را انتخاب کن و در فراق کودکت ذره ذره بسوز و خاکستر شو، یا کودکت را انتخاب کن و برگرد و کنار او ذره ذره بسوز. من سوختن در کنار کودکم را ترجیح دادم. سرم را پایین انداخته و به خانه برگشتم و او فهمید که نقطه ضعف یک مادر عدم تحمل جدائی از فرزند است. گفتند که فرزند دوم و سوم و …  موجب استحکام زندگی می‌شود. فرزند دوم آمد و زندگی بدتر شد و با خود گفتم تا من باشم و هوس فرزند سوم نکنم.

همان زمان بود که با خودم عهد بستم ، به فرار فکر نکنم . به خاطر بچه‌هایم هم که شده مادر و بانویی فداکار باشم. راستی که چه تصمیم دشواری گرفته بودم. از من گذشت بود و از او خطا. از من محبت بود و از او جفا. می‌دانستم سراغ زنی دیگر می‌رود. مادرش گفته بود: زنی که دو شکم زائید به درد عشقبازی نمی‌خورد. بنشیند و بچه‌هایش را نگه دارد. پس صیغه برای چیست؟
ای که خدا نبخشدت. مگر خودت چندین شکم نزائیده بودی؟ چرا شوهرت زنی دیگر صیغه نکرد؟ جواب خدا را چه خواهی داد؟

ما با قناعت و فلاکت زندگی می‌کردیم. زیرا آقایمان ادعا می کرد که بدهکار است . اما من می‌دانستم که برای دیگری طلا خریده است. داشتم از حسادت دیوانه می‌شدم. اما در مقابل اظهار علاقه‌ام پرخاش می‌شنیدم. رفته رفته حس حسادت را، این حس زیبا را که هر مرد و زنی در مقابل معشوق دارد، در دل خویش کشتم. دیگر به او حسادت نمی‌کردم. وقتی دوش می‌گرفت و صورتش را اصلاح می‌کرد و ادکلن می‌زد و از خانه خارج می‌شد، دست به سوی خدا دراز می‌کردم و صبر طلب می‌کردم. در مقابل اعتراض پدر و مادر و بزرگترهایم از او دفاع می‌کردم. می‌گفتم که شایعه است، می‌گفتم که یکی از روی حسادت چنین خبری را به شما رسانده است. موضوع آنگونه که شما فکر می‌کنید نیست. مشکل فقط این نبود. روحی پرخاشگر داشت و با این همسایه و آن همسایه نیز درگیر می‌شد. آن هم به خاطر مسائل کوچک. به قول مادربزرگم یئته نه یئتیر، یئتمییه نه بیر داش آتیر / به کسی که زورش می‌رسد لگد می‌زند به کسی هم زورش نرسد سنگ پرتاب می‌کند.

از او دفاع کردم. حمایت کرده و از خدا خواستم هدایتش کند. دل خوش باورم تسلی‌ام می‌داد که او پشیمان خواهد شد. قیمت تو را خواهد دانست. این جهالت و غرور جوانی است. مرد است و فکر می‌کند می‌تواند مرتکب چنین خیانتی شود. گذشت زمان عاقلش می‌کند. صبر تو آدمش می‌کند.

زمانی چند گذشت و او شهره شهر شد و من بانوی فداکار و مادری دلسوز. بچه‌ها بزرگ شدند و فکر کردم او نیز خسته شده و سر جایش می‌نشیند. جهل و هوی و هوس تا چه حدی می‌تواند ادامه داشته باشد. روزی از روزها مثل همیشه داشت سرزنشم می‌کرد و می‌گفت: تو هیچی. زیر سایه من برای خودت کسی هستی. اگر جواب سلامت را می‌دهند به خاطر من است. تو هیچ خوبی به من نکردی، بدبخت و دست و پا چلفتی هستی.
گله کرده و از کارهایی که به خاطرش انجام دادم گفتم. از آخرین باری که داشتند به میدان می‌بردندش که شلاقش بزنند. دست به دامن رئیس کلانتری شدم. التماس کردم. او را از رسوائی نجات دادم. حداقل این را نباید فراموش کند. در جوابم گفت: کارت فداکاری نبود خریت بود. تو خر هستی نه فداکار.

اکنون که سالها از از آن لحظه می‌گذرد ، گاهی اوقات صدایش در گوشم طنین می‌اندازد. گوشهایم را می‌گیرم. رادیو را باز می‌کنم. موسیقی گوش می‌کنم. اما هیچ کدام تاثیری ندارند. گوئی از همه جا صدای او به گوشم می‌رسد: تو خر هستی نه فداکار.