برچسب: خانواده

نخل‌های بی‌سر‎

«خشونت علیه مردان»

پیش از ظهر

برادرکم از هزار چیز می‌ترسید: از تاریکی، از تنهایی، از حشره و چندین و چند چیز دیگر. حدود دوازده سالگیش یک شب کابوسی دیده بود سرشار از المان‌های ترساننده مثل گربه با دست آدمیزاد و سایه‌های جورواجور و صداهای مهیب و‌ از اون به بعد هر شب با هزار ترس زباله‌ها رو بیرون می‌برد.

خونه‌ی بچگی‌های ما حیاط بزرگی داشت که در روز برای ما یه نعمت بود و شب، نفرین زندگی برادرکم. بدشانسی بزرگ ما حضور همدیگه بود. خواهر و برادری تقریبا هم سن و سال و به شدت در حال رقابتی نگفتی در همه‌ی زمینه‌ها: من عاشق ساختن چیزها با دست‌هام بودم. عاشق انجام کارهای تعمیراتی و برادرکم شاعرپیشه بود. دلپسند مادرم. این تفاوت هیچ وقت از سمت بزرگترها و مخصوصا پدر جان مقدس دانسته نشد. برادرک سال‌های کودکی و ابتدای نوجوانی دائما با کلماتی مثل سوسول، بچه‌ننه و غیره تحقیر شد. بعدها تبدیل به پسری شد که خشونتی که جهان توقع داشت در کارهایش داشته باشد را، به سمت خودش نشانه می‌رود. هنوز می‌بینم چطور از زیر بار این توقع جهان نشده سربلند بیرون بیاید.

بعدتر و تا همین امروز بار اصلی رفاقت زندگی‌ام روی دوش پسرها – مردها بوده و گاهی نمی‌دونم من آدم‌های یکسان پیدا می‌کنم یا جور همه‌ی خانواده‌های این حوالی یکی است: مردهایی که فقط می‌خواهند در رابطه با تمام قلبشان حضور داشته باشند و این دوست داشتن و دوست داشته شدن به رسمیت شناخته شود و به جای ارزش انسانی‌شان، با میزان دستاوردها و پر بودن حساب بانکی سنجیده می‌شوند. کسانی که محکم‌تر نیستند. جسورتر نیستند. بی‌پرواتر نیستند. فقط در بسیاری موارد آرزوی مساوات دارند: مساوات در حق احساس کردن.

جهان بیرون، جهان کار و رقابت همیشه به شدت به نفع مردها بوده و‌ هنوز به شدت هست. همین که زن به جرم بارداری از حضور در بسیاری از عرصه‌های کار و پیشرفت بازداشته می‌شه و یا همین که هنوز سقف شیشه‌ای در بالای سرمون قد علم کرده که بیش از حد بلند نشیم. در برابر اما، ما هم به قدر وسع در از کار انداختن مردها نقش داشتیم که فرصت کافی برای حس کردن نداشته باشند: پدرانی که اجازه‌ی دوست داشتن فرزندانشون رو ندارند چون باید مشغول کار باشند یا چون فرهنگ اجازه‌ی ابراز به پدر نمیده. و یا پسرانی که ابتدای جوانی زیر بار شدت مهریه و توقع صد در صدی برای تامین هزینه‌ی زندگی خود و چندین نفر دیگه محبوس میشن بدون اینکه سنجیده شن آیا واقعا توانایی روحی پذیرش بار به این سنگینی رو دارند؟ ما همیشه، همیشه و به همون قدرت مردها در دنیای کار، در درون سرکوبشون کردیم.

شاید سال‌های سال بعد انسان اونقدر رشد کرد که هر دو جنس قبل از زن و مرد بودن تبدیل به انسان شدند. سقف بالای سر زن‌ها ترک برداشت و مردها فرصت ریشه کردن در قلبشون رو یافتند. شاید سال‌های بعد انسان برگشت و به ادبیات و سینمای امروز نگاه کرد و موجود دوپای بسیار بدوی دید که حیران در جهان به دنبال حق ابتدایی خودش می‌گشت. حق کامل بودن. انگار امروز جهان، پهنه‌ی گسترده‌ی نخلستانی باشه سرشار از بی‌باری. سر شار از بی‎برگی. سرشار از بیهودگی و تشنه‌ی زیستن.

کتابخونی ما و کتابخانه پدربزرگ

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

نویسنده مهمانحامد فرمند

بین همه کتاب‌های دوران کودکی‌مان، یک کتاب با جلد پلاستیکی و صفحات کاهی شکننده‌ بود که باید خیلی مراقبش می‌بودیم. کتاب، بریده‌های صفحات میانی چند شماره‌ از کیهان بچه‌های سی سال قبل بود که مامان از دوران دبستانش، زمانی که پدربزرگم برای او و خاله‌ام مجله می‌خرید، نگاه داشته بود. مامان همیشه مراقب این دارایی ارزشمندش بود. سالی یکی دو بار قصه جمع‌آوری این کتاب را برای ما و دیگرانی که کتاب را دیده بودند، تعریف می‌کرد و هر بار هم به بهانه نشان دادن کتاب، با وسواس آن‌ را زیر و رو می‌کرد تا مبادا آسیبی دیده باشد. در روایتی که مامان از کودکی‌ش می‌گفت، علاقه غیر قابل پنهانش به کتاب و کتاب‌خوانی از همان مجله‌هایی که پدربزرگم بدون توقف برایشان خریده بود شکل گرفت. اما شاید ریشه‌اش کمی قدیمی‌تر بود، در کتاب‌خوانی‌های پدربزرگم در خانه و کتابخانه‌ای که سرگرمی مامان و خاله‌ام در سال‌های کودکی بود و بعد‌ها پناهگاه من شد در فرار از اضطراب‌های دنیای بزرگ‌ترها.

در دوران کودکایمان، روایت‌های مادرم از کودکیش و عشقش به کتاب برای من و خواهر – برادرم، همچنان زنده و به روز بود. هنوز کتاب بخش مهمی از زندگی‌ مامان بود. شاید همین بود که قصه و داستان جزئی از کودکی ما هم شد، تا جایی که سالی دو بار به کتابفروشی آشنای پدرم می‌رفتیم و اجازه داشتیم برای خرید یک کتاب، ساعتی در کتابفروشی چرخ بزنیم و کتاب خودمان را خودمان انتخاب کنیم. هرچند خواندن کتاب‌های ممنوعه انباری خانه پدربزرگ لذت دیگری داشت، کتاب‌های جیبی انتشارات امیرکبیر چاپ‌ سال‌های دهه پنجاه.

بعدها برادرم الگوی من در مواجهه با کتاب شد. او که در اولین سال نوجوانی، مرا عضو کتابخانه محله‌مان کرد، مسیر همزیستی من و کتاب را هموارتر کرد. گرچه من مثل او و خواهرم کتابخوان نشدم، اما شاید همان اندازه‌ با کتاب رفاقت داشتم. در مطب دکتر یا داخل اتوبوس، در مسافرت یا بعدازظهر تابستان، از هر موقعیتی برای کتاب‌خواندن استفاده می‌کردم و بعدها، موقعیت می‌ساختم تا کتابم را بخوانم.

چهلم پدربزرگم هنوز نگذشته بود که من، خواهر و برادرم راهی خانه‌ش شدیم برای سهم‌خواهی. آن روز گنجینه کتاب‌های پدربزرگم ارثیه ما بود که با نظارت مادربزرگم بین ما تقسیم شد، هر کدام سهم خود را برداشتیم، سهمی برابر.

در آیینه

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

بامداد

در زدند، دختر کوچولو ناگهان کتابش را زیر فرش پنهان کرد و دو زانو رویش نشست و به در خیره شد. پدرش اما بلند خندید و همانطور که مهمان را به داخل تعارف می‌کرد، ماجرا را تعریف کرد. عمو آمد و دستی به سر دخترک کشید و با خوشرویی پرسید: «عمو جون چی می‌خوندی؟» دخترک سرخ شد، آه باز هم نتوانسته بود کتابش را خوب مخفی کند. آخر فکر می‌کرد این هم جزیی از آداب کتابخوانی‌ست. نگاهی به پدر انداخت که بیا نجاتم بده. مادر از اتاق بیرون آمد و گفت: «مامان جون، جای کتاب‌های شما تو کتابخونه‌ست دخترم. اینجوری کتاب‌هات با کتاب‌های بابا قاتی میشه‎ها!» دخترک که انگار خیالش راحت شده باشد، به دیوار تکیه داد و کتاب را گذاشت روی پایش و ورق زد تا به صفحه‌ای که می‌خواست رسید. انگشت اشاره را روی جملات کتاب کشید و خواند: «خانوما بفرمایید، آقایون بفرمایید، پشمای اعلای شتر، همه آخرین مدل، مال آخرین سزون … خر خراطی می‌کرد.»

مامان، بابا و عمو مشغول صحبت خودشان بودند که کتابش تمام شد، بار کامیونش کرد و رفت به اتاقش. بار کامیونش «حسنی نگو بلا بگو» و «ماهی سیاه کوچولو» هم بود، هر سه را برداشت و در قفسه گذاشت. هنوز مدرسه نمی‌رفت ولی مامان، بابا هر شب یا وقتی کاری نداشتند، برایش کتابی می‌خواندند و او با علاقه زل می‌زد به انگشتشان که زیر کلمات حرکت می‌کرد و صدایشان را حفظ می‌کرد. معمولاً بعد از دو سه بار شنیدن یک کتاب می‌توانست همانطور که مامان، بابا خوانده بودند، بخواندش؛ و وقتی عصرها هر کدام مشغول مطالعه بودند، او هم کنارشان به کتاب خواندن مشغول می‌شد.

کتاب زیاد داشت، تبر کوچولو که با درخت دوست شده بود. شهر قصه و فیلش، از خرس رمال خوشش نمی‌آمد دروغ می‌گفت. از اتفاقاتی که برای پینوکیو افتاده بود، می‌ترسید ولی پاندا کوچولو را دوست داشت، آخر او هم چپ‌دست بود. طفلکی یکبار وقت غذا در مهدکودک قاشقش خورده بود به قاشق بچه روباه و همه میز غذا بهم ریخته بود. ولی او حواسش را جمع می‌کرد که در مهدکودک چنین اتفاقی نیفتد، مخصوصاً روزهایی که عدس‌پلو داشتند و بچه‌ها خیلی بهانه می‌گرفتند.

سال اول دبستان، اوایل بهار بود که بلاخره درسشان رسید به «فرزندان ایران» و این یعنی اینکه دیگر اجازه داشت روزنامه را کامل بخواند و دور همه حروف خط بکشد؛ خیلی خوشحال بود. آخر خانم معلم گفته بود که اجازه ندارد جلو جلو درس‌ها را بخواند و دور حرف‌های دیگر هم خط بکشد، فقط درس امروز! همان تابستان جایزه باسوادی‌اش پول توجیبی برای خریدن کیهان بچه‌ها بود. چه حس خوبی بود باسواد شدن، مامان هر روز روزنامه می‌خرید و می‌خواند و او کیهان بچه‌ها، از همان دکه، با پول خودش و این یعنی بزرگ شدن.

تنها بچهٔ ساختمانشان که برایش از کانون پرورش فکری بسته پستی می‌آمد او بود. خیلی مباهات می‌کرد که هر دو هفته یکبار پستچی برایش بسته می‌آورد و اسمش را صدا می‌کرد و می‌ایستاد تا او برود بسته‌اش را تحویل بگیرد، درست مثل بزرگترها. کم‌کم بچه‌های همسایه هم خوششان آمد و می‌نشستند کنارش تا او بلند داستان بخواند. بعضی‌هاشان گاهی کتاب را برای یک هفته قرض می‌گرفتند. تصمیم گرفت برای کتابخانه‌اش دفترچه درست کند و کتاب‌هایش را به بچه‌های ساختمان‌های دیگر هم امانت بدهد، عین کتابخانه دانشگاه خاله که کلی کارِ خاله را راه انداخته بود.

پدربزرگ همیشه حافظ یا باباطاهر همراهش بود و برایش بلند بلند شعر می‌خواند. او هم همیشه می‌رفت سر وقت کمد دایی جان تا خودش را سرگرم کند. کلی کتاب آن تو بود. به خودش قول داده بود روزی همه‌شان را بخواند. با کتاب‌های کوچک و جیبی شروع کرد. بیشترشان نمایشنامه بودند، هملت، رام شدن زن سرکش، بن‌هور. از همه نویسنده‌هایی که در کتاب فارسی بود، می‌شد آنجا کتاب پیدا کرد، ریز و درشت. حتی از نویسنده‌هایی که اسمشان در کتاب فارسی نبود هم کتاب بود، همانهایی که گاهی خانم معلم یواشکی به او معرفی کرده بود. خانم معلم می‌دانست کتاب زیاد می‌خواند و هر بار بعد از درس تاریخ ادبیات چندتایی کتاب دیگر هم اضافه می‌کرد. یکبار موقع تعریف کردن «توویست داغم کن» برای همکلاسی‌ها مچش را گرفت. خانم معلم می‌گفت هجو است، هر چند درست نفهمید منظور خانم معلم چیست ولی او خوشش آمده بود. می‌خواست چندتایی کتاب هجو دیگر هم بخواند. آخرش هم بخاطر یکی از کتاب‌های کمد دایی که ناظم زنگ تفریح دستش دیده بود، مادرش مجبور شد بیاید مدرسه و قول بدهد. به خاطر قول مادرش از آن به بعد فقط سروش نوجوانان را با خود به مدرسه می‌برد و شعرهای فروغ را در خانه می‌خواند.

دخترک هیچ وقت دلش نیامد کتاب‌هایش را دور بریزد. یکی دوباری هم که مجبور شد کتابخانه‌اش را ببخشد، دلش ریش شد. با این همه چندتایی از کتاب‌هایش را نگه داشته برای فرزندش که به او بگوید هیچ بازی‌ای زیباتر از گم شدن در داستان و دوباره زیستن زندگی آدم‌های داستان نیست.

دارایی باارزش من

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

نیمه‌شب

وقتی که ازدواج کردم تا مدت‌ها هر خونه‌ای که می‌رفتم، حس می‌کردم یه چیزی تو چیدمان خونه کمه، انگار خونه زیادی ساده و خالیه. بعدها فهمیدم من این کمبود رو در نبودن کتابخونه توی خونه‌ها می‌دیدم. همه خانواده پدر و مادری من حتما یه کتابخونه توی اتاق پذیرایی‌شون داشتند، من هر بار مشتاقانه می‌رفتم یک کتاب برمی‌داشتم و شروع می‌کردم به خوندن. این عادت همیشه‌ی من بود و بعد ازدواجم هم هر وقت جایی می‌رفتم که قرار بود چند روز بمونم حتما یه کتابی همراهم بود که حوصله‌م سر نره. جالب اینکه این عادت من حساسیت بزرگی بوجود آورده بود. در حقیقت خانواده همسرم فکر می‌کردند دارم خودنمایی می‌کنم.

تا جایی که یادمه من همیشه و هر جا، تو هر مسافرت یا اوقات فراغت، تو تاکسی و اتوبوس همیشه یه کتاب توی کیفم بود که به شدت مشتاق خوندنش باشم. این علاقه به خوندن از خیلی سال پیش در من شکل گرفته بود. وقتی هفت ساله بودم یکی از بزرگترین تفریحات من رفتن به خونه پدربزرگم بود. هر بار که می‌رفتم پدر بزرگم بهم پول می‌دادن که برای خودم خوراکی بخرم و سر راه روزنامه کیهان و اطلاعاتی رو که براشون کنار گذاشته بودند بگیرم و بیارم. من اون موقع تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم و با ذوق آگهی‌های ترحیم رو مرور می‌کردم، واقعیتش از خوندن شعرهای غمگین آگهی‌ها لذت می‌بردم.

بعدها که همشهری هم به مجلات مورد علاقه پدربزرگم اضافه شد، یک هفته‌نامه مخصوص کودکان همراهش بود که پدربزرگم اون رو برای من پشت پشتی‌های هال قایم می‌کردن و تا می‌رسیدم می‌گفتن که مجله‌ت رو بردار و بخون و من با شوق می‌خوندم. گاهی پدربزرگم ازم می‌خواستن که براشون کتاب یا روزنامه بخونم. از اخبار روز برام می‌گفتن و گاهی کتابی رو که به امانت ازشون گرفته بودم می‌دادن به خودم. من به برکت فهم و توجه پدربزرگم یه دختر مشتاق مطالعه شدم، درست عین مادرم. شب‌های جنگ وقتی ما بچه‌ها ترسیده از صدای بمباران دور مامانم جمع می‌شدیم، مامانم کتاب می‌آورد و برامون شعر می‌خوند. به جای لالایی برامون آرش کمانگیر و یکی بود یکی نبود می‌خوند. من اولین شعری که تو کودکیم حفظ کردم، شعر کوچه‌ی مشیری بود، مناسب سن من نبود اما بسیار دوستش داشتم.

من با کتاب بزرگ شدم و هنوز هم مطالعه می‌کنم و این رو از خانواده‌م دارم. کتاب‌هام مهمترین دارایی من تو زندگیم هستند، ارثیه ارزشمندی که یه روزی از من به پسرم می‌رسه.

من انجام دادم و توانستم

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

شبانگاه

اهل محله‌مان همگی مومن و مذهبی بودند. برای آنها درس خواندن و باسواد شدن دخترها گناه و غیرضروری بود. می‌گفتند: «دختر باید دوخت و دوز و آشپزی و شست و شو را یاد بگیرد. دختر مدرسه‌ای سرانجام از راه بدر شده و به پسرها نامه می‌نویسد.» مادرم دوست داشت من پنج شش سالی درس بخوانم و بتوانم قرآن و دعا و زیارت‌نامه بخوانم و سر مزارش نیازی به قاری نباشد. پدرم دلش می‌خواست شاهد دیپلم گرفتن من باشد. دوره ابتدایی را که تمام کردم در و همسایه منتظر خانه‌نشین شدنم بودند. مادرم که به ظاهر به هدفش رسیده بود و فکر می‌کردم اجازه ادامه تحصیل نخواهد داد. از پدرم خواست که مرا در دبیرستانی که خودش مشغول به کار است ثبت‌نام کند. چقدر خوشحال شدم. تصمیم مادرم زبان زنان اهل محل را باز کرد. آنها به من و دختر همسایه‌مان که یک سال بزرگتر از من بود لقب «دختر مدرسه‌ای» دادند. این لقبشان نوعی فحش بود. اما من و دوستم با پشتیبانی والدینمان فحش مردم را نادیده گرفتیم. شاغل که شدم، گفتند که پول من آتش جهنم است و روز قیامت سکه‌های ده ریالی گداخته‌شده و بر تن و جان مادر و پدرم چسبیده و داغشان خواهد زد.

گفتند: «زن ناقص‌العقل است و زن بیوه نمی‌تواند گلیمش را از آب بیرون بیاورد. مردم پشت سرش هزار جور حرف درمی‌آورند. از چشم دوست و دشمن می‌افتد. باید شوهری بالای سرت باشد که راه و چاه را نشانت بدهد، که نان‌آورت باشد.» آنها گفتند و سرزنشم کردند و خندیدند و  من نه تنها گلیم خود که بچه‌هایم را نیز از آب بیرون کشیدم. با سختی‌ها چنگیدم و موفق شدم. دستان لطیف من که مورد علاقه مادرم بود با کار سخت و بی‌وقفه زبر و کرخت و پینه‌بسته شد و اما برای گدایی به سوی کسی دراز نشد. آنها بر دستان پینه‌بسته‌ام خندیدند. چشمان سرخ‌شده از بی‌خوابی‌ام را مسخره کردند.

من توانستم و این موفقیت را مدیون پدر و مادرم هستم که بدون توجه به نظر این و آن راهنمایی‌ام کردند. با کمک آنها بود که ثابت کردم زن ناقص‌العقل نیست.

مفهوم عدالت در جامعه کوچک خانواده 

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

بامداد

کلمه «عدالت، عادلانه، بی‌عدالتی و …» را بیشتر از پدر و مادرم شنیده بودم. در دنیای کودکانه‌ام معنی‌اش ساده و مفهوم بود. آن قدیم‌ها هر فصلی میوه مخصوص خودش را داشت. در شب‌های سرد و طولانی زمستان گیلاس و آلبالوی تازه پیدا نمی‌شد. تابستان که می‌شد پدرم هنگام بازگشت از سر کار برایمان میوه می‌آورد و مادرم نیز آنها را بین ما تقسیم می‌کرد. گوجه سبزها را می‌شمرد و به هر کدام از ما ده عدد گوجه سبز می‌داد. گیلاس‌ها را می‌شست و دو گیلاس به هم چسبیده را جدا می‌کرد و بین ما دخترها تقسیم می‌کرد تا گوشواره‌اش کرده و به گوش‌هایمان بیاویزیم. توت را با استکان کمر باریک پدربزرگ اندازه گرفته و بین‌مان تقسیم می‌کرد. به راستی که در دنیای کوچک خودمان چه عادلانه می‌زیستیم.

زمانی گذشت و پسرخاله از خدمت سربازی برگشت و مشغول به کار شد و مادر و خاله‌ها را برای خواستگاری به خانه دختر مورد علاقه‌اش فرستاد. بعد از ساعتی برگشتند. خاله گفت: «دختر سه تا مادر دارد.» پسر خاله با ناخشنودی گفت: «یعنی پدر زن آینده ما سه زن دارد؟» خاله ادامه داد: «زن اول بچه‌دار نشده و به شوهرش اجازه ازدواج مجدد داده است. زن اول، خانم اصلی خانه و زنی بسیار مهربان است. می‌گوید که از زندگی‌اش بسیار راضی است.» پسرخاله وسط حرفش پرید و گفت: «خانم اصلی! دل خوشکنکی!» خاله چپ نگاهش کرد و ادامه داد: «زن دوم، سه دختر و یک پسر دارد. پس از چند سالی مرد عاشق دختری می‌شود و زن دوم چون شوهرش را خیلی دوست دارد و دلش نمی‌خواهد مردش از غم عشق بمیرد به او اجازه ازدواج مجدد می‌دهد. زن سوم یک دختر و یک پسر دوقلو دارد. با این حال همگی خوشبخت و راضی کنار هم زندگی می‌کنند. من خانواده‌ای خوشبخت‌تر از این‌ها ندیده‌ام. راستی که چه خانواده نازنینی.» آبجی خانم گفت: «خاله جان چه انتظاری داشتی؟ فکر می‍کردی پا می‌شوند و جلوی چشم شما همدیگر را خفه می‌کنند؟ خوب معلومه که حفظ ظاهر را می‌کنند.» پسرخاله گفت: «حالا عذر مرد در مورد ازدواج دوم قبول، اما چه جواب قانع کننده‌ای برای ازدواج سوم دارد؟» پدرم گفت: «هیچ جوابی ندارد. این کار مرد نهایت بی‌عدالتی است.» پسرخاله تغییر عقیده داد و گفت که خیال ازدواج ندارد.

خلاصه کنم که من مفهوم عدالت را در پندهای پدرم، در تقسیم عادلانه مادرم، و در تصمیم پسرخاله‌ام یافتم. من عدالتی را که در حال حاضر در جهان حکمفرماست درک نمی‌کنم. دو قلدری که بر سر قدرت به هم می‌تازند و بی‌گناهان در آتش خشم و خودخواهی آنها می‌سوزند و خاکستر می‌شوند، را نمی‌فهمم.

پدر، مادر، شما مقصرید!

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

سپیده‌دم

پا به کلاس اول دبستان که گذاشتم، معلممون یه دیو بود در لباس کسی که قرار بود پایه‎گذار آموزش ما باشه، می‌تونم داستان‌ها تعریف کنم از شکنجه‌های جسمی و روحیش، و مطمئنم ریشه اصلی ترس از تاریکی و اعتماد به نفس نداشتن و اینکه توی هر گفتگو و اتفاقی با دلیل و یا بدون دلیل از بن وجودم احساس حقیر بودن بهم دست میده همونه. همیشه گفتم، هر جایی که نشستم، اگه عدالتی هم باشه، اگه دنیای بعدی وجود داشته باشه، من از این مثلا آدم نمى‌گذرم و فقط منتظرم تاوان پس بده و باید خبرش به من برسه، هرگز نمی‌گذرم. شاید الان سوال پیش بیاد چرا حرفی به خانواده نمی‌زدی؟ جوابش نمی‌دونمه، ولی باید بدونید اون زمان شعار این بود «چوب معلم گله، هرکی نخوره خله!»

مامانم خیلی منو مى‌ترسوند، هرکاری مى‌کردم می‌گفت واستا بابات بیاد، گاهی کتکمم زده ولی به خاطرم نیست اصلا، نمی‌دونم شاید این خاصیت مادراست. اون زمانی که مامانم این حرف رو می‌زد بابا خیلی هم مهربون بود ولی خيلى جدی و همین جدیته منو می‌ترسوند، بعد کم کم بابا یاد گرفت کتک بزنه، یا وقت صحبتی که مخالف نظرش بود خیز برداره تا من لال شم. مامانم هم خیلی غرور منو توی این سال‌ها شکسته، تحقیرم کرده، اینا رو یادم نمیره. جلوی کس و ناکس اصطلاحا منو ضایع کرده، کوبونده، جوری که دیگه نشده از نو ساخته بشم، من اینا رو هزار سال هم بگذره فراموش نمی‌کنم. هیچکدومش، مطلقا هیچکدومش منو آدم بهتری نکرده جز انسانی که همیشه حس می کنم چقدر گناه داشتم، چقدر بدبخت بودم، عزت نفسم از بین رفت توی همون سال‌ها.

با تمام اینها، من الان مامان بهتری نیستم، انگاری شدم کپی برابر اصل مامان و بابا، هر بار میگم من مثل اونا نیستم، من نمی‌خوام شبیه اونا باشم ولی یهو به خودم میام که می‌بینم آینه تمام‌نماشونم. دلم آتیش می‌گیره، من تحقیر می‌كنم فرزندمو، داد می‌زنم، غرورش رو جریحه‌دار می‌کنم و این چرخه معیوب رو ادامه مي‌دم و هر شب قبل خواب می‌گم من زنجیره رو قطع می‌کنم، اما هر صبح…

از خودم به عنوان یه مادر متنفرم، و زمانی که مامان و بابام نصیحتم می‌کنند که این چه برخورد و تربیت کردنه، اول یه پوزخند می‌زنم و بعد ازونا هم متنفر می‌شم… این دور باطل تمومی داره؟! نمی‌خوام فرزندم عینهو من شه و من دارم از درون خورد و دیوانه و ویران می‌شم.

فریادرسى هست؟!

«پایان دادن به چرخه خشونت»

شبانگاه

وقتی پدرم جلوی رفت و آمدم با دوستانم رو گرفت، وقتی به خاطر سر کردن روسری کوتاهی که کمی از موهای بلندم پیدا بود حرف شنیدم، وقتی سر ازدواجم از عملکرد تالار راضی نبودم، جلوی همسرم سرم داد زد و تهدید کرد صدام رو ببرم وگرنه… سکوت کردم. وقتی مادر همسرم روز اولی که به خونه‌ش رفتم باهام کلامی شوخی زشت کرد، وقتی بهم گفت شوهرم ازم سره، وقتی جلوی کس و ناکس ازم بد گفت، وقتی بهم تهمت زد، وقتی… سکوت کردم. وقتی خانواده‌م مادریم من رو زیر سوال بردند، وقتی تنها حرفی که ازشون شنیدم بی‌لیاقت بودن بود، وقتی تمام کارهای من رو بی‌ارزش دونستند، وقتی… سکوت کردم. وقتی رئیسم باهام شوخی‌های بیرون از چهارچوب معمول کرد، وقتی سوالهای بیجا پرسید، سکوت کردم، اما زمانی که ازم خواست زیرآب همکارم رو بزنم و عوض ساکت بودن گفتم نمی‌تونم و این کار رو انجام نمی‌دم من رو با بی‌احترامی اخراج کرد و شخصیتم رو خورد کرد با خودم گفتم کاش باز هم سکوت می‌کردم!

خشونت تن کبود نیست، گاهی یک حرف، یک نگاه، یک اشاره تا اعماق قلب و روحت رو خراش میده و تو ذره ذره فشرده می‌شی، این بدترین نوع خشونته و ما هر روز، هر روزی که می‌گذره دچارش هستیم. سکوت نکنیم چه کنیم؟ شکایت پیش کی ببریم؟ شاید دفاع کردن رو نیاموختیم، شاید بلد نیستیم و یا جرات نداریم، من بلد نیستم از چرخه خشونت هر روزه خارج شم و تو این دور باطل هی می‌چرخم و می‌گردم.

می خواستم همینجا نوشته رو ببندم که با صدای فرزندم که مامان مامان می‌کرد یادم به این افتاد که خشونتی که به بچه‌ها روا میشه چی؟ بچه‌هایی که هر روز توی یک لحظه عصبانیت مادر یا پدر بی‌عرضه خطاب می‌شن، ساکت شو، دهنت رو ببند، من دیگه مادرت نیستم، ترکت می‌کنم و هزار حرف دیگه که هیچوقت از لوح ساده و معصوم روحشون پاک نمیشه (حتی اگه پدر و مادر چند دقیقه بعد ابراز پشیمونی کنند) و باعث می‌شه در آینده عصبی، ترسو، بی‌اعتماد به نفس، و در نهایت آینده تمام‌نمای رفتار والدینشون در قبال بچه‌هاشون بشن چه باید کرد؟ اونها رو چطور می‌شه خارج کرد از چرخه خشونتی که هیچ فریادرسی براشون نیست؟

 

سکوت خشونت را تکثیر می‌کند‌

«پایان دادن به چرخه خشونت»

سحرگاه

روایت اول: بی‌اهمیت باش، اصلا جوابشون رو نده! ندیده بگیری می‌فهمن اهل پا دادن نیستی دمشون رو ورمی‌دارن و می‌رن. جواب که بدی، دهن به دهنشون که بذاری اونوقت می‌گن دیدی؟ کرم از خود درخته! تو دختری. فرق می‌کنی با پسرا! اونا هر کاری هم بکنن عیب نداره ولی تو اولین دفعه که صداتو تو محل بندازی سرت می‌شی انگشت‌نما. اونوقت خر بیار و باقالی بار کن. چه کاریه دختر من؟ سرتو بنداز پایین، آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه… آ قربون شکلش بشم. حالام پاشو دوتا چایی بریز برا داداشت و بابات خستگی در بره از تنشون…

روایت دوم: خاک بر سرم! کی باور می‌کنه اگه بگی؟ می‌خوای آبرومون تو در و همسایه و فک و فامیل بره؟ مگه شوخیه بری بگی عموم دستمالیم کرده! چرا حالا یادت افتاده؟ چرا همون‌وقت‌ها که خوش‌خوشانت می‌شد صدات در نیومد؟ بعد این همه سال… الهی مامان دورت بگرده! یه به کسی چیزی نگیا! اگه بگی بابات سرشکسته می‌شه، خودت هم بدبخت می‌شی می‌مونی ور دل من تو این خونه تا بپوسی. خودتو بدبخت نکن… ای خدا چه سیاه‌بختم من…

روایت سوم: چی؟ بدت میاد؟ اذیت می‌شی؟ اگه بدت می‌اومد و اذیت می‌شدی گه خوردی شوهر کردی. من زن گرفتم واسه این که خیالم راحت باشه مریضی نگیرم. وگرنه مگه عقلم کم بود؟ شریک مال می‌خواستم؟ وایسا ببینم چرا بدت میاد؟ دلت با کس دیگه‌اس؟ گریه چرا می‌کنی، حرف بزن ببینم چه مرگته تا تکلیف خودم رو باهات یه سره کنم. زنیکه‌ی هرزه…

پایان قصه: کودکی و نوجوانی من در سرزمینی گذشت که قربانی مقصر بود. در همه چیز، وقت سقوط هواپیماها و در تصادفات جاده‌ای مقصر خلبان و راننده مرحوم بودند و در متلک‌پرانی‌ها و آزارهای کلامی در کوچه و خیابان، دخترها درختانی بودند که کرم از خودشان بود. قربانی همیشه مورد قضاوت واقع می‌شد. هیچ کس به فکر درد و درمان نبود و تنها گامی که برداشته می‌شد این بود که به بهانه‌هایی واهی و پوچ مثل ترس از آبرو قربانی را تشویق می‌کردند به سکوت. بعدها به چشم دیدم که سکوت، قربانی را و خشونت را و درد را و رنج را بازتولید می‌کند. حالا اوضاع کمی بهتر است. مردم تلاش می‌کنند به جای سکوت کردن آموزش ببینند، به فرزندانشان بیاموزند با آنها دوست باشند و هر جا نیاز است برای دفاع از آنها در برابر خشونت پیش قدم‌می شوند. آنها فهمیده‌اند در برابر خشونت از هر جنس و شکلش بدترین راه آن است که سکوت کنند…

مهر یا همخون بودن؟

«فرزندخواندگی»

بامداد

– اومدن دنبالمون ایستگاه قطار. سوار ماشینشون که شدیم دختر هفت ساله‌شون رو معرفی کرد. چشم و ابروی مشکی پری داشت، و لبخند قشنگی. وقتی رسیدیم خونه‌شون، من و مامانه رفتیم آشپزخونه مشغول آماده کردن خوراکی‌ها و به این بهونه یه کم بیشتر آشنا شدن. ده سالی می‌شد تو این شهر زندگی می‌کردن و ما تازه وارد بودیم. از اولین چیزهایی که از خودشون گفت این بود که دخترشون بچه‌ی بیولوژیکشون نیست و به فرزندخواندگی قبولش کردن. از ایران آورده بودنش، با همون سیستمی که پول می‌دی به یه خانواده‌ی نیازمند و عیالوار و نوزادی رو ازشون می‌خری. شناسنامه به اسم خودشون براش گرفته بودن تو ایران و اینجا تو اداره مهاجرت اعلام کرده بودن که بچه‌ی خودشونه. دخترک می‌دونست که فرزندخوانده‌س. مامانه می‌گفت پنج سالش که بود بهش گفتیم که یه وقت از این و اون نشنوه اذیت شه ولی حالا که می‌دونه مدام ترس این رو داره که یه وقت ولش کنیم. بهش گفتم بچه‌ی من هم که من مادر طبیعیش‌ام این ترس رو داره، احتمالا مربوط به سنشونه.

– دبیر ادبیاتمون بود. دیر ازدواج کرد. برا من الگو بود اون موقع‌ها، زن مستقلی که تنها زندگی می‌کرد. یه روزی ولی گویا عاشق شد و ازدواج کرد و از شهر ما رفت. چند سال بعد اتفاقی یکی از همکلاسی‌های قدیمی رو دیدم تو فرودگاه که همچنان با دبیرمون در ارتباط بود. گفت با پسرش خیلی دردسر داره. گفتم کی بچه‌دار شد؟ گفت بچه‌ی خودش نیست، به فرزندی قبولش کردن، هفت هشت ساله که بوده، حالا نوجوونه و حسابی سرکش. گفتم به نظرم طبیعت سنش باشه، نیست؟ گفت نمی‌دونم، ولی خیلی سخته بزرگ کردن بچه‌ای که نمی‌دونی پیشینه‌ی پدر و مادرش چی بوده، تازه یه سری اخلاق‌ها هم ژنتیکی بده. گفتم به نظرم کسی که بچه‌ای رو به فرزندی قبول می‌کنه باید به تغییر معتقد باشه و صبور باشه، ضمن اینکه تو نمی‌دونی بچه‌ای که خودت به دنیاش می‌آوردی مشکلات مشابهی نداشت.

– خاله شکیبا داشت تعریف می‌کرد که جاری‌ش رفته از ده بچه خریده. این توصیف خاله بود از بچه‌ی نورس جاری‌ش. دخترک سه ساله بود وقتی من اینها رو شنیدم. همه‌ی دور و بریا تو اون شهر کوچیک این رو می‌دونستن و من نگران دخترک بودم وقتی بزرگ می‌شه با این نگاه اطرافیان.

– من دلم می‌خواد بچه‌ای رو به فرزندی قبول کنم، همسرم دوست نداره. به نظرش بچه باید از خون آدم باشه. به نظر من مهر که به دل بشینه دیگه اهمیتی نداره از خونته یا نه. یه بار هم که راضی شد گفت نوزاد باشه اقلا که خودمون بزرگش کنیم. گفتم ترجیح می‌دم بچه‌ی چهار پنج ساله‌ای باشه، تو موج پناهنده‌هایی که جدیدا اومدن شهر ما می‌شه پناه بچه‌ای شد. گفت سخته بزرگ کردن بچه‌ای که جنگ رو تجربه کرده. اینجا قواعد فرزندخواندگی انقدر پیچیده‌س که یه وقت‌هایی باید چند سالی تو نوبت باشی. برای منی که یک بار تجربه‌ی دنیا آوردن بچه رو داشتم، الان فقط لذت بزرگ شدن کنار یه بچه‌ی دیگه رو لازم دارم نه دنیا آوردنش. هر بچه‌ای یه چالشه و فرقی نمی‌کنه از شکم خودت دراومده باشه یا از شکم دیگری.

 

كسی شنیده شاید دعاتو

«فرزندخواندگی»

عصر

الان وقتى بهش فكر مى‌كنم حالم بد میشه، ولى وقتى بچه بودم به خاطر اوضاعى كه داشتيم و به نظر من كوچيک خوب نبود، توى يه برگه براى خودم يه نامه نوشتم كه من بچه سر راهى هستم و بابا مامان من فلان آدم‌هايى هستند. نمی‌دونم مامانم بود يا بابام كه نامه رو پيدا كرد اتفاقى و خيلى ناراحت شد. مامانم خيلى گريه كرد.

چند سال بعد تو مراسم بله‌برون دخترخاله‌م، يه پسر دو سه ساله شيرينى بود كه هنوز نه به دار بود نه به بار با پچ‌پچ به ما رسيد كه فرزند خونده‌ست و ما هم آخى و طفلى و بميرم براش گفتيم و اينكه خودش مى‌دونه؟ گفتن نه و به همه سپردن چيزى بهش نگن! گفتيم يعنى نمی‌گن؟ جواب دادن حالا بعدها كه سى ساله شد و عقلش حسابى رسيد، شايد.

دو سال پيش تو يه گروه اينترنتى با چندتا مامان كه بچه‌هايى هم سال فرزند من داشتن آشنا شدم و يه روز قرار گذاشتيم بريم با بچه‌ها بيرون، اما ته اون قرار فقط من موندم و مامان دخترى به نام هستى. وقتى روى صندلى پارک كنار هم نشسته بوديم و به بازى بچه‌هامون نگاه مى‌كرديم خيلى تو حال و هواى ديدن ذوق و شوق فرزندم بودم و توجه نداشتم به گفتگومون، فقط اينجا به خودم اومدم كه بهش گفتم شما مگه سزارين كرديد؟ و اون جواب داد هستى فرزند من نيست. من هى نگاه به هستى كردم و هى نگاه به مامانش، انگارى متوجه نشدم معنى حرفش يعنى چى. هستى مثل سيبى بود كه با مادرش نصف شده و بنابراين اين حرف برام قابل فهم نبود. گفتم ببخشيد متوجه نشدم، و اون برام توضيح داد كه هستى رو از بهزيستى به فرزندى قبول كردند، كه هر ماه براشون جلسات مشاوره مى‌گذارند و بهشون می‌گن كه بايد به فرزندخونده‌تون بگيد كه فرزند واقعى شما نيست و اگه تا فلان سن متوجه بشه بعدها از نظر روحى مشكلى پيدا نمی‌كنه و خيلى حرف‌هاى ديگه و اينكه هستى تمام زندگيشونه و از وقتى اومده لذت همه چى براشون دو برابر شده.

به نظر من آدم‌هايى كه به هر دليلى فرزندى قبول مى‌كنند خيلى انسان‌هاى بزرگى هستند، و بعد فكر مى‌كنم چرا اين از خودگذشتگى رو با حرفهاى مسموم آلوده مى‌كنند؟ پارسال بود گفتند مردى كه دخترى رو به فرزندى قبول مى‌كنه بعد مى‌تونه باهاش ازدواج كنه؟ پيارسال بود تو يه برنامه تلويزيونى بچه‌اى رو كادو دادن به يه خانواده؟ مى‌خوام از اين حرف‎ها و كارها بالا بيارم.

حاشیه‌ی پررنگ

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

از میان نامه‌های رسیده: پدرام بهروزی

پدر من در حاشیه بود. دست کم من اینطور فکر می‌کردم. جایگاه او در خانه گوشه‌ی اتاق پذیرایی است، پای لپ‌تاپش می‌نشیند و کتاب ترجمه می‌کند. اولین کتابش چند وقت پیش چاپ شد، دومی هم در حال چاپ است، سومی و چهارمی و پنجمی هم در دست ترجمه. روتینی قابل انعطاف دارد. هر روز ورزش می‌کند و اخبار را دنبال می‌کند. جمله‌ی معروفش در تصمیم‌گیری‌های مهم خانه این است: «هر طور شماها راحت‌ترید.» او همیشه همینطور بوده است. شخصیتی آرام دارد، شاید یکی دو بار مشورتی از او گرفته باشم و شاید فقط یک بار دیده باشم که صدایش بالا رفته است.

اگر نقش حاشیه‌ای را فقط در ظاهر بگیریم، بله. پدرها می‌توانند نقشی حاشیه‌ای داشته باشند. آنها می‌توانند فقط نان‌آور خانه باشند و دیگر هیچ. کاری به کار مادر و بچه(ها) نداشته باشند و سرشان به کار خودشان گرم باشد. این شاید چیزی است که در بافت جامعه‌ی ما نه رایج بلکه پذیرفته شده است. پدر می‌تواند این کارها را بکند بدون این که انگشت اتهام به سمت او دراز شود. اما. یک امای بزرگ اینجا هست.

امروز، همین حالا که دارم اینها را می‌نویسم، می‌دانم که نقش به ظاهر حاشیه‌ای پدر من، تبدیل به تاثیری عمیق در شخصیت من شده است. اغلب عادت‌های او را من هم دارم، موقع فکر کردن روی میز ضرب می‌گیرم، می‌توانم روزمرگی‌های خسته‌کننده را به منبع انرژی‌ام برای روز بعد تبدیل کنم، می‌توانم بنویسم، ترجمه کنم، کتاب بخوانم. می‌توانم شرایط بد مالی را از سر بگذرانم. و می‌توانم مسائل را چندان جدی نگیرم (که گاهی باعث می‌شود راه‌حل‌ها راحت‌تر پیدا شوند). تاثیرات منفی هم بوده. البته که بوده. اما مساله این است که اینها همه را او به من یاد داده است. یا بهتر است بگویم: اینها را من از او یاد گرفته‌ام، گرچه به ظاهر در حاشیه بوده و هنوز هم هست.

فکر می‌کنم هیچ چیزی برای بچه‌ها در حاشیه نیست. پدری که شب به شب از سر کار برمی‌گردد و بچه را کتک می‌زند، پدری که روزی دو بار از اتاقش بیرون می‌آید، پدری که حقوق ماهیانه را تمام و کمال به مادر کارت به کارت می‌کند و بعد محو می‌شود، و تمام پدرها (و قطعاً مادرها)ی دیگر، نقشی پررنگ دارند. نمی‌گویم تاثیری همواره مثبت روی بچه‌ها می‌گذارند، حتی به نظرم خیلی وقت‌ها چوب نبودن‌شان را خورده‌ایم و می‌خوریم و خواهیم خورد. حرفم این است که آنها حتی با نبودن‌شان هم تاثیر می‌گذارند. و تاثیری عمیق.

مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

عصر

همسر سابق من خود خود حاشیه بود.

در دوران بارداری‌ام به خاطر اذیت و آزارهای او دچار افسردگی شدم. روانپزشک برایم دارو تجویز کرد ولی تنها واکنش او این بود که اگر ببینم لب به دارو زده‌ای خودت میدانی. از همان جا به حاشیه رفت. از همان شب‌های بارداری که از ترس اینکه بیشتر اذیتم نکند جرات نداشتم دارو بخورم و شب‌ها با موزیک مدیتیشن می‌کردم تا بچه‌ام سالم به دنیا بیاید و او در اتاق خوابمان را بسته بود و صدای خر و پفش دنیا را برداشته بود.

بچه که به دنیا آمد اتاقش را از ما جدا کرد. می‌گفت من نان‌آور خانه هستم و باید خواب کافی داشته باشم. ده ساعت در شبانه‌روز در اتاق بغلی می‌خوابید و من در این اتاق هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می‌شدم تا به بچه شیر بدهم. نان‌آور خانه البته در همان دوران هم چون حقوقش کفاف دخل و خرج خانه را نمی‌داد تقریباً دو سوم از حقوق من را هم می‌گرفت تا به زخم زندگی بزند.

بچه که بزرگ‌تر شد تمام هم و غمش این بود که طبق تعالیم اسلام به بچه دو ساله شنا و سوارکاری و تیراندازی آموزش بدهد. مهم نبود که بچه دو ساله بیشتر احتیاج داشت توسط پدرش در آغوش کشیده شود و بوسیده شود. اگر با پسرمان به شهربازی یا مرکز خریدی می‌رفتیم بعد از یک ربع سرش را با گوشی‌اش گرم می‌کرد و هر دو دقیقه یک بار غر می‌زد که برویم، من دیرم شده است.

وقتی وارد خانه می‌شد هیچوقت نمی‌آمد بچه را بغل کند و ببوسد. پسرم با صدای در، نگاهش به سمت در می‌رفت و وقتی در باز می‌شد منتظر بود تا بابا بیاید و بغلش کند. ولی بابا فقط خیره به پسر نگاه می‌کرد و معتقد بود که اول باید پسر سه ساله‌اش به او سلام کند. اگر پسر سلام نمی‌کرد بابا هم مستقیم به سمت آشپزخانه می‌رفت تا آبی بخورد و بعد هم به اتاقش برود تا ساعت‌ها سرش به لپ‌تاپ گرم باشد. معتقد بود بچه اگر کتک هم بخورد چیزیش نمی‌شود و مگر من که این همه از پدر و مادرم کتک خوردم چیزیم شده است؟!

اگر خواستید روزی مطلبی در مورد نقش حاشیه‌ای پدر در تربیت فرزندان بنویسید کافی است یک جوری به اعماق مغز من بروید و پرونده‌های دو سه سال اخیر را ورقی بزنید. مطمئناً دست پر بر خواهید گشت.

دانای کل یا شخصیت فعال

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

بعد از ظهر

نمره بیست را به عشق این می‌گرفتم که پدرم امضای پیچیده و زیبایش را پای آن بیندازد و با دست‌خط شگفت‌انگیزش اسمش را بنویسد زیر امضایش. وقت‌های انشاهای سخت هم که مادرم دیگر زمان کافی برای رویاپردازی نداشت، می‌فرستادمان سراغ پدر یا وقتی‌ که تمرین‌های انگلیسی‌مان زمین می‌ماند و تکیه بر اطلاعات تمیز و قوی پدر واجب بود.

غیر از این‌ها، سایه تصمیمات قوی و نامعلومش هم بود. مثلا وقت‌هایی که دسته گلی به آب می‌دادیم یا تصمیمی می‌گرفتیم که آینده‌اش ناروشن بود، مادر می‌گفت:« خودت می‌دونی اما اگه پدر خوشش نیاد چی؟» و ما یاد می‌گرفتیم برویم توی ذهن پدر و فکر کنیم اگر بچه‌مان این‌کار را بکند با او چه می‌کنیم.

حالا خواهرزاده پنج ساله‌ام تمرین‌های پیش‌دبستانی‌اش را با پدرش انجام می‌دهد. کاردستی باهم می‌سازند و نقاشی می‌کشند گاهی مادرش نقاشی را می‌کشد و او با پدرش رنگ می‌کنند، شکل‌ها را مادرش از توی روزنامه می‌برد و او با پدرش می‌چسبانند و کلاژ درست می‌کنند.

به نظرم همه چیز به زمان بر می‌گردد. پدرهای آن‌وقت‌ها زمان کمتری در خانه بودند و نقش‌شان شده بود دانای کل داستان‌ها. حالا بیشترِ مادرها همان قدر بیرون خانه‌اند که پدرها، و طبیعی است که شخصیت‌های مدرن داستان، دست به دست هم داستان را پیش ببرند. حالا پدرها نزدیک‌ترند و آن قدرت جادویی را ندارند اما در عوض بچه‌ها پُرند از خاطرات خرابکاری با پدرها.

دروغ چرا؟ گاهی دلم می‌خواهد خواهرزاده‌ام هم بتواند برود توی ذهن پدرش، به نظرم فکر کردن به جای آدم بزرگ‌ها به اندازه تبدیل کردن آشپزخانه به ویرانه با پدر، لذت‌بخش است.

پدر تمام‌وقت

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

نیم‌روز

خيلى باهوشه، ولى هيچوقت بقيه رو پايين‌تر از خودش نميدونه. با حوصله‌‌ست، هم با من و هم با پسر چهارساله‌مون. ساعت‌ها با هم بازى ميكنن و راجع به جنگ ستارگان و بقيه موضوعاتى كه من تقريبا هيچى ازشون نمی‌دونم حرف می‌زنن.

با هم می‌رن سوپر ماركت خريد مي‌كنن و هله‌هوله مي‌خورن. آخر هفته‌ها باهم فوتبال بازى می‌كنن و با كمک هم حياط رو تميز میكنن. زمستون‎ها هم، صبح هاى برفى پاروى كوچک و بزرگ مياد بيرون و جلوى در خونه‌مون و اون یکی همسايه‌مون كه پيره رو با هم پارو میكنن. وقتى تنها بيرون می‌ره هميشه يه چيزى براى پسرمون مياره. حتى شده يه شيرينى. با هم فوتبال می‌بينن و روى مبل بالا پايين می‌پرن.

نمی‌گم هيچوقت عصبانى نمی‌شه، ولى وقتى صداش يكم بلند می‌شه می‌دونم كه حتما پسرمون كار عجيب غريبی كرده و يا يه چيزى كه صد بار بهش گفتيم رو گوش نكرده. ولى بيشتر موقع‌‎ها وقتى صداش رو بلند می‌كنه كه پسر كار خطرناكى كرده يا با برادر نوزادش با ملايمت رفتار نكرده.

با پسر نوزادمون هم رابطه عاشقانه داره. ساعت‌ها بغلش می‌خوابه و بوش می‌كنه. وقتى كار جديدى می‌كنه، هيجان‌زده می‌شه. باهاش اقو بقو می‌كنه و آواز می‌خونه. به من می‌گه كه حسودى می‌كنه كه من اينقدر با پسر كوچكمون وقت می‌گذرونم و اى كاش او هم می‌تونست تمام روز باهاش باشه.

شب‌ها وقتى با هم تنهاييم از نگرانى‌هاش برام می‌گه. از دنيايى كه بچه‌هامون توش زندگى خواهند كرد و اينكه بايد چه كارهايى براشون بكنيم و چطور بارشون بياريم كه آينده خوبى داشته باشن. دوست داره يادشون بده كه به فكر مردم فقير باشن و با همه مهربون باشن. از صميم قلب ناراحت ميشه وقتى پسرمون با بچه ديگرى بدرفتارى می‌كنه.

وقتى صبح از خواب بيدار می‌شيم، اول پدر و مادريم و در حاشيه زن و شوهر و كارمند و فرزند و …

آلبوم خاطرات

«ترانه درونی»

غروب

هميشه توى خلوت خودم با بغض «به سوى تو به شوق روى تو به طرف كوى تو…» رو زمزمه مى‌كنم، گاهى بلند و گاهى آهسته… شايد دنبال خودم مى‌گردم، منِ گم كه پيدا نمى‌شم. شايد به ياد سال‌هايى كه گذشت مى‌خونم، عزيزانى كه رفتن هرچه دور و دورتر…

«مگر تورا جويم… بگو كجايى؟!»

به ياد دخترك ساده‌اى كه فكر مى‌كرد زندگى تماما خلاصه شده درون لبخندهاى پيدا و پنهان خالصانه و مهربانانه، به ياد خونه‌ى مادربزرگى كه دور كرسى وسط اتاق همه جمع مى‌شديم و براى بار هزارم قصه‌هاى شيرين خاله‌ها و دايى‌ها رو مى‌شنيديم و سير نمى‌شديم.

«ببين چه بى پروا ره تو مى‌پويم… بگو كجايى؟»

به ياد عموى درگذشته‌اى كه برادر بود، به ياد كوچه‌هاى شهرک كه از پى دوچرخه بنفش رنگم مى‌دويد تا مراقبم باشه، تا زمين نخورم، تا حس امنيت كنم. به ياد روز آخر كه نديدمش، كه روى مزارش خودم رو مچاله كردم و عذاب كشيدم، كه كم بودم، كه دستش رو نگرفتم و نگفتم همونقدر كه تو بودى من هم كنارت هستم.

«يكدم از خيال من، نمى‌روى اى غزال من، دگر چه پرسى ز حال من»

به ياد گذشته، به ياد جوانى مادرم، پدرم. به ياد پاكى و سادگى و كودكى… به ياد هرچه بود و نيست، به ياد هركه بود و نيست، به ياد رفته‌ها و رفته‌ها و رفته‌ها…

  «فتاده‌ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهى»

به سوى تو: كوروس سرهنگ‌زاده

به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو
سپیده‌دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی
نشان تو، گه از زمین، گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا، ره تو می‌پویم، بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم، نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی
فتاده‌ام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی‌روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من، اسیر کوی توأم، به آرزوی توام
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی
فتاده‌ام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی