برچسب: جدایی

اسیر

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

نیمه‌شب

من فقط یه بار عاشق شدم که اونم مثل اغلب عشق‌ها به ثمر نرسید. این جوری هم نبود که با دعوا یا مرور زمان و نشستن رنگ کهنگی، یا ورود یه آدم جدید به زندگی یکی از ماها تموم بشه. یه پایان تلخ بود، پر از گریه و حسرت اما آروم.

خانواده‌های ما دورادور همدیگه رو می‌شناختن اما هیچکدوم از انتخاب ما راضی نبودن. پدرم فکر می‌کرد اون آدم سست‌عنصر و بی‌اراده‌ایه، مادر اون هم فکر می‌کرد من زیادی امروزی هستم. نتیجه اینکه ما اول به با هم  بودن اصرار کردیم، بعد به رابطه‌مون پنهانی ادامه دادیم و در نهایت جدا شدیم.

پیشنهاد جدایی هم از طرف من بود. من عاشق مردی شده بودم به غایت آروم و مهربون که عاشق من بود اما غم ته چشم‌هاش نشون می‌داد که از رنج دادن مادرش رنج می‌کشه. نتیجه اینکه یه روز بعد از اینکه متوجه چروک‌های جدید زیر چشم‌ها و موهای سفید تازه سر زنده لابه‌لای موهاش شدم بهش گفتم از این شرایط خوشم نمیاد و پیشنهاد کردم جدا بشیم. باورش براش سخت بود اما من دلیل آوردم که به هیچ وجه حاضر نیستم وارد خانواده‌ای بشم که دوستم ندارن. گفتم در خودم قابلیت‌های زیادی رو می‌بینم و این نپذیرفتن مادرش به احساس من لطمه زده… گفتم دوست بمونیم اما جدا بشیم. بعد لبخند زدم و گفتم هر وقت دلت تنگ شد بهم زنگ بزن. قبول کرد اما جدایی حتی یک هفته هم دوام نیاورد. زنگ زد و همدیگه رو دیدیم. اول با تردید و بعد هم خیلی آروم و شمرده گفت خانواده یه دختر مناسب برای ازدواج براش در نظر گرفتن. غمگین بودم اما بروز ندادم. گفتم خیلی هم عالی. ما قبل از اینکه به دوست داشتن برسیم دوست بودیم. می‌تونیم بعد از این هم دوست بمونیم، و خندیدم… در حالی که خودم هم می‌دونستم دارم دروغ میگم.

بعد از اون ملاقات‌های هفتگی ما (که پیش از پیشنهاد جدایی من، روزانه بود و روزی نمی‌شد که همدیگه رو نبینیم) یه محور گفتگو پیدا کرد: دختری که مناسب ازدواج با اون بود و خانواده‌ش بهش اصرار داشتن. بعد یه روز بی‌مقدمه گفت که قرار شده با خانواده‌ش برن خونه اونا. گفتم خواستگاری؟ گفت نه، فقط آشنایی،… که البته در فرهنگ لغات ذهنی من هر دو یه معنی رو داشتن. یه روز هم که داشتم خرید می‌کردم متوجه شدم توی مغازه گوشواره‌ای رو نگاه می‌کنه. فهمیدم به چی فکر می‌کنه. گفتم می‌خوای کمکت کنم یه کادوی خوب براش بخری؟ رنگ به رنگ شد و پرسید از کجا فهمیدم… مهم نبود، پس کمکش کردم.

بعد از اون ملاقات‌های هفتگی ما هم کمتر و کمتر شد. تلفن‌ها هم کمتر شد. من وانمود می‌کردم کارم زیاده، اون سعی می‌کرد رابطه رو دوستانه حفظ کنه. دمادم نامزدیش که رسید، توی تاریکی خیابون دست‌هامو گرفت و گفت ما باز هم همدیگه رو می‌بینیم؟ می‌خواستم جواب بدم من طاقت دیدن تو رو با دیگری ندارم. اما لبخند زدم و گفتم بله که خواهیم دید. ما دوستان مشترک زیادی داریم، فراموش کردی؟ بعد خداحافظی کردم و عملا بعد از نامزدیش تلفن‌هاش رو بی‌جواب گذاشتم. یواش یواش تلفن زدن از طرف اون هم قطع شد. بعد خبر اومد که ازدواج کرده. من حالم خوب نبود. پناه بردم به کتاب خوندن، پرورش گل، نوشتن و اشک ریختن… و زمان گذشت.

هنوز دو سه ماهی از ازدواجش نگذشته بود که پیغام داد می‌خواد منو ببینه. سرد و تلخ پرسیدم تنها یا با خانمش؟ گزندگی جمله منو نشنیده گرفت و گفت تصادف بدی کرده… جایی قرار گذاشتیم و اومد. ظاهرش سالم و بدون هیچ لطمه‌ای بود. گفتم مگه تصادف نکردی؟ گفت خودم نه، ماشینم. بعد چند تا عکس گذاشت روی میز… لاشه صاف شده ماشینش بود. گفت مسافرت بودن، کنار جاده نگه داشتن و برای خوردن چیزی از ماشین پیاده شدن و کمی بعد کامیونی ماشین رو له کرده. گفتم متاسفم. پرسید آه که نکشیدی به زندگی من؟ گفتم نکشیدم. گفت مطمئن باشم؟… حوصله‌م سر رفته بود. اطمینان دادم. قهوه‌ام رو خورده نخورده ول کردم و بیرون زدم.

هفت هشت ماهی گذشته بود که باز زنگ زد. نذاشتم حرف بزنه، پرسیدم ببینم تو خوشبختی؟ گفت هستم. کارم داشت به التماس کردن می‌کشید. گفتم پس میشه اجازه بدی منم تو رو فراموش کنم؟… سکوت کرد. گفت همدیگه رو ببینیم. گفتم نکنه باز تصادف کردی؟ گفت نه. اما هنوز بچه‌دار نشدم. دلم می‌خواست داد بزنم. اما صدام در نمی‌اومد. فقط با شدت دندون‌هام رو بهم فشار می‌دادم. گفتم من دکتر زنان و زایمان نیستم. گفت اما من رنجت دادم، حتما آه کشیدی. حتما نبخشیدی. اگه فقط یه کلمه می‌گفتی که بخشیدی… گفتم بخشیدن نیاز نبود. من خودم خواستم که بری چون تحمل دیدن رنج کشیدنت رو نداشتم. اما اگه نیاز به شنیدنش داری، من بخشیدم، از ته قلب بخشیدم. حالا برو و زندگیت رو بکن و لطفا دیگه به من زنگ نزن. گفت من تو رو دوست دازم. گفتم باشه، فقط خواهش میکنم دیگه زنگ نزن. بذار همه چیز تموم بشه.

دیگه زنگ نزد… از این جریان سال‌ها می‌گذره، ما دیگه هیچوقت همدیگه رو ندیدیم و با هم صحبت نکردیم. من قضیه رو فراموش نکردم اما باهاش کنار اومدم. در واقع برای من همون روزی که پیشنهاد جدایی دادم همه چیز تمام شده بود. اما دوستان مشترکمون میگن که اون هنوز داره توی هر جریان ناخوشایند زندگیش دنبال رد پای عقوبت و جزای خاطرات مشترکمون می‌گرده.

آغاز جداسری

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

شبانگاه

وقتی با کسی پیمان مشترک می‌بندی و به او علاقه داری، امیدواری که رفیقان راه پر پیچ و خم زندگی خواهید بود. بین راه، اگر خسته شد او را بر پشت سوار کرده و تا رسیدن مقصد، سنگینی‌اش را تحمل می‌کنی و بالعکس. هنگام فقر و بیماری کنار هم هستید. هرقدر هم بدخلق و عصبی و پرخاشگر باشد، عصر هنگام منتظرش هستی که به آشیانه برگردد. گمان می‌کنی که به هر جور و قهرش راضی هستی. اما روزی فرا می‌رسد که کاسه صبرت لبریز می‌شود. دیگر علاقه‌ای به ادامه این زندگی مشترک، این دوستی و رابطه نداری. آنگاه است که نمی‌دانی چگونه بگویی که دیگر بس است. حتی اگر او فریاد بکشد که از دست تو خسته شده‌ام، اسبابت را بردار و گم شو خانه پدرت.

با وجود درد و ناراحتی، درمیمانی که چگونه بروی؟ به کجا بروی؟ سال‌هاست که در این خانه زندگی کرده‌ای. به خوی نیک و بد همراهت عادت کرده‌ای. خانه را رها کرده کجا بروی؟ به رفتن فکر کرده‌ای، اما به کجا رفتن نه. خانه پدر؟ نه! آنجا تا زمانی که دختر دم بخت بودی، سرای سلطانی‌ات بود، ناز می‌کردی و خریدار داشت. حالا شکست‌خورده و نیم‌شده کجا می‌روی؟ آیا تحمل سرزنش را داری؟ از طرفی می‌اندیشی به شوهر و مادرش. مادری که به جای آشتی دادن، پسر را تشویق می‌کند: پسرم رهایش کن مگر قحطی زن است؟ دخترکان پانزده ساله برایت سرو دست می‌شکنند.

به خود می‌گویی دیگر وقتش است. می‌روم. اما چگونه به او بگویم تو را نمی‌خواهم؟ دوستت ندارم. رویم نمی‌شود. نامه‌ای می‌نویسی و زیر بالش می‌گذاری. می‌خواند و اعتنایی نمی‌کند. تعجب می‌کنی، آخر مگر خودش نمی‌گفت برو خانه پدرت تو را نمی‌خواهم؟ حالا که من راضی هستم چرا اعتنایی نمی‌کند؟ سعی می‌کنی و برای خودت تمرین می‌کنی که به او بگویی من نیز از دست تو خسته شده‌ام. می‌خواهم رابطه زناشویی را با تو به پایان برسانم. می‌گویی و همراه با یک سیلی آبدار و پرخاش جواب نه می‌شنوی. متوسل به وکیل و دادگاه و عدالت می‌شوی و بالاخره رابطه‌ات را تمام می‌کنی.

با توام ای همسر، اگر مثل… با زبان خوش جدا می‌شدیم و بچه‌هایمان نیز ما را درک می‌کردند چه مشکلی داشت که با این کشمکش و اوقات تلخی جدا شدیم و بچه‌ها مجبور شدند از ما یکی را انتخاب کنند؟ بدیهی است که رفتار مرا عاقلانه‌تر از تو دیدند و از من حمایت کردند. همانگونه که جوانی‌ام فدای کودکی‌شان کردم. آنها نیز تو را فدای فداکاری من کردند.

خیلی می‌خواستم مثل دوست خارجی‌ام ، یک فنجان قهوه درست کنم و از همسر بخواهم که بنشینیم و با هم صحبت کنیم. به بچه‌هایمان بگوییم که ما با هم مشکل داریم و نمی‌توانیم کنار هم در یک خانه زندگی کنیم. از هم جدا می‌شویم. اما شما فرزندان ما هستید و ما پدر و مادر شما. مثل همیشه با هم و همراه و پشت و پناه همدیگریم.
افسوس که دادگاه تصمیم گرفت.

اندر آداب تمام کردن یک رابطه

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

غروب

رامین به سارا گفته بیا حالا که ماها هم یه اختلافاتی داریم و حرف جداییمون رو پیش کشیدیم زودتر جدا شیم واسه اینکه به دوستامون نشون بدیم چه جوری از هم جدا شن. اینو رامین داشت تو ماشین در ادامه این برام تعریف می‌کرد یک دو جین از دوستاشون دارن از هم جدا میشن و نشون به اون نشون که از پنج تا زوج مهمونی ظهر پنجشنبه‌ای که دیده بودم -و خیلی هم صمیمی و خوب به نظر می‌اومدن- سه تاشون تو آستانه جدایی‌ان. حرفش این نبود که چرا خیلی از دوستاشون دارن جدا میشن از هم (چون به نظر اون ادامه رابطه‌ای که یکی از دو طرف دیگه ازش لذت نمی‌بره اشتباه و حتی خیانته به هر دو نفرشون و هیچی حتی بچه‌ای که ممکنه این وسط باشه نباید مانع جدا شدنشون بشه)، اصل حرفش این بود که چرا اینجوری؟ می‌گفت سعید ساناز رو زده، علی روشنک رو رسماً ساعت دوازده شب از خونه بیرون کرده و بهروز از وقتی رابطه‌ش با سروی بهم خورد هر جا میشینه هرچی بینشون گذشته با خصوصی‌ترین جزییات از دید خودش واسه همه تعریف کرده؛ و مریم هم زنگ زده محل کار محسن و چیزایی رو به همکارای محسن گفته که براش دردسرساز شده. همه آدمایی که اسمشونو برده بود تحصیل‌کرده بودن (بین لیسانس تا دکتری)، دنیادیده، کتابخون و اهل هنر و موسیقی بودن، خلاصه که از طبقه اجتماعی متوسط به بالا بودن. رامین می‌گفت در حالت عادی همه این آدما خیلی از من مهربون‌تر، منطقی‌تر و ملایم‌تر بودن اما چی باعث میشه که وقت تموم کردن یه روی دیگه پیدا می‌کنن و یه جنبه‌هایی ازشون میاد رو که تا حالا دیده نشده بود.

به نظر میاد واسه بیشتر آدما تموم کردن یه رابطه یه جور جنگه که باید ازش پیروز بیرون بیان و پیروزی یعنی اینکه طرف مقابل رو له کنن، تحقیر کن یا به دردسر بندازن. انگار اینجوری درد تموم کردن کمتر میشه.  اما ما واقعا چی رو له می‌کنیم؟ چی به دست میاریم تو این طور تموم کردن؟ احساس اینکه زمانی چقدر دوست داشته می‌شدیم و چقدر عزیز بودیم اما الان دیگه روزای قشنگ برنمی‌گرده و مثل قدیم دوست‌داشتنی نیستیم اینقدر سنگینه که کلا می‌زنیم زیر همه چی و منکر این می‌شیم که اساسا همچین چیزایی وجود داشته. مواجه شدن با این واقعیت که یه چیز دوست‌داشتنی داره تموم میشه -مثل همه چیزهای تموم‌شدنی دیگه- تلخ و دردناکه وآدم رو به دست و پا می‌اندازه. اما دست و پا زدن خیلی‌ها برای مواجهه با این تجربه اصولا انکار اینه که اصلا از اول چیز خوشایندی وجود داشته. اینقدر تو ذهنمون جلو میریم که باورمون میشه تمام مدت بهمون ظلم شده، باهامون بازی شده، فریب داده شدیم و دروغ شنیدیم و در نهایت میشیم قربانی. قربانی بودن در ورای زجری که داره خیلی فواید داره. مسئولیت رو از آدم سلب می‌کنه، ژست حق به جانب میاره و همدردی و دلسوزی طلب می‌کنه. اینجوری شاید درد کمتر میشه و بار سنگین مسئولیت هم کم میشه. اما حس بد قربانی بودن همیشه با آدم می‌مونه. ما خیلی از این حس‌ها رو درونی می‌کنیم و با ما می‌مونن و تو رابطه‌های بعدمون سر باز می‌کنن.

شاید اگه این جوری به قضیه نگاه کنیم که همه رابطه‌ها تموم‌شدنی هستند در ذاتشون (چه بر اساس توافق دو طرف و چه بر اساس یه عامل غیرقابل کنترل مثل مرگ) اتمام یه رابطه فاجعه به حساب نمیاد. واقعیت اینه که هر رابطه‌ای شروعی داره و پایانی. تقلای بیهوده نکنیم برای انکار واقعیت. بپذیریم که گاهی دو نفر به بن‌بست میرسن چون نوع بودنشون، خواست‌ها و دغدغه‌هاشون فرق داره (حالا یا از اول تفاوت‌ها رو در سایه شباهت‌هایی که داشتن نمی‌دیدن و یا با گذر زمان عوض شدن و راهشون از هم جدا شده). این وسط دنبال مقصر گشتن یا فرافکنی کردن کمکی نمی‌کنه. رابطه خطیه که هر دو نفر می‌سازنش و اگر خراب میشه هر دو نفر درش نقش دارن -نقش دارن نه تقصیر- باید مسئولیت نقش خودمون رو بپذیریم. این پذیرفتن رو نه به خاطر دیگری بلکه به خاطر خودمون انجام بدیم که به شفافیت برسیم. وقتی بتونیم به درک درستی از اینکه چی شد به این نقطه رسیدیم دست پیدا کنیم، می‌تونیم از بحرانش گذر کنیم. در غیر این صورت یه پرونده باز تا همیشه تو ذهنمون خواهیم داشت که همه رابطه‌ها و مرحله‌های بعدی زندگیمون رو تو خودش می‌کشه. برای تموم کردن و خداحافظی به اندازه شروع و سلام باید وقت گذاشت؛ چون فقط اونایی که خوب تموم می‌کنن می‌تونن دوباره خوب شروع کنن و به زندگی برگردن. لحظه‌های خوبی رو که با هم گذروندیم حرمت دارن. حرمت لحظه‌ها رو نگه داریم و یادمون نره حال بعدی ما بستگی به این داره که چقدر یاد ما پر از خاطرات خوب و رنگیه. با شتاب و از سر نپذیرفتن و خالی کردن خشممون همه خاطره‌های قشنگ رو از بین نبریم. باور کنید میشه نشست با هم مرور کرد کل رابطه رو که چی شد به اینجا رسید؛ با یادآوری خوشی‌هاش دوباره خندید و از اینکه دیگه تکرار نمیشن و باید باهاشون خداحافظی کرد حسرت خورد. میشه با هم برای این از دست دادن سوگواری کرد و به احترام روزهای با هم بودن به دیگری هم کمک کرد تا با کمترین عوارض این بخش از زندگی رو تموم کنه. میشه انصاف داشت؛ میشه یکطرفه به قاضی نرفت؛ میشه برای اونی که داره میره بهترین‌ها رو آرزو کرد؛ میشه جدا شد اما خاطره خوب به جا گذاشت؛ میشه هر جا اسمش میاد ازش به خوبی یاد کرد؛ میشه دم آخری زخم نزد، مرهم گذاشت. میشه یه مدت گریه کرد، غصه خورد، دلتنگی کرد، احساس تنهایی کرد اما دوباره بلند شد، خندید، دل بست، شروع کرد…

پی‌نوشت: حرفای بالا شعار به نظر میاد؟ با تجربه شخصیم میگم نه اصلا! اگر واقعا هر دو نفر بنا رو بر انصاف بذارن و عمیقا به این باور برسن که خوب تموم کردن یک رابطه به اندازه خوب شروع کردنش اهمیت داره و شاید مهمترین فایده‌اش در قدم اول به خودشون می‌رسه تا دیگری، بشه همه کارهای بالا رو کم و بیش انجام داد.

مرا که بی‌تو شادم، پریشان مکن

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

بعد از ظهر

بدترین آدم دنیا در تمام کردن رابطه منم. از همان لحظه‌ای که احساس می‌کنم قرار است رابطه را تمام کنم بازی موش و گربه را شروع می‌کنم. کم کم نمی‌توانم مثل قبل به مدت طولانی در چشم‌های طرفم نگاه کنم. تلفن‌هایم کمتر و کمتر می‌شود. دعوت‌هایش به اینور و آنور رفتن را رد می‌کنم و در پس همه این رفتارها انتظار دارم طرفم خودش بفهمد که قضیه از چه قرار است.

شاید هم تقصیر من نیست که راه بالغانه تمام کردن رابطه را در پیش نمی‌گیرم. تجربه‌های قبلی‌ام قطعاً موثرند. شده که خواسته‌ام رک و راست به طرف بگویم که می‌خواهم رابطه را تمام کنم اما هنوز جمله‌ام کامل از دهنم درنیامده که طرف شروع کرده به گریه و زاری. اگر یک چیز در دنیا باشد که دلم نخواهد بخشی از آن باشم، صحنه پایانی تئاتر اتمام رابطه است که در آن مرد دارد به زن التماس می‌کند که بماند و صدای مردانه‌اش از فرط گریه و زاری خروسکی شده و قطره‌های آب بینی‌اش لابلای سبیلش (اگر داشته باشد) گیر کرده‌اند. بنابراین با اولین دیالوگ مردانه، در نقش زن دلسوز و بساز فرو رفته‌ام و در حالی که در دل به خودم فحش میداده‌ام به طرف قول داده‌ام تا آخر عمر با او بمانم.

شق دیگر قضیه این است که تا گفته‌ام می‌خواهم رابطه را تمام کنم سیل کلمات توهین‌آمیز به سمتم روانه شده که محتوایشان این بوده که دلم هم بخواهد با آن آدم بمانم و او از سر من هم زیاد است و قضیه به مفتضح‌ترین شکل ممکن تمام شده است. و البته درمورد شخص من هر دو شق قضیه در نهایت به سیستم کش‌تنبانی منتهی شده است. طرف هی رفته و هی آمده تا بالاخره خاصیت کشسانی رابطه تمام شده و آن سر کش، خسته و از نفس افتاده رفته دنبال زندگی خودش.

بعد از تمام این تجربه‌ها، اکنون این منم، زنی در آستانه فصلی نو که نقشه‌اش برای تمام کردن رابطه بعدی (که حتی هنوز شروع هم نشده) این است که به محض احساس کردن اینکه رابطه‌ای دیگر جواب نمی‌دهد یک تور دوهفته‌ای رزرو کند، تلفنش را از دسترس خارج کند و در حالی که در هتل نوشیدنی خنکش را هورت می‌کشد برای طرفش آرزوی صبر و آرامش کرده و از خدا بخواهد که زودتر کش رابطه به نخی بی‌خاصیت تبدیل شود که شکم داده و غبار چرک زمان آن را از چشم طرف مقابل انداخته است.

ما دروغ بودیم

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

نیمروز

شانزده ساله بودم که براى بار اول با یک پسر دوست شدم و هر روزى که گذشت یک دل نه صد دل عاشق. بعد از دو سال و نیم رابطه، از اون آدمى که بودم تبدیل به دخترى شده بودم که براى خوش‌آیند طرفش دست به هر کارى مى‌زنه چون خیال مى‌کردم تمام اینها خاصیت عشقه.

دوستانم رو تغییر دادم، هرجایى مى‌خواستم برم باید قبلش بهش اطلاع مى‌دادم، نوع پوششم رو اون انتخاب مى‌کرد و هر وقت با هم بودیم توى کوچه و خیابون با مردها دعوا راه مى‌انداخت و هر زمانى که دلش مى‌خواست باید پیشش مى‌رفتم تا نیاز جنسیشو برآورده کنم و متاسفانه خیال مى کردم تمام اینها از علاقه زیادش به من سرچشمه مى‌گیره و من با دل و جون قبول کرده بودم. روزهاى آخر، چون توى خیابون بعد از دانشگاه با همکلاسى پسرم سر تحقیقى که بهمون سپرده بودن قرار داشتم تا مطالب مربوط به خودم رو بهش بدم، چنان دعوایى با پسر بخت‌برگشته راه انداخت که بیا و ببین. سر آخر هم حتا دست به خودزنى زد و با چاقو بازوش رو برید…

یک روز همون همکلاسى کتک خورده‌م بهم گفت بهتره بازیچه دست همچین آدمى که تعادل روحى نداره نباشم، بعد از حرف اون به تمام این سال‌ها فکر کردم و با همه سختى به خاطر فرو نرفتن بیشتر توى این رابطه مریض تصمیم به قطع کردن گرفتم. اما وجه دیگه‌اى هم پشت این قطع رابطه بود، ترس! ترس از آینده، من دیگه دختر دو سال قبل نبودم، از همه وجودم و باورهام به خاطرش دست کشیده بودم و روزهاى پیش روم بدون حضور اون ترسناک به نظر مى‌رسید. اما ادامه دادن این مسیر هم چیزى جز تباهى نداشت. پس تصمیم گرفتم یکباره این رابطه رو تمام کنم، اگر آروم آروم شروع مى‌کردم به قطع این رابطه، همه چى سخت‌تر مى‌شد چون مى‌دونستم قراره از دستش بدم و برام عزیزتر هم مى‌شد و من این رو نمى خواستم.

روزهاى بعدى وحشتناک‌تر از اون چیزى بود که فکر مى‌کردم. از یک طرف درد سراب عشق بود و احساس توى قلبم و غم نبودنش، و از طرف دیگه تمام شدن یک دفعه‌اى رابطه اون هم از سمت من، باعث وحشى‌تر شدن اون شده بود. برام ایجاد مزاحمت کرد، نه خودش که دوستانش رو اجیر کرده بود تا توى خیابون جلوم رو بگیرن، تلفنم یکسره زنگ مى‌خورد و همینطور تلفن خونه. بابام متوجه جریان شد و براى بار اول بدون اینکه کتکم بزنه با نگاه تحقیرکننده بهم گفت لیاقتم همینه و عرصه رو برام تنگ‌تر کرد. مثل دختر دبستانى خودش من رو به دانشگاه مى‌برد و برمى‌گردوند. زندگى تماما برام تیره و تار شده بود و هى پشت سر هم از اون پیغام مى‌گرفتم که برگرد و همه چى رو فراموش کن. اما دیگه فراموش‌کردنى در کار نبود… دندون پوسیده رو کنده بودم سر آخر و فقط جاى خالیش مونده بود که یادآور حماقتم بود، همین…

گل یا پوچ، پوچ، پوچ

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

سپیده‌دم

زیر پست یک نفری یک جای جهان مجازی که دیگه سر نمی‌زنم، یک کامنت عصبانی نوشته. خطاب به یک نفر سوم. در دعوای در مورد نفر چهارم. من رو نشونه گرفته اما. می‌تونست ننویسه. می‌تونست حتی اینقدر خشمگین ننویسه. می‌تونست پای من رو وسط نکشه. موضوع هیچ ربطی به من نداشته. فقط تلگنگری بوده به خشم. خشم کنگره‌دار که زیر پوستش مونده. چقدر؟ می‌شمرم که بعد از یک سال و یازده ماه و سه روز.

براش ایمیل می‌زنم که چطوری. احوالپرسی مثلا. زمان زیادی گذشته که حتی اندازه‌اش هم دیگه دستم نیست. می‌شناسمش که همیشه آنلاینه و همون لحظه حتما می‌خونه پیغام رو. جواب می‌ده. چند دقیقه بعد. در لحظه جواب می‌دم. جواب بعدی هشت ساعت بعد میاد. یک جور که انگار بترسه شبیه خودش بودن، این خط نازک ِ به شرط ادب رو دوباره یه طناب تنیده کنه.

گاهی هنوز می‌بینیم هم رو. از اون روز کذایی که گفتم بیا و این طرز بودن رو دیگه ادامه ندیم اما، یک دیوارچه‌ی نامرئی بینمون کشیده شده. وقت دیدن ها معذبیم. وقت صحبت کردن‌ها ناآروم و مضطرب. جالبه که صحبت‌های خارج از نگاه جمعمون هنوز رد صمیمیت و رفاقت داره اما جلوی جمع به هم می‌ریزیم. رابطه رو هیچ وقت جلوی شخص ثالثی نبردیم. برای خودمون بود فقط. برای درون مرزهای امن خودمون. حالا اما زمینش پر مین‌های کوچک کشنده است.

زندگی رو پر از خرده ریزه‌هایی کردیم مثل مدرک، کار، پول، دستاورد و هزار چیز دیگه که یحتمل به همین چیزها فکر نکنیم. فکر نکنیم فلانی رفت و چقدر جاش خالیه. چقدر وقتی فلان کتاب رو می‌خونم می‌تونستم سر موضوعش باهاش صحبت کنم. چقدر در مورد فلان موضوع قهار بود. چقدر دست پخت خوبی داشت. چقدر کنارش می‌شد آرامش داشت. یادمون نیاد شب‌های اول ماه چطور زل می زدیم دوتایی به ستاره‌ها. یادمون نیاد فلان جای شهر رو دوست نداشت. یادمون نیاد چقدر رنگ آبی بهش می‌اومد.

رابطه تموم میشه از این حرف نزدن‌ها. انگار با آدم روبرو که نه، با احساس خودمونه که قهر می‌کنیم. بعد یه وقت و بی‌وقتی که نشونه‌ای از طرف روبرو میاد، اینطور خشمه که می‌جوشه. خشم. خشم. انگار رابطه یک بچه کوچیک بوده که همون در نطفه فوت کرده. یک درخت بوده که خشک شده. یک خونه بوده که امنیتش رو از دست داده. یک ماشین که موتور سوزونده.

و ما کنار یه صحرای خشک انگار تنها موندیم. تنهایی خشم آور.

نقطه، تهِ خط

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

سحرگاه

دیر رسیدم سر قرار، مثل همیشه، منتظرِ کمی غرغر بودم مثل همیشه، اما این بار دور زد و رفت. جا خوردم، یخ کردم، و رفتم…  آنقدر راه رفتم تا زهر این اتفاق از تنم شسته شد. برگشتم خانه و از همان شب نه به پیام‌ها جواب دادم نه به تماس‌ها. گوشی را گذاشتم روی تخت، روبه رویش نشستم و گریه کردم و به هیچ کس جوابی ندادم تا صبح شد. صبح دیگر از گریه سِرّ شده بودم، اما تصمیمم را هم تمام و کمال گرفته بودم. دلیل تصمیمم رفتار آن روز او نبود، رابطه‌ام کودک شش ساله معلولی بود که به زور تا این سن رسانده بودمش برای انکه کسی – حتی خودم – نگوید مادر نالایقی بودم. اما آن شب کودک بالاخره مرده بود. هر چقدر تلخ، هر چقدر دردناک، هر چقدر پر خاطره، اما کودک عمرش به دنیا نبود. چون نه قلبش درست تشکیل شده بود، نه نفس می‌کشید و نه راه می‌رفت. اما من خودخواهانه تنش را روی تن خودم حمل می‌کردم. راه بدی برای تمام کردن بود اما من مثل معتادهایی بودم  که ناگهانی تصمیم می‌گیرند و ترک می‌کنند (ترک یابویی). من بلاخره آن نقطه را گذاشته بودم. نقطه، ته ِ خط.

با هم دوست بودیم. هشت نفر بودیم و دو به دو با هم بودیم. با فاصله‌های زمانی یک ماه و دو ماه با هم زوج شده بودیم .طی سه سال،  دو نفرمان ازدواج کرده بودند؛ دو نفر عقد بودند و دو نفر مهاجرت کرده بودند به ترکیه، زوج آخرمان مانده بودند، نه ازدواج کرده بودند نه رابطه دوستانه‌شان پیشرفت خاصی کرده بود. با هم بودند و نبودند، با دعواهای ابتدایی، با شک‌ها و تردیدهای ناشی از کم‌شناختی. عاقبت دختر از بد ادایی پسر خسته شد و گفت این رفتارهای تو یعنی می‌خواهی جدا شویم؟ پسر گفت اگر تو می‌خواهی و به همین سادگی جدا شدند. بعد از چند ماه که دختر کم کم به روال زندگی عادی برگشته بود و آرام شده بود، پسر دوباره به یکی از دوستان مشترک پیغام داد که من این بار می‌خواهم جدی و به قصد ادامه زندگی جلو بیایم. لطفا دختر را راضی کنید. دوستان تلاش کردند تا دختر راضی شد برگردد به رابطه‌ای که خودش هم دوست داشت و این بار قرار بود جدی‌تر هم باشد. باز چند ماه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. باز همان تردیدها، همان سردی‌ها، همان بی‌علاقگی‌ها از سوی پسر. تا آن جا که عاقبت پسر نوشت «نه تو آنچه که من می‌خواستم هستی، نه من آن چیزی هستم که تو میخواهی… بیا هم را ببخشیم.»  یعنی تو بیا خودت نتیجه بگیر و جدا شو و برو و این یعنی نقطه پایان به روش پایان باز.

دختر پسر را می‌خواست. پسر که شاعرپیشه بود، باهوش بود، خلاق و نخبه بود. پسری که برایش شعرهای حماسی می‌گفت،‌ برای دیدن‌اش هزار کیلومتر راه می‌رفت که دلتنگی‌اش را بپراند. دختر پسر را می‌خواست، اما می‌خواست شاعرمسلکِ نخبه‌ی مهربان ِ آرام، در همین لحظه،  پولدارهم باشد، سربازی‌اش را هم رفته باشد، کار خوب و ماشین خوب و خانه خوب هم داشته باشد. چون آنقدر دوستش داشت که نمی‌توانست حتا دو سال برای فراهم شدن این‌ها یا حداقل قسمتی از این‌ها صبر کند. پسر با تمام عشقی که داشت نخواست دختر را بگذارد در معذوریت، توضیح داد که فراهم کردن همه‌ی این‌ها ده سال طول می‌کشد و فراهم کردن حداقل‌هایی که بتوانیم با آن زندگی شروع کنیم دو سال، بیا دو سال را با نامزدی، عقد یا هر چه میخواهی بگذرانیم. دختر گفت نمی‌شود. پدرم باید ببیند تو همه چیز داری! پسر گفت خب من همه چیز ندارم! همینم که می‌بینی. عاقبت پسر نشست و سنگ‌ها را واکند و دختر از موضع خود پایین نیامد. قرار شد نقطه بگذارند. هنوز جوهر نقطه خشک نشده بود که دختر، پسر را در شبکه‌های اجتماعی  آنفرند کرد، بعد یادش افتاد با پسر می‌تواند دوست معمولی باشد دوباره دوست شد، دوباره لغو دوستی کرد و این داستان تا مدت‌ها ادامه داشت…

گمانم برای ما پایان دادن به یک رابطه سخت است. شاید چون ما عاطفی هستیم و هنوز قواعد دوستی و رابطه‌های این چنینی را خوب یاد نگرفته‌ایم. ذهن کمال‌گرا و ایده‌آل طلب‌مان می‌خواهد در گیر و دار یک عشق ازلی و ابدی باشد و عادت کرده تمام شدن رابطه را تقصیر کسی بداند، و اگر به جز این باشد نابود می‌شود، جانش در می‌رود، کلافه می‌شود.  و این می شود که یا با ناله و نفرین رابطه را تمام می‌کنیم یا با بی‌محلی و دروغ و. گاهی هم اصلا رابطه را تمام نمی‌کنیم ولی خودمان را گول می‌زنیم که تمامش کرده‌ایم. ما هنوز آن توانایی را نداریم که پیشاپیش از یک رابطه برای خودمان قصر نسازیم و هنوز آن توانایی را نداریم که پس از اتمام آن رابطه زندگی را ویرانه نکنیم. ما به مهارت‌های جدی در پذیرفتن نیاز داریم، در درک کردن، در دوست بودن … در دوست ماندن…

لی‌لی‌پوتی‌ها روح هم دارند

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

سحرگاه

یکی از دوستام یکبار خاطره‌ای تعریف کرد که قلبم پاره شد از درد: دخترک نیمه شب از خواب می‌پرد. در تاریکی مطلق دایه‌ی کودکیش را صدا می‌کند. سکوت. پرستار نیست. کسی که می‌طلبد نیست. دخترک تنهاست. سه ساله. زن برای همیشه رفته. دخترک نیمه‌شب این را می‌فهمد و دخترک فقط یک تنهایی بی‌انتها از آن شب به یاد دارد، هر چند بقیه‌ی اعضای خانواده خانه‌اند. همین. کل داستان همین است. کودک آن روزها، امروز چهل سالگی را رد کرده و هنوز یاد آن شب تلخ که می‌افتد، صداش می‌لرزد. به نظر من این داستان ترسناک‌ترین نقطه‌ی یک زندگیست.

عمه جان خنده‌روست. گرد و قلمبه و تا سال‌های نوجوانی ما مجرد مانده. از همانهایی که محبوب قلب خواهرزاده ها و برادرزاده ها هستند و عامل ذوق‌زدگی روزهای تعطیل بچه‌ها. دخترعمو جان عاشقانه دوستش دارد و من از صمیم قلبم ازش متنفرم. یک حس سرد.

مامان از کودکی من یکسری خاطره‌ی بانمک دارد که با افتخار تعریف می‌کند. مثلا یکبار خودم را خیس کرده بودم و همانطور با لباس‌های مرطوب مانده‌ام تا بیدار شود. یا اینکه چقدر سریع گلیمم را از آب بیرون کشیده‌ام و در یکسال و چند ماهگی چقدر سلیس حرف می‌زدم و برای همین مهدکودک با اینکه قانون داشته کودک زیر دوسال ثبت نام نکند، من را پذیرفته. یا اینکه مثلا چقدر مستقل بودم و هر روز خودم لباس‌هام را انتخاب می‌کردم و پای نظرم می‌ماندم. حتی اگر در چله‌ی تابستان، انتخابم یک جفت چکمه‌ی زمستانی برف بوده.

خیلی زود طلاق گرفتند و مامان رفت. قبل از باطل شدن سند ازدواجشان هم چند باری مامان وسایل خانه را بار زده و رفته و ما ماندیم و خانه‌ی خالی. شش ماه بعد از رفتنش و وقتی کمی گرد و خاک همه چیز می‌خوابد، تازه بزرگترها متوجه می شوند من هنوز نمی‌توانم راه بروم. این را هم خودم الان با شوخی تعریف می‌کنم که چطور بعد از عید آن سال من می‌ایستم و بعد راه می‌افتم. بقیه هم با تحسین گاهی تعریف می‌کنند چقدر در کودکی در برابر درد صبور بودم. یا چطور با مهارت تمام پیمانه ‌ صبر دیگران را با حرکات تکراری مثل انداختن عروسک یا کثیف کردن مکرر لباس، تخمین می‌زدم.

بابا هنوز با خشم از روزی صحبت می‌کند که قرار بوده من را به حکم دادگاه تحویل بگیرد و می‌آید مهدکودک و در چله‌ی تابستان، دخترکش را میبیند که با یک جفت چکمه‌ی پلاستیکی زمستانی نشسته به بازی کردن. خاطره‌ی بعدیش روزی است که مامان اجازه داشته که من را ببیند و من نمی‌شناسمش و به خاطرش ندارم. چهار پنج ماهی از رفتنش می‌گذشته فقط. حافظه‌ی من پاک شده بوده اما. من از عمه جان هم خاطره‌ای در کودکیم ندارم. از بقیه‌ی زن‌های خانواده‌ی پدری هم چیزی به خاطر نمی‌آورم. فقط تحمل هیچ کدامشان را ندارم. می‌دانم مهربان نبوده‌اند هیچ کدام. نمی‌دانم چقدر اما. مطلقا هیچ خاطره‌ای از سال ‌ای پیش از ده سالگی.

بزرگترها می‌توانند خیلی بی‌رحم باشند. الان خشم من از بزرگترها آنقدر به رسمیت شناخته می‌شود که عمه جان بدون اجازه‌ی من نمی‌تواند مهمان خانه‌ی ما شود. اما خشمی عمیق‌تر، خشمی خیلی عمیق‌تر از آن سال‌ها مانده که مخاطبش مامان است. زنی که من را از نظر احساسی عقیم کرده. توان بیان خشمم را از من گرفته. باعث شده خیلی وقت‌ها خودم را محق برای خواستن و لایق بودن ندانم. زنی که دخترش، تنها دخترش آنقدر بی‌فایده صدایش کرده و جواب نگرفته که برای بقیه‌ی عمرش از کمک خواستن عاجز شده. آدمی را برای همیشه ناقص کرده.

خب، من آن روزها که رفت هنوز دو ساله هم نشده بودم.