برچسب: بچه

مهر یا همخون بودن؟

«فرزندخواندگی»

بامداد

– اومدن دنبالمون ایستگاه قطار. سوار ماشینشون که شدیم دختر هفت ساله‌شون رو معرفی کرد. چشم و ابروی مشکی پری داشت، و لبخند قشنگی. وقتی رسیدیم خونه‌شون، من و مامانه رفتیم آشپزخونه مشغول آماده کردن خوراکی‌ها و به این بهونه یه کم بیشتر آشنا شدن. ده سالی می‌شد تو این شهر زندگی می‌کردن و ما تازه وارد بودیم. از اولین چیزهایی که از خودشون گفت این بود که دخترشون بچه‌ی بیولوژیکشون نیست و به فرزندخواندگی قبولش کردن. از ایران آورده بودنش، با همون سیستمی که پول می‌دی به یه خانواده‌ی نیازمند و عیالوار و نوزادی رو ازشون می‌خری. شناسنامه به اسم خودشون براش گرفته بودن تو ایران و اینجا تو اداره مهاجرت اعلام کرده بودن که بچه‌ی خودشونه. دخترک می‌دونست که فرزندخوانده‌س. مامانه می‌گفت پنج سالش که بود بهش گفتیم که یه وقت از این و اون نشنوه اذیت شه ولی حالا که می‌دونه مدام ترس این رو داره که یه وقت ولش کنیم. بهش گفتم بچه‌ی من هم که من مادر طبیعیش‌ام این ترس رو داره، احتمالا مربوط به سنشونه.

– دبیر ادبیاتمون بود. دیر ازدواج کرد. برا من الگو بود اون موقع‌ها، زن مستقلی که تنها زندگی می‌کرد. یه روزی ولی گویا عاشق شد و ازدواج کرد و از شهر ما رفت. چند سال بعد اتفاقی یکی از همکلاسی‌های قدیمی رو دیدم تو فرودگاه که همچنان با دبیرمون در ارتباط بود. گفت با پسرش خیلی دردسر داره. گفتم کی بچه‌دار شد؟ گفت بچه‌ی خودش نیست، به فرزندی قبولش کردن، هفت هشت ساله که بوده، حالا نوجوونه و حسابی سرکش. گفتم به نظرم طبیعت سنش باشه، نیست؟ گفت نمی‌دونم، ولی خیلی سخته بزرگ کردن بچه‌ای که نمی‌دونی پیشینه‌ی پدر و مادرش چی بوده، تازه یه سری اخلاق‌ها هم ژنتیکی بده. گفتم به نظرم کسی که بچه‌ای رو به فرزندی قبول می‌کنه باید به تغییر معتقد باشه و صبور باشه، ضمن اینکه تو نمی‌دونی بچه‌ای که خودت به دنیاش می‌آوردی مشکلات مشابهی نداشت.

– خاله شکیبا داشت تعریف می‌کرد که جاری‌ش رفته از ده بچه خریده. این توصیف خاله بود از بچه‌ی نورس جاری‌ش. دخترک سه ساله بود وقتی من اینها رو شنیدم. همه‌ی دور و بریا تو اون شهر کوچیک این رو می‌دونستن و من نگران دخترک بودم وقتی بزرگ می‌شه با این نگاه اطرافیان.

– من دلم می‌خواد بچه‌ای رو به فرزندی قبول کنم، همسرم دوست نداره. به نظرش بچه باید از خون آدم باشه. به نظر من مهر که به دل بشینه دیگه اهمیتی نداره از خونته یا نه. یه بار هم که راضی شد گفت نوزاد باشه اقلا که خودمون بزرگش کنیم. گفتم ترجیح می‌دم بچه‌ی چهار پنج ساله‌ای باشه، تو موج پناهنده‌هایی که جدیدا اومدن شهر ما می‌شه پناه بچه‌ای شد. گفت سخته بزرگ کردن بچه‌ای که جنگ رو تجربه کرده. اینجا قواعد فرزندخواندگی انقدر پیچیده‌س که یه وقت‌هایی باید چند سالی تو نوبت باشی. برای منی که یک بار تجربه‌ی دنیا آوردن بچه رو داشتم، الان فقط لذت بزرگ شدن کنار یه بچه‌ی دیگه رو لازم دارم نه دنیا آوردنش. هر بچه‌ای یه چالشه و فرقی نمی‌کنه از شکم خودت دراومده باشه یا از شکم دیگری.

 

بریدن و ماندن، سوختن و سوزاندن مساله این است؟!

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

نویسنده مهمان: امید فصیح

اگر همین حالا از من بپرسید میان ماندن و سوختن و حفظ عنان خانواده به هر قیمتی (حتی به قیمت متارکه‌ای ابدی) و طلاق کدام انتخاب درست‌تری است حتما جواب روشنی برای آن ندارم. جالب‌تر اینکه من نه تنها فرزند طلاق نبودم که به روشنی نمی‌توانم درباره این موضوع سخن بگویم که پدر و مادر من در متارکه به سر بردند یا نه! احتمالا در دوره‌هایی پاسخ مثبت است اما این دوره‌ها چند ساله بوده، به چه صورتی بوده آنقدرها جزئیات را نمی‌دانم یا به یاد نمی‌آورم. نقطه عزیمت این نوشته اما همین فعل غریب به یاد نمی آورم است!

من تا بیست و پنج – شش سالگی آدم مداخله‌گری در خانواده بودم. به طور مشخص در نزاع و جدل‌های خانوادگی نقش موثری برای برقراری صلح داشتم و البته خودم همین را می‌خواستم. نقش داشتن و بیرون آمدن از انفعال نوجوانی. در نوجوانی در تمامی جر و بحث‌ها حق را به طور مشخص به یکی می‌دادم اینکه به کدام یک نه موضوع مهمی است نه گفتنش در خود نکته‌ای دارد اما بعد بیست و دو سالگی با ژست و پوزیشن دیگری با ماجرا مواجه می‌شدم.

اما از روزی که قرار شده بنویسم با خودم فکر می‌کنم چرا همه چیز را درست به خاطر نمی‌آورم؟! دلیل طفره رفتن‌ها، تاخیرها به دلیل یا بهانه گرفتاری و … شاید همین به یاد نیاوردن است. عذاب وجدانی به سراغم آمده و در من خانه کرده؟! عذاب وجدان چه چیز دقیقا؟! اینکه آدم حساس و درگیری که وضعیت روح و روان و فکر و خیال های مادر و پدرش -به طور ویژه- برایش مساله‌ای حیاتی بوده و حالا نیست یک خطا و گناه انسانی است یا طبیعت ماجرا؟!

این نزدیک به دو هفته مدام تلو تلو خوردم. گیج و گنگ. باید چه چیزهایی را دقیقا به یاد بیاورم؟! اندوه ابدی مامان یا تنهایی وصف ناشدنی بابا؟! این میانه اصلا من چه می‌کنم؟! منی که خوب به یاد نمی‌آورم و درست یادم نیست خیلی چیزها را. یادم است مثلا اولین دعوای مامان بابا که من به خاطر می‌آورمش. یادم است یک جور اندوه و رنج همراهم از اینکه مثلا چرا ما مثل خانواده خاله مهناز نیستیم یا چیزهایی از این دست اما هیچ زمانی در زندگی‌ام به این اندازه موضوعات حیاتی یک دوره از زندگی و حیاتم از من دور نشده‌اند.

شاید با خودم فکر می کنم وضعیت مامان و بابا بهتر از همه دوران زندگی‌شان است؟! دوران پساشصت سالگی بابا و پساپنجاه سالگی مامان مثل هر دو آدم دیگر در این سن به یک جور توافق و همدلی رسیده است؟! نمی‌دانم.

همه این ها را گفتم تا شاید این مقدمه اولین نوشته‌ای باشد که در این باب می‌نویسم. اینکه می‌گویم اولین نوشته یعنی اینکه نوشته‌های دیگری در کارخواهد بود؟! نمی‌دانم… فعلا به قوا و توانی نیاز دارم که به من رخصت دهد یا ندهد که آن روزها را به یاد بیاورم یا نه. اصلا دوباره وارد پروسه تحلیل شوم یا نه؟! چنین ضرورتی در من حیاتی است وقتی خودم نسبت به آنچه تحت عنوان زندگی خانوادگی مرسوم است مرددم یا لااقل قدمی برنداشتم.

تا اینجای کار فقط این را می دانم اگر فرزندی و نسبتش با والدین قرار است از سنی به بعد به فراموشی و نسیان مبتلا شود آن هم در آدمی مثل من که متواضعانه حافظه خوبی دارم و حساس به موضوعات انسانی و خانواده‌ام بودم شاید باید یکبار دیگر در مفاهیمی همچون سوختن و ساختن، به خاطر بچه‌ها، فردیت، عشق، سکس، دیگران چه فکر می‌کنند، خودخواهی، دیگرخواهی و … دوباره فکر کرد. کاری که چه خودم بخواهم و چه نه مبتلایش شدم.

از نو فکر کردن ضرورت امروز ماست درباره خیلی چیزها و این یکی چیز از مهم‌ترین‌هاست…

بچه، سرجاهازی مادر  

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

سپیده‌دم

بچه که چند ماهش بود قرار شد با دوستی بریم کافه دو تایی. گفت بچه رو بذار پیش باباش. گفتم بلد نیست درست بغلش کنه، فکر می‌کنی از عهده‌ی عوض کردن و شیر دادنش بربیاد؟ گفت مگه تو بلد بودی اینا رو تا بچه به دنیا اومد؟ یاد گرفتی از سر نیاز، باباش هم یاد می‌گیره. یاد گرفت. نه اونجوری که من این کارها رو انجام می‌دادم یا اونجوری که دیده بودم مامانم یا باقی زن‌های فامیل انجام می‌دن، ولی مدل خودش تونست بابای مسوول بچه باشه. در برهه‌ای زمانی، بابای بچه بیشتر روز سر کار بود و منِ مامان وقت بیشتری رو با بچه می‌گذروندم. همین شد که حس کردم نقش من از نقش باباش مهم‌تره. نقش پدر حاشیه‌ای به نظرم می‌اومد. «به نظرم می‌اومد.» بگذریم از اینکه این خودِ مادر-مهم-پنداری یه حس دوگانه بود، یعنی از طرفی احساس مالکیت می‌کردم نسبت به بچه و هیچ حقی برا باباش قایل نبودم یه وقت اگه حسی مشابه بروز می‌داد، و از اون طرف شاکی بودم که مگه بچه سرجاهازی منه که فقط من ام که وقتی می‌خوام جایی برم باید با باباش چک کنم ببینم می‌تونه مراقبش باشه یا نه. یه جورایی من دوست داشتم نقش پدر حاشیه‌ای باشه، و نباشه.

این حس کودکانه که «من» مرکز دنیام و همه چی رو می‌تونم کنترل کنم گاهی چنان می‌گیردم که یادم می‌ره من نیستم که تعیین می‌کنم نقش کی در کجا بیشتر یا کمتر باشه. یه روز وقتی سر میز غذا نشسته بودیم متوجه نقش «حاشیه‌ایِ» پررنگ باباش شدم. من آدم جدی‌ای‌ام. شوخ طبعی در من خیلی کم‌رنگه. در عوض بابای بچه از هر چیزی می‌تونه یه موقعیت طنز بسازه. وقتی بچه کوچیکتر بود بهش یاد داده بودم وقتی از چیزی نگرانه، استرس داره یا ناراحته (هر گونه حسی که اذیتش می‌کنه) برای خودش خیال‌پردازی کنه و موقعیتی آرامش‌بخش برا خودش تصور کنه. اون روز سر میز غذا متوجه شدم مدتیه بچه وقتی در وضعیت سختی به نظر خودش گیر می‌افته به طنز می‌کشدش. و از اونجایی که مادر جدی همیشه براش از تفاوت مسخره کردن و لطیفه‌گویی گفته بوده، چنان طناز شوخی می‌کنه پسر! واقعیت اینه که بچه‌ها تصمیم می‌گیرن، خودآگاه یا ناخودآگاه، که چه کسی تا چه اندازه تو شخصیتشون تاثیر بذاره. و اینو هر چی بزرگ‌تر می‌شن و بی‌پرواتر خودشونو نشون می‌دن، بیشتر هویدا می‌شه. نقش پدر هیچ حاشیه‌ای نیست.

لیست

«وقتی کم می‌آوریم»

بامداد

خونه بهم ریخته. شام درست کردم ولى پوست پیاز و نایلون روى مرغ افتاده بغل اجاق . شام بچه‌ها رو دادم و حمومشون کردم. یکیشون خوابیده و اون یکى همش سوال می‌کنه. یک کمى گلو درد دارم ولى سعى میکنم بهش فکر نکنم. یک تکه کاغذ با خودم راه انداختم و تمام کارهایى که باید انجام بدم رو روش نوشتم از صبح تا حالا که یادم نره. سیزده تا کار باید انجام بشه. لباس‌هایى که دیشب شستم رو باید تا کنم و بذارم سر جاش. باید وقت دکتر بگیرم واسه جفت بچه‌ها که واکسن بزنن. الان دومى هم خوابش برد ولى اون یکى بیدار شد با گریه. امیدوارم اون یکى رو بیدار نکنه. از صبح هزار جور برنامه می‌ذارم که کارهامو انجام بدم در سه ساعتى که بین خواب بچه‌ها و خودم دارم ولى وقتى می‌خوابن من اینقدر خسته‌ام که دو سه تا از موارد لیست رو بیشتر نمی‌تونم انجام بدم.

ولى امشب فرق می‌کنه. تصمیم گرفتم که تمام کارها تموم بشه و خونه مرتب بشه. تقویمم رو امروز کامل کردم که کارها و قرار ها یادم نره. فکرکنم تب کردم. سردمه. یک ژاکت و یک قرص تب‌بر لازم دارم. تمام لباس‌ها تا شد و لباس شناى امروز رو هم شستم و گذاشتم خشک بشه.

آشپزخونه تمیز شد و خونه هم به حداقل قابل قبول مرتب شد. نشستم که برادرم اس ام اس زد که پدرم خورده زمین و دارن میبرنش بیمارستان. شوهرم خونه نیست و من با دو تا بچه‌ها تنهام. نمی‌تونم از خونه برم بیرون. برادرم مرتب تمام اوضاع و احوال پدرم رو برام می‌نویسه. پاش شکسته. و شش هفته طول می‌کشه که خوب بشه. از من خواهش میکنه که یک کسى رو پیدا کنم که در شش هفته آینده کمکش کنه. چند جا پیدا کردم که کارشون همینه. باید فردا زنگ بزنم.

با این همه آدم که زندگى روزمره‌شون به من وصله، وقت ندارم که کم بیارم. شاید فردا بذارمش توى لیست ولى هیچوقت همه کارهاى لیست رو نمی‌تونم تموم کنم.

روزی که کم آوردم

«وقتی کم می‌آوریم»

بعد از ظهر

روزی از روزها خانم همسایه می‌‌‌خواست برای عیادت بیمار به بیمارستان برود. دختر دبستانی‌اش را پیش من آورد و گفت که همسرش سر کار است و نمی‌تواند دختر را در خانه تنها بگذارد و از من خواست که تا برگشتن از بیمارستان مواظب دخترش باشم. گویا که دخترک خیلی آرام و سر به زیر است و گوشه‌ای می‌نشیند و تکالیفش را انجام می‌دهد و الی آخر.

مادر رفت و دخترک گوشه‌ای نشست و مشق‌هایش را نوشت و از جایش بلند شد. آستین دست راستش را بالا کشید و دستش را داخل آکواریوم فرو برد و شروع کرد به گرفتن و ترساندن ماهی‌ها. فوری جلو رفته و دستش را آرام از داخل آکواریوم بیرون آورده و سرزنش‌اش کردم. حیوان زبان‌بسته خدا جان دارد و جان هر کسی برای خودش شیرین است. چند دقیقه‌ای آرام نشست، سپس دو باره از جایش بلند شده و به سراغ کاکتوس بزرگ پشت پنجره رفت. گفتم: این کاکتوس را می‌بینی؟ با کسی شوخی ندارد. مثل ماهی‌ها هم مظلوم و ساکت نیست. دست بزنی تیغش را چنان به دستت فرو می‌کند که فریادت به گوش مادرت برسد. گفت: حوصله‌ام سر می‌رود. چه کار کنم؟

کتاب داستانی دستش دادم که بخواند و نظرش را بگوید و او شروع به خواندن کتاب کرد. بعد از مدت کوتاهی گفت: خوشم نیامد. دخترک این قصه عروسک گنده‌اش راپشت رختخواب پنهان کرده و موجب ترس زن بابا شده. زن بابا هم عصبانی شده و عروسک را سوزانده‌است. عکس العمل زن بابا طبیعی‌ست. مادر من علاوه بر سوزاندن عروسک، ممکن بود یکی دو سیلی آبدار هم بر گونه‌ام بنوازد. کلاغ دزدی می‌کند و زبانش هم دراز است که «مگر ما در این شهر حق زندگی نداریم؟» همه حق زندگی دارند کسی که نان می‌خواهد باید کار کند.

گفتم: اما تو کتاب را تمام نکردی. همه‌اش را بخوان و  بعد از تمام شدن قصه قضاوت کن. جواب داد: ییخیلان کند منبریندن بللی اولار / روستای خرابه از منبرش معلومه (به مصداق سالی که نکوست از بهارش پیداست.) نمی‌خوانم چون نویسنده مخاطبش را انتخاب کرده است. بچه هایی که عزیز دردانه و ثروتمند هستند نباید این کتاب را بخوانند؟ من نیز عزیز دردانه بابا و مامانم هستم. پس نمی‌خوانم.

با تعجب نگاهش کردم. یک دختر بچه دبستانی و چنین نقدی! جوابی ندادم.

اکنون که سال‌ها از آن روز می‌گذرد، هنوز به دخترک و نقد صریح‌اش به قصه می‌اندیشم. قصه‌ای که نخوانده کنارش گذاشت. می‌اندیشم که چه جوابی می‌بایست به او می‌دادم. یعنی با این همه  یاد دادن و یاد گرفتن، کم آورده‌ام؟

استیصال

«وقتی کم می‌آوریم»

سپیده‌دم

کم آوردم. همان روز که دست بچه‌ام را گرفتم و در سردترین روز سال، همان طور که دانه‌های برف به صورتش، به صورتم می‌خورد و مماس اشک‌هایم می‌شد، بردمش به نزدیک‌ترین داروخانه و هر چه پول ته جیبم مانده بود روی پیشخوان انداختم و داروی تب‌بر برای بچه‌ای گرفتم که دو ساعت بعد تن پاکش داغ‌ترین تن زمین بود و من درمانده‌ترین مادر عالم. اولین بار همان روز بود که کم آوردم.

همان روز بود که قرار گذاشتم اگر روزی خبرنگاری، گزارشگری چیزی مرا در خیابانی، جایی غافلگیر کرد و پرسید که استیصال چیست، بگویمش استیصال وقتی‌ست که لباس‌ات را پشت و رو تن کنی و زبان در دهانت نچرخد که نام داروی عزیزت را بگویی و ذهنت خالی باشد از هر آنچه باید باشد. استیصال وقتی است که مادر باشی و تن بچه‌ات هر لحظه داغ‌تر شود و تو حتی اشک هم نتوانی بریزی، از فرط لابد همان استیصال. شاید تا آن روز حتی جسورتر شده باشم و برایش بگویم استیصال یعنی زندگی کردن با زبان‌نفهمی که فهیم‌ترین مفهوم خلقت را با خود یدک می‌کشد، پدر. واژه‌ای که پیش از این معنایش مساوی بود با لبخندی گرم، با دستان قوی و آغوشی مطمئن، معنایش مساوی بود با طعم شکلاتی که پدرم وقتی عصرها از سرکار به خانه می‌آمد به من می داد. معنایش برابری می‌کرد با لبخند مادر از دیدن مردش، شریکش، به قول خودش همه کس‌اش. اما الان زندگی، استیصال، این واژه را هم به ابتذال کشیده انگار. استیصال امروز مفهومش یعنی مردی که زندگی را بگذارد و برود بی‌آنکه حواسش باشد به نبودنش.

استیصال یعنی طلبکار بودن یعنی برای هر موضوع ساده‌ای ساعت‌ها حرف زدن، توضیح دادن، یعنی سوال را با سوال جواب دادن یعنی در واقع جواب ندادن، یعنی دائم فرار کردن، استیصال  یعنی بی‌مسئولیتی، یعنی نبودن، یعنی مهم نبودن هیچ چیز، یعنی با همه وجود خواستن و طرد شدن، ترک شدن، استیصال یعنی تهدید، استیصال یعنی کسی که وقتی از مریضی فرزند مطلع می‌شود، بجای پرسیدن حالش چطور است سوال بی‌رحمانه‌ی چطور ویروس را وارد بدن طفل کرده‌ای را می‌پرسید. استیصال یعنی سرما، یعنی سیاهی، یعنی سکوت، یعنی با خود حرف زدن. استیصال یعنی نبودن، نفهمیدن. استیصال شاید یعنی با این پدر، همسر بودن و هم سر نبودن.

نفر سوم‌ها

«ترس از طلاق»

غروب

واژه طلاق صرف‌نظر از درد و رنج‌های اتمام یک رابطه، سوال یا ترس بی‌جوابی را در ذهنم روشن می‌کند. به این فکر می‌کنم که بچه‌ای وجود دارد و قرار است طلاقی اتفاق بیفتد. تناقض و تقابل حقوق فرد و فرزندش در جریان طلاق برایم کورترین نقطه‌ای‌ست که ذهنم را درگیر و مو بر بدنم راست می‌کند.

شکی نیست که به فردی که آرامش و رهایی‌اش را در جدایی می‌بیند، نمی‌توانی و حق نداری بگویی به خاطر بچه بمان، به خاطر بچه راهت را عوض کن، به خاطر بچه بسوز و بساز. نمی‌توانی حقش را تضییع کنی، یکی یا هر دوشان، مهم نیست. جنسیت هم مهم نیست، میزان تقصیر هم مهم نیست، خودخواهی یا تظلم خواهی هم مهم نیست، مهم این است که شخص راه سعادتش را در جدایی می‌بیند و حقش را می‌خواهد. ولی بی‌اراده ترین و ضربه‌پذیرترین و بی‌تقصیرترین موجود در این وانفسا بچه است. نه می‌شود گفت با این بماند، نه می‌شود گفت با آن بماند و نه می‌شود گفت با هر دو بماند. نه می‌شود گفت اگر یکی را نداشته باشد اجحافی در حقش نشده است. در کل هر قدر هم که اولیا آرام و بی‌تنش جدا شوند، بازهم جدایی التهاب و تنشی وارد زندگی کودک می‌کند که حقش نیست. همه اینها هم سوای آن مشکلات و تنش‌های فرهنگی،اجتماعی‌ست که از پی طلاق می‌آیند و در کنترل والدین نیست. طلاق را از با چشمان کودک از هر وری نگاه می‌کنی، همه و همه پا گذاشتن روی حقوق اولیه‌اش است. کودکی که حق دارد در آرامش و در محیط خانواده با حضور هر دو والد رشد کند. کودکی که حق دارد به آنچه دارد خو بگیرد و احساس امنیت کند. کودکی که دلش برای یکی از آنها تنگ می‌شود و باید تا آخرهفته صبر کند. برنامه زندگی یکی با مهاجرت گره می‌خورد و بچه باید از دیگری، شاید خلاف میلش، ببرد و فراموشش کند. همه اینها موارد ممکنی‌ست که والدین حواسشان جمع است که تیرگی روابط آن دو به کودک صدمه نزند. دیگر بماند که دعوا سر حضانتش بالا می‌گیرد و بگیر و ببندها شروع می‌شود. این طفل معصوم گروکشی می‌شود که مهرت را بده بچه را بگیر. بچه‌ام را بده مهرت را سه برابر می‌دهم. یکی ازدواج مجدد می‌کند و دوباره دعواها بالا می‌گیرد که بچه ام در خانه ات توسری‌خور می‌شود پسم بده. بینوا بچه می‌شود توپ دسش ده، هی از این دست به آن دست.

استدلال خنده‌داری‌ست اگر بگوییم چون هر آن ممکن است چیزی بشود که دیگر نشود ادامه داد، پس اصلاً بچه‌ای نباشد. وقتی هم هست فقط تناقض است. هر چه بیشتر فکر می‌کنی بیشتر سردرد می‌گیری و بیشتر مغزت را می‌خارانی که آخر چه کنم که هیچ کس این وسط کباب نشود؟! بهترینش شاید نجات بچه از دست آن یکیِ معتاد، و بداخلاق و دست‌بزن‌دار و آسیب‌جدی‌تررسان باشد، که دست خودت و بچه‌ات را بگیری و از فلاکت آن زندگی نجات دهی و خوشحال هم باشی. ولی وقتی این نیست و دو طرف خوبند فقط باهم نمی سازند، وقتی دو طرف مهربانند فقط جنس مهربانی هم را دوست ندارند چطور می‌خواهی خودت را آرام کنی؟ و بازهم طوفان تناقض‌ها، نمی‌خواهم و نمی‌توانم به انواعش فکر کنم و الگوریتم بچینم، دلم برای بچه ریش است.

تا وقتى مرگ شما را از هم جدا کند

«ترس از طلاق»

سپیده‌دم

خاله‌م همسر فوق‌العاده بداخلاقى داشت، هروقت به دیدنش می‌رفتیم یا خسته و بى‌حوصله بود و یا سر و صورتش جاى کتک‌هاى همسرش رو نشون می‌داد. از درون خشمگین می‌شدم و با خودم مى‌گفتم حقشه، عوض اینکه جونش رو آزاد کنه به بهانه بچه‌هایى که چند سال بعد بزرگ می‌شن و پى زندگى خودشون میرن داره می‌سوزه و می‌سازه، و پیش خودم فکر مى‌کردم اگه بعدها ازدواج کنم و یک درصد با همسرم دچار مشکل بشم هیچوقت زندگى مشترک رو ادامه نمیدم و نه بچه‌اى و نه دلیل دیگه‌اى جلوم رو نمی‌گیره. البته وقتى مامان و بابا با هم بحث مى‌کردند به قدرى مى‌ترسیدم که حد نداشت و فکر مى‌کردم نکنه از هم جدا بشن؟! طلاق براى زندگى خودم و همسایه خوب بود اما براى پدر و مادرم نه!

سال‌ها بعد با پسرى ازدواج کردم که فرزند طلاق بود و پدر و مادرش با رسوایى بدى از هم جدا شده بودند، پدر براى همیشه رفته بود و همسر من تبدیل به آدم منزوى، ساکت و از درون غمگینى شده بود. اولین مشکل بعد از ازدواج ما زمانى به وجود آمد که صحبت از بچه داشتن شد و اون به شدت مخالفت کرد و گفت حداقل تا پنج شش سال نمى‌خوام راجع بهش حرفى بزنیم و از اون موقع روابط جنسیمون رو به شدت کنترل مى‌کرد و کافى بود چند روزى عادت ماهانه من عقب بیفته تا رنگ و روش رو ببازه و عصبى بشه. از بچه‌ها بیزار بود، روى خوش نشون نمی‌داد و ندیده مى‌گرفتشون. به خاطر اخلاقش ما با هیچکس رفت و آمد نداشتیم، با زن و شوهرهاى جوان بچه‌دار که اصلا. زندگى من توی یک تکرار مى‌چرخید و سکوتى که تمامى نداشت، تصمیم گرفتم براى فاصله گرفتن از این محیط درس بخونم و همسرم بدون هیچ مخالفتى رضایت داد و من بعد از چند ماه وارد دانشگاه شدم.

یکى از دروس، ترکیبى از جامعه‌شناسى و روان‌شناسى بود که بى‌ربط‌ترین درس به رشته دانشگاهیم می‌شد و من بدون رغبت سر کلاس حاضر مى‌شدم. اما از زمانى علاقه‌مند شدم که به بحثى رسیدیدم راجع به بچه‌هاى طلاق و تو گویى داشت دونه‌دونه رفتارها و اخلاقیات همسر من رو توضیح می‌داد در مقابل نبود پدر براى پسر. به این پى بردم که ضربه‌ى جدایى والدینش از هم و بى‌پدریه که چنین تاثیر عمیقى روش گذاشته.

بعد از به دنیا آمدن فرزندم، مشکلات حاشیه‌اى زندگى به روابط ما نفوذ پیدا کرد و هر روز بیشتر شد و من به جایى رسیدم که به فکر جدایى رسیدم، اما ترس و علاقه مانع شد. علاقه به فرزندم، عشقى که با هیچ چیزى قابل مقایسه نبود. قلبى که به خاطر اون مى‌تپید و طاقت لحظه‌اى جدایى ازش نداشت، نفس مى‌کشید که نفس بکشم. و ترس از آینده، بى‌پشتوانه مالى، بدون مدرک عالیه تحصیلى، بدون داشتن منبع درآمد، با ترس رویارویی با جامعه‌اى که حالا اونقدر تجربه داشتم که بدونم به زن بیوه و یا مطلقه به چه چشمى نگاه میشه. من ترسیدم و پا پس کشیدم، سوختن و ساختن و در کنار فرزند بودن رو انتخاب کردم و هر بار در مقابل مشکلات کوتاه آمدم.

چیزی که تو را نکشد، قوی‌ترت می‌کند

«ترس از طلاق»

سحرگاه

مثل سگ می‌ترسیدم. آینده مثل دیوی چهارسر روبرویم تنوره می‌کشید و من آنقدر از جنگ مدام با همسرم و از آزار و اذیت‌هایش خسته و بی‌نفس بودم که توان پنجه در انداختن با این دیو مهیب را نداشتم.

ترسم برای خودم نبود. نگران حضانت فرزندم بودم (آخ که همین الان هم این کلمه لعنتی چقدر برایم تهوع‌آور است) که با این قوانینی که انگار فقط برای توهین به مادر نوشته و اجرا می‌شود، تکلیفش چه خواهد شد. اگر فرزندی در کار نبود همان دو سه سال پیش چمدانم را بسته بودم و مرا به خیر و او را به سلامت. اما در تمام مدتی که ماندم و ترس از طلاق مانع تکان خوردنم شد، آینده فرزندم جلوی چشمم بود. ترس از طلاق برای من فقط ترس از دست دادن حضانت فرزندم بود.

اما یک روز بیدار شدم و دیدم این ترس تنها کاری که با من کرده، این است که مرا به آدمی منفعل تبدیل کرده که در خانه آن مرد فقط دارد روزها را می‌شمارد تا فرزندش به هجده سالگی برسد و آن موقع چمدانش را ببندد و بگوید مرا به خیر و تو را به سلامت. ولی کدام سلامت؟

داشتم در آن خانه تبدیل به مرده متحرکی می‌شدم که تنها کارش مادری کردن برای فرزندش است و دیگر هیچ. یقین داشتم که در مادری کردن تمام توانم را به میان گذاشته‌ام و یقین داشتم که خوب برای فرزندم مادری می‌کنم. اما آن روز با خودم فکر کردم که تا کی می‌خواهم همینطور ادامه بدهم. حس کردم این آتشی که در وجود من است و باعث می‌شود برای سر و کله زدن با فرزندم توش و توان داشته باشم دیگر آخرهای عمرش است.

به دو سه سال بعد نگاه کردم که کارم به خمودگی و افسردگی کشیده و از همه جا بریده‌ام، نه می‌توانم مادر خوبی برای فرزندم باشم و نه آدم سر پایی برای گذران مابقی عمر. و به بیست سال بعد نگاه کردم که تبدیل به زنی شده‌ام که مدام به فرزندش سرکوفت می‌زند که جوانیش را به پای او ریخته و به خاطر او تمام اخلاق‌های بد و بی‌اخلاقی‌های پدرش را تحمل کرده است.

نشستم با خودم فکر کردم که اگر الان خودم را از این وضعیت مسموم نجات بدهم، حداقل چند سالی را در آرامش زندگی خواهم کرد تا زمانی که فرزندم به هفت سالگی برسد و پدرش احتمالاً بخواهد حضانتش را از من بگیرد. دیدم در این چند سال می‌توانم مادر شاد و مؤثری برای فرزندم باشم. با خودم گفتم اصل تربیت فرزند تا هفت سالگی است و من می‌توانم تا هفت سالگی از لحاظ روانی آنقدر سیرابش کنم و چنان شخصیت محکمی برایش بسازم که بعد از آن اگر هم رفت و با پدرش زندگی کرد کمتر آسیب ببیند. دیدم در این حالت دیگر مجبور نیستم برای رسیدن فرزندم به سن هجده سالگی روزشماری کنم و می‌توانم هر روز از اینکه دارد جلوی چشمم می‌بالد لذت ببرم و این لذت را با خودش شریک شوم.

همه اینها را با خودم مرور کردم… و ترسم ریخت.

نمی‌خواهم بمیرم با که باید گفت؟

«خودکشی»

غروب

روزی روزگاری همسرم می‌گفت: تو هیچی، به درد هیچ کاری نمی‌خوری. بچه‌ها از وجود تو خجالت می‌کشند. اگر بمیری چند روزی گریه کرده و سپس آرام می‌شوند. حسن مرگ تو در این است که بچه‌ها پیش دوستان از داشتن مادری دست و پا چلفتی و احمق و ابله و خنگ و بی‌ریختی چون تو شرمنده نمی‌شوند. می‌گفتم: مرگ و زندگی آدمی دست خودش نیست. جانی را که خدا امانت داده است هر وقت خودش بخواهد می‌گیرد. جواب می‌داد: اشتباه می‌کنی. یک بسته قرص خواب‌آور قوی مشکل‌گشای توست. آرام به خواب ابدی می‌روی. باور کن خدا گناهی بر تو نمی‌نویسد. تو مایه بدبختی ما هستی.

با هر اشتباه من فریادزنان به مادرش می‌گفت: می‌بینی مادر چه گرفتاری شدم؟ نمی‌میرد از دستش راحت شویم. مادرش می‌گفت: می‌دانم پسرم ، این هم شانس تو بود. غصه نخور عزیز دل مادر.

هنگامی که می‌خواستیم دسته جمعی برای گردش یا خرید بیرون برویم، او آهسته به من می‌گفت: بهتر است تو همراه ما نیایی. دخترمان دوست ندارد همکلاسی‌هایش بفهمند که تو مادرش هستی. دلم می‌شکست. بعد از رفتن آنها آهسته می‌گریستم.

سرانجام تلقین‌ها و شستشوی مغزی او کار خودش را کرد و تعادل روحی‌ام را از دست دادم. به چندین داروخانه سر زدم و از هر کدام تعدادی قرص خریده و به خانه برگشتم. منتظر فرصتی بودم تا خود را راحت کنم. مدارس تعطیل و بچه‌ها خانه بودند. همگی نشسته و فیلم تماشا می‌کردند. به آشپزخانه رفتم. کیفم را باز کرده و قرص‌ها را روی میز ریختم تا بشمارم و نقشه بکشم. همه را نمی‌توانستم همزمان قورت بدهم، باید داخل لیوان با آب حل می‌کردم. در این عالم بودم که گرمی دست‌های ظریف دخترم را بر پیشانی‌ام حس کردم. با چشمان اشک‌آلود گفت: مامان کجا می‌روی؟ می‌خواهی ما را رها کنی؟  گفتم: تو از کجا می‌دانی؟ جواب داد: این همه قرص قوی یک‌ جا؟ معلوم است که می‌دانم. فکر می‌کنی ما هنوز بچه‌ایم و نمی‌دانیم در این خانه چه می‌گذرد؟

بغض گلویم را گرفت و به زحمت گفتم: آخر شما هم مرا نمی‌خواهید. به پدرتان می‌گویید که دلتان میخواهد من نباشم. گفت: او نمی‌خواهد تو همراه ما باشی چون کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اش است. تو چرا از خودمان نمی‌پرسی؟ تو مادر مایی، عشق مایی، مگر می‌شود بچه‌ای از مادرش خجالت بکشد؟ فکر می‌کنی نمی‌دانیم چقدر رنج می‌کشی؟ می‌دانیم که هیچ کسی انسان کامل نیست. همه اشتباه دارند. اگر نمی‌تواند تو را تحمل کند راهش آسان است. از او خواستیم که طلاقت دهد و زجرکشت نکند. اما او فکر می‌کند برده‌ای بی‌دردسرتر و کم‌خرج‌تر و سودآورتر از تو گیرش نمی‌آید. خودش هم همیشه می‌گوید که مادرتان صاف و ساده است و از من می‌ترسد. راستی از چه می‌ترسی؟ گفتم: از زندگی بدون شما فرزندانم. ترجیح می‌دهم خودکشی کنم و بدون شما نباشم. در آن دنیا می‌توانم شعله‌های سوزان جهنم را  تحمل کنم، در این دنیا بی‌شما بودن را نه. گفت: مادر صاف و ترسوی من، دیگر زمان زندگی بدون ما گذشته است. ما بزرگ شدیم و کسی نمی‌تواند به جای ما تصمیم بگیرد. ترسو بودن هزار بار بهتر از ستمگر بودن است.

دخترکم مرا به دستشویی برد تا دست و صورتم را بشویم. قرص‌ها را داخل دستشویی انداخت و سیفون را کشید. نگران بودم اگر قرص‌ها راه توالت را بگیرد و این که چه باید بکنم که دخترکم رژ لب صورتی رنگش را بر لبم مالید و با خنده گفت: حالا دیگر شبیه دخترخانم‌ها شده‌ای.

دخترکم به من  روحیه‌ای تازه داد. فکر خودکشی از سرم بیرون رفت و عقلم را به کار گرفتم.. زیبایی‌های زندگی را دیدم.

پرده آخر

«حدود آزادی کودکان»

از میان نامه‌های رسیده: شقایق

پرده اول: سین
هنوز که هنوزه اسم اردو پشتش رو می‌لرزونه، یاد تمام دوره دبستانش می‌افته که خون گریه می‌کرد تا مادرش بهش اجازه بده از طرف مدرسه بره پارک جمشیدیه یا حتی نمایشگاه دفاع مقدس! این که کجا می رفتن مهم نبود، چیزی که دلش می‌خواست خوش گذروندن با دوستاش بود. بدترین قسمت قضیه هم این بود که مادرش با بغض می گفت اگر تصادف کنین بمیری، من چه خاکی تو سرم بریزم!

بعد از یک هفته گریه و زاری، در اکثر موارد اگر اردو داخل شهر بود بلاخره اجازه رفتن رو می گرفت، خیلیم اولش خوشحال می‌شد، اما نمی‌دونست بعدش چی می‌شد که شب قبل از اردو همش کابوس می‌دید و فردا به محض این که سوار اتوبوس می‌شدند تپش قلب می‌گرفت.

الانم که یک بزرگسال موفق در شغلشه، یه عالمه ترس‌های عجیب و غریب داره. خودش هم خوب می‌دونه چه قدر این ترس‌ها احمقانه هستند. مثلا کافیه که دست یکی از عزیزاش درد بگیره تا شب قبل از خواب، ته آمار سرطان مغز استخوان و آرتریت روماتوئید رو درآورده باشه. از اون جایی که آدم با استعداد و باهوشیه نمی‌ذاره ترس‌هاش روی روابط بیرونی و بازده کاریش تاثیر محسوس بذاره، اما امان از شب‌ها قبل از خواب که فقط خودشه و هیولاها!

الانم دلش غنج می‌ره برای داشتن یه نوزاد، اما می ترسه. این بار فکر می‌کنه که این ترس برعکس بقیه ترساش منطقیه. می‌ترسه که نتونه جلو ترساش رو بگیره و اونا رو بریزه تو جون یه موجود بی‌گناه دیگه. می‌گه ترجیح می‌دم بمیرم تا یکی دیگه رو هم بندازم تو این کابوس بی پایان!

پرده دوم: میم
میم بچگیش رو تو سه تا خونه مختلف گذرونده، این جوری که روزهای زوج خونه مادربزرگ پدریش بوده، روزهای فرد خونه مادربزرگ مادریش، آخر هفته‌ها هم خونه خودشون. هر کدوم از این خونه‌ها قوانینی داشته که به نظر صاحب اون یکی خونه قوانین احمقانه‌ای می‌اومده. مثلا تو خونه مادربزرگ مادری کار بد و خطرناکی محسوب می‌شده که روی لبه مبلا راه بره یا با شمع روشن بازی کنه. اما به نظر مادربزرگ پدری این کارا خیلی هم خلاقانه بودن و تنها قانون مهم اون خونه خواب بعد از ظهر بوده که مادربزرگ همیشه می‌گفته برای سلامت بچه ضروریه. البته مادر و پدر خودش نه به خواب ظهر کاری داشتن نه به مبلا و شمعا، اما اصلا و ابدا نمی‌ذاشتن تلویزیون بیشتر از دو ساعت در روز روشن باشه. در حالی که تو خونه مادربزرگا تلویزیون فقط وقتی خاموش می‌شده که همه اعضای خونه خواب باشن.

از اون جایی که اعضای محترم این سه خونه روابط چندان خوبی با هم نداشتن، اوضاع پیچیده‌ترم شده بوده. چون هر کدوم سعی می‌کردن برای به دست آوردن دل میم هم آزادی بیشتری بهش بدن، هم این که جلو میم قوانین خونه دیگری رو تا می‌تونن مسخره کنن. کار به جایی می‌رسه که پدر میم از لج مادر زن نمازخونش به پسر دوازده ساله‌ش اجازه می‌ده یه گیلاس مشروب بخوره.

میم می‌گه از همون وقتی که خیلی کوچیک بودم، مطمئن بودم هرچی بخوام می‌تونم داشته باشم، فقط کافیه به یکیشون بگم که اگر اون یکی بود حتما این رو برام می‌خرید، تا ببینم که طرف دو برابر اون چیزی که می‌خواستم برام خرید کرده یا بهم پول داده.  میم از دوران دبیرستان با پولی که از مادربزرگا گرفته، انواع مختلف مواد را امتحان کرده.

این دفعه سومه که برای ترک بستری شده. خودش می‌گه اینجا که هست خوبه، یه برنامه مشخص برای زندگی داره. اما وقتی می‌ره بیرون، هر چه قدرم سعی می‌کنه نمی‌تونه همه چیز رو جمع و جور کنه و دوباره می‌افته تو سراشیبی. میم می‌گه کاش می‌شد همیشه همین جا بمونه.

پرده سوم: الف
نه سالشه. بچه آخر خانواده‌س و از خواهر بزرگترش شونزده سال کوچکتره. پدر و مادرش هر دو شاغلن با ساعت کاری زیاد، معمولا حدود ساعت هفت شب هر دو خونه هستن.

معمولا خانواده جوری برنامه‌ریزی می‌کنه که الف  تنها نباشه، اما گاها به خصوص تابستونا، پیش میاد که چند ساعتی تو خونه تنها بمونه. خیلی وقتا خودش غذای خودش رو گرم می‌کنه و وقتی هم که مادربزرگ پیرش خونه باشه، خیلی وقتا با پول تو جیبیش خرید می‌کنه و غذاهای ابداعی برای خودش و مادربزرگش درست می‌کنه.

اولین بچه‌ایه که تو ایران دیدم عاشق مدرسه‌شه. مدرسه‌ش به سبک خاص اداره می‌شه و بهشون اجازه می‌دن چیزهای مختلف رو تجربه کنن. کارهای مدرسه‌ش رو که بهم نشون می‌ده واقعا متعجب می‌شم. کارهاش سرشار از خلاقیته. بچه شاد و با حوصله‌ایه و خیلی خوب بلده احساساتش رو در درجه اول نشون بده و بعد راجع بهشون حرف بزنه و سعی کنه از بزرگترها برای حل مساله کمک بگیره.

قوانین و آزادی‌های خونه مشخصه، مثلا حتما همه اعضا خانواده با هم شام می‌خورن و درباره روزشون صحبت می کنن. ساعت ده شب بدون قابلیت چونه زدن ساعت خوابه. میزان پولی که برای تفریح داره معلومه و اگر مثلا برای خرید بازی کامپیوتری به پول بیشتری احتیاج داشته باشه باید اون پول رو به دست بیاره. مثلا به گلدون‌ها به صورت مرتب آب بده، یا به مادربزرگش یادآوری کنه که سر ساعت قرصهاش رو بخوره و بابت این کارها از خانواده حقوق بگیره. یک بارم با هماهنگی مدرسه یک سری فرفره درست کرد و هر کدوم رو به قیمت پونصد تومان به بچه‌های مدرسه فروخت.

در انتخاب لباسایی که برای مهمونی می‌پوشه، نوع تفریحی که می‌خواد داشته باشه، جوری که می‌خواد پول خودش رو خرج کنه و این که تابستونا می‌خواد کلاس بره یا نه، و این که چه کلاسایی می‌خواد بره، کاملا آزاده. طبیعتا اشتباهاتی هم می‌کنه که خب خانواده واسش وقت می‌ذارن و بهش فرصت می‌دن که برای اشتباهش در آغوش اون‌ها غصه‌هاشو بخوره تا بعد راجع به این که اگه چه کاری می‌کرد بهتر بود صحبت کنن.

پرده آخر:
اگر به کودک نوپای یکی دو ساله که تازه می‌تونه خوب راه بره نگاه کنیم می‌بینیم که وقتی مادر بچه رو می‌ذاره زمین، بچه معمولا خوشحال یه چند قدم می‌دوه ، بعد بر می‌گرده به مادرش نگاه می‌کنه که خوشحال و آرام اون جا ایستاده، بعد دوباره کمی دورتر می‌دوه و دوباره یه نگاه به مادر می‌کنه. حتی ممکنه بدو برگرده در آغوش مادر و باز انگار انرژی کافی برای اکتشاف رو پیدا می‌ کنه، می‌تونه حتی دورتر بره.

ما برای رشد به دو چیز احتیاج داریم: آزادی و امنیت تضمین‌کننده استفاده از اون آزادی.

برای بچه‌ها امنیت ناشی از چهارچوبه، چهارچوب و قوانین، درست همون بغل مادر هستند که می‌شه بشون اتکا کرد و ازشون انرژی گرفت. هر چه این چهارچوب محکم‌تر و با ثبات‌تر باشه، کودک انرژی بیشتری برای استفاده از آزادی‌هاش داره. نکته‌ای که باید به یاد داشته باشیم اینه که این چهارچوب باید با بچه بزرگ و بزرگ‌تر بشه. هر چه کودک بیشتر به سمت بزرگسالی می‌ره باید آزادی و به طبع مسئولیت بیشتری داشته باشه.

همه این‌هایی که تا این جا نوشتم کاملا درسته و یاد گرفتنشون هم خیلی سخت نیست. مشکل از اونجا شروع میشه که بچه بزرگ کردن مساله ریاضی حل کردن نیست.

بچه‌ها بیشتر از این که اون چیزی بشن که ما می‌خوایم، اون چیزی می‌شن که ما هستیم. حد و حدود آزادیی که بچه من در دنیا احساس می‌کنه بازتاب اون آزادیه که من برای خودم قایلم. میزان احساس امنیتش، کم و بیش همون میزانیه که من فکر می‌کنم دنیا امنه یا نا امن. پس شاید بهترین کار این باشه که قبل از فکر کردن به این که تا چه حد به بچه‌مون آزادی و امنیت می‌دیم، یه نگاه به خودمون بندازیم ببینیم که با خودمون و دنیا چند چندیم.

مگس‌کشی برای تمام فصول

«حدود آزادی کودکان»

مهمان هفته: کامیار علی‌پور

یکی از اولین دفعاتی که از مادرم کتک خوردم سر بی‌اجازه کرایه کردن فیلم سگا بود.

بچه‌های دهه شصتی خوب یادشونه اون موقع ها سگا و میکرو رو بورس بود، مایه‌ی خریدنش یه معدل خوب تو ثلث سوم بود. یادمه یه دونه بازیشو داشتم و با همه بچه‌هایی که تو محل سگا داشتن بازیم رو یکی یه بار عوض کرده بودم، ‌دیگه بازی کردنش حوصله سر بر شده بود. همون زمانا یه جاهایی هم بود به اسم کلوپ -نمی‌دونم چرا کلاب شده بود کلوپ- که بار فرهنگی آموزشی محل رو دوششون بود. فیلم ویدیو و نوار مجاز کرایه می‌دادن و یه چندتا تلوزیون پارس ۲۱ اینج قدیمی با چندتا سگا داشتن که بچه ها می‌تونستن ساعتی بشینن بازی کنن. بازی هم کرایه می‌دادن.

القصه یه روز که مادرم سر کار بود زنگ زدم بهش و اصرار که من برم فیلم سگا کرایه کنم، مادرم هم از اون ور می گفت نه، واستا خودم برگردم بعد. فکر نکنم حدس زدن بقیه‌اش سخت باشه، در قلکمو به زور باز کردم و ۸ تا دونه از اون ۲۵ تومنی دو رنگا که تازه اومده بود با شناسنامه‌م برداشتم رفتم کلوپ. فیلم رو گرفتم و برگشتم خونه دیدم مامانم اومده. با مگس‌کش پذیرایی مفصلی ازم کرد که چرا بی‌اجازه شناسنامه‌ام رو برداشتم بردم و بعدشم مجبورم کرد ببرم بازی رو پس بدم.

گذشت و گذشت تا من ۱۲-۱۳ سالم شد و قصد کردیم اولین بار کامپیوتر بخریم. پدرم مخالفت عجیبی با خریدن کامپیوتر داشت تا جایی که گفت اگه کامپیوتر بیاد تو این خونه از پنجره میندازمش تو حیاط. مادرم جلوی بابام واستاد و مخالفت کرد که کامپیوتر برای این خونه و کامیار لازمه. از بابا نه از مامان آره تا جایی که بابام یه نامه نوشت برام به عنوان شرایط ورود کامپیوتر به خونه و ازم خواست امضاش کنم. فرداش کامپیوتر اومد خونه ما.

همیشه وقتی با مادرم شوخی می‌کنم می‌گم یادته با مگس‌کش زدیم، می‌گه نه،‌ این خاطرات بد رو از ذهنت پاک کن. می‌گه حاطره خوبا رو نگه دار، خاطره کامپیوتر و …

الان که به زندگیم نگاه می‌کنم با خودم می‌گم اگه یه روز بچه‌دار شدم تا حدی بهش آزادی می‌دم که این کار باعث ایجاد توقعات بی‌جا و حارج از توان خودم نشه که به قولی بچه سوار کولم بشه. سعی می‌کنم راهنماییش کنم، سعی می‌کنم دوستش داشته باشم و بهش احترام بذارم. سعی می‌کنم درکش کنم و اجازه بدم حرفش رو بزنه و نظرش رو بیان کنه.
سعی می‌کنم مادرم باشم.

وقتشه ذره­‌بین دست بگیریم و …

 

«حدود آزادی کودکان»

بامداد

فکر می‌کنم رابطه مستقیمی بین آزادی دادن به کودکان و رفتار معقول و متناسب اونها وجود داشته باشه. این رو از اونجا می‌گم که هر چی بچه بهانه‌گیر و حرف‌گوش‌نکن و لجباز تا حالا دیدم، نقطه مقابلش اغلب یک پدر و مادر محدودکننده و دایماً بکن نکن دیدم. خیلی از پدر و مادرا دقیقا نمی‌دونن چرا دایما دامنه حرکت و فعالیت بچه‌هاشونو اینقدر محدود می‌کنن. یعنی مشخصا وقتی ازشون می‌پرسم خب مثلا چه اشکالی داره تو خیابان بچه از روی لبه پیاده‌رو راه بره یا مثلا دستش رو به در و دیوار و درخت و … بکشه یا مثلا اگه دلش خواست فلان لباس رنگ و رفته‌ای رو که خیلی دوستش داره بپوشه (و ما هیچ وقت نمی‌فهمیم چرا بین اون همه لباس شیک و گرونقیمتی که براش می‌خریم بند می‌کنه به این لباس ساده رنگ و رو رفته)، اغلب والدین جواب درستی ندارن یا اگر دارن همش جواباییه که تو هیچ کدوم نمیشه منفعتی برای بچه تصور کرد. برای من خیلی جالبه که همیشه وقتی حد و مرز زیادی برای بچه گذاشته میشه میل به عبور از مرزها و خط قرمزها هم به شدت زیاد میشه و هر قدر اولی شدیدتر باشه، میل دوم هم شدیدتر میشه. این دقیقا اتفاقیه که میشه تو رفتار حکومت نسبت به مردم هم شاهدش بود. یعنی وقتی حکومت آزادی‌های مردم رو خیلی محدود می‌کنه میل به عبور از خط‌قرمزها هم زیاد میشه و مردم هم به انواع هنجارشکنی و لجبازی برای نشون دادن اعتراضشون متوسل می‌شن. این رو گفتم شاید مثال ملموس‌تری باشه برای اینکه چطور اعمال محدودیت زیاد دقیقا باعث میشه آدما سعی کنن با تمام توان محدودیت و مرزها رو بشکنن.

همیشه که بحث به اینجا می‌رسه همه میگن یعنی چی؟ یعنی هیچ مرزی نباید گذاشت؟ هیچ قانون و محدودیتی نباید اعمال کرد؟ جواب منم اینه که خب هیچ پدر و مادر یا مثلا متخصص تربیت کودکی هم نگفته نباید هیچ حد و مرزی گذاشت چون آب تو دل بچه تکون می‌خوره و… وقتی پای سلامت و امنیت جسمی و روانی بچه به میون بیاد باید محدودیت رو تعریف کرد. یعنی فقط وقتی حق داریم آزادی یه بچه رو محدود کنیم که اگر نکنیم آسیب کوتاه‌مدت یا بلند مدتی بچه رو و یا دیگران رو تهدید کنه. با این ملاک شاید بهتر باشه یه ذره‌بین برداریم و ببینیم چقدر از بکن نکن‌ها و محدودیتهایی که می­ذاریم سلیقه‌ایه؛ خودکاره و خودمون هم دلیلش رو نمی‌دونیم و فقط عادت کردیم تکرارشون کنیم؛ چقدرش به خاطر راحتی خودمونه؛ چقدرش به خاطر حفظ ظاهر جلوی دیگرانه و اینکه بقیه فکر کنن پدر یا مادر بی‌خیالی نیستیم و …  مهمه که هر قانون یا محدودیتی که می‌ذاریم نفع بچه رو در نظر بگیریم. من خیلی وقتا دیدم پدر و مادرا (و اتفاقا اغلب همونایی که خیلی هم محدودکننده هستند) دقیقا جاهایی که باید صریح برای بچه مرز بذارن و تکلیف بچه رو با یه چیز روشن کنن خیلی ضعیف عمل می‌کنن. یعنی باز نفع بچه این وسطه گمه. بچه‌ای که تو دنیایی زندگی می‌کنه که حد و مرزش درست و شفاف براش ترسیم نشده، مثل آدمی می‌مونه که بندازش تو یه اتاق که ابعاد و مختصات زمانی و مکانیش کاملا نامعلومه و پر از گوشه و کنار و وسایل و چیزهای بعضاَ عجیب و غریب و ناآشناست. بودن توی یه همچین اتاقی که تو نمی‌تونی بفهمی دقیقا چی به چیه، کجاش امنه و کجاش خطرناک، می‌تونه تجربه خیلی ترسناک، آزاردهنده و توهم‌زایی باشه. در نهایت میخوام بگم همونقدر که محدود کردن بی‌دلیل آزادیهای یه بچه می‌تونه از مصادیق کودک‌آزاری باشه، رها کردن کودک تو این دنیای شلوغ پلوغ بدون مشخص کردن جایگاهش و وضع قوانینی که امنیت جسمی و روانیش رو تضمین می‌کنه یکی دیگه از مصادیق بارز کودک‌آزاری یا بی‌توجهی به کودک و نادیده‌گرفتنشه.

آدم‌های متاسفانه واقعی

«حدود آزادی کودکان»

شبانگاه

بعد از اینکه شهین خاله تمام سعی خودش رو کرد که پسرش نه هیچ وقت بدون مراقبت از خیابون رد بشه و نه هیچ وقت وقت گرانبهاش در صف نونوایی هدر بره و حتی خرید مایحتاج خونه رو به عهده گرفت تا نکنه دستای ظریفش خسته شه، تک پسرش که شاه نداشت و در خوشگلی تا نداشت، موفق شد در کنکور آزاد انتخاب هفتمش رو قبول شه و فرش قرمز ورود شازده پسر به دانشگاه رو از دم در خونه‌شون پهن کردن تا رسید به … بندرعباس! پسر شهین خاله خیلی زود معتاد شد. قبل از شروع این داستان هر وقت پسرخاله تصادف می کرد، شوهر شهین خاله بهش می گفت ماشین رو همونجا بذار و میومد می‌بردش تعمیرگاه و درستش می‌کرد و برش می‌گردوند و بهش می‌گفت «پسرم، عه!» بعد از اعتیاد هم شوهر شهین خاله بهش گفت همونجا بمون و اومد بردش مرکز ترک اعتیاد بستریش کرد و درستش کرد و برش گردوند. اما پسر شهین خاله دوباره معتاد شد! مشکل پسر خاله شهین خیلی کوچیک بود: بلد نبود در برابر پیشنهاد مصرف مواد مخدر چطور بگه نه و اصلا نمی‌دونست مواد مخدر چه اثرات سویی می‌تونه روی سلامتی و زندگیش داشته باشه.

دایی قاسم از سرنوشت اعضای خانواده‌ی خاله شهین عبرت گرفت و بچه‌هاش رو به شیوه ی کولی‌های مجاری بزرگ کرد. بعد از هفت سال که برگشت ایران، بچه پنج ساله‌اش رو که یک کلمه فارسی حرف نمی‌زد، فرستاد خونه‌ی برادرش، و یک ماه و نیم بعد اومد سراغش و از ایران رفتن و این شد برنامه‌ی ثابت هر سال. یک ماه از این مدت دایی قاسم و زنش به دور از حضور یک دختربچه‌ی کوچک برای خودشون ایران‌گردی کردن و بعد برای همه توضیح دادن که این شیوه‌ی درست تربیت بچه است و بچه مستقل میشه. از دخترک بعدها به نام ورپریده، وروجک و دم‌بریده‌ی زبون‌دراز اسم برده شد. چون مجبور شده بود به تنهایی از خودش و شخصیتش و عادت‌هاش در برابر آدم‌هایی به کلی غریبه، دفاع کنه.

یه نظریه‌ی مزخرف در زمینه‌ی پرورش کودکان میگه برای جلوگیری از رفتار نامطلوب کودک، باید فاکتور نامطلوب رو از زندگیش حذف کرد. به زبان خودمونی، بچه‌ات رو انقدر خوب کنترل کن که نتونه در برابر هیچ اتفاق بدی قرار بگیره و معنای بدی رو درک نکنه و بد نشه. این همون دلیلی بود که شهین خاله در یک فرایند طولانی از پسرش یک موجود ناتوان ساخت. دخترِ دایی قاسم هم تهاجمی و خشن به حساب میاد چون طفلک شبیه پیج امین‌الدوله بزرگ شده. تمام کودکیش مجبور شده بین خودش و جهان بیرون مرز بذاره و وقتی بقیه دخترکان در حال دلبری و نمک ریختن و شعر خوندن بودن، اون داشت توسط بزرگترها به تناوب «ادب» می‌شد و همین تبدیلش کرد به کسی که خیلی تیزتر و برنده‌تر و جهنده‌تر از مابقی هم سن و سال‌هاش بود.

می‌دونین، فقط گلدون نیست که به تناوب فصل باید میزان آب دادن بهش فرق کنه. بچه هم رشد می‌کنه و باید هر بار با شخصیتش و با نیازش مرزهای اطرافش رو بزرگ کرد یا پشتش وایستاد. جهان، برای اینکه یه موجود به کوچکی و آسیب‌پذیری کودک باهاش روبرو بشه، زیادی بزرگ و وحشیه. این هنر پدر و مادر بودنه که بدونن باید ذره به ذره این بند بین خودشون و فرزندشون رو شل کنن تا بچه به وقتش، بتونه پرواز کنه و به وقتش بتونه تکیه کنه و خیالش جمع باشه توی خونه‌اش، با غریبه‌ها زندگی نمی‌کنه. این فقط آزادی‌های رفت و آمدی و برخورد با غریبه‌ها و غیره رو در برنمی‌گیره. حتی اینکه بچه چطور باید «تصمیم» بگیره و چه فرایندی رو در فکر کردن باید طی کنه، چیزیه که باید در ابتدای کودکی بهش یاد بدیم وگرنه در نوجوانی و جوانی کاملا ناتوان میشه. نمیشه فقط به کودک گفت باید به چه نقطه‌ای برسه و توقع داشته باشیم با آزادی کامل خودش مسیر رو طراحی کنه. در واقع می شه زمان کودکی رو بر اساس سن تعیین نکرد. کودک کسی به حساب بیاد که توان زندگی ِ بدون کمک در دنیای بیرون رو نداره و در برابر، بزرگسال کسیه که اونقدر وقت داشته و آزمون و خطا کرده تا یاد گرفته چطور درس‌هایی که آموخته رو توی زندگیش پیاده کنه.

خب، اجازه بدین یه چیز دیگه هم به این متن اضافه کنم. نخواستم بنویسم پسر شهین خاله یا دختر دایی قاسم که جریان رو جنسیت‌زده‌اش کنم و نشون بدم وای چه دختر مستقلی و چه پسر وابسته و بی‌دست و پایی. شهین خاله یه دختر هم داره. خیلی زیبا و خیلی موفق و بسیار وابسته‌تر از پسرش و عاجزتر از اون در حفظ مرزهای شخصیش در خارج از خونه‌ی پدر و مادرش. این دختر قشنگ در سن چهل وچند سالگی هنوز داره با پدر و مادرش زندگی می‌کنه و آخرین تصویری که از شهین خاله دیدم، وقتی بود که داشت براش تیغ‌های ماهیش رو جدا می کرد چون دخترش سختش بود. دایی قاسم هم یک پسر داره که از وروجکش بزرگ‌تره و پسرک بعد از دوازده سال مستقل بزرگ شدن و بی‌اندازه جنگیدن در جهان، پلک چشمش به طور واضحی می‌پره و تیک عصبی داره.

پرنده آزادی

«حدود آزادی کودکان»

شامگاه

فرزندم فقط دو هفته‌ش بود که بابا پیشنهاد داد براى چک‌آپ ببریمش پیش پزشک کودکانى که توى بچگى دکتر من هم بوده. یه مرد مسن و مهربان که اولین حرفش به من این بود: «بهترین میراث تو به فرزندت استقلال و آزادیشه. مهم نیست چقدر براش مال و منال به جا بگذارى، وقتى مستقل بار نیومده باشه و طى سال‌ها‌ى عمرش طعم آزادى به اندازه رو نچشیده باشه.» و بعد اضافه کرد: «حرفى که هربار موقع آوردن تو به اینجا، به پدر و مادرت هم مى‌گفتم.» تا وقت برگشت به خونه توى فکر بودم که من چطورى مى‌تونم این رو به فرزندم آموزش بدم وقتى خودم تجربه‌اى ندارم؟ حد آزاد گذاشتن بچه تا کجاست؟ آیا بهتر نیست من هم مثل پدرم از یک گوش این نصیحت رو بشنوم و از گوش دیگه در کنم؟!

در کودکى هیچ نوع آزادى نداشتم و در همه چىز نظر بابا اولویت داشت. این که با چه کسى بگردم، کجا برم، چى بپوشم، چه نوع رفتارى داشته باشم و حتا در چه رشته‌اى تحصیل کنم! قطعا بهتر بود اجازه بدن تجربه کنم، زمین بخورم و درد بکشم اما یاد بگیرم از نو بلند بشم. آنها هم دورادور مراقبم باشن. اما من چى یاد گرفتم از این محدود بودن؟ دروغ گفتن و دنبال راههاى مختلف دور زدن. بنابراین هر بار که زخمى شدم ترسیدم و حرف نزدم و چیزی نیاموختم، هر بار از هول هلیم توى دیگ افتادم اما یاد نگرفتم اعتماد به نفس داشته باشم، مستقل بار نیومدم و در درونم پى تایید پدر گشتم.

ازدواج که کردم، طعم آزاد بودن رو براى اولین بار چشیدم ولی نتونستم ازش درست استفاده کنم و از هیجان این رهایى دور خودم چرخیدم. پرنده اى بودم که بعد از بیست سال رها شده بود اما چون پرواز رو نیاموخته بودم هربار زخمى‌تر شدم تا آخر سر، به سکون رسیدم و سردرگم در خودم فرو رفتم.

به فرزندم نگاه مى‌کنم، پرخاشگر، بى‌مسئولیت و لجباز بار آمده و من در درونم هنوز رفتار پدرم رو با خودم حمل مى‌کنم. حالا بعد از گذشت این همه سال، تازه دارم سعى مى‌کنم به معناى آزادى پى ببرم تا شاید بتونم در اون محدوده فرزندم رو رها کنم.

دخترکم

«حدود آزادی کودکان»

عصر

دخترکم که بچه بود هر چه می‌خواست برایش تهیه می‌کردم. دلم می‌خواست به او آزادی مطلق بدهم تا آنچه را که دلش می‌خواهد انجام دهد. در خانه به برادرهایش زور بگوید تا در آینده زیر پای این و آن له نشود. به برادرهایش که به ترتیب شش و چهارسال از او بزرگتر بودند، یاد داده بودم که رعایت خواهرشان را بکنند و هنگام بازی بگذارند اول او اسباب‌بازی را انتخاب کند و الی آخر. این روش من مورد پسند مادربزرگم نبود و به من تذکر داده بود که روزی چوب این آزادپروری را خواهم خورد.

روزی از روزها همسر به ماموریت رفت و مادربزرگ پیش ما آمد تا شب تنها نمانیم. عصر برای صرف چای به خانه‌ی دخترعمو رفتیم. دخترعمو هم دخترکی به نام نازی که تقریبا هم سن و سال دخترکم بود داشت. نازی با مهربانی و گشاده‌دستی یکی از عروسک‌هایش را به دخترکم داد و با هم شروع به بازی کردند. رفتار و حرکات هر دو را زیر نظر گرفتم. نازی مهربان‌تر از دخترکم به نظر می‌رسید و در مقابل دخترکم کوتاه می‌آمد.

هنگام بازگشت دخترکم عروسک نازی را برداشت و خیال پس دادن نداشت. از نازی گریه بود و از دخترکم پرخاش. مادربزرگم را می‌گویی، با چشمانی گرد و چهره‌ای سرخ از خجالت ناظر این صحنه بود. سرانجام توجهی به گریه دخترکم نکرده و عروسک را از دستش گرفته و راهی خانه شدیم. بین راه خواستم به دکان اسباب‌بازی‌فروشی بروم و عین عروسک نازی را برای دخترکم بخرم که مادربزرگ جلویم را گرفت و به خانه برگشتیم. بالاخره دخترک آرام شد و خوابید. بهتر بگویم که گریه خسته‌اش کرد و چشم بر هم گذاشت و به خواب رفت. پسرهایم که  تماشاگر گریه دخترکم بودند، گوئی دلشان خنک شده بود.

آن شب تا صبح نتوانستم راحت بخوابم. در خواب صدای گریه نازی و دخترکم، خشم مادربزرگ، و از همه دردناک‌تر قیافه پسرهایم را می‌دیدم. صبح روز بعد که مادربزرگ حال پریشانم را دید، تسلی‌ام داد و در مورد آزادی و آموختن آزادی برای بچه‌ها روش تربیت صحیح را به من آموخت و گفت: «آزادی یعنی آن گونه که دوست داریم زندگی کنیم و کسی مانع حرکات و رفتارو کارهای ما نباشد. این آزادی تا زمانی معتبر است که مزاحم آزادی دیگران نباشیم. ما با رعایت این اصل بچه‌هایمان را از بدو تولد تا هفت سالگی نزد خود نگه داشته و به سلیقه خود تربیت می‌کنیم. بخشیدن آزادی به یکی از فرزندان به قیمت پایمال کردن حق دیگر فرزندان ستم است. هرگز نباید گفت  بزرگ که شد، خودش متوجه نیک و بد می‌شود. مغز کودک همچون ضبط‌صوت پاک و خالی است. هر کاری بکنی یا هر حرفی بزنی، ضبط کرده و باز پس می‌دهد. هر کدام از ما بعنوان والدین بچه، کودکمان را از همه بچه‌ها زیباتر و باهوش‌ترمی‌بینیم. قارقایا دئدیلر گئت آختار ان گؤزل اوشاغی تاپ گتیر، قارقا اؤز اوشاغین گتیردی (به کلاغ گفتند برو زیباترین بچه را بیار، رفت و بچه خودش را آورد). اما فراموش نکن که دو بچه دیگرت هم مثل دخترک حق دارند از همان آزادی که به دخترت دادی برخوردار باشند.»