برچسب: امید

خدایا عمرم عطا کن، صبرم عطا کن*

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

بامداد

بچه دومم به دنیا آمده و در بستر زایمان بودم. آن روز ، روزی از روزهای ناخوش خدا بود. ناراحت و سرخورده و خشمگین بودم. شام و صبحانه از گلویم پایین نرفته بود. مادرم قورمه سبزی خوشمزه‌ای پخته و برایم آورده بود. وقتی از حال و احوالم با خبر شد گفت: «دخترم تو را خوب می‌شناسم. می‌دانم که وقتی ناراحت می‌شوی لب به غذا نمی‌زنی. بدان که اشتباه می‌کنی. تو زائو هستی و بدنت ضعیف شده و برای از پای درآمدنت بهانه‌ای می‌طلبد. نخوردن تو موجب بیماری و ضعف و مرگت می‌شود و چهلمت نگذشته، مادرشوهرت بشکن‌زنان عروس می‌آورد و جای خالی‌ات را پر می‌کند. آن وقت هیچ فکرش را کرده‌ای که چه بر سر من و پدرت و از همه مهم‌تر بچه‌هایت می‌آید؟ بگذار بگویم، شوهرت زنی جوان می‌گیرد و جگر من و پدرت را می‌سوزاند. بچه‌هایت بدبخت می‌شوند. خدا می‌داند چه بلایی سرشان بیاید. اگر زنده بمانی و بیمار و ناقص شوی چه؟ مردی که برای دق‌مرگ کردنت جگر‌گوشه‌ی خودش را بدون این که خلافی انجام دهد جلوی چشمانت به سختی کتک می‌زند، به تو رحم خواهد کرد؟ به خودت بیا و از خدا قدرت تحمل و سلامتی طلب کن تا هم بچه‌هایت را بزرگ کنی و هم من و پدرت را خوشحال. بدان که خدا بزرگ است. دری را ببندد دری دیگر می‌گشاید.»

سخنان مادرم مرا به شدت ترساند. یک لحظه به خود آمدم . این زن بیچاره حق دارد. با وحشت نگاهی به بشقاب قورمه‌سبزی انداختم و شروع به خوردن کردم. یک لیوان چای داغ تازه‌دم هم عجب مزه‌ای داد. کودک کتک‌خورده و گوشه‌ای کز کرده‌ام را بغل کرده و کنارم خواباندم. قطرات اشک از گوشه چشمانم بر گونه‌ام سرازیر شد. مادرم فوری اعتراض کرد که زن زائو اجازه گریستن ندارد. راستی چرا باید زائو بگرید؟ مادر شده است. خدا لذت مادر شدن را به او بخشیده است .جای بسی شکر دارد.

از آن پس مواظب خود و بچه‌ها بودم. هر چند که فحش او «جان‌سختی، نمی‌میری که راحت شوم.» آزارم می‌داد. اما هر شب هنگام اذان مغرب رو به قبله می‌ایستادم و دعا می‌کردم «خدایا تا بزرگ شدن بچه‌هایم عمرم عطا کن، صبرم عطا کن.» و خدا هر دو را به من بخشید. بچه‌هایم بزرگ شده و سر و سامان گرفته‌اند. حالا هر وقت که می‌گویم: «آرزو ائیله دیغیم شئی لره اولدوم نائل – ایندی راحت وئریرم جانی گل آل عزرائیل / به آرزوهایی که داشتم رسیدم – حالا راحت جان می‌دهم. بیا و بگیر عزرائیل» بچه‌هایم اعتراض می‌کنند که گناه بچه‌هایمان چیست که بدون مادربزرگ زندگی کنند و از لذت آغوش و محبت مادربزرگ محروم بمانند؟

*بیت از معجز شبستری

تلنگر

«خودکشی»

از میان نامه‌های رسیده: هانا

تک تک موضوعات وبلاگ برای من همراه با تجربه دردناکی بودن و هستن.

یک: هفت هشت سالم بود، بهمون تلفن کردن و گفتن زن‌دایی خودکشی کرده، کمتر از یک سال از ازدواجشون می‌گذشت، زن_ تنها که یک ماه بود بچه‌دار شده بود، بچه رو خوابونده بود و سر فرصت یه طناب از سقف آویزون کرده بود و تمام، وقتی بهش رسیده بودن که دیگه نفس نمی‌کشید… هنوز تصویر اون اتاق بزرگ و خالی جلوی چشمای منه که تو عالم بچگی طناب دار رو تصور می‌کردم و اشک می‌ریختم.

دو: دخترک هفده ساله بود، با نامادری‌اش همیشه درگیر بود و دعوا داشت، به من نزدیک بود خیلی، قرار بود برای تولد سیزده سالگی ام با هم جشن بگیریم. پدر دختر بهش قول داده بود که اگه اون سال خرداد ماه تو امتحانات دبیرستان قبول بشه هرجا بخواد تابستون می‌تونه بره، قرار شد با یکی از اقوام مشترک و نزدیک به هر دومون یه سفر یک روزه بریم. خوشحال بودم، اصرار کردم که بیاد، گفتن باید از نامادری‌اش اجازه بگیریم، با ذوق و شادی رفتیم دنبالش، پدر و نامدری اومدن جلو در، به پدرش گفت تو بهم قول دادی، پدر گفت برو، نامادری پرید و با چند تا فحش کشیدش تو و نذاشت بیاد. دخترک خورد شد. ما رفتیم، دخترک آروم خزیده بود تو پارکینگ و برای اینکه بقیه رو بترسونه یه کم بنزین ریخته بود رو موهای بلندش و کبریت کشیده بود. دو هفته با سوختگی بیست درصد بستری شد و بعد تمام. از غصه زشت شدن صورتش رفت، از غصه تمام لبخندهای نداشته و تمام تهمت‌های ناروای نامادری. و در آخر براش خوندیم: خنده‌های بچه‌گونه به دلم شد آرزو…

آدما گاهی اونقدر پر میشن که با یه تلنگر تموم میشن .. کاش تا اونجا که میشه نذاریم آدما به نقطه تموم شدن برسن…

زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟*

«خودکشی»

مهمان هفته: مهرداد بزرگ

«دختری یازده ساله، در مقابل آینه خود را به دار می‌کشد. پسری چهارده ساله به علت مردود شدن در امتحانات پایان سال، خود را با سیم برق از تراس حلق‌آویز می‌کند. دختری سیزده ساله خود را از روی پل عابر پیاده به پایین می‌اندازد و در برخورد با اتوبوس جان می‌دهد، او به دوستش گفته‌است از زندگی خسته شده‌است. پسری چهارده ساله به علت نمره پایین در درس ریاضی با شلیک گلوله به زندگی خود پایان می‌دهد. دختری هیجده ساله به علت قبول نشدن در کنکور، خود را از طبقه سوم پرت می‌کند و جان می‌دهد. مهرشاد چهارده ساله، خود را از پنکه سقفی خانه حلق‌آویز می‌کند و جان می‌دهد. او در نامه‌ای از بازماندگانش می‌خواهد که فردای ماجرا به مراسم تشییع جنازه‌اش بیایند. دانش‌آموزی پانزده ساله به علت احضار والدینش به مدرسه خود را در آغل گوسفندان حلق‌آویز می‌کند. دانش‌آموز دیگری در شانزده سالگی، پس از سرزنش پدرش خود را از نرده‌های خوابگاه حلق‌آویز می‌کند و دیگری به علت افت تحصیلی از میله بارفیکس خود را حلق‌آویز می‌کند. دو دانش‌آموز در توالت مدرسه خود را حلق‌آویز می‌کنند و دختری دیگر خود را از طبقه بالای ساختمان محل سکونت‌شان به پایین می‌اندازد. دانش‌آموزی به خاطر آوردن موبایل به مدرسه اخراج دائم می‌شود، او اصرار می‌کند به مدرسه برود و اما او را نمی‌پذیرند و او خود را می‌کشد. دانش‌آموز دیگری یک هفته از مدرسه اخراج می‌شود و از ترس تنبیه پدرش خود را می‌کشد. این ماجراها اما ادامه دارد و به این ختم نمی‌شود…»

این‌ها نمونه‌هایی از وقایع تکان‌دهنده‌ای است که در حدود یک سال گذشته در مدارس کشور رخ داده‌است و باید فهم شود. اخبار منتشرشده، حداقل پانزده مورد خودکشی دانش‌آموزان را در یک سال گذشته گزارش کرده‌اند و گزارشی از سیزده مورد اقدام به خودکشی تنها در دبیرستان پرند حکایت دارد.

 واکنش مسئولان آموزش‌وپرورش اما حداقل در حدی نیست که انتظار می‌رود. آن‌ها در جایی از کم شدن میزان خودکشی می‌گویند که لبخند تلخی به لبان آدمی می‌آورد. در جایی به صرف نتایج درخشان تحصیلی دانش‌آموزی، ارتباط خودکشی او در توالت مدرسه را با آموزش‌وپرورش انکار می‌کنند و گاه حتی واقعیت‌های مرتبط با ماجرا را دروغ می‌خوانند و یا اصل ماجرای خودکشی را با وجود شواهد واضح رد می‌کنند و آن را به مسئله‌ای جنایی تبدیل می‌کنند.

هر چه هست، آن‌ها نمی‌خواهند بپذیرند و یا می‌خواهند با جواب‌های سرد از کنار آن بگذرند. هر چه در فضای اینترنت جست‌وجو کنید، کم‌تر گزارش یا جوابی از سوی آن‌ها می‌یابید که قانع‌تان کند، آن‌ها به این مسئله می‌پردازند و از کنارش نگذشته‌اند. آن‌ها قول بررسی می‌دهند و اما در سکوت خبری احتمالاً همه پرونده‌ها مختومه می‌شوند که خانواده‌ها هم تمایلی به رسانه‌ای شدن ندارند و این البته حق آن‌هاست. اما مسئله این است که واقعیت ماجرا تغییری نمی‌کند. هنوز هم در سر بسیاری از دانش‌آموزان می‌چرخد که چگونه از شر زندگی‌ خلاص شوند. زمانه عوض شده‌است. همین که خودکشی دیگر مسئله بزرگسالان نیست، هشداری جدی است از این که جایی از کارمان می‌لنگد و همیشه هم نمی‌توان حاشا کرد و خود را کنار کشید. واقعیت این است که اخلاقیات سنتی در جامعه فرو ریخته‌است و دیگر نمی‌توان صرفاً با مذمت خودکشی و گناه کبیره خواندن آن، دیگران را از آن برحذر داشت.

اکنون اگر بپرسند آیا خودکشی مذموم است؟ آیا گناه کبیره است و آیا کسی که خودش را می‌کشد بی‌مسئولیت است؟ سخت می‌شود جوابی سرراست و دقیق داد. چه آن که بر خلاف آن چه پنداشته می‌شود، خودکشی نه حاصل عللی معلوم است و نه می‌توان آن را با عینک اخلاقیات سنتی و بد و خوب مطلق سنجید. خودکشی چنان که کامو می‌گوید حاصل هم‌آیندی سلسله‌ای از اتفاقات است و حتی در لحظه آخر می‌تواند نظر فرد به تلنگری عوض شود- چیزی از جنس اتفاقی که در طعم گیلاس کیارستمی می‌افتد. اما با این حال، نمی‌توان تنها به این اتفاق‌ها چشم داشت. باید حداقل تا جایی که می‌توان کاری کرد که این احتمال کم شود.

در حالت کلی هم که نگاه کنیم، خودکشی موضوع تازه‌ای نیست و کمتر کسی هست که ولو در حد سوژه به آن فکر نکرده‌باشد و اما کمتر کسی هم هست که بتواند ادعا کند خودکشی برایش مسئله‌ای حل‌شده است. حتی کسانی که برای هر چیزی راه حلی دم دستی دارند و دنیای اخلاقیات‌شان به بدها و خوب‌ها تقسیم می‌شود، به خودکشی که می‌رسند، واکنشی هیستریک نشان می‌دهند و این همه از ماهیت آن است.

 خودکشی دیگر ردکردنی نیست. واقعیت دارد و پررنگ هم هست و هر چه بشر بیشتر خود را در جهت سعادت می‌بیند و فریاد سعادت‌طلبی سر می‌دهد، بیشتر خود را عرضه می‌کند. چه آن که خودکشی فارغ از همه علل ریز و درشتی که از تحقیقات آماری در موردش بیرون می‌کشند، فقط یک حقیقت پررنگ در خود دارد که تا حتی یک مورد آن وجود دارد، می‌تواند هر انسان مثبت‌اندیشی را که دنیا را جایی خوب برای زیستن می‌داند، به اندیشه وادارد. خودکشی رد زندگی است و همین است که آن را بزرگ و چالش‌برانگیز می‌کند. با هر عینکی از اخلاقیات هم بخواهیم به نفع زندگی استدلال کنیم، نمی‌توانیم شخصی را که خودکشی کرده‌است، به چالش بکشیم. چه آن که نهایتاً اوست که انتخاب می‌کند و تنها فعل اوست که واقعیت دارد و پشت این واقعیت رد زندگی است. رد زیستن است و نمی‌توان بر پایه استدلال «زیستن به نفس زیستن» در برابر آن ایستاد. چیزی که هست آن که واقعیت خودکشی عریان است و خود را می‌نماید. چه آن که خودکشی وجود دارد و انکارشدنی نیست و تا زمانی که هست نشان می‌دهد که جایی از کار دنیا می‌لنگد. حداقل تا خودکشی هست، می‌شود گفت که دنیای مطلق‌ها رد می‌شود و نمی‌شود به خوب‌های مطلقی که باید دنیا را بسازند تکیه کرد و این درست بر خلاف آن چیزی است که در نظام آموزشی ما رواج دارد.

اما این همه نه در تأیید خودکشی که صرفاً تلاشی جهت پذیرش آن و پذیرش بار سنگین اخلاقی و اجتماعی آن است. باری که نه بر دوش فردی که خودکشی می‌کند که تماماً، خوب یا بد باید بپذیریم بر دوش استدلال مدافعان زندگی است. بد یا خوب باید بپذیریم که خودکشی مسئله بازماندگان است. و از همه مهم­تر مسئله همه آن‌هایی است که با همه کاستی‌های دنیا خواسته‌اند با لبخند‌های تصنعی آن را بزک کنند و اما تعارض‌ها بالاخره گر چه به صورت تصادفی جایی خود را بروز می‌دهند و این گر چه ناگزیر است، اما به همین اندازه طبیعی هم هست و لابد پذیرفتنی و وقتی آن را پذیرفتیم، تازه اگر صادق باشیم و در ادعای دفاع‌ از زندگی و خوشبختی انسان، اهل ریا و دغل‌کاری نباشیم، مسئولیت‌مان آغاز می‌شود. حال اگر به حسب میل طبیعی‌مان به زندگی، نخواهیم با فردی که خودش را کشته‌است، همراهی کنیم- و البته این اقتضای زیستن است- حداقل باید قبول کنیم که جایی از کارمان می‌لنگد و هنوز راه درازی پیش روی انسان است.

کامو به عنوان بزرگ‌ترین فیلسوف مدافع زندگی که به صورت مستدل به ایضاح و رد خودکشی می‌پردازد، در برابر وضعیت بیهودگی در دنیای سیزیفی به زیبایی‌های طبیعی- ولو جزئی- اشاره می‌دهد و آن را مایه زندگی می‌‌داند. او نه در جایگاهی پیامبرگونه که در موضعی همدلانه با انسان‌ها، آن‌ها را در مقابله با تعارض‌های زندگی، نه به عصیان که به جستجوی زیبایی و معنای زندگی می‌خواند. اما باید در نظر داشت که این زیبایی‌ها نه همیشه در دسترس است و نه همیشه اشارتی به آن‌ها هست؛ خاصه در فضاهای آموزشی و تربیتی امروزه. شاید این وظیفه سنگین هر مدافع زندگی باشد که آن‌ها را باز یابد و چنان که شایسته است، آن را بازنماید، ولی در نهایت چیزی که مسلم است حداقل نباید منکر تعارض‌های پوچ دنیا شد و از این رهگذر واقعیت‌های مسلمی چون خودکشی را انکار کرد، بلکه باید تا جایی که ممکن است با آن کنار آمد و احتمال وقوع آن را نه با استدلال خشک خیر و شر که با فراهم آوردن امکان لذت و بهره‌مندی به حداقل رساند و این همان مسئولیتی است که به عهده همگان است و مسئولان آموزش‌وپرورش هم به اقتضای جایگاه خطیری که دارند باید به آن توجه کنند و در جهتش بکوشند.

* «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند؟» عنوان رمانی است از ارنست همینگوی.

جرأت یا حماقت

«خودکشی»

بامداد

اولین باری که کلمه «خودکشی» را شنیدم شاید ٩-٨ ساله بودم. دختردایی‌ام داشت روسریش را خیلی محکم زیر گلویش می‌بست و مادرش بهش گفت چرا اینقدر محکم می‌بندی؟ مگه می‌خوای خودکشی کنی؟ آن موقع اصلاً نمی‌دانستم این کلمه یعنی چه، فقط به عنوان یک کلمه عجیب و غریب توی ذهنم ماند.

  تصویر بعدی که از خودکشی دارم ماجرای همکلاسی دانشگاهم بود که در یک روز بهاری خودش را کشت. رفتیم جلوی پزشکی قانونی و بعد برای تشییع جنازه. با قرص خودش را کشته بود. بعد که از تشییع جنازه برگشتیم تا چند روز کلاس‌ها تق و لق بود و سکوت وهم‌آلودی تنه سنگینش را روی تمام صحبت‌های من و دوستانم انداخته بود. آن چند روز همه به این فکر می‌کردیم که کار همکلاسیمان بیشتر جرأت لازم داشته یا حماقت. خودمان با همه آن چس‌ناله‌های روشنفکریمان و غرغرهایمان اعتراف می‌کردیم که هنوز به آخر خط نرسیده‌ایم … هنوز جرأتش را نداریم. آن روزها یک درصد هم فکر نمی‌کردم خودم هم قرار است خودکشی را تجربه کنم.

وقتی خواستم خودکشی کنم چند ماهی بود که به این نتیجه رسیده بودم که دنیا دیگر چیزی برای من ندارد. ابر سیاه و غلیظ افسردگی تا افق چشم‌هایم پایین آمده بود و با هر نفسی که می‌کشیدم هزار هزار ذره غبار مسموم وارد ریه‌هایم می‌کرد. افسرده بودم ولی نمی‌دانستم افسرده‌ام. آنقدر افسردگی را عجیب و غریب و دور از ذهن می‌دیدم که فکر می‌کردم مرگ فقط برای همسایه است. در اطرافم کسی نبود که اوضاعم را بفهمد. دوستانم و حتی خودم همیشه ادای آدم‌های افسرده و دچار یأس فلسفی را درآورده بودیم اما هیچ کداممان نمی‌دانستیم آن چیزی که ادایش را در می‌آوریم در شکل و هیبت واقعی‌اش با کسی شوخی ندارد.

روزها می‌گذشتند و هر روز مایع لزج لجنی رنگ داخل سینه‌ام بیشتر و بیشتر همه زندگیم را در خود می‌کشید. یک روز بیدار شدم و در عرض نیم ساعت تصمیم گرفتم تمامش کنم. در حالی که اشک می‌ریختم مشت مشت قرص خوردم و رویش هم چند لیوان آب. خوابیدم که بمیرم ولی همخانه‌ام که سفر بود زودتر از موعدی که قرار بود به خانه برگشت. از اینجا به بعدش چیزها تکه پاره یادم مانده‌اند. تلوتلو خوردن توی راه بیمارستان… لوله‌ای که توی معده‌ام کردند تا قرص‌ها را بیرون بیاورند… قرص‌های تکه تکه شده که در مایعی سیاه رنگ (شربت زغال که برای شستشو استفاده کرده بودند) غوطه می‌خوردند و توی سطل آشغال پای تختم می‌ریختند. دکتر که بالای سرم به دوستم گفت امیدی نیست، خیلی دیر آوردینش… بخش آی سی یو… سایه‌هایی از دوستان و اقوام که به ملاقاتم می‌آمدند…

شبیه معجزه بود که نمردم. بعدش تازه فهمیدم افسردگی داشته‌ام. رفتم پیش روانپزشک. شروع به دارو خوردن کردم و به معنای واقعی نجات پیدا کردم. نفس کشیدم و ابرهای غلیظ و سیاه جایشان را به خورشیدی دادند که تا قبل از آن رنگ زرد و درخشانش فقط برایم سایه‌ای از زرد چرک بود. بعد از آن ماجرا من آدم دیگری شدم، آدم در لحظه زندگی کردن. وقتی می‌بینی زندگیت به مویی بند است و یک بلیت اتوبوس که به جای فردا، برای امروز صادر شده است می‌تواند دوستت را در لحظه‌های جان کندن بالای سرت برساند و دو تا قرص بالا و پایین می‌تواند تعیین کند که صفحه آخر شناسنامه‌ات سفید بماند یا نه، جور دیگری به همه چیز نگاه می‌کنی.

خودکشی برای من پالایش روح بود. همه رنج و سیاهی زندگی قبلی‌ام را از من گرفت و مرا از نو متولد کرد… و چه کسی است که بتواند بگوید واقعاً پا گذاشتن در این مسیر جرأت می‌خواهد یا حماقت!

موهای سوخته‌ی فریده

«خودکشی»

شبانگاه

هیچوقت نفهمیدیم چرا عروس همسایه خواست خودش را تمام کند، آن هم به شیوه‌ی دهشتباری که انتخاب کرد. یک روز بیدار شدیم و دیدیم فریده زن احمد را پیچیده‌اند لای یک پتوی چهارخانه سبز و کرم و آتش‌نشانی هم آمده و دارد روی پشت‌بام نقش زنی را روی دیوار می‌شوید.

فریده و احمد زوج خوشبختی بودند. حداقل ظاهرشان اینطوری نشان می‌داد. وقت ازدواجشان من کودک هفت ساله‌ای بودم که فریده برایش نماد زیبایی بود. زن قد بلند و شوخ‌چشمی که موهای بلند و سیاهش تا کمرش بود و وقتی می‌خندید یک ردیف دندان سفید مثل مرواریدهای غلتان نمودار می‌شدند. او با احمد پسر بزرگ همسایه ما ازدواج کرده بود که چشم خیلی از دخترها دنبالش بود اما او دلش با فریده بود. بعدها می‌گفتند هیچ کس راضی نبوده آنها با هم ازدواج کنند و آنقدر نیشتر به جان زن جوان زده بودند که بریده بود. اما راستش من باور نکردم چون به جایی مردن می‌توانست طلاق بگیرد.

آنها هفت سال با هم زندگی کردند. دختری داشتند به اسم عاطفه. چشم و ابرو و ردیف دندان‌هایش شبیه به فریده بود و رنگ پوست سبزه و موهای مجعدش شبیه به احمد. در تمام آن هفت سال هیچوقت فریده را غمگین یا غضبناک ندیدیم. شب پیش از اتفاق هم تا دیر وقت دور هم بودیم. یلدا بود و همه خانه ما جمع بودند. فریده و احمد هم آمدند. گفتیم و خندیدیم و فریده بیشتر از هر وقت دیگر…

شب از نیمه گذشته بود که رفتند. گویا نزدیک سحر رفته بوده روی پشت بام، سرتا پایش نفت ریخته و در سکوت فندک زده به دامن مغز پسته‌ای لباسش و تکیه داده به دیوار. ما هیچ صدای فریادی نشنیدیم. هیچ کس نشنیده بود. او بی هیچ فریاد و پشیمانی، بی درخواست کمک، همانطور تکیه داده به دیوار اتاقک روی پشت بامشان و سوخته بود، و صبح فردا نقشی از قامت درهم شکسته‌ اش روی دیوار به چشم می‌خورد.

احمد و دختر کوچکش عاطفه چهل روز بعد از محله‌ی ما به خانه‌ی مادر احمد در آن سوی شهر رفتند، اما نقش فریده روی دیوار برای مدت‌ها آنجا بود. یا حداقل من خیال می‌کردم آنجاست. حتی چند بار خودش را هم دیدم روی پشت بام که آنجا کنار کولر ایستاده و لبخند می‌زند.

هیچوقت نتوانستم بفهمم چطور شد که فریده خواست خودش را تمام کند. اما هر دلیلی داشت هیچ چیزی در جهان نبود که او را به ماندن ترغیب کند حتی دخترکش…

من بعد از آن رویداد بارها به مرگ خودخواسته فکر کردم. به شیوه‌های مختلفی که برای رسیدن به نقطه‌ی پایان وجود دارد. به اینکه آدم‌ها چه روش‌هایی را برای اینکار انتخاب می‌کنند. چرا برخی به جای استفاده از روش‌های آرام و بی‌درد تن می‌دهند به شیوه‌های سخت و زجرآور؟ اصلا به بعد از رفتنشان فکر می‌کنند؟ بازمانده‌هایشان را تصور می‌کنند؟ از فکر کردن به رنج آنها چطور پشیمان نمی‌شوند؟ اصلا این شجاعت برای اینکه خودشان را از ارتفاع پرت کنند یا کبریت را بگیرند زیر پیراهن آغشته به نفت یا بروند زیر آب و برنگردند بالا یا لیوان آب را سربکشند روی مشت قرصی که توی دهانشان است از کجا می‌آید؟ پاسخی برای هیچکدام این پرسش‌ها ندارم…

همه می گویند خودکشی کار آدم‌های ترسوست، اما من فکر می‌کنم آنها شجاع‌ترین مردمان هستند…

نمی‌خواهم بمیرم با که باید گفت؟

«خودکشی»

غروب

روزی روزگاری همسرم می‌گفت: تو هیچی، به درد هیچ کاری نمی‌خوری. بچه‌ها از وجود تو خجالت می‌کشند. اگر بمیری چند روزی گریه کرده و سپس آرام می‌شوند. حسن مرگ تو در این است که بچه‌ها پیش دوستان از داشتن مادری دست و پا چلفتی و احمق و ابله و خنگ و بی‌ریختی چون تو شرمنده نمی‌شوند. می‌گفتم: مرگ و زندگی آدمی دست خودش نیست. جانی را که خدا امانت داده است هر وقت خودش بخواهد می‌گیرد. جواب می‌داد: اشتباه می‌کنی. یک بسته قرص خواب‌آور قوی مشکل‌گشای توست. آرام به خواب ابدی می‌روی. باور کن خدا گناهی بر تو نمی‌نویسد. تو مایه بدبختی ما هستی.

با هر اشتباه من فریادزنان به مادرش می‌گفت: می‌بینی مادر چه گرفتاری شدم؟ نمی‌میرد از دستش راحت شویم. مادرش می‌گفت: می‌دانم پسرم ، این هم شانس تو بود. غصه نخور عزیز دل مادر.

هنگامی که می‌خواستیم دسته جمعی برای گردش یا خرید بیرون برویم، او آهسته به من می‌گفت: بهتر است تو همراه ما نیایی. دخترمان دوست ندارد همکلاسی‌هایش بفهمند که تو مادرش هستی. دلم می‌شکست. بعد از رفتن آنها آهسته می‌گریستم.

سرانجام تلقین‌ها و شستشوی مغزی او کار خودش را کرد و تعادل روحی‌ام را از دست دادم. به چندین داروخانه سر زدم و از هر کدام تعدادی قرص خریده و به خانه برگشتم. منتظر فرصتی بودم تا خود را راحت کنم. مدارس تعطیل و بچه‌ها خانه بودند. همگی نشسته و فیلم تماشا می‌کردند. به آشپزخانه رفتم. کیفم را باز کرده و قرص‌ها را روی میز ریختم تا بشمارم و نقشه بکشم. همه را نمی‌توانستم همزمان قورت بدهم، باید داخل لیوان با آب حل می‌کردم. در این عالم بودم که گرمی دست‌های ظریف دخترم را بر پیشانی‌ام حس کردم. با چشمان اشک‌آلود گفت: مامان کجا می‌روی؟ می‌خواهی ما را رها کنی؟  گفتم: تو از کجا می‌دانی؟ جواب داد: این همه قرص قوی یک‌ جا؟ معلوم است که می‌دانم. فکر می‌کنی ما هنوز بچه‌ایم و نمی‌دانیم در این خانه چه می‌گذرد؟

بغض گلویم را گرفت و به زحمت گفتم: آخر شما هم مرا نمی‌خواهید. به پدرتان می‌گویید که دلتان میخواهد من نباشم. گفت: او نمی‌خواهد تو همراه ما باشی چون کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اش است. تو چرا از خودمان نمی‌پرسی؟ تو مادر مایی، عشق مایی، مگر می‌شود بچه‌ای از مادرش خجالت بکشد؟ فکر می‌کنی نمی‌دانیم چقدر رنج می‌کشی؟ می‌دانیم که هیچ کسی انسان کامل نیست. همه اشتباه دارند. اگر نمی‌تواند تو را تحمل کند راهش آسان است. از او خواستیم که طلاقت دهد و زجرکشت نکند. اما او فکر می‌کند برده‌ای بی‌دردسرتر و کم‌خرج‌تر و سودآورتر از تو گیرش نمی‌آید. خودش هم همیشه می‌گوید که مادرتان صاف و ساده است و از من می‌ترسد. راستی از چه می‌ترسی؟ گفتم: از زندگی بدون شما فرزندانم. ترجیح می‌دهم خودکشی کنم و بدون شما نباشم. در آن دنیا می‌توانم شعله‌های سوزان جهنم را  تحمل کنم، در این دنیا بی‌شما بودن را نه. گفت: مادر صاف و ترسوی من، دیگر زمان زندگی بدون ما گذشته است. ما بزرگ شدیم و کسی نمی‌تواند به جای ما تصمیم بگیرد. ترسو بودن هزار بار بهتر از ستمگر بودن است.

دخترکم مرا به دستشویی برد تا دست و صورتم را بشویم. قرص‌ها را داخل دستشویی انداخت و سیفون را کشید. نگران بودم اگر قرص‌ها راه توالت را بگیرد و این که چه باید بکنم که دخترکم رژ لب صورتی رنگش را بر لبم مالید و با خنده گفت: حالا دیگر شبیه دخترخانم‌ها شده‌ای.

دخترکم به من  روحیه‌ای تازه داد. فکر خودکشی از سرم بیرون رفت و عقلم را به کار گرفتم.. زیبایی‌های زندگی را دیدم.