برچسب: امنیت

پدوفیل و سرهای تا ابد به گوشه‌ای دیگر خیره مانده

«پدوفیلی»

نویسنده مهمان: رامتین شهرزاد

وقتی هم به نگاه جنسی ناخواسته یک انسان بالغ به یک بچه فکر می‌کنم در ذهنم بلافاصله یک اتوبوس شلوغ در شهر مشهد شکل می‌گیرد و کلی آدم که تا ابد سر برگردانده‌اند و به گوشه‌ای دیگر خیره مانده‌اند.

واقعیت را بگویم، هرگز مورد تجاوز جنسی قرار نگرفتم، ولی سوءاستفاده جنسی را یک مرتبه تجربه کردم. در نوجوانی‌ام، اولین مرتبه در سال‌های دوران راهنمایی اجازه پیدا کردم تا تنهایی بیرون بروم. این یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌هایم هم رفتن به پارک ملت بود. اینکه پیاده یا سوار اتوبوس بروم، قدم بزنم و برگردم.

یک روز بعد از ظهر تابستان، سوار اتوبوس شدم و بر روی صندلی نشستم. اتوبوس هم به تدریج شلوغ‌تر شد. یک موقعی متوجه دو دست شدم که یکی بر پشتم پایین آمده است و دیگری بر سینه‌ام قرار گرفته. خالکوبی روی دست را هم فراموش نمی‌کنم. مردی فراتر از پنجاه ساله توی یک اتوبوس شلوغ در یکی از مذهبی‌ترین شهرهای ایران برای حدود ده دقیقه داشت مرا می‌مالید. حالا که سال‌ها از آن روز گذشته، تنها چیزی که در خاطرم مانده، خالکوبی بر روی مچ دست اوست و آدم‌هایی که هیچی نگفتند، خیره به نقطه‌ای دیگر نگاه کردند.

می‌گویند آنچه در کودکی و نوجوانی بر سر آدم بیاید، طوری آدم درون را تغییر می‌دهد که به زحمت می‌توان خیلی‌چیزها را دیگر از درون زدود. بعد از آن روز هم این تصویر در گذر سال‌ها برایم باقی مانده: تو تنها هستی، هر اتفاقی که بیافتد،‌ بقیه کمکت نمی‌کنند.

برای من، آدم‌های توی اتوبوس که ساکت باقی ماندند،‌ بیشتر از مردی که مرا می‌مالاند، در آنچه اتفاق افتاد مقصر هستند. آنها ساکت باقی ماندند و اجازه دادند تا این اتفاق بیافتد. من نمی‌دانستم دارد چه می‌شود، ولی آنها به عنوان آدم‌های عاقل و بالغ جامعه باید می‌دانستند. آنها باید می‌دانستند و باید جلوی این اتفاق را می‌گرفتند. ولی این کار را نکردند. آنها اجازه دادند تا آن مرد تا آنجا که دلش می‌خواهد مرا بمالد. آنها اجازه دادند تا او دستش را داخل پیراهن من فرو کند و بدنم را فشار بدهد. آنها فقط سر برگرداندند و به یک نقطه دیگر نگاه کردند.

دو روز این فایل ورد روبه‌رویم باز بود تا عاقبت توانستم این خطوط را تایپ کنم. امروز به این فکر می‌کنم که چرا من نمی‌دانستم؟ چرا کسی در مورد سکس، هویت و گرایش جنسی و تمام موارد مرتبط به آن به من آموزش نداده بود؟‌ بگذارید سوال را طوری دیگر بپرسم:‌ چرا خانواده،‌ فامیل، دوستان و تمام آدم‌های جامعه در مورد سکس آموزش ندیده‌اند؟‌

امروز،‌ نزدیک به دو دهه از آن روز گذشته است، ولی آیا واقعا چیزی عوض شده؟ به نظرم فقط اینترنت آمده و بدون اینکه روش‌های مناسب آموزشی در جامعه نهادینه شده باشند، مجموعه‌ای از داده‌های درست را در کنار کلی چرت و پرت قرار داده و به خورد ما داده است.

تا بدین حد که الان باید یک راهی پیدا کنیم تا آدم‌های جامعه بدانند پورن، فیلم آموزش سکس نیست و اینکه نباید هر چیزی آدم در پورن دید، به تختخواب زندگی‌اش بیاورد. راستش را بگویم،‌ فکر نمی‌کنم اگر من همین‌امروز یک پسربچه نوجوان بودم و در مشهد سوار اتوبوس می‌شدم، کسی عکس‌العملی متفاوت از گذشته نسبت به مردی نشان می‌داد که داشت مرا می‌مالاند. البته احتمال این وجود دارد که یک نفر ویدیویی از این سوء استفاده جنسی بگیرد و در یک وبسایت یا شبکه‌های اجتماعی، آن را منتشر کند. ولی باور کنید، هیچی عوض نمی‌شود مگر اینکه بدانیم و اگر متوجه مشکلی شدیم، با صدای بلند اعتراض کنیم.

یک لحظه لطفا چشم‌هایتان را ببندید و اگر در کل طول زندگی‌تان،‌ نه خودتان متوجه حضور پدوفیلا در کودکی خودتان، خانواده، فامیل، دوست‌ها و آشناهایتان نشده‌اید، به این نتیجه برسید که یا خیلی غیر واقعی خوش‌شانس هستید یا اینکه یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. در بیشتر مواقع هم یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. چون ما هم مثل آدم‌های توی آن اتوبوس، نشانه‌های آشکار روبه‌رویمان را نادیده گرفته‌ایم و تا ابد به گوشه‌ای دیگر سر برگردانده‌اید و اجازه می‌دهیم یک انسان بالغ بدون اجازه یک انسان نابالغ را در معرض سوء استفاده و تجاوز جنسی قرار بدهد.

پی‌نوشت از وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده:
رامتین شهرزاد در ادامه متنش ما را به خواندن متنی دعوت می‌کند که خودش ترجمه کرده و می‌گوید: «منابع سانسورنشده راحت گیر نمی‌آیند. سال ۱۳۸۸، یک جزوه ترجمه کردم به اسم «همه‌ی چیزی که لازم است بدانید وقتی یک مذکر نجات یافته از تجاوز یا سوءاستفاده‌ی جنسی هستید.» این جزوه را جان لا ویل نوشته است و فقط از وبسایت کتابناک تا کنون بیش از ۳۴۰۰ مرتبه دانلود شده است.
به رغم تمام تلاش‌های انجام شده و در حال انجام شدن، اگر بعد از سال‌های سال، این جزوه یکی از معدود منابع منتشر شده در موضوع تجاوز و سوء استفاده جنسی است، یک جای کار خیلی بد می‌لنگد و این هر روز مرا غمگین‌تر از قبل می‌کند که چرا بقیه برایشان مهم نیست، چرا یک کار درست و پایه‌ای و تغییر دهنده توی ایران نمی‌کنند.»

با کلیک بر روی نام نویسنده به لینک دانلود این کتاب دسترسی خواهید داشت.

نویسنده محبوبم

«پدوفیلی»

نیمه‌شب

وقتی فهمیدم نویسنده‌ی محبوبم پدوفیل است. اول شوکه شدم بعد خندیدم و بعد تحسینش کردم. در یک مصاحبه وقتی مصاحبه‌کننده از او پرسیده بود که چرا در آخرین رمانش شخصیت اصلی پدوفیل است، با صراحت گفته بود چون خودم پدوفیل هستم.

‎او پدوفیل بود و این را با صراحت گفته بود و در ادامه هم گفته بود اگر این رمان را نمی‌نوشتم، شاید خیلی بیشتر و با شدت بیشتر پدوفیل بودم و حالا بعد از این رمان انگار این ور ذهنم کمی آرام‌تر شده. ور پدوفیلی ذهنش را می‌گفت. می‌گفت که نویسنده می‌نویسد تا از شر گره‌های ذهنی‌اش رها شود. او میل شدیدی به پدوفیلی داشت. اما همیشه خودش را دور نگه‌ داشته بود. همیشه سرکوبش کرده‌ بود تا آن روز که رمانش را نوشته بود و حالا دیگر راحت بود. انگار ور پدوفیلی ذهنش دیگر اذیتش نمی‌کرد.

‎وقتی داشتم روی پایان‌نامه‌ام و روی همین نویسنده کار می‌کردم و وقتی صحبت از پدوفیلی نویسنده شد، استاد راهنمایم کم مانده‌ بود قالب تهی کند. گفتم استاد خود نویسنده اقرار کرده پدوفیل است و خودش گفته که این رمان را بر اساس این دغدغه‌اش نوشته و علاقه‌ای که همیشه به دختربچه‌ها داشته. استاد اما همچنان سر حرف خودش مانده بود و می‌گفت روی قسمت‌های پدوفیلی نباید کار کرد. دلیل این سانسور استاد را نمی‌فهمیدم. چطور می‌شود وجه غالب یک داستان را نادیده گرفت؟

‎پدوفیلی از آن خط قرمزهایی‌ست که هیچ‌کس هیچ‌وقت دوست ندارد به آن نزدیک شود. جسارت می‌خواهد کسی بگوید من پدوفیلم. ‎من هیچ قضاوتی ندارم. نمی‌دانم پدوفیلی خوب است، بد است، بیماری‌ست، نیست و چه و چه… اما به‌نظرم روبه‌رو شدن با آن برای آنهایی که پدوفیل هستند شاید قضیه را کم‌رنگ کند.

‎سال‌ها بعد که دیگر دفاع کرده‌بودم و برای گرفتن مدارکم به دانشگاه رفتم، سراغ استاد راهنمایم را گرفتم. همه اول پچ‌پچ کردند و بعد زیر لب خندیدند. اول فکر کردم فوت کرده. به گمانم شصت و پنج ‌شش سالی داشت. بعد فهمیدم قضیه چیز دیگری‌ست. مدیر آموزش به‌وقت خداحافظی گفت که استاد راهنما را اخراج کردند. من گفتم برای چه؟

‎دلیلش تجاوز به دختر یکی از دانشجوهایش بود. مادری که جایی برای گذاشتن دختربچه‌اش در فصل امتحانات نداشته. دختر را با خود به دانشگاه می‌آورده. استاد برای کمک به مادر پیشنهاد می‌دهد در این فاصله دختربچه بیاید در اتاق او و بقیه‌ی ماجراها… ‎حالا دلیل اصرار بی‌موردش را می‌فهمیدم. احمقانه‌بود. دلم برای مادر و آن دختربچه‌ی بی‌گناه می‌سوخت، اما در دل به استاد می‌خندیدم.

ولی هیچ کس باورم نکرد!

«ترس»

سپیده‌دم

۱.
ـ اگه راست میگی ترسو نیستی، ببر بذارش رو صندلی معلم.
+ نه ترسوام، نه اینو می‌برم. بلاخره می‌فهمن به خونه‌ها خبر میدن که کی بوده.
ـ دیدی گفتم ترسویی، از مامانت می‌ترسی.
+نخیرم، نمی‌ترسم. مامانم نمی‌تونه مرخصی بگیره بیاد مدرسه بخاطر شیطنت من.
ـ ترسو

۲.
ـ چرا اینقدر لایی می‌کشی؟ درست برون!
+ ای بابا، تو هم کشتیمون با این ترسیدنات، فوقش جریمه می‌شم، پولش رو میدم.
ـ ترس و احتیاط فرق داره‌. همچین میگه فوقش پولش رو میدم! با کدوم درآمدت شازده؟ بعدشم با کدوم سند می‌خوای ماشین رو از پارکینگ دربیاری؟ بابات به‌اندازه کافی دردسر داره تو بیشترش نکن.
+ خیلی هواشو داری شیطون، خبریه؟!

۳.
ـ نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟ یه پشتوانه‌ای، سرمایه مطمئنی، چیزی جور کن.
+ چرا اینقدر ترسویی تو! یک کم ریسک‌پذیر باش. هی دست به عصا، مثل آدم معمولی‌ها.
ـ ترس نیست، دوراندیشیه. تو زمین بخوری، خانواده‌ات آلاخون والاخون ندانم کاری تو میشن.
+ چی فکر کردی راجع به من، نمی‌زارم آخ بگن. فوقش میرم زندان، تازه اونجا واسه خودش یه پا دانشگاه‌ست الآن.
ـ با هر چیزی شوخی نکن، تو چه می‌فهمی حال اونی رو که عزیزی تو حبس داره، روزی صد بار می‌میره و زنده میشه. خیلی تو رویایی.

۴.
– باید ریخت تو خیابون‌ها، حقمون رو خوردن. ما ساکت موندیم که اینا این همه پررو شدن دیگه. تو روز روشن میگن ماست سیاهه.
+ تو خیابون ریختن هزینه انسانی بالایی داره. برای هر هدفی هم که باشه، جون جوون‌های خانواده‌ها عزیزتره. باید فکر دیگه‌ای کرد، همه راه‌ها به اعتراض خیابونی و درگیری که ختم نمی‌شه.
ـ حرفات بوی ترس و محافظه‌کاری میده، تو دیگه چرا؟! ناامیدم کردی، برات متاسفم.

آنچه همیشه بخاطرش ترسیده‌ام یا ترسو خطاب شده‌ام، در واقع ترس نیست. اگر هم نامش ترس باشد، از آن خوب‌هایش است. در دوره‌های مختلف ترس‌های زیادی داشته‌ام و دارم، ولی جدی نیستند. یعنی می‌دانم بلاخره باید باهاشان روبرو شوم و بهشان غلبه کنم و می‌کنم. مثلاً پیشترها از سوسک و مارمولک می‌ترسیدم، هنوزم هم اگر ناغافل ببینم از جا می‌پرم ولی می‌دانم اول و آخر خودم باید بکشمش، پس با ترسم کنار آمده‌ام. در کودکی از تنها ماندن و نداشتن سرپرست می‌ترسیدم، برای همین همیشه مقداری از پول‌توجیبی‌هایم را جمع می‌کردم. یا همیشه از مادرم می‌پرسیدم چقدر پس‌انداز داریم. بعد حساب کتاب می‌کردم که تا چند سال می‌توانم خودم خرج خودم را بدهم.  از وابستگی می‌ترسم، برای همین همیشه سعیم این است که هر کاری را خودم بتوانم انجام دهم. ولی هیچ‌وقت ترس واقعی برای خودم و موقعیتم نداشته‌ام که نتوانم از آن عبور کنم، درست آنچه همیشه به آن متهم شده‌ام و توضیحاتم فقط توجیهات تعبیر شده‌اند. اگر فقط پای خودم در میان باشد، راحت دل به دریا می‌زنم، که بارها زده‌ام. نه از مرگ می‌ترسم، نه از بی‌پولی، نه از تنهایی؛ ولی کاری نمی‌کنم که خطر جانی یا مالی یا امنیتی دارد. چون بمیرم بسیارند کسانی که از مرگم درد می‌کشند، نمیرم هم نقص‌عضوم دردسر خانواده را زیاد می‌کند. از حبس و شکنجه نمی‌ترسم، ولی می‌ترسم که مادر و همسرم را برای رام کردن من آزار دهند، می‌ترسم چشمان مادرم به راه آمدنم سفید شود. همیشه از داشتن نقطه‌ضعف ترسیده‌ام، نه برای اینکه کسی به خودم صدمه نزند، که ترسیده‌ام از نقطه‌ضعفم در آزار دیگری استفاده کنند. برای هر پروازی بلندتر از آنچه معمول است، هزار بالا و پایین کرده‌ام، که کسی را باد نبرد ولی از افتادن خودم نترسیدم.

دردم اگر یکی بودی چه بودی

«دست‌درازی و آزار جنسی»

از میان نامه‌‎های رسیده: بی‌نشان

خوب که به قضیه فکر می‪کنم متوجه می‌شم که هیچ وقت آن را مورد بررسی قرار ندادم. وجود داشته و فکر نکردم. فرار از واقعیت نبوده چون صحنه‌ها را با جزئیات به خاطر می‌آورم. فقط واقعیت دوست‌داشتنی نبوده. و نه تنها دوست‌داشتنی نبوده که قابل بیان هم نبوده. واقعا چرا قابل بیان نبوده؟ احساس شرم و گناه. به همین سادگی کسی با تو بد می‌کند و تو احساس شرم و گناه داری. من احساس شرم داشتم چون می‌دانستم دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چقدر اتفاق بدی است. خود موضوع به اندازه‌ی کافی زشت و تهوع‌آور و چندش بود که شرم‌آور باشد. و اما احساس گناه از آنجا می‌آمد که بارها و بارها هشدارهای لازم را دریافته بودم و فکر می‌کردم پس من باید مراقب می‌بودم.

صحنه‌ای که پسر تازه‌بالغ شده‌ی فامیل و چند سال بزرگتر از من، لحظه‌ی خداحافظی مرا صدا کرد و به اتاقی برد و امر فرمود دراز بکش و بعد با دراز کشیدن به روی من و مالش خودش یا ارضا شد و یا نشد. آن را دیگر نمی‌دانم که آن زمان کوچکتر از آن بودم که بدانم. آن زمان حتی احساس شرم و گناه هم نداشتم. اگر پدر و مادرم فکر می‌کردند کار بدی هست که اجازه نمی‌دادند همچین اتفاقی بیفتد. و این همه‌ی منطق من بود. آقا پسر فامیل بعد از اتمام کار فرمودند خب حالا برو. جریان را برای مادرم تعریف کردم و هیچ نگفت.

صحنه‌ای که با بقیه‌ی بچه‌ها رفته بودیم گردش و صحرا. رفتیم که سوار خر بشویم. کسی که همراه خر مربوطه بود پسر نوجوانی بود و من از همه‌ی بچه ها بزرگتر بودم. به بهانه‌ی کمک به من برای سوار شدن مرا دستمالی کرد. این بدترین حس فیزیکی‌ای بود که من داشتم. دست به جایی زده بود که نباید. احساس می‌کردم به من تجاوز شده است. این بار اما احساس شرم و گناه داشتم. این بار خوب می‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد. این‌بار به کسی چیزی نگفتم. فقط روزم زهرمار شد و خاطراتم لجن‌مال.

صحنه‌ای که داشتم می‌رفتم خانه. با سرعت. عجله داشتم و تابستان بود. بزرگ بودم. راهنمایی شاید. خیابان‌ها حسابی خلوت بود. مردی در حال تعمیر ماشینش بود. از آن قیافه‌های موجه و مثبت. صدایم کرد که لطفاً کمکم کن. می‌دانستم که باید زود بروم. می‌دانستم که خیابان خلوت و یک مرد تنها یعنی چه. ولی زبان مخالفت نداشتم. کمک به یک انسان نیازمند پس چه می‌شد؟ قیافه‌ی موجه مرد هم جای شک نمی‌گذاشت. وادارم کرد در وضعیت سخت و دردناکی درون ماشین ولو بشم و دکمه‌ای را فشار بدهم و بارها به بهانه‌‌‌های مختلف آمد و خودش را به من مالید و سابید و لهم کرد. در نهایت تمام شجاعت و قدرتم را جمع کردم تا بگویم کار دارم و باید بروم. خیلی سخت بود که اعتراف کنم مورد تجاوز روحی و آزار جنسی قرار گرفته‌ام. احساس می‌کردم اگر نشان بدهم که فهمیده‌ام به لذت طرف افزوده‌ام و خودم هم احساس حقارت می‌کردم.

یواش‌یواش و به مرور یاد گرفتم چپ‌چپ نگاه کنم. به روی خودم بیاورم. اعتراض کنم حتی. و به هیچ کس هم نگویم چه اتفاقی افتاده است. جالب این جا بود که مادرم همیشه به من هشدار می‌داد و انواع داستان‌ها برایم تعریف می‌کرد و نگران بود که مبادا چه از اقوام نزدیک و چه غریبه کسی من را اذیت کند و من در فکر این هستم که آنها که هشدار داده نمی‌شوند و کسی نگرانشان نیست چه بلاهایی سرشان می‌آید؟

پی‌نوشت: نمی‌توانم از این قسمت نگفته بگذرم که من مقصر تمام این اتفاقات را جامعه و دولت و مدرسه می‌دانم. جایی که همیشه قربانی گناهکارتر است. جایی که همیشه قربانی شرمنده‌تر است. جایی که همیشه قربانی توبیخ می‌شود. و جایی که گناهکار اصلی معمولاً مجازات نمی‌شود. جایی که پسران و دختران ما به یک اندازه در معرض خطر هستند و کسی حاضر نیست این را بپذیرد.

ادب از که آموختی؟ از بی‌ادبان

«دست‌درازی و آزار جنسی»

بعد از ظهر

فقط یک بار برایم اتفاق افتاد. سوار مینی‌بوس‌های تجریش-آزادی بودم. یک لحظه احساس کردم کسی دستش را از لای ابری صندلی دارد رد می‌کند، یا حتی گرمی دستی که به باسنم خورد را حس کردم. از جا پریدم، به مردی که پشت سرم نشسته بود اخمی کردم و باقی راه را ایستادم در حالی که کوله‌پشتی سنگینم نقش محافظ از عقب را بازی می‌کرد.

در خوابگاه زیاد از آزارهای جنسی شنیده بودم، از دستمالی، دست درازی، متلک‌هایی که هم‌اتاقی‌ها یا هم‌اتاقی‌های قبلی هم‌اتاقی‌هام تعریف می‌کردند. من تمام تجربه‌ام محدود به همین یک بار بود. برای خودم هم عجیب است، آن هم در جامعه‌ای که هر بلایی سر زن بیاید مقصر اوست. یک بار خانه‌ی دوستی بودم، پدرش که هیچ شباهتی به پدر مذهبی من نداشت، خیلی هم به نظر می‌رسید دخترهایش را راحت می‌گذارد، به من گفت تو که تونیک کوتاه می‌پوشی فکر نمی‌کنی این لات و لوت‌های دور میدان آریاشهر از کنارت رد شوند بهت دست‌درازی کنند یا حرفی بزنند که ناراحت شوی آسیب ببینی؟ گفتم چرا، ولی تجربه‌ی زندگیم یادم داده فرقی نمی‌کند چه چیزی بپوشی، آرایش داشته باشی یا نداشته باشی، تنها باشی یا با مردی که به گمان اینها صاحبت است، آن که بیمار است و به خودش حق دست‎درازی می‌دهد کار خودش را می‌کند.

من بعد از سی سال زندگی در جامعه‌ای که همیشه نقدش می‌کردم مهاجرت کردم به کشوری غریبه. کشوری که به نظر متمدن‌تر از کشور محل تولدم بود، حالا بماند که تعریفمان از تمدن چیست. ولی اولین باری که به معنای واقعی کسی به من دست درازی کرد همینجا بود. سال اول حضورمان در کشور تازه، پیرمرد همسایه که طی معاشرت‌های کوتاه آسانسوری فهمیده بود اهل کجاییم، و همیشه هم من را با بچه دیده بود و یک بار هم گفته بود که به گمانش در سنت ما من باید با مردی خیلی مسن‌تر ازدواج کرده باشم، در مسیر من به سمت مدرسه‌ی پسرک همراه شد. جایی باریک که باید تنگ‌تر قدم برمی‌داشتیم آرام به باسنم زد و گفت خوشگله! نمی‌دانستم چطور باید عصبانیتم را بگویم. هنوز زبان اینجا را آنقدر خوب نمی‌دانستم یا اعتماد به نفس پایینی داشتم. فقط اخمی کردم و گفتم که باید زودتر بروم و راهم را کج کردم. تا مدت‌ها حال خوشی نداشتم و بیشتر از همه از اینکه نتوانسته‌ام حرفم را درست بزنم، اینکه حتی نمی‌دانستم چطور قانونی شکایتی کنم حالم بد بود. چند وقت بعد دوست برزیلی‌ام گفت که می‌توانستم شکایت کنم و طرف حتی ممکن بود محل زندگی‌اش را عوض کند. یک ماه بعدش ما از آن ساختمان رفتیم ولی همیشه یادم که می‌افتد فکر می‌کنم لزوما آدم‌ها را نمی‌شود به زور قانون متمدن کرد، چون مکانش که عوض شود یا تا به کسی بربخورد که ممکن است نداند قانون حامی‌اش است باز همان موجود بیماری می‌شود که از لای ابری صندلی سعی دارد بدن زنی را بی‌اجازه لمس کند.

حق عدم طلاق

«ترس از طلاق»

بامداد

قبل‌ترها یک شوخی‌ای با دوستانم داشتم که می‌گفتم من وقتی ازدواج می‌کنم که آنقدر شیفته همسرم باشم که از او حق عدم طلاق بگیرم به جای حق طلاق، یعنی اگر بخواهیم هم نتوانیم از هم جدا شویم. حالا هم همین فکر را میکنم. نه اینکه بخواهم حق عدم طلاق بگیرم اما حالا فکر می‌کنم طلاق با چیزی که بیشتر ما فکر می‌کنیم متفاوت است. یک زمانی در هر مشکلی دنیال راه حل نبودم، دنبال راهی برای برگرداندن اوضاع به حالت قبل بودم. در خیلی مسئله‌ها این راه جواب می‌داد؛ تا مدت‌ها شاید فکر می‌کردم طلاق هم همین است. «برگرداندن آدم به زندگی قبلی، به دختر یا پسر خانه بودن».

اما واقعیت چیز ترسناک‌تری است. انگار معلمی باشد که برش گردانی به میز کلاس اول، خب این هیچ هیجانی ندارد، هیچ جذابیتی، هیچ زیبایی و حالت امیدوارانه‌ای ندارد. حالا می‌دانم طلاق یک راه فرعی در جاده زندگی است که آدم را می‌رساند به یک مسیر دیگری. مسیری متفاوت از «زندگی مشترک» و متفاوت از «بچه‌ی خانه بودن». راستش آنقدر که طلاق برای من دیو وحشتناکی است، مرگ نیست و صادقانه بگویم بارها شده که به جای «طلاق» به «مرگ» فکر کرده‌ام (هم به خودکشی، هم به قتل).

گمانم آدم برای رفتن به یک راه جدید، که این همه هم سخت است، باید توان بسیاری داشته باشد که من آن توان را  در خودم نمی‌بینم؛ مخصوصاً این که برای من عشق دلیل اصلی زندگی است و نمی‌دانم اگر عشقم را از دست بدهم دیگر چرا باید زندگی کنم. همین است که هر روز مرا می‌ترساند و هر روز مرا به پیدا کردن راه‌های بهتر برای خودکشی وا‌می‌دارد.

خوب نگاه کن. من دیوم یا تو؟

«ترس از طلاق»

شبانگاه

سه ساله بود که یک روز صبح زود با صدای دعوای پدر ومادرش از خواب پريد. پدر با صدای بلند فریاد زد: «طلاقت می‌دهم». خیلی ترسید. با اینکه نمی‌دانست طلاق چیست، اما لحن پدر می‌گفت که چیز ترسناکی‌ست.

این ترس با او ماند تا سال‌ها. ديگر می‌دانست طلاق، آن دیو ترسناک چیست. نامش را باز هم گاهگداری بین دعواهایشان می‌شنید. اوایل همچنان می‌ترسید. اما کم‌کم فهمید آن دیو ترسناک هرگز ظهور نخواهد کرد. پس خیالش راحت بود. فکر می‌کرد خوش‌شانس بوده که پدر و مادرش در نهایت طلاق نگرفتند. به دیده ترحم به سپیده، همکلاسی‌اش، نگاه می‌کرد. سپیده سال‌ها بود با مادربزرگ و پدربزرگش زندگی می‌کرد، چون پدرش رفته بود و مادرش تا ديروقت کار می‌کرد.

نفهمید کی، اما از یک جایی به بعد نظرش عوض شد. اگر پدر از طلاق دیو نساخته بود، اما رفته بود، او امروز روزگار بهتر و روان آرام‌تری داشت. اصلا چرا «رفتن»؟ می‌شد هر دو باشند؛ جدا اما محترم.

طلاق مفهومی از جنس سقط جنین است. می‌شود از آن چهره زشت و ترسناکی ساخت و برای دوری از او راه‌های خطرناک‌تری را برگزید. می‌شود از به دنیا آوردن کودکی که امکان تأمین یک آینده آرام برایش ممکن نیست، آگاهانه و با اطمینان اجتناب کرد. می‌شود هم او را به دنیا آورد تا مرتکب «گناه» نشد و در عوض زندگی جهنم‌واری را تقديم آن جگرگوشه كرد.