برچسب: اعتماد به نفس

بلاهت دسته جمعی

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

پیش از ظهر

خلاف جهت آب شنا کردن همیشه هم بد نیست. راستش را بخواهید گاهی آنقدر لذت‌بخش است، گاهی آنقدر کیف دارد که دوست داری تا آخر عمر خلاف جهت شنا کنی و آنقدر بروی و بروی که حتی پشت سرت هم نگاه نکنی. نمونه‌ی ساده‌اش مثل وقتی‌ست که وارد یک مهمانی مجلل می‌شوی، همه سر تا پا برق می‌زنند، یکی آخرین سرویس برلیان‌اش را انداخته و آن یکی شینیون کرده و یکی دیگر آن‌قدر رژ لب زده که لب‌هایش را نمی‌تواند باز و بسته کند و با لبخند مکانیکی‌اش به تو می‌گوید: سلام.

و تو بی‌هیچ رنگ و لعابی، بی‌هیچ سرویس برلیان و شینیون و میزامپلی و هفت‌قلم آرایشی یک گوشه نشسته‌ای و چه راحتی! دیگر دستت به گوشت نیست تا مبادا گوشواره‌های برلیانت بیفتد و دائم جلوی آینه دندان‌هایت را چک کنی که مبادا رژلبت رویشان کشیده شود و کم‌رنگ شود و بی‌رنگ شود و تجدید بخواهد و به وقت رقصیدن با آن کفش‌های پاشنه هفت سانتی‌ات هی لنگ بزنی و هی لنگ بزنی و هی لنگ بزنی.

راحت یک‌جا نشسته‌ای. این هم نوعی خلاف جهت آب شنا کردن است که همه با دست نشانت خواهند داد که همه یحتمل چپ چپ نگاهت خواهند کرد، اما تو راحتی، تو آن گوشه‌ی دنج نشسته‌ای و دیگر لنگ لنگان راه نمی‌روی، راحت می‌توانی دستت را لای موهایت بکشی و از خنده ریسه بروی و وسط سالن حتی بدوی، و به همه بخندی و سرخوش و مست برقصی و بچرخی و بچرخی و بچرخی.

هر وقت توانستی چنین تصمیمی بگیری، و نگاه‌ها را هم به بلاهت‌شان حواله دهی، و بی‌تفاوت رد شوی، پس می‌توانی برای گام‌های بزرگترت هم خلاف جهت باشی و موفق شوی. نه اینکه خلاف جهت بودن همیشه موفقیت‌آمیز باشد، نه. اما آن تصمیم، آن تصمیم مهم، احترام به خویشتن است. این‌ که خودت برای خودت تصمیم بگیری، برای لذت خودت، برای آرامش خودت، نه برای لذت دیگران، برای خوش‌آمد دیگران، برای به‌به و چه‌چه کردنشان. که قطعاً خنده‌دار است. که قطعاً مضحک است. که قطعاً رقت‌بار است.

کار نشد نداره!

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

سپیده‌دم

این جمله‌ی مادرم بود. در هر موقعیتی هم می‌گفتش، حالا می‌خواست لباس پوشیدن تنهایی برای یک بچه سه ساله باشد یا رد شدن از دیوار چین (که خب دیوید کاپرفیلد رد شد و نشان داد واقعا کار نشد ندارد). من بچه بودم و این جمله رفته بود ته‌ِتهِ مغزم و باور کرده بودم کار نشد ندارد.

وقتی کلید جا می‌ماند، من از روی دیوار می‌پریدم و در را باز می‌کردم، اگر گربه توی تراس گیر می‌افتاد، من از لای پنجره رد می‌شدم و می‌آوردمش، رادیو خراب می‌شد، چاقو کُند می‌شد، باید دو روزه اسباب‌کشی می‌کردیم، برای اتاقم لوستر نداشتم، لحظه‌ی آخر می‌فهمیدیم جایی دعوتیم و وقت آرایشگاه نداشتیم، خرده‌پارچه‌ها زیاد بودند و خواهرزاده‌ام عروسک یا لباس می‌خواست، تفنگ ساچمه‌ای برادرها نیاز به روغن‌کاری داشت، در اتاقی قفل شده بود و باز نمی‌شد، دلمان غذای جدید می‌خواست و …

برای همه این‌ها راه‌حل‌های عجیب و غریبی در آستینم داشتم و آنقدر بابتش تشویق شده بودم که خیالم راحت بود که من از پسِ همه‌چیز بر می‌آیم. اولین مصاحبه کاری که رفتم من بیست ساله بودم و مرد مصاحبه‌کننده سن و سال‌دار و جدی، آخر حرف‌های‌مان آنقدر خندیده بود و آنقدر از من خوشش آمده بود که بی‌سابقه کار استخدامم کرد ولی گفت: «دختر! حواست باشه با این همه اعتماد به نفس اگه زمین بخوری دیگه نمی‌تونی بلند شی‌‌ها!» گفتم: « خیالتون راحت! من برا زمین خوردن و بلند شدن هم آماده‌م.»

یکی دوسال بعد از آن، وارد رابطه احمقانه ای شدم که تمام سرمایه اعتماد به نفسم زیر تیغِ چیزی که من نامش را گذاشته بودم «عشق» قربانی شد. زمین خوردم، در زمین فرو رفتم و دیگر بلند نشدم. یادم رفت زمانی پرواز می‌کردم، به خودم قبولاندم که از اولِ اول همین کرم خاکی بودم که الان هستم. سرِ کارهای احمقانه رفتم، مدام تحقیر شدم، از پس کارهایی که بر می‌آمدم دیگر بر نمی‌آمدم، همه چیز برایم کابوس شد، امتحان دادن عذاب عظمی شد، کار پیدا کردن ناممکن بود و توانایی‌هایم آنقدر به چشم نیامد که فراموششان کردم.

چند روز پیش یاد مصاحبه‌کننده افتادم و آن دختری که بودم. یادم افتاد هنوز دارمش. دستش را گرفتم گل و لای صورتش را پاک کردم و حالا دارم مدام با صدای مادرم توی گوشش می‌خوانم: «کار نشد نداره.»

تو مى تونى، چرا كه نه؟!

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

سحرگاه

از بچگی خیلی محدود بودن شنیدن جملات قوت قلب‌دار مثل تو می‌تونی، تو تواناییش رو داری، تو از پسش بر میای، تو …، اگر هم بود بابت کارهایی بوده که پدر و مادرم خودشون بهش علاقه‌مند بودن. یعنی انگار کارهایی که خودشون نتونستن انجام بدن رو در من میدیدن. و حالا خانواده‌م با وجود هزار سالی که از عمرم می‌گذره هنوز هم به خودشون این اجازه رو میدن که ناامیدم کنند، هی بیخ گوشم بگن تو نمی‌تونی، تو بی‌لیاقتی، این کار چه به تو؟ و هر بار که من احساس می‌کنم یه راهی رو دارم درست میرم و به اوج می‌رسم، با یکی از این جملات پرتم می‌کنند پایین.

تازه که ازدواج کرده بودم خیلی بی‌اعتماد به نفس بودم، همه جا آویزون همسرم بودم، همیشه مثل یه بچه کوچیک بهش احتیاج داشتم چون خیال می‌کردم تمام کارهام اشتباهه و از پس هیچ کاری بر نمیام. همسرم با اینکه خودش از من بدتر بود ولی کار خوبی کرد در حقم. تا همین چند وقت پیش سرزنشش می‌کردم در دلم و می‌گفتم خاک بر سرم که شوهرم مثل مردای دیگه نیست و پشتمو نمی‌گیره، ولی تو این هفته گذشته با اتفاقاتی که افتاد دیدم چه قدر قوی شدم.

هفته‌های اول ازدواجمون وقتی دید من حتی برای خرید یه مایحتاج ساده نیاز دارم همراهم باشه بهم گفت: «ببین، تو اونقدری بزرگ شدی که تصمیم به ازدواج گرفتی، یعنی در خودت دیدی قبول مسئولیت رو، حالا خیال کن من نیستم، اصلا خیال کن همین حالا مُردم، آیا باید بگردی دنبال کس دیگه‌ای که کارهای تورو انجام بده؟ رو پای خودت واستا، برو جلو، تموم کن این محتاج بودن به بقیه رو.» رنجیدم، گریه کردم، با خودم گفتم ما رو ببین رو دیوار کی یادگاری نوشتیم. ولی بعدش از لج رفتاری که به خیالم اشتباه بود با خودم گفتم بهش نشون میدم من کی هستم.

قصه رو کوتاه کنم، امروز من پا به راهی گذاشتم که علی‌رغم تمام تو نمی‌تونی‌های خانواده و این چه شغلیه و به فکر زندگی و شوهر و بچه‌ت باش، توش موفق شدم. همین هفته پیش از شهرستان‌های اطراف بهم زنگ زدن برای کار، تماسی که با همکارهای با تجربه‌ترم گرفته نشده و دروغ چرا، ته دلم قند آب شد. یه نگاه به منِ گذشته که میندازم باورم نمی‌شه من همون دختر دیروزی هستم که نمی‌تونست قدم از قدم برداره، همونی که عزیزانش به قول خودشون برای خیر و صلاح و جامعه گرگ اجازه نمی‌دادن پا توش بذاره و همیشه می‌ترسوندنش و تحقیرش می‌کردن. حالا من یه زن قوی‌تر از گذشته‌م، و هر روز حس شیرین موفقیت و رو به جلو رفتن رو دارم.

تحقیر و تنبیه بدنی نشانه‌هایی از ضعف تربیت‌کننده

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

نیمروز

به نظرم تحقیر با تنبیه بدنی دو مقوله‌ی کاملاً جدا هستند. تحقیر با روح و روان آدمی کار داره و تنبیه بدنی همونطور که از اسمش میاد با جسم آدم. تحقیر جاش تا ابد می‌مونه ولی تنبیه بدنی موقته. مگر اینکه تنبیه بدنی نوعی تحقیر رو هم درون خودش نهفته داشته باشه. مثل تنبیه بدنی که به ناحق در مورد کسی انجام شده یا اینکه  تنبیه در مقابل دیگران صورت گرفته.

به دیگران کار ندارم من با تنبیه بدنی مخالفم. ولی مخالفت من باعث نشده که دست روی بچه‌م بلند نکنم. اما فرق هست بین تنبیه بدنی از طرف والدینی که معتقد به چوب تر هستند با تنبیه بدنی از طرف والدینی که قلباً مخالف این موضوع هستند. اتفاقاً مورد دوم خیلی بدتره چون وقتی تنبیه صورت می‌گیره که والدین علیرغم اعتقاد قلبیشون طوری عصبانی شدند که کنترل از دستشون در رفته و دست روی بچه بلند کردند. بچه هم این رو می‌فهمه. متوجه می‌شه که پدر یا مادر من عصبانی شده و نتونسته خودش رو کنترل کنه. این هم حرمت پدر و مادر رو به عنوان بزرگ‌تر از بین می‌بره و هم این علامت رو به کودک میده که تو هم می‌تونی کنترلت رو از دست بدی.

تنبیه بدنی وقتی قلباً بهش معتقد نباشی معنیش میشه ضعف. من در کنترل احساسات و خشم خودم ضعف دارم. من نمی‌تونم از پس یک کودک بربیام. من روش گفتمان صحیح و تربیت درست رو بلد نیستم. و خلاصه اینکه کم آوردم.

شاید کودکی وجود داشته باشه که نیاز داشته باشه گاهی پوست لطیفش گل بندازه و ضربه‌ای رو حس کنه تا حس‌گرهای مغزش فرمان بهش بدن دیگه بسه. اما در حالت عادی به نظرم دست روی بچه نباید بلند کرد. من که هر وقت این کار رو کردم دقیقاً از روی خشم غیر قابل کنترل بوده و یا از اون بدتر با این کار دلم خنک شده بس که کفرم رو درآورده و این یعنی ضعف من در مقابل بچه‌م. به نظرم کسی که در مقابل یک کودک از خودش ضعف نشون میده دیگه توانایی تربیت و تعلیم اون کودک رو نداره. به همین سادگی همه چی از کنترلش خارج می‌شه.

اما تحقیر برای من به هیچ عنوان قابل فهم نیست. هیچ وقت در هیچ برهه‌ای از زندگیم تحقیر رو جایز ندونستم. و باز هم اگر این اتفاق افتاده از روی عجز و ناتوانی محض بوده و نه منطق و عقل و شعور انسانی. هیچ موجود زنده‌ای لایق تحقیر نیست. تحقیرکننده برخلاف اون چه خودش و اطرافیان ممکنه فکر کنن دقیقاً در پایین‌ترین موضع قرار داره.

متأسفانه تأثیری که تحقیر بر روی تعلیم و تربیت می‌گذاره کاملاً مخربه. نابودکننده‌ی شخصیت، اعتماد به نفس و عزت نفس. قدرتمندترین فرد در زندگی یک کودک والدین و مربی اون هستند و وقتی تحقیر از طرف اونها صورت می‌گیره تبدیل به یک فاجعه می‌شه. چون کودک کاملاً باورش می‌کنه.

ملکه‌ی خود بودن

«رضایت جنسی»

صبح

در چشم ده دوازده ساله‌ی ما دو دخترخاله، دختر توی فیلم، داشت زجر می‌کشید، ناله می‌کرد و به نظر من کم مانده بود به گریه بیفتد و وقتی دست خونینش را روی پنجره ماشین کشید؛ برایمان مسجّل شد که عشق و عاشقی به این دردهایش نمی‌ارزد. در یکی از صحنه‌های آخر فیلم، پیرمرد و پیرزنی روی تخت در آغوش هم دراز کشیده و منتظر مرگ بودند. دخترخاله‌ام گفت:«اَه کثافتا» و نوار ویدیو را از دستگاه درآورد و پیچاند لای روسری و گذاشت توی کیف من و کیف را گذاشت ته کمد.

چندوقت بعد، من – که مثل خوره می‌افتادم به جان کتاب‌ها – رسیده بودم به دایره‌المعارفی درمورد اشخاص مشهور جهان و یکی از آن‌ها ملکه‌ای بود که در شرح حالش نوشته بود: «… وی از هم‌آغوشی با مردان سیر نمی‌شد…» به دخترخاله گفتم: «چطوری از اون همه درد سیر نمی‌شه آخه؟!» گفت: «لابد مریضه… چه‌می‌دونم… مث اینا که میرن خودشونو زخم و زیلی می‌کنن.»

بعدها که وارد رابطه‌های ناشیانه شدم، فکر می‌کردم تمام آن‌ چه زن از رابطه بر می‌دارد، همان لذت معشوقه بودن و عاشقیّت کردن است و لذت جنسی از آنِ مرد است و بس. وقتی دیدم در رابطه‌ی ابتر آن زمانی‌ام به عاشقیّت هم نمی‌رسم قیدش را زدم.

بار اول که در یک رابطه جدی بودم معشوقم مدام از حس من می‌پرسید، این‌که چه چیزی را دوست دارم و چه چیزی را نه. این‌که با کدام حرکت تحریک می‌شوم و با کدام نه و من خجالت می‌کشیدم بگویم حتی درست نمی‌دانم کِی تحریک می‌شوم. اولین باری به اوج لذت رسیدم فقط می‌دانستم می‌خواهم تا ابد در همان لحظه بمانم. بی‌حرف و بی حرکت. حتی نمی‌دانستم این، همان اوج لذت جنسی است. بعدتر یاد گرفتم رفتارهایمان را من مدیریت کنم. خودم را یاد گرفتم و چیزهای جدیدی از رابطه فهمیدم.

حالا می‌دانم آن ملکه مازوخیست نبود. فقط خودش را بلد بود.