برچسب: ازدواج

پیامکِ کمک

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

بامداد

ما (من و دوستانم)  بعد از لیسانس یک قراری با هم گذاشتیم که هر قرار آشنایی را یک بار برویم و فرد مورد نظر را ببینیم. در واقع به دنبال یک دوست‌پسر موجه بودیم. تقریبا یک ماه بعد از این قرار، متوجه شدیم که مشکلاتی شبیه به هم داریم. مثلا یک بار فرد مورد نظر که دانشجوی دکتری بود و در یک پژوهشگاه نیز کار می‌کرد به دوستمان گفته بود از ساعت هشت صبح تا پنج بعدازظهر به او زنگ بزند و حدس همه‌مان این بود که فرد مورد نظر متاهل است و ادامه‌ دادن با این فرد کار بی‌خودی است. بعد از همین قرار بود که پیامک کمک را اختراع کردیم.

مکانیسم این پیامک به این شکل بود که وقتی فرد مورد نظر صحبت‌هایی می‌کرد که نشانه‌هایی از درخواست سکس، متاهل بودن و یا درگیر بودن در یک رابطه‌ی دیگر را داشت، دوست ما یک اس‌ام‌اس با جمله کمکم کن (help me) به یکی از ما می‌فرستاد و یکی از ما به او زنگ می‌زد و می‌گفت: «نیم ساعت دیگه جلوی تئاتر شهر باش، می‌خوایم بریم تئاتر.» و این گونه بود که قرار آشنایی اول به خوبی و خوشی تمام می‌شد.

مشکل دیگر، بحث حساب کردن کافه بود، در آن زمان فکر می‌کردیم اگر با فردی برای آشنایی به کافه بریم و نخواهیم با او ادامه دهیم، اگر او کافه را حساب کند مصداق دخترهایی می‌شویم که آویزان هستند، بنابراین در یک اقدام آوانگارد تصمیم گرفتیم مخارج قرار کافه‌ی دفعه‌ی اول با هر فردی را خودمان حساب کنیم که بعدها نگویند «عجب دختر آویزونی بود!»

از آن روزها تقریبا ده سال می‌گذرد و تقریبا همه‌ی ما بعد از بارها سعی و خطا دوست پسرهایی یافتیم و اغلب با آن‌ها ازدواج کردیم و زندگی خوبی داریم و با یادآوری آن اتفاقات اغلب می‌خندیم، اما نکته‌ای که حائز توجه است این است که این دوره برای ما به صورت سعی و خطا سپری شد و مثل همه‌ سعی و خطاها مشکلاتی داشت که تا آن را شروع نکردیم متوجهش نبودیم، بنابراین برایش راه‌حل هم نداشتیم.

به نظرم درجا زدن در این دوره سعی و خطا چندان هم خوب نیست، هرچند از سمت و سوی دیگر قوانین کلی نیز در این مورد وجود ندارد.

سنگدل

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

بعد از ظهر

برای من شروع ایجاد ارتباط با جنس مخالف درست از بدو ورود به دانشگاه آغاز شد. منظور از ارتباط هم همان حرف زدن و گپ و گفت ساده و معمولی است که در زمان ما خودش تابوی بزرگی برای یک دختر بود. گمان می‌کنم برای آدم‌های نسل من، دانشگاه و محیط آن نقطه عطفی در رشد و شناخت هستی و چیستی ارتباط بین دو جنس مخالف بود. جایی که برای صحبت کردن و شروع یک رابطه نیاز به بافتن آسمان و ریسمان به هم نبودی، جایی که می‌شد بدون ترس و واهمه بنشینی و زوایای پنهان زن بودن خودت را و موجودی به اسم مرد را بهتر بشناسی.

در همین راستا تعداد آدمهایی که برای شروع رابطه ابراز تمایل می‌کردند در همان ترم‌های اول به طرز چشمگیری زیاد بود. من دختری ساده و در عین حال منطقی و کنجکاو بودم و اصراری هم نداشتم حتما با کسی ارتباط داشته باشم. از طرفی تصمیم گرفته بودم که از فرصت پیش‌آمده استفاده کنم و اگر کسی جلو می‌آمد، برای شناختن دست رد به سینه اش نمی‌زدم. گرچه برخی آدم‌ها همان ابتدا از فیلتر من عبور نمی‌کردند و آشنایی در حد همان دیدار اول باقی می‌ماند، ولی با چند نفر تا مراحل پیشرفته‌تری هم جلو رفتم. کلاس‌های خودشناسی و جلسات گروهی مشاوره هم کمک بزرگی بود برای اینکه تشخیص بدهی آیا طرف مقابل ارزشش را دارد یا خیر. در تمام آن مدت از طرف مقابل متهم می‌شدم به سنگدلی و بی‌احساس بودن، واقعیت هم همین بود؛ عاشق سینه‌چاک کسی نبودم و هیچ احساس ویژه‌ای هم به کسی نداشتم. مشاور گفته بود که با ٦٠ – ٧٠ ساعت رفت و آمد با کسی می‌توانی بشناسی‌اش و بیشتر از آن اطلاعات ویژه‌ای به تو نمی‌دهد؛ مگر اینکه سطح روابطت را تغییر بدهی که به هیچ وجه گزینه من نبود.

اعتراف می‌کنم همان دوران با انسانهای فوق‌العاده‌ای آشنا شدم و جنبه‌هایی از شخصیت خودم را شناختم که تا قبل از آن برایم غریبه بودند. ولی یک عیب بزرگ هم داشت، از آنجا که هم زمان آدم‌های مختلفی را دیده بودم احساس خیلی بدی داشتم. با وجود اینکه تعهدی به کسی نداده بودم و به همه هم اعلام کرده بودم که از من توقع رابطه عاطفی نداشته باشند، ولی حس بد همیشه همراهم بود.

امروز که به عقب نگاه می‌کنم تجربه دوران گذار آشنایی تا رابطه برایم شیرین است. از آن حس ناخوشایند آن روزها خبری نیست، شاید چند اصلاحیه کوچک به رفتارم بدهم ولی در نهایت از نتیجه آن به شدت راضی هستم. آشنا شدن‌هایی که منجر به ایجاد یک رابطه پایدار و قوی شد و ثمره آن ازدواج با یکی از همان آدم‌های آن روزها شد که مرا متهم به سنگدلی می‌کرد!

دفتر هزار برگ

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

صبح

وقتی جیم برای دیدن خانواده‌اش به ایران آمد، از من درخواست کرد تا ملاقاتی برای آشنایی داشته باشیم و چون با نون در مرحله آشنایی بودم، نپذیرفتم. نمی‌خواستم «موازی‌کاری» کنم. جیم همکلاسی دوره لیسانس بود که برای تحصیلات تکمیلی به کشوری دیگر رفته بود و بعد از مدتی در فیسبوک تقاضای اضافه کردن من به لیست دوستانش را فرستاد و وقتی دیده بودم گویا همکلاسی بوده ایم، پذیرفته بودم؛ با آنکه اصلا در کلاس‌ها و دانشکده ندیده بودمش. این بار گذشت و حدود شش ماه بعد دوباره به ایران آمد و تقاضایش را تکرار کرد و چون دیگر در هیچ رابطه آشنایی نبودم، پذیرفتم و به ملاقاتش رفتم.

هر دو کمی مذهبی بودیم و هدفمان از آشنایی ازدواج بود. در طول مدت آشنایی دوستان نزدیکم که همیشه از روابط من باخبر بودند، من و جیم را «دوست پسر و دوست دختر» می‌نامیدند؛ عنوانی که از آن فراری بودم. من و جیم حتی یکدیگر را با نام کوچک صدا نمی‌کردیم و برای هم آقای فلانی و خانم بهمانی بودیم؛ لمس و گرفتن دست‌ها و رابطه فراتر که جای خود! هدفمان هم دوستی صرف، خوشگذرانی یا … نبود و به طور جدی یکدیگر را «مطالعه» می‌کردیم؛ اصطلاحی که دوستانم را می‌خنداند و به شوخی می‌گفتند: «مگر طرف دور از جانش میمون است که می‌خواهی مطالعه‌اش کنی؟ شما در واقع دوست پسر – دوست ختر هستید.» از من انکار و استدلال و مقایسه و اشاره به تفاوت‌های رابطه‌مان با دوستی و از آنها اصرار و همان مرغ تک پا!

من و جیم آن قدر به هدف رابطه‌مان پایبند بودیم که پای خانواده‌ها را خیلی زود به ماجرا باز کردیم و شروع کردیم به مشاوره رفتن. در طول آن مدت هم اگر به دیدن کسی – دوستی قدیمی از جنس مخالف – می‌رفتم، جیم را در جریان می‌گذاشتم و حتی در جواب سوال آن دوست در مورد وضعیت تاهل تا تجردم، وجود جیم در زندگی‌ام را پنهان نمی‌کردم. از آنچه «موازی‌کاری» می‌نامیدمش متنفر بودم و بر حذر. خط و خطوط من در رابطه آشنایی واضح و پررنگ بود و طبعا از طرف مقابل هم چنین انتظاری داشتم.

من به «مطالعه» عمیقا اعتقاد داشتم و دارم و مشتاقم روزی این اصطلاح و این رویه در فرهنگ ما جایی پیدا کند تا راهی باشد میان سنت صرف و مدرنیته رادیکال، برای آنها که این دو سر طیف را نمی‌پسندند.

دوست دل‌شکسته ما

«خشونت علیه مردان»

بعد از ظهر

او تنها فرزند خانواده بود. جنگ ایران و عراق که شروع شد والدینش از ترس خدمت سربازی و کشته شدنش او را با مکافات و مشکلات زیاد به غربتستان فرستادند. به قول خودش تا به غربت و دور از مهر پدر و مادری و زبان جدید و غیره عادت کند، پدرش درآمد. دلش خوش بود که با دختری ایرانی ازدواج می‌کند و محیط خانه‌اش رنگ و بوی وطن می‌گیرد. با همین هدف نیز خانواده‌اش را مامور پیدا کردن همسر دلخواهش کرد. قرار گذاشته شد و خانواده‌ها همدیگر را در ترکیه ملاقات کرده و دختر و پسر به توافق رسیدند. سرانجام عروس خانم آمد و دوست ما داماد شد.

یکی دو ماه اول همه چیز آرام به نظر می‌رسید. اما با گذشت زمان چهره مرد جوان را آشفته و نگران می‌دیدیم. می‌گفت: «هنوز از گرد راه نرسیده ایراد می‌گیرد که درآمد من کافی نیست، که این آپارتمان شبیه لانه مرغ است، اینها مبل نیستند که، نیمکت مدرسه،اند و مبل‌های خانه باباش چرم خالص بودند… خسته‌ام کرده است . تا پیشنهاد می‌کنم که اگر دوست ندارد می‌توانیم جدا شویم. مسئله مهریه را پیش می‌کشد که بسیار است و توان پرداختش را ندارم. خلاصه که زندگی‌ام جهنم شده است.»

دلداری‌اش دادیم. گفتیم: «غم غربت سبب این حرفها و رفتارش می‌شود. صبر کن به این اوضاع عادت می‌کند. یک بار بفرست به ایران برود و برگردد حالش بهتر می‌شود.» بیچاره قانع شد. دو سه سالی سکوت پیشه کرد. زنش زبان یاد گرفت و کاری برای خود دست و پا کرد. دوستمان با حالی پریشان پیشمان آمد و خبر داد که زنش شب‌ها بدون اطلاع و اجازه او با دوستانش قرار گذاشته و از خانه بیرون می رود. در جواب «کجا بودی» می‌گوید ما اینیم خوشت نمی‌آید؟ به سلامت. آخرین باری که به ایران رفته علیه او شکایت کرده و مهریه‌اش را به اجرا گذاشته است.

سرانجام این زوج به طلاق کشید. زن جوان در جواب نکوهش ما گفت که عاشق چشم و ابروی این پسر نبود. با او ازدواج کرد که به اروپا بیاید. حالا هم خیلی خوب می تواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد و احتیاجی به آقا بالاسر ندارد. دوستمان را می‌گویید؟ خدا می‌داند چه رنجی کشید. غرورش شکست. اعتماد خود را نسبت به دختران و زنان ایرانی از دست داد. او که تلاش می‌کرد مشکل خدمت سربازی‌اش را حل کند و گذرنامه ایرانی بگیرد و با پس‌اندازش در وطن خود خانه بخرد، منصرف شد.

این نوع رفتار ستم به روح و روان مردی بود که می‌خواست زندگی‌اش را با وجود زنی ایرانی گرم کند.

راهی بی‌بازگشت

 «اعتیاد»

بامداد

یک. بهترین دوستم بود. با وجودی که چند سال از من بزرگ‌تر بود اما بسیار به هم نزدیک بودیم. از دید من دختری بسیار عاقل و باهوش و البته زیبا بود. وقتی دانشگاه قبول شد طبیعتا بین ما فاصله افتاد تا اینکه خبر ازدواجش رسید. مراسم مجلل و با فاصله‌ی زمانی کوتاه برگزار شدند. عروس شاد بود و سرخوش. داماد تنها پسر از یک خانواده‌ی خوش‌نام بود، فوق لیسانس کامپیوتر از دانشگاه تهران داشت و کارمند رسمی یک نهاد دولتی بود. همه چیز عالی به نظر می‌رسید. تنها چیزی که این وسط عجیب بود رفتار داماد در شب عروسیش بود.

نگاه داماد رو هیچ فراموش نمی‌کنم، حواسش به همه بود غیر از عروسی که مثل ستاره می‌درخشید. چشماش می‌چرخید و انگار تمرکز نداشت، منگ بود. شاید هیچ کس حواسش نبود. عروس و داماد در شهری دور زندگیشون رو شروع کردند و تقریبا ارتباط ما قطع شد. بعد از سه سال پدر دوستم فوت کرد، دوستم تنها برگشت چون همسرش در مأموریت بود. در آن دو روز مراسم، نگاه سرد و خالی و سکوت مطلقش غیرطبیعی بود. هیچ‌کس حواسش نبود اما من می‌دیدم. بعدها برایم گفت که همسرش همراهش نبود چون توی یکی از کمپ‌های ترک اعتیاد بستری بود. از روزی برام گفت که در بین وسایل شخصی همسرش آمپول‌هایی رو پیدا کرده بود. رفته بود داروخانه و خودش رو مشاور مدرسه معرفی کرده و گفته بود که یکی از شاگردانش این ها رو بهش تحویل داده. حدسش درست بوده نوعی مواد مخدر با وابستگی بسیار و البته بسیار گران‌قیمت. برام گفت از وقتی موضوع رو با همسرش در میان گذاشت، به جای انکار شروع کرده بود به داد و بیداد و فحاشی و بعد از آن روز علنا شروع کرد به تزریق مواد. برایم تعریف کرد که چطور روزی حلقه‌ی ازدواجش گم می‌شد و روزی دیگه طلبکارها تلویزیون و فرش زیر پاشون رو بابت طلبشون می‌بردند.

به کمک خانواده‌ی همسرش بارها سعی کردند که ترکش بدهند اما هر بار روز از نو و روزی از نو. خانواده‌ی همسرش هر بار که چیزی از خونه کم می‌شد سعی می‌کردند فورا عین اون وسیله رو جایگزین کنن که نکنه عروسشون طاقتش طاق بشه و بگذاره بره. از کتک‌هایی که خورده بود برام گفت، از پیشنهاد همسرش که بیا و تو هم امتحان کن و از تهدیدهای همیشگی. از گریه زاری‌های مداوم و ابراز ندامت‌های لحظه‌ای. از مرگی تدریجی. و بعدها از خانواده‌ی خودش برام گفت که حاضر نبودند قبول کنند که تنها راه چاره جداییه. از جنگی طولانی و نفس‌گیر در دو جبهه برام گفت و از رفت و آمدهایش به دادگاه که اغلب تنها بوده. از حکم‌های ناعادلانه‌ی قاضی و از تحقیرها. بالاخره با بخشیدن همه حق و حقوقش طلاق گرفته بود. دوستم هرگز اون آدم قبل نشد.

 

دو. چند روزی رفتم سفر خونه یکی از دوستام. با خانمی آشنا شدم که در طول مدت سفر، همراهمون بود. یه خانم بسیار زیبا که تقریبا همسن و سال بودیم. روزها با هم می‌رفتیم بیرون و شب‌ها تا نصف شب بیدار می‌موندیم و حرف می‌زدیم. شب‌های اول و دوم خوب بود، اما کم‌کم حس کردم تو رفتارش یه چیزهای غیرعادی به چشم می‌خوره، چند بار وسط بگو بخندهامون یهو می‌زد زیر گریه، گریه‌ای که انگار تمومی نداشت و بعدش شروع می‌کرد به حرف زدن. از همسری می‌گفت که یک سال پیش از هم جدا شده بودند. دلتنگ می‌شد و زار می‌زد. گاهی شروع می‌کرد جیغ زدن، بی‌دلیل و بدون مقدمه. شوهرش ظاهرا کارمند مخابرات بوده و دکترا داشت. خوشتیپ بوده و بسیار مهربان. تازه ازدواج کرده بودند که روزی از تو کیف شوهرش می‌خواسته خودکار بیاره که می بینه یه چیز سیاه کوچولو هم همراهش از جیب کیف میاد بیرون. می‌ره و به صاحبخونه شون نشون می‌ده و می‌شنوه که تریاکه. همسرش که از سر کار میاد ازش می‌پرسه داستان چیه و ایشون می‌گه مال من نیست این رو برای پدر دوستم خریدم که مرض قند داره و باید از این مصرف کنه. پرسیدم باورت شد؟ می‌گه که آره چون من هیچ وقت یه آدم معتاد ندیده بودم. فکر می‌کردم آدمای معتاد نمی‌تونن درس بخونن یا برن سر کار. بعدها وقتی بارها مواد رو دوباره پیدا می‌کنه باورش می‌شه که طرف معتاده.

می‌گفت هر سال تعطیلات عید نوروز وقتی همه همسایه‌های ساختمون می‌رفتن مسافرت، من یکی از پیراهن‌های شوهرم تو بغلم بود و یه مفاتیح تو دستم و زار می زدم و دعا می‌کردم خدا اون رو بهم برگردونه. چند بار ترک کرد ولی فقط چند روز این مقاومت طول کشید. می‌گفت گاهی توهم می‌زد و بهم می‌گفت تو داری بهم خیانت می‌کنی و به باد کتکم می‌گرفت. بعد از چند ساعت به دست و پام می‌افتاد که غلط کردم. بارها نصف شب بیدار شده و دیده همسرش با یه چاقو بالای سرش وایساده و گفته که دلم می‌خواد بکشمت. می‌گفت چند تا مشاور با هم رفتیم، یکیش به همسرش گفته که شما اضطراب دارین و باید دارو مصرف کنین. یکی دیگه گفته بود به نظر من با هم مواد بکشین اینجوری هیچ کدومتون آزار نمی‌بینه و… گریه می‌کرد و می‌گفت چرا خدا دعاهامو نشنید؟ می‌گفت دلم براش تنگ می‌شه، دلم برای پسرم هم تنگ می‌شه. اما من نمی‌تونم پسرمو نگه دارم چون از پس هزینه‌هاش برنمیام. پسرمو سپردم به خانواده پدر شوهرم اما همیشه نگرانم که نکنه بلایی سرش بیاد، نکنه اون هم به سرنوشت پدرش دچار بشه.

تو مى تونى، چرا كه نه؟!

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

سحرگاه

از بچگی خیلی محدود بودن شنیدن جملات قوت قلب‌دار مثل تو می‌تونی، تو تواناییش رو داری، تو از پسش بر میای، تو …، اگر هم بود بابت کارهایی بوده که پدر و مادرم خودشون بهش علاقه‌مند بودن. یعنی انگار کارهایی که خودشون نتونستن انجام بدن رو در من میدیدن. و حالا خانواده‌م با وجود هزار سالی که از عمرم می‌گذره هنوز هم به خودشون این اجازه رو میدن که ناامیدم کنند، هی بیخ گوشم بگن تو نمی‌تونی، تو بی‌لیاقتی، این کار چه به تو؟ و هر بار که من احساس می‌کنم یه راهی رو دارم درست میرم و به اوج می‌رسم، با یکی از این جملات پرتم می‌کنند پایین.

تازه که ازدواج کرده بودم خیلی بی‌اعتماد به نفس بودم، همه جا آویزون همسرم بودم، همیشه مثل یه بچه کوچیک بهش احتیاج داشتم چون خیال می‌کردم تمام کارهام اشتباهه و از پس هیچ کاری بر نمیام. همسرم با اینکه خودش از من بدتر بود ولی کار خوبی کرد در حقم. تا همین چند وقت پیش سرزنشش می‌کردم در دلم و می‌گفتم خاک بر سرم که شوهرم مثل مردای دیگه نیست و پشتمو نمی‌گیره، ولی تو این هفته گذشته با اتفاقاتی که افتاد دیدم چه قدر قوی شدم.

هفته‌های اول ازدواجمون وقتی دید من حتی برای خرید یه مایحتاج ساده نیاز دارم همراهم باشه بهم گفت: «ببین، تو اونقدری بزرگ شدی که تصمیم به ازدواج گرفتی، یعنی در خودت دیدی قبول مسئولیت رو، حالا خیال کن من نیستم، اصلا خیال کن همین حالا مُردم، آیا باید بگردی دنبال کس دیگه‌ای که کارهای تورو انجام بده؟ رو پای خودت واستا، برو جلو، تموم کن این محتاج بودن به بقیه رو.» رنجیدم، گریه کردم، با خودم گفتم ما رو ببین رو دیوار کی یادگاری نوشتیم. ولی بعدش از لج رفتاری که به خیالم اشتباه بود با خودم گفتم بهش نشون میدم من کی هستم.

قصه رو کوتاه کنم، امروز من پا به راهی گذاشتم که علی‌رغم تمام تو نمی‌تونی‌های خانواده و این چه شغلیه و به فکر زندگی و شوهر و بچه‌ت باش، توش موفق شدم. همین هفته پیش از شهرستان‌های اطراف بهم زنگ زدن برای کار، تماسی که با همکارهای با تجربه‌ترم گرفته نشده و دروغ چرا، ته دلم قند آب شد. یه نگاه به منِ گذشته که میندازم باورم نمی‌شه من همون دختر دیروزی هستم که نمی‌تونست قدم از قدم برداره، همونی که عزیزانش به قول خودشون برای خیر و صلاح و جامعه گرگ اجازه نمی‌دادن پا توش بذاره و همیشه می‌ترسوندنش و تحقیرش می‌کردن. حالا من یه زن قوی‌تر از گذشته‌م، و هر روز حس شیرین موفقیت و رو به جلو رفتن رو دارم.

عاشقانه و دوستانه دوستش دارم

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

از میان نامه‌های رسیده: ناشناس

همیشه دلم می‌خواست جایی در این مورد حرف بزنم. جایی که کسی من رو نشناسه و فکر نکنه دارم خودم رو توجیح می‌کنم و یا دیگران رو قانع.

من و همسرم با هم بیشتر از ۱۵ سال اختلاف سن داریم. اینجور نبود که عاشق شده باشیم یا شاید هم شدیم. هیچ‌وقت نفهمیدم. من توی یک دوره‌ی لجبازی با دنیا بودم و دلم نمی‌خواست عاشق هیچ‌کس بشم. قبلش عاشق بودم. عاشق یکی دیگه که اون هم همین قدرها یا کمی بیشتر از من بزرگ‌تر بود. یکی که در کنارش اصلاً احساس آرامش نداشتم. یکی که اگه روزی باهاش ازدواج می‌کردم یکی از همون کسایی می‌شدم که با ازدواج با اختلاف سنی زیاد مخالفه. بعدش هم آدم‌های دیگه رو امتحان کردم. کوچکترین‌شون دو سال از من بزرگ‌تر بود ولی به نظرم رسیده بود که از نظر عقلی خیلی پخته‌تر باشه. بعد خیلی دوستانه بهش گفتم برو هر وقت بزرگ شدی بیا سراغ من. سکوت کرد چون می‌دونست چرا و کجا بچه‌بازی درآورده. از همون وقتی که نوجوان بودم می‌دونستم موقعی که ازدواج کنم قطعاً با کسی ازدواج خواهم کرد که خیلی از خودم بزرگتره. پسرها به نظرم خیلی بچه بودند. اتفاقاً اصلاً دختر آروم و سربزیری نبودم. خیلی شیطون و پرانرژی و فعال بودم و هستم. هیچ جا بند نمی‌شدم. از در و دیوار بالا می‌رفتم.

دور و بری‌های من خیلی مخالفت جدی‌ای نکردن. پدرم البته ترجیح می‌داد من با کسی ازدواج کنم که از من خیلی بزرگ‌تر نباشه ولی چون از دامادش خیلی خوشش اومده بود کوتاه اومد. همسرم مرد دوست‌داشتنی و عاقل و آرومیه.

همه‌ی کسانی که می‌فهمیدن اختلاف سنی ما چقدره تعجب می‌کردند و هرکس به نوعی بهم می‌گفت این ازدواج سرانجامی نداره و یا اینکه حداقل خوشحال نخواهی بود. حتی یکی از دوستانم حجت بر من تمام کرد و گفت الان ممکنه راضی باشی ولی در آینده حتماً پشیمون می‌شی. راستش من به همه‌چی شک داشتم. به اینکه چقدر همسرم رو دوست خواهم داشت. به اینکه از ازدواج به طور کل ممکنه پشیمون باشم. اما هیچ وقت حتی برای یک لحظه هم به این شک نکردم که ممکنه در مورد ازدواج با مردی که از من خیلی بزرگتره پشیمون بشم.حرف‌های دیگران هم اذیتم نمی‌کرد. خیلی وقت‌ها حتی جواب هم ندادم. اما دوست داشتم جایی اعلام کنم و بگم. بگم که چقدر راضی هستم.

همسرم خیلی جاها پایه‌ی خیلی کارها بوده. هر جایی هم که واقعاً سختش بوده برای من موقعیتی فراهم کرده که بدون اون از موقعیت‌های مختلف لذت ببرم. همیشه مشغول حرف زدن هستیم و به همه‌ی دنیا می‌خندیم. خیلی وقت‌ها با اینکه از نظر من عاقل‌ترین آدم روی زمینه با من مشورت می‌کنه و نظرم رو قبول داره. گاهی بهش می‌گم پس چرا من اصلاً فکر نمی‌کنم من و تو خیلی اختلاف سنی داریم؟ بیشتر به نظر می‌رسه توی این دنیای مسخره هم‌بازی‌ خودمون رو پیدا کردیم.

نزدیک به بیست سال از ازدواج ما می‌گذره و من هنوز خوشحال و راضی هستم. یعنی راستش رو بگم همیشه نسبت به قبل خوشحال‌تر و راضی‌ترم. همسرم همه چیز من بوده و هست. بیشتر از اینکه به چشم یک شوهر بهش نگاه کنم هم‌بازی، رفیق، مشاور و پشتیبان می‌بینم. در مورد مسائل جنسی نمی‌دونم چقدر می‌تونه مهم باشه. همیشه این موضوع برای من علامت سؤال بزرگی بوده که چطور آنقدر توی زندگی آدمها می‌تونه تأثیر داشته باشه. در مورد ما فقط همین‌قدر بگم که خدا در و تخته رو بهم خوب جور کرده. شکر خدا مشکلی نداریم.

نتیجه اینکه گاهی در مورد اختلاف سنی زیاد استثنایی مثل ما هم وجود داره.

دلم برای خودم می‌سوزد

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

نیمه‌شب

انگار رسالت تو فقط و فقط ویران کردن من بود. منی که گم می‌شوم لای هجوم خاطرات تو. منی که دارم له می‌شوم کم کم. که رسالت تو فقط و فقط آمدنی و رفتنی بود برای رسوایی دل بینوای من.

دل من پیر نبود، دل من هم جوان بود، مثل دل تو، مثل همان دلی که حالا دل به دل‌اش بسته‌ای. مشکل ما فقط عدد نبود، گرچه عدد هم بود، که عدد بهانه بود. مشکل ما، من بودم. که من بیشتر بودم، که من همیشه زیادی بودم، که نمی‌دانستم نقشم چیست؟ معشوقه، رفیق، خواهر، مادر، زن زیادی؟ من هیچ‌چیز برایت نبودم. چون زیادی بودم و تو نمی‌خواستی. نمی‌خواستی همیشه من بیشتر باشم، در اعداد، در ارقام، در عشق، در محبت.

راستی می‌دانستی تمام آن داستان‌هایی که وقت‌هایی که به آرایشگاه‌ها می‌رویم و مثلا دارند موهای‌مان را کوتاه می‌کنند از مدلی که در آخرین ژورنال دیده‌ایم و یا هایلایت قرمز و بنفش کف سرمان می‌گذارند که هی کف سرمان بخارد، یا با بند لای سوراخ بینی‌مان افتاده‌اند و اشک‌مان را در می‌آوردند، آن قصه‌ها، آن داستان‌های کذایی، همه و همه فقط برای همان آدم‌های تخیلی‌ست، و هیچ‌گاه، هیچ‌گاه برای ما اتفاق نمی‌افتد.

پس دل به داستان‌ها نبند، که من هم دل نبستم، و آن روز که خواستم نباشی، که بروی، که دیگر نبینمت، همان روز برفی لعنتی سرد و ساکت، همان روز وقتی تا آخر عمر برای خودم غمگین شدم، می‌دانستم من و تو هیچ‌وقت قصه‌ی هیچ آرایشگری نخواهیم شد. که من قصه را تمام کرده بودم و آنقدر تلخ که به درد مشتری هیچ آرایشگری نمی‌خورد.

اما یادم هست، همان روز وقتی رفتم تا موهایم را آنقدر کوتاه کنم، که دیگر هیچ دستی لای موهایم نرود، یکی از همان آرایشگرها داشت داستان زنی را تعریف می‌کرد که عاشق شده‌بود، عاشق یک پسر جوان، که اختلاف سنی‌شان ده بیست سال بود و هیچ نمی‌دانست بین ده تا بیست، ده سال تفاوت است و این ده سال یعنی یک عمر، یعنی یک دهه، یعنی دو تجربه زیستی متفاوت، و و و همین طور داشت می‌گفت تا به پایان داستان‌شان رسید که بر عکس پایان داستان ما، پایان داستان آن‌ها شیرین بود، که عشق‌شان پایدار بود و کلی چرت و پرت دیگر و در آخر هم گفت اینجا هم می‌آید برای کارهای آرایشگاهی‌اش. و من دوست داشتم روزی بیایم که زن قصه‌ها هم باشد تا لمس‌اش کنم و بخندم و بگویم: زهی خیال باطل.

حالا حسرتم از این همه توست، که همه چیز پر از توست، که ای کاش نبود. از سنگفرش‌های برفی خیابان گرفته، تا طاقی مغازه‌ها به وقت خیس شدن. حالا در این روزهای برفی، دلم برای خودم می‌سوزد، و یاد آن زن قصه‌ای آرایشگاهی می‌افتم، وقتی داشتم لمس‌اش می‌کردم و وقتی او خودش را کنار کشید و من با خود گفتم چقدر من بیچاره‌ام که حتی شخصیت‌های داستان‌ها هم از من کناره می‌گیرند. و باز دلم برای خودم سوخت.

در پیچ و خم انتخاب

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

شبانگاه

ازدواج از دید من مقوله بسیار پیچیده‌ای است. هزاران بعد دارد که نمی‌شود به هیچ فرمولی محدودش کرد. انگار بیراه نگفته‌اند که مثل هندوانه‌ای در بسته است. هنوز هم فکر می‌کنم شانس نقش اساسی در مهمترین تصمیم ما در طول زندگی ایفا می‌کند، آن هم در جامعه سنتی ما که اکنون در مرحله‌ای از گذار است و انگار هر رخدادی به گونه‌ای عجیب بین سنت و مدرنیته در نوسان است.

ازدواج‌های سنتی زمان قدیم یک روند خطی داشت، مرد و زن همدیگر را ندیده و دیده بنا بر توصیه و خواست والدین، زندگی مشترک را شروع می کردند و هر دو موظف بودند که به آن پایبند باشند و هیچ انتخاب دیگری به ذهنشان هم خطور نمی‌کرد .با بد و خوب هم می‌ساختند و امر خطیر تولید مثل را به جا می‌آوردند و انگار زندگی می‌افتاد روی غلتک. آن زمان تفاوت سنی امری شایع بود و کم در داستان‌های نقل‌شده از فامیل نشنیدیم که فلانی همسرش رفیق پدرش بود .اما امروزه داستان فرق می‌کند. کلکسیونی از مشخصات را به صورت پیش‌فرض در نظر می‌گیریم و به خیال خود می‌خواهیم همدیگر را خوب بشناسیم و بعد تصمیم به ازدواج بگبریم. در حالی که این شناخت در این محیط عملا غیرممکن خواهد بود و اگر امکانش هم باشد ناقص از آب درخواهد آمد.

برای منی که با یک ازدواج ناموفق از سی سالگی گذشته‌ام، هر چه بیشتر می‌گذرد تصمیم‌گیری برای ازدواج مشکل‌تر خواهد بود. تنها چیزی که می‌دانم چند موضوع را هرگز نخواهم پذیرفت و یکی از آنها قطعا تفاوت سنی زیاد است. این که بخواهم در سایه‌ی مردی زندگی کنم که سال‌ها پیش این، بی‌قراری‌ها و شک و تردیدها و نگرش به دنیا را پشت سر گذاشته غیر ممکن است. دنیای من با دنیای سال‌های پیش خودم بسیار متفاوت‌تر و عمیق‌تر با سبک‌سری‌های کمتر است و قطعا سال‌های آینده زندگی برای من رنگ دیگری خواهد داشت.

می‌خواهم کسی را همقدم روزهایم کنم که با هم پیچ و تاب‌های این سن را تاب بیاوریم و از احساسات مشترک لذت بریم. نه اینکه مجبور باشم برای همقدم شدن با همسرم قدم‌هایم را تندتر کرده و به اجبار عاقلانه‌تر و پخته‌تر عمل نمایم.

صورت چروکیده‌ی من یا او؟

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

شامگاه

خواهرم از آن دخترها بود که ایده‌آل توی ذهنشان دارند برای همسر آینده. قدش فلان قدر، تحصیلاتش بهمان اندازه، سنش؟ در این یک مورد هنوز تصمیم قطعی نگرفته بود وقتی درسش که تمام شد نشست توی خانه تا برایش خواستگار بیاید. همینقدر می‌دانست که نمی‌خواهد تفاوت سنی خیلی کمی داشته باشند چون به نظرش پسرهای همکلاسی‌ش همه یک مشت بچه بودند. فکر می‌کرد اگر با یکی همسن آنها ازدواج کند زندگی نیست که بچه‌بازی‌ست. اولین خواستگاری که پدر و مادر سرش توافق داشتند به واسطه‌ی فامیل معرفی شده بود. ظاهر و تحصیلاتش هیچ شباهتی به ایده‌آل‌های خواهر کوچیکه نداشت، اما همین که ده سالی بزرگتر بود و آرام و باوقار، بله را گرفت. چند سال اول زندگی خوب بود. خواهرم هنوز از اینکه خودش پر شر و شور باشد و شوهرش آرام و ساکت، اذیت نمی‌شد. به نظرش اصلا تعادل یعنی همین. سه چهار سال بعد اختلافاتشان شروع شد، یا بود و تازه علنی شد. و هر جا که قرار بود با صحبت مشکلات حل شود، و هر یک از طرفین گوشه‌ای از رفتارش را درست کند، مرد که سنی ازش گذشته بود حاضر به پذیرش اشتباه و به طبع آن تغییر ایجاد کردن در رفتارش نبود و خواهر هم بچه‌تر بود و لجباز. خلاصه که هنوز هم که هنوز است با هم زندگی می‌کنند ولی هر از گاهی کوه آتشفشان فوران می‌کند، فورانی.

دوستی داشتم، همکارم بود، شوهرش سه سالی از خودش کوچکتر بود. خودش اولین بار از اختلاف سنشان گفت وگرنه شاید هیچکدام متوجه نمی‌شدیم. از سنی به بعد تفاوت سن کم به چشم می‌آید. برای این دوستم اما تفاوت سن مهم بود، یعنی به نظرش از دید ناظر بیرونی مهم بود. هر بار به مناسبتی هدیه‌ای برای همسرش می‌خرید این را هم ذکر می‌کرد که نمی‌دانم پسرهای به سن او چه چیزی دوست دارند. یکبار بهش گفتم تو که آنقدر کوچکتر بودن همسرت برایت مهم است چرا باهاش ازدواج کردی؟ گفت عاشق شدم، هستم. و همه‌ی ترسش این بود که روزی مرد به زنی جوان‌تر بربخورد، یادش بیفتد صورت زن خودش چقدر چروکیده شده و بگذارد برود. گفتم باور کن کسی که روزی بخواهد رهایت کند بهانه‌اش را پیدا می‌کند، به تفاوت سن ربطی ندارد، تا با همید خوش باشید. اینها را که می‌گفتم نمی‌دانستم چند سال بعدتر با دوستی آشنا می‌شوم که درست شرایطی مشابه همین دوستم دارد و روزی همسر جوان‎ترش به هوای زنی مسن‌تر از زن خودش، زندگی مشترک را رها می‌کند و می‌رود.

به نظرم این اختلاف سن دو نفر نیست که رفتارشان در زندگی مشترک را تعیین می‌کند اما مسایلی هست که وقت تصمیم‌گیری برای ازدواج باید در نظر گرفت. مثل این که: اگر زن یا مرد بزرگ‎تر است، طرف دیگر ماجرا مطمئن شود قرار نیست تحت قیمومیت قرار بگیرد، یا در حالت اختلاف سن زیاد از انعطاف‌پذیری و اهل گفتگو بودن طرف مقابل اطمینان داشته باشیم، یا اگر خلاف نُرم ازدواج می‌کنیم (مثل وقتی زن بزرگتر از مرد است) اول از همه خودمان برایمان پذیرفته باشد این مساله و مدام نگران حرف دیگران نباشیم.

تا قسمت چی باشه

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

غروب

اولین خواستگار جدی که پا به خونه‌مون گذاشت و تا دم محضر هم رفتیم، چهارده پونزده سالی ازم بزرگتر بود، اصلا یکی از دلایلی که قبولش کردم فارغ از نقاط ضعف و قوتش همین سن بالاش بود. نمی دونم، شاید این علاقه به سن بالا ناشی از شیفتگی به پدرم می‌شد و دلم می‌خواست کسی رو انتخاب کنم که سرد و گرم روزگار رو چشیده باشه و منو زیر پر و بالش بگیره و مرد باشه. به هر حال نشد و خودم به خاطر دلایلی پا پس کشیدم.

دختر یکی از فامیل‌های دورمون هم سن من بود و با پسر عموش که یک سالی ازش بزرگتر بود عقد کرد. همه می‌گفتن نه تنها از نظر وضع مالی که حتی قیافه هم از دختر سره و خیلی جذاب و زیبا بود و توی جشن عقدشون تمام دخترای جوون خیره به داماد بودن و هی می‌گفتن کاش یکی مثلش قسمت ما بشه. خلاصه بعد یک سال شنیدیم از هم جدا شدن. کاشف به عمل اومد که پسر هیچ زن و دختری رو بی نصیب نذاشته و همسرش از همون ماه دوم بعد عقد وقتی متوجه شده دنبال طلاق گرفتن بوده، بعد از دو سال هم با استادش که دو برابر خودش سن داشت ازدواج کرد و حالام خیلی خوشبختن.

کارمند پدرم مجرد و چهل ساله بود با یه قیافه خیلی معمولی که حتی نکرده بود دست یه صورتش بزنه، یک روز بابا تعریف کرد از عشق شدید یک پسر بیست ساله به این خانم که هر روز با دست گل میاد دم اداره و خانم سپرده به نگهبانی که راهش ندن دیگه، بابا گفت خانم فلانی پیشش گریه کرده که: «آبروی من رو برده با این کارا. هی میگه من عاشقتونم و همین حرف‌ها و کارها باعث شده سوژه‌ی باقی همکارها بشم، منی که بیست سال سربه‌زیر کار کردم و آسه رفتم و آسه اومدم.» اما آخر سر دل به پسر داد و با هم ازدواج کردن و الان پانزده سالی گذشته، خانم بازنشسته شده، پسر درس می‌خونه برای دکترا و هنوز هم مثل روز اول عاشقشه.

دوست صمیمیم با پیر پسر دنیادیده‌ای آشنا شد و با مخالفت خانواده بالاخره سر سفره عقد نشست، چند سالی هم با هم زندگی کردن و تو این مدت خانواده‌ش هم به دامادشون علاقه‌مند شدن. چون می‌دیدن چه مرد نجیب و خانواده‌دوستی هست، اما بلاخره توافقی از هم جدا شدن.ازش پرسیدم چرا؟ مگه خودت نمی‌خواستی؟ آدم خوبی بود که… جواب داد که زیادی خوب بود و من هم ازش بدی ندیدم، اما فقط دنبال آرامش بود و هیچ هیجانی رو نمی‌پسندید و هر بار می‌گفت: «من این کارا رو بیست سال پیش کردم و الان فقط می‌خوام زندگیم توی یه خط آروم پیش بره. یا انجام دادن فلان کار برای سن من زشته، نمی‌گن مرده خل شده داره ادای یه جوون بیست ساله رو درمیاره؟» اون هم بعدها با یه پسر هم سن خودش ازدواج کرد و حالا هم دنیا رو می‌گردن پا به پای هم، و عکس‌هایی که برام هرچند وقت می‌فرسته و  ایمیلهایی که می‌زنه که رضایت کامل رو فریاد می‌کنن، نشونه‌ی خوشبختیشه.

دوست مادر همسرم، وقتی از شوهرش جدا شده با یه پسر دانشجوی پزشکی ازدواج می‌کنه که چهارده سال ازش کم سال‌تر بوده. دوازده سال زندگی می‌کنند. یه روز پسر که حالا واسه خودش آقای دکتری شده میاد خونه و می‌گه من دیگه نمی‌تونم باهات زندگی کنم، تازه فهمیدم اون سال‌ها خامی کردم و جوونیم رو هدر دادم و هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه‌‌ست. بی‌سر و صدا جدا می‌شن. دوست مادر همسرم هنوز یه چشمش اشکه یه چشمش خون و آقای دکتر هم بعد از اینکه برگشتن شهر خودشون با یکی از همکارهاشون ازدواج کردن و الان منتظر تولد اولین بچشه!

من نمی‌دونم سن و سال چه اندازه باشه مناسبه واسه یه زندگی ایده‌آل و آروم و توام با خوشبختی ولی می‌دونم نمی‌شه یه نسخه رو واسه همه پیچید. هر دو  آدمی با هم فرق می‌کنن. روحیاتشون، شرایطی که توش بزرگ شدن و کم و زیادش. باید دید پیشونی‌نوشت آدما  آخر سر کجا می‌بردشون.

چه عرض کنم!

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

بعد از ظهر

به نظرم، کنار هم قراردادن ازدواج و اختلاف سن برمی‌گردد به تعریفی که از هر دو مرسوم است، یعنی:

«اگر ازدواج را همزیستی انتخابی و رضایتمند دو انسان معنی کنیم، آنگاه می‌توان انتظار داشت که تداوم آن با نقاط مشترک روانی و جسمی دو نفر رابطه مستقیم داشته باشد، صرف نظر از استثناها. حال اگر دو نفر در دوران جوانی به انتخاب همزیست مبادرت ورزند، نزدیکی سنشان بهم می‌تواند منجر به افزایش نقاط مشترکشان شود. البته گذر زمان که باعث ثبات شخصیت افراد می‌شود، در سنین میانسالی یا کهنسالی می‌تواند بازه سنی دو نفر را بیشتر کند. به بیان دیگر اختلاف سنی ده سال برای ۲۰ ساله‌ها زیاد و برای ۵۰ ساله‌ها معمولی به نظر می‌رسد. از جانب دیگر با پیشرفت جوامع، نسل‌ها بهم نزدیکتر شده و در عین حال درکشان از یکدیگر و همپوشانی تجاربشان کمتر شده و همین امر باعث کاهش اختلاف سن بین دو همزیست می‌شود.

اما اگر ازدواج را داد و ستد و یا قراردادی در جهت منافع یک یا هر دو طرف معنا کنیم، اختلاف سن با توجه به هدف و نوع قرارداد می‌تواند مقبول یا مذموم باشد. در ازدواج با هدف اقتصادی، اختلاف سنی به سمت پیری طرف پولدار و جوانی طرف دیگر مطلوب خواهد بود! ازدواج با هدف زایش، به سمت بیشترین همپوشانی سن باروری هر دو طرف بازه سنی را گسترش می‌دهد و قص الی هذا.»

ولی من ازدواج را قراردادی اجتماعی می‌بینم که جنبه آماری دارد. از طرفی امروزه روز بیماری‌های عجیب و استرس و کیفیت زندگی‌ها، زمان فرسودگی جسم را به کل زیر و رو کرده و دیگر سن معیار خوبی برای تضمین طول عمر و حس و حال جوانی نیست. عشق و عاشقی هم که کار دل است و سن نمی‌شناسد. با تعریف‌های من از سن و ازدواج این دو نه منافاتی باهم دارند، نه تقارنی.

فاصله‌های دور

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

پیش از ظهر

۱- مرد هیچوقت حوصله نداشت. همیشه خسته بود. هیچوقت دلش مهمانی شلوغ نمی‌خواست. همیشه آرامش می‌خواست. نشستن و کتاب خواندن و توی صندلی فرو رفتن می‌خواست. زن کوچک بود. دختربچه بود. دلش بازی و شیطنت و شادی و دَدَر می‌خواست و همیشه چشمش دنبال زوج هایی بود که دست هم را گرفته بودند و توی خیابان خل‌بازی در می‌آوردند‌.

۲- زن پنج سال بزرگتر بود اما پا به پای پسر، جوانی کرد. الواتی کرد. خیابان‌گردی کرد. مهمانی‌های شلوغ رفت و زد و رقصید و بازی کرد. پسر که آرام شد، بچه‌دار شدند. حالا زن از هر دو بچه به خوبی مراقبت می‌‌کند.

۳- ده سال تفاوت سنی دارند. دختر، کوچکتر است‌. از آن تیپ دختر بچه‌ها که مطمئنی تا پنجاه سالگی هم همینطور دخترک می‌مانند و لوس می‌شوند و برای رسیدن به خواسته‌شان پا به زمین می‌کوبند. پسر، این تیپ دخترها را دوست دارد، اما گاهی -فقط گاهی- شکایت می‌کند که چرا او درکش نمی‌کند.

۴- دختر، پدرش را ندیده بود. دو ماه قبل از تولدش پدر مرده بود‌. از وقتی نوجوان بود پسرهای سی – سی و پنج ساله توجه‌ش را جلب می‌کردند. دانشگاه که رفت با مدیر شرکتی که در آن کار می‌کرد وارد رابطه احساسی شد. مرد، میانسال بود و همسر و فرزندانش از او جدا شده و خارج از کشور بودند. وقتی رابطه برای دختر آن‌قدر جدی شده بود که خواست به مرحله رابطه جنسی بروند، مرد تازه فهمید که او در رابطه با دختر، فرزندش را می‌جسته و دختر در او معشوق را. رابطه به اصرار مرد و برای آینده دختر پایان گرفت. دختر با مرد دیگری ازدواج کرد که از او بیست و سه سال بزرگتر بود، یعنی دو سال بزرگتر از آقای مدیر. مرد برای دختر جان می‌دهد و دختر خوب می‌داند کِی باید نقش دختربچه و معشوقه را با هم عوض کند.

دوست پسر من

«رفاقت بین دو جنس مخالف»

شبانگاه

موضوع هفته را که خواندم، بی‌اختیار یاد نظر مادربزرگ مرحومم افتادم که همیشه می‌گفت‌: « پناه بر خدا ! گناه است‌. غیرممکن است. زن و مرد بیگانه کنار هم همچون آتش و پنبه‌اند. زن با مرد نامحرم چه کاری دارد؟ مگر قحطی زن است که مردی را به رفاقت برگزینی؟» با او کاملا موافق بوده و هستم. اما این چند روزی که به این موضوع فکر کردم، متوجه شدم که می‌شود. ممکن است. چون من خود علی را می‌شناسم که سال‌هاست رفیق شفیق من است. او محرم نیست. از اقوام و فامیل هم نیست. از نظر مادی بی‌نیاز و ثروتمند است. زنی دارد و همه جا دست در دست اوست. اما گاهی که دلم بسیار می‌گیرد و به زمین و زمان بد و بی‌راه می‌گویم‌، گوشی را برداشته و غر می‌زنم. او با آرامش می‌گوید که بیا فلان کافه رستوران با هم یک فنجان قهوه بخوریم. می‌روم و حرف می‌زنم و دلم آرام می‌شود. با هم درد‌دل می‌کنیم و او از سختی‌هایش می‌گوید. گاهی اوقات از زنش شکایت می‌کند که بسیار اذیتش می‌کند. روزی که دخترش بر اثر تصادف درگذشت‌، سراسیمه به بیمارستان رفتم و زن و شوهر را گریان و پریشان دیدم . هر سه همدیگر را در آغوش کشیده و با هم گریستیم. او سال‌هاست که رفیق شفیق و مورد اعتماد من است. او تنها مرد نامحرمی است که وقتی بعد از وضو می‌بینمش‌، یاد حرف مادربزرگم نمی‌افتم که می‌گفت: «‌اگر مرد نامحرم تو را بدون حجاب ببیند وضویت باطل است.» من تنها زن مورد اعتماد زنش هستم. یک بار در مقابل کنجکاوی من گفت : «‌تو و شوهرم وقتی به هم می‌نگرید، در چشمانتان رنگ هوس و خیانت نمی‌بینم. برای همین هم حسادت نمی‌کنم و فکر دیگری هم به سرم نمی‌زند.» من او را به عنوان انسانی مثل پدر و برادر بزرگم می‌بینم و در بیشتر کارهایم با او مشورت می‌کنم.

شوهر من با زنی دوستی داشت. او می‌گفت : «اینها زنانی چشم‌پاک و بدون چشم‌داشت هستند. من آنها را به چشم خواهر و مادر می‌بینم.» البته که حرف و ادعای او را باور نداشتم. زیرا او به هنگام تماشای فلان خواننده‌ یا زن فلان همسایه‌ یا مجلس عروسی فلان فامیل‌ بی‌پروا می‌گفت‌: «‌چه لب‌های بوسیدنی دارد‌، چه اندام… دارد.» چندشم می‌شد. وقتی اعتراض می‌کردم جواب می‌داد‌: «‌عزیزم من توجهی به زن‌ها ندارم‌. فقط خواستم حس حسادت تو را تحریک کنم.» مدتی خودم را فریب دادم. راست می‌گوید. او فقط مرا دوست دارد و می‌خواهد حس حسادتم را تحریک کند. اما روزی که بیمار شده و با پافشاری رئیسم به خانه برگشتم تا استراحت کنم و روز روشن‌، شوهرم را در آغوش زنی که به قول خودش مثل خواهر و مادرش بود‌، آن هم در اتاق خواب و تختخوابم دیدم، دو دستی بر سرم کوفتم و عقل به خواب رفته‌ام را بیدار و نکوهش کردم.

از آن شب تلخ سال‌ها می‌گذرد. زن علی نیز مثل شوهرش دوست و همدرد من است و می‌داند که چه‌ها کشیده‌ام و به چشم خود می‌بیند که پا از گلیم خود دراز نمی‌کنیم و حد و مرز دوستی را می‌دانیم.

گر دوست خود دشمن است، شکایت کجا برم؟

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

نیمه شب

دختر خاله پدرم فقط دو سال از من بزرگتر بود، وقتی هجده ساله بودم ازدواج کرد، همسرش یکی از بهترین آدم‌هایی بود که توی عمرم شناختم و زندگیشون در رویایی‌ترین شکل ممکن بود. انقدر دنیاشون قشنگ و شیرین بود که من آخر هفته‌ها سعی می‌کردم برنامه‌م رو طوری بچینم که کنارشون باشم، البته به دعوت خودشون. بعد از دو سال باردار شد و همه می‌گفتن از این بهتر نمی‌شه و زندگی مشترکشون به حد کمال رسیده. سه ماه از بارداریش می‌گذشت که نشونه‌های بیماری همسرش پیدا شد و بعد از کلی دکتر و رفتن این مطب و اون مطب، تشخیص دادن که تومور بدخیم داره. هیچوقت یادم نمیره، پسرشون سه ماهه بود که مهمون خونه‌شون بودم، نصف صورت همسرش فلج شده بود ولی تو چشماش برق عشق و خوشبختی می‌درخشید، با علاقه پسرشون رو بغل کرد و توی خونه راه می‌رفت که همونطور بی‌هوش شد. بچه از یک طرف گریه می‌کرد، دخترخاله از یک طرف جیغ می‌کشید و من هم احساس می‌کردم فلج شدم. یک ماه بعد فوت کرد و زندگی دخترخاله دگرگون شد.

توی مدت زندگی مشترکشون یک خونه خریده بودند، نصف پس‌انداز خودشون و نصفش رو پدر محمد داده بود ولی با این شرط که کل خونه رو به نام پدر محمد کنن و وقتی قرضشون رو پرداخت کردن، خونه رو بنامشون کنه. بعد از فوت محمد زیر قول و قرارشون زدن و با منت گذاشتن هستی و پسرش اونجا زندگی کنن و هنوز کفن پسرشون خشک نشده به هستی تاکید کردن که به فکر این نباشه که پسر کوچکترشون رو بابای پسرش کنه! حرف سنگینی بود و هستی هنوز باور نمی‌کرد زندگیش می‌تونه یک شبه اینطور تغییر کنه، اما روزای پیش رو وحشتناک‌تر بود. دوستای جوون متاهلش باهاش قطع رابطه کردن، زیر ذره‌بین خانواده خودش بود و خانواده همسرش هم از رفتن به خونه‌شون منعش کرده بودن و فقط سر برج مقداری پول به حسابش می‌‌ریختن و با آژانس مواد غذایی دم خونه‌ش. یک روز که عموی پسرک دلتنگ برادرزاده‌ش شده بود و برای دیدنش رفته بود، قیامت به پا کردن، به هستی گفتن که می‌دونن چه فکر کثیفی توی سرشه و با اینکه پسرک نوه عزیزشونه ولی اجازه نمیدن آینده پسر دیگه‌شون هم خراب بشه! اونجا فهمید که فوت پسرشون رو از چشم اون می‌بینن و خیال می‌کنن بد قدمه.

دو سال بعد با پسری توی محیط کار آشنا شد، پسر به شدت ابراز علاقه می‌کرد و انقدر محبت کرد تا هستی هم احساس کرد دلی که فکر می‌کرد مرده، از نو زنده شده. دوست داشتن باعث شد به پسر نگه یک بچه کوچیک داره و خیال می‌کرد اونقدر این عشق بزرگه، روزی که متوجه بشه پسرش رو هم قبول می‌کنه، حتی گاهی فکر می‌کرد هرگز حرفی از بچه نزنه و سرپرستیش رو به خانواده خودش بده، تنهایی، تهمت‌ها و حرف‌ها باعث شده بود چشم ببنده و راهی پیدا کنه برای برگشتن به جایگاه گذشته، اما مهر مادری قوی‌تر بود و بر ملا شدن داشتن یک بچه، همه چی رو دود کرد و به هوا برد. پسر از اونجا انتقالی گرفت به یک شهر دور و هیچوقت پشتش رو نگاه هم نکرد و هستی برای بار دوم قلبش شکست.

همیشه یاد این شعر می‌افتم که مصداق بارز زندگی هستی بود «از دشمنان شکایت پیش دوستان برم! گر دوست خود دشمن است، گلایه کجا برم». بدترین کار رو خانواده در حق هستی کرد، مادر، پدر، خواهر، برادر، عمو و دایی و هر کسی که فکر می‌کنی مهمترین و عزیزترین آدم‌های زندگی تو هستن، عوض بستن در دهن گشاد مردم، بیشتر پر به پرشون می‌دادن: کجا می‌ری؟ چرا رنگ لباست روشنه؟ چرا موهات بیرونه؟ چرا آرایشت زیاده؟ خونه فلانی نرو برات حرف درمیارن. با فلانی چرا سلام علیک کردی؟ به فلانی چرا اینطور نگاه کردی؟ فراموش نکن تو اون دختر سابق نیستی، تو الان یک زن بیوه‌ای که خریدار نداره و باید تا آخر عمر بشینی تو خونه و پسرت رو بزرگ کنی. مرد واسه تو یکی بود که مُرد، باید تا وقتی می‌میری با همین وضعیت سر کنی. ما آبرو داریم، باهاش بازی نکن. یک عمر با عزت زندگی کردیم سرافکنده‌مون نکن… حجم این حرف‌ها اونقدر سنگین بود که هستی با اولین مردی که سر راهش قرار گرفت ازدواج کرد و خبر وقتی به گوش خانواده‌ش رسید که کار از کار گذشته بود. هنوز یکسال نگذشته همسرش به جرم ضرب و شتم هستی بازداشت شد و دادگاه حکم طلاق داد.

این روزها با هستی هیچ ارتباطی ندارم، ولی می‌دونم خانواده طردش کرده ولی هنوز هم زیر ذره‌بین نگه‌ش داشتن، می‌دونم حرف‌های به تلخی زهرشون هنوز هم پشت دخترشونه، می‌دونم که خیال می‌کنن بی آبرو و سرافکنده شدن. و هستی… هستی انگار همون وسط زمستون کنار محمد دفن شد.

ولی افتاد مشکل‌ها

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

شبانگاه

 مادرم دوست‌های زیادی داشت، در بینشان چندتایی عموی مجرد هم بود که همیشه مادرم و بقیه خاله‌ها دنبال همسر خوبی برایشان بودند. در عنفوان نوجوانی حس کردم یکی از عموها بیش از بقیه با ما معاشرت می‌کند. آدم جالب و هیجان‌انگیزی بود و ازش خوشم می‌آمد. با اینکه همه کتاب‌های داستان و کارتون‌ها و سریال‌های تلویزیون تاکید داشتند که شوهرِمادر اصلاً مرد خوبی نیست و فقط از من کار خواهد کشید و کوزت خواهم شد ولی باز هم در بازی‌هایم عمو همخانه‌مان شده بود و در گرفتاری و کارهای مادرم کمکش می‌کرد. برایم این اتفاق جذاب بود و دل توی دلم نبود بفهمم نظر مادرم چیست. ولی عمو همیشه عمو ماند.

دوستم می‌گوید یک بار در مدرسه حسابی اشک ریخته‌ام و برای مادرم غیرتی شده‌ام. من و مادرم اما، از این احساس چیزی یادمان نمی‌آید. یا احساسی گذرا و دوره‌ای بوده یا واکنشی به قضاوت دنیای اطرافم یا برای رد گم کنی فیلم‌بازی کرده‌ام. آخر همیشه همه به مادرم مدال وفاداری و پایداری و فداکاری داده‌اند که البته برای فاطی تنبان نمی‌شود. در ثانی تا حافظه خودم و مادرم یاری می‌کند، به مجرد شناخت عشق و عاشقی برایش دنبال دوست‌پسر بوده‌ام. تا یادم است نگران تنها ماندنش بودم.

از مادرم پرسیدم واقعاً کسی پیدا نشد؟ چرا سختگیر بودی؟ گفت پیدا که نشد، ولی حق داشتم سخت بگیرم. باید کسی می‌بود که دوباره دلم را بلرزاند و به قوانین و گذشته خانواده‌مان احترام بگذارد، منطق و درکش با من هم‌راستا باشد، عکس همیشگی بابا روی طاقچه را تاب بیاورد، نخواهد هویتت را تغییر دهد، خیالم را راحت کند که در دوران نوجوانی و جوانی تو لولو سر خرمنت نمی‌شود، آسیب روانی و جنسی به تو نمی‌رساند، آزادیم را نمی‌گیرد، خودش و حضورش قوزی بالای قوزهای زندگیمان نمی‌شود. باید کسی می‌بود که ارزش و تحمل حرف و حدیث‌ شنیدن را داشته باشد. نمی‌خواستم چند صباحی باشد و بعد برود، توان از دست دادن دوباره را نداشتیم. گفت الآن هم که دیگر به زندگیم خو گرفته‌ام و حوصله ناز کردن و ناز کشیدن ندارم.