برچسب: احساس مسئولیت

این عادلانه نیست

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

سحرگاه

والری درست وقتی مشغول توضیح مبحث مهمی بودم شروع کرد ترانه‌ای رو سوت زدن. ته کلاس نشسته بود. شاگرد زرنگیه، زود درس یاد می‌گیره. در آنی باید تصمیم می‌گرفتم، آیا فکر کرده چون درسخونه من چیزی بهش نمی‌گم؟ آیا این عادلانه‌س که در قانون کلاس استثنا قائل شم؟ بهش گفتم که اگه یک بار دیگه تکرار کنه باید از کلاس بره بیرون. قاعده همین بود که اول قانون رو یادآور شم و بار بعدی توی راهرو منتظرم بمونه شاگرد تا برم باهاش صحبت کنم و اگه باز تکرار شد باید می‌رفت دفتر. همین که بهش گفتم دیگه تکرار نشه، قیافه‌ی حق به جانبی گرفت که چی رو تکرار نکنم؟ گفتم خودت می‌دونی، ضمنا آخر کلاس وایسا می‌خوام باهات حرف بزنم. زنگ که خورد نگهش داشتم و وقتی بهش توضیح دادم نباید سوت می‌زده، شونه بالا انداخت که این عادلانه نیست، توی قانون کلاس گفتی حرف نزنیم، نگفتی سوت هم نزنیم. حرفش رو نپذیرفتم ولی ساده‌دلانه باور کردم که به نظرش واقعا من عادلانه رفتار نکردم. اولین بار نبود که متوجه تفاوت تعریف کودک و نوجوون‌ها از عدالت با چیزی که بزرگترها و جامعه تو ذهنشونه می‌شدم. برای والری، دنیا حول خواسته‌های اون می‌گرده و اگه کسی برخلافش رفتار کنه عدالت رعایت نشده.

سال‌ها از اینکه من باید کارهای خونه رو انجام بدم غر زدم، «عادلانه نیست» ورد زبونم بود. عدالت یعنی که من کاری در خونه انجام ندم. مهم‌ترین عضو جهان اطراف من از کودکی مادری بوده که علاوه بر کار بیرون خونه، تمام کارهای خونه هم به عهده‌ش بوده و این تعادل نیست، عدالت درش برقرار نیست. و از همینجا در ذهن من این تعریف شکل گرفته بود که در ساختار خانواده اگر من هر کاری در خونه انجام بدم یعنی بی‌عدالتی. همین بود که تمام اون سال‌ها نمی‌خواستم ببینم که تنها کاری که در خونه می‌کنم آشپزیه، اون هم هر از گاهی، باقی کارها به عهده‌ی همسرم بوده چون تمیزی خونه بیشتر از من براش مهمه و من مدت‌های طولانی حتی فکر نکرده بودم شاید این مدل تقسیم کار برای اون ناعادلانه باشه.

عدالت نه تنها سن به سن، پیش‌زمینه به پیش‌زمینه، جامعه به جامعه و فرد به فرد هم متفاوته. اما این به معنی نسبی‌گرایی محض نیست. عدالت شاید همین فهمیدن تفاوت‌ها و در نظر گرفتن اونها باشه.

صلیب مقدر

«حدود وظایف محوله به زنان»

نیمه‌شب

* اولین باری که خانه را جارو میزد؛ گوشه‌ای ایستاده بودم و مثل بچه‌ای که کار بدی کرده، خجالت می‌کشیدم و به قول مادرم تکه تکه گوشت تنم از شرم آب می‌شد. آخرش طاقت نیاوردم و رفتم جلو و جاروبرقی را از دستش گرفتم و گفتم: «خاک تو سر این زن خونه کنن که آشپزخونه‌ش انقدر کثیف شده.» گفت: «ما تو این خونه، هر دوتامون هم زنِ خونه‌ایم هم مردِ خونه. تو از جارو برقی خوشت نمیاد. تقصیر منه که دیر جارو کردم، برو بشین یه جا که صدای جارو نیاد.»

** مادر دوستم در همان اداره‌ای که پدرش هم کار می‌کرد؛ کارمند بود. پدرش – آن‌زمان – اولین مردی بود که من می‌دیدم گوشت و مرغ خرد می‌کند و بسته‌بندی می‌کند و گاهی غذا می‌پزد. مادرهای دیگر می‌گفتند مادر دوستم ادایی و ننر است و دوست ندارد کارِ خانه کند. انگار زورشان می‌آمد بگویند حالا که او در خرج خانه کمک مرد می‌کند؛ مرد هم طبیعی است که در کارِ خانه مشارکت کند‌.

*** همکارم در اداره زن جوانی است که دو بچه کوچک دارد. وقتی از سرِکار به خانه می‌رود؛ شروع می‌کند به درست کردن غذا، آن هم حداقل دو جور چون بچه‌ها و شوهرش سلیقه‌های غذایی متفاوتی دارند. بعد برایشان چای دم می‌کند و تا چای دم بکشد، میوه پوست می‌کند – برای هر سه نفرشان – و می‌گذارد جلویشان و درس و مشق بچه بزرگ‌تر را رسیدگی می‌کند و ظرف‌های میوه را جمع می‌کند و با ظرف‌های شام می‌شوید و چای می‌آورد و برای شوهرش که جلوی تلویزیون خوابش برده پتو می‌آورد و …

هر وقت می‌گویم: «خب از شوهرتم کمک بگیر تو کارای خونه» می‎گوید: «نه! ببین من وظیفه‌م مادری و همسری کردنه. حالا که میام سرکار دارم از وقت شوهر و بچه‌هام می‌زنم پس نباید رسیدگیم به اونا کم بشه.» «خب ازین سرکار اومدن تا حالا چقدر خرج خودت کردی؟» «نه خب! من اگه نیام سرکار باید با خرجی شوهرم بسازم، اونجوری نمی‌تونم هر لباسی واسه بچه‌ها و هر وسیله‌ای می‌خوام برا خونه بخرم‌.»

**** برای من مانع اصلی ذهن خودم است. فکر می‌کنم درست است که خرج خانه با هر دو نفر ماست ولی این منم که زن خانه‌ام و مسئولیت غذا درست کردن و تمیز کردن خانه با من است. اگرچه همیشه هم انجامش نمی‌دهم اما عذاب وجدان دائمیِ پیچاندن وظایفم را همیشه با خودم حمل می‌کنم، مثل یک «صلیب نامقدس اما مقدر».

کم‌کم درست می‌شود؛ کم‌کم عادت می‌کنیم مرد‍ِ کنارمان را یهودا نبینیم (و البته او هم ما را بارکش بالفطره نبیند)، آن‌وقت دو سر صلیب را با هم می‌گیریم و با دست آزادمان در هوا شکل‌های قشنگ می‌کشیم.

زندگی‌ها، شرایط و امکانات متفاوت

«حدود وظایف محوله به زنان»

شامگاه

«تو یه زن صرفا مصرف‌کننده‌ای که هیچ هنری نداره. چند تا رمان خوندی و ادعای کتابخونی هم داری، تو حتی عرضه تربیت بچه‌ت رو هم نداری.»

این یکی از جمله هاییه که تو هشت سال زندگی مشترک مدام تکرار می‌شد وبعد از سه سال زخمش هنوز خوب نشده. من باج زیاد دادم هم تو زندگی مشترک نافرجام خودم، هم در زندگی با پدر و برادرهام. تو زندگی خودم همسرم ذهنیتش واقعا همین بود و وسط دعوا اداش می‌کرد، این که من زنی هستم که عرضه‌ی هیچ کاری رو ندارم و عرضه‌ی کار منظورش فقط کار بیرون از خونه بود. ما وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم در این مورد به توافق رسیده بودیم و ترجیح همسرم هم این بود که بعد ازدواج من بیرون از خونه کار نکنم، البته تا وقتی که خودم می‌خوام. باید بگم همه­‌ی زنهای خانواده‌شون بی­‌سواد و البته بسیار کدبانو بودند از هر لحاظ.

این تصمیم من برمی‌گشت به زمان کودکیم وقتی که هنوز مدرسه نرفته بودم و مامانم هر روز مجبور بود بره سر کار، درحالی که من و برادرم تو خونه تنها بودیم و به شدت از تنهایی می‌ترسیدیم. کودکی ما مصادف با جنگ ایران و عراق بود. وقتی شهر ما هر روز بارها بمباران می‌شد من و دو تا برادر دیگه‌م همیشه تو خونه تنها بودیم من پنج ساله و برادر کوچکترم فقط سه سالش بود. خاطرات اون روزا رو هیچ وقت یادم نمیره، بعدها قسم خوردم هیچ وقت بچه­‌م رو تنها نذارم و نذارم وضعیتی مشابه رو تجربه کنه.

من زندگی مامانم رو دیدم که در خستگی گذشت. شغل پرمسئولیت مدیریت مدرسه و هم زمان داشتن سه بچه با فاصله سنی کم از مادرم زنی فرسوده ساخت که هزار تکه شده بود و پدرم فقط قسمت اندکی از این مسئولیت رو باهاش شریک شده بود. مامانم مجبور به دوندگی بودن تا پدرم با ما بدخلقی نکنه. همه چی باید به وقت انجام می‌شد و من همیشه یه سوال تو ذهنم بود، یعنی پدرم خستگی‌های مامانم رو نمی‌بینه و درک نمی‌کنه؟ خیلی وقت‌ها پدرم از ما به عنوان ابزاری برای کنترل مادرم استفاده می‌کرد. ما نقطه ضعف مادرم بودیم، مادرم این روند رو پذیرفته بود در حالی که در خانواده‌ای رشد کرده بود که زن و مرد در اغلب موارد از حقوق یکسان برخوردار بودند و این روشنفکری در یک خانواده دهه بیست هنوز بسیار عجیب و غیر قابل باور به نظر می‌رسه.

برای کمک به مادرم من خیلی زود سعی کردم قسمتی از مسئولیت‌هایش رو در خونه به عهده بگیرم و کمی از فشارش کم کنم، تا بلکه بتونه نفسی تازه کنه. جالب اینجاست چون مادرم حقوق می‌گرفت، پدرم قسمتی از حقوقش را برای خرج خانه از او می‌گرفت و بقیه پولش برای ما خرج می‌شد. من هیچ وقت جرأت درخواست پول از پدرم رو نداشتم و هیچ وقت با پدرم به خرید نمی‌رفتم چون می‌دانستم که هرگونه درخواستی با جواب منفی روبه‌رو می‌شود. یادم نمیاد پدرم لباسی یا کادویی برام خریده باشه یا هیچ وقت پول توجیبی، به رسم معمول، به من داده باشه. همه‌ی اینا جزو وظائف مادرم بود.

در زندگی مشترک خودم اما داستان طور دیگری بود. زنانی رو می‌دیدم که بسیار با مادر من متفاوت بودند. آنان حاکمان مطلق قلمرو خود بودند. تمام کارها زیر نظر آنان و با اجازه آنها انجام می‌شد و مردان قدرت هیچ گونه دخالتی نداشتند. آنان در زندگی از امتیازاتی برخوردار بودند که مادرم هیچ گاه آنها را نداشت و من در این میان دچار دوگانگی عجیبی شده بودم.

من دختر مادری مستقل، صبور و سخت‌کوش بودم که به شدت مشتاق مطالعه بود و همیشه‌ی خدا وقت کم می‌آورد، مادری که سعی می‌کرد من هم مثل او باشم و بتوانم روی پاهای خود بایستم در عوض زنان خانواده همسرم همه بسیار نازپرورده بودند و ایام به کامشون بود و همیشه ی خدا در اولویت بودند. من نمی‌توانستم تشخیص بدم که آن همه امتیاز چطور و از کجا به آنها تعلق گرفته بود. طبیعتا دراین میان نتوانستم تعادل برقرار کنم بین آنچه که بودم و بر اساس آن تربیت شده بودم و اصول حاکم بر خانواده‌ی همسرم. اگر چه به شدت به آنان غبطه می‌خوردم اما نمی‌توانستم مثل آنها باشم، همچنان که مادرم نبود.

بچه نیاريم به اين تصور که عصای كوری ما می‌شن

«سرای سالمندان»

شامگاه

بابابزرگم (بابای بابا) هشتاد و پنج سالشه، یک لحظه از ما جدا نشده و همیشه گفته شیشه عمر من دست فلانیه که پدر من می‌شه. مامانم پوششش همیشه با روسری و دامن و بلوز آستین بلند بوده و گاهی دیدم آنقدر توی طول روز خسته می‌شه که با همون روسری می‌خوابه. مادربزرگم (مامانِ مامان) نود سالشه، شش تا پسر و پنج تا دختر داره ولی هیچکس نگهش نداشت و الان دوساله که مامانم آورده پیش خودش و ازش نگهداری می‌کنه و تو فکر می‌کنی یه بچه سه ساله‌ست از بس نق می‌زنه و دستور می‌ده و بیشتر ازون که باید خودشو به مریضی می‌زنه و مامانم غلام حلقه به گوششه.

یه بار ده دوازده ساله بودم، مامانم ازم پرسید من اگه پیر و از کار افتاده بشم تو چیکار می‌کنی؟ منم بدون مکث گفتم می‌برمت خانه سالمندان و بعد از گذشت بیشتر از دو دهه، مامانم یادشه و همیشه بهم حرفمو یادآوری می‌کنه. مامانم زندگی نکرده از نظر من، از جوانیش لذت نبرده، یه مسافرت دوتایی با بابام نرفته، به خودش نرسیده و مثل خانم‌های دیگه تو این سن برای خودش تفریح نمی‌کنه، کلاس ورزشی بره، با دوستاش دوره بذاره یا عصرا با بابام برن پیاده‌روی، حالا که بچه‌هاشون رو به سامان رسوندن خودشون باشن و خودشون. مامان من همیشه جون کنده، خم و راست شده، تیماردار پدرشوهرش و مادرشوهر خدابیامرزش بوده و حالا هم مامانش.

تا یه جایی از بس همه از مامانم و از خودگذشتگیش تعریف می‌کردن، از بس همیشه بابابزرگم آویزون مامانم بوده فکر می‌کردم حتما پدربزرگم خیلی دوستش داره و هر بار حتما ازش تشکر می‌کنه تا خستگی این سال‌ها از تنش در بره ولی یه روز که مامانم جونش به لبش رسیده بود بهم گفت وقتی می‌خواسته ازدواج کنه، بابابزرگ آدم دیگه‌ای مد نظرش بوده که عروسش باشه و من انتخاب مامان‌بزرگ بودم و همون وقت بابابزرگم که از اول هم آدم لجبازی بوده میگه یه کاری می‌کنم روزی صدبار پشیمون شی از این وصلت!

من هنوزم به این معتقدم آدمی که از کارافتاده می‌شه (نه صرفاً پیر) باید به سرای سالمندان سپردش، شاید فکر کنید من انسان سنگدلی هستم، ولی اینطوری نیست. من حتی راجع به خودم هم همین فکر رو می‌کنم و این حق رو برای فرزندم قائلم که اگه یه روزی از راه رسید که من نمی تونستم راه برم، نمی‌تونستم تا دستشویی برم، نمی‌تونستم خم و راست شم، نمی‌تونستم به کارهای عادی خودم برسم من رو ببره سرای سالمندان.

همه می‌گن پدر و مادر این همه زحمت می‌کشن واسه بچه‌هاشون، بزرگشون می‌کنن، دستشون رو می‌گیرن راهشون می‌برن، تر و خشکشون می‌کنن و عوض این همه زحمت تف به اون بچه‌ای که چنین کاری در حق والدینشون انجام می‌دن ولی آیا ماها بچه‌دار می‌شیم تا یه تیماردار واسه روزای پیری و کوری خودمون داشته باشیم؟ یکی مثل مامان من آیا حقشه که توی سن پنجاه و پنج سالگی که خودش نیازمنده کمی آرامشه، نیازمنده وقت گذروندن با نوه‌هاش، با همسرش، نیازمند گردش و تفریحه و اوقات آسودگی، هی لگن زیر مادرش بذاره، هی لباس‌های ششصد روز حمام نرفته پدرشوهرشو بشوره و بسابه و ازش حرف بشنوه، هی دلش بلرزه که یه هو توی توالت می‌ره ببینه کف زمین پر از خونه چون مجرای ادرار پدرشوهرش زخم شده و نکرده دور خودشو بشوره؟ به خدا این حق نیست، به خدا که گاهی لازمه پدر و مادر از کار افتاده رو برد جایی که بهتر و بیشتر ازش نگه‌داری می‌کنن.

از رویا تا واقعیت

«فرزندخواندگی»

بعد از ظهر

خاله‌م و همسرشون بچه نداشتند‌. انگار مشکل از خاله‌م بوده و سال‌ها در پی درمان بودند و دست آخر همه‌ی تلاششون بی‌نتیجه بوده‌. از بچگی تو هر محفلی که بودیم و خاله‌م حضور نداشت، دیگران در مورد این موضوع حرف می‌زدند که چرا یک بچه رو به فرزندی نپذیرفتند؟ سال‌ها این یکی از سوال‌های بی‌جوابی بود که تو ذهن من هم بود‌. البته نه اینکه دیگران از خودشون نپرسیده باشند، حتما پرسیده بودند و لابد جواب قانع کننده نبوده. برام واضح بود که درست‌ترین و آسان‌ترین راه آوردن یک بچه بود .

احتمال می‌دادم که منم مشکل خاله‌م رو داشته باشم و خیالم راحت بود که می‌دونم راه‌حلش چیه. اون موقع همه چیز خیلی ساده به نظر می‌رسید. اما زمانی که ازدواج کردم و تصمیم به بچه‌دار شدن گرفتیم، تازه هراس من شروع شد. انگار هر چی از قبل توی ذهنم داشتم ناگهان مثل یک آوار فرو ریخت. تازه می‌فهمیدم که چه مشکل حادی محسوب می‌شه و چه ابعادی می‌تونه داشته باشه. شرایط سختی بود. زمان کش آمده بود و هر ماه مثل یک سال می‌گذشت. سوال‌های معنادار دیگران، سکوت مطلق همسرم و دیدن بچه‌های قد و نیم‌قد فامیل عذاب شده بودن برای من. بدون این که بخوام اضطرابم رو با همسرم در میون بگذارم، شروع کردم به تحقیق. وقتی فهمیدم این موضوع می‎تونه ارثی باشه خودمو کاملا باختم. در مورد شرایط فرزندخواندگی پرسیدم و دیدم چه پروسه‌ی طولانی و پر دردسریه، مخصوصا تو ایران. مثل یک کابوس بود. خوشبختانه اضطراب من زیاد طول نکشید. باردار شدم و بعد پسرک به دنیا اومد. امید روزهای بهتر داشتم اما انگار تازه مشکلات من و همسرم شروع شده بود. نهایتا تمام مسائل دست به دست هم دادند، و من و همسرم از هم جدا شدیم. بعد از این اتفاق، تمام مسئولیت بزرگ کردن بچه افتاد گردن من.

خیلی وقت‌ها مسائل از دور خیلی ساده به نظر می‌رسند، ولی وقتی خودت در واقعیت با اون مسائل مواجه می‌شی می‌‌بینی که چقدر سخت و پیچیده هستند. تو همه‌ی این سال‌ها بارها از خودم پرسیدم که آیا با علم به سختی بزرگ کردن یه بچه، می‌تونستم بچه‌ی دیگری رو بزرگ کنم و سختی‌هاش رو متقبل بشم؟ اگه بعدها می‌فهمیدم که بچه مشکل جسمی یا روحی داره چکار می‌کردم؟ چطور باهاش کنار می‌اومدم؟ آدم می‌تونه با بچه‌ای که از بطنش به دنیا نیومده اون ارتباط عاطفی عمیق رو برقرار کنه؟ اونم وقتی که گاهی بعضی آدم‌ها از ایجاد ارتباط با بچه خودشون هم عاجز هستند. مثل همسر من که نتونست حضور فرزند سالم خودمون رو تو زندگی هضم کنه و مسئولیتش رو بپذیره و این عجیب‌ترین واقعیت زندگی ما بود. حتما بسیارند از این دست افراد.

حالا می‌تونم راحت‌تر دیگران رو بفهمم. بعضی تصمیم‌ها فقط از دور و در حد حرف و شعار راحت به نظر می‌رسه. چه روح بزرگی دارند کسانی که همه‌ی زنذگیشون رو پای بچه‌ای می‌ریزن که از گوشت و خون خودشون نیست.

پیکر زن همچون میدان نبرد

«سقط جنین»

صبح

در کشور ایران، سقط جنین به جز در چند مورد، غیرقانونی است. البته قانونگذار زنی را که جنینش را سقط می‌کند تحت پیگرد قانونی قرار نمی‌دهد، گاهی تیمی که این جراحی را انجام می‌دهند یا داروی مربوط به این امر را می‌فروشند، تحت پیگرد قرار می‌دهد. در واقع قانونگذار در این مورد زن را آزاد گذاشته است که برود و به هر شیوه ای که خواست خود را از شر نطفه‌ای که فرزند او و دیگری است، برهاند و اگر هم مشکلی حتی در حد مرگ برایش به وجود آید، حمایتی از او نمی‌کند.

شاید بپرسید چرا در پاراگراف بالا من فقط در مورد زنِ ماجرا نوشتم، در حالی که بارداری امری است که نیاز به حضور مرد نیز دارد، درست است عجیب است، اما در ایران، سقط جنین اغلب  امری زنانه است و زن را درگیر خود می‌کند. اگر رابطه رسمی نباشد، این زنانه بودن نقش بسیار پررنگی پیدا می‌کند و جنینی که حاصل همخوابگی بوده است باید سقط شود تا این همخوابگی منجر به ازدواج رسمی نشود (البته مواردی هم هست که زنان از جنین، به مثابه منبع درآمد استفاده می‌کنند.) در این میان زن باید دست به دامان نزدیکانش شود تا فردی را بیابد که این کار را انجام دهد (بارها پیش آمده است که دوستان یا دوستانِ دوستانِ من، به سبب رشته تحصیلی من، به من زنگ می‌زنند و خواهان معرفی فردی هستند که این کار را انجام می‌دهد) زن وارد مطب می‌شود، تکه‌ای از بدنش را جا می‌گذارد و از مطب بیرون می‌آید.

من نمی‌دانم سقط کردن جنین خوب است یا بد است. ولی من زنان بی‌شماری را دیده‌ام که بعد از سقط جنین آدم سابق نبوده‌اند. در بهترین حالت از نظر روانی دچار مشکل شده‌ بودند. به نظرم سقط جنین یک راه حل است ولی راه حلی که حمایتی در آن لحاظ نشده است. راه حلی که زن در آن تنهاست و بار مسئولیت امری را باید تحمل کند که در روی دادن آن تنها نبوده است.

پی‌نوشت: قانونگذار ایرانی د‌‌ر هیچ حالتی برای ماد‌‌ر مجازات حبس، جریمه و … پیش‌ینی نکرد‌‌ه است و د‌‌ر هر حال ماد‌‌ر حتی اگر به عمد‌‌ و شخصا جنین خود‌‌ را سقط نماید‌‌ فقط به پرد‌‌اخت د‌‌یه به پد‌‌ر محکوم خواهد‌‌ شد‌‌.  د‌‌یه جنین نیز با توجه به مراحل رشد‌‌ جنین متفاوت است، اما پس از چهار ماهگی که اصطلاحا گفته می‌شود‌‌ روح د‌‌ر جنین د‌‌مید‌‌ه شد‌‌ه است، د‌‌یه جنین د‌‌یه کامل خواهد‌‌ بود‌.

جیم‌فنگ

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

سحرگاه

سال‌ها پیش مقاله‌ای خواندم که در آن از کودکان تک والد می‌گفت که چه کودکان درست و مطلوب و موفقی هستند و در بعضی مواقع حتی موفق‌تر از کودکان دو والد. خب، من البته آمار خاصی از این مورد ندارم. منظورم آمار دقیق و در دسترس است. اما اطرافم  را نگاه می‌کنم که پر از کودکان تک والد است و اصولا کودکان موفق‌تری هستند، و غالبا نقش تربیت را مادر به عهده دارد، یک جورهایی مقاله را قبول می‌کنم. من البته اصلا قصد رد و یا ترویج این مقاله را ندارم، من صرفا دیده‌هایم را مکتوب می‌کنم. اما آنچه مهم است معمولا سردرگمی والدین (پدر و مادر) در تربیت کودکان است که اصولا به دلیل عدم تفاهم تربیت درستی از کار درنمی‌آید. پدر معمولا نقش نان‌آور را دارد و  مادر نقش مدرس که معمولا وقتی به بن‌بست می‌خورند  این مادر است که بازخواست می‌شود که چرا چنین شده و چرا چنان شده و دیگر هیچ کس از آن پدری که آن گوشه ایستاده و خود را استتار کرده و فقط شب به شب آمده، سوالی نمی‌پرسد. حالا حساب کنید زن شاغلی که باید نقش تربیت کودک را هم به عهده بگیرد. در واقع مشکل از آنجا شروع می‌شود که تقسیم وظایف اتفاق نیفتاده و هیچ چیز جای خودش نیست. مادر هم کار می‌کند هم خانه‌داری و هم تربیت و پدر فقط کار می‌کند و شاکی هم خواهد شد که فلان روز چرا فلان اتفاق افتاده و این از کم‌کاری مادر است. اما  کودکی که تک والد باشد تکلیف خود را می‌داند. پس نه دچار خلط تربیت می‌شود و نه از کوباندن و تحقیر کسی، از آن اتفاقی که احتمالا خودش مسبب اش بوده شانه خالی می‌کند.

متاسفانه بعضی از پدرها، پدرهای کافی‌ای نیستند. که پدر بودن را فقط در سیر کردن شکم بچه‌ها می‌دانند و لاغیر. و یا سهم‌شان از پدر بودن شرکت در جلسات اولیا و مربیان مدارس است آن هم در شرایطی که حتما نام پدر قید شده باشد، و البته آن هم یک ربع بیشتر نمی‌نشینند  و دائم ساعت را نگاه می‌کنند تا جیم‌فنگ بزنند. این است سهم پدر بودنشان، که دائم در حال جیم‌فنگ زدن هستند، چه در خانه، چه در مدرسه.

حق خودخواهی بعد از اتمام رابطه

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

پیش از ظهر

١. مکالمات مثل تابلوی نقاشی می‌چسبند به دیوارهای مغزم. اون روزی که گفت دلش می‌خواد با خواهرش و خونواده‌ش بریم سفر، یا اون یکی روز که گفت چیزی که داره با من تجربه می‌کنه  انقدر خوبه که مثل رویا می‌مونه و حالا حتی خوشحاله از اون جهنم گذشته تا امروز اینجای زندگی وایساده باشه. کنجکاویهاش راجع به ایران و سوالهایی که از سفر به ایران می‌پرسید. اون بار که دلم خیلی گرفته بود و نصفه شبی یک ساعت رانندگی کرد تا بیاد شب رو پیشم باشه. همه اینا و خیلی بیشتر از اینا، با همه جزئیات تابلوهایی بودند که یکی یکی نصب می‌شدند به دیوارهای کله‌م.

چند ماه بعد پای تلفن رابطه رو خیلی بی‌مقدمه تموم کرد. تابلوها یکی یکی از جلوی چشمم رد می‌شدند. یکی دوتاشون رو بی‌اختیار از توی تلفن بهش نشون دادم. گفتم ببین اینا رو آخه. پرسیدم حرف مگه باد هواست؟ سکوت کرد که احتمالا یعنی بله باد هواست، و با ادامه سکوتش شیرفهم شدم که وسواس من توی حرف زدن از حسها و آرزوهای تازه‌ای که هنوز ازشون مطمئن نیستم، انتخاب منه نه همه.

«من مثل تو گیر نمی‌کنم به حرفها و لحظه‌ها. من تابلو درست نمی‌کنم از حرفای خودم یا آدمای دیگه. من لحظه رو طوری که همون لحظه حس خوبی بده می‌گذرونم. من مسؤولیتی در قبال عوض شدن ناگهانی احساسم ندارم. من نسبت به کسی که حس خوبی رو باهاش تجربه کردم، یا گفتم که بهترین اتفاق زندگیم بوده و دوست دارم باهاش دنیا رو ببینم، تعهدی ندارم. خیلی متأسفم که حال تو الان خیلی بده. اما هر کسی مسؤول حال خودشه.»

نه. حتی وقت نذاشت همچین چیزایی تحویلم بده. اما همه رو توی یه جمله خلاصه کرد: » اگه کاری نداری من برم، برادرم منتظره با هم شام بخوریم».

٢. وسایلش رو جمع کرده بود و تاکسی سفارش داده بود که بره. تازه موقع خداحافظی دم در فهمیدم که با وجود همه نخواستن‌ها رفتنش عجب دردی داره. انگار نه انگار که خودم خواسته بودم که دیگه توی زندگیم نباشه. فرقی نمی‌کرد که به اندازه کافی نمی‌خواستمش. همونقدری که می‌خواستم و اونهمه که اون منو می‌خواست تماشای رفتن را برام جهنم می‌کرد. با بغض محکم بغلش کردم. چشماش پر از درد و بهت بود. در رو که پشت سرش بستم نشستم وسط خونه و بلند بلند زدم زیر گریه. هر طرف خونه رو که نگاه می‌کردم من نبود، ما بود. شبش زنگ زدم و خواستم برگرده. خودم هم می‌دونستم دارم چرند می‌گم و دیگه نمی‌خوام که در وضعیت قبل باشم. اما نبودش در جایی که همیشه بود داشت خفه‌ام می‌کرد. فنجون قهوه‌ش توی سینک، دسته گلش که خشک کرده بودم رو کتاب‌ها. لحظه‌های دور و نزدیکی که این بار نه تنها تابلو شده بودند توی مغزم که همه خونه و زندگیم رو برداشته بودن. توی آلبوم عکس. توی یخچال. توی باغچه. اون شب پای تلفن با لحن خیلی بالغانه‌ای گفت حالا یه کم زمان بده که هر دو فکر کنیم.

من زود به خودم آمدم و خودمو جمع و جور کردم بعد از چند روز. معاشرتای خودمو شروع کردم. برنامه‌های خاک خورده خودم رو انداختم روی غلطک. اون، بیچاره‌ام کرد اما. پشیمون شد. دید نمی‌تونه. خواست که برگرده، به هر قیمتی و با قبول هر شرطی. می‌گفت اشتباه اون بوده که باعث شده من دیگه نخوامش و حالا می‌خواد جبران کنه. من؟ می‌دونستم که نمی‌خوام. می‌گفتم که نمی‌خوام. اما حال بدش رو با همه وجودم حس می‌کردم و این لهم می‌کرد. خودم را مقصر می‌دونستم و اون رو مظلوم. واقعا نگرانش بودم. گیر کرده بودم بین دل خودم و حال اون. خداحافظی ما نه فقط یه جمله پشت تلفن یا یه بغل طولانی قبل از رفتنش که دو سال آزگار طول کشید. شکنجه‌م کرد تا دست از سرم برداشت. توی دو سال، همونقدر هم که قبلا می‌خواستمش، خواستنم تبدیل شد به نفرت. بعدها از شواهد و قرائن فهمیدم که حالش خوب بوده، لااقل خیلی بهتر از من. حال بد فقط طعمه بوده برای احساس مسؤولیت من.

آینه‌ای در برابر آینه‌ای دیگر

«تنهایی»

صبح

به موقعیت‌های بسیار متضادی می‌توان کلمه تنهایی را نسبت داد. می‌توان وسط یک جمع در حال رقص و پایکوبی بود اما تنها بود و می‌توان روزهای متمادی به جز سلام حرفی نزد و تنها نبود. در واقع تنهایی یک مفهوم انتزاعی است. من وقتی هجده سالم بود برای ادامه تحصیل به شهری رفتم که به شعاع هزار کیلومتری آن، فردی را نمی‌شناختم، اما هیچ وقت احساس تنهایی نکردم .

«ف» حدود هفتاد سال دارد، نوه‌هایش هم ازدواج کرده‌اند، اما همیشه از تنهایی می‌نالد که کسی به خانه‌اش نمی‌رود. «ف» بسیار بداخلاق است و در همه شئون زندگی دیگران دخالت می‌کند، شوهرش هم شبیه خودش است و این خصوصیات اخلاقی‌شان باعث شده که به جز در مناسبت‌ها فردی به دیدن‌شان نرود.

«ب» دختر بسیار خوبی است مهربان، دلسوز و فداکار! بعد از فوت پدر و مادرش سرپرستی خواهر و برادرش را به عهده گرفته و سال‌ها کار کرده است. اکنون خواهر و برادرش ازدواج کرده‌اند. اما به زعم خودش، ازدواج نکردنش به معنای تنهایی‌اش است و از تنها بودنش غصه‌دار است.

«ب» مشکلی دارد که خودش آن را درک نمی‌کند. بسیار نگران است و اگر قرار باشد کار مشترکی با او انجام دهید، به میزانی نگرانی و استرسش را به شما انتقال می‌دهد که شما را به مرز جنون می‌کشاند.

«م» بعد از سی و پنج سال زندگی، همسرش را در یک حادثه از دست داده است، زندگی‌شان معمولی بوده. نه عشقی آتشین، نه نفرتی سهمگین. بر خلاف انتظار بقیه، «م» در ظاهر بی‌تابی نمی‌کند، «م» بر این باور است که تنها نیست و این هم قسمتی از زندگی است.

«ر» بسیار ثروتمند است و برای ثروتمند شدن سختی‌های بسیاری را از سر گذرانده است، اگر او و به قرینه، حمایت مالی‌اش نباشد، خانواده‌اش قادر به ادامه زندگی نیستند، اما «ر» تنهاست و همیشه شاکی است که خانواده‌اش فقط پول او را می‌خواهند. «ر» هیچ وقت فکر نمی‌کند که رفتار خودش و جایگزین کردن عدم حضورش با پول، باعث شده که خانواده‌اش او را در حمایت مالی خلاصه کنند.

به نظرم تنهایی فقط یک موقعیت است که دیدگاه و افکار فردی که دچار این موقعیت می‌شود به آن معنا و مفهوم می‌دهد. در واقع  افراد به فراخور پتانسیل احساسی که دارند به موقعیت‌ها معنا می‌دهند. اما نکته‌ای که در این میان مهم است این است که معنایی که موقعیت‌ها می‌گیرند رابطه‌ی مستقیمی با رفتار و کردار افراد دارند و مسئولیت مستقیم تنهایی یا تنها نبودن هر فردی با خودش است.

همدیگر را یک لنگه پا نرقصانیم

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

باغچه‌ی همسایه: وبلاگ ماچو بده بیاد

برای من فرقی ندارد یک رابطه عاشقانه‌ است، دوستانه است یا کاری یا خانوادگی یا هر مدل دیگری، برای اتمام آن یک نسخه بیشتر نمی‌پیچم، رک و را‌ست بگویید و چانه‌ها را بزنید و به نتیجه برسانید و تمام، تمام هم نه به معنی اتمام رابطه بلکه جدل بر سر اختلافات پیش‌آمده تمام. این منش در اتمام یک رابطه کاری بیشتر عملی و ملموس است، یک – نارضایتی منجر به استعفا یا اخراج، دو – چند روزی برو بیا و نامه‌نگاری و سوال از چرایی تصمیم، سه – در نهایت یا بازگشت به کار با شرایط جدید یا بازگشت به کار با همان شرایط پیشین یا تصفیه حساب. البته حتی در کار هم کش و قوس‌های مذبوحانه دیده‌ام. طرف فکر می‌کرده خیلی رسمی استعفا داده ولی با اصرار مدیر برگشته و دوباره تقی به توقی خورده استعفانامه امضا کرده و فرستاده روی میز مدیر. شاید بار اول شگرد خوبی باشد برای گوشمالی دادن به سیستم که قدرت را بیشتر بداند. ولی بار دوم دیگر باید بروی چون اگر این رویه‌ات بشود، دیگر نازت خریدار ندارد که هیچ، چوپان دروغگو هم می‌شوی. چنین رفتاری در روابط کاری از نظر همگان رفتاری غیرحرفه‌ای‌ست. ولی در روابط دیگر انگار خیلی هم دلبرانه است. از نظر من همین آدم چون بلد نیست درست تمام کند، در رابطه‌های خانوادگی و دوستانه و عاشقانه هم همین شکل شل‌کن سفت‌کن ها را دارد، بعضی خیلی مجلسی می‌گویند قهر و آشتی. خب خانواده وقتی مهربان باشد همیشه نازت را می‌کشد و آشتی می‌کند، دوست تا وقتی حوصله‌اش را سر ببری تحملت می‌کند و گرنه قهر قهر تا قیامت و عاشق هم که به ذات عاشقی، دل‌خسته است و ظریف و زودی می‌زند به تیپ و تارت.

تمام کردن درست یک رابطه، بلوغ فکری و احساسی می‌طلبد. هر قدر هم آدم تحصیل‌کرده، باسواد، با کلاس، اجتماعی و دنیادیده باشد، تا به حدی از بلوغ نرسیده باشد که بتواند حرف دل و احساسش را شفاف و مشخص ادا کند و با خودش و احساسش روراست باشد، درِ روابط و اتمامشان بر همان پاشنه است که بود و همیشه یکور قضیه یا گاهی هر دو ور می‌لنگد و انرژیشان بر سر اما و اگرها تلف می‌شود. فرد بالغ میفهمد که این بار حرف، باد هوا نیست. می‌فهمد که حرف الکی نزند، که از سر باز نکند. بلوغ مدن ظر با سخنوری فرق دارد. یعنی بلد باشی دلت را در کلمه بیاوری، بلد باشی دل دیگری را بشنوی و بعد هر دو را سبک سنگین کنی، به یک جمع‌بندی مطلوب هر دو طرف برسید و بعد هم به آنچه توافق کرده‌اید پایبند باشید. نه اینکه اگر قرار بر فصل باشد، دوباره فردا فیلت یاد هندوستان کند و رابطه را به کش تنبان تبدیل کنی. یا قرار بر ماندن باشد و بروی که رفتی و انگار نه انگار قراری بوده و مداری. اگر هم قرار بر تغییر شد بدانی که این تغییر در توانت و مطلوبت است. این بلوغ یعنی اینقدر با خودت ندار باشی که بدانی از این رابطه چه می‌خواهی و تا کجا دلت می‌خواهد برایش مایه بگذاری و چقدر برایت می‌ارزد، که بتوانی درست احساس و وقتت را هزینه کنی که فردا حسرتش نماند که کاش زودتر تمامش می‌کردم یا کاش بیشتر برایش می‌جنگیدم. من که کم پیش آمده از این آدم های بالغ به تورم بخورد، شاید به تعداد انگشتان دست. همیشه کمی که از آشنایی گذشت و حرف هایی غیر از آب و هوا رد و بدل شد، این را مطرح کرده‌ام که من حدس زدن در روابط و رمزگشایی از اشارات سر و چشم و … را بلد نیستم، حوصله و انرژی و استعداد یاد گرفتنش را هم ندارم، دلم مثل زبانم است و زبانم راوی دلم. رفتارهایم را با دایرة‌المعارف سادگی معنی کن، اگر احیاناً معنی دیگری یافتی و به دلت ننشست، لطف فرموده و در صورت رنجش بنده حقیر را واضح و مستقیم آگاه ساز تا در صدد توضیح برآیم و از کاهی کوهی بر نخیزد که این وقت طلاست و حیف است بیهوده در نازکی پشت چشم و یعنی معنی و تیکه متلک و آزار هم بگذرانیم. خیر سرمان دوستیم و می‌خواهیم این دو دم عمر را خوش باشیم. یعنی چنین کف دست طور می‌روم جلو در روابطم. دوستان بهتر از آب روانی دارم که با همین منش پنبه‌های هم  را هر از گاهی زده‌ایم و از آن بالشتی به نرمی پر قو در آمده که عمر پانزده بیست ساله دارد دوستی‌هامان. می‌خواهم بگویم فقط تئوری نیست. دیدم که می‌گویم.

حالا حکایت ماست. زد و در همین وانفسای غربت و قحطی هم‌زبان و هم‌وطن، کسی از در رفاقت درآمد و ما هم که تازه‌وارد، خوشمان آمد از آمدنش و پایه‌های دوستی ریخته شد. خب تفاوت‌هایمان مشهود بود و با رونق گرفتن زندگی‌ها تفاوت‌هایمان بیشتر خودش را نشان می‌داد ولی نه آنطور که نشود معاشرت را ادامه داد، نه از آن تفاوت‌های نه من نه تو و نه تو و نه من. خیلی صمیمانه پیش می‌رفتیم تا اینکه یک از خدا بی‌خبری پیدا شد و مستمسکی ساخت و داد دست این دوست و او هم از من رنجید. نه اینکه فکر کنید آمد و گفت فلانی گفته این را گفتی، چرا گفتی؟ نه زبانم لال. در بر همان پاشنه همیشگی می‌چرخید. این من بودم که از بی‌حوصله و بی‌علاقه حرف زدنش و کم‌پیدا بودنش هم شکم برد، هم اینکه گفتم شاید اتفاقی افتاده برایش. بلاخره در بلاد کفر ماها فقط هم را داریم و شاید نیاز به توجه بیشتری از جانب من دارد. پرسیدم و فهمیدم که بعله، قصه سر دراز دارد. با اینکه رفتم و توضیح دادم و دلجویی کردم و خودش اذعان کرد که رفع سوتفاهم شده و گفتم پس مثل سابق، گفت مثل سابق، ولی فقط به کلام گفت و در عمل من را حذف کرد و دور زد. رفتارش و گفتارش یکجوری‌ست که معلوم نمی‌شود رابطه می‌خواهد، رابطه را به شکل قبل نمی‌خواهد، چه می‌خواهد، هیچی به هیچی، منم و یک علامت سوال به این بزرگی. نمی‌شود که باز هم من بروم و توضیح بخواهم، تجربه نشان داده ایشان یا با من روراست نیست یا با دل خودش و باز جریان یک جورهایی پا در هوا فیصله می‌یابد. می‌دانم آخرش می‌رود در پاچه خودم که دوباره آمد موس موس. یا اگر هیچ نگویم هم باز مرحمت می‌شود به پاچه‌ام که بیا ایرانی‌ها تا می آیند خارجه خودشان را گم می‌کنند و با ایرانی جماعت نمی‌سازند. این را بارها خودش به من گفته بود با این پسوند که بیایید ما مثل بقیه نباشیم و پشت هم باشیم. خب تصدقت ما که آمدیم، شما نبودید.

این هم از همان ظرافت‌های دنیای انسان‌هاست که با این همه تمدن و تکنولوژی و علم و های و هوی هنوز خیلی‌ها هیچ از این وادی نمی‌دانند که نمی‌دانند.

اندر آداب تمام کردن یک رابطه

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

غروب

رامین به سارا گفته بیا حالا که ماها هم یه اختلافاتی داریم و حرف جداییمون رو پیش کشیدیم زودتر جدا شیم واسه اینکه به دوستامون نشون بدیم چه جوری از هم جدا شن. اینو رامین داشت تو ماشین در ادامه این برام تعریف می‌کرد یک دو جین از دوستاشون دارن از هم جدا میشن و نشون به اون نشون که از پنج تا زوج مهمونی ظهر پنجشنبه‌ای که دیده بودم -و خیلی هم صمیمی و خوب به نظر می‌اومدن- سه تاشون تو آستانه جدایی‌ان. حرفش این نبود که چرا خیلی از دوستاشون دارن جدا میشن از هم (چون به نظر اون ادامه رابطه‌ای که یکی از دو طرف دیگه ازش لذت نمی‌بره اشتباه و حتی خیانته به هر دو نفرشون و هیچی حتی بچه‌ای که ممکنه این وسط باشه نباید مانع جدا شدنشون بشه)، اصل حرفش این بود که چرا اینجوری؟ می‌گفت سعید ساناز رو زده، علی روشنک رو رسماً ساعت دوازده شب از خونه بیرون کرده و بهروز از وقتی رابطه‌ش با سروی بهم خورد هر جا میشینه هرچی بینشون گذشته با خصوصی‌ترین جزییات از دید خودش واسه همه تعریف کرده؛ و مریم هم زنگ زده محل کار محسن و چیزایی رو به همکارای محسن گفته که براش دردسرساز شده. همه آدمایی که اسمشونو برده بود تحصیل‌کرده بودن (بین لیسانس تا دکتری)، دنیادیده، کتابخون و اهل هنر و موسیقی بودن، خلاصه که از طبقه اجتماعی متوسط به بالا بودن. رامین می‌گفت در حالت عادی همه این آدما خیلی از من مهربون‌تر، منطقی‌تر و ملایم‌تر بودن اما چی باعث میشه که وقت تموم کردن یه روی دیگه پیدا می‌کنن و یه جنبه‌هایی ازشون میاد رو که تا حالا دیده نشده بود.

به نظر میاد واسه بیشتر آدما تموم کردن یه رابطه یه جور جنگه که باید ازش پیروز بیرون بیان و پیروزی یعنی اینکه طرف مقابل رو له کنن، تحقیر کن یا به دردسر بندازن. انگار اینجوری درد تموم کردن کمتر میشه.  اما ما واقعا چی رو له می‌کنیم؟ چی به دست میاریم تو این طور تموم کردن؟ احساس اینکه زمانی چقدر دوست داشته می‌شدیم و چقدر عزیز بودیم اما الان دیگه روزای قشنگ برنمی‌گرده و مثل قدیم دوست‌داشتنی نیستیم اینقدر سنگینه که کلا می‌زنیم زیر همه چی و منکر این می‌شیم که اساسا همچین چیزایی وجود داشته. مواجه شدن با این واقعیت که یه چیز دوست‌داشتنی داره تموم میشه -مثل همه چیزهای تموم‌شدنی دیگه- تلخ و دردناکه وآدم رو به دست و پا می‌اندازه. اما دست و پا زدن خیلی‌ها برای مواجهه با این تجربه اصولا انکار اینه که اصلا از اول چیز خوشایندی وجود داشته. اینقدر تو ذهنمون جلو میریم که باورمون میشه تمام مدت بهمون ظلم شده، باهامون بازی شده، فریب داده شدیم و دروغ شنیدیم و در نهایت میشیم قربانی. قربانی بودن در ورای زجری که داره خیلی فواید داره. مسئولیت رو از آدم سلب می‌کنه، ژست حق به جانب میاره و همدردی و دلسوزی طلب می‌کنه. اینجوری شاید درد کمتر میشه و بار سنگین مسئولیت هم کم میشه. اما حس بد قربانی بودن همیشه با آدم می‌مونه. ما خیلی از این حس‌ها رو درونی می‌کنیم و با ما می‌مونن و تو رابطه‌های بعدمون سر باز می‌کنن.

شاید اگه این جوری به قضیه نگاه کنیم که همه رابطه‌ها تموم‌شدنی هستند در ذاتشون (چه بر اساس توافق دو طرف و چه بر اساس یه عامل غیرقابل کنترل مثل مرگ) اتمام یه رابطه فاجعه به حساب نمیاد. واقعیت اینه که هر رابطه‌ای شروعی داره و پایانی. تقلای بیهوده نکنیم برای انکار واقعیت. بپذیریم که گاهی دو نفر به بن‌بست میرسن چون نوع بودنشون، خواست‌ها و دغدغه‌هاشون فرق داره (حالا یا از اول تفاوت‌ها رو در سایه شباهت‌هایی که داشتن نمی‌دیدن و یا با گذر زمان عوض شدن و راهشون از هم جدا شده). این وسط دنبال مقصر گشتن یا فرافکنی کردن کمکی نمی‌کنه. رابطه خطیه که هر دو نفر می‌سازنش و اگر خراب میشه هر دو نفر درش نقش دارن -نقش دارن نه تقصیر- باید مسئولیت نقش خودمون رو بپذیریم. این پذیرفتن رو نه به خاطر دیگری بلکه به خاطر خودمون انجام بدیم که به شفافیت برسیم. وقتی بتونیم به درک درستی از اینکه چی شد به این نقطه رسیدیم دست پیدا کنیم، می‌تونیم از بحرانش گذر کنیم. در غیر این صورت یه پرونده باز تا همیشه تو ذهنمون خواهیم داشت که همه رابطه‌ها و مرحله‌های بعدی زندگیمون رو تو خودش می‌کشه. برای تموم کردن و خداحافظی به اندازه شروع و سلام باید وقت گذاشت؛ چون فقط اونایی که خوب تموم می‌کنن می‌تونن دوباره خوب شروع کنن و به زندگی برگردن. لحظه‌های خوبی رو که با هم گذروندیم حرمت دارن. حرمت لحظه‌ها رو نگه داریم و یادمون نره حال بعدی ما بستگی به این داره که چقدر یاد ما پر از خاطرات خوب و رنگیه. با شتاب و از سر نپذیرفتن و خالی کردن خشممون همه خاطره‌های قشنگ رو از بین نبریم. باور کنید میشه نشست با هم مرور کرد کل رابطه رو که چی شد به اینجا رسید؛ با یادآوری خوشی‌هاش دوباره خندید و از اینکه دیگه تکرار نمیشن و باید باهاشون خداحافظی کرد حسرت خورد. میشه با هم برای این از دست دادن سوگواری کرد و به احترام روزهای با هم بودن به دیگری هم کمک کرد تا با کمترین عوارض این بخش از زندگی رو تموم کنه. میشه انصاف داشت؛ میشه یکطرفه به قاضی نرفت؛ میشه برای اونی که داره میره بهترین‌ها رو آرزو کرد؛ میشه جدا شد اما خاطره خوب به جا گذاشت؛ میشه هر جا اسمش میاد ازش به خوبی یاد کرد؛ میشه دم آخری زخم نزد، مرهم گذاشت. میشه یه مدت گریه کرد، غصه خورد، دلتنگی کرد، احساس تنهایی کرد اما دوباره بلند شد، خندید، دل بست، شروع کرد…

پی‌نوشت: حرفای بالا شعار به نظر میاد؟ با تجربه شخصیم میگم نه اصلا! اگر واقعا هر دو نفر بنا رو بر انصاف بذارن و عمیقا به این باور برسن که خوب تموم کردن یک رابطه به اندازه خوب شروع کردنش اهمیت داره و شاید مهمترین فایده‌اش در قدم اول به خودشون می‌رسه تا دیگری، بشه همه کارهای بالا رو کم و بیش انجام داد.

ناتمام نرویم

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

عصر

اگر رابطه را ارتباط دو انسان با هم در نظر بگیریم، رابطه‌ی عاشقانه تنها رابطه‌ی بین دو آدمیزاد نیست. دوستی، همکار بودن، همسایگی، فامیل بودن، و هر نوع ارتباط مدام دو انسان با هم نیز در این مقوله می‌گنجد. برای من که تجربه‌ی تمام کردن یک رابطه‌ی عاشقانه را نداشته‌ام نوشتن از تمام کردن انواع دیگر رابطه راحت‌تر است.

در زندگی‌ آدم‌هایی بوده‌اند که ناتمام رفته‌اند. یعنی بی اینکه خداحافظی بگویند یک روز غیبشان زده، دیگر در زندگی‌ام نبوده‌اند. نه که من بخواهم، آنها تنهایی برای یک رابطه‌ی دو نفره تصمیم گرفته‌اند. این جملات را هر بار یاد یکی‌شان می‌افتم به خودم می‌گویم. اما همین چند وقت پیش که در ذهنم باز داشتم دوست «یکباره رفته» را سرزنش می‌کردم یادم افتاد خودم هم چند باری با دیگرانی چنین کرده‌ام. به خیال خودم هم «مراقب حال خودم بودن» یکی از وظایفم نسبت به خودم است و همین مجازام می‌کند اگر دوستی‌ای آزارنده است پایانش دهم. فکر می‌کنم یکی از چالش‌های مهم هر رابطه‌ای، چه دوستانه، چه عاشقانه و چه فامیلی، همین مرز بین توجه به احساسات شخصی و احساسات دیگران است. اینکه اگر فقط به خودم فکر کنم خودخواه‌ام و اگر فقط به دیگران، فداکار. و البته که در سیستم سنتی فداکار بودن همیشه ستودنی بوده و خودخواهی نکوهیده. و ما، که نسل نو ایم و سنت‌شکن، مدام نگران غلطیدن به ورطه‌ی فداکاری‌ایم. شاید همین است که من خودخواهی را گزیده بودم، و دوستم هم گویا. گرچه هنوز هم گاهی در ذهنم گفتگوی دو نفره‌مان را تصور می‌کنم درباره‌ی اینکه چرا دوستی ما دیگر به دردش نمی‌خورد. مطمئن نیستم «به درد خوردن» فعل مناسبی باشد البته، ولی گاهی رابطه را یک معامله هم می‌شود دید. بعدا شاید در این مورد نوشتم اما فعلا بحث درباره‌ی نحوه‌ی تمام شدن (کردن) یک رابطه است.

در تمام کردن یک رابطه که در هر سر آن یک انسان با احساسات و شرایط متفاوت ایستاده، شاید مهمترین مساله همین توجه به هر دو نفر است. اینکه موقعیتی فراهم شود تا بتوانند با هم گفتگو کنند، دلایل یکدیگر را بشنوند بی‌اینکه یکی بخواهد دیگری را قانع کند. البته به نظرم مهم است آن که پیشنهاد پایان دادن رابطه را داده خیالش راحت باشد کسی قرار نیست راضی‌اش کند از تصمیم‌اش برگردد، و فقط آنجاست تا به شخص مقابلش احترام گذاشته باشد، به رابطه‌شان.

ماجرا وقتی ابعاد دنیای مجازی را هم درش دخیل کنیم کمی پیچیده‌تر می‌شود. یک بار دوستی که از راه دور با هم آشنا شده بودیم و در سفری همدیگر را دیدیم و تا مدتی هم سراغ از من می‌گرفت مدام، غیبش زد. نگرانش شدم. یادم افتاد شماره‌ی تلفنش را دارم. با همین ابزار تازه‌ی موبایلی برایش پیغام گذاشتم که چطوری و چند باری حال و احوال کردیم تا اینکه یک بار برایم نوشت راستش آن سال که تو سفر آمدی من در وضعیت خاصی به سر می‌بردم و وجود تو کمکی بود ولی حالا بهترم. حس کردم دیگر دوستی ما به دردش نمی‌خورد. دیگر پیامی بین ما رد و بدل نشد. رابطه عاشقانه بود؟ خیر. دوستی دو همجنسِ دگرجنسگرا بود.

 

عاشقی و فارغی آن‌لاین و اس‌ام‌اسی

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

صبح

یادم است که حالم اصلا خوش نبود. نمی‌دانستم چه غلطی باید بکنم و چه باید بگویم. با اینکه دختربچه هم نبودم و بیست و پنج سالم گذشته بود اما به معنای واقعی خودم را برای یک «نه» گفتن مثل یک خر در گل می‌دیدم. کسی شاید باور نکند که یک دختر تهرانی تا بیست و پنج سالگی مجبور نشده باشد یک «نه» محکم بگوید و رابطه‌ای را تمام کند. دلیلش صد البته این نبود که خواهر کوچک مریم مقدس بودم یا مشابهش، واقعیتش اینست که من آدم گند دماغی هستم و یک جورهایی مثل یک گربه دائما در حالت هوشیار بسر می‌برم. با کوچکترین بوی خطری یا آدم غریبه و مشکوکی فرار می‌کنم و تا وقتی خودم اعتماد نکنم و انتخاب نکنم به هیچکس اجازه نزدیک شدن هم نمی‌دهم، دست زدن یا بیشتر از آن پیشکش! (آنهایی که گربه داشته یا دارند خوب این اخلاق گربه‌سانان را می‌شناسند.)

یادم است که آنچه که بود حتی نمی‌شد اسمش را یک رابطه گذاشت. به واقع یک تلاش یک طرفه بود برای نزدیک شدن به من و متقاعد کردنم به شروع یک رابطه اما همین حد از نزدیک شدن و همصحبتی هم برایم کافی بود تا بفهمم من آدم آن رابطه فرضی ِ آتی نیستم و بهتر است خودم و کس دیگری را دست نیندازم. حتی فکر اینکه هر روز عصر که از سر کار بر می‌گردم یا شبش قرار باشد با کسی بطور دائمی تلفنی حرف بزنم برایم یک عذاب الیم بود و این وسط خیلی مهم نبود برایم که آن فرد چه آدم پرمحبتی بود و چقدر توجه خرجم می‌کرد و چقدر با دست نوشته‌ها، کتاب‌ها و بسته‌های شکلاتی که می‌فرستاد حسرت یا شاید حسادت برخی دوستان را برمی‌انگیخت. از آن جنس توجهات که همه چه زن و چه مرد دوست دارند. همه ما دوست داریم سوژه عشق کسی باشیم. همه ما کتاب و عطر و گل و شکلات و دست‌نوشته‌های شکیل و خوش‌خط را که برای ما و فقط برای ما نوشته شده‌اند دوست داریم. همه ما دوست داریم آن فرد خاص و یگانه دیگری باشیم اما هیچوقت هم نتوانستم با دست انداختن و معطل نگه داشتن کسی بخاطر خوش خوشان خودم کنار بیایم.

یادم است که یک شب واقعا حس کردم به آن فرکانس صدا که از گوشی تلفن می‌شنیدم حساسیت پیدا کرده‌ام و هر قدر آن صدا مردانه و محکم و در عین حال جنتلمنانه و پر محبت بود این حساسیت و دافعه منهم بیشتر می‌شد. با اینکه در شهر دیگری شاغل بودم و به ندرت ملاقاتی صورت می‌گرفت و من هم از ملاقات به واقع گریزان بودم، یک آن تصمیمم را گرفتم و با صدای محکم گفتم پنجشنبه می‌آیم تا همدیگر را ببینیم. منِ گریزپا که داوطلب می‌شدم برای یک دیدار! جل الخالق! فقط خدا می‌داند او چه فکری کرد از شنیدنش…

یادم است که برای آن سفر و آن دیدار مرخصی گرفتم و هزینه سفر پرداختم. همه اینها برای این که بروم روبروی کسی بایستم و بگویم این رابطه شروع کردن ندارد چون از همین الان می‌دانم که راه به جایی نمی‌برد و عاقبتی ندارد. هزینه مالی و زمانی دادم تا به کسی که با هم آنقدرها هم چیزی را شریک نشده بودیم بطور حضوری و با شفافیت و قاطعیت بگویم وقتش را با من تلف نکند.

یادم است که یکی دو نفر نزدیک به من همان موقع به ریشم خندیدند و گفتند تو دیوانه‌ای! می‌توانستی بدون زحمت دادن به خودت، پشت تلفن بهش بگویی موضوع را تمام شده بداند و دیگر مزاحم تو نشود. یکی دیگر گفت چکار داری تمامش کنی… بگذار توی خماری بماند. تو هم کیف‌اش را ببر، هدیه‌هایش را بگیر و شل کن سفت کن در بیاور. با حیرت آن خانم‌‌ها و آقایان محترم (؟!) را نگاه کردم و چیزی نگفتم. بر خلاف من، از آن حرفه‌ای‌های کار بودند. از آن با تجربه‌ها که متاهل هم بودند و چه در زمان تجرد و چه بعد از تاهل روابط زیادی را تجربه کرده بودند و در عین حال آنچنان نصیحت‌های خاله خرسه‌ای به من می‌کردند. با همان بی‌تجربگی و نادانی خودم در یک جایی ته دلم حس می‌کردم که آن روش، روش خوبی نیست. که انسانی نیست، مودبانه نیست و بیشتر شایسته بربرهاست و آنها که از نزاکت و تمدن و همدلی بویی نبرده‌اند.

الان خیلی سال از بیست و پنج سالگی من گذشته است و من هنوز همان آدم کم‌تجربه قبلی هستم به همان دلیلی که قبلا گفتم. گند دماغی و وحشی بودن چیزی نیستند که با گذر زمان عوض شوند. هنوز هم به کسی اجازه نمی‌دهم از حدی فراتر به من نزدیک شود، هنوز هم فقط آنهایی وارد حریم خودی‌هایم می شوند که خودم انتخابشان کرده باشم. اما در طول این سال‌ها زندگی کردم و دیدم و شنیدم و خواندم. فهمیدم که هنوز که هنوز است آن بربریت و فقدان همدلی چقدر زیاد است. فهمیدم که چقدر آدم‌ها هستند که جرات روبرو شدن با طرف مقابل‌شان را ندارند و چقدر زیادند آدم‌هایی که هارت و پورت شهامت یا روشنفکری‌شان آسمان را پاره می‌کند اما آنقدر جرات ندارند که به وقتش بروند توی چشم کسی نگاه کنند، با مسائل روبرو شوند، دلایلشان را بازگو کنند، مسئولیت خودشان را بپذیرند و… در نهایت با نزاکت و با قاطعیت بگویند: نه، تمام شد! یا: نه! این داستان نمی‌تواند شروع شود!

چقدر زیادند آدم هایی که توی حباب خوب بودن خودشان غرق هستند و روزی هزار بار قربان و صدقه محسنات خود می‌روند ولی ناتوانند از دیدن تفاله‌های وجود خودشان – به قول نیچه بوزینه‌های درونشان – که باعث می‌شوند از کسب توجه دیگری لذت ببرند و در عین اینکه می‌دانند داستانی ره به جایی نمی‌برد، فقط برای سیراب کردن میل خود به توجه، وضعیت را روشن نمی‌کنند. این آدم‌های شریف و خوبی که آنقدر از همدلی خالی‌اند که نمی‌فهمند چه به سر طرف مقابلشان می‌آورند، حواسشان فقط به اینست که حفره‌های خالی وجود خودشان، نیازشان به توجه و عاطفه و وابستگی‌شان به تایید سیراب شود. برای بعضی‌ها اساسا تعداد آدم‌های تو خماری گذاشته شده، سوژه پز دادن هم می‌شود!

خلاصه که دوست عزیز چه خانم و چه آقا، اگر جزو این دسته آدم‌ها هستید بروید و یک فکر اساسی برای بی‌شعوری و خلاهای روحی و شخصیتی خود و تفاله‌ها و بوزینه‌های هستیِ خود بکنید و یادتان باشد ترک نکردن یک رابطه بی‌فرجام و یا ترک کردن کسی با ا‌س‌ام‌اس یا آن‌فرند و بلاک کردن روی فیس‌بوک و مشابهش فقط نشان‌دهنده فقدان‌های بزرگ وجود شماست. خیلی هم خیال هزاره سومی بودن و دیجیتال بودن به سرتان نزند که داشتن شعور و دانستن آداب معاشرت و صداقت با خود و دیگری و خیلی چیزهای دیگر دیجیتال و غیر دیجیتال ندارد. آدم‌ها ولی نوع متمدن و نوع  بربر دارند اتفاقا! از ما گفتن.

*همدلی Empathy

مگس‌کشی برای تمام فصول

«حدود آزادی کودکان»

مهمان هفته: کامیار علی‌پور

یکی از اولین دفعاتی که از مادرم کتک خوردم سر بی‌اجازه کرایه کردن فیلم سگا بود.

بچه‌های دهه شصتی خوب یادشونه اون موقع ها سگا و میکرو رو بورس بود، مایه‌ی خریدنش یه معدل خوب تو ثلث سوم بود. یادمه یه دونه بازیشو داشتم و با همه بچه‌هایی که تو محل سگا داشتن بازیم رو یکی یه بار عوض کرده بودم، ‌دیگه بازی کردنش حوصله سر بر شده بود. همون زمانا یه جاهایی هم بود به اسم کلوپ -نمی‌دونم چرا کلاب شده بود کلوپ- که بار فرهنگی آموزشی محل رو دوششون بود. فیلم ویدیو و نوار مجاز کرایه می‌دادن و یه چندتا تلوزیون پارس ۲۱ اینج قدیمی با چندتا سگا داشتن که بچه ها می‌تونستن ساعتی بشینن بازی کنن. بازی هم کرایه می‌دادن.

القصه یه روز که مادرم سر کار بود زنگ زدم بهش و اصرار که من برم فیلم سگا کرایه کنم، مادرم هم از اون ور می گفت نه، واستا خودم برگردم بعد. فکر نکنم حدس زدن بقیه‌اش سخت باشه، در قلکمو به زور باز کردم و ۸ تا دونه از اون ۲۵ تومنی دو رنگا که تازه اومده بود با شناسنامه‌م برداشتم رفتم کلوپ. فیلم رو گرفتم و برگشتم خونه دیدم مامانم اومده. با مگس‌کش پذیرایی مفصلی ازم کرد که چرا بی‌اجازه شناسنامه‌ام رو برداشتم بردم و بعدشم مجبورم کرد ببرم بازی رو پس بدم.

گذشت و گذشت تا من ۱۲-۱۳ سالم شد و قصد کردیم اولین بار کامپیوتر بخریم. پدرم مخالفت عجیبی با خریدن کامپیوتر داشت تا جایی که گفت اگه کامپیوتر بیاد تو این خونه از پنجره میندازمش تو حیاط. مادرم جلوی بابام واستاد و مخالفت کرد که کامپیوتر برای این خونه و کامیار لازمه. از بابا نه از مامان آره تا جایی که بابام یه نامه نوشت برام به عنوان شرایط ورود کامپیوتر به خونه و ازم خواست امضاش کنم. فرداش کامپیوتر اومد خونه ما.

همیشه وقتی با مادرم شوخی می‌کنم می‌گم یادته با مگس‌کش زدیم، می‌گه نه،‌ این خاطرات بد رو از ذهنت پاک کن. می‌گه حاطره خوبا رو نگه دار، خاطره کامپیوتر و …

الان که به زندگیم نگاه می‌کنم با خودم می‌گم اگه یه روز بچه‌دار شدم تا حدی بهش آزادی می‌دم که این کار باعث ایجاد توقعات بی‌جا و حارج از توان خودم نشه که به قولی بچه سوار کولم بشه. سعی می‌کنم راهنماییش کنم، سعی می‌کنم دوستش داشته باشم و بهش احترام بذارم. سعی می‌کنم درکش کنم و اجازه بدم حرفش رو بزنه و نظرش رو بیان کنه.
سعی می‌کنم مادرم باشم.

لالایی خوانی هیولاها

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

بعد از ظهر

۱- دبیرستانی بودیم گمانم ، مهسا به شوخی می‌گفت: همه‌ی مزه بچه‌دار شدن به اینه که وقتی اعصابت خرد باشه میتونی بگیری بچه‌ت رو بزنی و هیچکی هم نمیتونه بهت اعتراضی کنه چون بچه‌ی خودته و حق داری.» و می‌خندید.
حالا مهسا با شوهرش و دو فرزندی که شوهر از همسر سابقش دارد در آمریکا زندگی می‌کند. عکس‌هایی که از خودش و بچه‌ها هر روز می‌بینم باعث می‌شود بیشتر به شوخی زمان نوجوانی‌مان فکر کنم. حالا مطمئنم بچه را نمی‌زند حتا اگر بچه تقصیرکار باشد، چه برسد به دلیل اعصاب خردی خودش.

۲- چند سال پیش وقت جراحی چشم داشتم و خواهرزاده‌ام را باید نگه می‌داشتم تا زمانی که مادرش بیاید و ببردش و من بتوانم بروم بیمارستان. بچه کوچک بود و گریه می‌کرد. همه کاری کردم تا آرامش کنم، از راه بردن و غذا دادن و عوض کردن گرفته تا بازی و بالا و پایین انداختن و جلوی تلویزیون نشاندن؛ اما بچه به هیچ صراطی مستقیم نبود و ساکت نمی‌شد. هر دقیقه‌ای که می‌گذشت دل‌آشوبه من برای جراحی‌ام ببیشتر می‌شد و گریه‌های کودک استرسم را تشدید می‌کرد. کم کم خودم هم به گریه افتادم. گریه‌ام از اشک‌های بی‌صدای آرام، تبدیل شد به هق‌هق بلند، آنقدر که بچه یکه خورد و ترسید و لب‌هایش را جمع کرد. یک آن دلم از ترسی که کودک از این واکنش عجیب من داشت فشرده شد. فکر کردم در دنیای نوزادانه او این صدای عجیب چقدر می‌توانسته ترسناک باشد. بعد از آن دیگر هیچوقت جلوی هیچ کودکی گریه نکردم… هیچوقت.

۳- همین دیروز بود که مطلبی خواندم از مادری که دختر چهار ساله‌اش را برای اینکه سد راه ازدواج مجددش نباشد کشته؛ خیلی ساده متادون داده دخترک خورده، شب بیدار شده و دیده دخترک دارد نا آرامی می‌کند (بغضم می‌گیرد که بگویم، اما دخترک جان می‌کند) آنوقت مادر پتو می‌کشد روی سر دخترک، و تا صبح همه چیز تمام می‌شود.

۴- دنیا پر است از این خبرها، اتفاق‌ها و خشونت‌ها در برابر بچه‌ها، چون بچه قدرتش از ما کمتر است، صدایش از ما آرام‌تر است و اعتمادش به آدم‌ها بیشتر است. ما آدم‌های سواستفاده‌گری هستیم. ما، همه ما که حتی بچه‌ای را فریب می‌دهیم، خیانتکاریم. خیانت به اعتماد یک کودک، ناجوانمردانه‌ترین کار جهان است.

سقوط آزاد

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

از میان نامه‌های رسیده: میشا

بازى کودکى من مخصوصن وقت تابستون اين بود که اگه نمى‌رفتم روستا، توى کوچه با اکثرن پسرها و کمتر دخترها بازى مى‌کردم! هفت سنگ، گرگم به هوا، کش بازى… تا نهايت دم غروبى با اخم مامان و من بميرم و تو بميرم مامان بزرگ با گريه برمی‌گشتم خونه و بلا استثنا هر روز همين برنامه اجرا مى‌شد و من تابستونا توى کوچه بزرگ مى شدم.

باباى من خيلى سخت‌گير بودن و هرچى بزرگتر شدم اين محدوديت‌ها بدتر شد. مانتوهام هميشه تيره بود، بیرون مقنعه سرم می‌کردم، خونه‌ى هيچ دوستى نمى تونستم برم، قرار بيرون که هرگز، مهمانى رفتن و تولد هم عمرن! و من با تمام اين محدوديت‌ها، همه اين کارهاى نبايد و حتا بيشترش رو انجام دادم و حالا فکر مى‌کنم اگه فقط يکيش لو مى‌رفت، اگه تو يه دونه ازون دور همى‌هاى مختلط يا رفتن خونه‌ى دوستاى مذکرم که صرفن فقط دوست بودن، اتفاقى مى‌افتاد سرنوشت من چى مى شد؟

حالا من مادر يک دختر زير پنج ساله‌م و بزرگترين دغدغه‌م اينه که چطورى مى‌تونم روزى دخترم رو رها کنم توى اين جامعه. جامعه‌اى که هر روز بدتر از قبل ميشه… بد بوده هميشه يا اين خصلت مادر بودنه که عينک بدبينى به چشم مى‌زنيم؟ توى اين سال‌ها تابوها و خط قرمزها از بين رفته يا هيچوقت نبوده؟

به دوستى مى‌گفتم دخترم هر روز بزرگتر مي‌شه و نيازش به رفت و آمد با هم سالهاش و رفتن به اجتماع هم سن‌هاى خودش بيشتر ميشه. هر روز بيشتر از روز قبل بهم مى‌گه مامان امروز بريم جايى که دوست‌هاى بيشترى باشه… و من چطور مى تونم اعتماد کنم؟ من حتا نمى‌تونم بچه‌م رو بفرستم توى کوچه تا مثل خودم با وجود همه‌ى اون سخت‌گيرى‌هاى کودکيم بازى کنه! من اعتمادم رو از دست دادم.

جواب داد خب تو مى تونى با رفت و آمد با چند تا خانواده و شناخت از اون خانواده اين اعتماد رو به دست بيارى که بچه درست تربيت شده و براى دخترت مى‌تونه دوست مناسبى باشه! من جوابى ندادم از ترسم، که اتفاقن مشکل من توى اين سن به خودىِ خود بچه‌ها نيستن بلکه همين خانواده‌ست! خانواده‌اى که نمى‌دونى مادر و پدر پشت نقاب والد بودن دقيقن کى هستن.

من مادرى رو مى‌شناسم که فکر مى کنه بايد هميشه لخت جلوى پسرش بگرده تا چشم و دلش سير بشه. من پدرى رو مى‌شناسم که اجازه ميده دختر هفت ساله‌ش کنجکاوى‌هاى جنسى کودکانه‌ش رو با خودش رفع کنه. من زن و مردايى رو مى‌شناسم که به دختر و پسرشون اجازه مى‌دن با هم حمام بگيرن تا به باور خودشون عقده‌اى بار نيان. و همين بچه ها قراره ده سال ديگه، بيست سال ديگه، هم‌شهرى، هم‌کلاسى و دوستِ دختر من باشن، و اين ترسناکه! براى من خيلى ترسناکه، و از حالا هر شب و توى هر خوابِ نيمروزى کابوسشون رو مى‌بينم.

من نمى‌تونم به کسى بگم آنقدر با چنين آدم‌هايى آشنا شدم که حتا از تنها گذاشتن دخترم با پدرش مى‌ترسم! حتا اعتمادم به همسرم رو از دست دادم! و هر روز بيشتر از روز قبل فکر مى‌کنم اشتباه بزرگ زندگيم به دنيا آوردن دخترمه! توى همين هفته گذشته که به اصرار دخترم برای دیدن تئاتر رفتيم، سر آخر گفت مى‌خواد با شخصيت گرگ قصه عکس بندازه، تا من گوشيم رو از کيفم در بيارم و بجنبم، دخترم دويده بود و توى بغل آقا گرگه بود و اون داشت لپش رو مى‌کشيد و مى‌بوسيد، و من مثل ماده شيرى چنان پريدم و دخترم رو از دستش قاپيدم که هم باعث گريه دخترم شدم و هم نگاه متعجب و عاقل اندر ديوانه آقا گرگه به خودم… و تا رسيدن به خونه يک لحظه دختر گريونم رو که تقلا مى‌کرد از بغلم بيرون بياد، ول نکردم و مى‌لرزيدم!

مطمئنن من هم مريض شدم از بس آدم‌هاى مريض دور و اطراف خودم ديدم، و قطعن براى آرامش و تربيت درست دخترم بايد در پى درمان خودم باشم، ولى باز هم فکر مى‌کنم من خوب بشم، بقيه چى؟! من مادر ترسان و وحشت‌زده‌اى هستم که قبل از ياد دادن زيبايى‌هاى دنيا، رنگ‌هاى جعبه مداد رنگى، جاهاى خصوصى رو به دخترم آموزش دادم و دارم از اون سمت بام سقوط مى کنم و از ترس، علاقه، و وحشت از آينده، دخترم رو هم دارم همراه خودم پرت مى‌کنم…