برچسب: آموزش

مرد که گریه نمی‌کنه!

«خشونت علیه مردان»

مهمان هفته: پرویز فرقانی

گوش وجدان عام اجتماع معمولاً برای شنیدن خشونت علیه اقلیت‌ها حساس‌تر است. اما خشونت علیه اعضای اکثریت بیشتر وقت‌ها ناشنیده و نادیده می‌ماند. ممکن است این حرف در ابتدا متناقض‌نما (پارادوکسیکال) به نظر برسد، اما حقیقت دارد. اگر در تقسیم‌بندی جنسیتی به استناد جامعه مردسالار، زنان را اقلیت و مردان را اکثریت به شمار آوریم آنگاه می‌توان گفت که خشونت علیه مردان در جامعه گوش حساسی برای شنیدن ندارد و در بیشتر موارد خشونت علیه مردان – که کم هم نیست – اصلاً به چشم نمی‌آید. همین نصیحت یا دلداری «مرد گه گریه نمی‌کنه» را شاید بتوان از اولین جلوه‌های خشونت علیه مردان به شمار آورد که شاید در ایران هر مردی در سال‌های کودکی خود وقتی که از درد فیزیکی یا روانی به گریه افتاده باشد آن را بارها و بارها شنیده است.

در نوشته ها و درددل‌های خانم‌ها بارها – به درستی – می‌شنویم که نگاه هیز، زبان و گفتار کنایه‌آمیز، متلک و اطوارهای مردان را نسبت به خودشان خشونت می‌دانند. در مورد مردان اما کمتر از مردی می‌شنویم که این گونه رفتار را نسبت به خود خشونت بداند و این در حالی‌ست که بیشتر در دوران کودکی و کمتر در دوران بلوغ و نوجوانی و بزرگسالی معمولاً این پسرها هستند که در خانه، در مدرسه و در کوچه از سوی اعضای خانواده، آموزگاران و بزرگ‌ترها نه تنها مورد آزار و خشونت کلامی بلکه آزار فیزیکی و حتی جنسی قرار می‌گیرند و آنقدر این امر برایشان عادی تلقی می‌شود که از درد و رنج آن با هیچ‌کس سخنی نمی‌گویند.

به این چند خط از روزنامه فرهیختگان روز نوزدهم نوامبر امسال توجه کنید: «در دیدگاه عامه جامعه، از مردان به‌عنوان جنس قوی‌تر یاد می‌شود، اما واقعیت این است که این گروه در معرض آسیب‌های جدی قرار دارند که می‌تواند آنها را بیشتر از زنان در خطر نابودی قرار دهد. این واقعیت که مردان به دلایل مختلف بیشتر در معرض خطرهای جسمی و حتی مرگ هستند موضوعی نیست که تنها محدود به مرزهای ایران باشد.»

(به نوشته این مقاله) «روز نوزدهم نوامبر، روز جهانی مرد است؛ روزی که هدف از نام‌گذاری آن در سال ۱۹۹۹، تمرکز بر سلامت مردها و پسرها، بهبود روابط، برجسته کردن نقش مثبت مرد در جامعه و… بوده است. این در حالی است که یکی از مهم‌ترین مشکلات جامعه مردان، موضوع سلامت آنهاست. بر اساس آمار ثبت احوال ایران، در سال ۱۳۹۵، ۵۱ درصد از تولدها از آن پسران بوده و در همین سال ۵۶ درصد از مرگ‌ و میرها نیز سهم مردان بوده است که حکایت از تلفات بیشتر مردان در طول سال دارد.»

فرهیختگان نوشته: «براساس آمار منتشر شده از سوی وزارت بهداشت، مردان در مقایسه با زنان در حوادث ترافیکی سه تا پنج برابر، در اعتیاد ۱۰ برابر و در سقوط سه برابر بیشتر از زنان در معرض آسیب قرار دارند. در کنار این آمار، شیوع سرطان مثانه در مردان پنج برابر و سرطان‌های ریه و معده سه برابر زنان است. این موضوع در کنار حوادث ناشی از قتل و خشونت و همچنین بیماری‌های قلبی، آسم و سوختگی، اسکیزوفرنی و…، مردها را برخلاف تصورات رایج بسیار شکننده‌تر از زنان می‌کند و شاخص‌های امید به زندگی را در مردان کمتر از زنان کرده است.»

 همان طور که گفته شد این موضوع اختصاصی به ایران ندارد. چند سال پیش در مجله تایم مقاله‌ای طولانی خواندم به قلم خانم «رزالین وایزمن» که دو پسر دارد و بیش از بیست سال است که در دنیای دختران تین‌ایجر و شکنندگی دنیای آنها و آسیب‌های روحی و روانی دخترها مطالعه و پژوهش کرده و دو کتاب هم در این زمینه نوشته است. چکیده این مقاله این بود که: گرچه سال‌هاست که پدر و مادرها نگران فرهنگ خشونت و آسیب‌پذیری دخترانشان هستند و تمام توجه خود را برای جلوگیری از این آسیب‌پذیری متوجه دخترانشان می‌کنند (در آمریکا) اما اغلب این پسرها هستند که فاقد مهارت‌های کافی برای تطبیق با شرایطند و عقب می‌مانند. همه فکر می‌کنند که پسرها مهاجمان فرصت‌طلبی هستند که دنبال کامجویی آسان می‌روند و این دخترانند که آسیب می‌بینند اما باید این باور عمومی را زیر سوال برد.

دخترها برون گراتر هستند و می‌توانند با والدین و دوستانشان درددل کنند اما پسرها در بیشتر موارد حتی نمی‌دانند چگونه مشکلات خود را مطرح کنند. گرچه بیشتر پسران وقت بسیاری را به اندیشیدن درمورد کامجویی جنسی می‌گذرانند اما دخترها نیز همینطورند و جالب‌تر این که پسرهای تین‌ایجر هم درست مثل دخترها و به همان آسانی عاشق می‌شوند و دلشان به همان نازکی‌ست و زود می‌شکند. آمار خودکشی (در آمریکا) در میان گروه سنی ده تا بیست و چهار سال نشان می‌دهد که ۸۱٪  از آن‌ها پسر هستند و فقط ۱۹٪ دختر.

مردسالاری سنتی و ناپسند قرون و اعصار و تلاش برای از میان بردن آن جای خود، اما زیاده‌روی یک‌سویه و ندیدن روی دیگر سکه هم می‌تواند به همان میزان آسیب‌رسان باشد.

دردم اگر یکی بودی چه بودی

«خشونت علیه مردان»

نیمه‌شب

این جور هم نیست که من مخالف واقعیت خشونت علیه زنان باشم. میدونم که چقدر در تاریخ به زنان ظلم شده و میشه. نه که من مخالف برابری حقوق بین زن و مرد باشم که نیستم. و نه که خودم مورد خشونت ناشی از بی‌عدالتی علیه زنان در کشورم نبودم که بودم. اما، یک امای بزرگ وجود داره.

قبل از اینکه ازدواج کنم حتی، رسیده بودم به جایی که از ماست که برماست. که این زنان هستند که در‌واقع به زنان ظلم می‌کنند. این زنان هستند که محیط را برای مردان آماده می‌کنند تا خشونت بورزند و قدرت برتر باشند. بله، بله، در‌ واقع ما صورت مردانه‌ی قضیه را می‌بینیم. ما قاضی مرد، مجری دادگاه مرد، قانون مردانه حاکم بر جامعه و … را می‌بینیم. اما در‌ واقع پشت هر مرد پلیدی هم یک زن ایستاده. یک مادر، یک همسر و حتی یک خواهر. و متأسفانه گاهی یک معشوقه.

دلیلش هم از نظر من قدرت زنانه است. من زنان رو قوی‌تر و باهوش‌تر می‌دونم. یک دستگاه پیچیده‌ی خلقت با دستورالعملی پیچیده که به راحتی نمی‌شه از کارکرد و کاربردش سر درآورد. در طول تاریخ هم همیشه یک زن پشت پرده بوده و مدیریت می‌کرده. آیا به نظر شما یک مادر نیست که به پسرش یاد میده چطور با زنان رفتار کنه؟ بزرگترین خشونتی که به مردان میشه از همین‌ جا شروع می‌شه که آلت دست میشن. که تبدیل به موجودی نفرت‌انگیز میشن.

بعدها که پسردار شدم آه از نهادم بلند شد. پسرم، قند عسلم! حالا باید چکار می‌کردم؟ چه چیزی رو باید یادش می‌دادم؟ راستش تنها کاری که کردم این بود که هیچ کاری نکنم. خودش مشغول تماشا بود. اول مادرش و بعد پدرش رو تماشا می‌کرد و یاد می‌گرفت. حتی پشیمونم از اینکه گاهی بهش گفتم خواهرت رو نزن پسر خوب که دختر رو نمی‌زنه. خیلی حرف چرتی بود. پسر و دختر نداره. اما خب پسرم یاد گرفته پسر و دختر نداره. برای همین هر وقت بحث دفاع از حقوق زنان که میشه چشاش چهار تا میشه که مگه ما مردها چکار کردیم؟ به نظرم هنوز بچه‌ست. بزرگ میشه و می‌فهمه. اما حتی اگه نفهمه و از کلمه‌ی فمینیست خوشش نیاد خیالم راحته که زن و مرد نداره. همه رو به چشم یک انسان می‌بینه.

تا حالا مردی رو که مورد خشونت خانگی بوده دیدید؟ مردانی که حتی حق اعتراض ندارند چون خجالت می‌کشند در جامعه‌ای مرد سالار به ضعف خودشون اعتراف کنند؟ من دیدم. من پسر دانشجویی رو دیدم که از مادرش تو سری می‌خورد جلوی همه. فقط چون به‌ موقع به مادر گرامی خدمت نکرده بود و من از خجالت آب می‌شدم. من مردی رو دیدم که با یک نگاه چپ زنش توی مهمانی ساکت می‌شد و من از خجالت آب می‌شدم. من پسرایی رو دیدم که از خواهراشون کتک می‌خوردند و صداشون در‌نمی‌اومد. من حتی مردی رو دیدم که از زنش کتک می‌خورد و هر دو تحصیل‌کرده‌ی دانشگاه.

و وقتی تو مردی باشی که مورد خشونت واقع شدی از دو طرف باختی. از دو طرف خوردی. تو سری دوم رو از جامعه‌ای می‌خوری که میگه: «خاک تو سرت، مثلاً به تو میگن مرد؟» و متأسفانه این جمله رو حتی زن‌ها بیشتر میگن!

ما درست نگاه نکردیم

«خشونت علیه مردان»

شبانگاه 

برای من نوشتن در این مورد خیلی سخت بود، شاید چون اطرافم هرگز مردی رو ندیدم که نسبت به همسر یا خواهرش در موقعیت ضعف باشه، و هرگز مردی رو ندیدم که مورد خشونت واقع بشه و جواب درخور نده. در واقع همه مردهای اطراف من یا آدم‌هایی بودن مسلط به زندگیشون یا اگه توی شرایط نابرابر قرار گرفتن، ظلمی بوده که خودشون به خودشون روا کرده بودن. اغلب هم با همه ابزاری که در اختیارشون بوده زمین و زمان رو بهم ریختن. قانون هم تمام قد پشتشون ایستاده.

با این اوصافی که نوشتم اینکه بخواهی نسبت به موضوع به این مهمی نگاه منصفانه‌ای داشته باشی سخت و کمی دور از انتظار به نظر می‌رسه. من هم نمی‌دونم تا چه حد می‌تونم به حقیقت نزدیک بشم. تمام تجربیاتم می‌شه یه سری اعتقادات و نظریه‌های ذهنی که معلوم نیست چقدرش درست و مبتنی به واقعیت و چقدرش ساخته و پرداخته ذهن من و اشتباهه.

عموما وقتی اسم خشونت علیه مردان وسط میاد اولین چیزی که به ذهن می‌رسه اینه که این خشونت از جانب زن‌ها اعمال می‌شه، اما من فکر می‌کنم همونطور که زن‌ها بدترین دشمنان خودشون هستن، مردها هم بدترین خشونت‌ها رو از جانب خودشون می‌بینن. کافیه یه مردی از قواعد و قوانین دنیای مردونه تخطی کنه، بسته به مورد زیر پا گذاشتن خطوط، می‌شه اواخواهر، ابنه‌ای، زن‌ذلیل، خاله‌زنک… حتی این ور دنیا کافیه یه کمی جرات و جسارتش کمتر از بقیه باشه میشه مرغ، بهش میگن مرغ نباش!

توی کشور خودمون مردها از نگاه ابزاری که بهشون می‌شه در عذابن، اما حواسشون نیست که این قوانین مرتبط به مهریه و نفقه‌ست که منجر شده به تبدیل کردن مرد به ماشین تولید پول، ماشین سکس، ربات انجام کارهای سخت… چه جای تعجب که با اولین اختلاف مهریه وسط کشیده می‌شه و توان مالی اداره زندگی و البته توان جنسی مرد مورد سئوال قرار می‎گیره. این سئوال‎ها رو دنیای زنونه طراحی نکرده. قوانینش رو زن‌ها ننوشتن، پلیس و بگیر و ببندش هم مطابق دستورات دنیای زنونه نیست.

شاید وقتش باشه مردها یه بار دیگه، و این بار درست به دنیایی که ساختن نگاه کنن. تا وقتی مردها به حقوق برابر تن ندن جای هیچ گله‌ای براشون باقی نمی‎مونه. منظورم حقوق برابر فقط با زن‌ها نیست، در مورد همه کسایی حرف می‌زنم که خارج از چهارچوب‌های مورد تایید دنیای مردونه فعلی هستن: زن‌ها، دگرباش‌ها، کودکان و البته مردهای خسته از تظاهر به مردانگی بدون کاستی.

وقتی داریم با هم زندگی می‌کنیم باید حقوق برابر داشته باشیم. شک ندارم نتیجه دنیای بی‌رحمی که مردها ساختن فقط محدود کردن بقیه نیست، به له شدن تدریجی خودشون منجر خواهد شد.

هرگز جدا جدا، درمان نمی‌شود

«خشونت علیه مردان»

سحرگاه

پدرِ من شخصی به شدت مذهبی بود. نوجوان که بودم فکر می‌کردم پدرم به مادرم ظلم کرده که نگذاشته مادرم شغلش را ادامه دهد و از ترسِ این که مادرم رهایش کند، مادرم را محدود کرده است. خانواده‌ی پدرم در شهر دیگری زندگی می‌کردند و اغلب وقتی به خانه‌ی ما می‌آمدند چند روز می‌ماندند و در این چند روز مادرم از آنها پذیرایی می‌کرد. یکی از قوانین خانه‌ی ما این بود که روز اول عید نوروز باید به خانه‌ی پدر و مادر پدرم می‌رفتیم و در دوران نوجوانی من، این یکی از چالش‌برانگیزترین قانون‌ها بود که بارها و بارها بر سر آن با پدرم مشاجره کردیم و همیشه هم حرف پدرم پیش رفت.

مادرِ من زن فهمیده‌ای (البته الان این صفت را به او می دهم، زمانی که نوجوان بودم به نظرم زن ترسویی بود) بود و هیچ گاه دامنه‌ی اختلافاتشان را به روابطش با فرزندانش تسری نداد. به سن جوانی که رسیدم نظرم عوض شد، احساس می‌کردم  مادرم علیه پدرم خشونت می‌ورزد و پدرم را مجبور می‌کند که کارهایی که او می‌خواهد انجام دهد، اما نوع اجبارش گویی متفاوت بود و پدرم پذیرفته بود که این کارها جزیی از وظایفش است. یک روز را هیچ وقت یادم نمی‌رود، ماه رمضان بود و هوا گرم، مادرم ساعت سه بعدازظهر وقت دندان‌پزشکی داشت، پدرم روزه‌دار بود، زودتر آمد تا مادرم را به مطب دندانپزشک ببرد، وقتی برگشتند به من گفت: «مامان حالش خوب نیست گرمازده شده، براش یه شربت خنک بیار.» من با دهان باز این کار را انجام دادم و فکر می‌کردم که حال پدرم باید بدتر باشد، مادرم به راحتی می‌توانست خودش رانندگی کند، یا آژانس بگیرد و برود کارش را انجام دهد و همسرِ روزه‌دارش را با خود نبرد.

به نظرم خشونت علیه زنان و مردان در بسیاری از موارد یک قرارداد – ولو نانوشته – بین افراد است، فقط در کشور ما به دلیل وجود یک پیشینه‌ی مردسالار، خشونت علیه زنان برجسته‌تر است و بیشتر به چشم می‌آید و در موردش بیشتر صحبت شده است. خشونت علیه مردان نیز به مثابه خشونت علیه زنان نیاز به بررسی دارد و گام اول این بررسی صحبت کردن به دور از قضاوت از پیش تعیین شده در این زمینه است.

ساداکو و هزار درنای کاغذی، کیهان بچه‌ها، تن‌تن و الکساندر دوما

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

نویسنده مهمان*: سیدمصطفی رضیئی

زندگی برای آدم‌ها ارمغان‌های مختلف دارد و دهه دوم و سوم زندگی‌ام به این گذشت که شاهد مرگ عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام باشم. مغزم رودرروی تمامی فشارها یک دیوار با گذشته ساخت و یک موقعی متوجه این شدم که خاطره‌ها دیگر سرجایشان نیستند. ولی هنوز هم در میان تکه پاره‌های گذشته می‌توانم چشم ببندم، یک بعدازظهر کسل‌کننده باشد و مامان فکر کند من خوابیده‌ام – چون بچه باید به اندازه کافی بخوابد – ولی من از رختخوابم آرام جدا شده باشم و با گام‌هایی مراقب به آشپزخانه بروم و در را باز کنم و به زیرزمین خانه بروم و روی فرش قدیمی جلوی دو قفسه لبریز کتاب و مجله دراز بکشم و نسخه‌های «کیهان بچه‌ها»ی چاپ زمان شاه را ورق بزنم. البته آن موقع هنوز خواندن نمی‌دانستم. می‌رفتم و مجله‌ها را ورق می‌زدم.

در میان کتاب‌های محبوب زندگی‌ام هم «سوداکو و هزار درنای کاغذی» بود. سوداکو در انفجار اتمی هیروشیما آسیب دیده بود و بر تخت بیمارستان بود و اعتقاد داشت اگر هزار درنای کاغذی داشته باشد زنده می‌ماند. برای همین از همه می‌خواست کاغذ به او بدهند تا با آنها درناهای کاغذی درست کند. ولی سوداکو به اندازه کافی کاغذ پیدا نکرد و مرد. از سرطان خون مرد و بعد از مرگش بود که برایش درنا درست کردند و به یادبودش بر اتاقش آویختند. یا این تصویری است که از کتاب در ذهنم مانده.

حالا در ساحل غربی کانادا،‌ بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم که چرا خواهرم می‌خواست من که هنوز خواندن بلد نبودم ، در مورد هیروشیما بدانم و در مورد جنگ و در مورد اینکه دنیا چه جای ترسناکی است. ولی فکر می‌کنم درست‌ترین اتفاق ممکن برایم افتاده بود.

من پیش از آنکه خواندن بلد باشم یا نوشتن، به بهترین سلاح مقاومت برای تمام سال‌های بعدی زندگی‌ام مجهز شده بودم: به کتاب، به مجله، به دنیاهای بی‌پایان خیال‌پردازی و آموزش مسلح شده بودم. تا همین امروز هم وقتی همه‌چیز بد می‌شود و همه‌چیز بهم می‌ریزد، فقط دراز می‌کشم و عینکم را می‌گذارم کنار موبایلم جایی دور از دست و یک نسخه نیویورکر ورق می‌زنم یا یک کتاب به دست می‌گیرم و فقط می‌خوانم.

البته فقط کتاب‌ هیروشیما نبود که برایم می‌خواندند، ماجراهای تن‌تن را از روی نسخه‌ انگلیسی‌اش کامل برایم خواندند. وقتی خواندن یاد گرفتم اول کتابخانه خانه به رویم باز بود تا اتاق به اتاق، بروم و هر چه کتاب است بخوانم. بعد کتابخانه‌های فامیل به رویم باز بود و می‌رفتم کپه‌ای کتاب می‌گرفتم، می‌خواندم و پس می‌دادم. بعد کتابخانه‌های دوست‌های خانوادگی بود که بروم و از نسخه‌های الکساندر دوما که از مجله‌های زمان شاه جمع شده و مجلد شده بودند، بگیرم و «سه تفنگدار» بخوانم یا چاپ اول کتاب‌های هوشنگ گلشیری را بگیرم و بخوانم یا روز تولدم که می‌شد، خانواده بهم پول بدهند که برو و هر کتابی دوست داری بخر و من همیشه کتاب‌های گرانقیمت را در کتابفروشی‌ها نشان کرده بودم که بروم و بخرم‌شان.

وقتی جوان بودم دیگر فهمیده بودم کتاب خواندن چقدر مهم است. برای همین خواهرزاده‌هایم هنوز خواندن بلد نبودند، اشتراک مجله داشتند. هم برای خودم مهم بود، هم برای خواهرم و برادرم که خواهرزاده‌هایم مرتب به کتابفروشی بروند و به انتخاب خودشان کتاب بردارند.

آخرین بار که تهران بودم قبل از رفتن از ایران و خانواده خواهرم آمدند که در تهران باشیم و بعد به شمال برویم،‌ برای هر کدام از بچه‌ها کپه‌ای کتاب انتخاب کرده بودم و برایشان کنار گذاشته بودم. برادرم از ایران که می‌رفت هم بچه‌ها را برای خرید کتاب برده بود. حالا هر کدام‌شان کتابخانه‌ خودشان را دارند. کتابخانه خانه‌شان هم هست و قبل از رفتنم، یک هفته‌ای حدودا وقت این گذاشتم تا کتابخانه‌ام را مرتب کنم. سه قفسه لبریز کتاب داشتم و اینجا و آنجای خانه هم کتاب بود. به جز کتاب‌هایی که تهران بودند. یکی یکی کتاب‌ها و آرشیو مجله‌ها را نگاه کردم که چه بماند و چه نماند. سه سال البته طول کشید تا عاقبت جعبه‌های کتاب تهران و مشهد در کنار هم در یک کتابخانه قرار بگیرند. خواهرم عکس‌هایش را فرستاد که بالاخره کتاب‌ها مرتب شده‌اند.

اینجا هم مثل سال‌های کودکی است:‌ بعضی بعدازظهرها همه‌چیز را رها می‌کنم تا با گام‌های مراقب که یک وقت کارهای مانده نفهمند، لباس می‌پوشم و به کتابخانه محله می‌روم. دو بلوک با خانه فاصله دارد. بعضی وقت‌ها می‌روم و فقط کتاب‌ها را نگاه می‌کنم. ممکن است دست هم نزنم. فقط نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم من چقدر خوشبختم که یاد گرفتم کتاب بخوانم و مجله بخوانم و این بهترین دوست تمام سال‌های زندگی‌ همراهم مانده، تا به امروز، تا به فردا.

.

.

  • پی‌نوشت: شاید سوتفاهم، شاید ترافیک زمان انتخاب و ارسال مطالب، اما دو نویسنده مهمان ما، به اشتباه یک متن را برای نوشتن انتخاب کرده بودند. هر دو متن بسیار دلنشین بودند و انتخاب برای ما غیرممکن بود. پس به ترتیب دریافت متنها، آنها را به طور استثنا، فقط این بار، در بخش مهمان هفته منتشر کردیم.

کتابخونی ما و کتابخانه پدربزرگ

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

نویسنده مهمانحامد فرمند

بین همه کتاب‌های دوران کودکی‌مان، یک کتاب با جلد پلاستیکی و صفحات کاهی شکننده‌ بود که باید خیلی مراقبش می‌بودیم. کتاب، بریده‌های صفحات میانی چند شماره‌ از کیهان بچه‌های سی سال قبل بود که مامان از دوران دبستانش، زمانی که پدربزرگم برای او و خاله‌ام مجله می‌خرید، نگاه داشته بود. مامان همیشه مراقب این دارایی ارزشمندش بود. سالی یکی دو بار قصه جمع‌آوری این کتاب را برای ما و دیگرانی که کتاب را دیده بودند، تعریف می‌کرد و هر بار هم به بهانه نشان دادن کتاب، با وسواس آن‌ را زیر و رو می‌کرد تا مبادا آسیبی دیده باشد. در روایتی که مامان از کودکی‌ش می‌گفت، علاقه غیر قابل پنهانش به کتاب و کتاب‌خوانی از همان مجله‌هایی که پدربزرگم بدون توقف برایشان خریده بود شکل گرفت. اما شاید ریشه‌اش کمی قدیمی‌تر بود، در کتاب‌خوانی‌های پدربزرگم در خانه و کتابخانه‌ای که سرگرمی مامان و خاله‌ام در سال‌های کودکی بود و بعد‌ها پناهگاه من شد در فرار از اضطراب‌های دنیای بزرگ‌ترها.

در دوران کودکایمان، روایت‌های مادرم از کودکیش و عشقش به کتاب برای من و خواهر – برادرم، همچنان زنده و به روز بود. هنوز کتاب بخش مهمی از زندگی‌ مامان بود. شاید همین بود که قصه و داستان جزئی از کودکی ما هم شد، تا جایی که سالی دو بار به کتابفروشی آشنای پدرم می‌رفتیم و اجازه داشتیم برای خرید یک کتاب، ساعتی در کتابفروشی چرخ بزنیم و کتاب خودمان را خودمان انتخاب کنیم. هرچند خواندن کتاب‌های ممنوعه انباری خانه پدربزرگ لذت دیگری داشت، کتاب‌های جیبی انتشارات امیرکبیر چاپ‌ سال‌های دهه پنجاه.

بعدها برادرم الگوی من در مواجهه با کتاب شد. او که در اولین سال نوجوانی، مرا عضو کتابخانه محله‌مان کرد، مسیر همزیستی من و کتاب را هموارتر کرد. گرچه من مثل او و خواهرم کتابخوان نشدم، اما شاید همان اندازه‌ با کتاب رفاقت داشتم. در مطب دکتر یا داخل اتوبوس، در مسافرت یا بعدازظهر تابستان، از هر موقعیتی برای کتاب‌خواندن استفاده می‌کردم و بعدها، موقعیت می‌ساختم تا کتابم را بخوانم.

چهلم پدربزرگم هنوز نگذشته بود که من، خواهر و برادرم راهی خانه‌ش شدیم برای سهم‌خواهی. آن روز گنجینه کتاب‌های پدربزرگم ارثیه ما بود که با نظارت مادربزرگم بین ما تقسیم شد، هر کدام سهم خود را برداشتیم، سهمی برابر.

در آیینه

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

بامداد

در زدند، دختر کوچولو ناگهان کتابش را زیر فرش پنهان کرد و دو زانو رویش نشست و به در خیره شد. پدرش اما بلند خندید و همانطور که مهمان را به داخل تعارف می‌کرد، ماجرا را تعریف کرد. عمو آمد و دستی به سر دخترک کشید و با خوشرویی پرسید: «عمو جون چی می‌خوندی؟» دخترک سرخ شد، آه باز هم نتوانسته بود کتابش را خوب مخفی کند. آخر فکر می‌کرد این هم جزیی از آداب کتابخوانی‌ست. نگاهی به پدر انداخت که بیا نجاتم بده. مادر از اتاق بیرون آمد و گفت: «مامان جون، جای کتاب‌های شما تو کتابخونه‌ست دخترم. اینجوری کتاب‌هات با کتاب‌های بابا قاتی میشه‎ها!» دخترک که انگار خیالش راحت شده باشد، به دیوار تکیه داد و کتاب را گذاشت روی پایش و ورق زد تا به صفحه‌ای که می‌خواست رسید. انگشت اشاره را روی جملات کتاب کشید و خواند: «خانوما بفرمایید، آقایون بفرمایید، پشمای اعلای شتر، همه آخرین مدل، مال آخرین سزون … خر خراطی می‌کرد.»

مامان، بابا و عمو مشغول صحبت خودشان بودند که کتابش تمام شد، بار کامیونش کرد و رفت به اتاقش. بار کامیونش «حسنی نگو بلا بگو» و «ماهی سیاه کوچولو» هم بود، هر سه را برداشت و در قفسه گذاشت. هنوز مدرسه نمی‌رفت ولی مامان، بابا هر شب یا وقتی کاری نداشتند، برایش کتابی می‌خواندند و او با علاقه زل می‌زد به انگشتشان که زیر کلمات حرکت می‌کرد و صدایشان را حفظ می‌کرد. معمولاً بعد از دو سه بار شنیدن یک کتاب می‌توانست همانطور که مامان، بابا خوانده بودند، بخواندش؛ و وقتی عصرها هر کدام مشغول مطالعه بودند، او هم کنارشان به کتاب خواندن مشغول می‌شد.

کتاب زیاد داشت، تبر کوچولو که با درخت دوست شده بود. شهر قصه و فیلش، از خرس رمال خوشش نمی‌آمد دروغ می‌گفت. از اتفاقاتی که برای پینوکیو افتاده بود، می‌ترسید ولی پاندا کوچولو را دوست داشت، آخر او هم چپ‌دست بود. طفلکی یکبار وقت غذا در مهدکودک قاشقش خورده بود به قاشق بچه روباه و همه میز غذا بهم ریخته بود. ولی او حواسش را جمع می‌کرد که در مهدکودک چنین اتفاقی نیفتد، مخصوصاً روزهایی که عدس‌پلو داشتند و بچه‌ها خیلی بهانه می‌گرفتند.

سال اول دبستان، اوایل بهار بود که بلاخره درسشان رسید به «فرزندان ایران» و این یعنی اینکه دیگر اجازه داشت روزنامه را کامل بخواند و دور همه حروف خط بکشد؛ خیلی خوشحال بود. آخر خانم معلم گفته بود که اجازه ندارد جلو جلو درس‌ها را بخواند و دور حرف‌های دیگر هم خط بکشد، فقط درس امروز! همان تابستان جایزه باسوادی‌اش پول توجیبی برای خریدن کیهان بچه‌ها بود. چه حس خوبی بود باسواد شدن، مامان هر روز روزنامه می‌خرید و می‌خواند و او کیهان بچه‌ها، از همان دکه، با پول خودش و این یعنی بزرگ شدن.

تنها بچهٔ ساختمانشان که برایش از کانون پرورش فکری بسته پستی می‌آمد او بود. خیلی مباهات می‌کرد که هر دو هفته یکبار پستچی برایش بسته می‌آورد و اسمش را صدا می‌کرد و می‌ایستاد تا او برود بسته‌اش را تحویل بگیرد، درست مثل بزرگترها. کم‌کم بچه‌های همسایه هم خوششان آمد و می‌نشستند کنارش تا او بلند داستان بخواند. بعضی‌هاشان گاهی کتاب را برای یک هفته قرض می‌گرفتند. تصمیم گرفت برای کتابخانه‌اش دفترچه درست کند و کتاب‌هایش را به بچه‌های ساختمان‌های دیگر هم امانت بدهد، عین کتابخانه دانشگاه خاله که کلی کارِ خاله را راه انداخته بود.

پدربزرگ همیشه حافظ یا باباطاهر همراهش بود و برایش بلند بلند شعر می‌خواند. او هم همیشه می‌رفت سر وقت کمد دایی جان تا خودش را سرگرم کند. کلی کتاب آن تو بود. به خودش قول داده بود روزی همه‌شان را بخواند. با کتاب‌های کوچک و جیبی شروع کرد. بیشترشان نمایشنامه بودند، هملت، رام شدن زن سرکش، بن‌هور. از همه نویسنده‌هایی که در کتاب فارسی بود، می‌شد آنجا کتاب پیدا کرد، ریز و درشت. حتی از نویسنده‌هایی که اسمشان در کتاب فارسی نبود هم کتاب بود، همانهایی که گاهی خانم معلم یواشکی به او معرفی کرده بود. خانم معلم می‌دانست کتاب زیاد می‌خواند و هر بار بعد از درس تاریخ ادبیات چندتایی کتاب دیگر هم اضافه می‌کرد. یکبار موقع تعریف کردن «توویست داغم کن» برای همکلاسی‌ها مچش را گرفت. خانم معلم می‌گفت هجو است، هر چند درست نفهمید منظور خانم معلم چیست ولی او خوشش آمده بود. می‌خواست چندتایی کتاب هجو دیگر هم بخواند. آخرش هم بخاطر یکی از کتاب‌های کمد دایی که ناظم زنگ تفریح دستش دیده بود، مادرش مجبور شد بیاید مدرسه و قول بدهد. به خاطر قول مادرش از آن به بعد فقط سروش نوجوانان را با خود به مدرسه می‌برد و شعرهای فروغ را در خانه می‌خواند.

دخترک هیچ وقت دلش نیامد کتاب‌هایش را دور بریزد. یکی دوباری هم که مجبور شد کتابخانه‌اش را ببخشد، دلش ریش شد. با این همه چندتایی از کتاب‌هایش را نگه داشته برای فرزندش که به او بگوید هیچ بازی‌ای زیباتر از گم شدن در داستان و دوباره زیستن زندگی آدم‌های داستان نیست.

دارایی باارزش من

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

نیمه‌شب

وقتی که ازدواج کردم تا مدت‌ها هر خونه‌ای که می‌رفتم، حس می‌کردم یه چیزی تو چیدمان خونه کمه، انگار خونه زیادی ساده و خالیه. بعدها فهمیدم من این کمبود رو در نبودن کتابخونه توی خونه‌ها می‌دیدم. همه خانواده پدر و مادری من حتما یه کتابخونه توی اتاق پذیرایی‌شون داشتند، من هر بار مشتاقانه می‌رفتم یک کتاب برمی‌داشتم و شروع می‌کردم به خوندن. این عادت همیشه‌ی من بود و بعد ازدواجم هم هر وقت جایی می‌رفتم که قرار بود چند روز بمونم حتما یه کتابی همراهم بود که حوصله‌م سر نره. جالب اینکه این عادت من حساسیت بزرگی بوجود آورده بود. در حقیقت خانواده همسرم فکر می‌کردند دارم خودنمایی می‌کنم.

تا جایی که یادمه من همیشه و هر جا، تو هر مسافرت یا اوقات فراغت، تو تاکسی و اتوبوس همیشه یه کتاب توی کیفم بود که به شدت مشتاق خوندنش باشم. این علاقه به خوندن از خیلی سال پیش در من شکل گرفته بود. وقتی هفت ساله بودم یکی از بزرگترین تفریحات من رفتن به خونه پدربزرگم بود. هر بار که می‌رفتم پدر بزرگم بهم پول می‌دادن که برای خودم خوراکی بخرم و سر راه روزنامه کیهان و اطلاعاتی رو که براشون کنار گذاشته بودند بگیرم و بیارم. من اون موقع تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم و با ذوق آگهی‌های ترحیم رو مرور می‌کردم، واقعیتش از خوندن شعرهای غمگین آگهی‌ها لذت می‌بردم.

بعدها که همشهری هم به مجلات مورد علاقه پدربزرگم اضافه شد، یک هفته‌نامه مخصوص کودکان همراهش بود که پدربزرگم اون رو برای من پشت پشتی‌های هال قایم می‌کردن و تا می‌رسیدم می‌گفتن که مجله‌ت رو بردار و بخون و من با شوق می‌خوندم. گاهی پدربزرگم ازم می‌خواستن که براشون کتاب یا روزنامه بخونم. از اخبار روز برام می‌گفتن و گاهی کتابی رو که به امانت ازشون گرفته بودم می‌دادن به خودم. من به برکت فهم و توجه پدربزرگم یه دختر مشتاق مطالعه شدم، درست عین مادرم. شب‌های جنگ وقتی ما بچه‌ها ترسیده از صدای بمباران دور مامانم جمع می‌شدیم، مامانم کتاب می‌آورد و برامون شعر می‌خوند. به جای لالایی برامون آرش کمانگیر و یکی بود یکی نبود می‌خوند. من اولین شعری که تو کودکیم حفظ کردم، شعر کوچه‌ی مشیری بود، مناسب سن من نبود اما بسیار دوستش داشتم.

من با کتاب بزرگ شدم و هنوز هم مطالعه می‌کنم و این رو از خانواده‌م دارم. کتاب‌هام مهمترین دارایی من تو زندگیم هستند، ارثیه ارزشمندی که یه روزی از من به پسرم می‌رسه.

مادربزرگ بی‌سواد من

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

شامگاه

خانم معلم درس جدید را داده و از روی درس دو بار مشق گفته بود. به خاطر دارم که یکی را نوشتم و برای مشق دوم هم خسته شدم و هم حوصله‌‌ام سر رفت. مادرم گفت: «خانم معلم خوبی شما را می‌خواهد. مشق زیاد می‌گوید تا دیکته‌تان بهتر شود. باید بنویسی.» من گریه کردم که انگشتانم کرخ شد. مادر پافشاری و تهدید کرد. سرانجام مادربزرگم دخالت کرد و از من خواست مشق را نوشته و تمام کنم و بعد برایش تعریف کنم که این بهرام گور کیست و چه کاره است و کجا زندگی می‌کند و الی آخر. مشق را با هزار مکافات نوشته و تمام کردم. سپس از روی درس یک بار برایش خواندم و مادرم غلط‌هایم را گوشزد کرد.

از آن پس درس و مشق برایم حال و هوایی دیگر پیدا کرد. هر روز پس از نوشتن مشق، درس را برای مادربزرگ می‌خواندم. تاریخ و جغرافیا و علوم و … دیگر برایم عادی شده بود. مادربزرگ با علاقه فراوان گوش می‌کرد. مادرم مجله هفتگی می‌خرید و بعد از خواندن‌، به من نیز اجازه خواندن می‌داد. می‌گفت که خواندن مجله به من در درس انشا کمک می‌کند. پدرم حافظ و مولانا می‌خواند و هر ماه یک بار پیک دانش‌آموز «‌مجلات رشد کنونی‌» می‌آورد و از من می‌خواست با صدای بلند بخوانم تا مادر بزرگ نیز بشنود و لذت ببرد.

وارد دبیرستان که شدم ، تازه فهمیدم که مادربزرگ نه تنها سواد نوشتن‌، بلکه سواد فارسی ندارد. برایم جالب بود که این پیرزن بی‌سواد موثرترین فرد در ترویج فرهنگ کتابخوانی من باشد. البته مادرم پس از او نقش بزرگی داشته و دارد. اکنون که پیر و فرتوت شده و کمر درد و فرسودگی استخوان‌‌ اجازه بیرون رفتن و حرکت زیاد به او نمی‌دهد‌، می‌گوید: «کتاب‌هایم بهترین دوستان من هستند. می‌نشینم و می‌خوانم و زمان به سرعت می‌گذرد.» به نظر من وقتی کودک به چشم خود می‌بیند که پدر اوقات فراغتش را با مطالعه کتاب و مادر با خواندن مجله و دعا و … سپری می‌کند و سپس همراه فرزند پیک و قصه کودکانه می‌خواند، او نیز خود به خود به خواندن علاقمند می‌شود. از قدیم گفته‌اند « آنالار گزه‌ن آغاجین، بالالار بوداغین گزه ر / منظور آنچه که مادر انجام می‌دهد،دخترش دقیق‌تر از او انجام می‌دهد.»

کتابخانه… برای فروش

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

بعد از ظهر

یکی از لذت‌های من و دخترکم، رفتن به کتاب‌فروشی‌های انقلاب یا شهرکتاب‌ نزدیک خانه‌ و گشتن لای کتاب‌ها و گشت و گذار و پیاده‌روی و یک بغل کتاب خریدن و سرآخر به کافی‌شاپی رفتن و من قهوه‌ی هرروزه‌ام را و او بستنی‌اش را با کلی شوخی و خنده خوردن و برگشتن است.

‎البته این کلیشه‌ای‌ترین تصویر ممکن است. تصویر مادر و دختر شاد و خندانی که دست در دست هم خیابان‌های انقلاب را گز می‌کنند و با نایلونی پر از کتاب و با لبخند پهنی روی صورت به خانه بازمی‌گردند. احتمالاً در هر برنامه‌ی تلوزیونی برای ترویج کتاب‌خوانی این تصویر را هزار و یک بار دیده‌ایم. کلیشه‌ها البته همیشه خسته‌کننده هستند. اما شاید این کلیشه‌ای‌ترین تصویری باشد که هیچ‌گاه من را سیر نمی‌کند و هیچ‌گاه خسته‌ام نمی‌کند. البته شما می‌توانید به این تصویر کلیشه‌ای خوش و خرم و این مادر و دختر شاد و خندان، کلی قصه‌های دیگر هم اضافه کنید. مثلاً دخترک هی نق بزند مادر عصبانی شود و دختر را تنبیه کند و به جای پنج کتاب و یک جعبه مدادشمعی، یک کتاب و یک دفترچه برایش بگیرد. یا دخترک بستنی توت فرنگی‌اش را روی دامن سفیدش بریزد و مادر عصبانی شود و نیشگونی بگیردش.

‎به هر حال قرار مادر و دختر همیشه سر جای خودش هست. همیشه به همان کتاب‌فروشی رفتن و همیشه برای دخترک کتاب خریدن حالا چه یک کتاب چه پنج کتاب. مهم این است کتاب‌هایی باشد که به گروه سنی‌اش بخورد.

‎بچه که بودم، خوره‌ی کتاب بودم. عاشق کتاب خواندن. در خانه‌ی ما تعریفی برای خریدن کتاب وجود نداشت. مادرم هیچ‌گاه دست من را نگرفت که بیا برویم برایت کتاب بخرم. من اما میان‌برهای خودم را داشتم. میان‌برهایم کتابخانه‌ی دایی‌ام بود و برادرم، گرچه همه کتاب‌هایشان تاریخی و مذهبی بود. اما من همه‌ی کتاب‌ها را دو سه باری می‌خواندم. مثلاً یک بچه‌ی یازده ساله چند بار باید «خواجه‌ی تاجدار» را خوانده باشد؟ اصلاً چرا باید چنین کتابی بخواند؟ دلیلش ساده بود: چون در کتابخانه‌ی برادرش بود. یا‌ «فاطمه، فاطمه است.» یا «غربزدگی». بعدها شوهرخواهری اهل شعر هم به خانواده اضافه شد و کتاب‌های اشعار کلاسیک فارسی را هم خواند: مولوی، حافظ، سعدی… و از ابتدا علاقه‌ی وافری به خیام داشت.

‎کتابخانه‌ی دایی بزرگ وقتی داشت برای سفر حج تمتع به مکه می‌رفت برای فروش آگهی خورد. پول کم‌ آورده بود و کتابخانه را می‌خواست بفروشد. یادم می‌آید آگهی را که دیدم: «کتابخانه… برای فروش» آنقدر گریه کردم تا پدرم کتاب و کتابخانه را همه یکجا برایم خرید و پولش را به دایی بزرگه داد تا بگذارد روی بقیه‌ی پولش و با زنش بروند و دور کعبه طواف کنند.

‎حالا کلی کتاب داشتم. دختر بچه‌ی خوشبختی بودم. شب‌ها دور کتابخانه‌ام طواف می‌کردم یکی را برمی‌داشتم و آنقدر می‌خواندم با تپق، بی‌تپق تا چشمانم سنگین می‌شد. «عایشه همسر پیغمبر»، «تاریخ اسلام» و … آنقدر کتاب‌های تاریخی و صدراسلامی خوانده بودم تا تبدیل به یک لائیک شوم.

‎شاید واردترین نقد این باشد که کتا‌ب خواندن من به عنوان یک دختر بچه‌ی کم سن و سال، سیستماتیک نبود. یعنی هیچ کتابی به گروه سنی من نمی‌خورد. من کتاب‌ها را فقط می‌بلعیدم. کتاب‌هایی که باید خیلی بعدتر می‌خواندم را خیلی قبل‌تر خوانده بودم. و برای همین است که این روزها وقتی با دخترم به کتاب‌فروشی می‌روم حتماً به گروه سنی‌اش نگاه می‌کنم. نمی‌خواهم بلایی که سر خودم آمد سر او بیاید. مثلاً دوست ندارم هیچ وقت در سیزده سالگی «مسخ» کافکا را بخواند و در سی سالگی هاکلبری‌فین را.

پشت در نمانیم!

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

پیش از ظهر

من از کودکی با کتاب بزرگ شده‌ام، نه اینکه خانواده‌ام تلاش خاصی برای این موضوع کرده باشند ولی تا جایی که می‌توانستند برای پاسخ به نیاز به کتاب خواندنم تلاش کرده‌اند. با وجود اینکه  در شهر کوچک و دورافتاده‌ای زندگی می‌کردیم و تنها یک کتاب‌فروشی کوچک و تاریک داشتیم که کتاب‌های قدیمی می‌فروخت ولی مشتری دائمی آنجا بودیم. بعد از مدتی با کانون پرورشی کودکان و نوجوانان آشنا شدیم و شاید عضو شدن در کانون یکی از نقاط عطف در زندگی من بود. خانم مهربانی روزهای تابستان که مدرسه‌ها تعطیل بود روزی یک ساعت می‌نشست و برایمان داستان می‌خواند، هنوز بعضی از داستان‌هایش را کاملاً یادم است، حتی آوای کلامش و مدل صحبت کردنش را. تا سال‌ها بعد از آن هدیه تولد برای من از طرف خانواده و دوستان کتاب بود. منزل هر کدام از دوستان و آشنایان که می‌رفتیم اولین مکانی که برای من جلب توجه می‌کرد قفسه احتمالی کتابخانه آنجا بود. همه اینها در حالی بود که خواهر کوچکترم که تنها دو سال از من کوچکتر است اصلاً علاقه ویژه‌ای به کتاب نشان نمی‌داد و ترجیحش بازی کردن بود.

هنوز هم که هنوز است، ساعت‌های آرامشم را با کتاب خواندن بیشتر می‌کنم و یکی از بهترین لذت‌های دنیا برای من کتاب به دست گرفتن و مطالعه است. به سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی‌ای که معرفی کتاب دارند یا نویسندگان را معرفی می‌کنند سر می‌زنم. برش‌هایی از کتاب‌ها را می‌خوانم و لیست کتاب‌هایی که به نظرم جالب می‌آیند را یادداشت می‌کنم تا در اولین فرصت تهیه کنم. لیست کتاب‌هایم را در اختیار دوستانم قرار می‌دهم و از تجربه مطالعه‌ام برایشان صحبت می‌کنم، کتاب معرفی می‌کنم و تشویقشان می‌کنم نگاهی به کتاب بیندازند. فرزندانم به صورت ژنتیکی به کتاب علاقمند هستند و هر شب قبل از خواب مراسم کتابخوانی داریم. اثر این کتاب خواندن‌های شبانه را در بیشتر علاقمند شدنشان به کتاب به وضوح می‌بینم. معتقدم این کتاب خواندن شبانه‌ی والدین برای بچه ها در واقع به منزله احترام به آنهاست، متوجه می‌شوند که وقت ویژه‌ای از روزمره ما متعلق به آنهاست، برای پاسخ به نیازها و سوالات فلسفی کودکانه‌شان، از متن کتاب سوال می‌پرسند، با تخیلشان داستان را ادامه می‌دهند، نتیجه می‌گیرند و درست همانطور که من با کتاب و داخل قصه‌های کتاب زندگی می‌کردم، زندگی می‌کنند.

کتاب برای من زندگی در دنیای جدیدی است که برای کشف آن در دنیای حقیقی بیرونی فرصتی ندارم. آشنایی با تفکرها و اندیشه‌هایی است که در محاورات و مکالمات روزمره بدست نمی‌آید و خوشحالم که فرزندانم با این دنیای جدید آشنا می‌شوند و برای کشف آن عطش دارند.  معتقدم مطالعه و خواندن کتاب بیشتر یک نیاز است که باید پاسخش داد. با توجه به تجربه شخصی خودم گمان می‌کنم که علاقه به خواندن کتاب بیشتر به شخصیت هر کسی ربط دارد و این نحوه واکنش خانواده و جامعه به موضوع است که می‌تواند آن را بپروراند.

کتاب روح را بزرگ می‌کند و دری رو به دنیای زیباتری به رویت می‌گشاید، پشت در نمانیم.

طرب‌خانه

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

صبح

مجسم کنید یک کودک نه – ده ساله به کتابخانه پدر و مادر و همچنین کتابخانه پدربزرگ و دایی و خاله دسترسی نامحدود داشته باشد، به نظرتان اولین کتاب‌هایی که بخواهد بخواند کدام‌ها خواهد بود؟ رمان‌هایی از نویسندگان روس، چند رمان و کتاب تاریخی ممنوع آن زمان، دائره‌المعارف‌های قطور،  کتاب‌هایی با گرایش چپ و کتاب‌های تخصصی روانشناسی. این معجونی بود که روح و روان مرا برای سال‌های زیادی سیراب کرد.

بیشتر کودکی من، بعد از یادگیری خواندن و نوشتن به پرسه در میان هر چیز خواندنی گذشت، از روزنامه‌های سیاه و سفید و بسیار محدود آن زمان تا تک و توک مجله‌ها و البته اقیانوس کتابخانه در دسترسم. پنجشنبه و جمعه در طول سال تحصیلی و تعطیلات تابستان، من گوشه مبل بودم در «اتاق بالا»، جایی که اتاق پذیرایی به حساب می‌آمد و به غیر از ایام عید و جشن تولد و دعوت‌های رسمی خالی بود با پرده‌های ضخیم بسته. بنا به فصل و ساعت یا گوشه پرده را کنار می‌زدم یا آباژور بزرگ قدیمی را روشن می‌کردم. یکی دو سال اول فقط می‌خواندم، یک فرهنگ لغات هم کنار دستم بود تا معنی کلماتی را که نمی‌دانستم در آن جستجو کنم. این را از دختر دایی‌ام که آن موقع دبیرستانی بود یاد گرفته بودم.

جشن واقعی تابستان‌ها بود، بوی کولر آبی و صدای مخصوص ظهرهای تابستان. از اولین برخوردم با «کتاب» چیزی یادم نیست، شاید چون همیشه چیزی خواندنی جلوی چشم بود و کسی هم کاری به کار من نداشت، منظورم این است که یادم نمی‌آید کسی مرا مستقیما تشویق به خواندن کرده باشد. ولی بیشتر اوقات کتاب هدیه می‌گرفتم و البته باز هم به نظر من کاملا طبیعی می‌آمد. حتی خیلی هم کنترل نمی‌شدم که دارم چه می‌خوانم. به همین دلیل کمیت و کیفیت دانسته‌های من با سنم متناسب نبود.

هر چه بزرگتر می‌شدم مفهوم آنچه را که خوانده بودم و می‌خواندم بهتر متوجه می‌شدم. به همین دلیل سنت «رجوع» دوباره و چندباره به کتاب‌ها درمن ایجاد شد. وقتی حالا به آن سال‌ها و حال و هوای خودم نگاه می‌کنم، آن همه ذوق و شوقم به «گشودن» کتاب‌ها، حرص و عجله‌ام برای سر درآوردن از هر چه که میان دو جلد کتاب منتظرم بود تا کشفشان کنم، دنیایی که بعد از خواندن هر کتاب برای خودم می‌ساختم، لذتی که در کودکی با خودم و کتاب‌ها درک کردم، همه و همه مرا تنهاتر کردند. در یک فامیل خلوت و کم‌اولاد، کتابخانه برای من طرب‌خانه بود.

هر گردی گردو نیست

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

سحرگاه

نمی‌دونم واقعاً دیگران چه فکری می‌کنن که می‌گن فرهنگ کتابخونی رو باید به بچه منتقل کرد؟ یا اینکه پدر و مادر باید خودشون کتابخون باشن؟ اما من یک فکرهایی برای خودم دارم.

من یک کرم کتاب واقعی بودم. از اونهایی که کتاب رو می‌بلعیدن. البته مستحضر هستید که بلعیدن با جویدن کاملاً متفاوته. مخصوصاً در امر کتابخوانی. در سنین راهنمایی و دبیرستان تمام رمان‌هایی که برای بزرگسالان وجود داشت خونده بودم. پدر و مادرم کتابخوان بودند. هنوز هم هستند. نه فقط که رمان بلکه خیلی کتاب‌های دیگه رو هم می‌خوندن. اما من به مرور که بزرگ‌تر شدم، هم کتاب خوندنم کم شد هم کتاب‌هایی که میخوندم به رده‌ی سنی پایین‌تری سقوط کرد. علاوه بر این غیر رمان حاضر نبوده و نیستم هیچ کتاب دیگه‌‌ای رو بخونم.

برادرانم اما هیچ کدوم کتابخون نشدن. کسی هم زورشون نکرد. کسی به زور اعتقادی نداشت. وقتی بچه‌دار شدم فکر کردم من و شوهرم هردو کتابخونیم پس بچه‌ها از ما یاد می‌گیرن. اما اینطور نشد. یکی از بچه‌ها کتابخون شد و یکی نه. بازهم کسی مجبورشون نکرد. من که فکر کردم بچه حلال‌زاده حتماً به داییش میره.

اما چند تا از دوستانم هستن که معتقدن من کتابخونشون کردم. با قرض دادن کتاب و تشویق کردنشون به کتاب خوندن. من که یادم نمیاد. اما مطمئن هستم که زورشون نکردم. دوستی هم دارم که توی خونه‌شون هیچ‌کس کتابخون نیست. اما تنها برادرش عاشق کتاب خوندنه.

تمام این مثال‌ها برای من یک سری قانون رو مشخص کرد. یک اینکه کتاب خوندن اصلاً زوری نیست و حتی یاد گرفتنی هم نیست. گاهی ممکنه از کتاب خوندن به خاطر شرایط محیط دور افتاده باشی ولی راهت رو پیدا می‌کنی. دو اینکه ممکنه برای کسی خوندن کار سختی باشه حتی اگه توی محیط کرم کتاب‌ها گرفتار اومده باشه. سه اینکه از همون بچگی برای بچه‌ها امکان کتاب خوندن رو فراهم کنم ولی انتظار نداشته باشم کرم کتاب بشن حتی اگه خودم هستم. چه برسه به اینکه خودم هم نباشم. و در آخر آدم‌هایی هستن که کتابخون نیستن ولی خیلی با شعورتر از اونایی هستن که کتاب می‌خونن. من اینو خودم دیدم. پس برخلاف بچگی‌ها کسی رو قضاوت نمی‌کنم که چون کتاب نمی‌خونه پس شعورش کمتره.

اینا قانون‌های منه. قانون‌هایی که گاهی به چیزهای دیگه‌ای به جز کتاب خوندن هم تسری پیدا می‌کنه.

پدوفیل و سرهای تا ابد به گوشه‌ای دیگر خیره مانده

«پدوفیلی»

نویسنده مهمان: رامتین شهرزاد

وقتی هم به نگاه جنسی ناخواسته یک انسان بالغ به یک بچه فکر می‌کنم در ذهنم بلافاصله یک اتوبوس شلوغ در شهر مشهد شکل می‌گیرد و کلی آدم که تا ابد سر برگردانده‌اند و به گوشه‌ای دیگر خیره مانده‌اند.

واقعیت را بگویم، هرگز مورد تجاوز جنسی قرار نگرفتم، ولی سوءاستفاده جنسی را یک مرتبه تجربه کردم. در نوجوانی‌ام، اولین مرتبه در سال‌های دوران راهنمایی اجازه پیدا کردم تا تنهایی بیرون بروم. این یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌هایم هم رفتن به پارک ملت بود. اینکه پیاده یا سوار اتوبوس بروم، قدم بزنم و برگردم.

یک روز بعد از ظهر تابستان، سوار اتوبوس شدم و بر روی صندلی نشستم. اتوبوس هم به تدریج شلوغ‌تر شد. یک موقعی متوجه دو دست شدم که یکی بر پشتم پایین آمده است و دیگری بر سینه‌ام قرار گرفته. خالکوبی روی دست را هم فراموش نمی‌کنم. مردی فراتر از پنجاه ساله توی یک اتوبوس شلوغ در یکی از مذهبی‌ترین شهرهای ایران برای حدود ده دقیقه داشت مرا می‌مالید. حالا که سال‌ها از آن روز گذشته، تنها چیزی که در خاطرم مانده، خالکوبی بر روی مچ دست اوست و آدم‌هایی که هیچی نگفتند، خیره به نقطه‌ای دیگر نگاه کردند.

می‌گویند آنچه در کودکی و نوجوانی بر سر آدم بیاید، طوری آدم درون را تغییر می‌دهد که به زحمت می‌توان خیلی‌چیزها را دیگر از درون زدود. بعد از آن روز هم این تصویر در گذر سال‌ها برایم باقی مانده: تو تنها هستی، هر اتفاقی که بیافتد،‌ بقیه کمکت نمی‌کنند.

برای من، آدم‌های توی اتوبوس که ساکت باقی ماندند،‌ بیشتر از مردی که مرا می‌مالاند، در آنچه اتفاق افتاد مقصر هستند. آنها ساکت باقی ماندند و اجازه دادند تا این اتفاق بیافتد. من نمی‌دانستم دارد چه می‌شود، ولی آنها به عنوان آدم‌های عاقل و بالغ جامعه باید می‌دانستند. آنها باید می‌دانستند و باید جلوی این اتفاق را می‌گرفتند. ولی این کار را نکردند. آنها اجازه دادند تا آن مرد تا آنجا که دلش می‌خواهد مرا بمالد. آنها اجازه دادند تا او دستش را داخل پیراهن من فرو کند و بدنم را فشار بدهد. آنها فقط سر برگرداندند و به یک نقطه دیگر نگاه کردند.

دو روز این فایل ورد روبه‌رویم باز بود تا عاقبت توانستم این خطوط را تایپ کنم. امروز به این فکر می‌کنم که چرا من نمی‌دانستم؟ چرا کسی در مورد سکس، هویت و گرایش جنسی و تمام موارد مرتبط به آن به من آموزش نداده بود؟‌ بگذارید سوال را طوری دیگر بپرسم:‌ چرا خانواده،‌ فامیل، دوستان و تمام آدم‌های جامعه در مورد سکس آموزش ندیده‌اند؟‌

امروز،‌ نزدیک به دو دهه از آن روز گذشته است، ولی آیا واقعا چیزی عوض شده؟ به نظرم فقط اینترنت آمده و بدون اینکه روش‌های مناسب آموزشی در جامعه نهادینه شده باشند، مجموعه‌ای از داده‌های درست را در کنار کلی چرت و پرت قرار داده و به خورد ما داده است.

تا بدین حد که الان باید یک راهی پیدا کنیم تا آدم‌های جامعه بدانند پورن، فیلم آموزش سکس نیست و اینکه نباید هر چیزی آدم در پورن دید، به تختخواب زندگی‌اش بیاورد. راستش را بگویم،‌ فکر نمی‌کنم اگر من همین‌امروز یک پسربچه نوجوان بودم و در مشهد سوار اتوبوس می‌شدم، کسی عکس‌العملی متفاوت از گذشته نسبت به مردی نشان می‌داد که داشت مرا می‌مالاند. البته احتمال این وجود دارد که یک نفر ویدیویی از این سوء استفاده جنسی بگیرد و در یک وبسایت یا شبکه‌های اجتماعی، آن را منتشر کند. ولی باور کنید، هیچی عوض نمی‌شود مگر اینکه بدانیم و اگر متوجه مشکلی شدیم، با صدای بلند اعتراض کنیم.

یک لحظه لطفا چشم‌هایتان را ببندید و اگر در کل طول زندگی‌تان،‌ نه خودتان متوجه حضور پدوفیلا در کودکی خودتان، خانواده، فامیل، دوست‌ها و آشناهایتان نشده‌اید، به این نتیجه برسید که یا خیلی غیر واقعی خوش‌شانس هستید یا اینکه یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. در بیشتر مواقع هم یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. چون ما هم مثل آدم‌های توی آن اتوبوس، نشانه‌های آشکار روبه‌رویمان را نادیده گرفته‌ایم و تا ابد به گوشه‌ای دیگر سر برگردانده‌اید و اجازه می‌دهیم یک انسان بالغ بدون اجازه یک انسان نابالغ را در معرض سوء استفاده و تجاوز جنسی قرار بدهد.

پی‌نوشت از وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده:
رامتین شهرزاد در ادامه متنش ما را به خواندن متنی دعوت می‌کند که خودش ترجمه کرده و می‌گوید: «منابع سانسورنشده راحت گیر نمی‌آیند. سال ۱۳۸۸، یک جزوه ترجمه کردم به اسم «همه‌ی چیزی که لازم است بدانید وقتی یک مذکر نجات یافته از تجاوز یا سوءاستفاده‌ی جنسی هستید.» این جزوه را جان لا ویل نوشته است و فقط از وبسایت کتابناک تا کنون بیش از ۳۴۰۰ مرتبه دانلود شده است.
به رغم تمام تلاش‌های انجام شده و در حال انجام شدن، اگر بعد از سال‌های سال، این جزوه یکی از معدود منابع منتشر شده در موضوع تجاوز و سوء استفاده جنسی است، یک جای کار خیلی بد می‌لنگد و این هر روز مرا غمگین‌تر از قبل می‌کند که چرا بقیه برایشان مهم نیست، چرا یک کار درست و پایه‌ای و تغییر دهنده توی ایران نمی‌کنند.»

با کلیک بر روی نام نویسنده به لینک دانلود این کتاب دسترسی خواهید داشت.

روح‌کشی

«پدوفیلی»

بامداد

بچه که بودم هیچ وقت بهم تجاوز نشد اما از نگاه‌های شوهر عمه بزرگه و چندتا دیگه از مردهای دور و برم می‌ترسیدم. گمونم سنی هم نداشتم. شاید از هفت سالگی به بعد این ترس شروع شد. توی خانواده‌ی ما آموزش جنسی وجود نداشت و هیچ عبارت بازدارنده‌ای هم به من نگفته بودند. برای همین فقط ناخودآگاه می‌دونستم دلم نمی‌خواد با شوهرعمه‌ام خیلی زیاد دمخور بشم.

شوهر عمه‌ی یکی از دوستام بهش تجاوز کرده بود. تجاوز جنسی که دخترک تحمل کرده بود، حاصل زمانی بود که مرد و دخترک یک جا بودند و مرد دستش رو برده بود زیر لباس دختر و لمسش کرده بود. دختربچه انقدر ترسیده بود و انقدر شاکی و عصبانی شده بود که بعد از بیست و چند سال هنوز از دست پدرش و شوهرعمه‌اش و تمام بزرگترهاش عصبانی بود. فکر می‌کرد پدر باید جلوی این اتفاق رو می‌گرفته و هنوز گاهی می‌گه و تاکید می‌کنه این اتفاق دقیقا جلوی چشم پدرش افتاده.

من از هجده بیست سالگی رد شدم و بعد نمی‌دونم به خاطر بزرگ شدن و جسورتر شدن خودم بود یا به خاطر پیر شدن شوهرعمه‌ام یا مردهای دیگه‌ای از دوستان پدرم که دیگه حس ناامنی بهم منتقل نشد. شاید اما اتفاق ترسناک‌تری افتاده بوده. چیزی که ما هیچ وقت در موردش صحبت نکردیم: شاید منم مثل دوستم در معرض خطر بودم و نمی‌دونستم. شاید برای همین با بزرگتر شدنم مشکل برطرف شده بود.

دارم به دختر خودم فکر می‌کنم و اینکه چطور می‌تونم از این موقعیت ترسناک حفظش کنم. بیشتر به نظرم میاد تا همین چند سال پیش تابوها از امروز پررنگ‌تر بودند. کسی در مورد ناامنی که از دوست و اطرافیانش دریافت می‌کرد چیزی بهشون نمی‌گفت و مراعات می‌کرد. این روزها فردگرایی بینمون بیشتر شده. از اون طرف هم به نظرم آدم‌ها اکثرا کاملا سفید و کاملا سیاه نیستند. همونطور که آدم‌ها رو چیزی بیشتر از غرایزشون می‌دونم.

تا چند سال پیش تجاوز برای تنبیه اتفاق مرسوم‌تری بود. چیزی که امروزه خیلی کمتر اتفاق می‌افته هر چند هنوز هست. شاید در مورد مسائلی از این دست هم بهترین راه حل همون ساده‌ترین راه حل باشه: صحبت کنیم. اطلاع‌رسانی کنیم و آگاهی بدیم. من شوهر عمه‌ی عزیزی دارم و به جز «احساس» ناامنی هیچ وقت هیچ مشکلی برام پیش نیومد و شاید این احساس ناامنی (که هیچ وقت به حس ناامنی در خلوت کشیده نشد) به خاطر تنش‌های داخلی کودکی خودم بوده. اما فکر می‌کنم اگر اون موقع شانس اطلاع‌رسانی در مورد آسیب روانی احتمالی به روان دخترکی که در حضورت احساس راحتی نمی‌کنه برای شوهر عمه‌ام توضیح داده می‌شد، جلوی این اتفاق رو خیلی پیشتر می‌گرفتیم.

داستان هیولای اتریشی رو شنیدین؟ پدری که دختر شانزده ساله‌اش رو توی زیر زمین زندانی کرد و هر شب بهش تجاوز می‌کرد و بعد که بزرگترین فرزند دخترش هم نوجوان شد به اون هم تجاوز می‌کرد. دادگاه الان به ممنوعیت دیدار مادام‌العمر با فرزندانش محکومش کرده و پانزده سال هم زندانی شد. گاهی توی اینترنت در مورد آخرین اخبارش می‌خونم و فکر می‌کنم در برابر اون خباثت و بیمارگونگی که نشون داده، واقعا این مجازات عادلانه است؟

کابوسی مدام و همیشگی

«پدوفیلی»

شبانگاه

یک زمانی نه چندان دور وبلاگ‌نویسی بسیار رایج بود و پدیده‌ای به نسبت نو محسوب می‌شد. خوندن از روزمرگی و زندگی خصوصی افراد برام بسیار جالب بود. نفوذ کردن به لایه‌های پنهان ذهنشون و دنبال کردن رد افکارشون ترغیبم می‌کرد که شب‌ها تا صبح بیدار بمونم و بخونم.

نویسنده‌ها از موضوعات مختلف می‌نوشتند، از روزمرگی‌ها، رویدادها، تجربه‌ها و گاهی از تابوها. مطالب وبلاگ‌ها ذهنیت و شناخت من رو نسبت به دنیا و زندگی به کلی تغییر داد. همان روزها در وبلاگی در مورد پدوفیلی خواندم. دخترها و پسرها از تجربه‌های کودکیشان نوشته بودند که مورد تجاوز قرار گرفته بودند. نفرت و خشم در کلمه کلمه نوشته‌ها موج می‌زد. آن زمان فکر می‌کردم چه والدین بی‌مسئولیتی، چطور می‌شود اشتباهی به این بزرگی را مرتکب شد؟ فکر می‌کردم می‌شود انسان‌های منحرف را تشخیص داد و بچه‌ها را از آنان محافظت کرد اما به تدریج فهمیدم که اکثر تجاوزها را کسانی مرتکب می‌شوند که کاملا مورد اعتماد خانواده‌ها هستند. فکر می‌کردم این نهایت توحش است‌ که میل جنسی به کودک را به مرحله عمل درآورد و این افراد را باید به اعدام کرد. این افراد باید بمیرند و زمین را از این گند و کثافت پاک کرد. اما مگر می‌شود به این سادگی رأی صادر کرد؟ اگر آن کسی که به کودکت تجاوز کرده برادرت یا پدرت باشد چه؟ اصلا مگر می‌شود در مورد مرگ و زندگی یک انسان دیگر تصمیم گرفت؟

سعی می‌کردم نویسنده‌ی نوشته‌ها را مجسم کنم و تصور کنم با آن بهت و حیرت و ترس چگونه کنار آمده‌اند؟ چند سال آن بار سنگین را با خود در سکوت حمل کرده‌اند تا روزی که بر وحشتشان غلبه کرده و تصمیم گرفته‌اند در موردش حرف بزنند؟ دردناکی داستان این بود که اکثر آنها از ترس به خانواده‌هایشان چیزی نگفته بودند و در بیشترشان تجاوز مدام تکرار شده بود؟ یکی نوشته بود که پدر بزرگم به من تجاوز کرد و وقتی والدینم را در جریان قرار دادم، مادر بزرگم را به شهادت گرفتم، او با وجودی که شاهد ماجرا بود قضیه را انکار کرد. و من فرو ریختن دیوار اعتماد را در ذهن کودکی خردسال تجسم می‌کردم.

وقتی پسرم به دنیا آمد دچار وسواش شدید شدم چون نمی‌توانستم به هیچ کسی اعتماد کنم. بدبین شده بودم و حس می کردم مدام باید اطرافیانم را چک کنم. به نگاه و رفتار افراد حساس شده بودم و نمی‌توانستم به هیچ کسی اعتماد کنم. من درگیر افکاری بودم که فکر نمی‌کنم هیچ وقت برای مادرم روزی دغدغه به حساب آمده باشد. دچار کابوسی همیشگی شده بودم. اگر چه هنوز به شدت فکرم درگیر است اما حالا که پسرک بزرگ شده خیالم راحت‌تر است.

از همه‌ی کسانی که شهامت به خرج داده و می‌دهند و از تجربیاتشان می‌نویسند عمیقا سپاسگزارم و برایشان احترام ویژه‌ای قائلم چون باعث هشیاری نسل من شدند. آنها نوشتند تا من مراقبی همیشگی باشم.