برچسب: آزار جنسی

پدوفیل و سرهای تا ابد به گوشه‌ای دیگر خیره مانده

«پدوفیلی»

نویسنده مهمان: رامتین شهرزاد

وقتی هم به نگاه جنسی ناخواسته یک انسان بالغ به یک بچه فکر می‌کنم در ذهنم بلافاصله یک اتوبوس شلوغ در شهر مشهد شکل می‌گیرد و کلی آدم که تا ابد سر برگردانده‌اند و به گوشه‌ای دیگر خیره مانده‌اند.

واقعیت را بگویم، هرگز مورد تجاوز جنسی قرار نگرفتم، ولی سوءاستفاده جنسی را یک مرتبه تجربه کردم. در نوجوانی‌ام، اولین مرتبه در سال‌های دوران راهنمایی اجازه پیدا کردم تا تنهایی بیرون بروم. این یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌هایم هم رفتن به پارک ملت بود. اینکه پیاده یا سوار اتوبوس بروم، قدم بزنم و برگردم.

یک روز بعد از ظهر تابستان، سوار اتوبوس شدم و بر روی صندلی نشستم. اتوبوس هم به تدریج شلوغ‌تر شد. یک موقعی متوجه دو دست شدم که یکی بر پشتم پایین آمده است و دیگری بر سینه‌ام قرار گرفته. خالکوبی روی دست را هم فراموش نمی‌کنم. مردی فراتر از پنجاه ساله توی یک اتوبوس شلوغ در یکی از مذهبی‌ترین شهرهای ایران برای حدود ده دقیقه داشت مرا می‌مالید. حالا که سال‌ها از آن روز گذشته، تنها چیزی که در خاطرم مانده، خالکوبی بر روی مچ دست اوست و آدم‌هایی که هیچی نگفتند، خیره به نقطه‌ای دیگر نگاه کردند.

می‌گویند آنچه در کودکی و نوجوانی بر سر آدم بیاید، طوری آدم درون را تغییر می‌دهد که به زحمت می‌توان خیلی‌چیزها را دیگر از درون زدود. بعد از آن روز هم این تصویر در گذر سال‌ها برایم باقی مانده: تو تنها هستی، هر اتفاقی که بیافتد،‌ بقیه کمکت نمی‌کنند.

برای من، آدم‌های توی اتوبوس که ساکت باقی ماندند،‌ بیشتر از مردی که مرا می‌مالاند، در آنچه اتفاق افتاد مقصر هستند. آنها ساکت باقی ماندند و اجازه دادند تا این اتفاق بیافتد. من نمی‌دانستم دارد چه می‌شود، ولی آنها به عنوان آدم‌های عاقل و بالغ جامعه باید می‌دانستند. آنها باید می‌دانستند و باید جلوی این اتفاق را می‌گرفتند. ولی این کار را نکردند. آنها اجازه دادند تا آن مرد تا آنجا که دلش می‌خواهد مرا بمالد. آنها اجازه دادند تا او دستش را داخل پیراهن من فرو کند و بدنم را فشار بدهد. آنها فقط سر برگرداندند و به یک نقطه دیگر نگاه کردند.

دو روز این فایل ورد روبه‌رویم باز بود تا عاقبت توانستم این خطوط را تایپ کنم. امروز به این فکر می‌کنم که چرا من نمی‌دانستم؟ چرا کسی در مورد سکس، هویت و گرایش جنسی و تمام موارد مرتبط به آن به من آموزش نداده بود؟‌ بگذارید سوال را طوری دیگر بپرسم:‌ چرا خانواده،‌ فامیل، دوستان و تمام آدم‌های جامعه در مورد سکس آموزش ندیده‌اند؟‌

امروز،‌ نزدیک به دو دهه از آن روز گذشته است، ولی آیا واقعا چیزی عوض شده؟ به نظرم فقط اینترنت آمده و بدون اینکه روش‌های مناسب آموزشی در جامعه نهادینه شده باشند، مجموعه‌ای از داده‌های درست را در کنار کلی چرت و پرت قرار داده و به خورد ما داده است.

تا بدین حد که الان باید یک راهی پیدا کنیم تا آدم‌های جامعه بدانند پورن، فیلم آموزش سکس نیست و اینکه نباید هر چیزی آدم در پورن دید، به تختخواب زندگی‌اش بیاورد. راستش را بگویم،‌ فکر نمی‌کنم اگر من همین‌امروز یک پسربچه نوجوان بودم و در مشهد سوار اتوبوس می‌شدم، کسی عکس‌العملی متفاوت از گذشته نسبت به مردی نشان می‌داد که داشت مرا می‌مالاند. البته احتمال این وجود دارد که یک نفر ویدیویی از این سوء استفاده جنسی بگیرد و در یک وبسایت یا شبکه‌های اجتماعی، آن را منتشر کند. ولی باور کنید، هیچی عوض نمی‌شود مگر اینکه بدانیم و اگر متوجه مشکلی شدیم، با صدای بلند اعتراض کنیم.

یک لحظه لطفا چشم‌هایتان را ببندید و اگر در کل طول زندگی‌تان،‌ نه خودتان متوجه حضور پدوفیلا در کودکی خودتان، خانواده، فامیل، دوست‌ها و آشناهایتان نشده‌اید، به این نتیجه برسید که یا خیلی غیر واقعی خوش‌شانس هستید یا اینکه یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. در بیشتر مواقع هم یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. چون ما هم مثل آدم‌های توی آن اتوبوس، نشانه‌های آشکار روبه‌رویمان را نادیده گرفته‌ایم و تا ابد به گوشه‌ای دیگر سر برگردانده‌اید و اجازه می‌دهیم یک انسان بالغ بدون اجازه یک انسان نابالغ را در معرض سوء استفاده و تجاوز جنسی قرار بدهد.

پی‌نوشت از وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده:
رامتین شهرزاد در ادامه متنش ما را به خواندن متنی دعوت می‌کند که خودش ترجمه کرده و می‌گوید: «منابع سانسورنشده راحت گیر نمی‌آیند. سال ۱۳۸۸، یک جزوه ترجمه کردم به اسم «همه‌ی چیزی که لازم است بدانید وقتی یک مذکر نجات یافته از تجاوز یا سوءاستفاده‌ی جنسی هستید.» این جزوه را جان لا ویل نوشته است و فقط از وبسایت کتابناک تا کنون بیش از ۳۴۰۰ مرتبه دانلود شده است.
به رغم تمام تلاش‌های انجام شده و در حال انجام شدن، اگر بعد از سال‌های سال، این جزوه یکی از معدود منابع منتشر شده در موضوع تجاوز و سوء استفاده جنسی است، یک جای کار خیلی بد می‌لنگد و این هر روز مرا غمگین‌تر از قبل می‌کند که چرا بقیه برایشان مهم نیست، چرا یک کار درست و پایه‌ای و تغییر دهنده توی ایران نمی‌کنند.»

با کلیک بر روی نام نویسنده به لینک دانلود این کتاب دسترسی خواهید داشت.

دردم اگر یکی بودی چه بودی

«دست‌درازی و آزار جنسی»

از میان نامه‌‎های رسیده: بی‌نشان

خوب که به قضیه فکر می‪کنم متوجه می‌شم که هیچ وقت آن را مورد بررسی قرار ندادم. وجود داشته و فکر نکردم. فرار از واقعیت نبوده چون صحنه‌ها را با جزئیات به خاطر می‌آورم. فقط واقعیت دوست‌داشتنی نبوده. و نه تنها دوست‌داشتنی نبوده که قابل بیان هم نبوده. واقعا چرا قابل بیان نبوده؟ احساس شرم و گناه. به همین سادگی کسی با تو بد می‌کند و تو احساس شرم و گناه داری. من احساس شرم داشتم چون می‌دانستم دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چقدر اتفاق بدی است. خود موضوع به اندازه‌ی کافی زشت و تهوع‌آور و چندش بود که شرم‌آور باشد. و اما احساس گناه از آنجا می‌آمد که بارها و بارها هشدارهای لازم را دریافته بودم و فکر می‌کردم پس من باید مراقب می‌بودم.

صحنه‌ای که پسر تازه‌بالغ شده‌ی فامیل و چند سال بزرگتر از من، لحظه‌ی خداحافظی مرا صدا کرد و به اتاقی برد و امر فرمود دراز بکش و بعد با دراز کشیدن به روی من و مالش خودش یا ارضا شد و یا نشد. آن را دیگر نمی‌دانم که آن زمان کوچکتر از آن بودم که بدانم. آن زمان حتی احساس شرم و گناه هم نداشتم. اگر پدر و مادرم فکر می‌کردند کار بدی هست که اجازه نمی‌دادند همچین اتفاقی بیفتد. و این همه‌ی منطق من بود. آقا پسر فامیل بعد از اتمام کار فرمودند خب حالا برو. جریان را برای مادرم تعریف کردم و هیچ نگفت.

صحنه‌ای که با بقیه‌ی بچه‌ها رفته بودیم گردش و صحرا. رفتیم که سوار خر بشویم. کسی که همراه خر مربوطه بود پسر نوجوانی بود و من از همه‌ی بچه ها بزرگتر بودم. به بهانه‌ی کمک به من برای سوار شدن مرا دستمالی کرد. این بدترین حس فیزیکی‌ای بود که من داشتم. دست به جایی زده بود که نباید. احساس می‌کردم به من تجاوز شده است. این بار اما احساس شرم و گناه داشتم. این بار خوب می‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد. این‌بار به کسی چیزی نگفتم. فقط روزم زهرمار شد و خاطراتم لجن‌مال.

صحنه‌ای که داشتم می‌رفتم خانه. با سرعت. عجله داشتم و تابستان بود. بزرگ بودم. راهنمایی شاید. خیابان‌ها حسابی خلوت بود. مردی در حال تعمیر ماشینش بود. از آن قیافه‌های موجه و مثبت. صدایم کرد که لطفاً کمکم کن. می‌دانستم که باید زود بروم. می‌دانستم که خیابان خلوت و یک مرد تنها یعنی چه. ولی زبان مخالفت نداشتم. کمک به یک انسان نیازمند پس چه می‌شد؟ قیافه‌ی موجه مرد هم جای شک نمی‌گذاشت. وادارم کرد در وضعیت سخت و دردناکی درون ماشین ولو بشم و دکمه‌ای را فشار بدهم و بارها به بهانه‌‌‌های مختلف آمد و خودش را به من مالید و سابید و لهم کرد. در نهایت تمام شجاعت و قدرتم را جمع کردم تا بگویم کار دارم و باید بروم. خیلی سخت بود که اعتراف کنم مورد تجاوز روحی و آزار جنسی قرار گرفته‌ام. احساس می‌کردم اگر نشان بدهم که فهمیده‌ام به لذت طرف افزوده‌ام و خودم هم احساس حقارت می‌کردم.

یواش‌یواش و به مرور یاد گرفتم چپ‌چپ نگاه کنم. به روی خودم بیاورم. اعتراض کنم حتی. و به هیچ کس هم نگویم چه اتفاقی افتاده است. جالب این جا بود که مادرم همیشه به من هشدار می‌داد و انواع داستان‌ها برایم تعریف می‌کرد و نگران بود که مبادا چه از اقوام نزدیک و چه غریبه کسی من را اذیت کند و من در فکر این هستم که آنها که هشدار داده نمی‌شوند و کسی نگرانشان نیست چه بلاهایی سرشان می‌آید؟

پی‌نوشت: نمی‌توانم از این قسمت نگفته بگذرم که من مقصر تمام این اتفاقات را جامعه و دولت و مدرسه می‌دانم. جایی که همیشه قربانی گناهکارتر است. جایی که همیشه قربانی شرمنده‌تر است. جایی که همیشه قربانی توبیخ می‌شود. و جایی که گناهکار اصلی معمولاً مجازات نمی‌شود. جایی که پسران و دختران ما به یک اندازه در معرض خطر هستند و کسی حاضر نیست این را بپذیرد.

ناپاکان

«دست‌درازی و آزار جنسی»

شامگاه

۱- صبح داشت می‌رفت سرکار. محل کارش یک آژانس زیارتی بود و برای رفتن به آن‌جا لازم بود پوشش ساده باشد. آن وقتِ صبح کوچه‌ها تقریبا خلوت بود. سر کوچه‌ای پسر جوانی جلویش را گرفت و گفت: «ببخشید خانوم! من با دوست‌دخترم قرار داشتم بریم کوه، منتها نیومده، گوشیش رو هم جواب نمی‌ده. خونه‌شون اینجاست. می‌شه خواهش کنم زنگ بزنین بگید بیاد دم در؟ نگرانش شدم.» قیافه‌اش نگران بود. دختر قبول کرد. قبلا هم پیش آمده بود که برای پسری پشت تلفن با مادر دختر مورد نظر حرف زده بود و گفته بودم مریمم دوست – مثلا- نیلوفر، یا سارا هستم دوست ندا، تجربه ثابت کرده بود همه دخترها دوستی به نام مریم یا سارا دارند.

این بار هم راه افتاد طرف خانه دختر. رویش را به در کرد که زنگ بزند. پسر ناگهان دستش را گذاشت روی کمر او و چسباندش به دیوار و خودش را مالید به پشت دختر. دختر شوکه شده بود. ترسیده بود و بیش از آن چندشش شده بود. تقلا کرد. پسر مدام می‌گفت:« تموم شد تموم شد.» دختر دست و پا زد و از چنگ پسر فرار کرد و تا دفتر دوید. گریه کرد و دوید و دوید.‌.‌.

۲- آن روز توی آژانس زیارتی تنها بود. قرار بود زائرین بیایند برای گرفتن پاسپورت‌هایشان. مردی تماس گرفته بود و دختر مدارک مرد، همسر و دو دخترش را آماده کرده بود. مرد آمد. ظاهرالصلاح و سن و سال‌دار بود. دختر مدارک را روی میز گذاشت و پیش از آن‌که دستش را بکشد، مرد دستش را گرفت و گفت: «چه دستای خوشگلی.» دختر با تعجب دستش را کشید و اخم کرد.

مرد گفت: «منظور بدی نداشتم. فقط می‌خواستم بگم شما جوونی، خوشگلی… از جوونیت استفاده کن. تا جوونی حال کن. ببین می‌شه کسایی رو پیدا کنی که باهاشون خوش باشی و لذت ببری.»
دختر گفت: «لطفا بیرون.»
مرد ادامه داد: «ببین الان وقت جوونی کردنه، پس‌فردا یه شوهر میاد نمی‎ذاره تکون بخوری.»

دختر دم در ایستاد و مرد را بی‌حرف به بیرون راهنمایی کرد‌. مرد دست دختر را گرفت. دختر دستش را با خشونت کشید. صدایش در نمی‌آمد که فریاد بزند. مرد عاقبت رهایش کرد و رفت‌. دختر یک ساعت دستانش را شست. وسواس گرفته بود و نمی‌توانست حس دستان مرد را پاک کند. نه از دستانش، بلکه از روی ذهنش.

۳- کارش را عوض کرده بود اما اداره نیمه دولتی بود و باز می‌بایست برای پوشش بسیار رعایت می‌کرد. یک روز ِپاییز که هوا رو به تاریکی می‌رفت در یکی از خیابان‌های شلوغ، دم دکه‌ای ایستاد‌ کنارش دختری ایستاده بود . هر دو دست به سمت یک مجله بردند. بعد به هم لبخند زدند. مجله‌هایشان را برداشتند و رفتند. هنوز خوشحال از این اتفاق ساده بود. همان موقع مردی از رو به رو آمد و دست زد به سینه‌هایش. دختر ناغافل جیغی زد. دختر دیگری که پشت سرش بود و صحنه را دیده بود با کیفش زد توی سر مرد. مرد توی تاریکی گم شد.

۴- عجله داشت و از زیر گذر مترو با سرعت به سمت خروجی می‌رفت. تا هفت شب سرکار بود و بی‌حال و بی‌رنگ و رو بود. قبل از رسیدن به پله برقی، مرد سن بالایی از رو به رو آمد و با دو دست سینه‌های دختر را گرفت و فشرد. دختر دیوانه شد. فریاد زد: «چتونه شماها؟؟ مقنعه‌م تا رو شیکممه. تو کجای منو دیدی که انگشت کردی؟ چیکار کنم که کار به کارم نداشته باشین؟ چرا انقدر کثافتین؟ تو جای بابامی آخه مرتیکه خجالت بکش.»

نشست روی زمین‌ گریه کرد. گریه کرد.گریه کرد…

گرگ‌ها در لباس میش

«دست‌درازی و آزار جنسی»

صبح

چند سال پیش وقتی از دانشگاه برمی‌گشتم، به خاطر یه بی‌احتیاطی قوزک پام آسیب دید، داشتم از درد می‌مردم و نمی‌تونستم صبر کنم تا همسرم برگرده. به تاکسی تلفنی زنگ زدم و یک ماشین خواستم و رفتم بیمارستان نزدیک خونه. اورژانس اون ساعت ظهر خلوت بود و تا رسیدم نوبتم شد. لنگ‌لنگان وارد اتاق پرشک اورژانس که یک مرد میانسال مو جوگندمی بود شدم. نشستم روی صندلی و ازم سوال کرد که مشکل چیه و براش توضیح دادم. اومد نشست روی صندلی روبه‌روم و پام رو آهسته بلند کرد و گذاشت روی پاش و قوزک پام رو معاینه کرد، گفتم که درد دارم، برام داشت توضیح می‌داد و در همون حین دستش رو توی پاچه شلوار گشادم کرد و تا ساق و ماهیچه پشت پا بالا برد و نوازش کرد. من یکهو جا خوردم و چون بودن توی این شرایط رو یاد نگرفتم و فکر می کنم همیشه اگه اتفاقی بیفته مشکل از منه، با صدای لرزون و خجالت گفتم اونجا درد نمی‌کنه! با پوزخند گفت می‌دونم، می‌خوام دردتو ساکت کنم، خوشت نمیاد؟ از درد و خجالت چشمام رو بستم، گفت دوست داری نه؟ بهش نگاه کردم و اشک از چشمام ریخت پایین و گفتم نکنید! با همون خونسردی و همون پوزخند دستشو روی پام کشید و بیرون آورد و گفت خودت نخواستی وگرنه کاری می‌کردم درد پات فراموش بشه.

نفهمیدم چطوری از اتاق اومدم بیرون، به کسی حرفی نزدم، داد نزدم، جنجال به پا نکردم و گذاشتم اون کثافت باز هم حتماً به این کارهاش ادامه بده. موقع برگشتن همینطوری که گریه می‌کردم، پرت شدم به بیست سال قبل توی اتاق پزشک درمانگاه.

پنج شش ساله بودم، برای جشن ازدواج فامیل رفته بودیم شهرستان که به خاطر بازیگوشی از یک ارتفاعی افتادم و بدنم زخمی شد، بابا رسوندم درمونگاه، پزشک بعد از معاینه برام یک آمپول هم تجویز کرد و خودش هم خواست بزنه. من رو روی تخت خوابوند و پرده بین من و بابا رو کشید و جوراب شلواریمو آورد پایین. دستشو روی باسنم کشید و برد بین پاهام، داشتم جیغ جیغ می کردم که ازین حرکتش ساکت شدم و بدنم رو سفت کردم و سرمو چرخوندم سمتش و با چشم‌های وحشت‌زده بهش نگاه کردم. با همون لبخند کثیف انگشت اشاره اون یکی دستشو آورد بالا و آهسته گفت هیسسس! قلبم مثل یک گنجشک می‌زد. از شدت ترس دردمو فراموش کرده بودم. پدرم که از سکوتم تعجب کرده بود اسممو صدا کرد و دکتر خودش رو جمع و جور کرد. و باز هم حرفی نزدم، سکوت کردم اما تا سال‌ها از رفتن به دکتر می‌ترسیدم و هر دردی داشتم به روی خودم نمی‌آوردم، کابوس شب‌هام کم کم کم‌رنگ شده بود که دوباره…

 

پیکار

«دست‌درازی و آزار جنسی»

سپیده‌دم

داشتم از مدرسه برمی‌گشتم. دوتا راه داشتم: اولیش این بود که دور میدون سوار اتوبوس بشم که هر بیست دقیقه یک بار حرکت می‌کرد و حداکثر نیم ساعت بعد برسم خونه و دومی اینکه پیاده برم خونه و بیست و پنج دقیقه بعد برسم. اون روز پیاده رفتم. مسیر رسیدن به خونه هم ساده بود. باید یک سری کوچه رو رد می‌کردم و می‌رسیدم. همه‌ی کوچه‌ها خلوت بودند. اما نه به خاطر ناامنی، به خاطر حال خوش مردمانش و کم‌جمعیت بودنش و خیابون‌های قشنگ و پهنش. مرد من رو از پشت سر گرفت. سینه‌هام رو گرفت و یادم نیست چطور جیغ زدم و کوبیدم بهش. فرار کرد.

بار بعدی مرد شروع به تعقیبم کرده بود. من دوباره دور میدون بودم و هی سعی می‌کردم جهت عوض کنم و نمی‌شد. سوار اتوبوس شدم، سوار شد. ترسیدم و پیاده شدم. پیاده رفتم دنبالم راه افتاد. هر سمتی از میدون جهتم رو عوض کردم اومد و به ذهن من نمی‌رسید که می‌تونم از کسی کمک بگیرم. آخر در تلاش آخرم برای پیاده رفتن به خونه شکست خوردم و سریع برگشتم دور میدون و دیدم یکی از اتوبوس‌ها در حال حرکت کردنه. پریدم و سوار شدم و ماشین درش رو توی صورت مردک عوضی بست. فاتحانه خندیدم.

بار بعدی دانشجو بودم. با یکی از دوست‌هام – پسر – چهارراهی اطراف خونه قرار داشتم و صحبت کردیم و حرفمون تموم شد و وقت خداحافظی به رسم من، به جای دست دادن بغلش کردم و هر کس به مسیر خودش رفت. مرد از اونجا من رو تعقیب کرده بود. چند خیابون اونورتر اومد جلو و شروع کرد صحبت که شما رو دیدم و برام جالب بود که چنین دوستی دارین. می‌خواستم ازتون یه مشورت بگیرم. من اصلا به ذهنم نرسیده بود مرد داره مزاحمت صرف ایجاد می‌کنه و ممکنه خطرناک بشه و همونطور مسیرم رو به سمت خونه ادامه دادم. نزدیک خونه که شدیم، گفت باید اجازه بدی سینه‌هات رو بخورم وگرنه میام به پدرت می‌گم که تو رو با یه پسر دیدم. دیگه رسیده بودیم نزدیک خونه. نزدیک عصر بود و خیلی اتفاقی پدر اون روز خونه بود و آیفون رو خودش جواب داد. گفتم یه نفر برام مزاحمت ایجاد کرده. کمتر از سه شماره بعد سه طبقه رو دویده بود سمت پایین و خودش رو رسونده بود به در و اون موقع، مرد تا انتهای کوچه دویده بود.

من به خاطر کارم خیلی پیش میاد شب دیروقت برگردم به خونه. اون شب هم همینطور شده بود. من و مرد از مترو پیاده شدیم و بعد دیدم حضورش برام ناامنی ایجاد می کنه. نزدیک یازده شب بود و خیابون خونه خیلی خلوت. یک بار حواسم بود و مسیر عوض کردم و بعد حواسم به فکرهای خودم رفت. اومد نزدیک و من از حس نزدیک شدن یک نفر جوری ترسیدم که یه جیغ خفه کشیدم و بعد سرش داد زدم که ترسیدم آقا. بعد دوباره جهت عوض کردم. حواسم بود اون اول جلو بره و من این ور خیابون عقب‌تر برم. چند لحظه بعد مسیرش رو عوض کرد و اومد سمتم و گفت خانم ببخشید انگار ترسوندمتون. خواستم عذر بخوام. هم چهره‌ام و هم اخمم در هم کشیده بود. گفتم خواهش می‌کنم. بفرمایید و با دستم خیابون رو نشون دادم که به راهش ادامه بده. یک دفعه حمله کرد سمت تنم و من قبل از اینکه دستش بهم برسه دست‌هام رو گذاشتم روی بدنش و محکم فشار دادم سمت عقب و جیغ زدم که مردک کثافت. توی تاریکی شب فرار کرد.

از سه خاطره‌ی اول سال‌های خیلی زیادی می‌گذره. این آخری اما به گمونم یک سال هم نشده. تا یک هفته انگشت‌های دستم از شدتی که توی تن مرد فرو شده بود درد می‌کرد و هنوز بعد از یک سال شب که خونه میام استرس دارم و حتی گاهی سعی می‌کنم کمتر کار کنم که زوتر خونه برسم. اتفاقی که در فصل سرد سال خیلی سخت‌تره.

جیغ‌هایم

«دست‌درازی و آزار جنسی»

سحرگاه

برای بعضی شوخی دستی‌ست ولی برای من اضطراب و اشمئزاز و نفرت. این انگولک‌های چندش‌آور همیشه بوده‌اند و همیشه آزار رسانده‌اند، و یواش یواش به بودنشان عادت کرده‌ام. اینقدر که اگر فلانجا بروم و اتفاقی نیفتد، احساس می‌کنم مسیر را اشتباه آمده‌ام. یک دوره‌ای البته بیشتر از بقیه زمان‌ها بود، آن موقع‌ها مسیرم را عوض می‌کردم، یا زمان‌های روشن‌ و شلوغ می‌رفتم. بعد از چندی هم جاهای پر خطر را با ماشین یا با یک نره‌خری می‌رفتم. گاهی افاقه می‌کرد ولی نه همیشه. الان که می‌نویسم عین همان لحظه تمام وجودم گر می‌گیرد و مشمئز می‌شوم، عین همان لحظه دلم می‌خواهد مردک را تکه تکه کنم.

روز بازی ایران – استرالیا بود. با مادرم رفته بودیم قاطی مردم برای هلهله و شادی. اهل فوتبال نبودیم ولی هیجان مدرسه به من سرایت کرده بود و مادرم خواست مرا همراهی کند، در ثانی سروصداها خیلی وسوسه‌انگیز بود. پیشنهادهای به مناسبت شادی و خوشحالی ملی جای خود، اینکه مادرم را جای خواهر بزرگم گرفتند و پیشنهادهای تریسام دادند جای خود؛ قاطی ماشین‌ها و صندوق عقب‌های باز و صدای موزیک‌شان بین کلی خانم و خانواده ایستاده بودیم، که فشاری روی باسنم احساس کردم. برگشتم ببینم کیست و همزمان جیغ زدم. دیدم مردک الدنگ از جیغ بنفش من شوکه شده و دست کفگیریش همانجوری باز مانده. نمی‌دانم دختر یارو بود، زنش بود، که‌ بود، یک خانمی کنارش بود یک کلامی حواله‌اش کرد و سرش را انداخت پایین و رفت، بقیه آدم‌های اطرافمان اما هاج و واج نگاه می‌کردند. با پا کوبیدم تو زانو یارو و فرار کردم، یادم رفته بود مادرم هم با من است. مردم اطرافمان لال بودند گمانم، چون مرتیکه داشت سر مادرم داد می‌زد که دخترت وحشی‌ست. داشت فحش می‌داد که مادرم با سرعت و بی‌تفاوت به حرف‌های او می‌آمد سمت من. بازی ایران – آمریکا گفتم خاک بر سرتان با این شادی ملی‌تان. نرفتم.

۱۸ساله بودم، حدود ۹ شب بود از اتوبوس که پیاده شدم، یارو افتاد دنبالم. هی شماره بدم، متلک و وای تو چقدر سفتی و …، چندبار ایستادم تا جلو بیفتد. چند کوچه عوضی رفتم که گمم کند. انتر گورش را گم نمی‌کرد. از یک جایی غیبش زد، من هم رفتم طرف خانه. زنگ در را که زدم، دو دست روی سینه‌هایم احساس کردم. تمام بدنم همزمان داغ شد و واکنش نشان داد، جیغ زدم و به پشتم لگد انداختم و برگشتم که با آرنج بزنمش. مرتیکه نه اینکه خیلی نزدیکم بود، رعشه گرفته بود و داشت تلوتلوخوران فرار می‌کرد. دویدم دنبالش با کوله‌ام دو تا زدم فرق سرش، افتاد زمین. یک لگد هم زدم به شکمش و تمام این مدت جیغ می‌زدم. دویدم آمدم تو و در را پشتم بستم. بستن در همان و تمام شدن انرژیم همان. پاهایم لرزید و نشستم روی زمین. تمام بدنم می‌لرزید، سینه‌هایم داغ شده بود، می‌خواستم بکنم بندازمشان دور. بدم می‌آمد از همه چیزم. صدایم در نمی‌آمد، می‌خواستم فحشش بدهم، داد بزنم، صدایم عین خروس حناق گرفته، شده بود؛ انگار ته چاهم. نا نداشتم تکان بخورم. مادرم سراسیمه در راه‌پله پیدایش شد، گفت تو بودی تو آیفون جیغ زدی؟ زدم زیر گریه. دوید در را باز کرد کسی بیرون نبود. تا مدت‌ها می‌آمد سرکوچه منتظرم تا برسم. هنوز هم فکر می‌کنم او ریقو و پیزوری بود که‌ از پسش برآمدم اگر یک قلچماق بود چه می‌کردم؟

خاطرات چندش‌آور به درک، دوران سخت رویین‌تن شدن به درک، واهمه‌ها و خودمحدودکنی‌ها به درک؛ جان به لب شدم تا بدنم را دوست داشته باشم و بشناسم و به دیگری اعتماد کنم و اجازه بدهم لمسش کند و از این تماس لذت ببرم و یاد آن بی‌وجودهای بی‌سروپا نیافتم. هنوز هم که در تاریکی و روشنی از کنار یک گُلّه پسر رد می‌شوم بدنم گارد دفاعی می‌گیرد، هم زمان به خودم می‌گویم دیگر در آن خیابان‌ها نیستی، راحت باش، اینها کاری بکنند پلیس پدرشان را می‌آورد جلو چشمشان، ولی افاقه نمی‌کند، تمام وجودم سخت و سنگین می‌شود و نفس‌هایم به شماره می‌افتد.

برش‌هایی از زندگی یک کودک زخم‌خورده

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

مهمان هفته: ناصر خالدیان

چقدر روایت این قصه برایم سخت و بغض‌آلود است اما مجبورم به خاطر چیزی که در آخر می‌خواهم بگویم، این قصه‌ی تلخ و مستند را بنویسم: در محله قدیمی ما، «علی» شاگرد یک خیاطی بود. همسن ما و کودکی تقریباً کمتر از ده ساله. آن موقع‌ها کار کودکان مثل امروزه نبود و کمپین و اطلاع‌رسانی هم در مورد کودکان کار وجود نداشت. کودکان آن دوره شاق‌ترین کارهای ممکن را انجام می‌دادند؛ چیزی که امروز شکنجه به نظر می‌رسد.

علی هر روز از «اوستا» کتک می‌خورد و تحقیر می‌شد. در خانه همین طور از پدر و مادرش و در محله از هم‌سالان پر آزارش. علی بسیار باهوش بود و به الکترونیک علاقه داشت. چیزی که ما آن دوره حتی نمی‌دانستیم چیست. چیزهایی هم با سیم و لامپ و مدارهایی با تخته برای خودش ساخته بود. شاید حتی یکی از نوابغ در محیطی اشتباه و زمانه‌ای اشتباه بود که اگر در محیط درست و خانواده درست پرورش می‌یافت حتی یکی از افتخارات ملی می‌شد.

آن صورت شیرین و معصومِ آن شاگرد خیاط محله ما که از اوستا و خانواده‌اش کتک می‌خورد و همسایه‌ها و بچه‌ها مسخره‌اش می‌کردند همیشه جلوی چشمانم هست. به ظاهر می‌خندید اما حالا که فکرش را می‌کنم، همیشه غمی در چشمان علی بود. غمی که از گذشته‌ی او آمد و آینده‌اش را به آتش کشید.

***
اینها فقط جنبه‌ای معمولی و عادی از زندگی علی بود که ممکن بود برای بسیاری بچه‌های آن دوره در چنین محیطی اتفاق بیافتد و به آن «عادت» می‌کردند. اما یک چیزی این موجود را با تمام این شکنجه‌ها و آزارهای دوره کودکی که حتی حق بازی با همسالانش را نداشت شکست. در محله گفتند به او تجاوز شده. مردی به او تجاوز کرده بود که می‌گفتند به خودش هم تجاوز شده. اما محیط عقب‌مانده که این طور نمی‌گوید؛ با خنده و استهزا و تمسخر می‌گوید و انگی که به یک کودک بی‌گناه و بی‌دفاع می‌زنند و خنده‌های وقیحانه در چهره آدم‌ها از این رویدادی که: «شکر خدا به آنها تجاوز نشده و سالم هستند».

بعد علی دیگر نماند. کسی نمی‌دانست کجا رفتند. با خانواده‌شان کلاً از آن محله رفتند و دیگر ما او را ندیدیم. چرخ زمانه گذشت و دردها و ویرانی‌ها و بازسازی‌های بسیاری بر خود دید.

***
سال‌ها بعد هنگام تهیه فیلمی مستند در مورد اعتیاد و مواد مخدر، جوان تکیده‌ و سیه چرده‌ای را دیدم در میان گورستانی که هرویین تزریق کرده و نشئه در کنار گوری خوابش برده بود. تمام بازو و آرنجش از محل تزریق سوراخ سوراخ شده بود. از میان خاطرات کمرنگ کودکی و در میان چهره‌ی تکیده و استخوانی او، آن شاگرد خیاط با آن صورت شیرین و معصوم را به یاد آوردم که حالا «روزگار» و «خانواده» و «محیط» او را به سینه‌ی قبرستان کشانده بودند. علی حالا یک معتاد تزریقی نابود شده بود که به آخر خط رسیده بود.

نمی‌شد بیدارش کرد تا با او مصاحبه کنیم و داستان زندگی‌اش را بپرسیم. گفتند اکثراً آنجاست و شب‌ها هم در گورستان می‌خوابد. روز بعد که رفتیم دیگر کسی نشانی از او نداشت.

***
علی و امثال او قربانیان خشونت‌های خانگی و محیطی و کودک‌آزاری‌هایی شدند که جامعه‌ی ایران در لایه‌های پنهان خود از این نمونه‌ها و با روایت‌ها و اشکال مختلف بسیار دارد و «کارما» و تاوان یا ابعاد پنهان آن بالاخره به جامعه سرایت می‌کند و دامن آن را یک روز می‌گیرد. سه عنصر جغرافیا یا محیط، زمانه و مهم‌تر از آنها خانواده؛ می‌توانند سرنوشت یک کودک را از اوج تا ذلت و از تعالی تا نابودی تعیین کنند و این هیچ ارتباطی با سرنوشت و تقدیر و قسمت که در روان ما شرقی‌ها نهادینه شده ندارد. سرنوشت در دست خود ماست اگر بخواهیم. اگر سرنوشتی هم باشد، سرنوشت جمعی همه‌ی ما در طرز رفتار ما با کودکان، نوع رفتار ما با حیوانات و درختان و محیط زیست و تمام موجودات بی‌دفاعی است که وظیفه‌ی ما به عنوان انسان و بافرهنگ‌ترین حیوانات این سیاره، دفاع و پرورش درست آنان است و اینهاست که فرهنگ یک جامعه و یک ملت را می‌سازد.

انتظار

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

سپیده‌دم

‎پشت پنجره ایستاده بودم. منتظر بودم. چراغ اتاق را خاموش کرده بودم تا سایه‌ام نیفتد. در باز شد. چادر سیاه بر سرش بود. داخل شد. پشت‌اش کمی قوز داشت.

‎شهره دستم را محکم گرفته بود. می‌گفت با هم برویم و زیرزمین خانه عمویش را ببینیم. می‌گفت عمویش آنجا سه تا بچه گربه دارد که یکی از آن‌ها برای شهره‌است. می‌گفت عمویش گفته یکی از بچه گربه‌ها را می‌خواهد به من بدهد. می‌گفت بیا بچه گربه‌ام را نشان‌ات بدهم. با هم به زیرزمین رفتیم. گربه‌ها مرنو می‌کشیدند. دوتایشان دور پاهای شهره را گرفته بودند و لیس می‌زدند. شهره دستی به سر و روی‌شان کشید. می‌گفت با عمویش بعدازظهرها می‌آیند و به گربه‌ها غذا می‌دهند.

‎مادر می‌گفت شهره هر روز بعد از بیمارستان به خانه عمویش می‌آید و پرستاری‌اش می‌کند. می‌گفت از وقتی زن و تنها دخترش او را رها کرده‌اند و رفته‌اند، شهره مسئولیت پرستاری‌اش را بر عهده گرفته. از صبح تا ساعت شش در بیمارستان است و بعد از آن می‌آید پرستاری عمویش که دیگر نه می‌توانست راه برود و نه می‌توانست حرف بزند. می‌گفت اگر دوست داری ببینی‌اش هر روز ساعت شش وارد خانه می‌شود. می‌توانی ساعت شش از پشت پنجره نگاه‌اش کنی.

‎از زیرزمین دویدم و پله‌ها را دو تا یکی بالا رفتم. عمویش گوشه‌ای ایستاده بود. عرق کرده بود و نفس نفس می‌زد. جیغ کشیدم و بیرون رفتم. گریه می‌کردم. تا دم در خانه‌مان دویدم. شهره جلویم را گرفته بود. او هم گریه می‌کرد. می‌گفت کاری به کارمان ندارد. می‌گفت هر روز با شهره همین کارها را می‌کند. می‌گفت اسمش بازی‌ست. می‌گفت اصلا ترسی ندارد.

‎پشت پنجره ایستاده بودم و منتظر بودم وارد شود. ساعت شش بود. در باز شد. خودش بود. همان شهره بیست و چهار سال پیش‌اش. پشت‌اش کمی قوز داشت. چادر سیاهی بر سرش بود. آخرین تصویرش برای وقتی بود که دم در خانه‌مان گریه می‌کردم و او دلداری‌ام می‌داد. این آخرین تصویرش بود و بعد از آن دیگر ندیده بودمش. حالا پشت پنجره منتظرش بودم، راس ساعت شش. در را باز کرد. گربه‌ای سمت‌اش دوید. از حیاط گذشت.

سقوط آزاد

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

از میان نامه‌های رسیده: میشا

بازى کودکى من مخصوصن وقت تابستون اين بود که اگه نمى‌رفتم روستا، توى کوچه با اکثرن پسرها و کمتر دخترها بازى مى‌کردم! هفت سنگ، گرگم به هوا، کش بازى… تا نهايت دم غروبى با اخم مامان و من بميرم و تو بميرم مامان بزرگ با گريه برمی‌گشتم خونه و بلا استثنا هر روز همين برنامه اجرا مى‌شد و من تابستونا توى کوچه بزرگ مى شدم.

باباى من خيلى سخت‌گير بودن و هرچى بزرگتر شدم اين محدوديت‌ها بدتر شد. مانتوهام هميشه تيره بود، بیرون مقنعه سرم می‌کردم، خونه‌ى هيچ دوستى نمى تونستم برم، قرار بيرون که هرگز، مهمانى رفتن و تولد هم عمرن! و من با تمام اين محدوديت‌ها، همه اين کارهاى نبايد و حتا بيشترش رو انجام دادم و حالا فکر مى‌کنم اگه فقط يکيش لو مى‌رفت، اگه تو يه دونه ازون دور همى‌هاى مختلط يا رفتن خونه‌ى دوستاى مذکرم که صرفن فقط دوست بودن، اتفاقى مى‌افتاد سرنوشت من چى مى شد؟

حالا من مادر يک دختر زير پنج ساله‌م و بزرگترين دغدغه‌م اينه که چطورى مى‌تونم روزى دخترم رو رها کنم توى اين جامعه. جامعه‌اى که هر روز بدتر از قبل ميشه… بد بوده هميشه يا اين خصلت مادر بودنه که عينک بدبينى به چشم مى‌زنيم؟ توى اين سال‌ها تابوها و خط قرمزها از بين رفته يا هيچوقت نبوده؟

به دوستى مى‌گفتم دخترم هر روز بزرگتر مي‌شه و نيازش به رفت و آمد با هم سالهاش و رفتن به اجتماع هم سن‌هاى خودش بيشتر ميشه. هر روز بيشتر از روز قبل بهم مى‌گه مامان امروز بريم جايى که دوست‌هاى بيشترى باشه… و من چطور مى تونم اعتماد کنم؟ من حتا نمى‌تونم بچه‌م رو بفرستم توى کوچه تا مثل خودم با وجود همه‌ى اون سخت‌گيرى‌هاى کودکيم بازى کنه! من اعتمادم رو از دست دادم.

جواب داد خب تو مى تونى با رفت و آمد با چند تا خانواده و شناخت از اون خانواده اين اعتماد رو به دست بيارى که بچه درست تربيت شده و براى دخترت مى‌تونه دوست مناسبى باشه! من جوابى ندادم از ترسم، که اتفاقن مشکل من توى اين سن به خودىِ خود بچه‌ها نيستن بلکه همين خانواده‌ست! خانواده‌اى که نمى‌دونى مادر و پدر پشت نقاب والد بودن دقيقن کى هستن.

من مادرى رو مى‌شناسم که فکر مى کنه بايد هميشه لخت جلوى پسرش بگرده تا چشم و دلش سير بشه. من پدرى رو مى‌شناسم که اجازه ميده دختر هفت ساله‌ش کنجکاوى‌هاى جنسى کودکانه‌ش رو با خودش رفع کنه. من زن و مردايى رو مى‌شناسم که به دختر و پسرشون اجازه مى‌دن با هم حمام بگيرن تا به باور خودشون عقده‌اى بار نيان. و همين بچه ها قراره ده سال ديگه، بيست سال ديگه، هم‌شهرى، هم‌کلاسى و دوستِ دختر من باشن، و اين ترسناکه! براى من خيلى ترسناکه، و از حالا هر شب و توى هر خوابِ نيمروزى کابوسشون رو مى‌بينم.

من نمى‌تونم به کسى بگم آنقدر با چنين آدم‌هايى آشنا شدم که حتا از تنها گذاشتن دخترم با پدرش مى‌ترسم! حتا اعتمادم به همسرم رو از دست دادم! و هر روز بيشتر از روز قبل فکر مى‌کنم اشتباه بزرگ زندگيم به دنيا آوردن دخترمه! توى همين هفته گذشته که به اصرار دخترم برای دیدن تئاتر رفتيم، سر آخر گفت مى‌خواد با شخصيت گرگ قصه عکس بندازه، تا من گوشيم رو از کيفم در بيارم و بجنبم، دخترم دويده بود و توى بغل آقا گرگه بود و اون داشت لپش رو مى‌کشيد و مى‌بوسيد، و من مثل ماده شيرى چنان پريدم و دخترم رو از دستش قاپيدم که هم باعث گريه دخترم شدم و هم نگاه متعجب و عاقل اندر ديوانه آقا گرگه به خودم… و تا رسيدن به خونه يک لحظه دختر گريونم رو که تقلا مى‌کرد از بغلم بيرون بياد، ول نکردم و مى‌لرزيدم!

مطمئنن من هم مريض شدم از بس آدم‌هاى مريض دور و اطراف خودم ديدم، و قطعن براى آرامش و تربيت درست دخترم بايد در پى درمان خودم باشم، ولى باز هم فکر مى‌کنم من خوب بشم، بقيه چى؟! من مادر ترسان و وحشت‌زده‌اى هستم که قبل از ياد دادن زيبايى‌هاى دنيا، رنگ‌هاى جعبه مداد رنگى، جاهاى خصوصى رو به دخترم آموزش دادم و دارم از اون سمت بام سقوط مى کنم و از ترس، علاقه، و وحشت از آينده، دخترم رو هم دارم همراه خودم پرت مى‌کنم…

خانه‌ی آبی

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

سپیده‌دم

چند ماه پیش، مامان یهو وسط حرف‌هاش گفت مامان بزرگ خانه‌اش است. تعجب کردم، مامان بزرگ تقریبا بیست و هفت سال بود که خانه‌ی مامان و بابا نیامده بود، حتی عروسی هیچ کدام از ما هم نیامد، حتی وقتی بابا فوت کرد هم نیامد! به خواهرم زنگ زدم و جریان را گفتم، او هم تعجب کرده بود، خیلی فکر کردیم چه کنیم؟ از مامان بپرسیم چرا بعد از این همه مدت آمده است ؟ برویم و ببینیمش؟ یا …

من چهارم دبستان بودم و خواهرم سوم دبستان، مامان درگیر بیمارستان و مریض‌ها بود و بابا درگیر پروژه‌های عمرانی، مامان ما را صبح به مدرسه می‌برد و ظهر بابا بزرگ یا مامان بزرگ می‌آمدند دنبال‌مان، تا عصرخانه‌شان بودیم، مشق‌هایمان را می‌نوشتیم، بازی می‌کردیم… بزرگترین جایزه‌مان این بود که در استخر شنا کنیم، در همان استخر بابا بهمان شنا یاد داده بود.
یک روز مثل همیشه داشتیم در استخر شنا می‌کردیم که بابا بزرگ آمد صدایمان کرد و گفت: به پشت، کنار هم، لب استخر دراز بکشیم تا بازی جدید کنیم. نشست روی من و خواهرم، آلتش را به بدن‌مان مالید، من و خواهرم دست‌های هم را گرفته بودیم و گریه می‌کردیم، خواهرم جیغ می‌زد که من این بازی را دوست ندارم اما بابا بزرگم فقط نفس نفس می‌زد، مامان بزرگ از راه رسید و صحنه را دید، پدر بزرگ ناگهان از نفس نفس زدن بازایستاد… لحظات خیلی بدی بود با اینکه بعدها معنایش را فهمیدیم که چه شده بود. تا عصر که بابا آمد خواهرم یک بند گریه کرد و همان لحظه اول ماجرا را تعریف کرد… من شوکه بودم و تا یک هفته اصلا نمی‌فهمیدم چی شده است. حرف نمی‌زدم.

مامان که آمد بلبشویی به راه افتاد. بابا بزرگ بیرون بود و مامان بزرگ با آن که دیده بود چه اتفاقی افتاده است همه‌ ماجرا را کتمان می‌کرد. بابا بزرگ آمد، برای همه بستنی خریده بود. من در همه عمرم ندیده بودم بابا فردی را کتک بزند، با دست به صورت بابا بزرگ زد و از خانه آمدیم بیرون و دیگر هیچ گاه به آن خانه بازنگشتیم و آدم‌های منتسب به آن خانه را نیز ندیدیم…
یک ماه بود که مامان بزرگ خانه‌ی مامان بود و من و خواهرم خانه‌ی مامان نمی‌رفتیم. یک روز مامان، نهار من و خواهرم را بدون همسران‌مان دعوت کرد. زن تناردیه دوران کودکی و نوجوانی من و خواهرم، تبدیل به پیرزنی شده بود… دوستش نداشتیم. از او متنفر بودیم… پیرزن از دیدن ما خوشحال شد، گریه کرد، حلالیت طلبید، هدیه بهمان داد… و گفت: به دنبال وکیل می‌گردد تا از تناردیه جدا شود… تناردیه آلتش را در دهان نوه‌ی دخترش فرو کرده بوده که دخترش سر رسیده… حالا دختر و نوه‌اش از تناردیه شکایت کرده‌‌اند… گفت: تناردیه آبرو برایش نذاشته…

زن تناردیه گفت: اشتباه کرده که همان بیست و هفت سال پیش، ماجرا را کتمان کرده و اگر همان موقع سکوت نکرده بود…