دروغ

«پناهندگی»

صبح

متاسفانه برای من پناهندگی یعنی دروغ. می‌دونم این شامل همه نمیشه و عده قلیلی هستند که واقعا به خاطر خطرات و تهدید‌هایی که در انتظارشون بوده کشور رو ترک کردن و پناهنده شدن و البته که برای اون‌ها خوشحالم که تونستن به جای امنی نقل مکان کنند،‌ اما به روشنی روز هم دیدم که داستان اکثر پناهنده‌‌ها لااقل این جایی که من هستم، این نیست.

پناهنده‌هایی که قشنگ حساب و کتاب کردن کدوم کشور راحت‌تر و بهتر زندگی مفت‌خورانه‌تری می‌تونند داشته باشند و سر فرصت برنامه‌ریزی کردن که با اطمینان به مقصد برسند کجا، و آدمی که جونش رو می‌گیره دستش و فرار می‌کنه تا به امنیت برسه و از ظلم بی‌پایه خودشو نجات بده کجا. هر چقدر دومی قابل احترامه اولی برای من باعث تاسفه. من با اینکه کسی مهاجرت کنه مخالف نیستم‌ها… افراد دسته اول اگه از شرایط اجتماعی اقتصادی راضی نیستند می‌تونند تلاش و برنامه‌ریزی کنند و مهاجرت کنند، کاری که خیلی‌ها می‌کنند. البته که سخته و زحمت داره. درس خوندن می‌خواد، زبان خوندن می‌خواد، برنامه‌ریزی و مداومت می‌خواد و خوب کی حوصله‌شو داره! پس زندگی رو می‌فروشیم و پولشو می‌دیم به یه قاچاقچی و با یه داستان خیالی سر یه کشور خراب می‌شیم تا خونه و هزینه زندگی و کلاس زبان و آموزش و کاریابی همه رو برامون مفتی فراهم کنه! به عواقب این کار هم فکر نمی‌کنیم.

این‌که این جمعیت زیاد مفت‌خور راه اون آدمی رو که برای نجات زندگی‌اش، برای داشتن حقوق اولیه‌اش مجبور هست پناهنده بشه رو می‌بندن که اهمیتی نداره. این که حتی ورود قانونی رو برای هموطنان خودشون بسیار بسیار سخت می‌کنند به اونا چه. این‌که با کارهای عجیب غریبی مثل سفر قاچاقی به ایران در حالی که پرونده‌شون در حال بررسیه اعتبار کل مهاجرین یه کشور رو زیر سوال می‌برند هم که مهم نیست. از همه قشنگ‌ترش اینه که اینجا دقیقا همون جامعه پر از دروغ و کلاه‌برداری و دغل‌بازی رو از نو می‌سازند. سر همدیگه و سر دولت کلاه می‌گذارند، هرجا بتونن تقلب می‌کنند، هرجا دستشون برسه قوانین رو دور می‌زنن، و بعد طلبکار هم هستند که ما به خاطر فساد ما مجبور به ترک ایران شدیم! خوب شما که با دروغ زندگی جدیدی واسه خودتون ساختین اسمش فساد نیست؟

Advertisements

وطنی به مساحت چند کارتن و یک قلب آرام

«پناهندگی»

سپیده‌دم

چند سال پیش پسری از آشنایان ما موقعیت عاشقانه‌ای داشت که برای به دست آوردن (یا در واقع برای نگه‌داشتنش) باید می‌رفت آلمان؛ به هر در و دیواری زد اما نشد. از اپلای برای دانشگاه‌ها تا پیدا کردن آشنا در سفارتخانه و سفارش دوست و آشنا و پارتی‌بازی. اما طوری کارش پیش نمی‌رفت که انگار طلسم شده باشد. معشوقِ آن‌ور دریاها پیشنهاد داد که به طور قاچاقی بیاید تا کنار هم باشند. پسر قبول نکرد. دلش نبود و وسوسه هم نشد. گفت: «دلم می‌خواهد بروم اما هرکاری می‌کنم نمی‌توانم تحمل کنم که بروم و دیگر نتوانم برگردم. آمدیم و به هر دلیلی لازم شد من برگردم؛ یا نه! حتی لزومی هم نباشد فقط ممکن است دلم بخواهد برگردم ببینمتان، پیشتان باشم و برگردم. این که نتوانم برگردم باعث می‌شود فکر کنم پا در هوایم. نه! صبر می‌کنم و یک راه دیگر پیدا می‌کنم برای رفتن.»

خلاصه اینکه ماند و دوباره دوباره و دوباره تلاشش را کرد تا بتواند برود. اما دختر- یا مادرش – راضی نشد از تنها راه باقیمانده یعنی عقد کردن و پیوستن به خانواده به هم برسند. (نمی‌دانم چنین چیزی بود یا نه! سال‌ها از آن قضیه گذشته است و من درست به یاد نمی‌آورم.) تلاش‌ها دیگر نتیجه نداد و رابطه‌ راه دور هم به سختی پیش رفت تا بالاخره یک‌جایی طناب آنقدر نازک شد که بریده شد و تمام.

شاید اگر برای من هم پیش بیاید مثل آن سال‌های آن پسر فکر کنم. شاید هم نه! واقعا نمی‌دانم در شرایط عاشقانه من هم همین‌طور رفتار خواهم کرد یا نه. به نظرم من عشق را انتخاب می‌کردم. گمان نمی‌کنم تحمل دوری از معشوق را می‌داشتم. می‌دانید خانواده و پدر و  مادر را می‌شود در کشور سومی دید اما دیگر آن دلدار را از کجا می‌توان یافت. (همان‌طور که پسر داستان ما هنوز هم نمونه‌ آن معشوق را نیافته و نمی‌تواند دل به دلدار دیگری هم بسپارد.)

شرایط فردی که به پناهندگی فکر می‌کند خیلی مهم است. در واقع مهم نیست بلکه نکته‌ اول و آخر است. هر کسی برای پناهندگی اقدام نمی‌کند. ببین کار به کجا رسیده که طرف از یار و دیار می‎کَند و دل می‌بُرد و می‌رود. راستش تا جایی که من می‌دانم وطن آن‌جاست که قلب آدم می‌تپد. اگر جایی تپیدن دلت ناآرام بشود، اگر جایی تنت در ترس مدام باشد، اگر جایی روح و جسمت امان نداشته باشد، بهتر آن نیست که بروی جایی توطّن کنی که در آنجا آرامش پیدا کنی؟

گمانم این اواخر برای همه‌ ما ساکنین وطن – اگر نه برای همه، برای اکثریت قریب به اتفاق ما – آن اتفاق افتاده، زمانی پیش آمده که دیده‌ایم کاردهای سختی شرایط به استخوان آستانه‌ تحملمان رسیده‌اند. دیده‌ایم انگار آن‌قدرها هم سخت نیست. دیده‌ایم وط‌نمان را جمع کنیم توی یک کارتن و ببریم بهتر است تا بمانیم و تکه‌تکه تنمان را حراج کنیم. نه؟

پناهم می‌دهی یا نه؟

«پناهندگی»

سحرگاه

من هیچ وقت به مسئله پناهندگی حس خوبی نداشتم. وقتی آمار پناهندگی توی دنیا رو چک می‌کنم، نرخ بالای درخواست پناهندگی ایرانی‌ها به همه نقاط ممکن دنیا برام تعجب‌برانگیزه. هر گوشه‌ای از جهان که مرزی بر روی پناهندگان بسته باشه، حداقل یک ایرانی پشت اون مرز بست نشسته و منتظره که بتونه مجوز ورود به آن کشور رو بدست بیاره. اگه پناهنده‌های جنگی و کسایی که به دلیل مشکلات سیاسی، مذهبی و موارد مشابه جونشون در خطره رو بگذاریم کنار، پناهندگی و مهاجرت غیرقانونی برای من از اون کارهای غیرقابل پذیرشه، مخصوصا اگه کسی همراه خانواده و حتی بچه کوچک همچین کاری رو انجام بده. بدتر از اون دیدن کساییه که حاضر هستن به هر چیزی توی سرما و گرما تن بدن و رفتار وحشتناک و تحقیرآمیز کشور مقصد و موندن توی کمپ‌های وحشتناک رو تحمل کنن ولی به مقصدی که ازش اومدن برنگردن. انجام اقدامات خلاقانه و عجیب خیلی از هموطنانمون برای پذیرش پناهندگیشون باعث شده که گرفتن ویزا برای ایرانیان روز به روز سخت‌تر و پیچیده‌تر بشه.

یکی از چیزهایی که من در مورد پناهندگی درک نمی‌کنم، انتظار بالای پناهندگان برای پذیرفته شدن توی کشور مقصده. اینکه انتظار داشته باشیم که برامون فرش قرمز پهن بشه، از ما به عنوان مغزهای متفکر دنیا استقبال بشه، به‌ راحتی منابع و امکانات مورد نظرمون رو در اختیارمون قرار بگیره و فرصت‌های شغلی مناسب به ما ارزانی داشته بشه، واقعا انتظار زیادیه. اگه خوب یادمون باشه ما توی کشور خودمون از بدترین کشورهای مهاجرپذیر هستیم و توی سال‌های گذشته با پناهندگانی که به کشورمون پناه آورده بودن بدترین رفتارها رو کردیم، بنابراین باید حداقل انتظاراتمون رو در حد رفتار خودمون تنظیم کنیم. اگه روزی یه مهاجر و پناهنده رو توی کشور خودمون تحقیر کردیم، باید تحمل تحقیر شدن توی کشور دیگه رو داشته باشیم و اگه باهامون خوب رفتار میشه باید شاکر باشیم که مردم کشور مقصد از ما مهربان‌تر هستند.

بنابراین به نظر من هر کسی می‌تونه بنا به نظر خودش به هر جای دنیا که می‌خواهد و به امید زندگی بهتر مهاجرت کنه، ولی به روش درست و براساس توانمندی شخصی خودش. امیدوارم هیچ کسی به امید واهی تن به راه‌های خطرناک و غیرقانونی نده و امید زندگی براش تبدیل به جهنم نشه.

ماجراهای من و کاهش وزن

«رژیم غذایی»

از میان نامه‌های رسیده: کلودیا کهزادی تکسرا

من یه دخترک لاغر مردنی بودم که همیشه می‌خورد و چاق نمی‌شد همیشه مثل نی قلیون لاغر بود و شلوار سایز کمرش پیدا نمی‌شد. بعد یه دفعه تا به سن ۱۶سالگی رسید شروع کرد به وزن گرفتن. اوایل ناراحت نبودم، به قول مردم آب زیر پوستم رفته بود،خوشگل شده بودم. به ۱۸ سالگی که رسیدم شنیدم یه نفر  می‌گفت حیف صورت خوشگلی که این قدر یه دفعه‌ایی گرد و قلمنبه شده. ازدواج کنه و حامله بشه که از این هم گرد  و قلنبه‌تر میشه! شنیدن این حرف از صد تا فحش خواهر و مادر بدتر بود. (گردی صورتم باعث می‌شد تپل‌تر از اونی که هستم نشون بدم). از همون جا بود که تقریبا همیشه نیمی از سال رو در رژیم و نیمه دیگه رو در حسرت و تاسف که «وای خدا چرا جلو دهنم رو نمی‌تونم بگیرم» به سر بردم.

با هر رژیم وزن پایین اومد ولی بعد با چند کیلو اضافه‌تر برگشت و آویزونم شد. ازدواج اولم دقیقا با خاطر اینکه حضرت همسر از زن تپل خوشش نمی‌اومد و انگار که مثلا منو با چشم بسته گرفته بود یا کور بود موقع خواستگاری به فنا رفت. سال‌ها گذاشت تا من تونستم اعتماد به نفس زیر پا لگدشده و له و لورده خودم رو با کاردک از رو زمین جمع کنم و دوباره بسازمش. اما همیشه دنبال این بودم که بفهمم چرا من همیشه گرسنه‌ام؟ چرا به قول خانوم‌بزرگ خدابیامرزم سیرمونی ندارم؟ چرا توی طول روز پونصد دفعه در یخچال را باز و بسته می‌کنم؟ حتی به روانشناس مراجعه کردم که لابد من اعتیاد به غذا خوردن دارم که اینجوریم.‌ خندید و گفت برو سرت رو گرم کن این افکار مال بیکاریه… من و بیکاری؟ بابا من دارم می‌دوم همیشه .بیکاری کجا بود؟ بازم سال‌ها گذشت و من بودم و رژیم که دیگه حالم ازش بهم می‌خورد و متلک‌های اطرافیان که باز دوباره خودتو ول کردی.

اما بعد از یه عمر احساس بد نسبت به خود داشتن، به یمن کار کردن توی یه مرکز غدد و کلینیک تنظیم وزن در کانادا و همکاری با سازمان‌های مربوطه و تمام ساعت‌هایی که از نزدیک شاهد کار چندین پزشک  معروف تورنتو روی بیمارانشون بودم، یاد گرفتم بنده و امثال بنده کم‌اراده نیستیم که نمی‌تونیم از غذا خوردن دست برداریم و همیشه حس گرسنگی داریم، بلکه مشکل جای دیگه است. دولت کانادا الان داره با مسئله اضافه وزن مزمن (دقت کنید که کلمه کلیدی مزمن بودنه) به چشم یک بیماری نگاه می‌کنه که احتیاج به درمان داره نه رژیم های غذایی عجیب و غریب. الان علم ثابت کرده که هر بار که رژیم می‌گیریم میزان سوخت‌وساز پایه بدن* پایین میاد. دقیقا برای همینه که دفعه بعد که رژیم می‌گیریم وزن به سختی پایین میره، تا جایی که می‌گیم این رژیم قبلا خیلی موثر بود برام ولی الان کار نمی‌کنه دیگه.

عوامل زیادی توی تعیین وزن ما موثر هستند، مثل ژنتیک، محیط زیست، عادات غذایی و میزان تحرک. مغز ما هر کاری رو که بیشتر از چند بار تکرار شه حفظ می‌کنه و بعد هر دفعه که توی همون محیط حس و حال قرار بگیریم اتوماتیک همون کار رو تکرار می‌کنه. نصف بیشتر احساس گرسنگی مردم به خاطر عادته نه گرسنگی واقعی و تنها راه رسیدن به یک وزن ایده‌آل (منظورم فقط لاغری نیست. این عدد برای هر شخص متفاوته) تغییر روش‌های غلط غذایی و تمرین کردن و ساختن یک روش زندگی سالمه.

در نتیجه آموزش‌های جدید، اون دخترک لاغرمردنی که تبدیل شده بود به یه آدم گرد و قلنمبه بانمک، الان یه خانوم ۴۵ ساله است که روش‌های غذا خوردنش رو سال‌هاست عوض کرده، کاری به حرف دیگران نداره و می‌خواد سالم زندگی کنه و حاضره تجربیات و آموخته‌هاش رو برای لاغری اصولی با شما به اشتراک بذاره.

 

Basal Metabolic Rate*

رژیم‌های من

«رژیم غذایی»

مهمان هفته: راوی

ما تپل‌ها با رژیم لاغری زندگی می کنیم ولی چاقی برایمان حکم خداوند متعال را دارد که در هر صورت بازگشت همه به سوی اوست. یعنی بعد از هر رژیم و موفقیتی در کاهش وزن مجددا بعد از چند ماه همان تپل اولیه هستیم بلکه هم بیشتر.

اولین باری که سعی کردم رژیم بگیرم را یادم نیست اما یکی از آخرین بارهایش فروردین گذشته بود. دوستی با هیجان از دکتری می‌گفت که بدون رژیم و ورزش وزن مراجعین را پایین می آورد‌. هر چه فکر کردم چگونه چنین چیزی میسر است، عقلم به جایی قد نداد. گفتم این که گفتی به جز با کندن دست و پای طرف میسر نیست. گفت بی‌ارادگی خودت را توجیه نکن و اینگونه شد که غرور جریحه‌دارم مرا واداشت که به دکتر مذکور سر بزنم. دکتر اما بیشتر شبیه مجری شبکه‌های لس‌آنجلسی بود. تا جایی که جا داشت می‌خواست مکمل‌هایش را فرو بنماید در نسخه شما! مکمل‌هایی که به گفته دکتر بدون نیاز به هیچ کاری مثل کوره، چربی‌ها را آب می‌کردند‌. حساب و کتاب دکتر البته حرف نداشت. ما تپل‌ها در ضمیر ناخودآگاهمان با نخوردن مشکل داریم. از این جهت چیزی که با خوردنش لاغر هم بشویم آنهم بدون نیاز به ورزش، برایمان واقعا جذاب است. اما برای من که بعد از یک عمر چربی‌سوزخوری، اینک پدر علم مکمل‌شناسی ایران هستم، این جنگولک‌بازی‌ها جوابگو نبود. دکتر که دید زیر بار نمی‌روم منشی‌اش را صدا کرد. گفت: نیوجان شما چند کیلو بودی سه ماه پیش؟ نیوشا جان با آن زیبایی خردسوزش گفت: ۷۰ کیلو. آخرین حربه دکتر واقعا حربه کثیفی بود. همین نیوشا را عرض می کنم. نیوشا الان بیشتر از ۴۵ کیلو نبود . قدرت خدا ۴۰ کیلویش هم دقیقا در جایی متمرکز شده بود که هر ذهن پرسشگری را قانع می‌کرد. نخند! شما هم بودی قانع می‌شدی. نیک بنگری در طول تاریخ هم اغلب شوالیه‌ها جام زهر را از دست نیوشای زمانه‌شان گرفته‌اند.

خلاصه ما یک بسته مکمل را با یکسری توصیه غذایی گرفتیم و فرار کردیم از دست دکتر و نفس اماره، هردو با هم. اینکه دکتر تاکید می‌کرد روشش بدون رژیم است به خاطر این بود که اسم رژیمش را گذاشته بود توصیه‌های غذایی‌! مجموعه‌ای از باید‌ها و نباید‌ها که هر انسان چاقی بهتر از دیگران به آنها واقف است‌. بالاتر از همه هم نوشته بود خوردن سوسیس و کالباس ممنوع‌! راستش من ترجیح می‌دهم یک چاق خوشحال باشم تا یک لاغر افسرده‌. من از دنیای بدونِ کالباس می‌ترسم‌. اصلا خبرهای بد را باید یواش‌یواش به طرف مقابل داد‌. برداشتی بالای کاغذ با فونتِ «‌شاه رفت‌» نوشتی کالباس ممنوع‌! خب همین می‌شود که من هم زژیمت را به زباله‌دان تاریخ می‌اندازم‌. مکملت را هم می‌خورم انگار هوا خوردم. بی‌تاثیر‌. بی‌فایده .

در حالی که هنوز جای دکتر و نیوشا خوب نشده بود به سراغ یک رژیم زود-بازده رفتم. رژیم کانادایی. صبحانه: یک فنجان قهوه بهمراه یک حبه قند. ناهار: آب هویج. شام: یک عدد تخم‌مرغ آب‌پز! رژیم کانادایی اگر چه بیشتر شبیه رژیم غذایی بیابان‌های سومالی بود تا کانادا اما این حسن بزرگ را داشت که بعضی روزها می‌شد کالباس خورد. من هم گول همین کالباس را خوردم. ۳-۴ روز اول را با بدبختی گذراندم تا رسیدم به روز کالباس. روز آزادی کالباس مثل روز آزادی خرمشهر روز فرخنده‌ای بود منتها قرار بود بیشتر از چند پره نخورم و این با جهان‌بینی کالباسی من کاملا در تضاد بود. خلاصه ۳-۴ روز عذاب می‌کشیدم و روز پنجم یک طوری می‌خوردم که جبران یک هفته را می‌کرد . به همین خاطر هم رژیم کانادایی به سرانجام نرسید.

از اینجا به بعد رژیمِ عملی را رها کردم و رو آوردم به رژیمِ نظری. رژیم نظری بدین صورت است که شما صبح تا شب هرچه دوست دارید می‌خورید‌، حتی نوشابه و کالباس اما به شکل بیمارگونه‌ای هر لحظه مشغول هستید به محاسبه کالری غذاهایی که خوردید. در واقع جسمتان از هر قید و بندی رهاست اما ذهنتان در رژیم باقی مانده و عذاب می‌کشد. روزهای رژیم نظری سخت‌تر از رژیم عملی بود.

کاملا کلافه شده بودم . اواسط تابستان بود که اتفاقی چشمم به پروفایل دوست تپلم افتاد. خیلی لاغر شده بود. فوری رفتم سراغش و پرسیدم که رمز موفقیتش چیست؟ دوستم گفت خیلی راحت و ساده است. کافی است فتوشاپ یادبگیری! و اینگونه شد که من با دو جین اپ لاغرسازی افتادم به جان عکس‌هایم. گاهی اوقات آنقدر زیاده‌روی می‌کردم که دوستانِ راه دورم نگرانم می‌شدند. حتی یک بار یکیشان گفت: فلانی چطوری دور شکمت را رساندی به ۲۰ سانت!؟ خلاصه این دوران خیلی خوب بود اما در دنیای واقعی من هنوز تپل بودم و دپرس. راستش هنوز برایم روشن نیست که چاقی دلیل افسردگیم بود یا افسردگی دلیل چاقیم. هرچه بود این دو مثل خوره در انزوا روحم را می‌خوردند و می‌تراشیدند.

بعد از چند تلاش مذبوحانه دیگر سرانجام به این نتیجه رسیدم که اولین مرحله برای داشتن یک رژیم لاغری موفق این است که حتی بدن خودت هم متوجه نشود رژیم گرفته‌ای چه برسد به آدم‌های اطراف. اطرافیان تا وقتی تپل هستی هر روز یادآوری می‌کنند که باید رژیم بگیری و همین که رژیم گرفتی همه کار می‌کنند تا رژیمت را بشکنی‌. در واقع چاقی و لاغری بهانه است‌، اینها فقط مخالف ما تپل‌ها هستند‌… حسود‌های پلاستیکی‌. بدن هم دقیقا واکنش مشابهی دارد. همین که حس کند رژیم گرفتی تا سر حد مرگ در مقابل کاهش وزن مقاومت می‌کند. اینجوری شد که من رژیم جدیدی را شروع کردم و این بار به هیچکس هیچی نگفتم. حتی برای اینکه اطرافیان فریب بخورند جلوی آنها نوشابه و فست‌فود می‌خوردم. برای اینکه بدنم را هم فریب بدهم جمعه‌ها را آزاد اعلام کرده بودم. صبح جمعه را با کله‌پاچه آغاز می‌کردم که بدنم حسابی گول بخورد. خلاصه این فریبکاری‌ها سرانجام کار خودش را کرد. بدنم کاملا فریب خورد و در حالیکه قاعدتا در رژیم لاغری بودم اما بعد از دو ماه ۴ کیلو افزایش وزن پیدا کردم!

احتمالا دنبال هپی‌اند این سریال ناموفق هستید. آن روزی که بلاخره راهش را یافتم و وزن کم کردم و تبدیل به مدل یکی از برندهای معروف شدم. اما هپی‌اندی در کار نیست. نتیجه سال‌ها تلاش ناموفق من و تجربه ده‌ها جور رژیم غذایی مختلف تقریبا هیچ چیزی جز موفقیت‌های مقطعی نبوده. از وقتی یادم می‌آید اوایل زمستان عزم راسخ داشتم برای رژیم گرفتن. برای اینکه شب عید، اندام متناسبی داشته باشم ولی متاسفانه همیشه لحظه تحویل سال در حال انفجار بودم. درواقع آن صدای بومب که هر سال لحظه تحویل می‌آید، صدای ترکیدن من است. اکنون در آستانه عیدی دیگر تصمیم گرفته‌ام در سال جدید به جای گرفتن رژیم سعی کنم با افراد تپل‌تر از خودم دوست شوم. اینجوری شاید منطقی‌تر باشد. البته همچنان از پیشنهادات جدید استقبال می‌کنم و شما دوست عزیز هم اگر راه و روشی برای غلبه بر این مشکل سراغ دارید مدیونید اگر به من خبر ندید . با تشکر!

اراده یا وسواس، مساله این است

«رژیم غذایی»

بامداد

رژیم غذایی برای من در حالت خوبش  یعنی اراده، و خیلی آدم‌هایی که موفق به تغییر وزن با رژیم میشن رو تحسین می‌کنم. به خاطر اینکه خودم رو مظهر بی‌ارادگی می‌دونم و خاک بر سرم. البته بی‌ارادگی من بیشتر تو جنبه‌های دیگه است چون از لحاظ رژیم تا کنون ژن خوب داشتم و وزنم متعادله. تو نزدیکانم کسانی بودن که با اراده چند ده کیلو کم کردند و از این رو به اون رو شدند و واقع اراده‌شون قابل تحسینه، و البته این اراده تو بقیه عرصه‌های زندگی‌شون هم اثرش رو نشون داده.

ولی رژیم غذایی تو حالت بدش یعنی وسواس. این مدل رو هم زیاد دیدم. تعداد قابل توجهی از اون آدم‌های بااراده پاراگراف قبل رو می‌تونم مثال بزنم که به خاطر رژیم و لاغر شدن بیش از حد خودشونو از ریخت و قیافه انداختن، کچل شدن و آدم وقتی بهشون نگاه می‌کنه احساس می‌کنه سوء تغذیه دارند. بله اینا هم اراده خیلی قوی‌ای داشتند و دارند، ولی چه سود! رژیم قراره در درجه اول سلامتی و در درجه دوم ظاهر آدم رو خوب کنه. وقتی هم از ریخت و قیافه بیفتی هم هزار جور مشکل سلامتی به خاطر رژیم پیدا کنی دیگه اون اراده قوی بیشتر از اینکه باعث تحسین باشه نشانه عدم سلامت روانیه.

در مورد دسته دوم متاسفانه زبونم رو هم نمی‌تونم نگه دارم. چون روزگار شادی و نشاط و زیبایی‌شون رو دیدم، حالا هرچند با مقداری اضافه وزن. واقعا دلم می‌سوزه وقتی می‌بینم با دست خودشون این بلا رو سر خودشون آوردن. می‌دونم مساله شخصیه، می‌دونم به من ربط نداره، ولی آخرش وسط صحبت سر موضوعات بی‌ربط یهو می‌بینم که تیکه عمیقی پروندم. واقعا دست خودم نیست، این عمدی خود رو پوست به استخون و بدریخت نگه داشتن وقتی که میتونی زیبا باشی برام آزاردهنده است! چشم‌‌های خیلی قشنگی که از حدقه بیرون زده، حالا به فرض که وزن زیر فلان عدد رویایی باشه، چه ارزشی داره آخه؟

کالری‌های جاخوش‌کرده زیر پوست

«رژیم غذایی»

نیمه‌شب

قبل‌ترها شکمم کمی که جلو می‌آمد؛ فقط کافی بود اندازه‌ یک ماه دراز و نشست هر روزه بروم و تمام؛ دوباره صاف صاف می‌شد. آن‌وقت‌ها (یعنی تا همین یکی دو سال پیش) بزرگ‌ترین افتخارم این بود که هرگز گن نپوشیده بودم و بدنم همین‌طور خود به خود شکیل بود. هیچوقت لاغر و استخوانی نبودم، حتی زمانی‌که وزنم روی پنجاه کیلو گرم بود؛ اما چیزی از جایی بیرون نزده بود و شکم و پهلوها و ران‌‌ها سر جای‌ خودشان بودند.

اولین بار که بعد از چند وقت شلوارم از ران پایم بالا نرفت؛ سر صبحی بود که می‌خواستم آماده شوم بروم سرکار، همان‌جا نشستم و گریه کردم و تصمیم گرفتم دیگر هیـــــــچ چیـــــــز نخورم اما، اما، اما این تصمیم فقط تا زمان صبحانه دوام آورد. آخر شما بگویید مگر می‌شود گرسنه ماند؟ مگر می‌شود از نان بربری و پنیر و نیمرو گذشت؟ بعد دوباره پشیمان شدم و قرار شد هیچ‌چیز نخورم (بله! طبیعتاً تصمیم تا زمان ناهار پابرجا ماند) و واقعا وقتی از سرکار به خانه برمی‌گشتم آن‌قدر گرسنه بودم که حتی به نان خالی هم رحم نمی‌کردم.

حالا با چیزی حدود ده دوازده کیلوگرم اضافه‌وزن نشسته‌ام و کالری می‌شمارم‌. اتفاقا چند دوره‌ دیگر هم این‌کار را کردم.  کالری‌ها اندازه بود اما وزن پایین نمی‌آمد که نمی‌آمد. دارچین، سرکه سیب، زنجبیل، چای سفید، قهوه سبز، زیره و هر دری‌وری‌ای که اثر کاهش اشتها داشت امتحان کردم؛ اما بی‌اثر بود. می‌دانم برای لاغر شدن نباید دنبال خوردنی‌ای گشت که لاغر کند بلکه باید کم خورد اما واقعا حجم عذای من کم است. شیرینی‌جات و بستنی و چیپس و سس و نوشابه هم از ابتدا دوست نداشته‌ام و نمی‌خورم اما اینکه این وزن چرا هی دارد بالاتر می‌رود را نمی‌دانم.

وقت ورزش ندارم اما نیمی از راه برگشتم را پياده می‌آیم. به تنها نتیجه‌ای که رسیده‌ام این است که تاثیر سن دارد خودش را به این صورت نشان می‌دهد و دیگر، کالری‌ها از بدنم بیرون نمی‌روند و همان‌جاها مثل پیرزن‌های مریض زیر پوست‌ من جا خوش می‌کنند.

یکی از دوستانم آزمایش داد و فهمید تیرویید کم‌کارش باعث افزایش وزنش است. با سرعت رفتم و آزمایش دادم و به مسئول آزمایشگاه گفتم تلاش خود را بکند که کمی تیرویید برایم پیدا کند. نتیجه‌ آزمایش آمد و هیچ چیز ناجوری نداشت، مطلقا هیچ‌چیز. ناامید شدم و دوباره برگشتم به راه‌های پیشین.

حالا مانده‌ام که رژیم بگیرم (از این رژیم‌های حذف کامل کربوهیدراتی) یا با خودم کنار بیایم و وزن جدیدم را بپذیرم.