آن که در وصف نگنجد

«پناهگاه»

پیش از ظهر

مدت‌ها پیش، توی مسابقه‌ای برنده یک مقام شده بودم و قرار بود به خاطر این موفقیت، مصاحبه‌ای داشته باشم. از قبل هم هیچ هماهنگی‌ای در مورد سوالات و …نشده بود. یه جا وسط مصاحبه مجری پرسید: فرض کن یه اتفاق خیلی ناگوار برات بیفته، چیزی که قابل برگشت نباشه، مثل از دست دادن یک عزیز، یک بیماری لاعلاج، قطع عضو… چیزی در این حد وحشتناک و بدون چاره، چه توانایی‌ای داری که توی اون موقعیت بهش پناه ببری؟ چی در خودت می‌بینی که کمکت کنه از اون بحران خارج شی؟ فکر می‌کنی از پسش برمیای یا برای همیشه ناامید و سرخورده خواهی موند؟

برای من نوجوان اون موقع چنین سوالی خیلی دور از ذهن و غیرمنتظره بود. وقتی آدم سنش بالاتر میره این‌قدر از این حوادث برای دور و بری‌ها و اطرافیانش پیش میاد که کم‌کم یه آمادگی‌ ذهنی پیدا می‌کنه. علاوه بر این آدم‌های مختلف و مواجهه اونها رو با بحران می‌بینه و خود این بهش کمک می‌کنه یه پناهگاه احتمالی‌ ته ذهنش داشته باشه. ولی یه بچه با یه کله پر از امید و رویا و آرزوهایی که قراره برآورده بشن کمتر پیش میاد به چنین پرسشی فکر کرده باشه. در برابر پرسش مجری، چند لحظه‌ای مبهوت موندم. یعنی من قطع عضو بشم؟ من بیماری لاعلاج بگیرم؟ یعنی چی؟!

ولی یه لحظه جرقه‌ای توی ذهنم درخشید و با اطمینان تونستم جوابی رو بدم که انگار از ته قلبم جوشید و اومد به زبانم. بهش گفتم هر اتفاقی که برام بیفته، حتی بدترین حادثه‌ها، می‌دونم که برای مدتی در شوک فرو خواهم رفت، ناامید میشم، از همه کناره می‌گیرم و احساس بی‌پناهی خواهم کرد، ولی شک ندارم که بعد از مدتی دوباره خودم رو پیدا می‌کنم و با شرایط تازه هم خودم رو وفق میدم و دوباره شروع می‌کنم به حرکت، به خاطر این که من خدا رو دارم.

سال‌ها از اون داستان گذشته و اتفاقات مختلفی رو پشت سر گذاشتم. اگر چه هیچکدوم به تلخی مثال‌های اون مجری نبودند، اما توی تمام این فراز و نشیب‌ها خدا پناهگاه همیشگیم بوده، مثل نور ته تونلی که بهم انگیزه داده به مسیرم ادامه بدم.

Advertisements

و آنجا زمانِ من است

«پناهگاه»

صبح

نمی‌دونم پناهگاه آدم‌هایی که نزدیک خانواده، دوست و فامیل زندگی می‌کنند کجاست. شاید هم ارتباطی نداشته باشه، اما واسه من که توی غربت زندگی می‌کنم پناهگاه معنایی نداشت، یا بهتره بگم نداشتمش… توی روزای دلگیری، توی روزای خستگی، توی وقتای بی‌حوصلگیم هیچ جایی رو نداشتم که برم. شهر رو نمی‌شناختم و هنوز آدم ترسویی بودم برای تنها گشت زدن و کشف کردن جایی که قراره زندگی کنم. اولا فکر می‌کردم خونه‌مون همون پناهگاه منه، اما وقتی اونی که باید پناهت نیست چطور میشه جای زندگیتون پناه باشه؟!

توی محل کارم یه آقایی تازه مشغول شده بودن. تمام وقت توی کارگاهشون بودن و روزای کاری من که می‌شد خیلی کم هم رو می‌دیدیم و در حد سلام و علیک با هم برخورد داشتیم. چند ماهی همین شکلی گذشت. من فقط اسم فامیلشون رو می‌دونستم. آدم خیلی بامزه‌ای به نظر می‌اومدن، گاهی وقتا وقتای بیکاری می‌رفتم پشت در کارگاه و از شیشه کوچیک روی در بهشون نگاه می‌کردم که سخت مشغول بودند و انگار اصلا توی این دنیا نبودن. به انگشت‌های هنرمندانه‌شون و حرکات دستاشون. حس خوبی داشت، هم کار کردنشون و هم بهشون نگاه کردن. و یک روز اتفاقی من رو دیدن و ازم خواستن وارد کارگاهشون بشم… انگار اجازه ورود به یک جای شگفت‌انگیز رو گرفته باشم، تمام احساسات قشنگ و انر‌ژی زیاد رو توی قلبم احساس می‌کردم… و آشنایی ما همین شکلی شروع شد.

عاشق بود، چند سالی با اونی که دوستش داشت زندگی می‌کرد و بعد برای ادامه تحصیل راهیش کرده بود خارج کشور. تمام هزینه‌هاش رو پرداخت کرده بود، از دل و جون براش مایه گذاشته بود و وقتی متوجه شده بود دختر اونجا موفق‌تر و خوشحال‌تره، ازش خواسته بود که به خاطر اون برنگرده و به زندگیش ادامه بده… اما هنوز هم دوستش داشت، اینو روزی فهمیدم که برای بار اول وارد خونه‌ش شدم، در واقع هم خونه‌ش بود و هم کارگاه شخصیش. تمام در و دیوار یه نشونه‌ای از اون دختر داشت. میشد از محیط، امنیت و عشق رو دریافت کرد. احساس آرامش رو…

حالا مدت‌هاست که اونجا برای من حکم پناهگاه رو پیدا کرده. من از تمام مشکلات، از تمام دل‌شکستگی‌ها، از همه خستگی‌ها، حرف‌ها، ناامیدی‌ها به اون محیط پناه می‌برم. انگار در رو که پشت سرم می‌بندم دنیای جدیدی شروع میشه…

راهنمای لیسیدن زخم‌های خود به تنهایی

«پناهگاه»

سپیده‌دم

من به روشی تربیت شدم که درآن هیچ جایی، مطلقا هیچ جایی برای ابراز ضعف یا حس کردن شکست وجود نداشت چه برسد به فرضا جزع و فزع و نیاز به «ریکاوری»! در این فرهنگ تربیتی شما محکوم به برنده شدن بودید، حالا یا به زبان خوش یا به مدد قدرت جادویی و همزمان ویرانگر حرکات چشم و ابرو و میمیک صورت مامان. بنابراین در اصل من و برادرم یا همیشه برنده بودیم یا ادای برنده‌ها را درمی‌آوردیم، بدین ترتیب جایی برای پناه بردن بخاطر رنج شکست یا ناکامی و نفسی تازه کردن و زخم‌ها را درمان کردن اصولا تعریف شده نبود.

برادرم راه اختراعی خودش را داشت. اگر در مدرسه اتفاقی برایش می‌افتاد مثلا امتحانی را خراب می‌کرد یا با بچه‌ها دعوایش می‌شد که منجر به تذکر گرفتن از مدیر و ناظم می‌شد، بعد از برگشتن به خانه به تختش پناه می‌برد و می‌خوابید. جالب این بود که آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم فقط من متوجه این راه‌کارش برای بازپروری خودش می‌شوم ولی سال‌های بعد مادرم اذعان کرد که می‌دانسته وقتی برادرم زود می‌خوابد در حقیقت دارد به تختش «پناه» می‌برد تا بتواند با خودش تنها باشد و در عین حال از توضیح دادن حال و روز پریشانش به مادر در امان بماند.

برخلاف برادرم من توانایی خوبی در پنهان کردن پریشانی‌ام داشتم، همچنین تمرکز مادر روی من بیشتر بود. بنابراین در زمان‌هایی که به نظر خودم بهتر بود دنیا به آخر می‌رسید یا این که باید مریضی مهلکی به سرعت مرا مبتلا می‌کرد و از رنج مشکل خلاص، باید با ظاهری آرام و مطمئن به کارهای روزمره‌ام می‌رسیدم و همچنان شمایل «برنده برندگان» را برای خانواده به خصوص مادرم حفظ می‌کردم. ولی شب‌ها، شب‌ها که به اتاقم می‌رفتم می‌توانستم نقاب بردارم. اغلب اوقات حس بدبختی و نیاز به مویه و زاری جایش را به بی‌حسی ناشی از سنگینی حمل نقاب بی‌مشکلان داده بود. پس سریع کتابی برمی‌داشتم و شروع به خواندن می‌کردم. غرق شدن در رمان‌ها راه نجات‌بخش من بود. بعدها که بزرگتر شدم و به طبع آن زخم‌های بزرگتری برداشتم الکل پنهان‌شده در کمدم راه‌ حل بود. می‌نوشیدم و فیلم روی لپ‌تاپ پخش می‌کردم و خوابم می‌برد.

هرگز یاد نگرفتم با کسی درد‌دل کنم و این هیچ‌کس اول از همه شامل عزیزانم می‌شد. در حال حاضر شرایطم برای استفاده از محتویات نجات‌بخش بطری و تنهایی در اتاقم مهیا نیست، لذا ماسک سنگین بی‌مشکلان را می‌پوشم و در حال انجام امور روزمره موزیک شش‌وهشت پخش می‌کنم.

ایستگاه بعد

«پناهگاه»

سحرگاه

به نظرم من خنده‌دارترین پناهگاه را دارم. من وقتی خیلی حالم بد می‌شود، به ناامیدی مطلق از شرایط می‌رسم، لباس می‌پوشم و سوار مترو می‌شوم. اولین ایستگاه سوار می‌شوم و بیخود و بی‌جهت در ایستگاه‌های مختلف پیاده می‌شوم و سوار می‌شوم. اغلب با فردی حرف نمی‌زنم و فقط آرام آرام اشک می‌ریزم.

این چند ساعتی که سوار مترو هستم خودش آدابی دارد، گوشی‌ام را اغلب خاموش می‌کنم و در حالی که اشک می‌ریزم به خانم‌های مختلفی که در مترو هستند نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم این‌ها هم مشکلات من را دارند؟ خب از نظرم همه‌ آن‌ها خوشبخت هستند و از سمت و سوی خانواده‌ها و جامعه احترام می‌بینند، خوشحال و خندان هستند، با شادی زندگیشان را ادامه می‌دهند، بعد از حدود چند ساعت و چند بار پیاده و سوار شدن و اشک ریختن، باز هم به خانم‌ها نگاه می‌کنم. به نظرم اغلب مشکلاتی دارند اما باز هم از من خوشبخت‌تر هستند، پس اگر من هم بخواهم ادامه بدهم باید بتوانم جان سالم از مشکلات به در ببرم. پس برای این کار نیاز به پول دارم. راضی می‌شوم که گوشی‌ام را روشن کنم که لااقل روابط کاری و مالی‌ام در خطر نیفتد. روشن کردن گوشی‌ام پیش‌درآمد صلح با خودم است. اغلب در این مرحله خوراکی ترش هم می‌خورم حالا یا ته‌مانده خوراکی که در کیفم مانده است یا از دستفروش‌های مترو می‌خرم یا از مترو پیاده می‌شوم و از فروشگاه‌های داخل مترو خوراکی می‌خرم که اگر به این مرحله برسم انتخابم اغلب آلبالو خشک است.

بعد از مرحله خوراکی ترش و اشک و فین، مرحله صلح است، باز همان طور که خانم‌ها را نگاه می‌کنم با خودم فکر می‌کنم من قوی‌تر از آنی هستم که با این مشکلات از پا دربیایم. پس بهتر است اشک و لوس‌بازی را کنار بگذارم و با خودم و دنیا صلح کنم که اغلب این مرحله یک تا دو ساعت طول می‌کشد و با نوشتن همراه است. بعد سرخوش اولین ایستگاه نزدیک خانه پیاده می‌شوم و به محض رسیدن دوش می‌گیرم و زندگی را از نو شروع می‌کنم.

ما که هستیم

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سرگروه: نوشی

سلام، من یه معذرت‌خواهی به شما و البته به همه نویسنده‌های وبلاگ بدهکارم. اما باید صبر می‌کردم تا موضوع حل میشد و بعد این معذرت‌خواهی رو اعلام می‌کردم.

احتمالا میدونین که در مورد این وبلاگ من تا چه حد به زمان‌بندی پایبندم. به همین دلیل از ماه‌ها قبل (شاید هفت هشت ماه پیش) کارهای مربوط به دوسالانه رو شروع کردم. اول برنامه‌ریزی برای فرستادن نامه به تک‌تک نویسنده‌های دائمی وبلاگ (بیست و هشت نویسنده) و درخواست چند خط در مورد خودشون: این که چه شکلی هستن، با چه وسایلی سر و کار دارن و دوست دارن در چه حالی کشیده بشن. اینجوری که مینویسم به نظر ساده میاد، اما واقعا یه پروژه گروهی سخت و زمان‌بر بود. من دنبال بعضی از نویسنده‌ها ماه‌ها دویدم برای این که همین چند خط رو بگیرم، حتی در یه مورد دوست نویسنده با اعلام این عنوان که سرش خیلی شلوغه، هیچوقت به نامه‌های من جوابی نداد.

بعد نوبت رسید به گفتگو با نقاشهای مختلف، و دیدن نمونه کارهای مختلف، رسیدن به این ایده که کدوم سبک کار بیشتر به هدف ما نزدیکه و البته گفتگوی مالی، با بعضی از نظر مالی به توافق نرسیدم. البته من هرگز به کسی نگفتم که دستمزدش بالاست، چون از نظر من روی هنر نمیشه قیمت قطعی گذاشت. فقط میسنجیدم که با وضع مالی من جور درمیاد یا نه. در بعضی از موارد نقاش به این نتیجه رسید که نمیتونه با شکل کار کردن کنار بیاد (حالا توضیح میدم چه شکل کار کردن!). در یک مورد نقاش که از دست‌فرمون دادنهای من خسته شده بود گفت که من از سواد بصری بسیار پایینی برخوردارم و از کار انصراف داد. یواش یواش داشتم امیدم رو از دست میدادم که در آخرین لحظات، کمتر از دو ماه به موعد نقاش پیدا شد. شیفته نقاشیهاش شدم، شیفته نوع نگاه و سبک کارش شدم… شیفته سرعتش در تحویل کار شدم، از نظر مالی هم مشکلی پیش نیومد. در واقع پول زیادی هم نگرفت… بیشتر به معجزه شبیه بود.

به نقاش گفتم عکسی در کار نیست. هیچ کس رو هم به اسم معرفی نمیکنم، بیست و هشت توصیف بهت میدم، بخون و برداشتت رو بکش. گفتم یکی از بیست و هشت نفرم منم، اما نگفتم کدوم. هر نقاشی که تحویل میداد لبخند میزدم و میگفتم این دختر انگار همه بیست و هشت نویسنده رو میشناخته که این قدرگویا همه رو کشیده. برای امتحان نقاشی ها رو جلوی دخترم گذاشتم و سه تا از توصیفها رو خوندم و گفتم نقاشیهاشون رو پیدا کن. اول نقاشی خودم رو پیدا کرد (من توصیف خودم رو براش نخونده بودم!) خندید و گفت این که شمایی. بعد بدون دردسر سه نفر بعدی رو هم پیدا کرد.

در همون زمان که نقاش شروع کرده بود به کشیدن، دربدر پیدا کردن موسیقیی شدم که کپی‌رایت نداشته باشه، بشه ازش استفاده کرد، با نقاشیها همخوانی داشته باشه، شاید با ده‌ها نفر صحبت کردم و آخرش با همه محدودیتهایی که داشتیم موسیقی انتخاب شد.

بعد دنبال دست‌های مطمئنی گشتم که تصاویر و موسیقی رو بهش بسپارم تا ویدئو رو تحویل بده. یک نفر پیدا شد، کارها رو دادم. تحویل نداد به موقع. هی تنم لرزید، گفتم سه روز مونده، گفت چقدر عجله دارید، گفتم فردا شروع هفته سالنامه‌ست، برای جمعه می‌خوامش، گفت نگران نباشید، به جمعه که رسیدیم دیگه خبری نشد. از چیزی که می‌ترسیدم به سرم اومد. چند روزی به خودم پیچیدم. بعد با تحکم گفتم حالا که برای جمعه آماده نیست اصلا نمی‌خواهمش…

نه سر کار روی کار تمرکز داشتم، نه توی خونه آروم و قرار، گفتم برم بنویسم ببخشید نشد، دلم نیومد. خواستم بنویسم به زودی آماده میشه، با خودم گفتم یعنی کی؟ من بنویسم کی؟… نتیجه این که بعد از جدل‌های فراوون با خودم امروز بلاخره خودم ویدئو رو ساختم. یه ویدئوی خیلی ساده و احتمالا پر از اشکال، اما بهتر از هیچی بود. ساختمش… شما ببینید، از اشتباهاتش بگذرید و با خودتون بگید هر چی هم که باشه، حداقل یه عشق سرشار پشت ساخت همه مراحل این ویدئو هست.

بعد از انتشار این متن، مجبوریم یک هفته صبر کنیم تا به شنبه برسیم، بعد موضوعات جدید رو منتشر می‌کنیم. با ما باشید.

 

با مهر

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سرگروه: نوشی

برای من نوشتن در مورد آرامگاه زنان رقصنده هم آسونه، هم سخت. آسونه چون مثل بچه‌م می‌مونه. در تمام لحظات کنارش بودم: از لحظه تشکیل ایده توی سرم، تا زمان تولد و اجرا شدنش. می‌شناسمش، پا به پاش نفس کشیدم، راه رفتم، خندیدم، گریه کردم. یه بخش از وجودم بوده، هر چند دقیقا عین بچه‌هام، امید دارم عاقبت یه روزی بتونه به حیات مستقلش، بدون من، ادامه بده. و سخته چون من کلا آدم اهل مناسبت نوشتن نیستم. یعنی مثلا چی باید بنویسم؟ این که خوشحالم دو سال دوام آوردیم؟ یا بدون حاشیه موندیم؟ این که یه خط مشی رو انتخاب کردیم و بهش وفادار موندیم؟ خب… اینا رو که همه دوستای قبل از من نوشتن. من چی میتونم توی این مورد به همه اون حرفای قشنگ اضافه کنم؟ چی بنویسم که لحن شعارزده و دستوری نداشته باشه؟

بیشتر از دو سال پیش بود که فکر کردم راه وبلاگ ناتموم‌مونده‌ لافم فینی رو که اون زمان به دلیل شرایط سخت زندگیم توی ایران مجبور شده بودم حذفش کنم ادامه بدم. من از اون وبلاگ خاطرات خیلی خوب و خیلی بدی دارم. بیشتر خاطرات خوب مربوط به اون وبلاگ یه جوریه که هرگز قابل تکرار شدن نیست. یعنی ما اون موقع شرایط خیلی خاصی برای عضو وبلاگ شدن داشتیم. محدوده سنی مشخصی داشتیم، مشخصا باید مادر می‌بودیم (در یه مورد این شرط نقض شد.)، باید مادر تنها می‌بودیم که عهده‌دار کارهای فرزند یا فرزندانش بود (این مورد هم یه بار نقض شد، یعنی مادر دور از فرزند بود.)، همگی ایران زندگی می‌کردیم و مداوما همدیگه رو می‌دیدیم و در مورد وبلاگ مشورت می‌کردیم. این موضوع امکان نداشت در مورد وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اتفاق بیفته. یعنی من چقدر شانس داشتم که بتونم حداقل پنج همراه پیدا کنم توی محدوده سنی خودم که مادر تنها باشن و عهده‌دار خانواده و البته ساکن ونکوور، همه هم از دم اهل نوشتن؟ بعد چطور می‌شد به این اطمینان رسید که جمع یکدست خواهد بود و ملاقات‌های هفتگی و ماهیانه جواب خواهد داد؟ این بود که به جای تمرکز روی خاطرات خوب وبلاگ لافم فینی، تمام تمرکزم رو گذاشتم روی خاطرات بد، البته نه از آدم‌ها، از مشکلاتی که پیش اومده بود. در واقع گذشته رو چراغ آینده کردم.

تمام این کندوکاو منجر شد به نوشتن یه اساسنامه خدا می‌دونه چند بندی، که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو دربرگرفته. کلی بند و تبصره و فلان و بیسار که داشت، بعد به مرور هم تکمیل‌تر شد. هنوز هم در حال تکمیله. مثلا ما به تجربه فهمیدیم که با هیچ بند و قانون و داروغه‌ای نمی‌شه نویسنده رو وادار به جواب دادن به پیام‌ها کرد. یا به مرور در کل (یعنی نتیجه کلی، نه این که همه اعضای گروه الزاما با این نظر موافق باشن) به این نتیجه رسیدیم که چرا دادن لینک و اسم بردن از افراد و طرح آمار و اثبات قضایای علمی و اخلاقی بحث رو کور می‌کنه یا چرا بهتره نوشته‌هامون همراه با عکس نباشن (انتظار که ندارین  بشینم برای شما هم توضیح بدم چرا!؟)

وقتی اساسنامه نوشته شد فکر کردم همیشه چیز تا وقتی روی ورقه چقدر خوبه. چقدر مرتبه، چقدر به نظر مدون و آینده‌نگر میاد و یادم افتاد که دقیقا مشکل از جایی شروع میشه که آدما عهد و قرارشون یادشون میره و یادشون میره که قرار بوده چکار کنن، یا بر عکس چکار نکنن! اینجا بود که دومین قدم خیلی بزرگ رو برداشتم. اجرای دقیق و پایبندی به همه اصل‎های اساسنامه، تا حد امکان. اعتراف می‌کنم جا افتادن این شرایط برای من و برای همه دوستایی که عضو گروه بودن و هستن زمان زیادی از ما گرفت. اعتراف می‌کنم باعث رنجش تعداد زیادی از دوستان از من شد. اعتراف می‌کنم بارها خودم رو خوردم و عذاب دادم که شاید نباید فلان کار رو می‌کردم، یا فلان چیز رو می‌گفتم. بعضی وقت‌ها رابطه به قدری شکننده تمام شده (یا اصلا شکسته و تمام شده) که دوباره جوش زدنش امکان نداشته. برای خود من زمان زیادی لازم بود تا این موضوع جا بیفته که ما داریم توی این وبلاگ کار می‌کنیم، و ار قضا کار بسیار جدیی هم انجام میدیم. بحث دوستی و رفاقت و دلخور شدن به کنار. وبلاگ چهارچوب خودش رو داره، من هم شخصیت خودم رو، پس بهتره دست از ملامت خودم بردارم، بپذیرم که اساسنامه‌ای که نوشتیم جواب خواهد داد، چهارچوب‌هام رو مشخص کنم، روی هدفم متمرکز بشم و با سرسختی ادامه بدم… همین کار رو هم کردم.

جالا ما اینجا هستیم. یه گروه دلپذیر و دلچسب داریم. نوشته‌های همدیگه رو می‌خونیم، اما همدیگه رو با قضاوت‌هامون آزار نمی‌دیم، می‌تونم به جرات بگم مطلقا درگیری نداریم، بحث حاشیه‌ای نمی‌کنیم، توی کار اثبات و نفی خودمون و دیگران نیستیم، و از همه مهمتر، یاد گرفتیم حرف خودمون رو بزنیم.

و اما سخت‌ترین بخش کار برای شخص من تمرین قضاوت نکردن و سنجاق نکردن آدما به نوشته‌هاشون بود و این خیلی سخته برای من به عنوان کسی که مثل محرم راز یا سنگ صبور نشسته اونجا و خودش هم می‌دونه که وجودش باعث میشه نویسنده احساس آرامش و امنیت کامل نکنه. و من فقط سعی کردم نقش دانای کل رو بازی کنم بدون این که نویسنده کلامی از دهن من در مورد موضوعی که روزی روزگاری در وبلاگ منتشر کرده بشنوه. باور نمی‌کنید؟ من هیچوقت هیچکدوم از زنان رقصنده رو درگیر بازی اثبات و نفی نکردم. در سکوت خوندم، منتشر کردم و دیگه هیچوقت بهش اشاره نکردم.

این همه سازوکار این وبلاگه. در آستانه ورود به سومین سال فعالیت وبلاگ، فکر می‌کنم الان وقتشه که یه توافقنامه هم برای همکاری با نویسنده‌های مهمان نوشته بشه تا جلوی همه حرف و حدیث‌های احتمالی بعدی گرفته بشه. یه توافقنامه سفت و سخت و همه‌جانبه در قد و قواره اساسنامه داخلی وبلاگمون… خدا رو چه دیدین؟ شاید همین فردا نوشتیمش و تقدیم حضورتون شد!

با مهر
نوشی

پی‌نوشت: می‌خواستم همراه این متن یه ویدئوی خیلی دوست‌داشتنی به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ به عنوان حسن ختام ضمیمه کنم، بعد دیدم متن طولانی شد، عملا خواننده یا دست از خوندن متن می‌کشه، یا از دیدن ویدئو صرف نظر می‌کنه. فکر کردم شاید چند ساعت بعد زمان بهتری باشه برای دیدنش. تبلیغ نمی‌کنم… اما لطفا از دستش ندین. مطمئنم دوستش خواهید داشت.

شجاعت نوشتن

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

بامداد

شمع ۲ را می‌گذارم روی کیک (کیک شکلاتی نیست؛ آخر من بلد نیستم کیک تولد درست کنم؛ به‌جایش خوب بلدم کیک پنیر درست کنم و شمع را می‌گذارم روی همان کیک).

اولین‌باری بود برای کاری داوطلب می‌شدم؛ همیشه می‌ترسیدم خرابکاری کنم و بقیه بگویند: «تو که کار بلد نبودی چرا فرصت‌سوزی کردی!» اما این‌بار دل به دریا زدم. راستش این نقاب‌دار بودن باعث می‌شد بعدها کسی سرزنشم نکند، پس شروع کردم.

وسوسه قشنگی بود. نوشتن مرتب، مراقبت کردن از موضوع، پروراندنش در دل (انگار جنین باشد)، به‌ دنیا آوردنش روی کاغذ و گذاشتنش وسط شهر (حالا گیرم شهر مجازی). اول‌ها یواش و با احتیاط می‌نوشتم که نکند به کسی بربخورد، نکند کسی مرا بشناسد، نکند لو بروم که ناراحتم، نکند از من بدشان بیاید… نکند… نکند… نکند… حالا هم فرق نکرده: هنوز می‌ترسم و هنوز مواظبم اما اقلش فهمیدم کسی قرار نیست به‌خاطر نظرم یا حسم از من بدش بیاید. خیلی وقت‌ها وقتی کسی زیر نوشته‌ام همدردی کرده دلم خواسته بغلش کنم و توی بغلش گریه کنم و چون امکانش نبود تخیلش کردم.

از بین هزار بندی که برای نوشتن داشتم شاید یکی یا دوتایش را پاره کرده باشم و همان را مدیون همین اتفاق دوساله‌ام. این دوسال مرا مرتب کرد. شدم مثل مادری که باید مراقب باشد، باید شجاع باشد، باید به‌روز باشد و باید همیشه آماده باشد. انگار نوشی حلول کرده باشد در من.

یادم هست یک‌بار خواستم مرخصی بگیرم. موضوع، چیزی بود که همان‌موقع تنم داشت زیر بارش له می‌شد. فکر می‌کردم نوشتن از موضوع مثل وقتی که غذای ناجوری خورده‌ای و بعدش سوار ماشین می‌شوی، حالم را بد می‌کند؛‌ ترسیدم و به نوشی گفتم که می‌ترسم و نمی‌توانم و نمی‌خواهم. آرامم کرد و تشویقم کرد و راهکار نشانم داد؛ باورم نمی‌شد اما نوشتن از آن موضوع مثل دست نوازش خنکی بود روی تن تب‌دارم. گمانم از آن به‌ بعد از نوشتن هیچ‌چیزی نترسیدم و هیچ موضوعی سردرگمم نکرد.

در مدتی که گذشت؛ من، ترسیده و نامنظم و بی دقت و ناآرام و غمگین و هیجان‌زده و آرام و شاد و شلوغ و افسرده و بچه و پیر و خوابالود و تنها و خسته و پرانرژی بودم. در این مدت من همه‌چیز بودم و از همه‌چیز نوشتم و گمانم بزرگ‌تر و عاقل شدم.

حالا وقتش است همه ما رقصنده‌ها شمع را با هم فوت کنیم.