طعم انواع تجربه‌ها

«اولین بار»

عصر

کلا ارزش زندگی به نظرم به تجربه‌های جدیدشه. خودم هم نمی‌دونستم چقدر این برام مهم بوده تا این موضوع رو دیدم و بهش فکر کردم. وقتی به زندگیم نگاه می‌کنم هم توش این علاقه به تجربه جدید دیده میشه. خیلی تجربه‌های مختلف و متنوعی داشتم و روز اول هم به خاطر این تجربه‌ها توش زیاده، انواع و اقسام روزهای اول. خاطره روز اول هم زیاد دارم: خنده‌دار،  گریه‌دار، خشم‍گین و وحشت‌زده. الان حالم مثل مامانیه که اول صبح داره از خودش می‌پرسه چی بپزم؟ نمی‌دونم از کدومش بنویسم.

الان چند ساعت از نوشتن چند خط قبلی گذشته و ومن هنوز هم به نتیجه‌ای نرسیدم. آخرش تصمیم گرفتم مثل غذاهای آخر هفته مامان‌ها که همه چیزهای مونده از طول هفته توش پیدا میشه، از چندتایی‌شون، هر کدوم یکی دو جمله بنویسم.

از روز اولی که توی خوابگاه یه زندگی مستقل شروع کردم، احساس بزرگی‌ای که داشتم به خاطرم مونده و بوی یه عطر خاص که فک کنم تو راهروهای اونجا می‌شنیدم. از روز اولی که از ایران خارج شدم، مساله حجاب و روسری و دست دادن و ندادن و این مزخرفات یادمه. از اولین روزی که وارد هند شدم، معنویت و صلح‌آمیزی فضا و بوی عود برام تداعی میشه. از اولین باری که نصفه‌شب وسط پایتخت یک کشور اروپایی با موبایلی که شارژ نداشت و کنار ایستگاه مترویی که تعطیل بود از سرویس شاتل فرودگاه پیاده شدم، حس بی‌پناهی، ترس و اینکه جز خودت کسی رو نداری برام به خاطر مونده با بوی الکل و استفراغ. از اولین روزی که مادر شدم، فقط حس سبکی و عشق به خاطرم میاد و بوی پی‌پی نوزاد! از اولین روزی که خارج از ایران وارد دانشگاه شدم، حس تحسین افراد وقتی که از شرایطم باخبر شدند به خاطرم مونده و حس  قدرتی که این تایید اون‌ها بهم می‌داد. از اولین روزی که فرزندم رو پیش پرستار گذاشتم و رفتم، حماقتم به خاطر توهم توطئه و فکرهای مسخره‌ای که درباره بلاهایی که پرستار سر بچه خواهد آورد یادم مونده.

خیلی اولین‌های دیگه هم هست که حسش برام ارزشمندتر از اونی هست که بخوام با کسی شریکش بشم، ولی منی که امروز هست رو شکل دادن. زندگی مگر چیزی به جز همین اولین‌هاست؟ از بار دوم به بعد که دیگه لطفی نداره.

Advertisements

همه چی فقط اولش سخته

«اولین بار»

بعد از ظهر

یک. تازه ازدواج کرده بودم، واسه بار اول پام رو گذاشتم توی شهری که قرار بود باقی زندگیم رو درونش بگذرونم. یادمه زمستون بود، همسرم بهم گفت بریم با ماشین چرخ بزنیم توی خیابون و من با خوشحالی و عشق از حضورش کنار خودم، آماده شدم. ولی شهر چه شهری بود! هنوز ساعت هشت نشده همه مغازه‌ها تعطیل و پرنده پر نمی‌زد توی خیابون. انگار همه به خواب رفتند و شهر خالی رو به دست ما دوتا سپردن. اونجا فهمیدم می‌گن گرد مرگ پاشیدن یعنی چی! زدم زیر گریه، بلند‌بلند، همسرم ماشین رو پارک کرد و گفت چی شده؟! میون هق‌هق گریه گفتم من نمی‌تونم اینجا زندگی کنم، اینجا خیلی وحشتناکه. بغلم کرد و گفت آدم کجا خوشه؟ همونجا که دلش خوشه! تو با من خوش نیستی؟!

دو. بعد از دو سال فاصله گرفتن از کار، معرفی شدم به جای جدید. یه مرکز تازه تاسیس که به جز من و مدیر، هیچکسی نبود. خیلی مضطرب بودم، از کارم راضی هستند؟ پوششم مناسبه؟ نکنه به فلان چیزی گیر بدن؟ نکنه مدیر ازم خوشش نیاد؟ انگار همه چی رو فراموش کرده و خیلی وحشت‌زده بودم. ساعت اول و دوم و سوم گذشت، با تته‌پنه با آدم‌ها صحبت می‌کردم و رشته کلام از دستم در می‌رفت! می‌دونید؟ من آدم فرار کردنم، و تمام مدت توی ذهنم یکی داد می‌زد امروز که تموم شد، فردا برنگرد، برنگرد، برنگرد… اما قبل اینکه حرفِ توی ذهن زبون باز کنه، مدیرم بهم گفت که چقدر ارتباطتون خوب بود و فعالیت‌هاتون خلاقانه و قشنگ بود، امیدوارم کنار هم خوب کار کنیم.

سه. اولین باری که سوار ماشین شدم رو هیچوقت فراموش نمی‌کنم. قبل از رانندگی کردن، یک‌ ماهی طول کشید تا به مرحله‌ پشت فرمون نشستن برسم. هر شب قبل خواب به خودم می‌گفتم تو فردا رو با ماشین می‌ری دانشگاه و ترس نداره، اما صبح‌ها حتی فکر کردن بهش، زانوهام رو خم می‌کرد. اگه تصادف کنم؟ اگه ماشینو هی خاموش کنم؟ اگه آدم زیر بگیرم؟ اگه بزنم ماشین رو اوراق کنم؟ اگه اگه اگه… یه شب مثل شب‌های قبل، به همسرم گفتم من دیگه فردا با ماشین می‌رم. بهم گفت تو راننده نیستی و نمی‌تونی، پس هر شب اینو تکرار نکن و خودت رو گول نزن! گفتم یعنی چی؟ گفت این ترس‌هاته که شب‌ها به خواب می‌ره و پر دل و جرات میشی، همون وقت که چشمشون بازه جلوش بایست و بگو که این کار رو می‌کنی، حرف باد هواست، عمل مهمه… فردا صبحش به خودم گفتم فلانی، یا تو امروز رانندگی می‌کنی یا دیگه حرف مفت نزن و فراموشش کن. و من پشت فرمون نشستم و تا دانشگاه رفتم، تمام مدت از ترس عرق کرده بودم و احساس می‌کردم پاهام شل شده، نفسم گرفته و سرم داره می‌ترکه… اما من با تمامش، تونستم و حالا رانندگی کردن لذت بزرگ زندگیمه.

 

شمال شصت

«اولین بار»

نیمروز

خسته و لورده رسیدیم به جایی که قرار بود همه چیز زندگیمان را از نو بنا کنیم روی خاک سبز و سفیدش. فرودگاه بزرگ بود و ما کوله‌پشتی بر دوش و پا کشان، گیج و ویج دنبال تابلو‌ها می‌گشتیم و نیم نگاهی هم به همراهانمان داشتیم و سعی می‌کردیم گمشان نکنیم. انگار بودن در گله در جای غریب، آراممان می‌کرد و از ترسمان می‌کاست. توی صف جلوی باجه همه جور آدمی بود. همه برای شروع مجدد به جایی آمده بودند که مطمئنا فرسنگ‌ها از زندگی قبلیشان دورتر بود، از هر نظر. مامور سفیدرو با حوصله و شمرده حرف می‌زد و ما دستپاچه و تته‌پته‌کنان مدارک را و شرح خودمان را ارائه می‌دادیم. برگه‌هایی که قرار بود تا دم مرگ ازشان مثل چشممان محافظت کنیم به ما داده شد، مهرها زده شد و پکیج خوش‌آمدید داده شد. پنج تا چمدان و دو کوله‌پشتی همه چیزی بود که از زندگی قبلی آورده بودیم. گذاشتیمشان روی چرخ باربری و رفتیم توی صف جدید‌الورودها.

حالا کمی آرام گرفته بودیم، می‌توانستیم به اطراف نگاه کنیم و به خودمان هم. از چشم‌های هر دویمان اضطراب و سوال می‌بارید. برای هزارمین بار سوال اصلی ذهنمان را بدون رد و بدل کردن کلامی با هم، به پرسش گذاشتیم: آیا کار درستی کردیم؟ ما که بدون رزرو بلیت برگشت، با یک بلیت یک‌سره و تمام اندوخته اندک زندگیمان پا به راه و خاک جدیدی گذاشته بودیم. سعی می‌کردم لبخند بزنم و ترس و شک را از چهره‌ام دور کنم. با اینکه تصمیم ما برای مهاجرت یک تصمیم دونفره بود و در تمام مراحل هر دو با هم مشارکت کردیم و همسرم مرا مستقل‌ترین موجود عالم می‌دانست، ولی من هم می‌دانستم که ممکن است ته ذهنش راجع به اینکه اوخودش را مسئول خوشبخت کردن من می‌داند و می‌ترسد مبادا مهاجرت به من نسازد، نگران است. با تمام نگرانی و خستگی و اضطرابم به رویش لبخند می‌زدم و سعی می‌کردم نکته با‌مزه‌ای پیدا کنم و بخندانمش.

ما توی سردترین ماه سال وارد شده بودیم و طبعا دیدن مسافرهای تاپ و شلوارک پوشیده که لخ‌لخ کنان با دمپایی لاانگشتی این طرف و آن طرف می‌رفتند برایمان عجیب بود. ما که تا بن دندان پوشیده بودیم! بعدها فهمیدیم این سردترین ماه سال وقت خوبی برای مسافرت به جاهای گرمسیر است، با فاصله زمانی شش هفت ساعت. تصویر بعدی من خیابان‌ها که نه، جاده‌های تاریک و سوت وکوری بود که کناره‌های وسیعشان تا بی‌نهایت از برف یخزده پوشیده شده بود و برای چشم‌های ما که عادت به دیدن فشردگی ساختمان‌های بلند و شلوغی خیابان‌های پراز ماشین و آدم و موتورسیکلت داشت، غریب به نظر می‌رسید. تصویر آخر هم مال زمانی است که به منزل جدید رسیده بودیم و من با شگفتی تمام با تکان‌های دست همسرم «بیدار» شدم: من هرگز و هرگز نه در هواپیما و نه در ماشین به خواب نمی‌رفتم! نگاه متعجب و نگران و البته بسیار غمگین و سالخورده همسرم را هرگز از یاد نمی‌برم.

نوروزِ دوست نداشتنی

«اولین بار»

پیش از ظهر

حدود هشت ساله بودم  که در تعطیلات نوروز، به محله‌ دیگری اسباب‌کشی کردیم. من خانه‌ جدید را دوست نداشتم، از خانه می‌ترسیدم، همان شبِ اول حال مادرم بد شد و به بیمارستان رفتیم، حسِ بدم نسبت به خانه بیشتر شده بود، با اینکه خانه‌ جدید از خانه‌ قبلی بزرگ‌تر بود و حیاط بزرگی داست اما من همان خانه‌ قبلی را می‌خواستم.

چند روز گذشت و نمی‌دانم چه فردی (فکر می‌کنم مادربزرگم) این پیشنهاد را داد که به کوچه بروم با بچه‌ها بازی کنم. چند دختر بزرگ‌تر از من، لِی‌لِی بزرگی کشیده بودند و مشغول بازی بودند. من هم رفتم و همبازیشان شدم. اواسط بازی بود و نوبت من بود، من سنگ را پرتاب کردم و در خانه‌ شماره سه افتاد، دخترهای دیگر گفتند: «تو چهار بودی و سنگت باید در خانه‌ شماره‌ چهار می‌افتاد.» من هم قبول کردم و منتظر شدم تا دوباره نوبتم شود، این بار که سنگ را پرتاب کردم در خانه‌ شماره‌ چهار افتاد، دخترها گفتند: «تو سه بودی و سنگت باید در خانه‌ شماره‌ی سه می‌افتاد.»

من بهت‌زده، بازی را رها کردم و به خانه برگشتم. فکر می‌کنم باید یک دختربچه‌ هشت ساله باشید تا درک کنید چه غمی در دلِ من لانه کرده بود. در همان روزها، پدرم به ماموریت رفته بود و مادرم در بیمارستان بستری شده بود، دوستانِ خود را از دست داده بودم و در اولین مواجه با دوستانِ جدید اصلا موفق نبودم. هیچ خواهر و برادری نیز نداشتم، همان روز آن‌قدر گریه کردم تا مادربزرگم اجازه داد دوچرخه‌ام را بردارم و با دوچرخه به کوچه بروم. اول فکر کردم با دوچرخه وسط بازی دخترها بروم و بازیشان خراب کنم اما راستش ترسیدم که کتکم بزنند. با دوچرخه‌ام چند تا کوچه دورتر از خانه‌مان رفتم و بعد هم برگشتم و اصلا با دخترها رو در رو هم نشدم.

حدود بیست سال در آن خانه زندگی کردیم، اما رابطه‌ من با دخترهایِ آن روزِ لِی‌لِی باز خوب نشد. در طی این بیست سال دخترها دانشگاه قبول شدند، ازدواج کردند، بچه‌دار شدند، پدر و مادرشان را از دست دادند، اما جز دوستانِ من نشدند.

اولین روز درس بود

«اولین بار»

صبح

اولین روز درس بود. مادرم از بقچه‌اش چادرِ مهمانی‌اش را درآورد و سر کرد. دستم را گرفت و پابه‌پای او به راه افتادم. دستش گرم و نرم و لطیف بود. یک بار پایم لیز خورد و کم مانده بود به زمین بخورم. فوری بغلم کرد و با مهر گفت: «نترس عزیزِ مادر» آخ که چه کیفی کردم. چقدر دلم خواست که دوباره زمین بخورم و او بغلم کند. در بین راه داشت نصیحتم می‌کرد که دختر خوبی باشم و به حرف خانم معلم خوب گوش بدهم و… او سرگرم نصیحت بود و من غرق در لذت. لذت تنها بودن با مادر، لذت توجه مادرم به من، فقط من. چون این اولین باری بود که او تنها به من تعلق داشت. طفلک فرصتی برای با من بودن نداشت. همیشه خانه بود و از صبح تا عصر کار می‌کرد. جارو، شستن لباس‌ها، پختن غذا، وصلۀ جوراب‌ها، بافتن لباس زمستانی،… خرید کار پدرم بود و به هنگام رفتن به بیرون یا مهمانی و یا هر سببی دیگر، همگی با هم می‌رفتیم و توجه مادرم بیشتر به برادر کوچکم بود.

به مدرسه که رسیدیم، ما را به کلاس راهنمایی کردند. خانم معلم جلو ایستاده بود و بعد از سلام به مادرها تعارف می‌کرد که روی نیمکت بنشینند. با هرکدام چند کلامی حرف می‌زد و مادر، بچه را به خانم معلم می‌سپرد و از کلاس بیرون می‌رفت. مگر کسی جرات لوس‌بازی و گریه داشت؟ جواب گریه، سیلی آبدار مادرها بود. نوبت به مادرم رسید. او به معلم گفت: «من هم عرض می‌کنم که گوشتش مال شما و استخوانش مال من. اما این بچه، زیادی پخمه و خجالتی و ترسوست. جان شما و جان این بچه.» معلم هم به مادر اطمینان خاطر داد که: «نگران نباشید. مثل تخم چشمم مواظبش هستم. این بچه‌ها امانت مادرهایشان هستند. خوب تربیتشان می‌کنم.» مادرم پس از خداحافظی از معلم مرا گوشه‌ای کشید. دست به موهایم کشید و گفت: «دخترکم، خوشگلِ مادر، عزیزکم، شلوغی نکن، دختر خوبی باش. خانم معلم به تو سواد یاد خواهد داد. خوب یاد بگیر. من هم ظهر می‌آیم دنبالت و تو را به خانه می‌برم. هر وقت گرسنه‌ات شد، داخل کیفت نان و پنیر است بخور.» مادر به خانه برگشت و مرا با گرمای دست‌هایش بر موهای بلندم تنها گذاشت.

زنگ آخر به صدا درآمد و خانم معلم اجازه رفتن داد. همراه با بقیه بچه‌ها به طرف در خروجی دویدم. مادرم کنار بقیه مادرها، ایستاده و منتظرم بود. او را زیباترین مادر دنیا دیدم. دست در دستان گرمش به طرف خانه به راه افتادیم. او متوجه گرسنگی شدیدم شد، اما چشمان غرق در شعف و شادی‌ام را ندید. روزهای بعد همراه با دخترهای همسایه به مدرسه رفتم. اما هرگز آن اولین روز درس را که مادر تنها و تنها مال من بود فراموش نمی‌کنم.

ببخش اگه اولی بودی

«اولین بار»

سپیده‌دم

حافظه‌ عجیب ضایعی دارم. از روز اول مدرسه که هیچ، از هیچ روز اول مهری خاطره‌ای ندارم. در حقیقت اولین اول مهری که یادم میاد یه خاطره‌ی محوی از سال اول دانشگاهه که اشتباهی رفتم سلف بچه‌های پزشکی و مرغ کافوردار خوردم. اینم احتمالاً به خاطر همون کافورش یادم مونده چون تا شبش احساس می‌کردم اژدهایی‌ام که از دهنم به جای آتش کافور میزنه بیرون. راستش رو بگم از روز اول مدرسه‌ بچه‌هام هم چیزی یادم نمونده. روز اول مهدکودکشون رو تقریباً یادم هست چون خودم مردم و زنده شدم ولی چیز دیگه‌ای یادم نمیاد. اولین بار که همسرم رو دیدم هم یادم نیست. به همین شیکی. اولین سالگرد ازدواجمون رو هم یادم نیست. ولی یادمه که از سال ۸۸ همیشه سالگرد ازدواجمون رو یادمون رفت.

من حتی اولین روز کارم رو یادم نیست. هیچکدوم از کارهام. ولی دعوت به کار رو یادمه. همه‌شون رو. اولین روز مهاجرت هم تا چند سال دیگه کاملاً ناپدید میشه چون همین الانش هم محوه. ای وای من حتی اولین روزی که با همسرم رفتیم خونه‌ خودمون رو هم یادم نیست. ولی اولین عیدمون رو یادمه. هر دو با رکابی و پیژامه نشسته بودیم و عیدی‌ها رو کادو می‌کردیم. من رفتم ساعت رو نگاه کنم. اومدم گفتم میدونی بیست دقیقه پیش سال تحویل شده؟! هیچکس هم نخواسته بود اولین عید مزاحممون بشه یا شاید منتظر بودن ما به عنوان زوج تازه مزدوج شده و کوچیکتر اول زنگ بزنیم. گرچه فکر کنم دیگه عادت کردن که ما هر دفعه یادمون میره.

شاید اولین‌ها برای من خیلی مهم نبودن که یادم بمونه. شاید اون موقع نمی‌دونستم که این لحظه قراره یک اولین باشه توی زندگی من و بهش توجه نکردم و فراموشم شده. شاید خیلی راحت و بی‌خیال بودم و یا شاید انقدر نگران بودم که به اصل موضوع فکر نکردم.

به عنوان یک مادر اولین باری که بچه‌هام رو بعد تولد دیدم یادم نیست. واقعاً یادم نیست. آنقدر داغون بودم که فقط فکر می‌کردم تموم شد. ولی اولین باری که هرکدوم از گربه‌هام رو دیدم یادمه. خیلی حالم خوب بود و هیجان داشتم. اولین باری که مادر شوهرم رو دیدم یادمه. اولین باری که پدر شوهرم رو دیدم. اولین باری که عموی همسرم رو دیدم. گاهی نمی‌تونم بفهمم چرا چیزی یادم مونده. فقط یادمه. همین.

مومن به مذهب نوگرایی‎

«اولین بار»

سحرگاه

قبل از اینکه از در برم تو، مچ خودم رو می‌گیرم و انگار در حال صحبت با یه بچه‌ کوچک و حرف‌گوش‌نکن باشم تکرار می‌کنم که میری تو، یه گوشه می‌شینی، دوست هم لازم نکرده پیدا کنی و به اندازه‌ کافی معاشر داری. لازم نیست آدم‌ها بشناسنت. فاصله حفظ کن. قبول؟

شروع هر چیزی برای من شادی‌آوره. اون لحظه که از شخصیت همیشگی‌ام دور میشم، آنقدر جانم سبک می‌شه که فکر می‌کنم الان از پس هر چیزی برمیام. خوش‌اخلاق و خنده‌رو می‌شم و بیش از همه چیز، اون بخش برنامه ریز و مدیر وجودم شروع به قل‌قل کردن و بالا اومدن می‌کنه. از در میرم تو و قبل از اینکه بفهمم چی شده، با نفر اول و دوم و سوم صحبت کردم، سر به سر چهارمی گذاشتم و دستم رو برای اولین کار داوطلبی بلند کردم.

چند سال پیش، برخلاف تصور و برنامه‌های سرخوشانه‌ام، زندگیم به بن بست خورد. یک دوره‌ طولانی و سخت از حال بد رو تجربه کردم که سرشار از انزوا، کناره‌گیری و بی‌مسئولیتی بود. بعد از اون بارها پیش اومد که حواسم نباشه و اون احوالات تکرار شه برام. برام جالبه که وقتی کم‌انرژی می‌شم تمایلم به انجام کار جدید به تمامی از بین میره اما اگر مجبور شم و خودم رو مجبور کنم کاری رو شروع کنم، در اون لحظاتی که در فضای جدیدم اون آدم خوشبین و پرانرژی برمی‌گرده. انگار از نو شروع کردن جادویی داره که از نو باک زندگیم رو پر می‌کنه. پشت در که می‌رسم، اون آدم خسته و غمگین قدیم وجود داره. پیر شده. از رمق افتاده. بعد از وارد شدن اما همه چیز از نو زاده میشه.

الان سال‌هاست که من از چیزی خجالت نکشیدم. محجوب نیستم و گوشه‌گیر هم محسوب نمی‌شم اما آروم و بی‌صدا شدم. با این حال انگار هر شروع و ابتدایی، یک بار دیگه نقاب زمان رو پاره می‌کنه و نوجوانی برمی‌گرده. جالبه که نیمی از تجربه‌ اتفاق نو، همین دوباره تجربه کردن خودمه. انگار جهان کوچک در پیرامونم وجود داره و جهان واقعی و تاثیرگذار، زیر پوستمه. درونمه.