تَرَک‎

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

غروب

ما خانواده بزرگی بودیم. هنوز هم اگر همه را در یک خانه جمع کنند شاید خانواده بزرگی باشیم اما مشکل اینجاست که دیگر نمی‌شود به هیچ حیله‌ای همه را زیر یک سقف جمع کرد. از بزرگ‌ترها می‌شنویم که پدربزرگم ستون خانواده بود و وقتی که مرد این خانواده فرو ریخت. گاهی اوقات که برای عوض کردن و آب و هوا سری به دهات آبا و اجدادی می‌زنیم‌. ساعت‌ها باید لبخندزنان بنشینیم و به توصیف‌های اهالی از کراماتش گوش کنیم و ته دلمان غنج برود از اینکه چنین ریشه‌ای داریم.

برای بیشتر آشنایان  آوردن اسمش مشکل‌گشا بود. غریبه‌ها هم به در بسته نمی‌خوردند. بچه‌هاش کافی بود لب‌تر کنند که چه می‌خواهند تا حاجی دست به تلفن شود. همسایه‌های حجره بازار به اسمش قسم می‌خوردند. اصلا اون راستا بود و حاجیش. من نوه بزرگ بودم و تا به دنیا آمدن نوه دوم که می‌شد خواهر خودم چهار سال پادشاه مطلق خانواده بودم. نگاه‌ها را که می‌دیدم به خودم می‌بالیدم و انگار ناخودآگاه به پشتوانه آن  قدرت مطلق برای خودم در خانواده و کوچه و بازار  فرمانروایی می‌کردم.

ما بچه بودیم و نمیفهمیدیم عمق ماجرا را اما همین که هر کاری دلمان می‌خواست می‌کردیم و کسی حرفی به ما نمی‌زد می‌فهمیدیم  احترام حاجی چقدر واجب است. در مقابلش مادرجون بود که به نظر من در آن زمان شخصیتش تحت شعاع حاجی بود. کاری به کار ما نداشت. برعکس حاجی که همیشه در حال سوال و جواب بود. همیشه در جیبش برای ما نوه‌ها چیزی داشت و وقت و بی‌وقت بغلمان می‌کرد.

هر وقت جمعه‌ها ناهار جمع می‌شدیم خانه‌ حاجی، من می‌شدم پادشاه مطلق. بقیه نوه‌ها را که سر جمع می‌شدیم شش نفر، جمع می‌کردم و شروع می‌کردم به دستور دادن و رهبری کردن. آن زمان به جز من و خواهرم بقیه نوه‌ها همه پسر بودند و آماده‌ اجرای تصمیمات عجیب و پرهیجان من. همیشه از دور شاهد لبخند و نگاه پرافتخار حاجی بودم و همین به من  انرژی بیشتر می‌داد. انگار تایید آن مرد قوی سوخت لازم برای زندگی مهیج و شجاعانه من بود.

دوازده ساله بودم و عید بود. نوبت دید و بازدید خانه ی ما‌. همه جمع شده بودند. حاجی روی مبل کنار شومینه نشسته بود و داشت به کسی شکایت می‌کرد از این که بچه‌ها آن طور که باید به او هر روز زنگ نمی‌زنند برای احوال‌پرسی. من تکیه داده بودم به چهارچوب در  پشت حاجی و منتظر علامت مادرم بودم برای برداشتن سینی شیرینی و پذیرایی. زنگ در خانه را کسی زد. مادر در را باز کرد. پسرعمویم که شش سالی از من کوچک‌تر بود جلوتر از خانواده‌اش وارد شد. حاجی رو کرد به فرد کنار دستش و گفت: «ماشاءالله  قد و چهره را نگاه کن. امید زندگی منه این‌ پسر. به خدا وقتی به دنیا اومدن خدا را صد مرتبه شکر کردم از اینکه بالاخره نوه‌دار شدم و اسمم ماندگار.»…

منِ دوازده ساله حاجی رو نبخشیدم‌ برای ندیدن من به خاطر پسر نبودن. حتی وقتی دو هفته بعدش مرد. حتی الان بعد بیست و پنج سال، من دوازده ساله حاجی رو با تمام کراماتش نمی‌بخشم.

Advertisements

مرخصی

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

عصر 

عروسی دعوت بود. نشد که بنویسه!

کلاهت را باد برد

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

بعد از ظهر 

بیشتر از یک سال بود که پیش آدمی می‌رفتم تا بهم نواختن سازی رو یاد بده، به نظر مرد شریفی می‌رسید. همه توی آموزشگاه خودمون و شهرمون ازش تعریف می‌کردن و می‌کنن، تا اونجایی که تنها استاد مجردی بود که بهش اجازه داده بودن توی آموزشگاه‌ها تدریس کنه و شاگرد دختر داشته باشه و ساعت‌های تدریسش توی اتاق دربسته بمونه و کسی یک بار نره ببینه چه خبره.

تمام این یک سال و اندی بهش احترام می‌گذاشتم، ته دلم بهش علاقمند بودم، علاقه شاگرد استادی و این که به من چیزی رو یاد داده و میده که آرزوی سال‌های نوجوونیم بود و حتی برام ساز میلیون تومنی رو تهیه کرد که تا چند ماهی اقساطش رو پرداخت می‌کردم بدون هیچ ضمانتی. وقتی کنارش بودم اصلا حس بد و نامطلوبی پیدا نمی‌کردم، به شدت فاصله رو رعایت می‌کرد و حتی سر سوزنی رفتار غلطی نداشت. به دوستی گفتم این آدم برای من عین چراغ جادویی می‌مونه که آرزوهام رو برآورده کرده و بی‌نهایت قابل احترامه. اولین چیزی که گفت این بود که بهت نظر داره! من با بهت، کلی بد و بیراه بارش کردم که جون به جونتون کنن شما مردا فکرتون خرابه.

 یک سال گذشت و من دو ماهی نتونستم توی کلاسش شرکت کنم. برام پیام فرستاد که چرا نمیای و تو آدم با استعدادی هستی و حیفه وسط این همه تلاش یهو همه چیز رو ول کنی، دلیل نیومدنم رو گفتم و کلی باهام حرف زد و به معنای واقعی حال روحیم رو بهتر کرد. با خودم گفتم چه قدر آخه آدم می‌تونه خوب  باشه که شیش دنگ حواسش پی شاگرداش باشه؟

نمی‌دونم چی شد؟ هنوز هم نمی‌دونم و هرچی مرور می‌کنم می‌بینم هیچوقت حرف نامربوطی بینمون رد و بدل نشد، من کار ناشایستی نکردم تا این شبهه براش به وجود بیاد برای انجام چنین کاری. یک شب برام پیام فرستاد که دوستت دارم و می‌خوام باهات رابطه داشته باشم! به همین صراحت و بدون هیچ مقدمه‌چینی‌! من جا خوردم، اول خودم رو به کوچه علی‌چپ زدم و به خنده و شوخی گذروندم. اما جلسه اول کلاسمون بعد این گفتگو، وقتی دستم رو گرفت و بوسید و گفت می‌خوام تنت رو لمس کنم صدای شکستن بتی که ازش ساخته بودم رو شنیدم. احساسی که بهم دست داد غیرقابل بیانه. باور این که هنوز آدم‌های خوبی توی این دنیا وجود دارن از بین رفت و من… فریاد نکشیدم، آبروش رو نبردم، جنجال به پا نکردم و فقط از درون مچاله شدم.

ابراهیم بودن تروما می‌آورد، هشدار!

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

نیمروز

در میان بی‌شمار تجربه‌های کاری‌ام یکی برایم بیشتر از بقیه ماندگار شد: ماندگاری از جنس جای زخم. زخمی که باعث شد تا مدت‌های زیادی خلاف میل و طبیعت خوش‌بینم با احتیاط زیادتر و کمی هم بد‌بینی با آدمهای «شاخ» و مشهور حرفه‌ام برخورد کنم.

آقای دکتر را از زمان دانشجویی می‌شناختم. خیلی خوش‌برخورد و با انرژی و مجهز به علم روز و فعال در زمینه صنعت. همه چیزهایی که استادهای دیگر نداشتند او یک‌جا داشت. رسما درسی با او نداشتیم ولی برای ورودی‌های جدید کارگاه‌های آشنایی با صنعت و فرصت‌های شغلی ترتیب می‌داد و برای فارغ‌التحصیل‌ها امکان کارآموزی و یا حتی شغل فراهم می‌کرد. همان قدر با دخترها جدی بود که با پسرها. این موضوع مهمی بود چون بطور سنتی رشته تحصیلی ما و بعد مشاغل مرتبط با آن مردانه تلقی می‌شد. آرزوی ما این بود که بتوانیم او را به عنوان استاد راهنمای پایان‌نامه تحصیلیمان داشته باشیم ولی با توجه به تقاضای زیاد و ضوابط دانشکده این برای همه امکان‌پذیر نبود. با این حال آقای دکتر برای همه بچه‌هایی که روی پایان‌نامه‌شان مشغول بودند وقت می‌گذاشت و راهنمایی‌شان می‌کرد. او حتی از نظر اجتماعی هم متفاوت بود، عکس همسر و دو کودکش روی میز بود و هر چند وقت یک بار آنها را به محیط دانشکده می‌آورد. خانمش هم مثل خودش تحصیل‌کرده آمریکا بود و هر وقت همراه بچه‌هایشان دنبال آقای دکتر می‌آمد تصویر کاملی از یک زندگی موفق و ایده‌آل پیش روی ما قرار می‌داد.

من هم مثل بیشتر بچه‌های هم‌رشته‌ام شیفته و واله‌اش بودم. بعد از فارغ‌التحصیلی چند وقتی از او بی‌خبر بودم تا این که بعد از چند سال در یک جلسه کاری دوباره دیدمش. در یک شرکت چندملیتی به عنوان مشاور مشغول بود و مثل همان وقت‌ها به‌روز و پر انرژی. بعد از جلسه خودم را معرفی کردم و کلی ابراز ارادت و یادآوری خاطرات دانشگاه. با او در تماس بودم تا اینکه یکی از دوستانم از من خواست اگر کاری سراغ دارم او را مطلع کنم. دوستم هم‌رشته من بود و دورادور خبر داشتم که شرکتشان برنامه تعدیل نیرو دارد. فوری یاد آقای دکتر افتادم و اینکه با ارتباطات زیادی که دارد همیشه می‌تواند مشکل‌گشا باشد. تماس بین دوستم و آقای دکتر را برقرار کردم و ظاهرا همه چیز به خوبی پیش رفت و دوستم مشغول به کار شد.

یک ماه بعد دوستم با حالتی آشفته به محل کار من آمد. بدون هیچ توضیحی مرا به اتاق خلوتی برد. به آقای دکتر زنگ زد و گوشی‌اش را روی حالت اسپیکر گذاشت. محتوای مکالمه چنان دور از ذهن من بود که بعد از پایان تماس با حیرت و ناباوری شماره تماس را چک کردم. دوستم اشک می‌ریخت و پیام‌ها و یک مکالمه دیگر را که در دفتر آقای دکتر پنهانی ضبط کرده بود نشانم داد. آقای دکتر محترم و خانواده‌دوست در ازای نهایی کردن استخدام دوستم با لحنی کاملا دور از انتظار و مشمئزکننده درخواست رابطه داشت. دوستم را باور داشتم ولی شخصیت آقای دکتر طوری در ذهن من شکل گرفته بود که اگر آن مکالمه زنده و آن پیام‌ها و صدای ضبط‌شده را با چشم‌ها و گوش‌های خودم دریافت نمی‌کردم به هیچ‌وجه باور نمی‌کردم. می‌دانستم دوستم مشکلات مالی دارد و به آن کار واقعا نیازمند است.

تاکسی گرفتیم و به دفتر آقای دکتر رفتیم. من تنها رفتم بالا و دوستم توی تاکسی نشست. گفتگوی ما خیلی عادی و محترمانه شروع شد، مثلا رفته بودم نقشه‌ای را تحویل بدهم و سر راه خواسته بودم حالی بپرسم و همچنین ببینم دوستم استخدام شده یا نه. شروع کردم به شرح دادن وضعیت بغرنج مالی دوستم و اینکه چقدر روی نفوذ او برای استخدام حساب کرده بودیم که آقای دکتر با لحنی عادی گفت: «ایشون صلاحیت علمی کافی ندارند و من براشون کلی پارتی‌بازی کردم ولی ایشون اصلا تلاش نمی‌کنه سطح علمی خودش رو بالا ببره.» لحظه‌ای را که آنچه از دوستم و مکالمه یک ساعت قبل شنیده بودم برایش تعریف کردم از یاد نمی‌برم. ناگهان رنگ صورتش از شدت سرخی سیاه شد و عضلاتش چنان در هم رفت که فکر کردم الان سکته می‌کند. با صدای پایین ولی کلماتی بسیار بی‌ادبانه مرا و دوستم را نواخت و تهدید کرد بلایی به سرمان بیاورد که از همین ساختمان خودمان را به پایین پرت کنیم. وقتی جرات کردم و گفتم که صدای ضبط‌شده‌اش را بعنوان مدرک دارم، خیز برداشت که گوشی‌ام را بگیرد و در حین درگیری فیزیکی وقتی گفتم توی گوشی‌ام نیست به شدت مرا هل داد که به دیوار خوردم. تهدیدم کرد که از من و دوستم شکایت می‌کند.

من فقط خودم را به بیرون از ساختمان رساندم. تمام بدنم می‌لرزید و از شدت شوک، حتی اشکم در‌نمی‌آمد. در جلسات کاری بعدی که می‌دانستم حضور دارد دیگر حاضر نشدم ولی تا مدت‌ها هر جا که اسمش را می‌شنیدم از شدت اضطراب حالت تهوع می‌گرفتم. بالاخره استعفا دادم و یک سال تمام من و دوستم با گرفتن کار در منزل خودمان را مشغول کردیم تا من کار دیگری پیدا کردم و او هم ازدواج کرد و از ایران رفت.

نسازیم تا نشکنند!

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

پیش از ظهر

نمی‌دانم تحت تاثیر خانواده یا نظام آموزش دهه شصت در ایران بود که من هیچ گاه نتوانستم از دیگران بتی بسازم. یعنی بت کردن یک فرد مخصوص انسان‌هایی بود که هیچ تفکر و اندیشه‌ای نداشتند و صرفا سرسپرده‌ دیگران می‌شدند و این کار درخور یک انسان متشخص نبود.

وقتی دانشجوی لیسانس بودم، استاد خانمی در دانشکده داشتیم که خانواده‌ سرشناسی داشت و حتی رشته‌ تحصیلی ما در ایران با نام خانوادگی او گره خورده بود. دختر دکتر فلانی بود، بسیار طرفدار داشت تا جایی که تعداد زیادی از دانشجویان حتی شبیه به او لباس می‌پوشیدند، مانتو شلوار مشکی، روسری مشکی، به همراه یک شال پارچه‌ای مشکی که تابستان و زمستان دور گردنش بود.

تقریبا اغلب دانشجویان او را می‌پرستیدند و کلاس‌هایش همیشه پر طرفدار بود. سر کلاس‌هایش مجاز بودیم که در مورد هر اندیشه‌ای صحبت کنیم و هر نقدی را به هر فرد یا ایده‌ای وارد کنیم. شرایط  کلاس‌هایش شبیه بهشت بود در برهوت فضایی که باید در نهایت یک اندیشه را به عنوان اندیشه برتر انتخاب می‌کردی و در مدحش پایان‌نامه می‌نوشتی.

ناگهان از اواسط ترم، استاد در دانشگاه حاضر نشد و کلاس‌هایش نیز کنسل شد و چند تا از کلاس‌هایش را به اساتید دیگر دادند. دانشجویان شوکه شده بودند و بازار شایعات داغ بود و هر فردی به فراخور دانش و میزان نزدیکی‌اش به استاد حدس‌هایی می‌زد. بعد از چند ماه مشخص شد که استادمان که از همسر غیر ایرانی‌اش جدا شده بود، با یکی از دانشجویان دوره دکترا دوست شده بود و گویی حراست دانشگاه این دو را با هم در حال بوسیدن دیده بود. وقتی درستی این خبر تایید شد دیگر فردی استادمان را دوست نداشت و اغلب قضاوتش می‌کردند و صفات منفی به او نسبت می‌دادند. حتی وقتی دو ترم بعد به دانشکده برگشت، سال‌بالایی‌ها سر کلاسش نمی‌رفتند. استادی که در کلاس‌هایش بیش از صد نفر حضور داشتند، کلاس‌هایش تقریبا به تعداد انگشتان دانشجو داشت. چند سال بعد شنیدم که استاد دوست‌داشتنیمان از ایران رفته است و در یک دانشگاه خوب در آن سوی دنیا تدریس می‌کند.

به نظرم وقتی بتی می‌شکند بیش از اینکه فردی که بت را ساخته است آزار ببیند، فردی که بت شده مورد خشم و خشونت قرار می‌گیرد.

بعضی مگسانند گرد شیرینی

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

صبح

حدود شش سال پیش به سختی بیمار و در بیمارستان بستری شدم. خانواده‌ای برای عیادتم آمدند و زنش نسبت به من اظهار علاقه و محبت کرد. او با عیادت مکرر و دادن روحیه نظر مرا جلب کرد. به خود گفتم که حتما خدا در این ایام سخت او را برایم فرستاده است. بعد از دو ماه و اندی که مرخص شدم طبق پیشنهاد پسرم هفته‌ای یک بار به دیدارم می‌آمد و خانه را تمیز می‌کرد و غذا و شیرینی دلخواهم را می‌پخت. با هم نشسته و می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و هنگام رفتن هم اظهار می‌کرد که دلش نمی‌آید از من جدا شود، که من مادر دومش هستم و الی آخر. بعضی وقت‌ها هم برای خرید و گردش بیرون می‌رفتیم. به او و صدای مهربانش عادت کرده بودم. محبتش چشمانم را گرفته بود. او را خانه‌دارترین و مهربان‌ترین زن می‌دانستیم. دلم می‌خواست هر جا که می‌روم او و خانواده‌اش هم باشند. به طور کلی روی او حساب کرده بودم. روز تولدش برایش کیک و هدیه آماده کرده و به دیدنش می‌رفتیم.

روزی یکی از نزدیکانم که دخترخاله صدایش می‌کنیم، هشدار داد که از این زن برای خودت بت نساز. او نامردتر از دیگران است. اگر مردم دو رو باشند، او هزار روست و باطنش را پشت خنده‌های ملیحش مخفی کرده است. باور نکردم. گفتم این زن فرشته است. خدا برایم فرستاده که کمکم باشد. آخرین سخنش به سختی تکانم داد: «او از ضعف پسرت در مقابل بیماری تو استفاده می کند و چند برابر کارگر معمولی دستمزد می‌گیرد. وقتی با هم به گردش و خرید می‌روید پول بنزین را حساب می‌کند. او یک کارگر سودجوست، همین. می‌ترسم این بتی که از او ساخته‌ای روزی بشکند و تو را بشکاند.» نمی‌توانستم باور کنم. فکر کردم این حرفها در نتیجه حسادت باشد. حدود چهار سال این زن و خانواده‌اش از نزدیکترین و وفادارترین دوستانمان بودند.

تا اینکه یک روز دکتر معالجم از من خواست تا بدون اتکا به کمک کسی کارهایم را انجام دهم. تلاش دکتر و ورزش طبی نتیجه‌اش را داده بود. روز بعد که دوستم برای کار به خانه‌ام آمد و من با خوشحالی موضوع را گفته و از او بابت زحماتش تشکر کردم، از قیافه و عکس‌العملش خوشم نیامد. با خود گفتم شاید او نیز مثل من دلتنگ دیدارهایمان شده است. دو سه هفته‌ای گذشت. نه تلفن و نه خبری از او شد. روز تولدش کیک و هدیه گرفته و تلفن کردم که اگر خانه است به دیدنش برویم. گوشی را برداشت و در جوابم گفت که برای شام مهمان دارد و اگر ممکن است، شب بعد از رفتن مهمان‌ها برویم. نرویم هم اشکالی ندارد. او انتظار تبریک و هدیه از من ندارد. تلفنی تبریک گفته و گوشی را قطع کردم. آخر چطور ممکن است آدمی این گونه بی‌پروا یکی را رد کند. او مرا مادر دومش می‌دانست. یعنی همه دروغ و ریا و کارهایش فیلم بود؟ یعنی سرم کلاه رفته؟ آخر من هر حرفی و درددلی داشتم با او درمیان می‌گذاشتم! آخر من توصیه‌های او را گوش می‌کردم! یعنی اینقدر کمبود محبت داشتم که پسرم با پول برایم محبت می‌خرید؟ در جواب سرزنشم طفلک پسرم گفت که فکر می‌کرده دوستیمان ساده است. فکر کرده که به او نیز مثل بقیه محبت می‌کنم و می‌شناسمش. طفلک پسرم شاید می‌خواست همیشه مرا شاد ببیند، اما به چه قیمتی!

تا این ماجرا را پذیرفته و عادت کنم خیلی رنج کشیدم. در این میان دخترخاله تنهایم نگذاشت. از من خواست که از هیچ کسی بت نسازم. به هیچ کسی بیش از جنبه‌اش محبت نکنم. بعضی‌ها مثل این گفتار پدرانمان هستند، باغدا اریک واریدی سلام علیک واریدی، باغدا اریک قورتولدو سلام علیک قورتولدو / در باغمان زردآلو بود، سلام و علکیم هم بود، زردآلوی باغ تمام شد سلام علیک هم تمام شد.

ملکه بت‌شکنی

«شکسته شدن بتی که از دیگران ساخته‌ایم»

سپیده‌دم

من ملکه‌ بت‌سازی‌ام. یعنی چه؟ یعنی از بقال شغال سرکوچه‌مان گرفته تا آدم‌های اطرافم، دوست و رفیق و فامیل، آنقدر همه را باد می‌کنم و الکی گنده می‌کنم و اعتماد به نفس می‌دهم و بت می‌کنم که شخص مورد نظر چه دختر دخترخاله‌مان باشد، چه پیرمرد خشک‌شویی محله‌مان، آنقدر گنده می‌شود که دیگر جواب سلاممان هم نمی‌دهد حتی. حالا این چیزی نیست به هر جهت «خود کرده را تدبیر نیست»، اما وای به حال روزی که این بت‌ها شکسته شوند. آن وقت است که زانوی غم بغل می‌کنم و … بیا و ببین.

البته بت‌شکنی‌ام مثل ابراهیم بت‌شکن نیست، با یک تبر و تمام. برای هر شخصی متفاوت است. مثلا استاد ادبیات‌ معاصرمان که جزء بت‌های کبیرم بود و بی‌شک اگر ابرهیم زمانه بودم او را باید با بزرگترین تبر می‌شکاندم، خیلی راحت، یک روز که در سلف دانشگاه نشسته بود و زیرچشمی نگاهش می‌کردم و استاد مذکور داشت چای می‌خورد و قند را با چای‌اش خیساند و در دهان گذاشت، برای من تمام شد، به همین راحتی بتش شکسته شد.

یا مادرم یک عمو داشت که بزرگ خاندان‌شان بود و همه از او حساب می‌بردند و برو بیایی برای خودش داشت و شش تا دکترا داشت و باسواد فامیل. ایشون یک روز خانه ما دعوت بود و سر میز سوپش را هورت کشید و تمام… شکسته شد. به همین راحتی. بماند که آن روز سر میز زیر خنده زدم و ناگهان تمام نگاه‌ها سمت من برگشت و تا مدت‌ها بلکه سال‌ها بعدش بابت آن خنده شماتت شدم. حتی وقتی عموجان فوت کردند هم برای مراسمش همه من را با دست نشانه می‌گرفتند و دائم این خاطره را با سوز و گداز تعریف می‌کردند که «دختره‌ احمق به عمو جون خندید» و حضار زیر گریه می‌زدند و به سر  صورت می‌زدند و به پهنای صورت اشک می‌ریختند. البته من هر بار روایت‌های مختلفی از آن شب را می‌شنیدم. یکی می‌گفت عمو جون بعد از خنده‌ این دختره (و من را با انگشت نشان می‌دادند) دیگر غذا از گلویش پائین نرفت، یکی دیگر می‌گفت عمو دیگر تا آخر عمر سوپ نخورد به خاطر این دختره بی‌ادب (و باز مرا نشان می‌دادند) یکی دیگر می‌گفت راه گلوی عمو به خاطر این دختره تا ابد بسته شد و … خلاصه اینکه با این روایت‌ها فقط حس «ابراهیم بت‌شکن» بودن به من دست می‌داد و هر بار که با دست مرا نشانه می‌گرفتند با خود می‌گفتم: » ابراهیم بت‌شکن زمانه‌ات را بشناس.» و می‌خندیدم که البته باعث شد ورودم برای بقیه مراسم‌های عمو جان (سوم، هفتم، چهلم و حتی سالگرد آن مرحوم) ممنوع شود.

 پ.ن: الان که فکر می‌کنم، تمام بت‌شکنی‌هایم شکمی بوده. یکی با چای قندش را‌ خیسانده، یکی سوپش را هورت کشیده، یکی بدون چنگال غذا خورده، یکی وقت عطسه جلوی دهانش را نگرفته (این البته شکمی نیست ولی بالاترین آمار از آن همین دستمال جلوی دهان نگرفتن به وقت عطسه است)، یکی آدامسش را بد می‌جویده، یکی غذایش را تند تند می‌خورده… پس اجازه دهید جمله اولم را تصحیح کنم: «من ملکه بت‌شکنی‌ام.»