حرف راست رو باید از بچه شنفت

«دروغگویی»

عصر

یادم نیست چندم دبستان بودم. چیزی رو برداشته بودم که مال من نبود ولی خیلی دلم می‌خواست مال من باشه. خوشحال شده بودم که صاحبش شده بودم ولی حسم بیشتر ناراحتی بود. ناراحتی از کار غلطی که انجام داده بودم. زنگ تفریح که خورد سه نفر دوره‌م کردن که پسش بده تو برداشتی. من متعجب بودم که چطور ممکنه فهمیده باشن. از خودشون هم پرسیدم چرا من؟ گفتن جیب همه رو گشتیم فقط تو موندی. زیر بار نرفتم. گفتم خب شاید جایی افتاده باشه من کمکتون میکنم پیداش کنید. در حال گشتن انداختمش زمین و بعد گفتم من پیداش کردم.

موضوع این بود که از کلکم خوشحال نبودم. به هوش و زرنگی خودم افتخار نمی‌کردم. دلم می‌خواست خودم چیزی رو که برداشته بودم بهشون می‌دادم و می‌گفتم من برداشتم آره. بیایین بگیرینش. این جوری حالم خیلی بهتر بود. وقتی دروغ می‌گفتم از بقیه بدم میومد. از خودم نه خیلی. انگار تقصیر اونا بود که من دروغ گفته بودم، که ترسیده بودم، که مجبور شده بودم از خودم دفاع بکنم. انگار این کار اونا خیلی بدتر از دزدی من بود. به نظرم دزدی کار وحشتناکی نمی‌اومد. به نظرم دروغگویی وحشتناک بود. من رو در منگنه قرار داده بودن و باعث شده بودن من دروغ بگم.

همیشه همینطور بود. هر وقت می‌ترسیدم دروغ می‌گفتم. هر وقت شجاعت پذیرش عواقب کارم رو نداشتم. وقتی عاقبت کارم متناسب با خود کار نبود گناه دروغ گفتنم به گردن کسانی بود که من رو با اون عاقبت مواجه می‌کردن. در واقع من همیشه سنجیده عمل می‌کردم تا مجبور به دروغ گفتن نباشم. به اندازه‌ شجاعتم خلاف می‌کردم. ولی گاهی متر من با متر دیگران فرق داشت و شجاعتم کم بود.

هنوز من همون آدم هستم. شجاعتر شدم ولی باز هم اگه بترسم دروغ میگم و اگه دروغ بگم حالم بد میشه. حتی اگه حق با من باشه. حتی اگه مانند یک سرباز برای شرافت وطنم دروغ گفته باشم. عاشق دنیایی هستم که کسی در اون دنیا مجبور نباشه دروغ بگه.

Advertisements

دعوت به همکاری

«دروغگویی»

بعد از ظهر

یک یار کم داریم.

آرامگاه زنان رقصنده دعوت به همکاری می‌کند.

راست فتنه‌انگیز

«دروغگویی»

نیمروز

من می‌دونم که ما اکثرا آدم‌های دروغگویی هستیم و به تجربه متوجه شدم اونهایی که بیشتر سعی در انکار این موضوع دارند، بیشتر از بقیه هم دچارش هستند. چی باعث میشه دروغ بگیم؟ در مورد من، ترس باعث گفتنش می‌شد. ترس از قضاوت دیگران، ترس از تنبیه والدین، ترس از اینکه آدم‌ها ترکم کنند و خودم رو به دوست داشتنی‌های اونها با گفتن دروغ، نزدیک می‌کردم!

من با آدم‌های زیادی در ارتباط بودم، یک گوشه می‌نشستم و نگاه می‌کردم به گفتگوهاشون، به دروغ‌هایی که می‌گفتند، برای فروش جنس‌هاشون دروغ می‌گفتند، برای جذب شاگرد، برای القای محیط امنی که نبود، برای آدمی که نبودند، و غصه می‌خوردم از این حجم از دروغی که اطرافمون و هر لحظه در جریانه. گاهی خودم هم دروغ می‌شنیدم و خودم را شبیه به آدمی می‌کردم که باور کرده چون احساس می‌کردم رو کردن دست طرف مقابل فقط و فقط تحقیر خودمه. بعد به خودم نگاه کردم و دیدم من هم دست کمی از اون آدم و آدم‌ها ندارم، من هم شبیه همون‌ها هستم سرشار از دروغ‌های متفاوت و گاهی مصلحت‌آمیز.

مدت‌ها با خودم فکر کردم، عذاب حرف‌هایی که حقیقت نداشت و از دهن من خارج می‌شد روی شونه‌م سنگینی می‌کرد و من رو از خودم بیزار. و بعد این کندوکاو در خود، شناخت خود و نزدیک شدن به آدمی که هستم، باعث شد کم کم از دروغ گفتن‌های خیلی مسخره و کوچیک دور شم. با خودم گفتم من همینم، آدمی که باید پای کارهایی که می‌کنه بایسته، آدمی که خوب یا بد، درست یا نادرست، مسئول تمام خودشه. من برای حال خوب خودم تلاش کردم، برای زندگی خودم و فارغ از نظرات بقیه.

بارها توی اوج بی‌پولی و نیاز به شاگردهایی که جذبشون و داشتنشون این احتیاج رو برطرف می‌کرد، به خانواده گفتم که فرزند شما آما‌دگی شروع این کلاس رو نداره، الکی به به و چه چه راه ننداختم. بارها شبهایی که دیر موقع از سر کار بر‌می‌گشتم و پدرم باهام تماس می‌گرفت که کجایی، به جای اینکه به دروغ جواب بدم که خونه، با اینکه می‌دونستم ناراحتی به دنبال داره گفتم که از سرکار بر‌میگردم. باهام قهر می‌کردن، به باد انتقادم می‌گرفتن و سرکوفت می‌زدند اما من با خودم گفتم این آدم منم، کار کردن انتخاب منه و باید دیگران من رو بپذیرند. بارها بر سر دوراهی “دروغ مصلحت‌آمیز، به از راست فتنه‌انگیز” دومی رو انتخاب کردم و باز پای حرف خودم موندم و چوبش رو هم خوردم اما پا پس نکشیدم.  گاهی هم پیش میاد که عوض دروغ گفتن، فقط سکوت کنم و چیزی نگم.

اگر بگم حالا هیچوقت دروغ نمی‌گم هم، باز دروغ دیگریه اما حداقل من از حجم دروغ‌های بسیار رها شدم، و هر روز تلاش می‌کنم که به خودم یادآوری کنم که طوری رفتار کنم، طوری حرف بزنم، طوری تصمیم بگیرم که احتیاجی به گفتن حرفی که حقیقت نداره نداشته باشم.

مجبورم دروغ بگویم، زیرا

«دروغگویی»

پیش از ظهر

مجبورم دروغ بگویم، زیرا معلم نباید از وضع خانه‌مان باخبر شود. دروغگویی من از کلاس اول شروع شد. کلاس اولی که بودم، مادرم خیلی خوب به درس و مشق‌هایم می‌رسید. روزی از روزها، نمی‌دانم موضوع چه بود که مادربزرگم از مادرم شکایت کرد و در خانه جنجالی برپا شد که نگو. آنها جر و بحث می‌کردند و ما نه درس خواندیم و نه مشق نوشتیم. همراه با مادرم گریستیم. روز بعد که به مدرسه رفتم، علت انجام ندادن تکلیفم را به خانم معلم گفتم. معلم دید که چقدر ناراحتم. مادرم را به مدرسه دعوت کرده و با او حرف زد. مادرم نصیحتم کرد که هرگز حرف خانه را به دیگران نگویم. این چنین شد که یاد گرفتم به خانم معلم دروغ بگویم.

مجبورم دروغ بگویم تا مادرم غمگین و نگران نشود. چند سال پیش به سختی بیمار شدم. دو هفته طول کشید تا بتوانم با صدایی گرفته حرف بزنم. مادرم نگرانم بود و وقتی با او تماس گرفتم، با حیرت و نگرانی پرسید: «صدایت چرا اینجوری شده؟!» با این که دلم می‌خواست برایش گریه‌کنان بگویم که مادرجان بیمارم، گفتم: «سرما خورده‌ام.» طفلک پیرزن از همه جا بی‌خبر نکوهشم کرد که چرا مواظب خودم نبودم و در این فصل سال که فصل سرماخوردن نیست، بیمار شده‌ام. بله به مادرم دروغ گفتم مثل آب خوردن. گناه دروغ را به ناراحتی و اضطراب مادرم ترجیح دادم. طفلک مادرم انشالله که مرا می‌بخشد. به خاطر دروغ‌های متعددی که به او گفتم تا ناراحت نشود.

مجبورم دروغ بگویم تا خواهرشوهرم مزاحم نشود. خواهرشوهری داشتم که بعد از ظهر پنج‌شنبه‌های هر هفته دست شوهر و بچه‌هایش را می‌گرفت و به خانه‌مان می‌آمد و جمعه بعد از شام مرحمت فرموده و به خانه‌شان برمی‌گشت. بعضی وقت‌ها جمعه هم خانه‌مان می‌خوابید و شنبه بعد از صبحانه، شوهر و بچه‌هایش را آماده کرده و راهی محل کار و مدرسه می‌کرد و خود با آرامش خیال به خانه‌اش می‌رفت. من می‌ماندم و سفره پهن وسط اتاق و رختخواب‌های پهن و وارفته داخل اتاق مهمان و آماده کردن بچه‌ها و رفتن سر کار. صاحبخانه از این رسم و رفتار عصبانی می‌شد و به من توصیه می‌کرد که پنج‌شنبه‌ها برنامه بگذارم وقبل از ورود خواهرشوهر، دست شوهر و بچه‌ها را بگیرم و خانه مادر و خاله و… بروم. اما این کار ممکن نبود. چون به نظر خواهرشوهر «خانه داداش اوست و هر وقت دلش خواست می‌آید وشوهرم هم از او حمایت می‌کند.» زن صاحبخانه می‌گفت: «تو را درک می‌کنم. از قدیم گفته‌اند بستانی ور ساخلار، آروادی ار ساخلار/ بوستان را باغبان نگه می‌دارد و زن را شوهر» تعطیلی تابستان که شروع می‌شد، شوهر سر کار می‌رفت و هر وقت تلفن زنگ می‌زد از بچه‌ها می‌خواستم که گوشی را بردارند و اگر عمه جانشان باشد بگویند که مامان خانه نیست و دیر می‌آید.

مجبورم دروغ بگویم تا دل دوستم نشکند. دوستم که چشم و ابرو مشکی است، موهایش را بلوند رنگ کرده بود. از من نظرم را خواست و من هم به او حقیقت را گفتم. دلخور شد و چند روزی سراغی از من نگرفت. بالاخره روزی همدیگر را سر چهارراه دیدیم. رنگ موهایش را عوض کرده بود و مسن‌تر نشانش می‌داد. باز نظرم را پرسید و با خوشرویی تبریک گفتم که مبارک است و خیلی خوب شده و… الی آخر. او هم راضی شد و ماجرا ختم به خیر شد.

آدمی فکر می‌کند که مجبور به دروغگویی است. گاهی از ترس، زمانی برای پنهان کردن و دلایل دیگر. با گذشت زمان سعی می کنم تا حد ممکن از دروغ بپرهیزم. بخصوص در این غربتستان که آدمی خیلی راحت می‌تواند حرفش را بزند.

شجاعت می‌خواد‌

«دروغگویی»

صبح

وقتی شرایطی پیش میاد که راست گفتن برام سخت می‌شه، نمی‌تونم در برابر وسوسه دروغ مقاومت کنم. احساس می‌کنم یه راه نجاته. در واقع تنها مواقعی که دروغ می‌گم همین وقت‌هاست. آسون هم نیست، چون باید بعدش همش یادت باشه چی گفتی و بقیه حرفات رو با اون دروغ بوگندو هماهنگ کنی. خوشحالم اینجوری نیستم که دائم برای هر مسئله کوچیکی دروغ بگم و فکر کنم به نفعمه، یا باعت میشه باکلاس‌تر به نظر بیام. یعنی دیگه خیلی حیفه آدم برای هر مسئله بی‌اهمیتی خودش رو آلوده دروغ کنه. بنابراین می‌ذارمش برای وقتای اضطراری و واجب. این جوری عذاب وجدانم هم کمتر می‌شه.

بامزه اون وقت‌هاییه که توی جمع‌هایی قرار می‌گیرم که اکثریت عادت به دروغگویی دارند – از همین دروغ‌های کوچیک و بی‌ارزش که واسه باکلاس شدن میگن – و درست همون وقتی که من دارم راست می‌گم، اونا همچنان فرض رو بر دروغ فرض می‌ذارن! به نظرشون منطقی نیست کسی جواب فلان سوال رو با صداقت بده، مبناشون بر اینه که همه دارن دروغ میگن مگه اینکه خلافش ثابت شه.

اما درباره دروغ‌های بزرگ نمی‌دونم چطور می‌شه اون موقع که تحت فشاری دروغ نگی. من که مجبور شدم و گفتم. خیلی حس بدی بود ولی شرایط خیلی همه چی رو پیچیده می‌کرد. افکار و عقایدم و اهداف و خواسته‌هایم هر کدوم به یه طرف می‌کشوندنم. دروغ مصلحت‌آمیز که اسمش زیادی قشنگه و ابراز بی‌گناهی می‌کنه. اما خودمون که می‌دونیم اینم بالاخره تهش منفعت‌طلبی هست. منم می‌دونستم اگه راستش رو بگم اوضاع اون‌جور که من می‌خوام پیش نمی‌ره و سر از ناکجا درمی‌آرم و ضرر مالی می‌دم و بی‌پول و بعدش هم بی‌‌امید و بی‌انگیزه می‌شم و خلاصه باید برم بمیرم. برای همین دروغ گفتم. به نفعم بود. غریزه بقا بهم فشار آورد. نمی‌تونم اون ور قضیه رو ببینم که اگه دروغ نمی‌گفتم چی می‌شد یا اگه توی اون موقعیت خاص راستش رو گفته بودم نتیجه‌اش چی بود و الان کجا بودم. اگه به اون شخصی که باهاش درگیر بودم می‌گفتم نمی‌خوام بابت خودخواهی تو ضرر کنم، اون چی می‌گفت و آیا روشش رو تغییر می‌داد.

ترک دروغ، کم یا زیاد چیزی که نیاز داره شجاعته. این که محکم باشی و پی همه چیز رو به تنت بمالی. خوش‌شانس بودم که توی زندگیم همچین آدم‌هایی هم دیدم که بدون حتی یک دروغ تونستن زندگی کنن. البته که ضررهاش رو هم دیدن ولی خوشنام باقی موندن. به نظرم اول و آخر قضیه دروغگویی نداشتن شجاعته. هر وقت و به هر دلیلی که دروغ می‌گم اگه بخوام به ته ته دلیلش برسم می‌بینم از ترس بوده و شجاعت نداشتن. ممکنه خیلی هم مسئله کوچیک و کم‌اهمیت باشه ولی به هر حال دلیلش ترس و خودکم‌بینیه.

روده‌ راست

«دروغگویی»

سپیده‌دم

موضوع این هفته  «دروغگویی» است. شاید بتوانم بگویم یکی از کارآمدترین موضوعاتی که تا کنون گروه رویش کار کرده‌است‌.

همه‌ ما از کودکی شنیده‌ایم که دروغ‌گویی بد‌ است. اما واقعا چند نفرمان می‌توانیم‌ ادعا کنیم که دروغ‌ مصلحتی هم بد است؟ در توصیف دروغگو شنیده‌ایم «کسی که یک روده‌ راست توی شکمش ندارد» . تا حالا کسی را دیده‌اید که هشت متر روده را صاف و بدون پیچ داشته باشد؟ دروغ ادعای باطلی است که گوینده، عمداً آن را به عنوان‌ حقیقت بیان‌ می‌کند. اما دروغ‌گویی همیشه به منظور کلاه‌برداری یا فریب انجام نمی‌شود گاهی برای جلوگیری از وضعیتی که برای دروغگو نامطلوب است، رخ می‌دهد. فکر می‌کنم برای اینکه درک درستی از دروغ‌گویی خود داشته باشیم بهتر است اول ببینیم برای چه موضوعاتی دروغ می‌گوییم.

همکارم اول صبح با لبخند و حال خوش از من‌ می‌پرسد: صبح بخیر. چطوری؟ من جواب می‌دهم: مرسی! خوبم. تو چطوری؟… من دروغ گفته‌ام. من خوب نیستم‌. خوابم می‌آید. خسته‌ام. دستم درد می‌کند. اما دروغ می‌گویم چون دلیلی ندارد این‌‌ مشکلات را برای همکار شاد و خندانم تعریف‌ کنم. تقریبا همه انسان‌ها دوست دارند «خوب» به نظر برسند. در واقع انسان‌ها ذاتاً دوست دارند مقبول همه باشند، برای همین است که در بسیاری از مواقع به جای راست گفتن، دروغ‌های مهربانانه‌ای به دیگران می‌گوییم تا آنها حس خوبی داشته باشند یا حداقل دچار حس بدی نشوند. آیا این بد است؟

گاهی خیلی از ما می‌ترسیم که افکار و عقاید واقعیمان را بیان کنیم، به این دلیل ساده که واکنش‌‌ها و برخوردهای دیگری را بر خودمان ارجح می‌دانیم. برای مثال دوست‌پسر جدیدم من را به شام دعوت می‌کند، همراه او به یک رستوران چینی می‌روم که انتخاب اوست، اما مسئله این است که اصلا غذاهای چینی دوست ندارم ولی از او پنهان می‌کنم و تظاهر می‌کنم که همه چیز خوب است. مشکل اینجاست که اگر رابطه‌‌ام با او پیشرفت کند و حتی اگر با او ازدواج‌ کنم هم باید تا ابد وانمود کنم که رستوران چینی دوست دارم. اما من می‌دانم که او هم به خاطر من یک سری از جمع‌های گروهی دوستانم را تحمل می‌کند و با لبخند و روی‌خوش به دروغ می‌گوید که از بودن با آنها خوشحال است.

گاهی ما دروغ می‌گوییم که از زیر بار نتیجه‌ حرف و کارمان یا حتی اعتقادمان فرار کنیم. همکلاسی بهایی داشتم که می‌گفت خیلی دوست دارد در دانشگاه واقعی معماری بخواند. در عالم هجده‌ سالگی پرسیدم که چرا به دروغ در فرم‌ها نمی‌نویسید مسلمان که اذیتتات نکنند؟ اینجوری در خانه اعتقادات خودتان را دارید و در جامعه هم راحت خواهید بود. جواب او چیزی جز خنده نبود. یعنی که تو نمی‌فهمی‌. من هنوز هم نمی‌فهمم چون حاضرم به خاطر جانم و راحتی و آزادیم زیر تمام اعتقاداتم بزنم.

تمام اینها را گفتم که بگویم دروغ بد است اما آیا می‌شود واقعا آنرا کنار گذاشت؟ من می‌گویم نه. نمونه‌اش پاراگراف اول همین متن.

بار عذاب وجدان به چه قیمتی؟

«دروغگویی»

سحرگاه

گفت: این زن و شوهره خوب باهم دووم آوردن‌ها! با اینکه خیلی موقعیت داشتن که از هم جدا بشن.
داشتیم فیلم می‌دیدیم.
گفتم: اوهوم. چون واقعا واقعا عاشق همن.
گفت: آره با وجود دروغایی که هر دو به هم گفتن.
گفتم: اوهوم. آخه دروغ‌ها دروغ‌های تمیز بودن. اساسی نبودن.

دروغ‌ها در مورد برگشتن مرد به کار خلاف بود (البته زن در زمان ازدواج از آن خبر داشت) و در مورد سه بار سقط جنین زن بود که مرد فقط از یک‌بارش خبر داشت.

نمی‌دانم واقعا این ها دروغ‌های تمیزند یا نه و حتی نمی‌دانم واقعا و وجدانا دروغی به نام دروغ تمیز هم می‌توانیم داشته باشیم یا نه؟ اما به‌ هر حال من این دروغ‌ها را به دروغ‌هایی در مورد احساسات ترجیح می‌دهم. و اما من… من چه موقع‌هایی دروغ می‌گویم!؟

چقدر دلم می‌خواست در پاسخ به این سوال می‌توانستم خیلی مغرور و سربلند سینه سپر کنم و بگویم «هیچ‌وقت»، اما نمی‌شود. من دروغ می‌گویم. آن‌هم دروغ‌های کوچک بی‌اهمیت. بیشتر دروغ‌هایم را می‌گویم برای اینکه که کمی آزادی به‌دست بیاورم. مثلا می‌گویم کارم طول می‌کشد که به مهمانی نروم و به‌جایش بمانم خانه. می‌گویم کلاس دارم و زودتر برمی‌گردم خانه. می‌گویم مهمان دارم و از اضافه‌کاری اجباری در اداره فرار می‌کنم به خانه. یا تصمیم می‌گیریم به خانواده همسرم بگوییم من مرخصی ندارم و نمی‌توانم با آن‌ها مسافرت بروم که کل تعطیلات یا اندکی از آن را بتوانم بمانم خانه. می‌بینید؟ برای من همه راه‌ها به خانه ختم می‌شود. نمی‌دانم این چه مرضی است که حاضرم برایش هر خفتی را تحمل کنم اما بمانم در خانه.

گاهی از دروغ‌هایی که می‌گویم خیلی دلم می‌گیرد. مخصوصا وقتی به آدم عزیزی دروغ می‌گویم. مثلا خواهرزاده یا برادرزاده‌ام را به بهانه‌ای می‌پیچانم که زودتر برگردم خانه. یا روزهای سرزدن به خانه مادرم را به بهانه‌های واهی (شما بخوانید دروغ‌های شرم‌آور) کم می‌کنم. این ‌وقت‌ها حقیقتا دلم می‌خواهد بمیرم اما خب وقتی هم زیاد از خانه بیرون می‌مانم باز حس می‌کنم دارم می‌میرم؛ بنابراین وقتی در اصل قضیه فرقی نمی‌کند بهتر آنست که بیایم در خانه بمیرم.

مادرم قبل‌ترها به بعضی از کارهایی که ما می‌کردیم می‌گفت: «گناه بی‌لذت». حس من در مورد دروغ‌هایم همین است. خریدن بار عذاب وجدان برای هیچ. البته برای هیچ هیچ هم نیست. یک‌ بار امتحان کردم که راستش را بگویم و بهانه نیاورم و صریح بگویم خسته‌ام و نمی‌خواهم فلان‌جا بیایم‌. گفتم؛ فکر می‌کنید چه شد؟ بله! از آن‌ها اصرار و از من انکار و آخرش قهر و دلخوری و ملقب شدن من به ادایی بودن و لوس بودن و آخرتر اجبار من به رفتن. همین شد که دیگر راستگویی در این موارد را بوسیدم و گذاشتم کنار. گمانم واقعا به آن حجم از دلخوری و درگیری نمی‌ارزد.

همه دروغ می‌گوییم دیگر؛ چاره‌ای نیست. این هم سهم من است. صلیبی است که من باید به دوش بکشم و خدا (اگر باشد) می‌داند چقدر بابتش شرمگینم.