اعتمادبه‌نفس به دست‌ آمده بعد از اتمام رابطه

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

نیمروز

موضوع این هفته را نمی‌فهمم، اصلا درک نمی‌کنم. یعنی چگونه بعد از اتمام یک رابطه اعتماد به نفس آدمی از بین می‌رود؟ من زمانی اعتماد به نفسم را از دست دادم که مادرم با دیدن اوقات تلخم گفت: «حواست را خوب جمع کن. زن یک بار به دنیا می‌آید، یک بار شوهر می‌کند. یک بار می‌میرد. (آرواد قیرمیزی بؤرک دئییل کی بیر باش دان گؤتورولوب او بیرسی باشا قویولا) زن کلاه قرمز نیست که از سر این مرد برداشته شده و بر سر مرد دیگری گذاشته شود.»  من زمانی اعتماد به نفسم را از دست دادم که مادرشوهرم گفت: «پسرم به تو رحم کرده و نگاهت داشته است و گرنه طلاق تو یک روز هم طول نمی‌کشد.»

اعتماد به نفس من زمانی سوخت و خاکستر شد که شوهرم گفت: «من نباشم تو از گرسنگی می‌میری. اصلا تو به هیچ دردی بجز خوردن و خوابیدن و هیکل بزرگ کردن نمی‌خوری. اصلا مرگ تو بهتر از زندگی‌ات است. من این را به خاطر بچه‌ها می‌گویم. آنها از معرفی کردن تو به همکلاسی‌هایشان خجالت می‌کشند. تازه افتخار هم می‌کنی که کارمندی و درآمد داری؟ پولت توی سرت بخورد.» اوایل این سخنان برایم عجیب و مضحک می‌آمد. اگر پولم باید به سرم بخورد، چرا تا ریال آخرش را می‌گیری؟ اصلا چرا دسته چکم را داخل کمد خودت گذاشته و هر ماه یک صفحه‌اش را جلویم می‌گذاری که «امضا کن بروم حقوقت را بگیرم. تو دست و پا چلفتی هستی و دزد از چنگت بیرون می‌آورد.» نمی‌فهمم چرا نگفتم: «دست و پا چلفت‌تر از من و دزدتر از تو مگر پیدا می‌شود؟» همین اعتماد به نفس از بین رفته مرا تا مرز خودکشی کشانید.

اکنون که سال‌ها از اتمام رابطه و جدایی مطلق می‌گذرد ، روز به روز بر اعتماد به نفس من افزوده می‌شود. بچه‌هایم با علاقه فراوان مرا به فامیل‌ها و دوستانشان معرفی می‌کنند. از من می‌خواهند که برایشان غذاهای وطنی بپزم و …  من حالا با حقوق مختصر ماهانه‌ام زندگی آرامی دارم.

آری عزیزان من بعد از اتمام رابطه به اعتماد به نفس، آرامش، آداب معاشرت و همه چیز رسیدم.

Advertisements

به سلامتی خودم

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

پیش از ظهر

در عمرم یک بار به تمامی عاشق شدم. آن یک بار هم عمری چند ساله داشت. ما هر دو‌ می‌دانستیم چرا نباید جلوتر برویم، ولی این دانستن از رنج آن کم نکرد. باز زخم، عمیق بود و کاری و بسی پر درد.

سال‌های اول به شدت سخت گذشت. تا سال‌ها این درد با من بود. دوست نداشته شدن توسط معشوق باید یکی از زجرآورترین رنج‌های روزگار باشد. احساس طرد شدن چنان پنجه‌هایش را در جسم و روحت می‌کشد که سال‌ها خون‌چکان است و بعدها ردّش همیشه هست. همیشه زخم‌خورده‌ای را می‌مانی که به روزگاری فکر می‌کرد که این زخم نبود و خوشبختی و شادی چه طعم بی‌خبری خوبی داشت. آن رابطه به دلایل واقعا درستی تمام شد و باید تمام می‌شد. اصلا پایان آن اجتناب‌ناپذیر بود. تعجب می‌کنم که چرا آن همه دلشکسته و افسرده بودم و چطور نمی‌دیدم که این ره جز به ناکجا‌آباد راهی ندارد. آن روزها که همه غرقه در او‌ بودم تنها زمانی بود که  اعتمادم را از خودم گرفتم و به جای آن او را کنار خود نشاندم. وقتی رفت تا مدتی گیج بودم و مضطرب ولی اعتماد به نفسم آرام آرام بازگشت و دیگر هرگز از کنارم تکان نخورد.

بارها و بارها بعد از آن وارد رابطه‌‌های مختلف شدم و  زیاد سختگیر نبودم. به هر کسی که فکر می‌کردم سرش کمی به تنش می‌ارزد شانس آشنایی می‌دادم. هر بار که به دلایلی رابطه پایان می‌گرفت، شانه‌ام را می‌انداختم بالا و میرفتم سراغ کار و بارم. اگر زمانی مجرد و بی‌یار بودم دقیقا به خاطر انتخاب خودم بود که تشخیص می‌دادم الان باید تنها باشم.

داشتن اعتماد به نفس مثل مُهری به پیشانیم بود. جذابیت داشتم ولی بیشتر به خاطر این حس قوی هویت و قدرت درونی‌ بود و نه فقط جذابیت ظاهری. تکلیفم با خودم مشخص بود. اذعان می‌کنم پیدا کردن مرد زندگی پروسه وقت‌بری است. می‌خواستم روابط متعددی را تجربه کنم و یاد بگیرم. اگر تهش شکست بود دیگر ابدا غصه نمی‌خوردم. وقتی مردان زورگو، احمق و ازخودراضی را با اولین اشتباه از خود می‌راندم و هرگز شانس دومی به آنها نمی‌دادم نه تنها غصه نمی‌خوردم بلکه حتما بعدش به سلامتی خودم می‌نوشیدم و البته خیلی نوشیدم!

آن همه معصومیت و باور مطلق، در بی‌پناهی یک عشق گم شد و رفت. من دیگر هرگز جرات نکردم آن گونه دل به کسی ببازم. هرگز دیگر عاشق نشدم. این بهایی بود که به ازای به دست آوردن اعتماد به نفسم پرداختم.

فعل جمع با ضمیر شکسته

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

صبح

به نظرم همیشه خوشبخت‌ترین دختران و زنان، سیب‌قلبی‌ها بوده‌اند و هستند. آنهایی که از اول دوران زندگیشان و یا از اول دلدادگی، با یک نفر همقدم شده‌اند و آن یک نفر تمام سال‌ها در کنارشان توان ادامه داشته: تمام زندگی و در گرمی و سردی و بالا و پایین و همه جوره همه چیز را با هم تجربه کرده‌اند. دعواهایشان هم با هم بوده و در نهایت آغوش و امنیت آخر شبشان هم با هم. وقت خوشی و وقت بیماری کنار هم بوده‌اند. تصورم از آنها یک جوری شبیه تصویری است که سینما یا دین از زندگی مشترک تبلیغ می‌کند. ته دلم هم می‌دانم این زندگی که در حقیقت روبروی ماست اینطور نیست. زندگی واقعی اینطور نیست.

دو سه ماه پیش به لطف فیس‌بوک فهمیدم اولین معشوق و اولین دوست‌پسر و اولین اولین‌های زندگی‌ام ازدواج کرده. چهره‌اش شبیه همیشه بود: با ردی از شوخی گرفتن همه چیز. در عکس‌هاش دست دور کمر دختری انداخته بود که اندامی توپر و قدی بلند داشت. شبیه همان اندام آن سال‌های من. چهره‌اش، کارهایش و حالت‌هاش شبیه جوانی من بود و امیدوارم (بدون هر گونه بدجنسی امیدوارم) شبیه آن سال‌های من دوستش داشته باشد.

چهار سال بعد از اینکه رابطه‌‌مان تمام شده بود، یک شب مست کردم و نشستم به چت کردن. یکی از دوست‌هام آن طرف جغرافیا داشت صحبت می‌کرد و حرف زدیم و مستی کار دستم داد و دیدم تمام صورتم خیس شده. براش داشتم از زخمی که خورده بودم صحبت می‌کردم و از اینکه پوست احساسم چطور کنگره‌دار شده. که انگار هنوز خون‌چکان است. که کار من و جان من از دلدادگی گذشته. چهار سال تمام گذشته بود و هنوز جرئت نکرده بودم وارد رابطه‌ای شوم. چهار سال گذشته بود و هنوز به کسی نگفته بودم دوستت دارم و در جواب نشنیده بودم که دوستم دارد. دو سال هم از چهار سال گذشت تا جرئت رابطه پیدا کردم. یک سال هم از آن دو سال گذشت تا رابطه‌ بعدیم شکل گرفت.

چند ماه پیش از یک رابطه‌ی طولانی و بسیار پرتنش و بسیار قوی بیرون آمدم. در رابطه انگار دوباره جانم و اعتمادم و هزار چیز دیگر جا مانده. شک کرده بودم که به من خیانت می‌کند و به گمانم می‌کرد. بدترین حسی که به همراهم مانده، صدای غریبی کنار گوشم است که برام می‌گوید تو آن طور که باید نبودی. کافی نبودی. دوست داشتنی نبودی. حالا که چند ماه گذشته، حس زندگی کردن میان طوفان شن و مه هنوز باقی مانده. هنوز خودم و اطرافم قابل دیدن نیستیم. هنوز آینه‌ای، برکه‌ای یا تلالوی پنجره‌ای نیست که بشود درونش نگاه کنم و خودم را سالم ببینم. خودم را کامل ببینم. خودم را زیبا ببینم.

غمناک‌ترین حس این روزهام، از دست دادن جرئت گفتن دوستت دارم شده. دارم فکر می‌کنم چند سال باید بگذره تا دوباره از سر خط شروع کنم؟ چقدر می‌گذره تا بتونم خودم رو کنار کسی تجسم کنم و حضور دیگری رو در زندگیم تجربه کنم؟ هفت سال دیگه؟ این بار کمتر؟ بیشتر؟ چطور؟ یک جایی وسط این همه سوال و هیاهو، انگار نهال بودنم از کمر شکسته.

تنفر: فرشته نجات من  

 

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

سپیده‌دم

اولش فقط انکار بود، اول از طرف او به خاطر خیانتش و بعد از طرف من، چون نمی‌توانستم باور کنم او هم می‌تواند خیانت کند. وقتی شریک عاطفی‌ات می‌رود سراغ دیگری، واقعاً چه کاری می‌شود کرد جز انکار! اتمام رابطه ما مثل بقیه اتمام‌ها نبود که کسی بگذارد برود، او بود! به قول خودش همیشه هست، تنها تفاوتش این است که او با «همه» هست، با هر کسی که گوشه چشمی نازک کند و بخواهد تنش را در اختیار او بگذارد، با هر کسی که به او بگوید «برایت می‌میرم».

رابطه را او تمام کرد اما به سبک خودش، با پررویی تمام خواست بودن دیگری و دیگران را بپذیرم و با خودم کنار بیایم. برای آدمی مثل من که از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود و به هر کسی راه نمی‌داد این اتفاق مثل سوزنی بود که به یک بادکنک بزرگ و زیبا فرو کرده باشند. تا مدت‎ها از خودم چندشم می‌شد، حالم بد می‌شد وقتی یاد حماقت و سادگی خودم می‌افتادم، حتی اوایلش آرزوی مرگ کردم برای خودم، پذیرش رودست خوردن از یک آدم عوضی، چیزی بیشتر از یک اتفاقِ سخت است. احساس خرد شدن و حقارتی که بعد از اتمام رابطه به انسان دست می‌دهد، حداقل برای مدت‌ها در من وجود داشت، افسردگی و بی میلی به هر اتفاق ریز و درشت، افت تحصیلی شدید و در یک کلام تمام شدن! اوایل دائما در حال مقایسه طرف با خودم بودم، چه چیزی داشت که من نداشتم؟! تقریبا در همه چیز من بالاتر بودم، از سطح کلاس خانوادگی، تحصیلات، سن و سال، شرایط اجتماعی، جز اینکه من تن به هر کاری نمی‌دادم به هر قیمتی!

بعد از مدتی دیدم که اتفاقا برای چنین آدم‌های مریضی، ناراحت شدن و غصه خوردن همان چیزی است که به دنبالش هستند، در یک آن به خودم آمدم و به گندی که به همه اوقاتم زده بودم فکر کردم، نمی‌بایست می‌گذاشتم کیفیت لحظاتم را او تعیین کند. عزمم را جزم کردم و طی یک اقدام انتحاری هر نوع اثر مادی و معنوی که از او در هر جای زندگی‌ام وجود داشت را پاک کردم، حتی ایمیل‌های ارسال شده به او را از صندوق «ارسال‌ها» پاک کردم، تمام هدایا را در زباله‌دان گذاشتم، عطرها را به بهانه سردرد گرفتن دور ریختم و در عرض یک نصفه روز، شبه حضور مادی‌اش را از زندگی‌ام پاک کردم.

اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را بعد از مدتی با حس نفرتی که از او پیدا کردم به دست آوردم، هر چه بیشتر متنفر می‌شدم احساس اعتماد به نفس بیشتری در من زاییده می‌شد. از جایی به بعد دیگر به او فکر نکردم، به هیچ چیزش، پر از تنفر شدم، آنقدر خودم را مشغول کردم که شبها تا سرم را روی تخت می‌گذاشتم خوابم می‌برد، کارهای بیرون را چند برابر کردم، همه جا داوطلب مشارکت بودم و همین کار کم‌کم حس تنفر را از من بیرون کرد و به جایش اعتماد به نفس بیشتری برایم به ارمغان آورد.

هنوز بعد از گذشت سال‌ها گاهی کم می‌آورم و یادآوری آن روزهای تلخ حالم را دگرگون می‌کند،. مدت‌هاست دیگر نفرتی ندارم و همچنان به داشتن اعتماد به نفس بالا در بین دوستان و آشنایان مشهورم، ولی اعتراف می‌کنم بازیابی اعتماد به نفس از دست رفته کار ساده و راحتی نبود.

ترس و لرز

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

سحرگاه

راستش من خودم هیچگاه در یک رابطه کنار گذاشته نشدم و تقریبا هم فردی را کنار نذاشتم. تکلیفم با خودم و طرف مقابل بیش از حد روشن بود و خیلی شفاف و البته با کمی دروغ که «من قصد مهاجرت دارم» رابطه‌هایم را شروع نشده، تمام می‌کردم. در نگاه اول همه چیز خوب بود و اتفاقا تبدیل به آدم دست‌نیافتنی و مغروری شده بودم و دوستانم حتی به من حسودیشان می‌شد که هیچ وقت شکست عشقی نخورده‌ام و پای کسی وسط زندگی‌ام نبوده است، من هم نیمه‌خوشحال، نیمه‌ناراحت بودم، از طرفی دوست داشتم فردی بود در زندگی‌ام و از طرف دیگر هیچ فردی را نمی‌توانستم بپذیرم. وقتی فردی به من پیشنهاد دوستی می‌داد مثل یک انسان بدوی می‌شدم و قاطعانه بدون بررسی همان پاسخ معروفم را می‌دادم.

 تا روزی که بر اثر مشروطی و اخراج از دانشگاه، به روانپزشک مراجعه کردم. به دلایلی درس نمی‌خواندم و همه وقتم را صرف خوابیدن و کتاب خواندن می‌کردم. خوشبختانه روانپزشکم در کار خودش متبحر بود و چند جلسه‌ای اصلا در مورد مشکل درسی‌ام صحبت نکردیم و همان جلسه اول از روابط عاطفی‌ام پرسید و من هم همه‌ ماجرا را برایش گفتم. او کتابی معرفی کرد و من بعد از خواندن کتاب متوجه شدم، من از ترس از دست دادن هیچ گاه وارد رابطه‌ عاطفی نمی‌شوم. در واقع مشکل شخصیت اول کتاب نیز همین بود و روانکاوی در کتاب این تشخیص را برای شخصیت اول کتاب داد. برای خودم کشف بزرگی بود، اما این کشف بزرگ را برای خودم نگه داشتم و خیلی که نه، اما تلاش کردم که این مشکل را حل کنم. اما این روزها فکر می‌کنم که انسان‌هایی که وارد یک رابطه می‌شوند و رها می‌شوند چه قدر شجاع هستند و چه قدر خوب می‌توانند مشکلاتشان را مدیریت کنند.

 

رهایی

«خدا»

نویسنده مهمان: بی‌نام

بگذارید سخن پایانی را در همین آغاز بگویم:‌ من رهایی‎ام را، لذت بردن از زندگی را و همه آرامشم را مدیون مرگ خدا در اندیشه‌ام هستم. لحظه‌هایی که در پی خدا سرگردان بودم زندگی‌ام را سرشار از تناقض و استیصال کرده بود.

 هرگز به فرزندم مفهومی به نام خدا را نخواهم آموخت. موجودی مطلق و دست‌نیافتنی که ایمان به او، کفران همه زیبایی‌های نسبی زمین است. آنچه نوجوانی مرا بلعید، ترس از گناه در محضر او بود. ترسی که آموزش و پرورش از یک سو و خانواده و مسجد محل از سوی دیگر در بند بند تفکر من تزریق کرده بودند. چقدر دیر فهمیدم ولی چه حس خوبی داشت. هنوز فریاد نیچه در گوشم لذت آن رهایی را بازتکرار می‌کند: «باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می‌گویند. اینان زهر پالای‌اند چه خود دانند یا ندانند». به فرزندم خواهم آموخت که واقعیت مرگ است که تمام زندگی زمینی ما را جهت می‌دهد. فناپذیری است که هر روز صبح دستمان را می‌گیرد تا بجنگیم و عاشق بمانیم. به او خواهم گفت که علم بزرگترین دستاورد بشر است و او با تکیه بر آن می‌تواند به میلیاردها سال قبل در اعماق فضا بنگرد و پیدایش هستی را کنکاش کند. به او خواهم آموخت که هر پدیده‌ای توضیحی می‌طلبد و باید در آنچه نمی‌داند بیندیشد و بیازماید و بپرسد.

خدایی که در من مرد اما همه گونه خدایی نبود. خدای ملای مسجد محل بود که انتقام‌گیر و خشن بود و خدای مهربان کشیش‌های مسیحی بود و هر گونه خدایی که در قامتی انسانی تعبد می‌طلبد. به باور من اینان همه دستاویزهای انسانند برای در بند کردن خویش و دیگران. با مرگشان چنان رها شده‌ام که هیچ خدایی مرا یارای به بند کشیدنِ دوباره نیست. اما برخی در حضور حضرت علم هنوز خدا را در صندوقچه‌ای ایمن از گزند آزمون انسان پرسشگر نهان کرده‌اند. گاهی می‌شنوم که فیزیکدانی می‌گوید شاید نیرویی خداگونه شرایط اولیه انفجار بزرگ را داهیانه چیده باشد و از آنجا این هستی را رها کرده تا بر پایه قوانین و ثوابتی یگانه منبسط شود. این خدایان در پشت مرزهای علم عقب نشینی می‌کنند. من با این گونه خدایان مشکلی ندارم!

من متعهد به جهانم و همه اخلاق خدایان برایم داد و ستدی بیهوده است. مرگ برایم پایان زندگی‌ست و زندگی چنان کوتاه است که مرا فرصت بندگی نیست. بال و پری می‌خواهم که در کرانه‌های خاکی زمین پرواز کنم و انسان و طبیعت را به نظاره بنشینم. با این همه، خداباوران برایم غریبه نیستند؛ می‌شناسمشان. مادرم و بسیاری دیگر از عزیزانم. هنوز نام خدا بر زبانم جاری می‌شود وقتی آنان را به دستش می‌سپارم تا حس کنند که از آنانم و دوستشان دارم. خداحافظ را هنوز بدرود نگفته‌ام چرا که بدرود با ادبیاتی صمیمی با عزیزانم خواهد بود. فرهنگ تقدیر و عاقبت را می‌فهمم. درک می‌کنم که آدم‌ها انتظار عقوبت و پاداش از خدا را با خود حمل می‌کنند. به کلام دیگر، من از خدا نفرتی ندارم. آنان که همه بدبختی‌ها را به گردن خداباوری می‌اندازند را نکوهش می‌کنم چون خداناباوران هم در ایجاد بسیاری از این بدبختی‌ها شریکند.

حفره خالی

«خدا»

بامداد

هیچوقت نفهمیدم خدا از چه زمانی توی زندگیم نقش پیدا کرد. بود، از وقتی یادمه همیشه بود. من دوستش داشتم، عمیقا بهش احترام میذاشتم و با تمام وجود بهش ایمان داشتم. من در یه خانواده آزاد بزرگ شده بودم، پس هیچوقت هیچ تعلیم مذهبی خاصی ندیده بودم. هیچوقت برای انجام هیچ مراسم و مناسکی اجبار نداشتم، جامعه و مدرسه بدون نتیجه سعی در باورمند کردنم کرده بود، اما من به هیچ مذهبی معتقد نبودم. فقط خدا رو باور داشتم. اونقدر عمیق و بدون تردید که مطمئن بودم بدون خدا نمی‌تونم زندگی کنم.

تازه دوازده سیزده سالگیم دنبال مذهب گشتم. شروع کردم به تحقیق، خوندن، دنبال کردن. خوشبختانه اطرافم پر بود از آدم‌های مذهبی، فقط اسلام نه، همه ادیان. خوندم، تحقیق کردم و دنبال جواب سئوال‌هام گشتم، خواستم دین داشته باشم. اما هیچ کدوم منو جذب نکرد. به جایی رسید که فهمیدم تا آخر عمرم هرگز پیرو دین خاصی نخواهم بود، اما با این حال هم باز خدا سر جای خودش بود. اعتقادم به خدا ذره ای تغییر نکرد.

خدا برای من منشا خوبی و مهربانی بود، وجدانی که میل به مثبت بودن داشت. فرشته نگهبانی که از کارهای شر و دشمنی پرهیزت می‌داد. یک نیروی بزرگ، قوت قلب‌ دهنده بود. پیوند من با خدا از نوعی بود که با هیچکس نداشتم. هیچوقت نداشتم. خالص و بدون واسطه بود. عشقی بود که هیچوقت نسبت به هیچکس دیگه تجربه‌ش نکرده بودم.

بعد یک روز خدا گم شد. افتاده بودم توی سیاه‌چاله و مدام صداش می‌کردم. حتی حل مشکل هم نمی‌خواستم، فقط می‌خواستم حضورش رو حس کنم. نبود. وحشت کرده بودم. باور نمی‌کنید اما وقتی جوابی نیومد تب کردم. جوری مریض شدم که توان انجام کارهای روزمره‌ام رو هم از دست دادم. بارها صداش کردم… اما نبود. قلب من بدون مقدمه، بدون اینکه من تصمیمی برای این وضع گرفته باشم، بدون دخالت دادن اراده من، بدون هشدار قبلی خالی شده بود. خدا نبود.

از اون تاریخ به بعد من دیگه خدا رو حس نکردم. قلبم خالی شده. هنوز وجدانم هست، هنور میل به خیر و پرهیز از شر هست، هنوز دستورهای اخلاقی هست، اما خدا دیگه نیست. اون خدایی که مامن بود، اون ارتباط غیرقابل توصیف، اون حضور همیشگی… مخاطب زمزمه‌هام رو از دست دادم. یه شب هراسان نشستم لبه تختم و مثل یه آدم سوگوار اشک ریختم و گفتم کاش خدا بود، کاش خدا بود… کاش ارتباطم رو از دست نمی‌دادم. بعد فهمیدم خدا فقط یه لنگر اطمینان برای قلب من بوده. کاربرد درونی داشته. بدون اعتقاد به خدا هم من همون اندازه معتقد به خوبی و شرافت مونده بودم… فقط دیگه اون تسکین و آرامش درونی رو نداشتم.

حالا خدا ندارم. از نظر اجتماعی همون آدمی هستم که بودم. با همون تعهدات اجتماعی و با همان وجدان بیدار. اما اتکای درونیم رو از دست دادم. خدا رو از دست دادم و دیگه هیچ چیزی رو پیدا نکردم که اندازه خدا برام ارزش داشته باشه. درون قلب من حالا فقط یه حفره خالی باقی مونده.