خودارضایی به زبان غیر آدمیزاد

«خودارضایی»

صبح

الف که فهمید من هیچ آموزشی در رابطه با مسائل جنسی ندیدم، یک جوری تعجب کرد و صیحه کشید که شبیه یک گناهکار در صندلی فرو رفتم و با چشم‌هایی که اندازه‌ی گاو سعی کرده بودم درشت و بی‌گناه نشونشون بدم، زل زدم بهش. اینجا بود که یک لحظه مکث کرد و بعد دوباره با تعجب فریاد زد: خب پس در مورد خودارضایی کِی چیز میز یاد گرفتی تو؟ و من تازه در سن هجده نوزده سالگی فهمیدم من هم می‌تونستم خود ارضایی کنم.

خودارضایی به نظر من کار سختیه. مخصوصا اینکه من همیشه به تعداد مورد نیازم پسر یا مرد (و حتی گاهی دختر) داشتم که خودشون داوطلبانه وقتی که من نیاز جنسی دارم تشریفشون رو بیارن روی مبل، کاناپه، تخت، زمین یا هر جای دیگه‌ای و بعد تشریف ببرن. برای همین هیچ وقت در این زمینه به خودکفایی نرسیدم و کاملا به کمک‌های خارجی وابسته موندم. چندباری هم که سعی کردم امتحانش کنم، وسطش حوصله‌ام سر رفته. البته تمام کنجکاوی‌هام رو برای لمس تنم و کشفش به وقتش انجام داده بودم اما هیچ وقت این ماجراجویی‌ها به حس لذت ختم نشده بود. انگار یه پروژه‌ی علمی داری انجام می‌دی یا یک قورباغه زیر ذره‌بین گذاشتی. من حتی از متن و کتاب و عکس هم کمک گرفتم و هیچ به هیچ. به سادگی یک نفر می‌تونه حتی با کلمه‌هاش و از راه دور من رو به هیجان بیاره و بعد کاری کنه که چند ساعت بخوابم اما حتما پشت کلمه ها باید کسی باشه. این کاریه که نمی‌تونم خودم برای خودم انجام بدم. خب، حقیقتش همیشه فکر می کردم بقیه هم مثل من فکر می کنن که عمل جنسی یک فرایند دونفره است.

بعدا فرصت پیش اومد و حتی با مثال نقض هم آشنا شدم. آدمی که در کلام خیلی شیدا بود و در رفتار خیلی خوب بود و خب، گفتم بذار بچشمش ببینم می‌خوام باهاش ادامه بدم یا نه. دعوتش رو به خونه‌اش پذیرفتم. یک غذای مفصل برام درست کرد و خوردیم و بعد به نظرم وقت رفتن به رختخواب بود و هدایت مسیر رو به عهده گرفتم. پسر برخلاف تصورم در عمل خجالتی بود. خیلی زود مکث کرد. شاکی شدم و بله من سال‌های خام جوانی حق نه گفتن رو برای مردهای اطرافم قائل نبودم یا حداقل قبول نمی‌کردم کسی که تا تخت با من اومده وسطش نخواد ادامه بده. به روش نیاوردم ولی وقت رفتن با خودم مدل مادر فولاد‌زره فکر کردم تکلیف این رابطه باید مشخص شه.

خونه که رسیدم متن‌هایی رو خوندم که توی همین چند دقیقه‌ی رفتن من نوشته شده بود. مشخص بود خودارضایی کرده و من مشمئز شدم. نه به خاطر اینکه به نظرم کار بدی بود. بیشتر چون فکر می کردم حق من بوده که با دستاش کشفم کنه و انداممون با هم آشنا شه. این حقی بود که از من گرفته بود. نمی‌فهمیدم چرا این اتفاق نیفتاده.

همون روز خیلی دگم و یک‌دنده رابطه رو تمومش کردم.

Advertisements

دست‌ها و فکرها

«خودارضایی»

سپیده‌دم

اولین بار توی فیلمی دید که دختر دست برد توی لباس زیرش، وسط یک استودیوی عکاسی یا چیزی شبیه به آن. آنقدر تند و تند انگشت‌ها را حرکت داد  تا بی‌حال شد و افتاد روی زمینِ استودیو. قهرمان فیلم دختری بود مثل خودش، هر دو تعجب کرده بودند و نگاه می‌کردند. بعدتر جزئیات را فهمید. قبل‌تر گناه بودنش را شنیده بود، وقتی کوچک بود و با مادرش می‌رفت جلسه مذهبی، خانم جلسه گفته بود گناه کبیره است و کسی که آن کار را بکند، لرزش دست تاوان این جهانی و سوزش در آتش ابدی، تاوان آن جهانی‌ش است. این ها را یک بار به اولین پسری که دوستش داشت گفت (تازه فقط تاوان این جهانی را)، پسر چنان خندید که انگار به عمرش آنقدر نخندیده بود. خنده‌هایش که تمام شد به دختر گفت: «اُممُل!!» همینقدر با تکیه روی میم، همین قدر با تحقیر، و بعد از آن مجبورش می‌کرد انجامش دهد و پشت تلفن برایش تعریف کند. دختر یاد گرفته بود دستش را راحت بگذارد زیر سرش، ذهنش را فعال کند و به موقع آه‌های کشدار بکشد.

دختر از همان موقع متنفر شد. از هرچیزی که به زور باشد متنفر شد و حسش در برابر آن کار ممنوعه‌ی آن روزها همین ماند. سعی کرد نزدیکش نشود ، دور بماند و به آن فکر هم نکند. بعدها در یک فیلم عاشقانه دو عاشق دلداده دور از هم را دید که همان روش را پیش گرفتند که پسر او را به آن مجبور می‌کرد (حالا مدت‌ها بود پسر او را ترک کرده بود) و آنقدر عاشقانه و مهربانانه که یک آن، فقط یک لحظه نظرش عوض شد، از آن نفرت فاصله گرفت و توانست عاشقانگی را در این حرکت دونفره‌ی دور از هم حس کند. اما باز هم نه دلش خواست، نه وسوسه شد و نه انجام داد. ترجیح داد منتظر بماند، منتظر وقتی که تنش را تن دیگری با حس داغ و لبریز و عاشقانه‌ای «غافلگیر» کند. دلش خواست این حسِ ناب را تماماً با کسی شریک باشد.

برای تنهایی‌هایش، فکر و کار بسیار داشت.

آن هفده درصد چه می‌کنند؟

«خودارضایی»

سحرگاه

در حین بالا و پایین کردن صفحات اینترنتی و جستجوهایم مطلبی خواندم که در آن گفته شده بود هشتاد و سه درصد مردم بالغ در جهان دست کم یکبار خودارضایی کرده و یا به طور مداوم این کار را انجام می‌دهند. این بدان معنا بود که هفده درصد از مردمان کره زمین تا به حال خودارضایی را تجربه نکرده‌اند!

این که بخش زیادی از مردم خودارضایی می‌کنند نشان‌دهنده‌ی یک نیاز ساده‌ی جسمی است که خودارضایی به عنوان ساده‌ترین، در دسترس‌ترین و کم‌هزینه‌ترین روش می‌تواند به آن پاسخ دهد. این پاسخ اما می‌تواند به طرح چند سوال دیگر منجر شود. اینکه آیا خودارضایی روشی است که فقط انسان‌های مجرد و تنها ممکن است با آن نیاز جنسی خود را تامین کنند؟ و کسانی که شریک جنسی دارند به طور مطلق عضو آن هفده درصد هستند؟

واقعیت این است که من علیرغم تلاش بسیاری که برای یافتن پاسخ این سوال‌ها کردم به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم. اما به خاطر آوردم که یکی از دوستان نزدیکم که از قضا فوبیای سکس داشت و به سختی حاضر می‌شد شیوه‌های جدید آن را تجربه کند برایم گفته بود همسرش هرگاه خواسته‌ای دارد که او به آن پاسخ منفی می‌دهد بدون هیچ بحثی خودارضایی می‌کند آنهم وقتی در کنار اوست و در بستر مشترکی کنار هم خوابیده‌اند. می‌گفت همسرش از اینکه به جای روش‌های تکراری به گفته‌ی او «خودش را با دستمالی راحت کند» نه شرمنده است و نه پشیمان. با یادآوری این خاطره دانستم نمی‌شود در مورد آن هفده درصد باقیمانده  به طور قطعی نظر داد.

باید پذیرفت که سبک زندگی هر انسانی محترم است. نمی‌شود ادعا کرد آن هفده درصدی که خودارضایی نمی‌کنند زندگی جنسی بی‌نقص و کامیابی دارند. همان گونه که نمی‌شود گفت آن گروه بزرگتری که خودارضایی می‌کنند دچار ایراد و اشکال اساسی در روابط جنسی خود هستند. اما مواجهه آدم‌ها با این واژه چندان غریب و پیچیده نیست. به تجربه دیده‌ام نکوهش یا تقدیس خودارضایی دو اتفاقی است که در مواجهه با آن رخ می‌دهد. بی‌تفاوتی را در این‌باره کمتر دیده‌ام. هر کس بالاخره با شنیدن این واژه موضعی می‌گیرد. برخی به دلایل مختلف از جمله ترس از گناه، عقایدی مانند اینکه میل جنسی فقط باید در خدمت تکثیر نسل قرار بگیرد و امثالهم با صدای بلند خودارضایی را نکوهش کرده و افرادی که از این روش برای آرام کردن خود استفاده می‌کنند را دچار بحران جنسی می‌بینند. از سوی دیگر کسانی هم هستند که آشکارا یا نهان خودارضایی می‌کنند و از این بابت نیز شرمنده یا نگران نیستند. شاید یک احتمال این باشد که افراد مسن و فرتوت یا دارای ناتوانی‌های جنسی آن هفده درصد را تشکیل می‌دهند، یا کسانی که هیچ وقت فراغتی ندارند؛ روزگارشان با کار آغاز و با خوابی از فرط خستگی به پایان می‌رسد. یا شاید این هم بخشی از سبک زندگی انسان‌ها باشد، به واسطه تکثر و تنوعشان بر روی کره زمین.

همدیگر را یک لنگه پا نرقصانیم

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

باغچه‌ی همسایه: وبلاگ ماچو بده بیاد

برای من فرقی ندارد یک رابطه عاشقانه‌ است، دوستانه است یا کاری یا خانوادگی یا هر مدل دیگری، برای اتمام آن یک نسخه بیشتر نمی‌پیچم، رک و را‌ست بگویید و چانه‌ها را بزنید و به نتیجه برسانید و تمام، تمام هم نه به معنی اتمام رابطه بلکه جدل بر سر اختلافات پیش‌آمده تمام. این منش در اتمام یک رابطه کاری بیشتر عملی و ملموس است، یک – نارضایتی منجر به استعفا یا اخراج، دو – چند روزی برو بیا و نامه‌نگاری و سوال از چرایی تصمیم، سه – در نهایت یا بازگشت به کار با شرایط جدید یا بازگشت به کار با همان شرایط پیشین یا تصفیه حساب. البته حتی در کار هم کش و قوس‌های مذبوحانه دیده‌ام. طرف فکر می‌کرده خیلی رسمی استعفا داده ولی با اصرار مدیر برگشته و دوباره تقی به توقی خورده استعفانامه امضا کرده و فرستاده روی میز مدیر. شاید بار اول شگرد خوبی باشد برای گوشمالی دادن به سیستم که قدرت را بیشتر بداند. ولی بار دوم دیگر باید بروی چون اگر این رویه‌ات بشود، دیگر نازت خریدار ندارد که هیچ، چوپان دروغگو هم می‌شوی. چنین رفتاری در روابط کاری از نظر همگان رفتاری غیرحرفه‌ای‌ست. ولی در روابط دیگر انگار خیلی هم دلبرانه است. از نظر من همین آدم چون بلد نیست درست تمام کند، در رابطه‌های خانوادگی و دوستانه و عاشقانه هم همین شکل شل‌کن سفت‌کن ها را دارد، بعضی خیلی مجلسی می‌گویند قهر و آشتی. خب خانواده وقتی مهربان باشد همیشه نازت را می‌کشد و آشتی می‌کند، دوست تا وقتی حوصله‌اش را سر ببری تحملت می‌کند و گرنه قهر قهر تا قیامت و عاشق هم که به ذات عاشقی، دل‌خسته است و ظریف و زودی می‌زند به تیپ و تارت.

تمام کردن درست یک رابطه، بلوغ فکری و احساسی می‌طلبد. هر قدر هم آدم تحصیل‌کرده، باسواد، با کلاس، اجتماعی و دنیادیده باشد، تا به حدی از بلوغ نرسیده باشد که بتواند حرف دل و احساسش را شفاف و مشخص ادا کند و با خودش و احساسش روراست باشد، درِ روابط و اتمامشان بر همان پاشنه است که بود و همیشه یکور قضیه یا گاهی هر دو ور می‌لنگد و انرژیشان بر سر اما و اگرها تلف می‌شود. فرد بالغ میفهمد که این بار حرف، باد هوا نیست. می‌فهمد که حرف الکی نزند، که از سر باز نکند. بلوغ مدن ظر با سخنوری فرق دارد. یعنی بلد باشی دلت را در کلمه بیاوری، بلد باشی دل دیگری را بشنوی و بعد هر دو را سبک سنگین کنی، به یک جمع‌بندی مطلوب هر دو طرف برسید و بعد هم به آنچه توافق کرده‌اید پایبند باشید. نه اینکه اگر قرار بر فصل باشد، دوباره فردا فیلت یاد هندوستان کند و رابطه را به کش تنبان تبدیل کنی. یا قرار بر ماندن باشد و بروی که رفتی و انگار نه انگار قراری بوده و مداری. اگر هم قرار بر تغییر شد بدانی که این تغییر در توانت و مطلوبت است. این بلوغ یعنی اینقدر با خودت ندار باشی که بدانی از این رابطه چه می‌خواهی و تا کجا دلت می‌خواهد برایش مایه بگذاری و چقدر برایت می‌ارزد، که بتوانی درست احساس و وقتت را هزینه کنی که فردا حسرتش نماند که کاش زودتر تمامش می‌کردم یا کاش بیشتر برایش می‌جنگیدم. من که کم پیش آمده از این آدم های بالغ به تورم بخورد، شاید به تعداد انگشتان دست. همیشه کمی که از آشنایی گذشت و حرف هایی غیر از آب و هوا رد و بدل شد، این را مطرح کرده‌ام که من حدس زدن در روابط و رمزگشایی از اشارات سر و چشم و … را بلد نیستم، حوصله و انرژی و استعداد یاد گرفتنش را هم ندارم، دلم مثل زبانم است و زبانم راوی دلم. رفتارهایم را با دایرة‌المعارف سادگی معنی کن، اگر احیاناً معنی دیگری یافتی و به دلت ننشست، لطف فرموده و در صورت رنجش بنده حقیر را واضح و مستقیم آگاه ساز تا در صدد توضیح برآیم و از کاهی کوهی بر نخیزد که این وقت طلاست و حیف است بیهوده در نازکی پشت چشم و یعنی معنی و تیکه متلک و آزار هم بگذرانیم. خیر سرمان دوستیم و می‌خواهیم این دو دم عمر را خوش باشیم. یعنی چنین کف دست طور می‌روم جلو در روابطم. دوستان بهتر از آب روانی دارم که با همین منش پنبه‌های هم  را هر از گاهی زده‌ایم و از آن بالشتی به نرمی پر قو در آمده که عمر پانزده بیست ساله دارد دوستی‌هامان. می‌خواهم بگویم فقط تئوری نیست. دیدم که می‌گویم.

حالا حکایت ماست. زد و در همین وانفسای غربت و قحطی هم‌زبان و هم‌وطن، کسی از در رفاقت درآمد و ما هم که تازه‌وارد، خوشمان آمد از آمدنش و پایه‌های دوستی ریخته شد. خب تفاوت‌هایمان مشهود بود و با رونق گرفتن زندگی‌ها تفاوت‌هایمان بیشتر خودش را نشان می‌داد ولی نه آنطور که نشود معاشرت را ادامه داد، نه از آن تفاوت‌های نه من نه تو و نه تو و نه من. خیلی صمیمانه پیش می‌رفتیم تا اینکه یک از خدا بی‌خبری پیدا شد و مستمسکی ساخت و داد دست این دوست و او هم از من رنجید. نه اینکه فکر کنید آمد و گفت فلانی گفته این را گفتی، چرا گفتی؟ نه زبانم لال. در بر همان پاشنه همیشگی می‌چرخید. این من بودم که از بی‌حوصله و بی‌علاقه حرف زدنش و کم‌پیدا بودنش هم شکم برد، هم اینکه گفتم شاید اتفاقی افتاده برایش. بلاخره در بلاد کفر ماها فقط هم را داریم و شاید نیاز به توجه بیشتری از جانب من دارد. پرسیدم و فهمیدم که بعله، قصه سر دراز دارد. با اینکه رفتم و توضیح دادم و دلجویی کردم و خودش اذعان کرد که رفع سوتفاهم شده و گفتم پس مثل سابق، گفت مثل سابق، ولی فقط به کلام گفت و در عمل من را حذف کرد و دور زد. رفتارش و گفتارش یکجوری‌ست که معلوم نمی‌شود رابطه می‌خواهد، رابطه را به شکل قبل نمی‌خواهد، چه می‌خواهد، هیچی به هیچی، منم و یک علامت سوال به این بزرگی. نمی‌شود که باز هم من بروم و توضیح بخواهم، تجربه نشان داده ایشان یا با من روراست نیست یا با دل خودش و باز جریان یک جورهایی پا در هوا فیصله می‌یابد. می‌دانم آخرش می‌رود در پاچه خودم که دوباره آمد موس موس. یا اگر هیچ نگویم هم باز مرحمت می‌شود به پاچه‌ام که بیا ایرانی‌ها تا می آیند خارجه خودشان را گم می‌کنند و با ایرانی جماعت نمی‌سازند. این را بارها خودش به من گفته بود با این پسوند که بیایید ما مثل بقیه نباشیم و پشت هم باشیم. خب تصدقت ما که آمدیم، شما نبودید.

این هم از همان ظرافت‌های دنیای انسان‌هاست که با این همه تمدن و تکنولوژی و علم و های و هوی هنوز خیلی‌ها هیچ از این وادی نمی‌دانند که نمی‌دانند.

رهایی، نه جدایی

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

از میان نامه‌های رسیده: صنم

یک روز دیدم از هر ده تلفن من یکی را جواب می‌دهد، از هر ده اصرار من، یکی به  قرار ملاقات منجر می‌شود و از هر ده اظهار علاقه من شاید یکی جواب بگیرد. اما نفهمیدم… از روز اول خودش گفته بود که این فقط یه دوستی‌ست، این من بودم که نفهمیدم یا نخواستم که بفهمم. من فقط همان لحظه را می‌دیدم، دیدنش، با هم بودن، حرف زدن، خندیدن،… حضورش.

اوایل، هر لحظه و در هر مکانی، ماشینی برای قرار بود. اما یک روز دیگر هیچ ماشینی در دسترسش نبود، هیچ زمانی وقت آزاد نداشت، هیچ مکانی امن نبود.

من نخواستم بفهمم چون همانطور که شروعش به اختیار عقلم نبود، پایانی هم برایش نداشتم. تصور می‌کردم یک رابطه عمیق وقتی شروع می‌شود به پایان نمی‌رسد، بلکه رشد می‌کند. پس وقتی تمام شد هم من نفهمیدم. فقط دوری کردن، بی‌اعتنایی، بی‌توجهی و بهانه‌تراشی را می‌فهمیدم و این کافی نبود.

اشک نتوانست کمک کند، گذر زمان هم بهبودی نبخشید، حضور فرد جدید هم بی‌تاثیر بود. آرامش وقتی رسید که باور کردم باید رها کنم… و رها شدم.

وحشت

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

مهمان هفته: امیرحسین احمدی

همیشه از این لحظه وحشت داشتم. بعضی وقتا به فکرم میومد که شاید یه روزی این اتفاق بیفته و ما نتونیم رابطه‌مون رو ادامه بدیم. اون موقع حتی فکر کردن به این موضوع هم واسم نفرت‌انگیز بود. اما الان همه چی فرق میکنه. حالا جدایی ازش شده تموم فکر و ذکر من. چرا اینطوری شد؟ چرا بعد از این همه مدت تصمیم گرفت تمومش کنیم؟ چرا این همه نسبت به من سرد شد؟ چرا دیگه اکثر تماس‌هامو جواب نمیده؟ یعنی واقعا میخواد بره؟

دنیای بدیه. بعد از اون همه عشق و دوست داشتن، غصه همدیگه رو خوردن و هوای همدیگه رو داشتن، حالا یه دفعه برگرده بگه بیا رابطه‌مون رو تموم کنیم. این روزها این فکرهای لعنتی بدجورعذابم میدن، اما دیگه کم کم باید قبول کنم که عشق یک‌طرفه معنی نداره. من التماسش کردم، ازش خواهش کردم، وعده دادم، به آب و آتیش زدم تا تجدیدنظر کنه، اما بی فایده‌ست. اون دیگه تصمیمشو گرفته و محکم رو حرفش وایساده. یه جورایی بهتره بگم دیگه بی‌خیال من شده.

الان همه چی عوض شده. دیگه فکرم کار نمی‌کنه. خیلی بده که دیگه مثل سابق منتظر تماس‌هاش نیستی. دیگه احساست نسبت به اون عوض شده… نمی‌دونم. شاید بهتر بود از همون اوایل آشنایی‌مون من این طور احساساتی رفتار نمی‌کردم و از خودم بی‌خود نمی‌شدم، و فکر این روز رو هم می‌کردم.

حالا اون می‌خواد که از هم جدا شیم. دلیلش شاید من باشم. شاید نتونستم انتظاراتشو برآورده کنم، یا مشکلات روزمره زندگی نذاشت که ما زیاد با هم باشیم. دیگه چه فرقی می‌کنه… هر دلیل دیگه‌ای هم می‌تونه باشه. ما داریم از هم جدا می‌شیم و من کاری از دستم برنمیاد. شایدم دیگه زور نگه داشتنشو ندارم. باید بپذیرم تو این دنیا هر کسی آزاده و می‌تونه آزادانه هر تصمیمی که می‌خواد واسه زندگیش بگیره. این کاملا منطقیه که اگه یه نفر نخواد با کسی باشه هیچ چیزی، ابزارایی مثل پول و قدرت، یا حتی زور هم نمی‌تونن حس اون شخص رو عوض کنن.

این رابطه داره تموم میشه و من باید با اون کنار بیام. دیگه فکر کردن در مورد این موضوع فایده ای نداره. باید احساسات رو کنار بذارم و برم دنبال کار خودم. نمی‌دونم برای آخرین بار چی می‌خواد بهم بگه یا چه درخواستی از من داره. این وسط من فقط نمی‌خوام غرورم شکسته بشه.

سرنوشت بعضی‌هام این‌طوریه دیگه…

آیا بود که گوشه چشمی به ما کند؟

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

بامداد

صبح که تلگرامم رو چک می‌کنم ، «پ» برایم نوشته اینم رفت بی‌خداحافظی. «پ» تقریبا در طی سه ماه، چهار رابطه را به قول خودش به بدترین شیوه تمام کرده است. تمام کردن خوب از نظر «پ» یعنی این که دفعه آخر با هم بیرون بروند و بعد از هم خداحافظی کنند، از تمام کردن‌های اس ام اسی، چتی و تلفنی بدش می‌آید. گاهی به او می گوییم تو باید جشن طلاق راه بیندازی، تا دلت آرام شود و خیالت راحت شود که رفت.

«پ» بعد از هر نوع خداحافظی، تا مدتی ذهنش درگیر رابطه است و رابطه بعدیش ریشه در رابطه قبلی‌اش دارد. در واقع یک دور را با خود حمل می کند.  تز، آنتی تز، تز، آنتی تز و… بعد از اتمام رابطه به هر نحوی، در شبکه‌های اجتماعی، آدم قبلی را رصد می‌کند و لایک‌هایش را می‌جود و در میان لایک‌هایش بالاخره فردی را پیدا می‌کند که جای او را گرفته است. شروع می‌کند به تحلیل و مقایسه  بین خاک بر سر طرف مقابل کنن با این انتخابش و خاک بر سر خودش کنن که آدم جدید آدم قبلی از او بهتر است. این رفت و آمد تا ورود آدم جدید ادامه دارد، مدتی متوقف می‌شود و باز شروع می‌شود.

«س» نقطه مقابل «پ» است، به زعم خودش به راحتی عوض کردن یک لباس رابطه را تمام می‌کند، و آن آدم خاص را تبدیل به سوشیال فرند می‌کند وهمه چیز تمام می‌شود. بعدها هم اگر او را با آدم جدید ببیند، خیلی عادی با او برخورد می‌کند. یک بار هم آدم خاص گذشته را با آدم جدید، دعوت کرده بوده شام و باز هم به زعم خودش خیلی بهشان خوش گذشته بوده.

«الف» اما با «س» متفاوت است، وقتی عکس آدم خاص را با آدم بعدی دست در دست هم دید، کارش به بیمارستان روانی رسید.

«ش» رفت عروسی آدم خاصش، همه مدت هم رقصید و خوشحالی کرد. اما جلو نرفت و تبریک نگفت و بعد از عروسی هم با اولین آدم که دید، خوابید.

«م» هنوز هم به دنبال بورخس (اسم آدم خاصش است) است و بعد از آن به زعم خودش نخواست با فردی وارد رابطه شود. پاتوق‌هایش را چک می‌کند، خانه‌ی قبلی‌اش را زیر نظر دارد، شرکت قبلی‌اش را رصد می‌کند و منتظر است. گاهی که در مورد بورخس صحبت می‌کند، فکر می‌کنی زاییده ذهنش است.

به نظرم نمی توان برای اتمام رابطه‌ها فرمولی ارائه کرد. هر فردی به فراخور شرایط عاطفی و دلیل اتمام رابطه‌اش راهکار خاص خودش را دارد. نمی‌توان منکر درد و سرگردانی تمام کردن رابطه‌ای شد. تمام شدن یک رابطه به زمان و پذیرش و حتی عزاداری نیاز دارد و هر فردی برای گذران این روند راه خاص خودش را دارد. در عین این همه اختلاف شاید تنها بتوان گفت که وقتی فردی مسئولیت اتمام را بپذیرد، گذراندن این روند را راحت می‌شود.