کم بکن، همیشه بکن

«خودارضایی»

مهمان هفته: محمد غلام‌ابوالفضل

تنها زندگی می‌کنی، می‌رسی خانه، شامت را خورده‌ای و خسته و کوفته مسواک هم نمی‌زنی، میچپی توی تختت. گوشی را برمی‌داری تا آخرین مسیج‌هایت را چک کنی و شاید هم چیزی بنویسی توی فیس‌بوکت. بی‌خیال نوشتن می‌شوی، اینستاگرام را انتخاب می‌کنی. میان عکس‌ها عکس مدلی را می‌بینی با سینه‌های سفت و برآمده که نیمه‌عریان است و از بالای پیرهن یقه بازش بیرون آمده. پوست برنزه شده‌اش برق می‌زند. شلوارک تنگی به تن دارد. پاهایی صاف و براقی که هوش از سر هر پسری می‌برد. دختر هم که باشی همین طوری‌هاست. سیکس‌پک پسری قد بلند، بازوانی عضلانی که دوست داری لایشان گیر کنی و نتوانی از میانشان فرار کنی، و یا چند کلمه هیجان‌انگیز که عشقت برایت مسیج کرده…

با همه اینها چه مرد باشی چه زن خون می‌دود توی تنت. حس می‌کنی نه تنها خسته نیستی بلکه می‌توانی یک کوه را جابجا کنی. دمر می‌شوی روی تخت و از اینجا به بعد هر کسی سبکی دارد که موضوع نوشته ما نیست و انتهایش هم را اغلب ما تجربه کرده‌ایم. اما از اینجایش به بعد تجربیات‌مان متفاوت‌تر خواهد شد. نوع مواجه شدنمان و حسی که خواهیم داشت.

یادم هست در سنین بلوغ از سوی پدر و مادر معمولن به علت قبح موضوعات سکسی صحبتی در این باره‌ها نبود. در مدرسه هم مگر اینکه معلمی خودش دوست داشت و چند کلمه‌ای اطلاعات ناقص که اغلب هم مبتنی بر آموزه‌های مذهبی بود و ما را کاملن نهی می‌کرد در اختیارمان قرار می‌داد، منبع اصلی اطلاعاتی ما در خصوص سکس آن روزها دو چیز بیشتر نبود: اطلاعاتی که در گروه هم سالانمان به اشتراک گذاشته می‌شد و فیلم‌های پورن  VHS که مناسب سن و سالمان نبود. امکان رابطه جنسی آموزش دیده‌ای هم که با هم‌سن و سال‌هایمان وجود نداشت. تنها راه موجود «خودارضایی» بود که گناهی سنگین بود و افسانه‌های بسیاری هم در حول و اطراف این موضوع ممنوعه دست به دست می‌شد.

حس گناه و ترس از آسیب‌های جسمی و نگرانی از تحقیر دیگران انجام آن را به خصوصی‌ترین لحظات زندگی‌مان می‌کشید و لذتش را برایمان تلخ‌تر از زهر می‌کرد. آن روزها «خودارضایی» یک انحراف جنسی یا مشکل روانی بود و باور عمومی این بود که خشم خدا را به همراه داشت. به ما گفته می‌شد باعث عوارضی همچون سیاه شدن دور چشمها٬ قوس کمر٬ کوری٬ سکتهٔ قلبی٬ مشکلات جنسی٬ یا لرزش دست می‌شود. این باورها هنوز هم در میان بسیاری رایج است و بیشتر آنها نشات گرفته از باورهای دینی است.

اما به عقیده اغلب سکس‌تراپیست‌ها خودارضایی یک عمل طبیعی، و یک فعالیت سالم جنسی مناسب و بی‌خطر است. این عمل راه خوبی برای تجربه لذت جنسی است. همچنین خودارضایی کنترل‌شده را می‌توان در افرادی که به دلایل مختلف تنها هستند و شریک جنسی ندارند جایگزینی مناسب برای سکس دانست. در این موارد هرچند خودارضایی به طور کامل جایگزین سکس نخواهد بود اما مطمئن‌ترین و بی‌ضررترین شیوه برای کاهش هیجانات جنسی است.

البته که خودارضایی نیز مانند هر لذت دیگری می تواند تبدیل به مشکل شود آنهم زمانی که مانع فعالیت جنسی با شریک زندگی گردد یا در ملاءعام انجام شود و یا تکرار زیاد آن جسم شخص را ضعیف کند. باز هم بررسی‌های علمی در مورد خود ارضایی نشان می‌دهد اگر این عمل به شکل اجباری باشد و یا با فعالیت روزمره تداخل پیدا کند ممکن است موجب ایجاد اضطراب گردد. از سویی دیگر به دلیل مهم‌ترین تفاوت خودارضایی با سکس که امکان همیشه در دسترس بودن آن است، مهم‌ترین عارضه یعنی اعتیاد پدید می‌آید.

قطعن اعتیاد به خودارضایی، مثل اعتیاد به سکس و تکرار بی‌رویه، مداوم و خارج از کنترل آن، فرد را دچار اختلالات جسمی و فکری خواهد کرد. هرچند این اتفاق در انواع اعتیادها مشترک است، اما مصادیق آسیب‌های آن ممکن است متفاوت باشد.

تجربیات جنسی هیجان‌انگیزترین غریزه بشری است که متاسفانه گاهی تبدیل به رازی مگو می‌شود و مواجهه‌ی ما را با این لذت طبیعی دچار اختلال می‌کند. شاید بد نباشد باورهای غلط و غیرعلمی خود را دور بریزیم و تا زمانی که بتوانیم یک شریک جنسی دوست‌داشتنی برای خود دست و پا کنیم، گاهی سراغ خودارضایی برویم. خلاصه که میتوانید تصور شریک جنسی خود را همین حالا در ذهن تداعی کنید و از همخوابی مجازی با او لذت ببرید.

Advertisements

خودم را دوست دارم

«خودارضایی»

بامداد

تازه به سن بلوغ رسیده بودم. هنوز حتی به مسایل جنسی کنجکاوی نشان نمی‌دادم، اما کشف بدن خودم چیزی بود که حتی بزرگ شدن در خانواده‌ای مذهبی نمی‌توانست مانع باشد. من از کشف اندام جنسی خودم به کاربرد آنها و خودارضایی رسیدم. یک بار از مادرم چیزی پرسیدم در همین مورد که گفت مراقب باش، ممکن است برای سلامتی خوب نباشد. همین که حکم قطعی نداد باعث شد هیچوقت عذاب وجدان نداشته باشم. من خودم را دوست می‌داشتم.

چند سالی بود ازدواج کرده بودم. یک روز سر کار، خانم‌های اداره سر ظهر توی اتاقی دور هم نشسته بودند و از تجربه‌ی زندگی جنسی‌شان می‌گفتند. هر کدام که حرف می‌زد، من بیشتر تعجب می‌کردم. هیچکدام از آنها اندام جنسی خودش را پیش از این که شریک جنسی‌اش کشف کند، کشف نکرده بود. نمی‌دانست مثلا سر سینه‌ی چپش حساس‌تر است یا راست. نمی‌دانست پهلویش را نوازش کنند قلقلکی‌ست و ممکن است یکباره سرد شود و نخواهد ادامه دهد. هیچ چیز از اندامش نمی‌دانست. ارگاسم را فقط در کتابها خوانده بود و حتی از سر کنجکاوی با خودش ور نرفته بود بفهمد حالی شبیه آنچه خوانده بهش دست می‌دهد یا نه.

صمیمی‌ترین دوستم تازه ازدواج کرده بود. می‌دانستم به رغم علاقه‌شان به هم، رابطه‌ی جنسی خوبی ندارند. طی یکی از مشاوره‌هایی که گرفته بودند، به دوستم گفته شده بود که باید اندامش را بشناسد تا بتواند به شریکش بگوید دوست دارد چه کند. دوستم نمی‌دانست. گفتم روبروی آینه‌ی قدی لخت شو و از تماشای خودت خجالت نکش، بدنت را دوست داشته باش. خودم مدتها بود این کار را نکرده بودم.

بعد از ازدواجم هر چه از بدنم شناخته بودم به شریکم یاد دادم تا بهتر بشناسدم. تا چند سالی هر بار به خودارضایی فکر می‌کردم خودم را شماتت می‌کردم که مگر در رابطه‌ی دو نفره لذت نمی‌بری که می‌خواهی یک نفره‌اش کنی؟ لذت می‌بردم از دو نفره‌اش، پس مدام خودم را تشر زدم که بی‌خیال. اما این وضع همان چند سال بیشتر طول نکشید. با همسرم در این مورد صحبت کردم و گفتم که برایم شکلی از خود را دوست داشتن است و ربطی به رابطه ی دو نفره‌مان ندارد. چیزی نگفت. درباره‌ی تجربه‌اش از خودارضایی پرسیدم. گفتم می‌خواهم این موضوع برایمان تابو نباشد. چند سالی طول کشید، اما حالا این موضوع بین ما تابو نیست. من می‌دانم او خیلی دوست ندارد خودارضایی کند، او می‌داند من دوست دارم هر از گاهی خودارضایی کنم و این کار به من اعتماد به نفس می‌دهد، این دوست داشتن.

دخترعمو و همسرانش

«خودارضایی»

نیمه‌شب

دخترعمو سه بار ازدواج کرده بود. روزی از روزها دور هم نشسته بودیم و او که خیلی بزرگ‌سال‌تر از ما جوانان بود، سر درددلش باز شد و از خودش و شوهرهایش صحبت کرد: «تا کلاس سوم ابتدایی درس خواندم. درس و مدرسه را دوست نداشتم. اما والدینم مجبورم کردند که سه سال در مدرسه بمانم تا به قول خودشان حداقل بتوانم آدرس دکتر و چه و چه را بخوانم. بعد از کلاس سوم خانه ماندم. به کلاس قرآن و خیاطی فرستادندم. آن را هم  کم و بیش یاد گرفته و توانستم گلیم خود را از آب بیرون بکشم. بعد از آن تا به خودم بیایم نامزدم کردند. او هر وقت که پدر و پدربزرگم خانه نبودند می‌آمد. مادربزرگم سفارش کرده بود که حتما شلوار و دامن بپوشم و چادرم را از سرم باز نکنم و به پسر زیاد رو ندهم تا یک دفعه خدای نکرده اتفاقی نیفتد و شب زفاف روسیاه نشویم. منظورش را هیچ نمی‌فهمیدم. چون هر وقت به اتاق نامزدبازی می‌رفتم‌، نامزدم مثل یک دختر کنارم می‌نشست و از این در و آن در صحبت می‌کردیم. گاهی هم می‌گفت حوصله‌ام سر رفت بیا برویم پیش مادرت اینا بنشینیم.

شب زفاف رسید و ساق‌دوش برایم حرف‌هایی گفت و ما را به اتاق حجله بردند. شوهر جوانم لباس‌هایش را درآورد و به من نیز کمک کرد تا لباس عروسی‌ام را درآوردم و تاج و گل‌سر و … را از سرم باز کرد و سپس پیشانی‌ام را بوسید و دوتایی گرفتیم و خوابیدیم. نگو که منتظران روسفیدی‌ام از شب تا صبح پشت در منتظر مانده‌اند که دستمال سفید را تحویل بدهیم. گویا در را هم کوبیده بودند و ما خواب بودیم و نشنیده بودیم. کله‌سحر به صدای کوبیده شدن پی در پی در اتاق بیدار شدم. تازه سپیده زده بود و ساق‌دوش با اعصابی داغون از من دستمال را خواست. من هم دستمال سفیدی را که به من داده بودند همانگونه تمیز و سفید تحویل دادم. همه بجز من و داماد فهمیده بودند ماجرا از چه قرار است.

او را به پزشک بردند و سرانجام پدرم از پدرشوهرم خواست که مرا طلاق داده و به خانه پدر برگردانند. آن موقع فهمیدم که ماجرا از چه قرار است. خواهر شوهرم یواشکی پیشنهاد کرد از آنجا که داماد پسر بسیار خوب و مهربان و از جان گذشته و فداکاری است، اقدام به خودارضایی کنم و به خانه پدر برنگردم. می‌گفت ازدواج زن بیوه هزاران مشقت و دردسر دارد.

موضوع را به مادربزرگم گفتم. او به شدت مخالفت کرد و گفت خودارضایی گناهی نابخشودنی است. تو جوانی و امکان ازدواج دوباره داری. با این کار نمی‌توانی بچه‌دار شوی . آخر و عاقبتی هم نداری. هم در این دنیا و هم در آن دنیا گرفتار آتش خشم الهی می‌شوی.

طلاقم را گرفتند و پس از گذشت یک سالی دوباره شوهرم دادند. او مردی بود زن‌مرده و سه بچه قد و نیم‌قد داشت. علاوه بر کار در خانه، نگهداری از سه فرزند و مادر و پدر و خواهران و برادرانش هم به گردنم افتاد. بعضی شب‌ها به اندازه‌ای خسته می‌شدم که دلم نمی‌خواست شوهرم به من نزدیک شود. از بخت بد من، مدتی نگذشته بود که شوهرم مرد. دوباره به خانه پدر برگشتم. بعد از گذشت مدت زمانی باز برایم خواستگار پیدا شد. شوهر کردم. مردی بدخلق، عصبی، خشمگین، با دستی بزن. تازه شب‌ها آنگونه که دلش می‌خواست از من استفاده می‌کرد و آنگونه که خودش می‌خواست لذت می‌برد. طاقت نیاورده و باز به خانه پدر پناه بردم. طلاق گرفته و خانه پدر نشستم. دیگر کسی خواهان ازدواج با من نبود. وقتی سخن از من به میان می‌آمد مردم می‌گفتند که گویا شوم هستم که یا طلاق می‌گیرم و یا سر مرد را خاک می‌کنم.

اکنون که سال‌هاست در خانه پدر زندگی می‌کنم. یاد حرفهای مادربزرگ و خواهرشوهر اولم می‌افتم، نمی‌دانم بلاخره در دنیای آخرت آتش جهنم در انتظارم است یا خدا می‌بخشد.

مگه خودم چلاقم؟

«خودارضایی»

شبانگاه

من بر این باورم که سکس و مسائل مربوط به آن، در دنیای کنونی تبدیل به صنعت شده است و صنعت پول‌ساز سکس، ذائقه‌ی سکسی مردم را می‌سازد. بر خلاف صد سال گذشته که آموزه‌های جنسی سینه به سینه نقل می‌شد و شب زفاف، زن‌های بزرگتر فامیل که دنیا دیده‌تر از بقیه بودند مسائل را برای عروس و داماد تشریح می‌کردند، امروزه مهم‌ترین منبع آموزش سکس در جامعه‌ی ما تولیدات تصویری و نوشتاری این صنعت است. روان‌شناسان و جامعه‌شناسانی بر نوشتن این متون نظارت می‌کنند و کارگردانان و ستارگان صنعت پورنو این نوشته‌ها را تبدیل به تصویر می‌کنند و به طور رایگان در اختیار مردم قرار می‌دهند. این صنعت پول‌ساز نیز مانند هر صنعت دیگری برای بقا به نوآوری و خلاقیت نیاز دارد تا مشتریان خود را از دست ندهد. عمده ابزار این صنعت، بدن انسان و هدف این صنعت خلق راه‌های مختلف ارضای نیاز جنسی انسان است که شاید افراد بسیار اندکی از شیوه‌های نوین ارضای نیاز جنسی برای بیش از یک بار استفاده کنند، اما مهم بقای این صنعت است.

خودارضایی راحت‌ترین و بی دردسرترین شیوه‌ی ارضا است. در این شیوه نیاز به فرد دیگر یا وسیله‌ای نیست، تخیل و خلوت نیاز دارد و به همین دلیل در پنهانی‌ترین لایه زندگی افراد قرار می‌گیرد و همین پنهانی بودنش تا این حد، صحبت کردن در موردش را سخت می‌کند. اغلب روانشناسان متفق‌القول هستند که نمی‌توان فردی را یافت که لااقل یک بار خودارضایی نکرده باشد. با پدیده‌ای فراگیر مواجهیم که اطلاعات‌مان در موردش بسیار بسیار نازل است و هر فردی به فراخور دانشی که دارد پاسخی متفاوت به سوالاتی در این زمینه می‌دهد. این که آیا خودارضایی بیماری است، عوارض مثبت و منفی آن چیست، آیا شیوه‌ای نرمال برای ارضای جنسی است، آیا خودارضایی امری مردانه است، و سوالاتی از این دست، همواره محل برخورد سلیقه‌ها و آرای مختلف علمی بوده است .

 مثلا افراد معتقد و مومن به اسلام این عمل را حرام می‌دانند و تقوی پیشه کردن را به عنوان راه حل مساله ارائه می‌دهند. برخی بر این باورند که خودارضایی منجر به کوری می‌شود، دوستان مسیحی من این عمل را مکروه می‌شمارند و افرادی صیغه را به عنوان راه حل ارائه می‌دهند. برای برخی این که دختران نیز خود ارضایی می‌کنند غیرقابل پذیرش است و …

به نظر من به این پاسخ‌های گاه متضاد و متناقض ایرادی وارد نیست و آسیبی هم در پی ندارند. صرفا یک اختلاف نظر و سلیقه هستند، هنگامی خودارضایی آسیب زا می‌شود که در پاسخ «چرا رابطه‌ای نداری» بشنوی «مگه خودم چلاقم؟». در واقع هنگامی که رابطه با انسانی دیگر تحت عنوان ازدواج، زندگی با شریک جنسی، همجنسگرایی و … به خودارضایی تخفیف پیدا می‌کند، آسیب‌های خودارضایی نمایان می‌شود که متاسفانه به دلیل پنهان بودن هویت خودارضایی، واکاوی و آسیب‌شناسی آن نیز مشکل است.

الفبای جنسی

«خودارضایی»

شامگاه

سنم کم هم نبود، با این که قبلا از لذتی که دیگران از خودارضایی می‌برند شنیده بودم اما هرگز خوشایندم نبود. سعی کرده بودم، یکی دو بار، اما نشده بود. من آدم احساسیی هستم. برای من داشتن رضایت جنسی مجموعه پیچیده‌ای بود از رابطه جنسی توام با عشق. یعنی تا علاقه‌ای در کار نبود رضایت جنسی هم خودش را نشان نمی‌داد. این موضوع همیشه باعث رنجم بود و در خودارضایی هم مانع اصلی محسوب می‌شد. من هیچوقت نمی‌توانستم برای گرمای آغوش و بوسه، در خودارضایی جانشینی پیدا کنم.

اما در شرایط عادی هم لزوم داشتن یک رابطه جنسی توام با عشق، مانع من بود. با هر مردی نمی‌توانستم رابطه داشته باشم. رسیدن به تفاهم و عشق هم ساده نبود. در نتیجه گاهی باید تا رسیدن آدم مورد نظرم تا مدت‌ها تنها می‌ماندم. اگر هم با کسی به رابطه عاشقانه می‌رسیدم، ترجیح می‌دادم در نهایت سازگاری با او بسازم و با ناسازگاری‌هایش کنار بیایم. این وضعیت اغلب به سواستفاده طرف مقابلم منجر می‌شد. از این شرایط راضی نبودم. بارها از خودم می‌پرسیدم در نیاز جنسی مردها چه کیفیتی هست که می‌توانند به محض نیاز خودارضایی کنند یا با زنی که حتی نمی‌شناسند هم بخوابند و من نمی توانم. سعی می‌کردم نگاهم را به سکس عوض کنم. نمی‌شد. نمی‌توانستم.

در مقطعی از زندگیم سرخورده از پیدا کردن آدم مناسب، برای مدتی تصمیم گرفتم تنها بمانم. فشار جنسی مرا به خودارضایی می‌راند. من قدیس نبودم. از خودم می‌پرسیدم کدام بهتر است؟ این که با بد و خوب کسی بسازم و تحمل کنم تا حریم جنسی داشته باشم؟ اینکه نگاهم را به مقوله جنسی عوض کنم و بتوانم روابط سرسری را هم تجربه کنم؟ یا این که به خودارضایی رو بیاورم؟ من خودارضایی را انتخاب کردم.

اوایل به ندرت و خیلی سخت به لذت می‌رسیدم. بعد از مدتی که قلقم دستم آمد توانستم ارضا شوم اما هر بار بعد از اتمام کار از سر شرم گریه می‌کردم. از شرایطم شاکی بودم. دلم می‌خواست با کسی باشم. حالم از خودم بهم می‌خورد. احساس پوچی داشتم. سال‌ها طول کشید تا بتوانم مثل یک آدم عادی از خودارضایی لذت ببرم و بدون ملامت کردنم به این کار ادامه بدهم. حالا دیگر گاهی حتی حرص می‌خوردم که چرا وقت خودارضایی زود به رضایت می‌رسم. من از قید رها شده بودم و کیفیت لذت به قدری بی‌نظیر بود که بودن در آن حال و هوا را دوست داشتم.

سایر نقاط دنیا را نمی‌دانم، اما در جامعه ایرانی گفتگو در این مورد به شدت قدغن شده، این وضعیت در مورد دختران شدیدتر است.  یکبار داشتم در اینترنت صحنه‌های سانسور شده سریالی را نگاه می‌کردم که زمانی از یکی از شبکه‌های سراسری داخل ایران پخش شده بود. در صحنه‌ای پدر در کشوی میز کنار تخت دختر تازه درگذشته‌اش، یک آلت مصنوعی جنسی پیدا کرد، و در نهایت حیرت من آن را بوسید. با خودم فکر کردم اگر پدر و مادری در یک خانواده معمولی ایرانی، در کشوی میز دخترشان چنین چیزی پیدا می‌کردند چه برخوردی داشتند.

واندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

1

– دو سال پیش آرزو کرده بودم یه سردبیر سختگیر پیدا بشه و مجبورم کنه دوباره شروع کنم به منظم نوشتن. از این وبلاگ برای اینکه این شانس رو برای من فراهم کرده ممنونم.

– روزهای خوب در کنار زنان رقصنده را هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد. ممنونم.

– یه نقطه‌اى توى زندگى من وجود داشت، تا اون نقطه من بى‌پروا مى‌نوشتم و برام مهم نبود قضاوت شدن، اما از اون نقطه به بعد نه. سر انگشتام درد گرفته بود از ننوشتن، دلم مى‌‌خواست بنویسم مثل سابق ولى بندهاى مادر بودن و براى خود نبودن مانع میشد. اینجا من خودمم، نقاب ندارم، دارم نفس مى‌کشم، خسته از تمام قید و بندها، حرفها، از دایره نگوها و بگوها بیرون آمدم. من خودم هستم، عریان.

– در دنیایی که آکنده از نظرات و دیدگاه‌های مختلف است، شاید بهترین کار پذیرفتن دیدگاه‌های متفاوت و کمرنگ کردن فرهنگ جدال باشد، پذیرفتن مخالف در مقایسه با جدل با مخالف، زندگی را شادتر و آرام‌تر می‌کند.

– نوشتن فصل مشترک‎مان بود. خسته نباشی.

– مطالب این وبلاگ را به دقت می‌خوانم. تجارب نویسندگان در مورد یک موضوع برایم بسیار جالب و خواندنی است. امیدوارم روز به روز بر تعداد نویسند‌گان این آرامگاه افزوده شود. صدمین نوشته این وبلاگ مبارک.

– تا یادم می آید همیشه نسبت به «سومه‌لیه» ها احساس حسادت کرده‌ام. یک احساس حسادت آغشته به حسرت فراوان. همیشه فکر می‌کنم چطور ممکن است آدم آنقدر در درون و بیرونش به این حد پالوده و شکیل باشد که بتواند به یک تجربه عمومی و جهانی و دم‌دستی مثل نوشیدن یک مایع، چنین زیبایی و تفاخری ببخشد؟ چطور می‌شود طعم و عطر یک نوشیدنی را اینقدر شاعرانه و حرفه‌ای توصیف کرد؟ الان دوباره یاد حسادت و حسرت قدیم افتاده‌ام و فکر می‌کنم چقدر دوست داشتم می‌توانستم دانش و توانایی یک سومه‌لیه را داشته باشم و بتوانم طعم آن لحظه‌ای را توصیف کنم که برای اولین بار آدرس بلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» را دانستم. کاش می‌توانستم بگویم خوشمزگی باز کردن آن صفحه، دیدن سربرگش و جستجو برای خواندن در مورد ریشه‌اش دقیقا چطور بود و چه عطر و بویی داشت.
گمان نمی‎کنم Sommelier معادل فارسی داشته باشد و فکر هم نمی‌کنم فرهنگ ایرانی اسلامی نیازی به خلق معادل برای این کلمه را حس کند. در هر صورت معادل پیشنهادی من با کمی شباهت به فرهنگ سرخپوستان اصیل «چشنده حرفه‌ای شراب» است.

عدد صد یک ابهت غریبی دارد، یادم هست سالهای نوجوانی مجله محبوبم وقتی به صدمین شماره‌اش رسید در  همان شماره شعری که نوشته بودم را منتشر کرد و  یکی از بهترین روزها ی عمرم را رقم زد، امروز آرامگاه زنان رقصنده صد نوشته‌ی از جان و دل برآمده ما را منتشر کرده است، صد حکایت، صد تجربه، صد حس و قلم یگانه را. اینکه می‌دانم اینجا به تمام خودم بوده‌ام، رقصیده‌ام بی‌هراس از استهزا، بی‌دلهره از قضاوت‌ها برایم دلنشین است. زیر لب خوانده‌ام و در خلوتی که همه‌اش از آن من بوده چرخیده‌ام، روی سر انگشت‌ها کمی مکث کرده‌ام، درد را به جان خریده‌ام اما از  رقصیدن باز نایستاده‌ام، دست در دست یازده رقصنده‌ی دیگر. نوایی در گوشمان می‌خواند: آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر برقص آ…

– ساده نبود، نه، اصلا ساده نبود. صد بار بخونی، بنویسی، فکر کنی. اما ما با همه سختی کار ادامه خواهیم داد. وعده ما، هزارمین نوشته.

– رقص دسته جمعی کار سختی است ، اگر در رقص های محلی شرکت کرده باشید می‌دانید هر یک از دست‌ها، پاها، عضلات و مفصلها باید در جای خاصی از آهنگ کار خاصی انجام بدهند. من در رقص‌های دسته جمعی ترجیح  میدهم کنار بایستم و تماشا کنم. می‌ترسم از اینکه پایم بلغزد  روی دامن کنار دستی‌ام یا پای کسی را لگد کنم یا اشتباهی کنم که بقیه را بخنداند.
این اولین بار بود که آهنگ مرا حل می‌کرد. این آهنگ، این رقص پا به پا، این زنان رقصنده  تمام آن عضلات، استخوان‌ها و مفصل‌هایم را حل کردند و من در این رقص دسته جمعی، پرش کوچک عضله‌ی چشمی بودم که معنای چشمک می‌داد یا قر ظریفی که در گردن می‌پیچید یا طپش سینه‌ای زیر هرم داغی هیجان … کوچک بودم اما … بودم.

 

شریک جنسی: خودم

«خودارضایی»

غروب

خسته بودم. از یک اردوی دانشجویی برگشته بودم که در آن به حد مرگ خوش گذرانده بودیم و توی اتوبوس واحد در راه رسیدن به خانه به زحمت می توانستم پلک‌هایم را باز نگه دارم. به خانه که رسیدم یادم نیست دوش گرفته یا نگرفته، پریدم توی خنکای سکرآور ملافه‌ی تمیز رختخواب. خوابم نبرد اما. نمی‌دانم از زور خستگی بود یا چیز دیگری، ولی هر چه که بود به بزرگترین کشف زندگیم در لحظات بعد منجر شد.

تا قبل از آن روز دانشجویی بودم که سرم فقط و فقط به درس و مشق گرم بود. از عشق و عاشقی چیزهایی می‌دانستم. در این حد که در ذهنم قرار بود با فلان پسر همکلاسی که ازش خوشم می‌آمد ازدواج کنم و با این فکر و خیال‌ها هروقت پسر را می‌دیدم هزار گنجشکک بی‌پروا در قلبم همهمه به پا می‌کردند. از روابط جنسی اما هیچ نمی‌دانستم. چیزهایی در کتاب‌های درسی و غیردرسی خوانده بودم اما هنوز نمی‌توانستم بین دانسته‌هایم با دنیای واقعی ارتباطی برقرار کنم. اما آن روز نمی‌دانم چه شد که تنم را کشف کردم. دستانم کورمال کورمال سراغ جاهایی رفتند که ممنوع بودند و کاری را کردند که آدم عاقل نباید می‌کرد.

شگفت‌زده شده بودم. از اینکه آدمیزاد می‌تواند چنین حجمی از خوشی و لذت جسمانی را تجربه کند به وجد آمده بودم … و البته ترسیده بودم و احساس گناه می‌‌کردم. سال‌ها باید می‌گذشت تا کم کم تنم را بیشتر بشناسم، بیشتر بخوانم، بیشتر بشنوم و با خودم و تنم بیشتر دوست شوم.

چندین سال بعد وقتی در یکی از سفرهایم به خارج از ایران برای اولین بار وارد یک سکس‌شاپ (مغازه‌ای که انواع ابزارهای بیشتر لذت بردن از رابطه جنسی را ارائه می‌کند) شدم و دختر فروشنده با خنده بانمکش خیلی راحت از خوبی‌ها و بدی‌های انواع مختلف یکی از ابزارها برایم گفت و گفت که خودش از کدامیک از آنها بیشتر راضی است، فهمیدم که آنقدرها هم آدم عجیب و غریبی نیستم و در دنیا هستند آدم‌هایی که جرات دارند فراتر از تمام اطلاعات غلط و پیش‌داوری‌های ذهنی، در حوزه تن و جسمشان دست به تجربیات تازه و ماجراجویانه بزنند.

قویاً معتقدم که بسیار خوش‌شانس بودم که قبل از آنکه بخواهم رابطه با مردان را تجربه کنم رابطه با تن خودم را کشف کردم. حالا می‌دانم که در رابطه‌ام با یک مرد از جنبه‌های جنسی چه می‌خواهم و چه نمی‌خواهم. می‌دانم که بهترین مدل رابطه جنسی برای من چیست و چه چیزهایی اذیتم می‌کند. از کجا معلوم، شاید اگر اولین تجربه جنسی‌ام را با کس دیگری می‌داشتم تن به کلیشه‌هایی می‌دادم که او از روابط قبلی‌اش یا از فیلم‌های هالیوودی در ذهنش داشت. شاید هیچوقت نمی‌فهمیدم اگر از کاری که دارد با فلان قسمت از بدن من می‌کند خوشم نمی‌آید جایی از کار اشکال ندارد و دو اینچ آن طرف‌تر دنیایی از لذت مثل یک آتشفشان منتظر سر باز کردن است. شاید مانند خیلی از زن‌ها که طبق آمارهای مختلف هیچ وقت به ارگاسم نمی‌رسند و فقط ادایش را در می‌آورند من هم یاد می‌گرفتم که ادا در بیاورم و دنبال کشف تنم نباشم.

حتی بعد از تجربه رابطه جنسی با مردان هم همیشه به نظرم مسخره می‌آمد که بخواهم از بین این دو یکی را انتخاب کنم. اما حضور تابوی خودارضایی در ذهنم آنقدر قوی بود و هست که تنها به یکی از شرکای جنسی‌ام جرات کردم بگویم که غیر از رابطه با او، خودم هم بلدم از تن خودم لذت ببرم.

امروز، بعد از گذشت سال‌ها از آن عصر بعد از اردو، می‌دانم که خیلی از دوستانم و خیلی از کسانی که مرا می‌شناسند این تابو را هنوز هم بر نمی‌تابند، چه انجام دادنش را و چه صحبت کردن درباره‌اش را. اما از طرفی خوشحالم که خودم دیگر احساس گناهی در این مورد ندارم، از خودارضایی لذت می‌برم و حتی با چند نفری از یاران موافق می‌توانیم در مورد این موضوع حرف بزنیم و شوخی کنیم و بخندیم.