یک پیروی وحشت‌زده

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

سپیده‌دم

یادم هست همان وقت‌ها که تازه با هم آشنا شده بودیم یکی از اولین بحث‌ها بینمان همین بود؛ همین‌که چرا مردها می‌توانند و زن‌ها نمی‌توانند؛ حالا دقیق یادم نیست اما تا جایی‌که یادم می‌آید دفاع پسرها این بود که مردها به خاطر طبیعت و خلقت‌شان می‌توانند به سمت رابطه‌هایی بروند که درآن احساس نقشی نداشته باشد و زن‌ها دقیقا به خاطر همین طبیعت و خلقت نمی‌توانند به رابطه جنسی بدون احساس وارد شوند. چیزی که من از حرف‌هایشان فهمیدم این بود که برای مردها شاید رابطه‌ی جنسی هم نیازی است مثل گرسنگی یا تشنگی یا اجابت مزاج.

اما هر چه فکر می‌کردم می‌دیدم من با هرکسی برای غذا خوردن نمی‌روم رستوران و اگر گرسنه‌ی گرسنه هم باشم منتظر می‌مانم تا بیایم خانه پیش مادرم یا همسرم یا دوستم. درمورد بقیه نیازها هم کمابیش همین است. من مثلا نیازهایم را در جاهای امن احساسی برطرف می‌کنم. می‌دانم که من زیادی حساسم و زیادی حلقه اطرافم را کوچک گرفته‌ام اما در نهایت این چیزی است که من -درست یا غلط حتی بر خلاف طبیعت گرسنگی و تشنگی- رعایتش می‌کنم؛ پس دیگر ناگفته حساب رابطه جنسی و این داستان‌ها معلوم است.

گمانم رازش همین باشد. همین که نیاز جنسی (یا نگوییم نیاز، بگوییم رابطه‌ی جنسی) را یک ضرورت در نظر بگیریم یا ترکیبش کنیم با عشق و از آن یک رابطه بسازیم، این طور که باشد زن و مرد هم ندارد و هردوی این نظریه‌ها می‌توانند پیروان زن و مرد داشته باشند؛ اگرچه گمانم چون زن‌ها بیشتر دوست دارند بسازند و بیارایند و بعد لذت ببرند، طرفداران نظریه «ترکیب عشق و رابطه» را بیشتر زنان تشکیل می‌دهند.

حالا اگر یکی از طرفداران نظریه «ضرورت رابطه جنسی» ازدواج کند چه؟ آیا باید بپذیریم که بازهم این نظریه پابرجا باشد؟ این مرا می‌ترساند. این مرا خیلی می‌ترساند و باز هم می‌دانم من زیادی ترسوام…

Advertisements

ديوار آتش

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

سحرگاه

جامعه زنى رو که هر شب با یک مرد مى‌گذرونه فاحشه مى‌خونه. اما حالا اگه جاى این دوتا عوض بشه هزار هزار دلیل هست براش، حتما همسرش از نظر جنسى راضیش نمی‌کنه، مرد هست به هر حال، تو اسلام هم اومده و… چرا خیال میشه فقط باید مرد راضى باشه و نیازش تامین بشه؟ و زن فقط یک وسیله‌ست؟ اگه بارها بحث هم بشه اما توى مجموعه نظر اکثریت همون دیدگاه وسیله بودنه.

دسته‌اى از زنها رو می‌شناسم که اگر شرایط براشون فراهم بود دوست داشتن هر شب توى آغوش کسى باشن چون به رابطه جنسى به عنوان لذتى نگاه مى‌کنن که براى یک شب فقط با یک نفر کافیه، اما اینها در اقلیت قرار دارند. زن، احتیاج به عشق داره، احتیاج به باور اینکه در ازاى چیزى که میده (جسمش)، چیز بزرگترى دریافت مى‌کنه (عشق). نیاز به داشتن تکیه‌گاه، نیاز به فاعل براى خود مفعولش.

بارها به این فکر کردم که اگه برمى‌گشتم به گذشته آیا دوباره این راه رو طى مى‌کردم؟ بیشتر دلم مى‌خواست معشوقه کسى باشم بدون داشتن تعهد در قبال طرف مقابل. اما در ایران، فکر کردن به داشتن رابطه‌هاى یک‌شبه تنم رو مى‌لرزونه چون مى‌دونم انگ فاحشه بودن روى پیشونى مى‌خوره، اگر دختر هم باشى که ترسى بزرگتر همواره همراهته و اون حفظ بکارتت. رابطه یک‌شبه براى زن در جامعه‌اى بسته که از حقوق طبیعى هم محرومی مثل کابوس می‌مونه.

کجا خوندم؟ توى یک کشور خارجى، یک شب زنى روسپى همراه مردى میشه و به خونه‌ش میره و بعد موقع برقرارى رابطه، پشیمون میشه اما مرد دست نگه نمى‌داره و به کارش ادامه میده. زن روسپى دست به شکایت از مرد میزنه و در نهایت قانون حق رو به اون زن میده و میگه بهش تجاوز شده.

 

 

گمشده

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

مهمان هفته: پیام گویا 

«نمی‌تونم. باز هم دلم از داخل می‌لرزه. اصلا دلم نمی‌خواهد چشمامو باز کنم. نمی‌تونم اصلا فکر کنم. انگار کله‌مو با گچ پر کردن. شدیدا هوس سیگار کردم، کاشکی کنار تختم گذاشته باشمشون.»

دلش شدیدا ضعف می‌رفت ولی الان فقط سیگار بود که می‌تونست کمک کنه. چشم‌بسته دست می‌کشه روی میز کنار دستش، پایه چراغ رو لمس می‌کنه، عین کورها دست می‌کشه روی میز، دستش با چیزی برخورد می‌کنه، می‌گیردش تو دستش… آره فندکه.

«یعنی ممکنه؟ فندکم اینجاست. کاش پرده اتاقم تیره بود. کاش هوا تاریک بود. کاش حداقل هوا ابری بود و می‌تونستم چشامو راحت‌تر باز کنم. نه اصلا نمی‌خوام چشامو باز کنم. حالم از همه چی بهم می‌خوره، از همه چی می‌ترسم… تو دلم خالی خالیه.»

دستاش با پاکت سیگاری برخورد می‌کنه، انگشتاش انگاری جون می‌گیره. سعی داره با نک انگشتاش از توی پاکت سیگاری بیرون بیاره. روی صورتش می‌شه نشونی از لبخند رو حس کرد. همونطور چشم‌بسته سیگارو روی لبش می‌گذاره و سعی می‌کنه با فندکی که تو اون دستشه سیگارو روشن کنه. چند بار فندک می‌زنه.

«لعنتی روشن شو!»

با روشن شدن سیگار سعی می‌کنه همه سیگار رو با یه پک به داخل سینه‌ش بکشه. دود رو تو سینه‌ش نگه می‌داره و یعد از چند ثانیه دود به آرامی از دهانش خارج می‌شه.

«هوف… آخی چه خوبه، هنوز تو دلم سرده. باید سعی کنم چشامو باز کنم. باید سعی کنم همه چیزو به خاطر بیارم.»

چشماشو به آرومی باز می‌کنه. نور اتاق زیاده و باعث می‌شه چند بار پلک بزنه. همراه با پلک زدن دوباره پکی به سیگارش می‌زنه. چشماش باز می‌شه. با تعجب به ‌اطرافش نگاه می‌کنه. تلاش می‌کنه بشینه. دست راستش و کونه دست چپش بهش کمک می‌کنن که بشینه. رو اندازش کنار میره. تازه متوجه می‌شه که لباس تنش نیست. با حالتی عصبی ملافه رو به دور تنش می‌پیجه، می‌شینه و در حال پک زدن به سیگارش همونطور که موهاشو با دست راستش به عقب می‌زنه، با حالتی مبهوت به اطراف اتاق نگاه می‌کنه. تقریبا با حالتی که انگار دوست نداره یادش باشه، اما یاد دیشب می‌افته.

«پسرِ جذاب و زبون‌بازی بود. تو مدت کوتاهی تونست خودشو تو دلم جا کنه ولی… ولی من فکر کردم می‌تونم امنیت رو توش ببینم. فکر کردم می‌تونم بهش تکیه کنم، آخه چرا خودمو در اختیارش گذاشتم، چرا روانم بهش احتیاج داشت؟ اون بعد دیشب دیگه احتیاجی به من نداره، می‌خواست فقط شبی رو کنار من بگذرونه. ولی من می‌خواستم دلمو کنارش بگذرونم. بعد دیشب دوباره دلم یخ کرده. شور می‌زنه. من عاطفه می‌خواستم و اون تن منو.»

سیگار لای انگشتای دست چپش به خاکستر تبدیل شده بود. با ناراحتی نگاش کرد. تا اومد دستشو تکون بده خاکستر روی تشکش ریخت، از خودش بدش می‌اومد انگار. همونطور که ملافه رو دور خودش سفت گرفته بود به سمت حموم رفت. شاید می‌خواست خودشو از خودش بشوره. شاید می‌خواست آب گرم حموم گرمش کنه، دلشو قوی کنه. صدای دوش آب پایان قصه شبش بود. اون دوباره تو اعتمادش رو دست خورده بود، از خودش، از جامعه، از انسانیت. با صدای بلند نفس می‌کشید. با صدا هوای زیادیو از ریه‌هاش داد بیرون. انگار تمام نفس‌هایی که کنار اون پسر کشیده از ریه‌هاش خارج شد.

کودک ناشنوای پسرعمو

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

بامداد

پسرعمو بچه که بود علاقه‌ای به درس و مدرسه نداشت. والدینش معلم بودند و هرچه تلاش کردند نتوانستند پسرشان را به قول خودشان سر عقل بیاورند. آن زمان‌ها که همه فکر می‌کردند کوتک بهشت دن چیخیب / کتک از بهشت آمده و موجب تربیت بچه می‌شود، تاثیری نبخشید. تا از درس و مشق می‌گفتند چنین می‌خواند:

نئینیرم درس اوخویام ، دوهتور اولام ، قاضی اولام/ نمی‌خواهم درس بخوانم‌، دکتر شوم‌، قاضی شوم
نئیتیرم رئیس اولام ، وکیل اولام ، وزیر اولام / نمی‌خواهم رئیس شوم‌، وکیل شوم‌، وزیر شوم
ایستیرم تصدیق آلام ، ماشین سورم ، شوفر اولام / می‌خواهم گواهی‌نامه بگیرم‌، ماشین‌سواری کنم‌، شوفر شوم

او دوست داشت راننده شود‌، آن هم راننده کامیون… با هزار زحمت و مشقت‌، تا کلاس هشتم درس خواند و سپس به کمک پدر در آژانس مسافربری شاگرد راننده شد. پدر در مقابل اعتراض اطرافیان جواب داد : مجبور شدم وگرنه این پسر زیر مشت و لگد من نفله می‌شد و خودم راهی زندان و زن و بچه‌هایم بدبخت می‌شدند.

پسرعمو پس از چندی به کمک والدینش کامیونی خرید و شروع به کار کرد. کارش گرفت و ازدواج کرد. فرزند اول دختر بود. مدتی نگذشت که والدین از حرکات و عکس‌العمل کودک متوجه ناشنوا بودنش شدند. همزمان پچ‌‌پچ مردم در مورد پدر کودک شروع شد. گویا پسرعمو چوب اطاعت نکردن از پدر را می خورد. آق والدین است. حتما مادرش نفرینش کرده. روزی در مدرسه بیخ گوش بچه من چنان زد که کم مانده بود کر شود. خدا دارد قصاصش می‌کند. خلایق هر چه لایق و الی آخر…

اما خود پسر عمو و زنش از آن بیدها نبودند که با این بادها بلرزند. بچه‌شان را بغل گرفته و برای معالجه به شهر بردند. افسوس که بچه معیوب مادرزادی بود و کاری نمی‌‌‌شد کرد. دکتر گفته بود که کودک لال نیز هست. دخترک کمی بزرگ شد و طبق عادت آن زمان اجازه دم در رفتن و بازی با بچه های هم سن و سالش را پیدا کرد. او در خیال خویش با بچه‌های هم سن و سالش  حرف می‌زد اما بچه‌ها بجز صدای نامفهوم چیزی از حرفهایش نمی‌فهمیدند و از آنجا که او را متفاوت از خوش دیدند‌، دیوانه‌اش نامیدند. روزی یکی از بچه‌ها سنگریزه‌ای پرتاب کرد و به پیشانی دخترک خورد و طفلک دست بر پیشانی و گریه‌کنان به مادرش پناه برد. آنچه که پیش از هر چیز دل مادر را به درد آورد ، رفتار مادران بود که به بچه‌هایش پند می‌دادند که دخترک دیوانه است و سر به سر دیوانه نگذارید.

خانواده پسرعمو و زنش دست در دست هم دادند تا از دخترک حمایت کنند. بچه‌های فامیل با او کنار آمدند. مادر پس از دخترک پنج شکم زائید و هر پنج کودک سالم به دنیا آمدند. ناقص‌العضو بودن دخترک دلیل پزشکی داشت که با کمک پزشک و همکاری زن و شوهر‌، کودکان بعدی سالم به دنیا آمدند. دخترک بزرگ شد و خواهران و برادرانش او را به عنوان آبجی بزرگ روی سر و چشم جا دادند. آبجی اگر چه به مدرسه نرفت‌، اما از طرف پدربزرگها و فامیل‌اش مورد حمایت و تعلیم قرار گرفت. شوهرش ندادند. چون می‌ترسیدند که همسر و خانواده‌اش با او رفتاری مناسب نداشته باشند. بزرگترها‌، سالخورده شدند و دار فانی را وداع گفتند. شش فرزند ماندند و خانه بزرگی که ارث پدر بود و باید بین فرزندان تقسیم می‌شد. باز غیبت ما عاقلان و کاملان روحی و جسمی شروع شد. همه در خانه‌هایمان برای آبجی بزرگ می‌گریستیم که بچه‌ها خانه را می‌فروشند و آبجی بزرگ با آن گوش و زبان الکن‌اش دربدر می‌شود. اما روز چهلم پدر‌، همه با کمال تعجب شنیدند که وارثین توافق کرده و خانه را در اختیار آبجی بزرگ قرار داده و تعهد کرده‌اند با هم شریک شده و حقوقی برایش معین کنند تا بتواند زندگی بگذراند. اکنون که سال‌ها از درگذشت پسرعمو و زنش می‌گذرد‌، آبجی بزرگ‌‌، نگهدار ارث پدری و بزرگ خانواده است. بچه‌ها او را عمه خانم یا خاله خانم صدا می‌کنند . در خیر و شر صدر‌نشین مجلس است. اگر چه حرف نمی‌زند و نمی‌شنود ، اما صاحب احترام است. برادرزاده ها و خواهرزاده ها به همت اولیای خود‌، او را آنگونه که هست پذیرفته‌اند.

تنها نقص عضو تفاوت بین انسان‌ها نیست . آدم‌ها از نظر دین و سیاست و آداب و رسوم و … با هم تفاوت دارند. چه خوب است که به هم احترام گذاشته و همدیگر را همانگونه که هستیم قبول کنیم و بدانیم که ‌تحقیر کردن و نپسندیدن و به سنگ جفا کوبیدن کسانی که هم رای و هم عقیده ما نیستند ، خود نقص بزرگی است.

مرخصی

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

نیمه‌شب

نیمه شب حرف خاصی در این مورد نداشت.

حالا هی بگو آدم آدم است، چه فایده!

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

شبانگاه

دوم دبیرستان بودم. یکروز، آخرِ زنگ ورزش برگشته بودیم توی کلاس و داشتیم شلوارمان را عوض می‌کردیم. مطابق معمول بعضی با مانتو و بین نیمکت‌ها و به هزار بدبختی‌، بعضی هم که منتظر بهانه بودند تا مدل مو, صورت، گردن، هیکل هم را وارسی کنند و یک رنگ تفریح بدون مانتو مقنعه بپردازند به معمولی‌های ممنوع! آن روز یکی از قرتی‌های کلاس که داشت راجع به مناسک اپیلاسیونش در منزل برای گروهش سخنرانی می‌کرد، چشمش افتاد به پاهای یکی از محجبه باحیاها. از بخت بد آن روزش بود یا هنوز اجازه برداشتن موهای پایش را نگرفته بود یا کلاً در این باغ‌ها نبود، نمی‌دانم، ولی هر چه بود پاهایش مو داشت، زیاد هم داشت. این قرتی خانم یکباره وسط کلاس داد زد که: «وااای تو چرا پاهات رو نمی‌زنی، واسه یه خانوم اصلاً خوب نیست. بابات بهت هیچی نمی‎گه؟ جلو داداشت چجوری شورتک می‌پوشی؟ وااااای حالم بد شد، همون بهتر که اون پشت مشت‌ها شلوار عوض کنی، چجوری خودت رو تحمل می‌کنی؟» رفته بود بالای منبر غرغر کردن و سرکوفت زدن، آن بیچاره هم سرخ شده بود و عین یخ در چله تابستان، سرد و عرق‌ریز. بچه‌های کلاس دو دسته شدند و دعوایشان بالا گرفت، این بگو تو غلط کردی هیزی کردی، آن بگو برو بابا امل پشمالو. دعوا و گیس و گیس‌کشی ولی آن دخترک بیچاره خودش هیچ نمی‌گفت. با اینکه از او هیچ خوشم نمی‌آمد، ولی در آن لحظه درماندگی و خجالتش اذیتم کرد. به قرتی خانم درآمدم که: «خوشت میاد با خودت هم همینجوری رفتار کنند؟»
– من هیچ‌وقت اینجوری زشت و پشمالو نمی‌شم که بخوان باهام اینجوری رفتار کنن
+ اگه یه روز پشم و پیلی مد شد چی؟ از هفت سالگی هی کردن تو مخت که هر آنچه برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند، این الآن عمل کردنت بود به حدیث علی؟

گفتن من همانا و منفجر شدن کلاس از خنده و تعجب همان. حدیث علی و من؟! من حرف از اسلام و حدیث زده بودم! حیرتا! منی که حتی در برگه امتحانی هم دست از جدل برنمی‌داشتم و بارها به خاطر بهم ریختن اعصاب معلم دینی توبیخ شده بودم! از شما چه پنهان که قرتی خانم از قرآن‌خوانان مدرسه هم بود و در مسابقات ترتیل و تلاوت هم تا مرحله کشوری بالا رفته بود، یکجورهایی از این مسلمان مدرن‌های با لاک وضو بگیر. در حالیکه شاخ درآورده بود، گفت: «منم دارم به همین حدیث عمل می‌کنم، من دلم می‌خواد همیشه تمیز و مرتب و خوشگل باشم و به اونم دارم همین رو می‌گم.»

تا آمدم جوابش را بدهم معلم وارد شد و بعد از مدرسه هم دیگر کسی یادش نبود. ولی دوستم در راه برگشت پرسید: «تو واقعاً امروز حدیث یادت بود بگی اون وسط؟ از فلانی دفاع کردی؟ چرا؟ کم برات زده بود پیش مدیر؟ نمی‌فهمم تو چت شد یکهو؟» گفتم: «حس کردم همون رفتاری باهاش شد که همیشه با من می‌شه و عذابم میده، شاید بخاطر خودم بود، تمام مسلمون‌ها فکر می‌کنن باید اول من رو مسلمون کنن بعد این حرف رو در موردم صادق بدونن. فکر می‌کنن چون خودشون این رو بهتر میدونن من هم شده با زور و دگنک و توهین و هر کوفتی باید ببرن به همون راه، دقیقاً کاری که امروز قرتی کرد، بد نمی‌گفت، می‌گفت تر و تمیز باش ولی ندید که فلانی اصلاً تمیزی رو تو این می‌بینه یا نه؟! مسلمونا حتی بلد نیستن به حدیث‌های خودشون عمل کنن، بعد انتظار دارن من این دوگانگیشون رو نبینم و به راهشون برم. این برای من یه حدیث نیست، بگردی تو حرف‌های بی‌دین‌ها هم همچین جمله‌ای پیدا می‌کنی، مهم نیست کی گفته، مهم اینه که درسته، اینجوری دیگه هیچ تفاوتی آزارنده نمیشه، اگر فکر کنیم صاحب عقیده متفاوت هم عین ما در انتخاب سعادت و نگون‌بختی خودش حق انتخاب داره، دیگه این تفاوت اونقدر مهم نمیشه که سرش جنگ بشه و دشمنی بوجود بیاد، نهایتش میشه من واسه خودت گفتم، خود دانی! مشکل مسلمونا اینه که یه قدم قبلتر رو نمی‌بینن. همین حدیث رو هم به نفع خودشون تعبیر می کنن.»

بعدها که اعلامیه حقوق بشر را خواندم، برایم مسجل شد که این فقط مشکل مسلمانان نیست. مشکل تمام ایدئولوژی‌ها و ادیان و باورهاست. همین ناتوانی در پذیرش و رویارویی با مخالف و متفاوت است که بشر را به پرتگاه نژادپرستی رساند و بعد از آن مجبور شد اعلامیه بنویسد بزند سر در سازمانش که هر انسانی با هر عقیده و باور و دین و نژاد و جنسیتی با دیگری برابر است.

ایالات متحده زامبی‌ها

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

شامگاه

می‌‌شود که ما انسان‌ها با هم تفاوت نداشته باشیم‌؟ من که هیچوقت نمی‌توانم دنیایی را تصور کنم که در آن انسان‌ها با هم تفاوت ندارند. تصویرش در ذهنم چیزی می‌شود شبیه بعضی فیلم‌های علمی تخیلی که در آنها انسان‌ها با خوردن دارویی یا خواندن وردی، مسخ می‌شوند و شبیه آدم‌آهنی‌هایی هم شکل و هم اندازه به اینور و آنور می‌روند. همه عین هم‌.

شاید کلید برخورد با تفاوت های دیگران هم همین باشد که همیشه بیاییم و برعکسش را تصور کنیم.

وقتی در اوج عصبانیت و بیرون‌زدگی رگ گردن داریم با کسی سر دین و مذهب بحث می‌کنیم یک لحظه فکر کنیم که اگر همه دنیا یک دین داشتند شاید دیگر قوس‌های آرامش‌بخش گنبدهای مسجدهای شرقی را در دنیایمان نداشتیم، یا صلیب‌های برافراشته کلیساهای گوتیک را در شهرهای مه‌آلود اروپایی، یا هلال ماهی که در بالای معابد سیک قد برافراشته است و یا مجسمه‌های غول پیکر بودا را در دل کوه‌های شرق آسیا.

اگر همه‌مان پوست سفید داشتیم اینهمه بچه دورگه که از زیبایی چشم‌ها را مسحور می‌کنند از کجا می‌خواستند بیایند‌؟ ‌اگر همه به یک زبان صحبت می‌کردیم شاید آهنگ عاشقانه زبان فرانسه هیچ وقت گوشمان را نمی‌نواخت و شاید جدیت و دیسیپلین زبان انگلیسی را هیچ‌وقت حس نمی‌کردیم.

اگر همه ادبیات دوست داشتیم چه کسی می‌رفت و برایمان از جاده‌های برفی و ساحل‌های طلایی عکس می‌گرفت‌؟ چه کسی برایمان  مجسمه می‌ساخت‌؟ چه کسی برایمان نقاشی طبیعت بی‌جان می‌کشید‌؟

شاید کلید برخورد با تفاوت‌های دیگران همین باشد… این که برعکسش را تصور کنیم.