خودتان را با Alt+Ctrl+Delete راه‌اندازی مجدد کنید

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

پیش از ظهر

یک.
شیفته‌ی دختری بوده و در طول سال‌های نه چندان کوتاه رابطه‌شان هر بار او را می‌دیده تپش قلبش را درون سینه حس می‌کرده. می‌گوید ارتباطشان  با هجرت ناگهانی دختر به کانادا تمام شده است. یعنی یک روز که خوش و خرم با هم بوده‌اند دختر یکباره برگشته وگفته که دارد می‌رود. این حرف را که شنیده حس کرده دنیا به آخر آمده. به دختر گفته مگر می‌شود این تصمیم را یک روزه گرفته باشی؟ دختر هم درآمده که نه! خیلی وقت است بهش فکر می‌کنم و کارهایم را از ماه‌های قبل کرده بودم و تصمیم قطعی داشتم اما فکر کردم در عمل انجام شده قرارت بدهم تا نه نگویی و به خاطر من هم که شده بیایی.

خوب البته روش دخترکارگر نیفتاده. دختر رفته و پسر مانده. درهم شکسته و ویران به گفته خودش. می‌گوید رابطه‌اش با دختر همان لحظه‌ای که رفت و همه قرارهایشان را فراموش کرد، تمام شده است. اما می‌دانم که این تنها تصور اوست. حالا هر آدم تازه‌ای در زندگی اش را با «او» مقایسه می‌کند. مدام می‌ترسد که آدم تازه را بپذیرد و بعد بر اثر یک نهان‌روشی دیگر او را از دست بدهد. تبدیل شده به انسانی نگران، مضطرب و مشوش که اگر از شریک فعلی‌اش دور بماند به او شک می‌کند و وقتی با اوست مدام دارد کنکاش می‌کند و به دنبال توطئه‌ای، تصمیمی پنهانی می‌گردد. تاثیر و سلطه رابطه پیشین بر زندگی امروز پسر نشان می‌دهد که رابطه پیشین هنوز هم برای او پرونده‌ای مفتوح است و یادآوری‌های بی‌مورد و گاه و بیگاه آن رابطه ناکام و ناتمام ارتباط امروزش را به بیراهه می‌کشاند.

دو.
دختر پرانرژی و با نشاط است. می‌خندد، جست و خیز می‌کند. لبخندهایم را که می‌بیند می‌گوید اگر سه سال قبل می‌دیدمش نمی‌شناختمش. روحیه‌اش همین است اما دوست پسری داشته که برای توی ذوق زدنش مترصد فرصت بوده و مدام به خاطر نشاط و کودکی‌هایش او را تحقیر می‌کرده. «نه انگار که بیست و پنج سالته» یا «تولدته؟ خوب که چی!». می‌گوید در تمام دو سال و نیم رابطه‌مان هرگز من را به دوستانش معرفی نکرد و به هیچ کدام از دورهمی‌هایی که دعوت شدم نیامد. گویا پسر رابطه‌ای پنهانی و دور از انظار می‌خواسته و این به مذاق دختر خوش نمی‌آمده. در نهایت هم بعد از دو سال که موضوع را با پسر در میان گذاشته شنیده که :«من جز تو آدم‌های دیگه‌ای تو زندگیم دارم که نمی‌خوام به خاطر حضور تو به عنوان دوست دخترم از دستشون بدم». همین باعث می‌شود دختر تصمیم به قطع ارتباط بگیرد اما بعد از قطع ارتباط به شدت افسرده و درهم شکسته می‌شود. اعتماد به نفسش را از دست می‌دهد و گمان می‌کند اینجایی که ایستاده آخر دنیاست.

حالا با فرد دیگری آشنا شده که خوب و مهربان است. او را همینطوری که هست دوست دارد. به قول خودش آدم تازه‌ی زندگی‌‌اش با کمال علاقه او را به دوستانش معرفی می‌کند و از بودن در کنار او لذت می‌برد و اشتیاق کودکانه‌ی دختر برایش خوشایند است. اما دختر همچنان نگران است و این یعنی رابطه‌ی قبلی برایش پرونده‌ای مفتوح است و تمام نشده.

سه.
به نظر می‌رسد هر رابطه‌ای ممکن است روزی به پایان برسد. پس بهتر این است که همیشه جایی برای چنین اتفاقی در ذهن داشته باشیم حتی اگر عمر رابطه طولانی باشد. اگر روزی به خود آمدید و دیدید چیزی میان شما و شریک عاطفی‌تان تغییر کرده، فکر نکنید که رسیده‌اید به آخر دنیا. لحظه‌هایتان را مرور کنید. بی‌اینکه خودتان را فدا شده و او را ظالم ببینید. سفرهایی که با هم رفته‌اید را مرور کنید. لحظه‌های با او بودن را، حتی بدون او بودن را. اینطوری به یاد می‌آورید از کی اشتیاقش برای دیدار شما کم شد. می‌فهمید چه اتفاقی باعث شد شور رابطه از دست برود. تمام شدن ارتباط عاطفی ممکن است باعث شود رنجیده و اندوهگین شوید یا تمرکزتان را از دست بدهید اما نباید در دام اندوه بیفتید. باید مشاوره بگیرید. به پزشک مراجعه کنید. ممکن است شما کسی باشید که قصد ترک رابطه را دارد. حواستان باشد که عذاب وجدان و ترس از دچار شدن دیگری به مشکلات روحی نباید شما را در یک ارتباط آسیب دیده نگاه دارد. فکر کردن به جدایی  و درگیر احساسات شدن ممکن است به شما این تصور را القا کند که باید رابطه‌تان را با چنگ و دندان حفظ کنید. به جایش باید قبول کنید که عشق و علاقه با همان آسانی که می‌آید نخواهد رفت. همه رابطه‌ها مثل سکه دو رو دارند و نمی شود تنها روی خوب آنها را دید. شما باید دوباره راه‌اندازی شوید. بپذیرید به تعداد همه آدم‌هایی که در روابط‌شان شکست خورده‌اند ریست کردن‌های مختلفی وجود دارد.

 

پی‌نوشت:
فشردن همزمان کلیدهای Alt+Ctrl+Delete روشی است برای ریست کردن کامپیوتر با استفاده از صفحه کلید.

Advertisements

عاشقی و فارغی آن‌لاین و اس‌ام‌اسی

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

صبح

یادم است که حالم اصلا خوش نبود. نمی‌دانستم چه غلطی باید بکنم و چه باید بگویم. با اینکه دختربچه هم نبودم و بیست و پنج سالم گذشته بود اما به معنای واقعی خودم را برای یک «نه» گفتن مثل یک خر در گل می‌دیدم. کسی شاید باور نکند که یک دختر تهرانی تا بیست و پنج سالگی مجبور نشده باشد یک «نه» محکم بگوید و رابطه‌ای را تمام کند. دلیلش صد البته این نبود که خواهر کوچک مریم مقدس بودم یا مشابهش، واقعیتش اینست که من آدم گند دماغی هستم و یک جورهایی مثل یک گربه دائما در حالت هوشیار بسر می‌برم. با کوچکترین بوی خطری یا آدم غریبه و مشکوکی فرار می‌کنم و تا وقتی خودم اعتماد نکنم و انتخاب نکنم به هیچکس اجازه نزدیک شدن هم نمی‌دهم، دست زدن یا بیشتر از آن پیشکش! (آنهایی که گربه داشته یا دارند خوب این اخلاق گربه‌سانان را می‌شناسند.)

یادم است که آنچه که بود حتی نمی‌شد اسمش را یک رابطه گذاشت. به واقع یک تلاش یک طرفه بود برای نزدیک شدن به من و متقاعد کردنم به شروع یک رابطه اما همین حد از نزدیک شدن و همصحبتی هم برایم کافی بود تا بفهمم من آدم آن رابطه فرضی ِ آتی نیستم و بهتر است خودم و کس دیگری را دست نیندازم. حتی فکر اینکه هر روز عصر که از سر کار بر می‌گردم یا شبش قرار باشد با کسی بطور دائمی تلفنی حرف بزنم برایم یک عذاب الیم بود و این وسط خیلی مهم نبود برایم که آن فرد چه آدم پرمحبتی بود و چقدر توجه خرجم می‌کرد و چقدر با دست نوشته‌ها، کتاب‌ها و بسته‌های شکلاتی که می‌فرستاد حسرت یا شاید حسادت برخی دوستان را برمی‌انگیخت. از آن جنس توجهات که همه چه زن و چه مرد دوست دارند. همه ما دوست داریم سوژه عشق کسی باشیم. همه ما کتاب و عطر و گل و شکلات و دست‌نوشته‌های شکیل و خوش‌خط را که برای ما و فقط برای ما نوشته شده‌اند دوست داریم. همه ما دوست داریم آن فرد خاص و یگانه دیگری باشیم اما هیچوقت هم نتوانستم با دست انداختن و معطل نگه داشتن کسی بخاطر خوش خوشان خودم کنار بیایم.

یادم است که یک شب واقعا حس کردم به آن فرکانس صدا که از گوشی تلفن می‌شنیدم حساسیت پیدا کرده‌ام و هر قدر آن صدا مردانه و محکم و در عین حال جنتلمنانه و پر محبت بود این حساسیت و دافعه منهم بیشتر می‌شد. با اینکه در شهر دیگری شاغل بودم و به ندرت ملاقاتی صورت می‌گرفت و من هم از ملاقات به واقع گریزان بودم، یک آن تصمیمم را گرفتم و با صدای محکم گفتم پنجشنبه می‌آیم تا همدیگر را ببینیم. منِ گریزپا که داوطلب می‌شدم برای یک دیدار! جل الخالق! فقط خدا می‌داند او چه فکری کرد از شنیدنش…

یادم است که برای آن سفر و آن دیدار مرخصی گرفتم و هزینه سفر پرداختم. همه اینها برای این که بروم روبروی کسی بایستم و بگویم این رابطه شروع کردن ندارد چون از همین الان می‌دانم که راه به جایی نمی‌برد و عاقبتی ندارد. هزینه مالی و زمانی دادم تا به کسی که با هم آنقدرها هم چیزی را شریک نشده بودیم بطور حضوری و با شفافیت و قاطعیت بگویم وقتش را با من تلف نکند.

یادم است که یکی دو نفر نزدیک به من همان موقع به ریشم خندیدند و گفتند تو دیوانه‌ای! می‌توانستی بدون زحمت دادن به خودت، پشت تلفن بهش بگویی موضوع را تمام شده بداند و دیگر مزاحم تو نشود. یکی دیگر گفت چکار داری تمامش کنی… بگذار توی خماری بماند. تو هم کیف‌اش را ببر، هدیه‌هایش را بگیر و شل کن سفت کن در بیاور. با حیرت آن خانم‌‌ها و آقایان محترم (؟!) را نگاه کردم و چیزی نگفتم. بر خلاف من، از آن حرفه‌ای‌های کار بودند. از آن با تجربه‌ها که متاهل هم بودند و چه در زمان تجرد و چه بعد از تاهل روابط زیادی را تجربه کرده بودند و در عین حال آنچنان نصیحت‌های خاله خرسه‌ای به من می‌کردند. با همان بی‌تجربگی و نادانی خودم در یک جایی ته دلم حس می‌کردم که آن روش، روش خوبی نیست. که انسانی نیست، مودبانه نیست و بیشتر شایسته بربرهاست و آنها که از نزاکت و تمدن و همدلی بویی نبرده‌اند.

الان خیلی سال از بیست و پنج سالگی من گذشته است و من هنوز همان آدم کم‌تجربه قبلی هستم به همان دلیلی که قبلا گفتم. گند دماغی و وحشی بودن چیزی نیستند که با گذر زمان عوض شوند. هنوز هم به کسی اجازه نمی‌دهم از حدی فراتر به من نزدیک شود، هنوز هم فقط آنهایی وارد حریم خودی‌هایم می شوند که خودم انتخابشان کرده باشم. اما در طول این سال‌ها زندگی کردم و دیدم و شنیدم و خواندم. فهمیدم که هنوز که هنوز است آن بربریت و فقدان همدلی چقدر زیاد است. فهمیدم که چقدر آدم‌ها هستند که جرات روبرو شدن با طرف مقابل‌شان را ندارند و چقدر زیادند آدم‌هایی که هارت و پورت شهامت یا روشنفکری‌شان آسمان را پاره می‌کند اما آنقدر جرات ندارند که به وقتش بروند توی چشم کسی نگاه کنند، با مسائل روبرو شوند، دلایلشان را بازگو کنند، مسئولیت خودشان را بپذیرند و… در نهایت با نزاکت و با قاطعیت بگویند: نه، تمام شد! یا: نه! این داستان نمی‌تواند شروع شود!

چقدر زیادند آدم هایی که توی حباب خوب بودن خودشان غرق هستند و روزی هزار بار قربان و صدقه محسنات خود می‌روند ولی ناتوانند از دیدن تفاله‌های وجود خودشان – به قول نیچه بوزینه‌های درونشان – که باعث می‌شوند از کسب توجه دیگری لذت ببرند و در عین اینکه می‌دانند داستانی ره به جایی نمی‌برد، فقط برای سیراب کردن میل خود به توجه، وضعیت را روشن نمی‌کنند. این آدم‌های شریف و خوبی که آنقدر از همدلی خالی‌اند که نمی‌فهمند چه به سر طرف مقابلشان می‌آورند، حواسشان فقط به اینست که حفره‌های خالی وجود خودشان، نیازشان به توجه و عاطفه و وابستگی‌شان به تایید سیراب شود. برای بعضی‌ها اساسا تعداد آدم‌های تو خماری گذاشته شده، سوژه پز دادن هم می‌شود!

خلاصه که دوست عزیز چه خانم و چه آقا، اگر جزو این دسته آدم‌ها هستید بروید و یک فکر اساسی برای بی‌شعوری و خلاهای روحی و شخصیتی خود و تفاله‌ها و بوزینه‌های هستیِ خود بکنید و یادتان باشد ترک نکردن یک رابطه بی‌فرجام و یا ترک کردن کسی با ا‌س‌ام‌اس یا آن‌فرند و بلاک کردن روی فیس‌بوک و مشابهش فقط نشان‌دهنده فقدان‌های بزرگ وجود شماست. خیلی هم خیال هزاره سومی بودن و دیجیتال بودن به سرتان نزند که داشتن شعور و دانستن آداب معاشرت و صداقت با خود و دیگری و خیلی چیزهای دیگر دیجیتال و غیر دیجیتال ندارد. آدم‌ها ولی نوع متمدن و نوع  بربر دارند اتفاقا! از ما گفتن.

*همدلی Empathy

گل یا پوچ، پوچ، پوچ

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

سپیده‌دم

زیر پست یک نفری یک جای جهان مجازی که دیگه سر نمی‌زنم، یک کامنت عصبانی نوشته. خطاب به یک نفر سوم. در دعوای در مورد نفر چهارم. من رو نشونه گرفته اما. می‌تونست ننویسه. می‌تونست حتی اینقدر خشمگین ننویسه. می‌تونست پای من رو وسط نکشه. موضوع هیچ ربطی به من نداشته. فقط تلگنگری بوده به خشم. خشم کنگره‌دار که زیر پوستش مونده. چقدر؟ می‌شمرم که بعد از یک سال و یازده ماه و سه روز.

براش ایمیل می‌زنم که چطوری. احوالپرسی مثلا. زمان زیادی گذشته که حتی اندازه‌اش هم دیگه دستم نیست. می‌شناسمش که همیشه آنلاینه و همون لحظه حتما می‌خونه پیغام رو. جواب می‌ده. چند دقیقه بعد. در لحظه جواب می‌دم. جواب بعدی هشت ساعت بعد میاد. یک جور که انگار بترسه شبیه خودش بودن، این خط نازک ِ به شرط ادب رو دوباره یه طناب تنیده کنه.

گاهی هنوز می‌بینیم هم رو. از اون روز کذایی که گفتم بیا و این طرز بودن رو دیگه ادامه ندیم اما، یک دیوارچه‌ی نامرئی بینمون کشیده شده. وقت دیدن ها معذبیم. وقت صحبت کردن‌ها ناآروم و مضطرب. جالبه که صحبت‌های خارج از نگاه جمعمون هنوز رد صمیمیت و رفاقت داره اما جلوی جمع به هم می‌ریزیم. رابطه رو هیچ وقت جلوی شخص ثالثی نبردیم. برای خودمون بود فقط. برای درون مرزهای امن خودمون. حالا اما زمینش پر مین‌های کوچک کشنده است.

زندگی رو پر از خرده ریزه‌هایی کردیم مثل مدرک، کار، پول، دستاورد و هزار چیز دیگه که یحتمل به همین چیزها فکر نکنیم. فکر نکنیم فلانی رفت و چقدر جاش خالیه. چقدر وقتی فلان کتاب رو می‌خونم می‌تونستم سر موضوعش باهاش صحبت کنم. چقدر در مورد فلان موضوع قهار بود. چقدر دست پخت خوبی داشت. چقدر کنارش می‌شد آرامش داشت. یادمون نیاد شب‌های اول ماه چطور زل می زدیم دوتایی به ستاره‌ها. یادمون نیاد فلان جای شهر رو دوست نداشت. یادمون نیاد چقدر رنگ آبی بهش می‌اومد.

رابطه تموم میشه از این حرف نزدن‌ها. انگار با آدم روبرو که نه، با احساس خودمونه که قهر می‌کنیم. بعد یه وقت و بی‌وقتی که نشونه‌ای از طرف روبرو میاد، اینطور خشمه که می‌جوشه. خشم. خشم. انگار رابطه یک بچه کوچیک بوده که همون در نطفه فوت کرده. یک درخت بوده که خشک شده. یک خونه بوده که امنیتش رو از دست داده. یک ماشین که موتور سوزونده.

و ما کنار یه صحرای خشک انگار تنها موندیم. تنهایی خشم آور.

نقطه، تهِ خط

«راه‌های پایان دادن به یک رابطه»

سحرگاه

دیر رسیدم سر قرار، مثل همیشه، منتظرِ کمی غرغر بودم مثل همیشه، اما این بار دور زد و رفت. جا خوردم، یخ کردم، و رفتم…  آنقدر راه رفتم تا زهر این اتفاق از تنم شسته شد. برگشتم خانه و از همان شب نه به پیام‌ها جواب دادم نه به تماس‌ها. گوشی را گذاشتم روی تخت، روبه رویش نشستم و گریه کردم و به هیچ کس جوابی ندادم تا صبح شد. صبح دیگر از گریه سِرّ شده بودم، اما تصمیمم را هم تمام و کمال گرفته بودم. دلیل تصمیمم رفتار آن روز او نبود، رابطه‌ام کودک شش ساله معلولی بود که به زور تا این سن رسانده بودمش برای انکه کسی – حتی خودم – نگوید مادر نالایقی بودم. اما آن شب کودک بالاخره مرده بود. هر چقدر تلخ، هر چقدر دردناک، هر چقدر پر خاطره، اما کودک عمرش به دنیا نبود. چون نه قلبش درست تشکیل شده بود، نه نفس می‌کشید و نه راه می‌رفت. اما من خودخواهانه تنش را روی تن خودم حمل می‌کردم. راه بدی برای تمام کردن بود اما من مثل معتادهایی بودم  که ناگهانی تصمیم می‌گیرند و ترک می‌کنند (ترک یابویی). من بلاخره آن نقطه را گذاشته بودم. نقطه، ته ِ خط.

با هم دوست بودیم. هشت نفر بودیم و دو به دو با هم بودیم. با فاصله‌های زمانی یک ماه و دو ماه با هم زوج شده بودیم .طی سه سال،  دو نفرمان ازدواج کرده بودند؛ دو نفر عقد بودند و دو نفر مهاجرت کرده بودند به ترکیه، زوج آخرمان مانده بودند، نه ازدواج کرده بودند نه رابطه دوستانه‌شان پیشرفت خاصی کرده بود. با هم بودند و نبودند، با دعواهای ابتدایی، با شک‌ها و تردیدهای ناشی از کم‌شناختی. عاقبت دختر از بد ادایی پسر خسته شد و گفت این رفتارهای تو یعنی می‌خواهی جدا شویم؟ پسر گفت اگر تو می‌خواهی و به همین سادگی جدا شدند. بعد از چند ماه که دختر کم کم به روال زندگی عادی برگشته بود و آرام شده بود، پسر دوباره به یکی از دوستان مشترک پیغام داد که من این بار می‌خواهم جدی و به قصد ادامه زندگی جلو بیایم. لطفا دختر را راضی کنید. دوستان تلاش کردند تا دختر راضی شد برگردد به رابطه‌ای که خودش هم دوست داشت و این بار قرار بود جدی‌تر هم باشد. باز چند ماه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. باز همان تردیدها، همان سردی‌ها، همان بی‌علاقگی‌ها از سوی پسر. تا آن جا که عاقبت پسر نوشت «نه تو آنچه که من می‌خواستم هستی، نه من آن چیزی هستم که تو میخواهی… بیا هم را ببخشیم.»  یعنی تو بیا خودت نتیجه بگیر و جدا شو و برو و این یعنی نقطه پایان به روش پایان باز.

دختر پسر را می‌خواست. پسر که شاعرپیشه بود، باهوش بود، خلاق و نخبه بود. پسری که برایش شعرهای حماسی می‌گفت،‌ برای دیدن‌اش هزار کیلومتر راه می‌رفت که دلتنگی‌اش را بپراند. دختر پسر را می‌خواست، اما می‌خواست شاعرمسلکِ نخبه‌ی مهربان ِ آرام، در همین لحظه،  پولدارهم باشد، سربازی‌اش را هم رفته باشد، کار خوب و ماشین خوب و خانه خوب هم داشته باشد. چون آنقدر دوستش داشت که نمی‌توانست حتا دو سال برای فراهم شدن این‌ها یا حداقل قسمتی از این‌ها صبر کند. پسر با تمام عشقی که داشت نخواست دختر را بگذارد در معذوریت، توضیح داد که فراهم کردن همه‌ی این‌ها ده سال طول می‌کشد و فراهم کردن حداقل‌هایی که بتوانیم با آن زندگی شروع کنیم دو سال، بیا دو سال را با نامزدی، عقد یا هر چه میخواهی بگذرانیم. دختر گفت نمی‌شود. پدرم باید ببیند تو همه چیز داری! پسر گفت خب من همه چیز ندارم! همینم که می‌بینی. عاقبت پسر نشست و سنگ‌ها را واکند و دختر از موضع خود پایین نیامد. قرار شد نقطه بگذارند. هنوز جوهر نقطه خشک نشده بود که دختر، پسر را در شبکه‌های اجتماعی  آنفرند کرد، بعد یادش افتاد با پسر می‌تواند دوست معمولی باشد دوباره دوست شد، دوباره لغو دوستی کرد و این داستان تا مدت‌ها ادامه داشت…

گمانم برای ما پایان دادن به یک رابطه سخت است. شاید چون ما عاطفی هستیم و هنوز قواعد دوستی و رابطه‌های این چنینی را خوب یاد نگرفته‌ایم. ذهن کمال‌گرا و ایده‌آل طلب‌مان می‌خواهد در گیر و دار یک عشق ازلی و ابدی باشد و عادت کرده تمام شدن رابطه را تقصیر کسی بداند، و اگر به جز این باشد نابود می‌شود، جانش در می‌رود، کلافه می‌شود.  و این می شود که یا با ناله و نفرین رابطه را تمام می‌کنیم یا با بی‌محلی و دروغ و. گاهی هم اصلا رابطه را تمام نمی‌کنیم ولی خودمان را گول می‌زنیم که تمامش کرده‌ایم. ما هنوز آن توانایی را نداریم که پیشاپیش از یک رابطه برای خودمان قصر نسازیم و هنوز آن توانایی را نداریم که پس از اتمام آن رابطه زندگی را ویرانه نکنیم. ما به مهارت‌های جدی در پذیرفتن نیاز داریم، در درک کردن، در دوست بودن … در دوست ماندن…

حد آزادی کودک

«حدود آزادی کودکان»

باغچه‌ی همسایه: وبلاگ ماچو بده بیاد

نفهمیدم چطور مادرم اینکار را کرد ولی به نظر من که موفق بود، همه هم به او آفرین می‌گویند. من همیشه کودک، نوجوان و جوانی بودم که هر کاری به فکرم می‌رسید برای انجامش آزاد بودم در عین آنکه هر کاری را اجازه نداشتم بکنم و خب فرق و مرز آن کارهای اولی با آن کارهای دومی همیشه برایم واضح بود. هرچه الآن که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم نمی‌فهمم مادرم چطور این مرزها را برای من تعیین کرده بود و چطور آنقدر دقیق و متناسب بود که همیشه از خواست و نیازهای من فراتر بود که من دلیلی برای چانه‌زنی نداشته باشم. بعضی اقوام که دوره‌ای با ما زندگی می‌کردند تاب قوانینمان را نداشتند، خانه معروف بود به سربازخانه ولی من حتی اصلا حس نمی‌کردم قانونی وجود دارد فقط چون همه می‌گفتند این خانه آداب و رسوم زیادی دارد الآن می‌گویم قوانینی داشت که برایم سخت نبود. قوانین در خانه ما ناگفته بود، خودم هم در وضع و لغوشان شریک بودم، در حیطه اختیارات خودم، برای اتاق خودم، لباس‌هایم، وقت خوابم، انتخاب دوستانم، برای برنامه‌ریزی درسی‌ام، حتی برای کارها و رفت و آمدهای خانه. قوانین متناسب سن من تغییر می‌کرد، حتی خودم می‌دانستم که تاریخ مصرف این قانون به پایان رسیده، یا از این به بعد در خانه چنین است. مادرم نمی‌ایستاد و انگشت اشاره‌اش را تکان تکان نمی‌داد، فقط خودش آدم مرتبی بود، چه در زمان، چه در پوشش. چه در رفتار و چه در گفتار، آرام و متین و موقر بود خب برای من هم بدیهی بود که پس باید مرتب و خوش قول و مودب باشم. هیچ وقت از مادرم ناسزا نشنیدم که حتی نثار اخبار ضد و نقیض تلویزیون کند، هیچگاه برافروخته نشد، هیچگاه داد نزد، هیچگاه حرف نامربوط را قبول نکرد، حداقل جلو چشم من اینطور بود. آنچه را هم خودش اجازه داشت انجام بدهد ولی من نه را توضیح می داد و با من حرف میزد. وقتی در مهمانی رفتار اشتباهی می‌کردم خودم می‌فهمیدم و به خانه که برمی‌گشتیم در اتاقم منتظر می‌نشستم تا مامان بیاید و حرف بزنیم. هیچ وقت سرزنش نبود فقط چرایی غلط بودن رفتارم بود. یکبار خودش گفت: «نمی‌خواد بری تو اتاقت بیا بیرون ولی حواست باشه فلانی از تو بزرگتره و فهمیدم که خیلی ناراحتت کرد ولی دلیل نمی‌شه که تو اونجوری جوابش رو بدی، خودت می‌دونی که کار خوبی نکردی». البته پیش آمد چند باری که پایم را از گلیمم درازتر کردم ولی با مقاومت خیلی سختی هم مواجه نشدم، در نهایت می‌گفت: «اجازه خواستی و من ندادم حالا دیگه تصمیم خودت و زندگی خودت، فکرهات رو بکن و تصمیمتو بگیر». یکبارش برای نرفتن به مدرسه غیرانتفاعی بود، یکبارش برای صرف تمام عیدی‌هایم برای مشارکتی در مدرسه بود، یکبارش برای رفاقت با یکی از بچه‌های پر دردسر مدرسه بود، برای رد و بدل کردن نوارکاست و ویدیو در مدرسه و برای زیر نظر گرفتن پسرهای محله و پچ پچ کردن با دوستانمان بود. اخم می‌دیدم ولی می‌دانستم این اخم برای آن است که فکر نکنم خیلی بزرگ شده‌ام و در واقع این مادرم نیست که مخالفت می‌کند بلکه جامعه، مدرسه، آینده و حرف مردم است و مادرم دارد مرا از قضاوت‌ها یا شکست‌های احتمالی حفاظت می‌کند. خطر کردم و با ترس و لرز هم خطر کردم ولی می‌دانستم حتی در خطاهایم مادرم پشتیبانم است، پس وقتی سرخورده و پشیمان بودم از مادرم پنهان نکردم، آمدم و حرف زدم و چرایی شکستم را دو تایی تحلیل کردیم. در خانه قانون بود که دروغ نگوییم. قانون بود که نمی‌توانم نداریم. قانون بود که برای کارهایمان باهم مشورت کنیم. قانون بود نترسیم و هر وقت ترسیدیم حرف بزنیم. قانون بود نه الکی نگوییم و دیگری را قانع کنیم. مادرم حق وتو داشت البته ولی به جز چندبار انگشت‌شمار از حقش استفاده نکرد. آن هم بعدها فهمیدم چون نمی‌توانست نه الکی را توجیه کند وتو کرد و بهش حق می‌دهم. یکبار خودم را به در و دیوار زدم که من باید با اردوی مدرسه بروم بهشت زهرا. مادرم گفت نه، گفتم ولی من باید بروم، همه می‌روند و من تنها در مدرسه چه کنم؟ گفت نه! گفتم دلیل نداری و الکی می‌گویی نه، پس من می‌روم. گفت اجازه نداری به جای من امضا کنی، نه یعنی نه دیگر هم حرفی نشنوم. نزدیکی‌های عید بود و همه بچه‌های هم‌پایه من رفتند قبرستان، من که رضایت‌نامه نداشتم نرفتم و دو نفر دیگر که همان روز مریض شده بودند و فردا گفتند که تمام خرید عیدشان را دیروز خریده‌اند. من ماندم مدرسه و از زور بیکاری تمام شیشه‌های کلاسمان را برق انداختم. چند باری ناظم تپلمان را تا طبقه سوم با هن و هن کشاندم بالا که بیا پایین بچه جان می‌افتی، یکبار هم دعوایم کرد که با پسرهای توی خیابان حرف نزن. الآن می بینم من هم جای مادرم بودم اجازه نمی‌دادم بچه‌ام را ببرند قبرستان که قبر شهدا را یک روز تمام آب و گلاب پاشی کند و با چشم پف کرده از یک روز اردوی گریه برگردد خانه. من آنقدر آزادی داشتم که از همان اول دبستان اجازه داشتم خودم رضایت‌نامه و کارنامه‌هایم را امضا کنم و تحویل بگیرم و اینها. سال اول ثلث اول که کارنامه‌ام را به خودم ندادند، مادرم آمد مدرسه و نمی‌دانم به مدیرمان چه گفت که خود خانم مدیرمان با لبخند جلوی مادرم کارنامه‌ام را داد دستم. آن روز احساس می‌کردم بزرگ شده‌ام و مسئولیت سنگینی بر عهده‌ام است. مسئولیت اعتماد مادرم و حتی یک بار هم ناامیدش نکردم.

مطمئنم ذات من نبود، بلکه ظرافتی در رفتار و اعتماد مادرم بود که باعث میشد غرور ناشی از خیانت نکردن به مادرم ارزشمندتر از غرگی‌ای ناشی از قانون‌شکنی باشد. همین یک مورد باعث شد که دیگر قوانین هم ضمانت اجرایی داشته باشند.

پرده آخر

«حدود آزادی کودکان»

از میان نامه‌های رسیده: شقایق

پرده اول: سین
هنوز که هنوزه اسم اردو پشتش رو می‌لرزونه، یاد تمام دوره دبستانش می‌افته که خون گریه می‌کرد تا مادرش بهش اجازه بده از طرف مدرسه بره پارک جمشیدیه یا حتی نمایشگاه دفاع مقدس! این که کجا می رفتن مهم نبود، چیزی که دلش می‌خواست خوش گذروندن با دوستاش بود. بدترین قسمت قضیه هم این بود که مادرش با بغض می گفت اگر تصادف کنین بمیری، من چه خاکی تو سرم بریزم!

بعد از یک هفته گریه و زاری، در اکثر موارد اگر اردو داخل شهر بود بلاخره اجازه رفتن رو می گرفت، خیلیم اولش خوشحال می‌شد، اما نمی‌دونست بعدش چی می‌شد که شب قبل از اردو همش کابوس می‌دید و فردا به محض این که سوار اتوبوس می‌شدند تپش قلب می‌گرفت.

الانم که یک بزرگسال موفق در شغلشه، یه عالمه ترس‌های عجیب و غریب داره. خودش هم خوب می‌دونه چه قدر این ترس‌ها احمقانه هستند. مثلا کافیه که دست یکی از عزیزاش درد بگیره تا شب قبل از خواب، ته آمار سرطان مغز استخوان و آرتریت روماتوئید رو درآورده باشه. از اون جایی که آدم با استعداد و باهوشیه نمی‌ذاره ترس‌هاش روی روابط بیرونی و بازده کاریش تاثیر محسوس بذاره، اما امان از شب‌ها قبل از خواب که فقط خودشه و هیولاها!

الانم دلش غنج می‌ره برای داشتن یه نوزاد، اما می ترسه. این بار فکر می‌کنه که این ترس برعکس بقیه ترساش منطقیه. می‌ترسه که نتونه جلو ترساش رو بگیره و اونا رو بریزه تو جون یه موجود بی‌گناه دیگه. می‌گه ترجیح می‌دم بمیرم تا یکی دیگه رو هم بندازم تو این کابوس بی پایان!

پرده دوم: میم
میم بچگیش رو تو سه تا خونه مختلف گذرونده، این جوری که روزهای زوج خونه مادربزرگ پدریش بوده، روزهای فرد خونه مادربزرگ مادریش، آخر هفته‌ها هم خونه خودشون. هر کدوم از این خونه‌ها قوانینی داشته که به نظر صاحب اون یکی خونه قوانین احمقانه‌ای می‌اومده. مثلا تو خونه مادربزرگ مادری کار بد و خطرناکی محسوب می‌شده که روی لبه مبلا راه بره یا با شمع روشن بازی کنه. اما به نظر مادربزرگ پدری این کارا خیلی هم خلاقانه بودن و تنها قانون مهم اون خونه خواب بعد از ظهر بوده که مادربزرگ همیشه می‌گفته برای سلامت بچه ضروریه. البته مادر و پدر خودش نه به خواب ظهر کاری داشتن نه به مبلا و شمعا، اما اصلا و ابدا نمی‌ذاشتن تلویزیون بیشتر از دو ساعت در روز روشن باشه. در حالی که تو خونه مادربزرگا تلویزیون فقط وقتی خاموش می‌شده که همه اعضای خونه خواب باشن.

از اون جایی که اعضای محترم این سه خونه روابط چندان خوبی با هم نداشتن، اوضاع پیچیده‌ترم شده بوده. چون هر کدوم سعی می‌کردن برای به دست آوردن دل میم هم آزادی بیشتری بهش بدن، هم این که جلو میم قوانین خونه دیگری رو تا می‌تونن مسخره کنن. کار به جایی می‌رسه که پدر میم از لج مادر زن نمازخونش به پسر دوازده ساله‌ش اجازه می‌ده یه گیلاس مشروب بخوره.

میم می‌گه از همون وقتی که خیلی کوچیک بودم، مطمئن بودم هرچی بخوام می‌تونم داشته باشم، فقط کافیه به یکیشون بگم که اگر اون یکی بود حتما این رو برام می‌خرید، تا ببینم که طرف دو برابر اون چیزی که می‌خواستم برام خرید کرده یا بهم پول داده.  میم از دوران دبیرستان با پولی که از مادربزرگا گرفته، انواع مختلف مواد را امتحان کرده.

این دفعه سومه که برای ترک بستری شده. خودش می‌گه اینجا که هست خوبه، یه برنامه مشخص برای زندگی داره. اما وقتی می‌ره بیرون، هر چه قدرم سعی می‌کنه نمی‌تونه همه چیز رو جمع و جور کنه و دوباره می‌افته تو سراشیبی. میم می‌گه کاش می‌شد همیشه همین جا بمونه.

پرده سوم: الف
نه سالشه. بچه آخر خانواده‌س و از خواهر بزرگترش شونزده سال کوچکتره. پدر و مادرش هر دو شاغلن با ساعت کاری زیاد، معمولا حدود ساعت هفت شب هر دو خونه هستن.

معمولا خانواده جوری برنامه‌ریزی می‌کنه که الف  تنها نباشه، اما گاها به خصوص تابستونا، پیش میاد که چند ساعتی تو خونه تنها بمونه. خیلی وقتا خودش غذای خودش رو گرم می‌کنه و وقتی هم که مادربزرگ پیرش خونه باشه، خیلی وقتا با پول تو جیبیش خرید می‌کنه و غذاهای ابداعی برای خودش و مادربزرگش درست می‌کنه.

اولین بچه‌ایه که تو ایران دیدم عاشق مدرسه‌شه. مدرسه‌ش به سبک خاص اداره می‌شه و بهشون اجازه می‌دن چیزهای مختلف رو تجربه کنن. کارهای مدرسه‌ش رو که بهم نشون می‌ده واقعا متعجب می‌شم. کارهاش سرشار از خلاقیته. بچه شاد و با حوصله‌ایه و خیلی خوب بلده احساساتش رو در درجه اول نشون بده و بعد راجع بهشون حرف بزنه و سعی کنه از بزرگترها برای حل مساله کمک بگیره.

قوانین و آزادی‌های خونه مشخصه، مثلا حتما همه اعضا خانواده با هم شام می‌خورن و درباره روزشون صحبت می کنن. ساعت ده شب بدون قابلیت چونه زدن ساعت خوابه. میزان پولی که برای تفریح داره معلومه و اگر مثلا برای خرید بازی کامپیوتری به پول بیشتری احتیاج داشته باشه باید اون پول رو به دست بیاره. مثلا به گلدون‌ها به صورت مرتب آب بده، یا به مادربزرگش یادآوری کنه که سر ساعت قرصهاش رو بخوره و بابت این کارها از خانواده حقوق بگیره. یک بارم با هماهنگی مدرسه یک سری فرفره درست کرد و هر کدوم رو به قیمت پونصد تومان به بچه‌های مدرسه فروخت.

در انتخاب لباسایی که برای مهمونی می‌پوشه، نوع تفریحی که می‌خواد داشته باشه، جوری که می‌خواد پول خودش رو خرج کنه و این که تابستونا می‌خواد کلاس بره یا نه، و این که چه کلاسایی می‌خواد بره، کاملا آزاده. طبیعتا اشتباهاتی هم می‌کنه که خب خانواده واسش وقت می‌ذارن و بهش فرصت می‌دن که برای اشتباهش در آغوش اون‌ها غصه‌هاشو بخوره تا بعد راجع به این که اگه چه کاری می‌کرد بهتر بود صحبت کنن.

پرده آخر:
اگر به کودک نوپای یکی دو ساله که تازه می‌تونه خوب راه بره نگاه کنیم می‌بینیم که وقتی مادر بچه رو می‌ذاره زمین، بچه معمولا خوشحال یه چند قدم می‌دوه ، بعد بر می‌گرده به مادرش نگاه می‌کنه که خوشحال و آرام اون جا ایستاده، بعد دوباره کمی دورتر می‌دوه و دوباره یه نگاه به مادر می‌کنه. حتی ممکنه بدو برگرده در آغوش مادر و باز انگار انرژی کافی برای اکتشاف رو پیدا می‌ کنه، می‌تونه حتی دورتر بره.

ما برای رشد به دو چیز احتیاج داریم: آزادی و امنیت تضمین‌کننده استفاده از اون آزادی.

برای بچه‌ها امنیت ناشی از چهارچوبه، چهارچوب و قوانین، درست همون بغل مادر هستند که می‌شه بشون اتکا کرد و ازشون انرژی گرفت. هر چه این چهارچوب محکم‌تر و با ثبات‌تر باشه، کودک انرژی بیشتری برای استفاده از آزادی‌هاش داره. نکته‌ای که باید به یاد داشته باشیم اینه که این چهارچوب باید با بچه بزرگ و بزرگ‌تر بشه. هر چه کودک بیشتر به سمت بزرگسالی می‌ره باید آزادی و به طبع مسئولیت بیشتری داشته باشه.

همه این‌هایی که تا این جا نوشتم کاملا درسته و یاد گرفتنشون هم خیلی سخت نیست. مشکل از اونجا شروع میشه که بچه بزرگ کردن مساله ریاضی حل کردن نیست.

بچه‌ها بیشتر از این که اون چیزی بشن که ما می‌خوایم، اون چیزی می‌شن که ما هستیم. حد و حدود آزادیی که بچه من در دنیا احساس می‌کنه بازتاب اون آزادیه که من برای خودم قایلم. میزان احساس امنیتش، کم و بیش همون میزانیه که من فکر می‌کنم دنیا امنه یا نا امن. پس شاید بهترین کار این باشه که قبل از فکر کردن به این که تا چه حد به بچه‌مون آزادی و امنیت می‌دیم، یه نگاه به خودمون بندازیم ببینیم که با خودمون و دنیا چند چندیم.

مگس‌کشی برای تمام فصول

«حدود آزادی کودکان»

مهمان هفته: کامیار علی‌پور

یکی از اولین دفعاتی که از مادرم کتک خوردم سر بی‌اجازه کرایه کردن فیلم سگا بود.

بچه‌های دهه شصتی خوب یادشونه اون موقع ها سگا و میکرو رو بورس بود، مایه‌ی خریدنش یه معدل خوب تو ثلث سوم بود. یادمه یه دونه بازیشو داشتم و با همه بچه‌هایی که تو محل سگا داشتن بازیم رو یکی یه بار عوض کرده بودم، ‌دیگه بازی کردنش حوصله سر بر شده بود. همون زمانا یه جاهایی هم بود به اسم کلوپ -نمی‌دونم چرا کلاب شده بود کلوپ- که بار فرهنگی آموزشی محل رو دوششون بود. فیلم ویدیو و نوار مجاز کرایه می‌دادن و یه چندتا تلوزیون پارس ۲۱ اینج قدیمی با چندتا سگا داشتن که بچه ها می‌تونستن ساعتی بشینن بازی کنن. بازی هم کرایه می‌دادن.

القصه یه روز که مادرم سر کار بود زنگ زدم بهش و اصرار که من برم فیلم سگا کرایه کنم، مادرم هم از اون ور می گفت نه، واستا خودم برگردم بعد. فکر نکنم حدس زدن بقیه‌اش سخت باشه، در قلکمو به زور باز کردم و ۸ تا دونه از اون ۲۵ تومنی دو رنگا که تازه اومده بود با شناسنامه‌م برداشتم رفتم کلوپ. فیلم رو گرفتم و برگشتم خونه دیدم مامانم اومده. با مگس‌کش پذیرایی مفصلی ازم کرد که چرا بی‌اجازه شناسنامه‌ام رو برداشتم بردم و بعدشم مجبورم کرد ببرم بازی رو پس بدم.

گذشت و گذشت تا من ۱۲-۱۳ سالم شد و قصد کردیم اولین بار کامپیوتر بخریم. پدرم مخالفت عجیبی با خریدن کامپیوتر داشت تا جایی که گفت اگه کامپیوتر بیاد تو این خونه از پنجره میندازمش تو حیاط. مادرم جلوی بابام واستاد و مخالفت کرد که کامپیوتر برای این خونه و کامیار لازمه. از بابا نه از مامان آره تا جایی که بابام یه نامه نوشت برام به عنوان شرایط ورود کامپیوتر به خونه و ازم خواست امضاش کنم. فرداش کامپیوتر اومد خونه ما.

همیشه وقتی با مادرم شوخی می‌کنم می‌گم یادته با مگس‌کش زدیم، می‌گه نه،‌ این خاطرات بد رو از ذهنت پاک کن. می‌گه حاطره خوبا رو نگه دار، خاطره کامپیوتر و …

الان که به زندگیم نگاه می‌کنم با خودم می‌گم اگه یه روز بچه‌دار شدم تا حدی بهش آزادی می‌دم که این کار باعث ایجاد توقعات بی‌جا و حارج از توان خودم نشه که به قولی بچه سوار کولم بشه. سعی می‌کنم راهنماییش کنم، سعی می‌کنم دوستش داشته باشم و بهش احترام بذارم. سعی می‌کنم درکش کنم و اجازه بدم حرفش رو بزنه و نظرش رو بیان کنه.
سعی می‌کنم مادرم باشم.