وقتی زندگی به تکرار می‌رسد

«وقتی کم می‌آوریم»

نیمه‌شب

ما آدم‌ها به به وقت کم آوردن در زندگی چه می‌کنیم؟ در نگاه اول ممکن است اینطور به نظر بیاید که کم‌آوردن به یک دلیل عمده، مهم و سهمگین در زندگی بوجود می‌آید. در آن‌صورت احتمالا راه حلش مشخص‌تر و آسان‌تری خواهد داشت یا حداقل تصمیم گرفتن برای اینکه به آن پایان دهیم ساده‌تر خواهد بود.

مثلا فرض کنید کسی که در زندگی زناشویی دچار مشکلات عمده و خطرناکی است، امنیت جانی و روانی ندارد، مدام در معرض توهین و تحقیر قرار می‌گیرد، احتمالا دست و صورت و بدنش کبود می‌شود و ناچار است آن را به در و دیوار و کابینت خوردن نسبت دهد. ممکن است همسرش شکاک باشد، جان به لبش کند، کنترلش کند، مکالمات و رفت و آمدها و مراوداتش را زیر نظر بگیرد و بابت هر رفت وآمد و نگاه و کلامش بازخواستش کند.

یا در مثال دیگری ممکن است یک نفر به واسطه ناهنجاری‌های خانوادگی قدم بگذارد در راهی نادرست، به واسطه اجبار و تحت فشار معضلات خانواده یا اجتماع تنش را بفروشد، مواد مخدر قاچاق کند، دست به دزدی بزند، بشود به زعم دیگران انگل اجتماع و بعد کم بیاورد.

هر آدم مجبوری بالاخره کم خواهد آورد و این کم آوردن وقتی دلایل بزرگ، مشخص و واضحی داشته باشد خلاصی از آن ساده‌تر است. زن تحت خشونت مثال اول می‌برد و طلاق می‌گیرد، ممکن است شریکش را بکشد، یا خودش را، یا بگذارد و برود و فرار کند. آن دیگری بایستد مقابل معضلات اجتماعی و بگوید تنم را نمی‌فروشم دزدی نمی‌کنم،کم آوردن اینجور وقت‌ها بالاخره به یکی از این اتفاق‌ها منجر می‌شود.

اما وقتی همه چیز آرام است، نه کسی هست که تو را تحت فشار بگذارد یا کتکت بزند و نه فشاری از سوی اجتماع و خانواده تحمیل می‌شود تکلیف چیست؟ وقتی همه چیز به سامان است و تو هم زندگی خوبی داری هم شغل خوشایند هم درآمد کافی چطور؟ وقتی همه خانواده عاشقانه دوستت دارند و تو هم به آنها احساسی متقابل داری…

وقتی کم می‌آوری بی اینکه بدانی چرا احتمالا تنها یک دلیل در ذهن داری: «تکرار». تکرار آزار دهنده وضعیت است که باعث شده کم بیاوری و تو آنقدر خوشبختی که می‌ترسی برای رهایی از تکرار، برنامه روتین و مشخصی که سال‌ها همراهش شده بودی را برهم بزنی. هراس داری از نقطه امنی که داری بگذری و کمی، تنها کمی هیجان چاشنی زندگی‌ات کنی.

من این کار را کرده‌ام. همه چیز به سامان بود، شغل و خانواده و دوستان جان و همه چیز بود اما من کم آوردم. پس، در اقدامی که از سوی اغلب دوستانم «دیوانگی» خوانده می‌شد از شغل رسمی اداری‌ام استعفا دادم و رفتم بعنوان کارشناس فنی در یک مجموعه خصوصی شروع به کار کردم. نتیجه بی‌نظیر بود. یک عالم تجربه نو پیدا کردم،  زندگی روتین و تکراری‌ام از این رو به آن رو شد و بیشتر از قبل موفق بودم. چند سال بعد باز کم آوردم. این‌بار فکر کردم باید محیط زندگی را تغییر دهم چون شغلم را دوست داشتم. درخواست انتقال کردم به تهران و از خانه پدری کندم و رفتم برای یک زندگی مستقل تک نفری. دو سال هم تجربه معرکه در این مقطع داشتم. اینکه تنها خودم بودم و خودم. آخرین باری که کم آوردم از ایران کنده شدم. مهاجرت بزرگی کردم و هنوز خیلی مانده تا دوباره زندگی‌ام به تکرار بیفتد و من کم بیاورم و کمی، تنها کمی هیجان به آن وارد کنم…

Advertisements

درد با درجه خلوص بالا

«وقتی کم می‌آوریم»

شبانگاه

من توی زندگیم دو بار کم آوردم. هر دو بار هم خیلی آروم و بی سر و صدا تصمیم گرفتم بمیرم. بار اول یه اتفاق منو به زندگی برگردوند، بار دوم خودم پشیمون شدم و نتیجه اینکه زنده موندم.

من آدمی نیستم که سریع جا بزنم یا ناامید بشم. همه تلاشمو می‌کنم. همه راه‌های ممکن رو امتحان می‌کنم. به هر دری که ممکنه به کارم بیاد می‌کوبم. اونقدر تقلا می‌کنم که دیگه نفس برام نمی‌مونه. تازه وقتی به احساس ناتوانی می‌رسم هم باز هم سریع عمل نمی‌کنم. صبورانه به انتظار می‌شینم. توی هر دو مورد بالا که نوشتم، حداقل شش ماه صبر کردم. وقتی همه راه‌ها رو رفتم و به جایی نرسیدم، آروم نشستم ببینم چیزی عوض می‌شه یا نه. نشد… هیچی عوض نشد. تصمیم به مردن منم بخاطر تغییر نکردن نبود. به بیزاری رسیده بودم. بیزاری از خودم.

شده هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شین، وقت مسواک زدن روبروی آینه که می‌ایستین و چشمتون به خودتون می‌افته حالتون از خودتون بهم بخوره؟ شده با تهوع از خودتون رو برگردونده باشین؟ به بیزاری از خودتون رسیدین؟ هر دو بار حال من این بود. اما نه به این دلیل که نتونستم چیزی رو تغییر بدم. به این خاطر که چرا نتونستم متناسب با شرایط، مسیر خودمو تغییر بدم. چرا اجازه دادم حالم به این بدی بشه. چرا نتونستم راه خودمو برم. چرا نتونستم مقاوم باشم.

فکر می‌کنم علت بیزاری من از خودم همین بود، در واقع اونقدر قبلش تقلا می‌کردم که وقتی به حس کم آوردن می‌رسیدم دیگه هیچ توانی برام نمونده بود تا بتونم با افکار منفی و احساس گناه و سرزنش خودم کنار بیام. مثل آدمی که همیشه دنبال مقصر می‌گرده و وقتی زورش به هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌رسه، شروع می‌کنه به ملامت کردن خودش.

حالا خیلی وقته دست از ملامت خودم برداشتم. اهلی نشدم اما بدبینانه و کجکی به دنیا و متعلقاتش نگاه می‌کنم و زهرخند می‌زنم. دیگه به جای تقلا برای حفظ کسی، چیزی، جایی، شرایطی، توان تحمل خودمو بالا می‌برم. شده چشم‌هام پر اشک بشه، شونه بالا می‌اندازم و میذارم زندگی تازیانه‌هاشو بزنه. با خودم می‌گم دنیا کی مهربون بوده که این بار دومش باشه… حالا دیگه نوبتی هم باشه نوبت من نیست. وقتشه دنیا کم بیاره… چون من اونقدر درد کشیدم که دیگه عین خود درد شدم.

دست‌هاى ویران

«وقتی کم می‌آوریم»

شامگاه

من هر لحظه توى زندگى دارم کم میارم، خیلى عجیبه وقتى به گذشته نگاه مى‌کنم و خودم رو مى‌بینم که چقدر صبور بودم اما الان ازش حتى نشونه‌اى باقى نیست. فکر مى‌کنم چرا اینطور شد؟

اولین قدم دورى از خانواده بود که خودم با میل و رغبت این رو قبول کردم، چون احساس کردم اگه بمونم مثل تمام سال‌هاى گذشته توى قفس طلایى زندانى می‌شم، حتى اگه خودم زن یک خونه شده باشم ولى بندهاى نامرئى به دست و پام گیر مى‌کنه و چون هرگز جنگیدن رو یاد نگرفتم پس نمى‌تونم مقابله کنم. پس رفتم، فرار کردم و به خیالم رها شدم ولى مسیر روبه‌روم خلاف فکر من بود.

با لبخند و امید وارد شهرى شدم که بال و پر بگشایم، اما همسایه، خانواده شوهر، دوست و آشنا و غریبه انگ هزار کار نکرده رو بهم زدن، از هر قدمى که برداشتم، از هر حرفى که زدم برداشتى خلاف واقع کردن و من کاسه صبرم سال به سال و ساعت به ساعت رو به سمت لبریز شدن برداشت. وقتى باردار شدم و فرزندم به دنیا آمد، دیگه کم آوردم، دیگه تحملم تموم شد و ایستادم و بغض کردم و جواب دادم و داد کشیدم و گفتم خسته شدم، بریدم، نمى‌تونم ادامه بدم. همسرم مرد خوبى بود ولى اون هم نیاموخته بود که تکیه‌گاه زنش باشه، به خیالش براى راحتى من شروع کرد خانه تمیز کردن، ظرف شستن، از بچه نگه‌دارى کردن، به من زمان دادن تا به خودم برسم، کلاس برم، سرکار برم. با دیده بیزارى به کارهاش نگاه کردم ولى کم کم یاد گرفتم این راه حل مناسبیه. هر بار حرفى شنیدم، هر بار فرزندم با گریه‌ و داد از من چیزى طلب کرد، هر بار همسرم گلایه کرد، ساعت کلاس‌هام رو بیشتر کردم، زمان براى خود بودن رو افزایش دادم و به خودم بیشتر رسیدگى کردم. راه حل خوبى بود اما…

نمى‌دونم از کى شروع شد، شاید از همون روز اول که مادر شدم و شاید هم بعدها، پدرم و مادرم منو متهم به بى‌لیاقتى کردند، اینکه من مادر توانایى نیستم، من به فرزندم عشق نمى‌دم، من همه‌ش به فکر خودمم، براى خانواده‌م وقت نمى‌ذارم، مرد رو چه به کار خونه کردن؟ تو مگه زن اون خونه نیستى؟ پس چیکار مى‌کنى؟ یک روزى مى‌رسه که سرآخر همسرت ترکت مى‌کنه! نیشتر این حرف‌ها حتى از تمام سال‌هاى غربت و سختى‌هایى که کشیدم بُرنده‌تر بود. و من هرروزى که مى‌گذره، با کوچکترین حرفى، با یه گریه ساده بچه‌م، با یه اخم ساده همسرم، با پوزخند همسایه و فامیل فکر مى‌کنم دیگه تحمل ندارم، دیگه توانى برام نمونده، کم آوردم اما کارى از دستم ساخته نیست، و هى بغض می‌شه، غده می‌شه توى قلبم و مى‌سوزونتم. آتیش مى‌زنه و هر شب خاکسترم مى‌کنه و صبح دوباره من سر از خاکستر بیرون میارم و سعى مى‌کنم امروز قوى‌تر باشم، مادر بهترى باشم، همسر خوبى باشم ولى به شب نرسیده باز صداى زنگ تلفن، باز نیشتر حرف‌ها و باز ناهمدلى ویرانم مى‌کنه.

آقای نواکس شک دارد که کم آورده باشی

«وقتی کم می‌آوریم»

غروب

آقای نواکس یک جایی در کتاب «علم دویدن» می‌پرسد کی و چرا هنگام دویدن کم می‌آوریم. بعد مثال می‌زند که اگر داریم پنج کیلومتر می‌دویم، احتمالا از کیلومتر یک تا سه سرعت را کم نگه می‌داریم برای ذخیره انرژی. از کیلومتر سه به بعد اما ممکن است احساس کنیم دیگر کم آورده‌ایم و چیزی نمانده تا از پا بیفتیم. بر اساس مشاهدات تجربی آقای نواکس، همان من و شمایی هم که دیگر رسما کم آورده بودیم و هن هن میزدیم، تا می‌بینیم فقط پانصد متر به خط پایان مانده، سرعتمان را به طرز عجیبی زیاد می‌کنیم و هیچ هم مثل چند دقیقه قبل احساس فلاکت نمی‌کنیم. مگر این همان بدن خسته و درمانده ١٠ دقیقه قبل شما نیست؟

آقای نواکس می‌گوید در واقع همان زمانی که ما احساس می‌کنیم دیگر ذره‌ای انرژی برایمان نمانده تا خرج جنباندن ماهیچه‌ها کنیم، بدن شروع می‌کند از یک سری سوراخ سنبه غیرمعمول دیگر سوخت دست و پا کردن. ذخیره کربوهیدرات تنها یک منبع تولید انرژی‌ست و اگر بدن حواسش به سنگر جگر و چربی موجود در ماهیچه‌ها نباشد، به اشتباه زود جا می‌زنیم. به اشتباه می‌بازیم.

داستان کم آوردن در زندگی هم خیلی شبیه کم آوردن در مسابقه دو است. اول اینکه هر کسی یک جایی آستانه کم آوردنش است. دو نفر می‌دوند، یکی در کیلومتر سه و دیگری در کیلومتر چهار احساس می‌کند دارد از پا می‌افتد. فاصله بین این دو آستانه خیلی حرفها برای گفتن دارد. دونده اول باید بداند که «لااقل» به اندازه یک کیلومتر می‌تواند ظرفیتش را افزایش دهد. بعد اینکه، چطور بدن می‌تواند سوراخ سنبه‌های دیگر انرژی را پیدا کند، اما ذهن نمی‌تواند؟

آستانه کم آوردن شاید آنجایی نیست که ما فکر می‌کنیم. آن دیوار بلند خارداری نیست که این سویش گیر افتاده‌ایم و داریم توی گل و لای پشتش دست و پا می‌زنیم. اگر مطمئن باشیم این دیوار را که رد کنیم، باقی فراغ خیال است و وصال آرزوها، آیا باز هم در نهایت درماندگی همان پشت دست و پا می‌زنیم؟ شاید باید هر چند وقت یکبار آن‌سوی یکی از دیوارها برای خودمان جشن کوچکی بگیریم. مثلا هر پنج کیلومتر یکبار.

کنار برگ‌ها، روی زمین سرد

«وقتی کم می‌آوریم»

عصر

داشتم پیاده‌روی خیابان را می‌آمدم پایین، از سرِ کار آمده بودم، خسته بودم، کلافه شده بودم، گریه کرده بودم، کار دوست نداشتنی‌ام سخت‌تر و بدتر شده بود و درآمدش هم آمده بود پایین‌تر.

تنها بودم، غمگین بودم و روزها هم داشت کوتاه‌تر می‌شد. هیچوقت توی خانه تنها نبودیم. همیشه حداقل یک مهمان داشتیم، سردم بود، دلم تنهایی می‌خواست، خانه می‌خواست، گرما می‌خواست، عشق می‌خواست و همه‌ی این‌ها انگار داشتند مثل ماهی گلی‌های سفره عید از میان دستانم لیز می‌خوردند. من قرار بود خوشبخت باشم. مادرم همیشه می‌گفت که اگر یک نفر لیاقت خوشبختی داشته باشد آن، منم. من امیدوار بودم، من باور کرده بودم، مهربان بودم، آرام بودم، ساده و صبور بودم و فکر می‌کردم خوشبختی مثل یک لبخند می‌آید می‌نشیند روی صورتم.

هنوز داشتم راه می‌رفتم، وقتی راه افتاده بودم، هوا روشن بود؛ حالا پنج ایستگاه رفته بودم و هوا رو به تاریکی گذاشته بود و من از رد سوزناک روی گونه‌هایم فهمیدم مردمِ رو به رو دختر گریانی را می‌بینند که با عجله قدم برمی‌دارد.

احساس می‌کردم آن حجم بزرگ عشق که توی دلم بود و گرم و بزرگ و قدرتمند و زیبایم می‌کرد را کسی از من دزدیده، خالی شده بودم، شکسته بودم و کار و تنهایی و سرما، با شمشیرهای آخته به جانم حمله کرده بودند، عجیب بود اما دلم می‌خواست پیروز شوند.

نشستم لب جوی آب، کنار برگ‌های پاییزی، روی زمینِ سرد، پاهایم را توی جوی آویزان کردم، سیگاری آتش زدم و با آخرین رمقم به دختر و پسر جوانی -کمی آن‌طرف‌تر از خودم- که شبیه آن‌وقت‌هایمان بودند لبخند زدم. چشم‌هایم را بستم و گذاشتم شمشیرِ آخته توی قلبم بچرخد…

روزی که کم آوردم

«وقتی کم می‌آوریم»

بعد از ظهر

روزی از روزها خانم همسایه می‌‌‌خواست برای عیادت بیمار به بیمارستان برود. دختر دبستانی‌اش را پیش من آورد و گفت که همسرش سر کار است و نمی‌تواند دختر را در خانه تنها بگذارد و از من خواست که تا برگشتن از بیمارستان مواظب دخترش باشم. گویا که دخترک خیلی آرام و سر به زیر است و گوشه‌ای می‌نشیند و تکالیفش را انجام می‌دهد و الی آخر.

مادر رفت و دخترک گوشه‌ای نشست و مشق‌هایش را نوشت و از جایش بلند شد. آستین دست راستش را بالا کشید و دستش را داخل آکواریوم فرو برد و شروع کرد به گرفتن و ترساندن ماهی‌ها. فوری جلو رفته و دستش را آرام از داخل آکواریوم بیرون آورده و سرزنش‌اش کردم. حیوان زبان‌بسته خدا جان دارد و جان هر کسی برای خودش شیرین است. چند دقیقه‌ای آرام نشست، سپس دو باره از جایش بلند شده و به سراغ کاکتوس بزرگ پشت پنجره رفت. گفتم: این کاکتوس را می‌بینی؟ با کسی شوخی ندارد. مثل ماهی‌ها هم مظلوم و ساکت نیست. دست بزنی تیغش را چنان به دستت فرو می‌کند که فریادت به گوش مادرت برسد. گفت: حوصله‌ام سر می‌رود. چه کار کنم؟

کتاب داستانی دستش دادم که بخواند و نظرش را بگوید و او شروع به خواندن کتاب کرد. بعد از مدت کوتاهی گفت: خوشم نیامد. دخترک این قصه عروسک گنده‌اش راپشت رختخواب پنهان کرده و موجب ترس زن بابا شده. زن بابا هم عصبانی شده و عروسک را سوزانده‌است. عکس العمل زن بابا طبیعی‌ست. مادر من علاوه بر سوزاندن عروسک، ممکن بود یکی دو سیلی آبدار هم بر گونه‌ام بنوازد. کلاغ دزدی می‌کند و زبانش هم دراز است که «مگر ما در این شهر حق زندگی نداریم؟» همه حق زندگی دارند کسی که نان می‌خواهد باید کار کند.

گفتم: اما تو کتاب را تمام نکردی. همه‌اش را بخوان و  بعد از تمام شدن قصه قضاوت کن. جواب داد: ییخیلان کند منبریندن بللی اولار / روستای خرابه از منبرش معلومه (به مصداق سالی که نکوست از بهارش پیداست.) نمی‌خوانم چون نویسنده مخاطبش را انتخاب کرده است. بچه هایی که عزیز دردانه و ثروتمند هستند نباید این کتاب را بخوانند؟ من نیز عزیز دردانه بابا و مامانم هستم. پس نمی‌خوانم.

با تعجب نگاهش کردم. یک دختر بچه دبستانی و چنین نقدی! جوابی ندادم.

اکنون که سال‌ها از آن روز می‌گذرد، هنوز به دخترک و نقد صریح‌اش به قصه می‌اندیشم. قصه‌ای که نخوانده کنارش گذاشت. می‌اندیشم که چه جوابی می‌بایست به او می‌دادم. یعنی با این همه  یاد دادن و یاد گرفتن، کم آورده‌ام؟

غار تنهایی

«وقتی کم می‌آوریم»

نیم‌روز

یکهو غیبم می‌زند. از آنجایی که دیگر بزرگ شده‌ام و برای خودم در بعضی ماشین‌ها چرخ‌دنده مهمی محسوب می‌شوم و نمی‌شود که نباشم یا نچرخم، گاهی نمی‌شود فیزیکی غیبم بزند. ولی خب می‌توانم فقط یک ربات برنامه‌ریزی‌شده باشم، بی هیچ خلاقیت و شعف و هیجانی، و مدتی را بی‌خبر از همه‌کس و همه‌جا در غار تنهایی خودم بگذرانم تا حالم خوب شود و بتوانم معاشرت‌ها و کارهایم را از سربگیرم.

غار تنهایی‌ام هم جای عجیب غریبی نیست، تنهایی می‌روم سینما، تنهایی فیلم می‌بینم، تنهایی کتاب می‌خوانم. تنهایی می‌روم کافه، برای خود تنهایم بلند بلند شعر وکتاب می‌خوانم. حتی پیش آمده خودم برای خودم کادو بخرم و ذوق کنم. کارهایی را که خوب بلدمشان و باهاشان کیف می‌کنم، دوباره انجام می‌دهم تا هم روحیه بگیرم و هم بتوانم هندوانه زیر بغل خودم بچپانم و بعد به خودم بگویم دیدی تو خوبی، توانایی، بلدی، صبوری، کارآیی، فقط شاید خسته‌ای.

بیشتر اوقات خودِ کم‌آورده‌ام نمی‌داند چه‌اش شده یا به چه نیاز دارد یا از چه می‌ترسد، فقط می‌داند که دیگر نمی‌تواند. نباید بگذارم این نمی‌توانم‌ها زیاد تکرار شوند. برای همین در دوران کم‌آوردگی زمان و مکان مهم نیست، هر آن که احساس نیاز کنم با خودم خلوت می‌کنم تا به حرفهایش گوش کنم، خیابان‌های طولانی و مسیرهای خلوت را انتخاب می‌کنم، به جای تاکسی و اتوبوس پیاده می‌روم، یک ساعت یک ساعت جلوی آیینه‌ام، اگر بشود بلند و واقعی وگرنه که ماتم می‌برد و در خیال با خودم حرف می‌زنم. می‌دانید، کم‌آورده‌ها نیاز مبرمی به حرف زدن دارند، که بگویند چه شد؟ کجا بود؟ چرا؟ گاهی می‌شود که یکهو یادش می‌افتد که آها مثلاً اینجا را گند زدم، همانجا باید موضوع را حلاجی کرد تا دوباره فراموش نشده.

همین فراموشی گاهی می‌شود بلای جان و هی من کم‌آورده به خودم گیر می‌دهد که بیا عرضه یک به خاطر سپردن را هم ندارم. درددل می‌کنم و به خودم اجازه می‌دهم که بترسم و نخواهم که جلوتر بروم. در خلال همین حرف‌هاست که چرایی کار پیدا می‌شود و روزنه امیدی که با آن به روتین زندگی‌ام برگردم و یا راهی که بتوانم کم‌آوردگی را جبران کنم. البته شده که گاهی هم عقل هیچکدام از من‌هایم به جایی نرسیده، همه‌شان دست زده‌اند زیر چانه به چه کنم چه کنم. اینجور وقت‌ها یا با دوستی خیلی صمیمی و دردآشنا صحبت می‌کنم یا مادربزرگ‌طور می‌گویم نشستی قمبرک زدی که چه، پاشو آبی به دست و صورتت بزن و من هم می‌خواهم اینجا را آب و جارو کنم تو دست و پایی. پاشو لنگ ظهر شد.