تلخ‌تر از نبودن

«خودکشی»

پیش از ظهر

تیغ به دست نشسته بود کف حمام و اشک می‌ریخت و می‌گفت من حتی عرضه ندارم خودکشی کنم. سه بار خواستم از بلندی بپرم، قرص بخورم، رگ دستمو بزنم. خواستم اما نتونستم… می‌گفت و به پهنای صورت اشک می‌ریخت. فکر کنم درست سر موقع سر رسیده بودم. می‌دونستم الان بیشتر از غم، از ناتوانیش عصبانیه. درد کم بود، حالا احساس حقارت هم بهش اضافه شده بود.

کنارش نشستم و سکوت کردم. گذاشتم خودشو ملامت کنه. از خودش متنفر باشه، گریه کنه و حتی سرش رو چند بار محکم به دیوار پشت سرش بکوبه. بعد خیلی آروم و با احتیاط دستشو گرفتم و گفتم منم مثل تو سال‌ها فکر می‌کردم آدمایی که خودکشی میکنن – نه اونایی که اداشو درمیارن، منظورم اون آدماییه که محکم می‌ایستن و مردن رو انتخاب می‌کنن – آدمای شجاعی هستن که به درک مطلق زندگی و مرگ رسیدن. اسم کلی هنرمند و نویسنده رو هم حفظ کرده بودم که با همین شجاعت مرگ رو انتخاب کرده بودن. نسل قبل از من معتقد بود خودکشی گناه کبیره‌ و کار آدمای ترسو و ضعیفه. اما من هم مثل تو به این نتیجه رسیده بودم که مردن و دست کشیدن از همه چیزهای خوبی که زندگی می‌تونه به آدم بده کار آسونی نیست. اینکه دقیقا همون لحظه آخر یاد همه خوشی‌های زندگیت می‌افتی و دلت برای آدمای خوب زندگیت تنگ میشه، اما باز تصمیم می‌گیری بری، بمیری، نباشی… برای من این کار فضیلت بود.

اما یه روز، یه چیز، فقط یه چیز همه پایه‌های ذهنی منو بهم ریخت. فهمیدم با یه شوک الکتریکی کوچیک توی یه نقطه مشخص مغز، میشه آدمی رو از هستی ساقط کرد، یا برعکس به کل از فکر مرگ بیرون کشید، فهمیدم میشه با کم و زیاد کردن مواد شیمیایی در مغز و بالا و پایین بردن هورمون‌ها، فرمان زندگی یا مرگ کسی رو صادر کرد. بعد تصمیم به مرگ یا زندگی برای من چیزی شد در حد و اندازه‌ی پرمویی و کم مویی یا هزار چیز دیگه که با بالا و پایین شدن هورمون‌ها و مواد شیمیایی بدن کم و زیاد می‌شدن.

بهش گفتم کل ساختار دنیا احمقانه‌تر از اونیه که ما فکر می‌کنیم. توی هیچ چیز هیچ فضیلتی نیست. اگه سعی کردی خودتو بکشی و نتونستی فقط بخاطر اینه که مغزت هنوز داره با اون مواد شیمیایی به خوبی کار می‌کنه و هورمونها هم دارن به اندازه کافی ترشح میشن. اون ترس هم فرمان مغزته. پس نیاز به گریه و زاری و ملامت نیست. همه چیز به همین زهرماری و کوفتیه که گفتم. دنیای پر از مواد شیمیایی که هر نوع خلاقیتی رو ازت می‌گیره و اعتبار همه چیز رو پای خودش می‎نویسه. یه تهی بی‌انتها…

Advertisements

مرگ اختیارى

«خودکشی»

صبح

از نظر من آدمى که واقعا قصد داره بمیره و مى‌خواد اقدام به خودکشى کنه راجع بهش صحبت نمى‌کنه. برعکس، اونى که دنبال حس ترحم و دلسوزىه به عالم و آدم میگه دوست داره بمیره و به طور مثال ممکنه قرص هم مصرف کنه اما نه اون اندازه که آسیب جدى بهش وارد بشه. البته این نظر صد در صد نیست و همیشه بیم این میره که جدى نگرفتن این صحبت‌ها سر آخر عزیزى رو از آدم بگیره…

تیام عموزاده منه. توى سال گذشته چهار پنج مرتبه قرص خورده و کارش به بیمارستان و شست و شوى معده کشیده. دقیقا نمى‌دونیم مشکلش چیه چون با هیچکسى راجع بهش حرف نمیزنه و ما همه معتقدیم که دلش مى‌خواد با این کارهاش بیشتر نظر اطرافیان رو به خودش جلب کنه، پس بهتره زیاد جدیش نگیریم. بار آخر فقط یک هفته بود که از بیمارستان مرخص شده بود و من پشت تلفن داشتم باهاش صحبت مى‌کردم که بهتره این بچه‌بازى‌ها رو کنار بذاره اما در همون حین حرف زدن با من، همون موقعى که داشتم براش از قشنگى‌هاى دنیا مى‌گفتم و رنگ آبى آسمون و علاقه‌اى که ماها همه بهش داریم، اون دوباره داشت قرص مى‌خورد و از حال رفت و من؟ تا مرز مردن رفتم و برگشتم. هنوز با یادآورى اون لحظه دست و پام یخ می‌کنه و مى‌لرزه چون تو یک لحظه تصویر بدن سردش و گریه‌ها و زارى‌ها و مراسم خاکسپارى از جلوى چشمم رد شد.

خودکشى دو سمت داره، اونایى که خیلى قوى هستن و اونایى که خیلى ضعیفن. ضعیف‌ها مثل تیام، قوى‌ها مثل همه‌ى اون آدم‌هایى که بدون هیچ پیش زمینه‌اى از نشونه‌هاى مرگشون، خبر مردنشون به گوش ما رسیده. خیلى قوى هستن که خودخواسته از دنیا دل میکنن و به پیشواز مرگ و دنیایى میرن که نمی‌دونن چیه و چه چیزى در انتظارشونه.

دست و پا زدن در تار عنکبوت

«خودکشی»

سپبده‌دم

از خودکشی نوشتن یعنی از مرگ نوشتن. پنجه در اون دستای مرطوب و لاغر لزج اما قدرتمندش انداختن و از عمیق‌ترین ترس‌های درون حرف زدن. برای من عشق‌ و مرگ یک شکلند. هر‌ دو بلعنده، هر دو‌ ترسناک و هر دو کشنده.

عشق برای من خیلی مهمه. شاید مهم‌ترین بخش باشه و اون چیزی که به همه‌ی کارهای روز و سال‌ام معنی می‌ده یا پوچشون می‌کنه. منظورم اصلا چیزی به نام عشق الهی با احساس یکی شدن با طبیعت و همسو بودن با کارها نیست. دقیقا در مورد عشق تنانه صحبت می‌کنم. عشق خاکی. عشق جنسی.

من نوزده سالگی سختی داشتم: سقط جنین، به هم خوردن رابطه‌ای که الگوی همه شده بود، نامه‌ی اخراج از دانشگاه، از دست دادن رابطه‌ی صمیمی با خانواده و از دست دادن مرزهای امنیت جغرافیایی خونه همه پشت سر هم آوار شدن سرم. من بلد نبودم چه کنم. بلد نبودم چطور زندگی کنم. بلد نبودم دوام بیاورم. حالت تهوع شدید هر روزه و بی‌خوابی‌های مکرر شبانه و حالی که هر روز بدتر میشد. من بدون عاشق شدن به ندرت زندگی می‌کنم و اون سال تمام مهری که از زندگی دریافت می‌کردم قطع شد. اینها همه پیش‌زمینه‌هایی بودن که به خودکشی فکر کردم. به نقطه‌ی پایان.

خب، من جرئتش رو نداشتم شاید. شاید توانش رو نداشتم یا هر چیز دیگه‌ای. اون سال جای کشتن خودم، خودم رو دفن کردم اما. توان زندگی کردنم تموم شد. من «زنده» بودم اما نبودم. سال‌ها یک کالبد بی‌رمق زندگی کرد. یک بی‌حسی دندانه‌دار که جان رو نابود می‌کرد. سرد و دور. حتی موهام سفید نشدن. انگار چرخ زمان ایستاد. من مردم. آدم‌ها با حسرت و حیرت نگاهم کردند و من فرصت‌هام رو از دست دادم. به زندگی بی‌توجه بودم و برخلاف پیش‌بینی بقیه، هیچ وقت دریغی نداشتم.

خودکشی فقط از دست دادن جسم و حیات نیست. وقتی از روح فرصت زندگی رو دریغ میکنی خودت رو کشتی. زمانت رو کشتی. جهانت رو کشتی. حالا بیست سالگی شبیه یک اتفاق دوره. یک خاطره‌ی تلخ. سال‌های زیستنم تقریبا دو برابر شدن و همین، از قدرت خاطرات کم می‌کنه. بعد از اون من بارها عاشق شدم. عشق کمکم کرد. بهبودم داد. آرومم کرد. جنینم کرد و بارها به دنیا اومدم و اینبار خودم بودم که بارها سقط شدم تا یک آدم جدید زاده شد. آدمی که هنوز یه وقت‌هایی ناتوانه از زندگی.

اما هنوز گاهی فکر می‌کنم کاش تمومش می‌کردم. کاش ادامه نمی‌دادم. زندگی می‌ارزید؟ نه. هیچ وقت نیارزیده هم.

می‌خواهم بمیرم

 

«خودکشی»

سحرگاه

– دوست ندیده‌ای مسیج داده بود که دیگر حوصله‌ی زندگی ندارد. وسط یک کار گروهی بودم. از شهری رفته بودم شهری دیگر تا کاری را به سرانجام برسانم و حالا یک نفر، آن سر دنیا داشت از مرگ می‌نوشت و اینکه می‌خواهد بمیرد. نمی‌شد راحت از کنار این مسیج گذشت. به هم‌گروهی‌ها گفتم کاری پیش آمده که باید آنلاین کسی را از کاری پشیمان کنم و جسته گریخته همراهشان هستم. تمام چهار ساعتی که به نیت تمام کردن کار گروهی بود به صحبت با دوست ندیده گذشت و نگرانی من از اینکه مبادا صبح که شود دیگر نباشد. مساله، بی‌پولی بود و ناامیدی از آینده. هیچ کاری از من برنمی‌آمد جز شنیدن و گاهی حرف زدن از تجربه‌های مشابه. سعی نکردم مستقیم پشیمانش کنم یا بگویم دلایلش واهی‌ست. خودم را گذاشتم جایش، من هم دلم می‌خواست خودکشی کنم. بعد با هم حالمان را خوب کردیم.

– یازده سالم بود یا دوازده. یک روز دیوارهای خانه را پر کردم از کاغذ‌هایی حاوی یک جمله: می‌خواهم بمیرم. می‌دانستم می‌خواهم توجه مادر و پدرم را برانگیزم، اما واقعا هم می‌خواستم بمیرم. تمام مدت دبستان نتوانسته بودم دوستی پیدا کنم، و حالا سال اول راهنمایی بودم و در بر همان پاشنه می‌چرخید هنوز. در خانه هم با کسی رفاقت نمی‌کردم. تنها بودم و بیشتر اوقات در خودم فرو می‌رفتم. از هیچ چیز راضی نبودم، نه خانواده، نه مدرسه، نه محله. آینده‌ای هم نمی‌دیدم. تصور اینکه تنها راه بیرون رفتن از اینجا ازدواج است و آن هم که دست من نیست لابد، بیشتر ناامیدم می‌کرد. فکر می‌کردم تنها کاری که به اختیار خودم می‌توانم انجامش دهم خودکشی‌ست. پدرم وقتی یادداشت‌ها را دید، مادر و خواهر برادرم را فرستاد پارک و نشست با من حرف زد. از اینکه چرا چنین چیزی به ذهنم رسیده گفت و اینکه هم او و هم مادر بسیار دوستم دارند و اگر نباشم برایشان خیلی سخت است. خودکشی نکردم اما تمام این سال‌ها، چند باری که حسابی درمانده شدم باز به خودکشی فکر کردم و هر بار هم یکجور حس قدرت و داشتن اختیار بهم دست می‌داد. و البته همین یادم انداخت چقدر توانایی تصمیم‌گیری برای زندگی داشتن حس مهمی‌ست برای من، و همیشه باید در اختیار خودم باشد تا به فکر خودکشی نیفتم.

– دوست عزیزی از شهر ما رفته بود و حالا در غربتی دورتر از غربت ما خبر فوت پدرش رسید. تلفنی با هم گپ زدیم. خوب نبود. بعد مسیج‌بازی شروع شد. تک تک کلماتش را با لحن صدای خودش در سرم می‌خواندم. لحنش سرد بود و وحشت به دلم می‌انداخت. وقتی نوشت می‌خواهد همین امشب قرص بخورد، فلان قرص، نوعش را هم پیدا کرده بود و اینکه چه تعداد کافی‌ست، ناخواسته اشک‌هایم سرازیر شد. به خودم که آمدم پهن شده بودم کف آشپرخانه، داشتم گریه می‌کردم. برای نوشتن هر کلمه کلی فکر می‌کردم مبادا یکباره ناراحت شود برود. فکر می‌کردم شاید اگر حرف بزند ذهنش باز شود راهی دیگر پیدا کند. پیدا کرد. صبحش که تلفنی صحبت کردیم کمی صدایش به زندگی نزدیکتر بود.

آرامش

«خودارضایی»

از میان نامه‌های رسیده: مرمر

مادر دختردایی من ایرانی نیست. درست وسط یک جایی مثل تگزاس به دنیا آمده و هیچوقت هم فارسی یاد نگرفته. یک بار که حرف می‌زدیم گفت وقتی سیزده چهارده سالش بوده، مادرش در مورد روابط بین مرد و زن و خودارضایی باهاش حرف زده و مخصوصا بهش گفته که خودارضایی خیلی هم طبیعیه و اصلا نباید احساس گناه بکنه. می‌گفت مادرش همیشه خیلی راحت راجع به این موضوع باهاش حرف می‌زده. من زن دایی‌ام رو خیلی دوست دارم. خیلی خونگرم و مهربونه و نگرانی‌ها و حرفهاش مثل همه مادرهای دیگه‌ست و حتی بعضی وقت‌ها هم اونقدر روشن‌فکر نیست و تعصبات خاص خودش رو داره.

اما مادر من… ما طی چهل سال گذشته، درمورد هیچ عضوی که بین گردن و ران من وجود دارد با هم حرف نزدیم. انگار این قسمت بدن وجود خارجی نداره. تنها یک بار حرفش پیش آمد اون هم در مورد درد سینه‌های من بود وقتی که بچه‌ام را شیر می‌دادم. ما حتی هیچوقت راجع به روابط زن و مرد هم حرف نزدیم. بنابراین تمام اطلاعات من در مورد خودارضایی، از متون مذهبی، معلم تربیتی و چرندیاتی بود که در ایران به گوشم رسیده بود.

از بس که احساس گناه و پشیمانی می‌کردم و نگران بودم که مریض بشم، بچه‌دار نشم و کلی بلای دیگر سرم بیاد، هر شب تصمیم می‌گرفتم که دیگر این کار رو تکرار نکنم، و با این که فشار جنسی نوجوانی همیشه برنده می‌شد، ولی احساس گناه همیشه بود و از همه بدتر بعد از ازدواج بود که بار عذابم سنگین‌تر شد، چون فکر می‌کردم خودارضایی خیانت به شوهره… تا اینکه دختر دایی عزیز داستان مادرش و گفتگوشون رو  راجع به این موضوع برای من تعریف کرد. بعد از اون انگار تمام اون گناه‌ها شسته شدن.

در حقیقت بسیاری از مسایلی که در ایران باعث باعث عصبی شدن  آدم میشن، به راحتی با یک گفتگوی کوتاه قابل فراموش شدن هستن. تمام هدف بعضی مادر و پدرها آسون کردن زندگی بچه‌هاشون با توضیح دادن موضوعات مختلف و نشون دادن راه درست به اونهاست. برای من این وضعیت درست بر عکس بود و از هر فرصتی برای سخت‌تر کردن زندگی استفاده می‌شد. مثل همین مورد اخیر که با یک گفتگوی ساده، موضوع خودارضایی که همیشه به من احساس گناه می‌داد، تبدیل به یکی از راه‌های رسیدنم به آرامش شد.

لذت و اندوه

«خودارضایی»

از میان نامه‌های رسیده: موگه

عجیب است که یادم نمی آید از کی شروع به خودارضایی کردم. به طور مبهمی می‌دانستم کاری نیست که مورد تایید والدینم باشد، ولی خودم احساس گناه نداشتم. در واقع از هر چیزی که مربوط به بدن و خواسته‌هایش بود نه خجالت می‌کشیدم و نه احساس گناه می‌کردم. خودارضایی برای من همراهی بود در لحظات تنهایی، بی‌خوابی، تحریک شدن با متن یا عکسی و در نهایت، برای وقتی که صرفا می‌خواستم لذت ببرم.

یک بار یاری بعد از معاشقه از من خواست جلوی چشمش خودارضایی کنم. اولین بار بود که فهمیدم فقط در خلوت خودم قادر به این کارم. خجالت در بین نبود، فقط این لذت و راحتیی بود که برای خودم و بدنم محفوظ داشتم. یکبار دیگر یار دیگری به من گفت که در رابطه قبلیش «هر کدام حین معاشقه در واقع به خودارضایی مشغول بودند، بدون توجه به لذت‌دهی و لذت‌گیری متقابل» و خوشحال بود که با من چنین نیست.

همان وقت‌ها فیلمی را دیدم که در آن یار دخترک ترکش کرده بود و او داشت با یادش، با عصبانیت و استیصال خودارضایی می‌کرد. فکر کردم مگر می‌شود با خشم و اندوه ارضا شد؟ چند وقت بعد برای خودم پیش آمد: کسی که دوستش داشتم رابطه را پایان داده بود و من، بدون اینکه واقعا ازدرد و رنج و اندوه پایان رابطه بهبود یافته باشم وارد رابطه‌ای تازه شده بودم که واقعا هم دلخواهم نبود. گویی برای انتقام از خودم و او بود. روز قبل از اولین باری که می‌خواستم به خانه شخص تازه بروم، از تصور اینکه با کسی می‌خواهم عشقبازی کنم که «او» نیست چنان عصبانی و دیوانه شدم که شروع کردم به خودارضایی. هق‌هق گریه کردم و انگشتانم را نگاه کردم. بعد از ارگاسم، خیسی دستم، بدنم و اشک‌هایم را با صفحات کتابی که به من امانت داده بود خشک کردم. یادم می‌آید که چقدر درونم خلا بود و چقدر سردم شده بود.

کتاب را با پیک برایش فرستادم.

کم بکن، همیشه بکن

«خودارضایی»

مهمان هفته: محمد غلام‌ابوالفضل

تنها زندگی می‌کنی، می‌رسی خانه، شامت را خورده‌ای و خسته و کوفته مسواک هم نمی‌زنی، میچپی توی تختت. گوشی را برمی‌داری تا آخرین مسیج‌هایت را چک کنی و شاید هم چیزی بنویسی توی فیس‌بوکت. بی‌خیال نوشتن می‌شوی، اینستاگرام را انتخاب می‌کنی. میان عکس‌ها عکس مدلی را می‌بینی با سینه‌های سفت و برآمده که نیمه‌عریان است و از بالای پیرهن یقه بازش بیرون آمده. پوست برنزه شده‌اش برق می‌زند. شلوارک تنگی به تن دارد. پاهایی صاف و براقی که هوش از سر هر پسری می‌برد. دختر هم که باشی همین طوری‌هاست. سیکس‌پک پسری قد بلند، بازوانی عضلانی که دوست داری لایشان گیر کنی و نتوانی از میانشان فرار کنی، و یا چند کلمه هیجان‌انگیز که عشقت برایت مسیج کرده…

با همه اینها چه مرد باشی چه زن خون می‌دود توی تنت. حس می‌کنی نه تنها خسته نیستی بلکه می‌توانی یک کوه را جابجا کنی. دمر می‌شوی روی تخت و از اینجا به بعد هر کسی سبکی دارد که موضوع نوشته ما نیست و انتهایش هم را اغلب ما تجربه کرده‌ایم. اما از اینجایش به بعد تجربیات‌مان متفاوت‌تر خواهد شد. نوع مواجه شدنمان و حسی که خواهیم داشت.

یادم هست در سنین بلوغ از سوی پدر و مادر معمولن به علت قبح موضوعات سکسی صحبتی در این باره‌ها نبود. در مدرسه هم مگر اینکه معلمی خودش دوست داشت و چند کلمه‌ای اطلاعات ناقص که اغلب هم مبتنی بر آموزه‌های مذهبی بود و ما را کاملن نهی می‌کرد در اختیارمان قرار می‌داد، منبع اصلی اطلاعاتی ما در خصوص سکس آن روزها دو چیز بیشتر نبود: اطلاعاتی که در گروه هم سالانمان به اشتراک گذاشته می‌شد و فیلم‌های پورن  VHS که مناسب سن و سالمان نبود. امکان رابطه جنسی آموزش دیده‌ای هم که با هم‌سن و سال‌هایمان وجود نداشت. تنها راه موجود «خودارضایی» بود که گناهی سنگین بود و افسانه‌های بسیاری هم در حول و اطراف این موضوع ممنوعه دست به دست می‌شد.

حس گناه و ترس از آسیب‌های جسمی و نگرانی از تحقیر دیگران انجام آن را به خصوصی‌ترین لحظات زندگی‌مان می‌کشید و لذتش را برایمان تلخ‌تر از زهر می‌کرد. آن روزها «خودارضایی» یک انحراف جنسی یا مشکل روانی بود و باور عمومی این بود که خشم خدا را به همراه داشت. به ما گفته می‌شد باعث عوارضی همچون سیاه شدن دور چشمها٬ قوس کمر٬ کوری٬ سکتهٔ قلبی٬ مشکلات جنسی٬ یا لرزش دست می‌شود. این باورها هنوز هم در میان بسیاری رایج است و بیشتر آنها نشات گرفته از باورهای دینی است.

اما به عقیده اغلب سکس‌تراپیست‌ها خودارضایی یک عمل طبیعی، و یک فعالیت سالم جنسی مناسب و بی‌خطر است. این عمل راه خوبی برای تجربه لذت جنسی است. همچنین خودارضایی کنترل‌شده را می‌توان در افرادی که به دلایل مختلف تنها هستند و شریک جنسی ندارند جایگزینی مناسب برای سکس دانست. در این موارد هرچند خودارضایی به طور کامل جایگزین سکس نخواهد بود اما مطمئن‌ترین و بی‌ضررترین شیوه برای کاهش هیجانات جنسی است.

البته که خودارضایی نیز مانند هر لذت دیگری می تواند تبدیل به مشکل شود آنهم زمانی که مانع فعالیت جنسی با شریک زندگی گردد یا در ملاءعام انجام شود و یا تکرار زیاد آن جسم شخص را ضعیف کند. باز هم بررسی‌های علمی در مورد خود ارضایی نشان می‌دهد اگر این عمل به شکل اجباری باشد و یا با فعالیت روزمره تداخل پیدا کند ممکن است موجب ایجاد اضطراب گردد. از سویی دیگر به دلیل مهم‌ترین تفاوت خودارضایی با سکس که امکان همیشه در دسترس بودن آن است، مهم‌ترین عارضه یعنی اعتیاد پدید می‌آید.

قطعن اعتیاد به خودارضایی، مثل اعتیاد به سکس و تکرار بی‌رویه، مداوم و خارج از کنترل آن، فرد را دچار اختلالات جسمی و فکری خواهد کرد. هرچند این اتفاق در انواع اعتیادها مشترک است، اما مصادیق آسیب‌های آن ممکن است متفاوت باشد.

تجربیات جنسی هیجان‌انگیزترین غریزه بشری است که متاسفانه گاهی تبدیل به رازی مگو می‌شود و مواجهه‌ی ما را با این لذت طبیعی دچار اختلال می‌کند. شاید بد نباشد باورهای غلط و غیرعلمی خود را دور بریزیم و تا زمانی که بتوانیم یک شریک جنسی دوست‌داشتنی برای خود دست و پا کنیم، گاهی سراغ خودارضایی برویم. خلاصه که میتوانید تصور شریک جنسی خود را همین حالا در ذهن تداعی کنید و از همخوابی مجازی با او لذت ببرید.