آغوش باز

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

نیم‌روز

متفاوت یعنی چه؟ تا همین لحظه من نتوانسته‌ام برای خودم یک موجودیت تعریف کنم. یک چیز ثابت و همیشگی و بعد بخواهم براساس آن تفاوت را معنا کنم. می‌شود فکر کنیم منظورمان چیزهای عمومی است: مثل زن بودن، مثل ملیت، مثل زبان و دین و … خب بله من میتوانم در مورد همه این ها تقریبا ثابت باشم (باز هم تقریباً! چون ممکن است چند سال دیگر تغییر جنسیت بدهم. کسی چه می‌داند؟)

من در کنار خودم شخصی با این قبیل تفاوت‌ها ندارم. مثلا فردی که دوجنسیت داشته باشد، هم‌جنس‌خواه باشد یا مسیحی باشد (این یکی را واقعا دوست داشتم داشته باشم.) اما در میان دوستانم کسی را دارم که دیدگاهش در رابطه با مردها با من متفاوت است. مثلا برایش عادی است که با یکی از دوستان پسر معمولی‌اش در خیابان ادای عاشق‌ها در بیاورند و تفریح کنند و انصافاً در رفتارهای عاشقانه‌شان کم هم نمی‌گذارند. (برای من رفتارهای عاشقانه دارای تقدس‌اند و من برای خوش‌گذرانی از آن‌ها استفاده نمی‌کنم) یا در کافه با پسری که برایمان چای و نوشیدنی می‌آورد، شوخی می‌کند و پای شوخی‌اش هم تا جایی‌ که پیش بروند می‌ایستد.

این‌ها کارهایی نیست که من دوست داشته باشم و انجام بدهم. واکنش من در قبال این رفتارها عموماً مسکوت گذاشتن موضوع است؛ یک طورهایی! سعی می‌کنم بی‌تفاوت باشم. «یک طورهایی» یعنی جوری که نه دوستم احساس کند تنها مانده، نه طرف مرا قاطی بازیشان به حساب بیاورد.

تا اینجا مشکلی نیست. مشکل آن‌جاست که این رفتارها بخواهد با منافع من در تعارض باشد. مثلا وقتی دوستم بخواهد با معشوق من سر شوخی را باز کند، این‌جاست که من باید رفتارم را انتخاب کنم. این انتخاب سخت است اما من رفتار شخصی خودم را دنبال می‌کنم و تا به حال تجربه ثابت کرده طرف مقابل هم به رفتار من احترام گذاشته.

مادر من شخصی است با تمایلات معمول مذهبی که حجاب دارد، نماز می‌خواند و در برخی مراسمات دینی شرکت می‌کند. ما اقوامی داریم که مذهبی نیستند، دخترانی که حجاب ندارند و کسانی که نماز و خدا و … را قبول ندارند؛ اما تمام این آدم‌ها -مخصوصاً دخترها- عاشق مادرم هستنند. می‌آیند روی میز آشپزخانه می‌نشینند (بله روی میز، این عادت من است و همه دخترهای دور و بر هم انجامش می‌دهند) با مادرم حرف می‌زنند، مادرم دوست پسرهایشان را می‌شناسد، برایشان وقتی دل‌درد دارند نبات و نعناع و کاچی درست می‌کند و بهشان مشاوره می‌دهد و تا آن‌ها لاک‌هایشان را پاک کنند و دوباره بزنند، مادرم می‌رود نماز بخواند.

نه فقط دخترها، پسرها هم همین طورند، دوستان برادرم برای آشنایی با دختر مورد علاقه شان مادرم را می‌برند، مادرم برایشان گل و کادو انتخاب می‌کند و اگر در راه ازدواج مشکلی داشته باشند با مادرهای دخترها حرف می‌زند و سعی می‌کند راضی‌شان کند. حتی یک بار پسری از دوستانمان، رفیقِ تازه یافته‌ی برزیلی‌اش را آورد خانه ما، مادرم برایش غذا درست کرد، شیرینی خانگی آورد و حال خانواده‌اش را پرسید. (پدرم سوال‌ها و تعارفات را ترجمه می‌کرد). پسر، عکس خواهرش را از کیف پولش درآورد و به او نشان داد، بعد مادرم عکس برادرش را نشان داد و  بعد در مورد طبیعت برزیل سوال کرد و پسر عکس باغ بزرگ جلوی خانه‌شان را نشان داد و بحث رفت به سمت گل‌ها و گیاهان عجیب منطقه آن‌ها.

 وقت خداحافظی پسر که می‌دانست نمی‌تواند با مادرم دست بدهد؛ برای تشکر روی یک شاخه از گل‌هایی که آورده بود بوسه زد و گل را گذاشت روی دست مادرم. چند وقت پیش که پسر خارجی با دوست ایرانیش حرف زده بود، حال مادرم را پرسیده بود و گفته بود به او بگوید که کارلا -خواهرش- دارد بچه‌دار می‌شود. از وقتی یادم هست عاشق این رفتار مادرم بودم. مادرم آدم‌ها را دوست دارد؛ از تفاوت‌ها نمی‌ترسد و یک آغوش باز بزرگ است برای مهربانی کردن به همه، نه فقط به همه آدم‌ها، بلکه به همه‌ی همه‌ی جهان.

گمانم مهربانی کلید ناپدید شدن تفاوت است. من هم تصمیم دارم همین کار را بکنم، آغوشم را برای همه تفاوت‌ها باز کنم. البته تا جایی که «تفاوت»، اصل‌های اساسی‌ام را زیر سوال نبرد، یادم باشد از مادرم بپرسم با چنین تفاوت‌هایی چه می‌کند.

Advertisements

نیشی در استخوان

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

پیش از ظهر

میم پنجاه سال داشت که در راهی که خودش دوست داشت و به شیوه‌ای که خودش دوست داشت فوت کرد، میم مذهبی، راست‌گرای افراطی و طرفدار نظام کنونی کشورش بود. میم کار کرده بود و کار کرده بود تا توانسته بود رفاه نسبی برای خانواده‌اش تامین کند. میم دو دختر و یک پسر داشت. زندگی خانوادگی موفقی هم داشت. فقط همیشه مشکلاتی با دو دخترش بر سر انجام فرائض دینی داشت، یک مدت به ایشان تحکم کرد که باید فرائض دینی را انجام دهید، دخترها تا نوجوانی این کار را در ظاهر انجام دادند، جوان که شدند دیگر تحکم جواب نداد و درگیری‌ها شروع شد. دخترها به این نتیجه رسیده بودند که اگر استقلال مالی داشته باشند میم دیگر قدرت تحکم ندارد. دانشجوی لیسانس بودند که کار پیدا کردند و استقلال مالی پیدا کردند. یک شب سر میز شام که میم سعی می‌کرد به لطایف‌الحیلی دختران را راضی کند که فرائض دینی را به جا بیاورند، مشاجره‌ای درگرفت و دختران گفتند «که ما از این خانه می‌رویم…» انگار با این حرف میم شکست. بعد از آن دیگر دختران را مجبور به انجام کاری نکرد. فقط سکوت می‌کرد. تعبیر دختران این بود که از آبرویش ترسیده است و آبرویش از انجام فرائض دینی دختران برایش مهم‌تر است.

 با ازدواج دختر بزرگش مخالف بود، اما دخترش ازدواج کرد. با دختر قطع رابطه کرد. سه سال گذشت. شبی به همسر دخترش زنگ زدند و گفتند «میم مرده است» حال و روز دخترش قابل توصیف نبود. سردرگم و سرگردان! آن همه تحکم و تفاوت و ترس و خاطره بد و خوب، حالا جنازه‌ای بود پیش رویش! که بعد از چند ساعت شد یک مزار و یک تکه سنگ!

این روزها حال دختر خیلی بد است، در دنیایی از تردیدها معلق است. فقط می‌داند که میراث چشم در برابر چشم کوری است و شاید بهتر است هر تفاوتی را مسالمت‌آمیز حل کرد. شاید یافتن راه حل مسالمت‌آمیز سخت باشد اما نتیجه‌اش در بلندمدت از جنگ و خونریزی، هزینه و رنج کمتری دارد.

دور 

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

صبح

‎از دور صدای شیون می آمد. گوشه‌ای ایستاده بود. گوشه‌ای دور از همه. گوشه‌ای زیر سایه گاهی دورتر. همه دور مرده جمع بودند. همه خاکی شده بودند. همه شیون می‌کردند. یکی جیغ می‌کشید. یکی غش می‌کرد. یکی را با زور از قبر بیرون می‌کشیدند. یکی را از روی مرده کنار می‌زدند. روی صورت یکی آب می‌ریختند. زیر بغل یکی را می‌گرفتند. یکی را به آرامش دعوت می‌کردند. هر کس با عربده‌های بیشتر، با شیون‌های از ته گلوتر، با فریادهای بلندتر سوگواری‌اش را نشان می‌داد. او اما گوشه‌ای ایستاده بود، زیر سایه‌گاهی و گاهی اشک‌هایش را پاک می‌کرد.

‎گفته بودند آبروی‌مان رفته. گفته بودند مادر را آخر تو دق دادی. گفته بودند حتی برای چند ساعت هم نتوانستی حرمت نگه داری. گفته بودند‌، گفته بودند، گفته بودند‌.

‎پسر بزرگ خانواده بود. یک خانواده چهار نفره. دو خواهر و یک برادر دیگر داشت. اطرافیانش همیشه می‌گفتند ساز مخالف می‌زند. که سازش ناکوک نبود. که سازش مخالف نبود. که فقط کمی متفاوت‌تر بود. سال‌ها مسیر خودش را رفته بود. وارد هیچ جریانی نشده بود. زندگی خودش را داشت. ساده، بی‌غل و غش، معمولی.

‎مادرشان مرده بود و او چنین سوگواری می‌کرد. خواهرها زیر لب پچ‌پچ می‌کردند، دامادها از آبروی رفته‌شان می‌گفتند، و برادرش به حق خاک مادرش نفرینش می‌کرد. می‌گفتند چرا مثل ما نیستی؟ چرا مثل ما سوگواری نمی‌کنی؟ چرا با آبروی مادرمان بازی می‌کنی؟ چرا خودت را انگشت نما می‌کنی؟

‎او اما کاری نکرده بود. او متهم به کار نکرده بود. تمام این سال‌ها متهم به کار نکرده بود. فقط چون متفاوت‌تر فکر می کرد.

‎حالا هم گوشه‌ای ایستاده بود، زیر سایبانی و یاد مادرش بود. یاد لحظه آخری که دستش را گرفته بود. یاد آخرین خنده‌اش. یاد آخرین جمله‌ای که گفته بود. یاد تمام این سال‌ها که پرستارش بود و با هم گذران زندگی می‌کردند. یاد تمام لحظه‌های مشترک‌شان افتاده بود و آرام‌آرام می‌گریست. یاد چادر سیاه مادرش، وقتی باد می‌آمد و چادر‌های مشکی زن‌هایی که دور قبر ایستاده بودند، تکان‌تکان می‌خورد و او یاد سالهای دوری افتاد که پسربچه کوچکی بود و چادر سیاه مادرش را گرفته بود و همیشه فکر می‌کرد در این خیابان‌ها، در این کوچه‌ها، بین این همه آدم، یک روز بلعیده خواهد شد.

‎همه زیر چشمی نگاهش می‌کردند و چیزی می‌گفتند. همه دور شدند. همه رفتند. خواهرزاده‌اش دویده بود و گفته بود: ” دایی جون مامان میگه نمی‌آیید؟”
‎- نه، دایی، شما برید.
– ‎دایی جون، مامان میگه خوبیت نداره جلوی مهمان‌ها پسر بزرگش نباشه.
– ‎دایی جون گفتم برید خودم میام.

‎حالا تنها شده بود. کنار مادرش نشسته بود. به خاک تازه‌اش زل زده بود.

نادیده گرفتن

«در برابر آن‌ که با ما متفاوت است»

سپیده‌دم

این جمله خوب یادم مونده «به مردم زل نزن. درست نیست». مادرم بهم یاد داده بود که زل نزنم. احتمالا فهمیده بود که وقتی آدم متفاوتی می‌بینم با کنجکاوی یا شاید هم ترس بهش خیره می‌شم. بعدها که با چند دوست صمیمی همصحبت شدم متوجه شدم اونها هم تربیت مشابهی داشتن که شامل زل نزدن یا رو برگردوندن از آدم متفاوت بود. پس موضوع فقط به مادر من و تربیت من برنمی‌گشت، یه موضوع فرهنگی بود.

بدون اینکه بخوام محکوم کنم معتقدم از اونجایی که در بیشتر مواقع به ندیدن وانمود کردن و یا واقعا نادیده گرفتن آدم‌های متفاوت با هیچ توضیح و آموزش خاصی همراه نبود در درازمدت نتیجه معکوسی می‌گذاشت. در مورد خانواده من این موضوع همراه می‌شد با دلسوزی و البته در مواردی که احساس خطر میشد، فاصله گرفتن. اما در فضای بزرگتری مثل جامعه عادت می‌کردیم چشم ببندیم و خیرخواهانه جای کوچکی برای متفاوت در نظر بگیریم و اگه متفاوت قرار بود بیش از حد در دیدگاهمون قرار بگیره تصمیم به حذفش می‌گرفتیم و این حذف در اغلب موارد برای اینکه باعث عبرت جامعه بشه با شدت هر چه تمام‌تر انجام می‌شد که در خوشبینانه‌ترین حالت، طرد از جامعه و رانده شدن بود.

من به سال‌ها زمان نیاز داشتم تا معنای تفاوت رو بفهمم و عکس‌العمل مناسب در مقابل متفاوت رو پیدا کنم. جرقه پذیرش زمانی در من زده شد که با خودم فکر کردم به همون اندازه که آدم متفاوت از استانداردهای من خارجه، من هم برای اون خارج از استانداردم و بعد به این سئوال رسیدم که واقعا چی به ما این حق رو میده که محدود کنیم، طرد کنیم، نادیده بگیریم، آزار بدیم…. در اکثریت بودن؟ قدرت داشتن؟ حمایت عرف و سنت؟

هرچند من هنوز برای درک متفاوت و فهم عکس‌العمل مناسب به زمان زیادی نیاز دارم، اما فکر می‌کنم تا زمانی که متفاوت، از هر دسته و گروه و نوعی، قصد تخریب دیگری رو نداشته باشه و از روش‌های انسانی برای گفتگو و احقاق حق استفاده کنه، حق انتخاب آزادانه و استفاده از فرصت‌های برابر برای زندگی داره. حتی اگه از ایده‌آلهای ذهنی من خیلی دور باشه. حتی اگه توی دنیای وجبی من جا نگیره.
حتی اگه به خاطر اون آدم، من مجبور باشم جمع‌تر بشینم.

من که با خودم هم متفاوتم

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

سحرگاه

راستش موضوع را دوست نداشتم. بارها نشستم و نگاهش کردم. کلنجار رفتم. کشتی گرفتم. اما به نظرم یک جای سوال ایراد داشت.

در برابر آن که سیاه‌پوست است چگونه باشیم؟ در برابر آن که ایرانی نیست چگونه باشیم؟ در برابر آن که مذهبی است چگونه باشیم؟ در برابر آنکه موافق با مجازات اعدام است چگونه باشیم؟ به اینجا که رسیدم تازه دوزاری‌ام افتاد. وقتی سیاه‌پوست، غیرایرانی، یهودی یا مسلمان را جای «متفاوت» می‌گذاشتم، سوال را دوست نداشتم. خب معلوم است چگونه باشیم، آدم باشیم و یادمان باشد که ما مرکز و مختصات صفر و صفر جهان نیستیم.

اما وقتی به جای «متفاوت» گذاشتم «کسی که با مجازات اعدام موافق است»، تازه از سوال خوشم آمد. شد از جنس دغدغه‌های خودم که البته جواب شسته‌رفته‌ای هم برایش ندارم.  اوایل در مقابل کسانی که عقاید متفاوتی از این جنس داشتند که از نظرم ترسناک و بی‌منطق بود، عکس‌العمل شدید نشان می‌دادم. داغ می‌کردم. عصبانی می‌شدم. غصه می‌خوردم، دلخور می‌شدم. بعد کم کم چون دیدم فایده‌ای ندارد تصمیم گرفتم از این بحث‌ها و متفاو‌ت‌ها دوری کنم. اما این را هم دوست ندارم.

حذف تمام متفاوت‌ها از زندگی نه ممکن است نه به نظرم سالم. کاری‌ست که مادرم سال‌ها با خودش کرده و امروز بدون آنکه بفهمد تنها مانده. در خبرهای مربوط به وکلا و مبارزان اجتماعی ایران چند نفری هستند که همیشه در دل می ستایمشان. آرزویم این است که مثل آنها آرام و صبور باشم و  امیدوار به تغییر. که بتوانم در عین اینکه به خاطر عقاید متفاوت و بر اساس منطق من اشتباه دیگران، از بحث و چالش با آنها اجتناب نکنم و همزمان مرتکب کوچکترین بی‌احترامی هم به آنها نشوم.

شاید باید همیشه یادم بماند که منِ امروز هم با منِ ده یا بیست سال پیش بسیار متفاوت است. اما آیا من از او متنفر، ناامید یا عصبانی‌ام؟

فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند

«در برابر آن‌ که با ما متفاوت است»

مهمان هفته: رضا باقری

هاملت: «چیزی نیک و بد نیست، این اندیشه‌ی ماست که چیزها را چنان می‌نمایاند.»

در جهان بیشتر از هفت و نیم میلیارد انسان زندگی می‌کنند و این یعنی تقریباً به همین تعداد تفکر و نگرش به زندگی. پیدا کردن کسی با نگرش و تفکری شبیه ما در میان این جمعیت آسان‌تر از پیدا کردن یک سوزن در انبار کاه نیست. بر فرض محال اگر چنین فردی را هم پیدا کنیم، چند نفر از ما تحمل آدمی مشابه خودمان داریم؟ آیینه‌ای روبروی‌مان؟ چقدر شناخت آدم روبرویمان ممکن است؟ ما هیچ گاه با کفش او و در جاده‌ای که او قدم زده قدم نزده‌ایم. هر کدام از ما دیدگاه خودمان را داریم. شاید هر کدام از ما از حقیقتی متفاوت حرف می‌زنیم. اما آیا می‌توانیم حقیقت را آن‌گونه او می‌گوید، بشناسیم و بفهمیم؟ آیا می‌توانیم نسیت به رفتاری که با باورهای ما سازگار نیست، انتقادی منصفانانه داشته باشیم؟

پاسخ هر کدام از پرسش‌های بالا همیشه نسبی است و نمی‌شود به صورت مطلق با «نه» یا «بله»  به این پرسش‌ها پاسخ داد.

فهمیدن و باور کردن این که میلیاردها نفر با سلیقه‌ها، اخلاق و رفتار متفاوت در دنیا زندگی می‌کنند، اولین قدم در تحمل و درک دیگران در زندگی اجتماعی است. بیشتر تفاوت‌ها ناشی از تربیت فرهنگی متفاوت است، تا جایی که فوکو معتقد بود حتی یکی از غریزی‌ترین رفتار بشری (رفتار جنسی) نیز به شدت تحت تأثیر تربیت فرهنگی‌است.

اولین قدم در مواجهه با کسی که مثل ما نیست، مثل ما فکر نمی‌کند، رفتار نمی‌کند و …، پدیرفتن این نکته‌ است که ما نمی‌توانیم (و لازم هم نیست) که رفتار او را درک کنیم، فقط کافی‌است تفاوت را بپذیریم.

این موضوع در رابطه‌ی بین دو نفر (دوست، عشق، همسر، شریک و …) بیشتر نمود پیدا می‌کند. طرف مقابل ما فردی است با تربیت اجتماعی، خانوادگی و حتی ژنتیکی متفاوت. علم روان‌شناسی نشان داده که ژنتیک تأثیر مستقیمی بربسیاری از هنجارها در رفتار فردی دارد، در جامعه‌های بسته‌ی سنتی، این تفاوت بیشتر هم می‌شود. او بر اساس جنسیت‌اش در فضایی متفاوت پرورش یافته‌ است. ترس‌ها، باور‌ها و دگم‌های خودش را دارد. این‌جاست که بحث‌هایی مانند تحمل، تفاهم و درک متقابل  پیش می‌آید. اما کدام؟ تحمل؟ تفاهم؟ درک متقابل؟

تحمل: بسیار شنیده‌ای که «تحمل هر کسی اندازه‌ای دارد» شاید بشود روزها و سال‌ها چیزی یا کسی را تحمل کرد، اما این تحمل روزی تمام می‌شود و …

تفاهم: پیشتر ذکر کردیم که در بشتر موارد فهمیدن دیگری ممکن نیست، مگر این که واقعاً تجربیات مشترکی با او داشته باشیم، مثل او فکر کنیم و حتی ساخنار ژنتیکی مشابهی داشته باشیم.

درک متقابل: شاید بهترین گزینه همین باشد، درک این نکته که او متفاوت است اولین قدم در پذیرفتن اوست. هر گونه تلاشی برای نفوذ و تغییر دادن اجباری عقایدش در نهایت به شکست می‌انجامد و منکر شدن و نادیده گرفتن این تفاوت‌ها همان اندازه بی‌فایده است.

پذیرفتن تفاوت و سعی در کشف آن‌ها و بعد پیدا کردن زبان مشترک، می‌تواند بسیار زیبا و جذاب باشد.

« همیشه فاصله‌ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله‌هاست
صدای فاصله‌هایی که غرق ابهامند
-نه
صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند…»