سوتفاهم روشنفكرانه

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

سحرگاه

فکر می‌کنم حدود یک سال پیش بود که توی یه مجله در مورد ازدواج سفید گزارشی خواندم. البته مجله دیدگاهی فمینیستی داشت و در مجموع و توی آن گزارش هم از حدود ٦- ٥ دختری که تجربه ازدواج سفید را داشتند، هیچ کدام راضی نبودند. حرف اصلی‌شان هم این بود که پسرهایی که وارد ازدواج سفید شده بودند فقط برای تیغ زدن آنها و سواستفاده عاطفی و مالی وارد این رابطه شده بودند و تهش این دخترها بودند که ضرر کرده بودند.

من تجربه چنین رابطه‌ای را نداشته‌ام و در دور و برم هم کسی را نمی‌شناسم که چنین رابطه‌ای را تجربه کرده باشد. ولی فکر می‌کنم آن چیزی که دختران آن گزارش را ته ماجرا مغبون کرده بود این بود که از اول با دید درستی وارد این رابطه نشده بودند. فرهنگ ما هنوز به جایی نرسیده که دخترها بتوانند بپذیرند که هر رابطه‌ای ازدواج نیست. حتی روشنفکرترین‌شان هم از تصور پیشنهاد ازدواج طرف مقابل، ته دلشان قیلی‌ویلی میرود و لذا در رابطه‌ای مثل ازدواج سفید برای اینکه به طرفشان بفهمانند که بهتر از آنها کسی برای ازدواج پیدا نخواهند کرد شروع می‌کنند به نقش فرشته را بازی کردن. ناخودآگاه به طرف انواع و اقسام باج‌های عاطفی و مالی را می‌دهند تا طرف را برای همیشه مال خود کنند و خب از آنجایی که پسرها با دید کاملاً متفاوتی وارد رابطه ازدواج سفید شده‌اند، حسابی حال می‌کنند و لوس می‌شوند اما به ذهنشان هم نمی‌رسد که ممکن است لازم باشد در ازای این همه خوبی یک پیشنهاد ازدواج ناقابل به طرف بدهند. در نتیجه دختر ماجرا می‌ماند مغموم و مغبون، و پسر ماجرا هم نمی‌فهمد چه شد که دل دختر شکست!

در نهایت اینکه به نظر من ما هنوز آمادگی اینگونه حرکات سوپرروشنفکرانه را در جامعه‌مان نداریم. آنور دنیا اگر دو نفر سال‌ها با هم زندگی می‌کنند بدون اینکه قرارشان را حایی ثبت کنند. علتش آن است که ثبت کردن قرار به جز یک مشت کار اضافی اداری و به خصوص درگیری‌های مالیاتی چیزی برایشان در توبره ندارد. ما اما چرا نباید بخواهیم ازدواجمان ثبت شود، وقتی که ثبت شدنش می‌تواند برای دختر آرامش خیال و برای پسر کمی تعهد به ارمغان بیاورد؟

 

Advertisements

یادداشت‌های یک پیرمرد اخمو

«روابط خارج از چهارچوب ازدواج»

نویسنده مهمان: عیسی

امروز خانم ونمار (Venmar) با ظاهری ساده‌تر از همیشه به جلسه آمد و طبق عادت همیشگی کنار مبل خزید و چهارزانو نشست. کوسنی کوچک را در آغوش گرفت: «خب! امروز شما حرف بزنید! من می‌خواهم از شما بشنوم.»

صرف‌ظر از موهای به هم ریخته‌اش که از نظر من او را جذاب‌تر از همیشه می‌کند، به نظر می‌رسد اتفاقی برایش افتاده و یا هیجان‌زده از واقعه‌ای باشد..

لبخندی می‌زنم و نگاهش می‌کنم. چهره وحشی‌اش به غایت زیباست. من همیشه به چهره‌های زیبای بدون آرایش لقب «وحشی» می‌دهم. آخر زیبایی نهفته در آن مانند دسته گل‌هایی وحشی می‌ماند که از دشت‌های پر گل چیده شده باشد. یک سال و هفت ماه است که هر هفته این چهره را می‌بینم و خسته نمی‌شوم.

به جای رفتار همیشگی و آغاز سخنرانی، به او می‌گویم: «‌چه چیز باعث شد فکر کنی من قرار است موضوعی برای گفتگو داشته باشم؟»

او نگاهی اغواگرانه به من می‌اندازد: «دکتـــــــــــــر! می‌شود این بازی را با من شروع نکنید؟» صدای کش‌دار  و مسحورکننده‌اش مرا به یاد شخص خاصی می‌اندازد که یادم نمی‌آید.

نگاهی به سقف می‌کند: «سه روز است که با پسر جدیدی آشنا شده‌ام. اسمش مارتین است. چیز زیادی ازش نمی‌دانم غیر از اینکه رابطه جنسی خوبی با هم داشتیم و داریم؛ تقریبا روزی سه بار. چون هم او کار می‌کند و هم من سر کار می‌روم! بنابراین زمان زیادی برای با هم بودن نداریم.»

«با هم بودن! – سه بار رابطه جنسی در روز با وجود اشتغال؟»

با صورتم به او اشاره می@کنم که ادامه بدهد، در حالی‌که در درونم او را کشان‌کشان به دادگاه روانم می‌برم. منتظر می‌مانم تا قاضیِ عصبانی بیاید، دادخواست را بخوانم و خانم ونمور را به جرم خیانت به من بعد از یک‌سال و هفت ماه به اشد مجازات محکوم نمایم. خانم ونموری که با من خیلی راحت بود و در بسیاری امور خصوصی از من مشورت می‌گرفت، حالا بعد از سه روز خبر می‌دهد که بدون نظر من وارد رابطه‌ای شده است و تعداد رابطه جنسی‌شان کم است و دلیل آن شاغل بودن هردوی آنهاست! مطمنم که قاضی درونم بسیار عصبانی است و حکم به نفع من می‌دهد.  هرگز تا این حد بروی مراجعانم حساس نبودم.

گویا می‌خواستم در لحظه جلسه را تمام کنم و با خشمی انفجاری به او بگویم: «خانم ونمور! بازیگری بس است. شما قرار نبود که این‌گونه باشید! مگر قرار نیست ازدواج کنید؟! مگر قرار نیست در آینده رابطه‌ای متعهد با کس دیگری داشته باشید؟ پس چرا با خودتان متعهد نیستید؟ پس چرا به قول‌های خودتان پایبند نبودید؟ به همین دلیل دیگر به جلسه با شما نمی‌توانم ادامه دهم!»

در میانه دادگاه درونم، نگاهم به موهای آشفته و درخشانش معطوف می شود، گونه‌هایش که هنگام حرف زدن از روی هیجان برافروخته و بسته‌تر می‌شود، چال روی گونه‌اش که اگر خودش بداند با آن سلاح کشتار جمعی می‌تواند درست کند، و لب‌هایش… اوه او دارد صحبت می‌کند…

«… آره آقای دکتر! من معتقدم که داشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج و به عنوان یکی از مراحل آزمودن همسر آینده مهم است. بعلاوه که آدم باید بتونه با کسی که می‌خواهد در آینده زندگی کنه، راحت باشه. البته به نظر من یکم سرعت‌مون بالا بود. در حقیقت فکر می‌کنم بهتره یکم زمان بیشتری برای آشنایی با هم بگذاریم. می‌دونید آقای دکتر! من حتی نمی‌دونم رنگ مورد علاقه‌اش چیه! البته نباید از این موضوع غافل بشیم که پسر خوش‌تیپ و قد بلندیه با اون صدای مخملیش وقتی حرف می‌زنه، من تمام قد تسلیمش می‌شم!…»

«صدای مخملی» وای خدای من! این واژه خیلی آشناست. گویا کسی در گذشته به من گفته بود. در هر صورت نگاهم را متمرکز می‌کنم و با سر به او اشاره می‌کنم که جمله‌ات که تمام شد من می‌خواهم حرف بزنم. یک بار حرف‌هایم را مرور می‌کنم: «خانم ونمور! شما حتما بهتر از من می‌دانید که کسی قبل از انجام دادن کاری، دست‌مزد آنرا دریافت نمی‌کند! همینطور در رابطه با آقای مارتین شما قبل از اینکه ایشان عزم ازدواج کنند، جایزه آنرا پرداخت کردید! آیا گمان می‌کنید که در دفعه‌های بعد آقای مارتین انگیزه آنرا داشته باشد که بهای ازدواج با شما را بپردازد؟ مخصوصا این که شما چندین بار رابطه جنسی داشته و دارید؟ اصولا این کار شما باعث می‌شود جدیت شما برای ازدواج کمتر شود! البته من این حرف را برای خود شما می‌زنم….»

«… راستی آقای دکتر! شانه‌های مارتین خیلی پهن است. وقتی آدم بغلش می‌کند، در آغوشش گم می‌شود. درست بر عکس پدرم که اصلا شانه‌های پهنی ندارد. برای من شانه‌های بزرگ و پهن تداعی‌کننده مرد قدرتمند است و من عاشق مردهای تنومند هستم…»

«شانه‌های پهن!» دیگر حالا تصویر کریستینا را به یاد می‌آورم. شانه‌های پهن، صدای مخملی، دو بار در روز!

خدای من! هرگز نمی‌توانم او را فراموش کنم! عجب دورانی را با اون سپری کردم! یادم هست که گفتگوهای شب تا صبح من با او باعث شد تصمیم بگیرم وارد کالج روانشناسی شوم. همیشه به من می‌گفت: کمی حرف بزن تا من در برابرت تسلیم شوم! یادم هست که یک بار می‌گفت: شانه‌های پهن تو را هیچکس ندارد! یادم هست که وقتی تصمیمم برای خواندن روانشناسی را به او گفتم خندید و گفت: «پس آقای دکتــــــــــــر! شما باید بیشتر تجربه رابطه جنسی داشته باشد تا پخته‌تر شوید و دربرابر مراجعانتان خونسرد باشید! راستی رابطه جنسی‌تان را قبل از غذا میل می کنید یا بعد غذا…؟»

«… باید حتما یکبار برا مارتین آشپزی کنم. راستی به نظر شما من به پدر و مادرم بگویم که با مارتین وارد رابطه شده‌ام؟»

دايه مهربان‌تر از مادر

«سقط جنین»

نيمه‌شب

زن ده سالی از ازدواجش می‌گذشت. بچه نداشتند. خیلی بچه دلش می‌خواست. و حالا چند هفته‌ای بود متوجه بارداری‌اش شده بود. مرد که فهمید، اول کمی ابرو در هم کشید و بعد پیشنهاد داد برای سالگرد ازدواجشان بروند سفر. یک هفته‌ی سفر زن را چنان نرمِ مرد کرد که به خواسته‌ی او تن داد و کورتاژ کرد. مرد گفته بود یک سال دیگر دست به کار می‌شویم برای بچه. زن تنهایی رفته بود پیش دکترش، وقت سقط نطفه هم مرد پیشش نبود. از لحظه‌ای که پذیرفته بود دیگر باردار نیست تازه حفره‌ای درونش دهن باز کرده بود. چند روزی مدام گریه کرده بود؛ افسردگی‌. حالا که به مرد احتیاج داشت نبود. وقتی هم بود بدعنق. یک هفته بعد به زن گفت که چند ماهی ست با زنی رابطه دارد و می‌خواهد با او زندگی کند، و اینکه باید از هم جدا شوند. زن توی سرش به سفر سالگرد ازدواجشان فکر می‌کرد، همین چند هفته پیش بود. پس یعنی آن موقع هم… پس یعنی چیزهایی که مرد به او گفته بود همه… دستش را روی شکم خالی‌اش گذاشت و به مرد گفت برود.

سقط جنین در برخی کشورها ممنوع است، در برخی بستگی به این دارد که نطفه چند ماهه باشد، در برخی به سلامت جنین مربوط است، خلاصه اینکه مساله‌ای ست محل مناقشه. گذشته از اینکه جنین در چه وضعیتی از سلامتی باشد، چند هفته‌ای یا چند ماهه باشد، شبیه نوزاد واقعی شده باشد یا به شکل موجودی دُم‌دار، مساله‌ای که نباید فراموش کرد رابطه‌اش با مادر است. جنین موجودی ست در رحم مادر و جدا کردن یا نکردنش باید به تصمیم او باشد. به نظر من، اگر مادری آمادگی مادر شدن ندارد یا کودکی که در شکم دارد تصادفی شکل گرفته، یا هر دلیل دیگری که خود او را راضی به این کار می‌کند، باید حق داشته باشد جنین را سقط کند. هیچکس به اندازه‌ی مادر به موجود درون شکم او نزدیک نیست. فقط کاش خود مادر هم این را بداند تا کسی مجبورش نکند به سقط جنین، یا نگه داشتن کودک. اگر او به دردِ از دست دادن جنین تن داد یعنی برای این کار دلیلی قانع کننده داشته. به خواسته‌اش احترام بگذاریم.

داشتنِ کودکِ نیم‌وجود

«سقط جنین»

شبانگاه

گمان کردم آمده، بدون این‌که من بخواهم، بدون این‌که من بدانم. خودم را توی آینه دستشویی نگاه کردم و کیت آزمایش را باز نکرده همان‌جا گذاشتم.  دلم خواست قبل از این‌که مطمئن شوم کمی با این حس بازی کنم.

گاهِ اول دلم خواست او باشد تا بتوانم کسی را داشته باشم از آنِ خودم و هر قدر خواستم دوسش بدارم و بدانم بی خیانت، تا ابد، مهر مادری‌ام متعلق به اوست. گاهِ بعد، دلم خواست باشد تا به همه بگویم هست و بعد بتوانم نگه‌ش ندارم و دل‌م خنک شود. گاهِ بعد، دلم سوخت برای کودکی که قرار بود حرص من، آرزوی من، نفرت من و پَستی من باشد. گاهِ آخر مطمئن شدم حالا وقتش نیست، حالا وقت آمدننش نیست. کودک من حق دارد در بستری از عشق، مهر، وفاداری و محبت بیاید.

دوباره برگشتم توی دستشویی و کیت را برداشتم. توی آن سه دقیقه انتظار در صبح زود، قبل از سرکار رفتن، زیر پنجره نشستم. سیگاری روشن کردم و با اولین کودک نیم‌وجودم (نیم وجود،نیم عدم) خداحافظی کردم. بلند شدم، سرم گیج میرفت و سنگین بود. با چشم‌های نیم‌باز کیت را بررسی کردم.  فقط یک خط بود.

خداحافظ کودک نداشته من.

به همین راحتی، به همین سختی

«سقط جنین»

شامگاه

سارا همکلاسی دانشگاهم تازه عقد کرده بود. خانواده‌اش شهرستان بودند و خانواده همسرش تهران. عروسی خواهر شوهرش در پیش بود و سارا به دعوت خانواده همسرش برای عروسی به تهران رفت. این سفر اما منجر شد به حاملگی.

هیچوقت صدای مستاصل و ناچارش را از یاد نمی‌برم: « تو میگی چیکار کنم؟» چه می‌توانستم بگویم. وقتش نبود سرش غر بزنم که وقتی می‌دانی خانواده خودت و همسرت آنقدر سنتی‌اند که بچه در دوران عقد با بچه نامشروع برایشان فرقی ندارد چرا مراقب نبودی؟ دلم هم نمی‌آمد رای به سقط بچه بدهم. پرسیدم:« می‌دونه شوهرت؟» «آره می‌دونه، می‌گه بندازش»

قرار شد سارا سه روز از شهرستان بیاید پیش من و به بهانه دیدن من که همیشه در طول سال‌های بعد از فارغ‌التحصیلی اتفاق می‌افتاد دوران نقاهتش را در خانه ما بگذراند. همراه سارا و شوهرش نشسته بودم توی مطب. مضطرب اما با ظاهر آرام. کلی این در و آن در زدیم تا دکتر پیدا کنیم برای انجام کار.  خانم دکتر با دریافت دو میلیون دستمزد و دویست هزار تومان هزینه دارو حاضر شد کار را انجام دهد. وقتی نوبتشان شد سارا و همسرش رفتند داخل مطب. من همان بیرون نشستم و چشم گرداندم میان زن‌های باردار با شکم‌های گرد و برآمده‌شان. به چشمهای شوخ و لبخندهایشان که با هر تکانی که بچه زیر انگشتانشان می‌خورد پر رنگ‌تر می‌شد.

نیم ساعت گذشت و سارا، درست همانطوری که رفته بود داخل مطب برگشت. نمی‌دانم چرا منتظر بودم شکل و شمایلش تغییر کرده باشد. دکتر برایشان توضیح داده بود که باید چند قرص را واژینال برایش کار بگذارد تا پیغام‌های قلابی بدهند برای زایمان به رحم. بعد هم چند ساعت درد و خونریزی و بعد «کلکش کنده می‌شود» اطمینان هم داده بود که پروسه دردناک اما مطمئن است.

آن شب تا صبح سارا بیدار بود و درد کشید. آن شب من هم بیدار بودم و فکر می‌کردم به سقط جنین، به انتخاب اینکه زندگی ببخشیم یا حق حیات را بگیریم، فکر می‌کردم به شعارهای حق مالکیت زن بر بدنش، به اینکه مادر بودن به زور نمی‌شود، به داستان‌های مختلف عجیب و غریب که از جنین‌های پیدا شده در دستشویی‌های دبیرستانمان شنیده بودم اما هیچوقت باورشان نکرده بودم…

«دفع شد»… سارا با رنگ پریده ایستاده بود در قاب در دستشویی و من جراتش را نداشتم به جنین کوچکی فکر کنم که با کشیدن سیفون راهی چاه فاضلاب شده بود.

نگاه داروينی من به مقوله سقط جنين

«سقط جنین»

غروب

من قبل از اینکه خودم این شرایط بغرنج رو تجربه کنم همیشه فکر می‌کردم تصمیم گرفتن در مورد سقط کردن یا نکردن یک جنین کار چندان سختی نباید باشه. اگه دلت بچه می‌خواد خب نگهش می‌داری و اگه دلت بچه نمی‌خواد خب سقطش می‌کنی.

اما وقتی خودم تو بحبوحه جدی شدن افکارم در مورد جدایی از همسرم متوجه شدم که باردارم قضیه کاملاً برام متفاوت بود. عقل می‌گفت که هیچ دلیلی برای ادامه دادن این بارداری وجود نداره، چون این زندگی به احتمال قوی راه به جایی نخواهد برد و آخرش این بچه، بچه طلاق خواهد بود. از طرفی هم من هیچ وقت حتی در ایده‌آل‌ترین حالتی که می‌تونستم برای ازدواج و شریک زندگیم متصور بشم، آدمی نبودم که دلم بخواد مادر بشم، و البته شرایط اون موقع من حتی اندکی هم به شرایط ایده‌آل شبیه نبود. پس چه دلیلی وجود داشت که بخوام بارداریم رو ادامه بدم؟

هنوزم که هنوزه وقتی دلایلم رو بررسی می‌کنم مطمئن نیستم که اینها دلایلی هستن که واقعاً بهشون معتقدم یا اینکه چون بارداریم ادامه پیدا کرد و منجر به مادر شدن من شد ذهنم برای تطبیق با شرایط موجود، ناچار شد دنبال دلایل منطقی بگرده تا راحت تر بتونه با شرایط کنار بیاد.

من همیشه آدم خداباوری بودم ولی چیزی که برام جالب بود این بود که در جریان تصمیم‌گیری سختی که برای ادامه بارداریم داشتم این وجه وجودم خیلی پررنگ شده بود. مدام احساس می‌کردم که این موجود سی چهل روزه‌ای که تو وجودم هست و البته طبق بعضی روایات فقط چند تا سلوله و حتی روح هم در اون دمیده نشده یه چیزی از جنس معجزه است. به احتمالات تشکیل نطفه فکر می‌کردم و حتی به اینکه چه معنی‌ای می‌تونه در این موضوع نهفته باشه که دقیقاً تو این اوضاع و احوال بحرانی، ما که حدود سه سال رابطه بدون پیشگیری داشتیم (چرایی این مساله خودش قصه حسین کرد شبستریه!) حالا باید بچه‌دار بشیم. احساس می‌کردم خلاف قانون طبیعته اگه من بخوام این بچه رو سقط کنم، و خب من همیشه سفت و سخت معتقد به قوانین طبیعتم. به هر حال تصمیمم این شد که بچه رو سقط نکنم.

الان که به عقب نگاه می‌کنم احساس میکنم تصمیم خوبی گرفتم توی اون شرایط. اگرچه الان به عنوان یک مادر مجرد مسیر بسیار بسیار سختی رو دارم طی میکنم اما همچنان یه چیزی ته دلم میگه خوبه که این بچه وارد زندگیم شده.