غار تنهایی

«وقتی کم می‌آوریم»

نیم‌روز

یکهو غیبم می‌زند. از آنجایی که دیگر بزرگ شده‌ام و برای خودم در بعضی ماشین‌ها چرخ‌دنده مهمی محسوب می‌شوم و نمی‌شود که نباشم یا نچرخم، گاهی نمی‌شود فیزیکی غیبم بزند. ولی خب می‌توانم فقط یک ربات برنامه‌ریزی‌شده باشم، بی هیچ خلاقیت و شعف و هیجانی، و مدتی را بی‌خبر از همه‌کس و همه‌جا در غار تنهایی خودم بگذرانم تا حالم خوب شود و بتوانم معاشرت‌ها و کارهایم را از سربگیرم.

غار تنهایی‌ام هم جای عجیب غریبی نیست، تنهایی می‌روم سینما، تنهایی فیلم می‌بینم، تنهایی کتاب می‌خوانم. تنهایی می‌روم کافه، برای خود تنهایم بلند بلند شعر وکتاب می‌خوانم. حتی پیش آمده خودم برای خودم کادو بخرم و ذوق کنم. کارهایی را که خوب بلدمشان و باهاشان کیف می‌کنم، دوباره انجام می‌دهم تا هم روحیه بگیرم و هم بتوانم هندوانه زیر بغل خودم بچپانم و بعد به خودم بگویم دیدی تو خوبی، توانایی، بلدی، صبوری، کارآیی، فقط شاید خسته‌ای.

بیشتر اوقات خودِ کم‌آورده‌ام نمی‌داند چه‌اش شده یا به چه نیاز دارد یا از چه می‌ترسد، فقط می‌داند که دیگر نمی‌تواند. نباید بگذارم این نمی‌توانم‌ها زیاد تکرار شوند. برای همین در دوران کم‌آوردگی زمان و مکان مهم نیست، هر آن که احساس نیاز کنم با خودم خلوت می‌کنم تا به حرفهایش گوش کنم، خیابان‌های طولانی و مسیرهای خلوت را انتخاب می‌کنم، به جای تاکسی و اتوبوس پیاده می‌روم، یک ساعت یک ساعت جلوی آیینه‌ام، اگر بشود بلند و واقعی وگرنه که ماتم می‌برد و در خیال با خودم حرف می‌زنم. می‌دانید، کم‌آورده‌ها نیاز مبرمی به حرف زدن دارند، که بگویند چه شد؟ کجا بود؟ چرا؟ گاهی می‌شود که یکهو یادش می‌افتد که آها مثلاً اینجا را گند زدم، همانجا باید موضوع را حلاجی کرد تا دوباره فراموش نشده.

همین فراموشی گاهی می‌شود بلای جان و هی من کم‌آورده به خودم گیر می‌دهد که بیا عرضه یک به خاطر سپردن را هم ندارم. درددل می‌کنم و به خودم اجازه می‌دهم که بترسم و نخواهم که جلوتر بروم. در خلال همین حرف‌هاست که چرایی کار پیدا می‌شود و روزنه امیدی که با آن به روتین زندگی‌ام برگردم و یا راهی که بتوانم کم‌آوردگی را جبران کنم. البته شده که گاهی هم عقل هیچکدام از من‌هایم به جایی نرسیده، همه‌شان دست زده‌اند زیر چانه به چه کنم چه کنم. اینجور وقت‌ها یا با دوستی خیلی صمیمی و دردآشنا صحبت می‌کنم یا مادربزرگ‌طور می‌گویم نشستی قمبرک زدی که چه، پاشو آبی به دست و صورتت بزن و من هم می‌خواهم اینجا را آب و جارو کنم تو دست و پایی. پاشو لنگ ظهر شد.

Advertisements

بال‌های ذوب‌شده‌ی ایکاروس

«وقتی کم می‌آوریم»

پیش از ظهر

می‌دونین، من همیشه یه تصویر اسطوره‌ای از خودم داشتم که یه جای زندگیم با سر سقوط می‌کنم و تا ته چاه ویل میرم و به اون ته که رسیدم، شبیه به یه ابرقهرمان از جام بلند می‌شم و بال‌هام رو درمیارم و اوج می‌گیرم. جوری بالا می‌رم که همه‌ی جهان مبهوت من می‌شن. عکس من همه جا به عنوان کسی که از اعماق بلند شده پخش می‌شه و همه با تحسین به من نگاه می‌کنن.

و بله، یک روز رسید که من شروع به سقوط کردم. بهتره بگم شروعش از یک روز بود اما زمانش چند سال طول کشید. شکست از رابطه‌ام شروع شد. به درسم رسید. به رابطه‌ی بعدی رسید. باز به درسم خورد. به رابطه‌ی بعدی (و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی و بعدی!) خورد. به خانواده‌ام رسید. به دوستانم رسید. به شغلم رسید. شبیه یه نفرین به هر چیزی که پام رو روش گذاشته بودم رسید و همه چیز رو خراب کرد. زندگی سقوط کرد. شبیه نیشابوری که چنگیز بهش یورش آورده.

فردای هر شکست جدید، به خودم می‌گفتم بیا، این هم قعر. حالا بلند شو و اوج بگیر. از این بدتر که نمیشه. اما می‌شد. بدتر می‌شد. سقوط ادامه پیدا می‌کرد. راستش حال جسمی خوبی هم نداشتم. وضعیت روحی‌ام هم بدجور به هم ریخته بود. هر روز با خودم فکر می‌کردم تو مگه قرار نبود یه ابرقهرمان باشی؟ خب بلند شو. هر روز میدیدم که نه. نبودم. یه قهرمان پوشالی هم حتی نبودم. بعد می‌موندم خونه. در رو به روی جهان می‌بستم. پنهان می‌شدم. توی تنهایی و تاریکی پناه می‌گرفتم و به روزهای عمر نگاه می‌کردم که چطور از دست میرن. انگار دست‌هام رو توی گل و لای درون وجودم کرده باشم. و یه سرمای عجیب همه جا پر بود.

یکی از همین رابطه‌ها، یه آدم خیلی عزیزی بود که شبیه یه شهاب درخشان اومد و از دستم رفت. رفتنش به اجبار موقعیت بود و اومدنش، یه معجزه‌ی قشنگ. وقتی که رفت از پا افتادم و نفهمیدم چرا. هنوز هم گاهی فکر می‌کنم کاش می‌دونست یک اتفاق گذری نبوده. فکر می‌کنم کاش پخته‌تر بودم و از همون درخشش استفاده‌ی بهتری می‌کردم. توی صحبت‌هامون، یه بار بهم گفت تو ابتدای هر اتفاق منفعلانه برخورد می‌کنی. بعد اما تصمیم می‌گیری و سهمت رو ادا می‌کنی. درست می‌گفت.

زندگی هر بار که سخت میشه، من فلج میشم. شبیه یه بوته‌ی اسفناج یخ‌زده. بعد تبدیل به مرجان چسبیده به صخره، می‌تونم کم کم شاخک‌هام رو تکون بدم. کمی بیشتر، تبدیل به یه کوآلا می‌شم که سر جام می‌مونم و به ندرت تکون می‌خورم. آدم؟ نه. من واقعا زندگی بعد از شکست رو بلد نیستم. توی این زمینه اصلا آدم خوبی نیستم من.

اگر از احوالات من خواسته باشید …

«وقتی کم می‌آوریم»

صبح

چه حسن تصادفی! یعنی در این روزها که از همه جانب کم آورده‌ام موضوعی بهتر از این نمی‌توانست به من پیشنهاد شود! همه جوره کم آورده‌ام… جسمم سنگین و بی‌رمق است، به اندازه هزااااار سال کمبود خواب دارم، زیر چشمهایم پف‌آلود شده و با ضرب و زور مولتی‌ویتامین و قرص آهن خودم را از امروز به فردا می‌کشانم.

کارم را که دوستش می‌داشتم چند ماه است که از دست داده‌ام. به اینور و آنور سپرده‌ام که برایم کار پیدا کنند، ولی به خاطر شرایطم نمی‌توانم هر کاری را بپذیرم. پول‌هایم تقریباً به آخر رسیده‌اند و به زودی باید به فتوسنتز روی بیاورم. از دانشگاه اخراج شده‌ام چون نتوانسته‌ام خودم را به ضرب‌الاجلی که برایم تعیین کرده بودند برسانم. باید بروم مذاکره کنم و چک و چانه بزنم اما حتی توان آن را هم ندارم. در بچه‌داری دست تنها هستم. به معنای واقعی کلمه هیییییچ کس را ندارم که بی‌دغدغه برای چند روز بار مسوولیت را به دوشش بیندازم و به کوه و صحرا بزنم و برای خودم از مراتع سرسبز، انرژی جمع کنم.

کم آورده ام‌؟ کم آورده ام‌؟… واقعاً اگر کم آورده بودم شاید نوشتن این سطرها را هم بر نمی‌تابیدم. شاید نمی‌توانستم حتی دست به کی‌بورد ببرم و ماجرای کم آوردنم را برای شما روایت کنم. نمی دانم.

شاید هنوز کم نیاورده‌ام. شاید انسانی که کم بیاورد مثل انسانی که امید را از دست می‌دهد با انسان مرده فرقی نداشته باشد. شاید حتی زمان‌هایی که فکر می‌کنیم کم آورده‌ایم نگاهی به بالا و پایین شدن قفسه سینه‌مان کافی باشد تا به یادمان بیاورد که انسان فقط آن زمان کم می‌آورد که مرده باشد.

کم نیاورده‌ام… فقط کمی خسته‌ام انگار…

استیصال

«وقتی کم می‌آوریم»

سپیده‌دم

کم آوردم. همان روز که دست بچه‌ام را گرفتم و در سردترین روز سال، همان طور که دانه‌های برف به صورتش، به صورتم می‌خورد و مماس اشک‌هایم می‌شد، بردمش به نزدیک‌ترین داروخانه و هر چه پول ته جیبم مانده بود روی پیشخوان انداختم و داروی تب‌بر برای بچه‌ای گرفتم که دو ساعت بعد تن پاکش داغ‌ترین تن زمین بود و من درمانده‌ترین مادر عالم. اولین بار همان روز بود که کم آوردم.

همان روز بود که قرار گذاشتم اگر روزی خبرنگاری، گزارشگری چیزی مرا در خیابانی، جایی غافلگیر کرد و پرسید که استیصال چیست، بگویمش استیصال وقتی‌ست که لباس‌ات را پشت و رو تن کنی و زبان در دهانت نچرخد که نام داروی عزیزت را بگویی و ذهنت خالی باشد از هر آنچه باید باشد. استیصال وقتی است که مادر باشی و تن بچه‌ات هر لحظه داغ‌تر شود و تو حتی اشک هم نتوانی بریزی، از فرط لابد همان استیصال. شاید تا آن روز حتی جسورتر شده باشم و برایش بگویم استیصال یعنی زندگی کردن با زبان‌نفهمی که فهیم‌ترین مفهوم خلقت را با خود یدک می‌کشد، پدر. واژه‌ای که پیش از این معنایش مساوی بود با لبخندی گرم، با دستان قوی و آغوشی مطمئن، معنایش مساوی بود با طعم شکلاتی که پدرم وقتی عصرها از سرکار به خانه می‌آمد به من می داد. معنایش برابری می‌کرد با لبخند مادر از دیدن مردش، شریکش، به قول خودش همه کس‌اش. اما الان زندگی، استیصال، این واژه را هم به ابتذال کشیده انگار. استیصال امروز مفهومش یعنی مردی که زندگی را بگذارد و برود بی‌آنکه حواسش باشد به نبودنش.

استیصال یعنی طلبکار بودن یعنی برای هر موضوع ساده‌ای ساعت‌ها حرف زدن، توضیح دادن، یعنی سوال را با سوال جواب دادن یعنی در واقع جواب ندادن، یعنی دائم فرار کردن، استیصال  یعنی بی‌مسئولیتی، یعنی نبودن، یعنی مهم نبودن هیچ چیز، یعنی با همه وجود خواستن و طرد شدن، ترک شدن، استیصال یعنی تهدید، استیصال یعنی کسی که وقتی از مریضی فرزند مطلع می‌شود، بجای پرسیدن حالش چطور است سوال بی‌رحمانه‌ی چطور ویروس را وارد بدن طفل کرده‌ای را می‌پرسید. استیصال یعنی سرما، یعنی سیاهی، یعنی سکوت، یعنی با خود حرف زدن. استیصال یعنی نبودن، نفهمیدن. استیصال شاید یعنی با این پدر، همسر بودن و هم سر نبودن.

ناتوانی دست‌های سیمانی

«وقتی کم می‌آوریم»

سحرگاه

مادرِ «س» حالش بد است، فاصله محل زندگی «س» تا خانه‌ی مادری  حدود ۱۷۰۰ کیلومتر است. «س» نگران است، به «س» می‌گویم هیچ فردی، هیچ کاری نمی‌تواند انجام دهد، فقط باید منتظر باشی تا خبر برسد! خبر تمام شدنِ زندگی یک انسان! بهتر است مثل یک انسانِ مجبور عمل کنی!

من وقتی با خبرِ مرگِ پدرم مواجه شدم، کم آوردم… چه کردم؟ ابتدا فرافکنی کردم گفتم الکیه! مگه میشه؟ دارن با من شوخی می‌کنن… می‌خوان همه دور هم جمع بشیم… ولی دروغ نبود، راست بود… در مرحله بعد، ادایِ یک انسان قوی را درآوردم، تظاهر کردم که نمی‌ترسم، بارها گفتم که اشتباه کردم که پزشکی قانونی و غسالخانه نرفتم… گفتم دلم نمی‌خواهد در مراسم قبل از خاکسپاری باشم، از خانه پدری همراه جنازه نرفتم، یک راست رفتم سرِ قبرِ خالی نشستم… گریه نکردم، مراقب خواهرم بودم… جنازه را که آوردند درون قبر بگذارند جیغ نزدم، آرام آرام گریستم، حواسم به خواهرم بود… وقتی می‌خواستند صورتِ پدر را باز کنند رفتم عقب… نمی‌خواستم صورتِ پدرم را ببینم…

مراسم تمام شد، می‌گویند خاک سرد است اما به نظرم این هم دروغ است، زندگی ادامه دارد، مهمانی‌ها و شادی‌ها هم هستند اما میزان لذت از زندگی تغییر کرده است… این روزها چه می‌کنم؟ گاه و بیگاه گریه می‌کنم با دلیل و بی دلیل! گاهی سر کلاس، به بهانه‌ی پاک کردن تخته رویم را به تخته می‌کنم و اشک‌هایم را پاک می‌کنم.

قانون تو پوزی

«وقتی کم می‌آوریم»

مهمان هفته: مهدی آقایی

دوستی داشتم که تئوری جالبی برای دیدگاه هر کس به زندگی داشت که بهش می‌گفت‌ قانون تو پوزی. این قانون می‌گفت «هر کس تو زندگیش یه جاهایی با پوز می‌خوره زمین، حالا نسبت به اینکه چقدر بالا رفته و از چه ارتفاعی پرت شده و با پوز خورده زمین، چگونگی دیدگاهش به زندگی تعریف می‌شه.» البته اون دوست شوخی می‌کرد ولی بی‌راه هم نمی‌گفت. همه ما یه وقتهایی هست که به بن‌بست می‌رسیم. وقتی قبلش با کلی امید و آرزو راه می‌افتیم، مسیر رو میایم، به حساب خودمون خوب داریم می‌ریم بالا. می‌ریم بالا، می‌ریم بالاتر، بعد با مغز میایم پایین و می‌خوریم زمین، لِه می‌شیم. تازه اونجاست که چشمامون باز می‌شه و حواسمون رو باید جمع کنیم این بار شش دنگ همه چیز رو بپاییم.

محسن شش سال به امید فرزانه بود. شش سال باهم همه جا بودن، همه جا رفتن، اون‌هایی که دورتر بودن و بعضی از شاگردهاش فکر می‌کردن همه چی تموم شده و این دو تا لیلی و مجنون به هم رسیدن و خلاص. ولی یک دفعه فرزانه رفت، رفت که رفت. اصلا دود شد. محسن کم آورده بود. عین سگ سم خورده به در و دیوار می‌خورد. اصلا تُن صداش هم عوض شده بود. دیگه اون آدم قبل نبود. به قول وکیل هامون ریده شده بود به قلبش، ولی خب چاره چی بود؟ کاری از دستش بر نمی‌اومد. هم اینکه تازه فهمیده بود واقعیت زندگیش چیز دیگه‌ای بوده بد تو پوزی خورده بود.

مهدی بعد از سه سال و نیم دوندگی و بالا پائین رفتن از پله‌های دادگستری، روزی که می‌خواست حکمش و بگیره شک نداشت رای به نفعش صادر می‌شه، چون تمام مدارک و شواهد به نفعش بود. از طرفی کل دار و ندارش توی این چند سال به این حکم بستگی داشت. شک نداشت این دفعه کار تمومه و می‌تونه بره و به زندگیش برسه. حکم رو که گرفت چهار خط بیشتر نبود. خط آخر کمرش رو شکوند: «این حکم قطعی‌ست و قابل تجدید نظر‌خواهی نمی‌باشد …» باورش نمی‌شد که یک قاضی رشوه‌بگیر به همین راحتی ۴۱ سال زندگیش رو به آتیش کشیده و خاکستر کرده. واقعا کم آورده بود. نه می‌تونست یقه قاضی رو بگیره، نه سال‌های عمرش رو برگردونه.

وقتی کلی زور زدی که چیزی رو درست کنی یا به دست بیاری و از همه بدتر براش کلی زمان گذاشتی، حالا چه یک رابطه باشه یا شغل یا مجموع همه اینها که می‌شه کل زندگیت، براش راهکار تعریف می‌کنی همه چیزش رو می‌سنجی و شک نداری به درستی انتخابت. بعد کلی برای خودت رویا می‌سازی… حالا وقتی به بن‌بست می‌رسی چشمات سیاهی می‌ره، تمام زتدگی جلو چشمت تیره و تار می‌شه، اصلا یادت میره گذشته چه شکلی بود. می‌شی عین بوکسوری که گوشه رینگ مقاومت می‌کردی ولی با آخرین ضربه سرت گیج می‌ره، چشمات جایی رو نمیبینه، مثل درخت می‌افتی زمین و بازی تازه از اینجا به بعده که خیلی جدی می‌شه و این جاست که باید تصمیم بگیری که تسلیم بشی و بازی رو وابدی یا گوشهات به شمارش داور باشه و پاشی و ادامه بدی.

ده شماره وقت داری که دوباره پاشی خودت رو جمع و جور کنی. باید بچه پررو باشی و نخواهی بازنده بشی. حتی شده چند تا تو گوش خودت بزنی تا حواست بیاد سر جاش تا بتونی به بازی ادامه بدی. درست این جور وقتهاست که باید پُررو بازی در بیاری و با خودت لج و لجبازی کنی و بخواهی برگردی به بازی. نه این که وِلو شی رو زمین، یعنی حق نداری وِلوشی رو زمین. هر چقدر هم که درد داشته باشی، هر چقدر که کوفته باشی، و هر چقدر که آسیب دیده باشی، چاره‌ای نداری باید ادامه بدی. فقط وقتی تونستی رو پاهات وایستی باید برگردی و ببینی کجای کار اشتباه کردی، کجا کم گذاشتی، کجا تند رفتی که بُریدی. هر چند که رمق نداری، نای تکون خوردن نداری، دستت خالی شده… ولی چاره‌ای نیست. اگر ادامه ندی همه چیز با هم آوار می‌شه و تو زیر آوار خودت لِه می‌شی.

یک راه بیشتر نداری: «بچه پُررو باشی و از نو شروع کنی.»

یک اتفاق، دو تصمیم و دو سرنوشت

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

از میان نامه‌های رسیده: ژیلوان

زندگی مشترک من قبلا دو بار به بن‌بست رسیده بود و هر بار از صفر شروع کردیم دوباره. حیف بود از دستش بدم. دوستش داشتم خیلی زیاد، اما عملا تو اون مجموعه شرایط زندگی غیرممکن می‌شد. یه پسر کوچولو داشتم و چون خانواده من و همسرم اصلا براشون قابل قبول نبود جدایی ما و هر بار سعی می کردن ما رو به هم برگردونن، احساس خر در گل مانده رو داشتم. نه می‌شد زندگی کرد و نه می‌شد جدا شد. یه تنهایی مطلق همیشه حاکم بود و هیچ جوری نمی‌شد از دستش خلاص شد. تمام دنیام شده بود فیس‌بوک و ارتباط با دوست‌هام. شاید تنهاییم موج می‌زد تو نوشته‌ها‌، توی درددل‌ها.

دوست خیلی صمیمی برادرم بود. متاهل بود، بعد از دوازده سال زندگی مشترک بچه نداشتن. چند بار چند جمله از روی ادب با هم رد و بدل کرده بودیم. یه روز بی‌مقدمه یه ایمیل ازش گرفتم که می‌خواست از حسش به من بگه و اینکه این حس سال‌هاست همراهشه و فکر می‌کرد می‌تونه از طریق نوشته ابرازش کنه. عصبانی شدم. نفرین به این زندگی کوفتی که حس تنهایی من، به هر کسی این اجازه رو می‌ده که هر چرندی تو دلشه تحویلم بده. از خودم، از دنیا، از پدر و مادرم و همسرم به شدت متنفر بودم. بیشتر از همه از خودم. خیلی به تندی برخورد کردم و تمام اعتقاداتم رو یادآوری کردم ولی از او اصرار… ازش پرسیدم برای چی اومده، گفت یه عمر زندگی، اگر که بشه.

یه روز جمعه چند تا اس‌ام‌اس ازش گرفتم که به یادتم و اینها. گفتم امکان نداره. گفت من از هیچی نمی‌ترسم. تو بارت سنگین‌تر از منه. از شرایط تو می‌ترسم. می‌دونم حماقت محض بود. اما نوری بود که تو دلم روشن شده بود. همسرش اس‌ام‌ اس‌ها رو دیده بود و مرتب با من تماس می‌گرفت. نمی‌خواستم جواب بدم. نمی‌دونستم دقیق چی باید بگم. تهدیدم کرد به خانواده‌م میگه، تماس گرفتم و ازش بارها عذر خواستم و بهش گفتم که حق داره ناراحت باشه و قول میدم حلش کنم و این بیشتر یه سوتفاهمه، یه عقده  ابراز احساسات و تموم ‌می‌شه و ازش خواهش کردم بهم اعتماد کنه و یادآوری کردم که به نفع هیچ کدوممون نیست زندگی‌هامون از هم بپاشه. بهم گفت اصلا براش مهم نیست چه اتفاقی افتاده، فقط می خواد واقعیت ماجرا رو بدونه و اگر ببینه مسئله جدیه بکشه کنار. خواهش کردم که صبور باشه و قول دادم حلش کنم. دو روز بعد تلفن مشکوکی به همسرم شد و همسرم بعد از چند روز بداخلاقی بسیار، پیشنهاد داد که جدا بشیم. از طرفی اون خانم به برادرم زنگ زده بود و جریان رو گفته بود. شرایط وحشتناکی بود، نفهمیدم چرا اون کار رو کرد. در عرض یک ماه در کمال بهت و حیرت خانواده‌ها ما از هم جدا شدیم، بدون اینکه همسرم حتی یک کلمه حرف بزنه.

ما جدا شدیم و مرد عاشق‌پیشه همچنان سر حرفش بود. از اون طرف اون هم به خانواده خودش و همسرش جریان رو توضیح داده بود و گفته بود که این زندگی تمومه. وسایلش رو جمع کرده بود و از اون خونه رفته بود. خانمش می‌خواست خودکشی کنه. با اصرار و تهدید و جنگ و دعوا و پادرمیانی خانواده شوهرش رو به خونه برگردوند و برام پیغام گذاشت اگه بخوام با همسرش ارتباط داشته باشم رو پسرم اسید می‌پاشه. تو آزمایشگاه کار می‌کرد و می‌دونستم اون کار ازش برمیاد. همسرش امیدوار بود که بتونه تمومش کنه اما ظاهرا نشد. دو سال از اون داستان می‌گذره. من از اون رابطه اومدم بیرون و ایشون داره زندگیشو می‌کنه .سخت بود، اما گذشت.