من که با خودم هم متفاوتم

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

سحرگاه

راستش موضوع را دوست نداشتم. بارها نشستم و نگاهش کردم. کلنجار رفتم. کشتی گرفتم. اما به نظرم یک جای سوال ایراد داشت.

در برابر آن که سیاه‌پوست است چگونه باشیم؟ در برابر آن که ایرانی نیست چگونه باشیم؟ در برابر آن که مذهبی است چگونه باشیم؟ در برابر آنکه موافق با مجازات اعدام است چگونه باشیم؟ به اینجا که رسیدم تازه دوزاری‌ام افتاد. وقتی سیاه‌پوست، غیرایرانی، یهودی یا مسلمان را جای «متفاوت» می‌گذاشتم، سوال را دوست نداشتم. خب معلوم است چگونه باشیم، آدم باشیم و یادمان باشد که ما مرکز و مختصات صفر و صفر جهان نیستیم.

اما وقتی به جای «متفاوت» گذاشتم «کسی که با مجازات اعدام موافق است»، تازه از سوال خوشم آمد. شد از جنس دغدغه‌های خودم که البته جواب شسته‌رفته‌ای هم برایش ندارم.  اوایل در مقابل کسانی که عقاید متفاوتی از این جنس داشتند که از نظرم ترسناک و بی‌منطق بود، عکس‌العمل شدید نشان می‌دادم. داغ می‌کردم. عصبانی می‌شدم. غصه می‌خوردم، دلخور می‌شدم. بعد کم کم چون دیدم فایده‌ای ندارد تصمیم گرفتم از این بحث‌ها و متفاو‌ت‌ها دوری کنم. اما این را هم دوست ندارم.

حذف تمام متفاوت‌ها از زندگی نه ممکن است نه به نظرم سالم. کاری‌ست که مادرم سال‌ها با خودش کرده و امروز بدون آنکه بفهمد تنها مانده. در خبرهای مربوط به وکلا و مبارزان اجتماعی ایران چند نفری هستند که همیشه در دل می ستایمشان. آرزویم این است که مثل آنها آرام و صبور باشم و  امیدوار به تغییر. که بتوانم در عین اینکه به خاطر عقاید متفاوت و بر اساس منطق من اشتباه دیگران، از بحث و چالش با آنها اجتناب نکنم و همزمان مرتکب کوچکترین بی‌احترامی هم به آنها نشوم.

شاید باید همیشه یادم بماند که منِ امروز هم با منِ ده یا بیست سال پیش بسیار متفاوت است. اما آیا من از او متنفر، ناامید یا عصبانی‌ام؟

Advertisements

فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند

«در برابر آن‌ که با ما متفاوت است»

مهمان هفته: رضا باقری

هاملت: «چیزی نیک و بد نیست، این اندیشه‌ی ماست که چیزها را چنان می‌نمایاند.»

در جهان بیشتر از هفت و نیم میلیارد انسان زندگی می‌کنند و این یعنی تقریباً به همین تعداد تفکر و نگرش به زندگی. پیدا کردن کسی با نگرش و تفکری شبیه ما در میان این جمعیت آسان‌تر از پیدا کردن یک سوزن در انبار کاه نیست. بر فرض محال اگر چنین فردی را هم پیدا کنیم، چند نفر از ما تحمل آدمی مشابه خودمان داریم؟ آیینه‌ای روبروی‌مان؟ چقدر شناخت آدم روبرویمان ممکن است؟ ما هیچ گاه با کفش او و در جاده‌ای که او قدم زده قدم نزده‌ایم. هر کدام از ما دیدگاه خودمان را داریم. شاید هر کدام از ما از حقیقتی متفاوت حرف می‌زنیم. اما آیا می‌توانیم حقیقت را آن‌گونه او می‌گوید، بشناسیم و بفهمیم؟ آیا می‌توانیم نسیت به رفتاری که با باورهای ما سازگار نیست، انتقادی منصفانانه داشته باشیم؟

پاسخ هر کدام از پرسش‌های بالا همیشه نسبی است و نمی‌شود به صورت مطلق با «نه» یا «بله»  به این پرسش‌ها پاسخ داد.

فهمیدن و باور کردن این که میلیاردها نفر با سلیقه‌ها، اخلاق و رفتار متفاوت در دنیا زندگی می‌کنند، اولین قدم در تحمل و درک دیگران در زندگی اجتماعی است. بیشتر تفاوت‌ها ناشی از تربیت فرهنگی متفاوت است، تا جایی که فوکو معتقد بود حتی یکی از غریزی‌ترین رفتار بشری (رفتار جنسی) نیز به شدت تحت تأثیر تربیت فرهنگی‌است.

اولین قدم در مواجهه با کسی که مثل ما نیست، مثل ما فکر نمی‌کند، رفتار نمی‌کند و …، پدیرفتن این نکته‌ است که ما نمی‌توانیم (و لازم هم نیست) که رفتار او را درک کنیم، فقط کافی‌است تفاوت را بپذیریم.

این موضوع در رابطه‌ی بین دو نفر (دوست، عشق، همسر، شریک و …) بیشتر نمود پیدا می‌کند. طرف مقابل ما فردی است با تربیت اجتماعی، خانوادگی و حتی ژنتیکی متفاوت. علم روان‌شناسی نشان داده که ژنتیک تأثیر مستقیمی بربسیاری از هنجارها در رفتار فردی دارد، در جامعه‌های بسته‌ی سنتی، این تفاوت بیشتر هم می‌شود. او بر اساس جنسیت‌اش در فضایی متفاوت پرورش یافته‌ است. ترس‌ها، باور‌ها و دگم‌های خودش را دارد. این‌جاست که بحث‌هایی مانند تحمل، تفاهم و درک متقابل  پیش می‌آید. اما کدام؟ تحمل؟ تفاهم؟ درک متقابل؟

تحمل: بسیار شنیده‌ای که «تحمل هر کسی اندازه‌ای دارد» شاید بشود روزها و سال‌ها چیزی یا کسی را تحمل کرد، اما این تحمل روزی تمام می‌شود و …

تفاهم: پیشتر ذکر کردیم که در بشتر موارد فهمیدن دیگری ممکن نیست، مگر این که واقعاً تجربیات مشترکی با او داشته باشیم، مثل او فکر کنیم و حتی ساخنار ژنتیکی مشابهی داشته باشیم.

درک متقابل: شاید بهترین گزینه همین باشد، درک این نکته که او متفاوت است اولین قدم در پذیرفتن اوست. هر گونه تلاشی برای نفوذ و تغییر دادن اجباری عقایدش در نهایت به شکست می‌انجامد و منکر شدن و نادیده گرفتن این تفاوت‌ها همان اندازه بی‌فایده است.

پذیرفتن تفاوت و سعی در کشف آن‌ها و بعد پیدا کردن زبان مشترک، می‌تواند بسیار زیبا و جذاب باشد.

« همیشه فاصله‌ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله‌هاست
صدای فاصله‌هایی که غرق ابهامند
-نه
صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند…»

ویرانی از پای‌بست

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

بامداد

از خانواده‌های خارجی خبر ندارم، اما توی ایران وضع چندان جالب نیست. یعنی اصولا جدا کردن بچه‌ها از یه سری موضوعات اصلا انگار توی فرهنگ ما جا نیفتاده. از تماشای فیلم و سریال نامناسب با گروه سنی کودک همراه بچه بگیرین تا بردن بچه به عروسی و کنسرت و مهمونی‌هایی که نه محیطش به درد اون بچه میخوره و نه ساعتش با ساعت خوابش هماهنگه. اصلا چرا راه دور بریم، همین ساعت خواب… اونقدر پا به پای خانواده بیدار می‌مونن تا نهایت یه گوشه خوابشون ببره و در نهایت به تختشون منتقل بشن. این وضعیت مختص شبای مهمون‌داری هم نیست، حتی شبای معمولی وسط هفته هم توی اغلب خانواده‌ها بچه‌ها از ساعت خواب مشخصی پیروی نمی‌کنن.

حالا با این اوصاف شما انتظار دارین توی یه رابطه آسیب‌دیده مادر مراقب نوع نگاه فرزندش به پدرش باشه؟ همه چیز که از راه حرف زدن و بدگویی کردن مستقیم منتقل نمی‌شه، حس و فضای خونه هم هست. حساب کنین مادری که درهم‌شکسته و داره پای تلفن برای کسی درددل می‌کنه، یا بعد از یه دعوای سخت و مداخله همسایه‌ها داره از زمین و زمان طلب حق و دادخواهی می‌کنه و از دیگران کمک می‌خواد، یا اصلا آرومتر و آسونتر از همه این حرفا، یه گوشه برای خودش نشسته و بی‌هوا اشک می‌ریزه… اصلا کار به اون جا می‌کشه که مادر بخواد از پدر بد بگه؟ بچه خودش پای اصلی ماجراست. شاهد اول همه دعواها و ناملایماته.

توی کشور ما چیزی به اسم حقوق کودک شناخته‌ نشده. ما از حقوق کودک فقط یه چیزی شنیدیم، هنوز حتی الفباش رو هم بلد نیستیم. نم‌یشه توی این شرایط انتظار داشت که همه چیز درست و حساب شده پیش بره. نمی‌شه یقه مادری رو که داره زیر چرخ‌دنده‌های قانون له میشه گرفت و گفت مستقیم و غیرمستقیم خشم و عصبانیت خودت رو منتقل نکن. به حرف نیست. باید آموزش داد. حمایت کرد. همه اینا نظارت قانونی نیاز داره. یعنی قانون هم تصویب بشه، نظارت و حمایت و مداومت می‌خواد… الان نیست. برای آدم بزرگش هم نیست. وضع خرابتر از این حرفاست.

همه چیز درباره پدرم

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

نیمه‌شب

– چرا از هم جدا شدین؟
+ چون باید جدا می‌شدیم. راه دیگه‌ای نبود.
– راه دیگه‌ای نبود؟ چیکار کرده بود که راه دیگه‌ای نبود؟
+ نمی‌خوام درباره‌اش حرف بزنم.
– من حق دارم بدونم. می‌خوام بدونم چرا اینهمه سال حق نداشتم ببینمش. چرا تا امروز که هیجده ساله‌ام هیچ عکسی ازش ندیدم؟ چرا هیچوقت سراغمو نگرفت؟ مگه من بچه‌اش نبودم؟
+ من نخواستم سراغتو بگیره. من نذاشتم هیچ اثری ازش باشه.
– چرا؟ چرا به جای من تصمیم گرفتی؟
+ پدرت یه خائن بود. اون با صمیمی‌ترین دوست من رابطه برقرار کرد. تو خونه‌ای که من و تو توش زندگی می‌کردیم. می‌فهمی؟
– از کجا فهمیدی؟  مچشو گرفتی؟
+ نه. خودش اعتراف کرد.
– خودش اعتراف کرد؟ اومد بهت گفت خیانت کرده؟
+ آره.
– بعد تو جدا شدی؟
+ تو جای من بودی چیکار می‌کردی؟ جدا نمی‌شدی؟
– نه. من می‌بخشیدمش…

فرض کنید یک ویلای رو به دریا لوکیشنی است که این دیالوگ‌ها در آن رد و بدل می شود یا آپارتمانی در تهران یا خانه‌ای در محله‌ای متوسط در اصفهان. فرض کنید مادر و دختری روبروی هم ایستاده‌اند. برشی از زندگی‌شان را در دیالوگ‌ها پیش چشمتان می‌گذارند. شما بعنوان تماشاگر گاه با مادر داستان که زنی است خیانت‌دیده و دلشکسته همراه می‌شوید گاه با دختر جوانی که صداقت پدرش بیش از خیانت او به چشمش آمده و حالا طلبکار زنی است که به جای او تصمیم گرفته و سالها او را از ملاقات با پدر محروم کرده است.

دیالوگ‌ها هر چند کوتاه اما روایت سال‌هایی طولانی‌اند. یک زندگی از دست رفته، زنی که مسئولیت بزرگ کردن فرزندی را به عهده گرفته و به واسطه تلخی جدایی و شاید انتقام گرفتن از مردی که او را رها کرده صلاح دیده فرزندش را از ملاقات با پدر محروم کند. دختری که حالا به سن قانونی رسیده. شاید مدتها منتظر فرصت بوده تا از پدرش اثری، ردی بیابد. شاید در کودکی بارها سوال کرده که او کجاست و جواب‌های سربالا شنیده اما حالا در هیجده سالگی حق خودش می‌داند از اون بپرسد و پاسخی در خور بشنود. در این لحظات مادر باید چهره مبهم پدر را با چه واژه‌ای ترسیم کند؟ یک مرد خائن؟

مادر داستان ما خیال می‌کند در حق دخترش لطف بزرگی کرده که راه‌های تماس با مردی که به زعم او خائن بوده را به روی او بسته. غافل از اینکه دختر بیش از آنکه خیانت مورد اشاره مادر در نظرش مهم جلوه کند صداقت پدر به مذاقش خوش آمده و حالا شاکی است. به مادرش گوشزد می‌کند که راه حل انتخابی او در بازی خیانت با راه حل انتخابی مادر متفاوت است. او «بخشش‌» را هم یکی از گزینه‌های روی میز می‌داند. با راه حل او حسرت دیدار پدر در لحظه لحظه زندگی آزارش نمی‌داد و ..

می‌شود هزار سناریو نوشت از زندگی‌های از دست رفته، زنان و مردان از هم گذشته و فرزندانی که خواسته یا ناخواسته آسیب‌دیدگان بیگناه جدایی والدینشان به حساب می‌آیند. می‌شود تئوری‌های متعددی را مطرح کرد که چرا وقتی جدایی اتفاق می‌افتد طرفین ماجرا سعی می کنند در ارائه چهره طرف غائب به فرزند- در بحث ما مادران در ارائه چهره پدران به فرزند پس از جدایی- تمامی تلاش خود را برای ایجاد بدترین شمایل ممکن به کار ببندند. شاید به زعم خودشان این به صلاح فرزندشان باشد. اما واقعیت این است که دیر یا زود، کودکان بزرگ می‌شوند و دیگر نمی‌شود آنها را با جوابهای سر بالا فرستاد پی نخود سیاه. آنها می‌فهمند که در از دست رفتن رابطه‌ها هرگز و هرگز همه تقصیرها در سبد یک طرف ماجرا نیست.  باید برای چهره‌ای که از پدر ارائه کرده‌اید دلایل منطقی داشته باشید. باید وقتی به سنی رسید که خوب و بد را از هم تشخیص داد و پی پاسخ سوال‌هایش گشت به این نتیجه نرسد که سال‌ها از شما حرف‌هایی را شنیده که دروغ بوده‌اند. همه چیز را همانطور که بوده برای فرزندتان بگویید. بی‌اغراق، بی‎بزرگ‌نمایی، بگذارید همه چیز را درباره پدرش همانطوری بداند که باید نه آنطور که شما می‌خواهید…

سلاح آخر

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

شبانگاه

دوست نزدیک من از همسرش جدا شد. به دلایل مختلفی که در جای خود گزنده و غم‌انگیز است. دوست من آن زمان که از همسرش جدا شد دختر کوچک سه ساله‌ای داشت و به اعتقاد خودش این جدایی برای دخترش بهتر از زندگی کردنش در آن محیط پر تنش و ناسالم بود و ما به عنوان اطرافیان‌ش تا جایی که از داستان اطلاع داشتیم با این دیدگاهش موافق بودیم.

یک روز که من اتفاقی با دختر بچه تنها در خانه‌شان بودم دختر را دیدم که گریه می‌کرد. آرام و غمگین، مثل زن جوانی از دوری معشوق. مثل آدم با ایمانی، ناامید از خدا. کنارش نشستم و پرسیدم چه شده؟ دختر، هیچ جوابی نداد. به گریه آرام و عمیقش ادامه داد. گریه‌هایش که تمام شد گفت: میدونی قبلا با بابایی لباسا رو میریختیم تو ماشین لباسشویی؟

نگاه کردم به آشپزخانه کوچک خانه فعلی‌شان، به جای خالی ماشین‌لباسشویی و به جای خالی بزرگتری که دختر را در مشت فشرده بود. بابایی! آن موقع بود که فکر کردم همه تنش های موجود در خانه شاید با این لحظه برابری نکند. با این غم سنگین و عمیق در ته چشم های دخترک.

نمیدانم دوست من برای دخترش جای خالی را چه طور توضیح داد و دختر از کِی دیگر عادت کرد که لباس‌ها را با مامان بریزد توی ماشین و جای خالی بابایی از کی با مامان و برنامه های شاد و مفرح دیگر پر شد؟ شاید از آن وقت که پدر ازدواج کرد و دیگر نیامد دختر را ببیند. شاید از وقتی که دختر عادت کرد شب‌ها با داستان‌خوانی مادر بخوابد نه با صدای جار و جنجال دائمی بابایی و مامان.

هرچه هست الان دختر رفتار معقولی دارد، پدر را نمی‌بیند، جایش آرام آرام پر شد، بعید می‌دانم کسی دختر را نشانده باشد رو به رویش و با او از راه‌های کنار آمدن با این داستان حرف زده باشد و حتی می‌دانم کسی رعایت این را نکرد که در حضور دختر از پدر رفته‌اش حرفی نزند.

شاید کنار آمدن دختر بچه‌های کم سن به این راحتی باشد و اگر بچه بزرگتر باشد سخت‌تر و دیرتر جای خالی را پر میکند (و چه بسا هیچوقت پر نکند). من هنوز هم نمی‌دانم بهترین راه حل برای حل این بحران چیست؟ شاید با بچه‌های بزرگتر حرف زدن منطقی و پر کردن وقت، برای بچه‌های کوچکتر، اما هر وقت به جدایی فکر می‌کنم آن چشم‌های غمگین و خیس می‌گویند «بابایی لباس‌ها را می‌ریخت توی ماشین لباسشویی‌» و من، در جا خلع سلاح می‌شوم.

ادب از که آموختی 

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

شامگاه

پدر و مادر همسر سابق من با هم رابطه خوبی نداشتن. بهتره بگم اصلاً رابطه‌ای با هم نداشتن. من البته تو اون چند جلسه آشنایی قبل از ازدواج این موضوع رو نفهمیدم. خیلی خوب جلوی من نقش بازی می‌کردن و خب تو چند تا جلسه یکی دو ساعته حتی اگه یه زن و شوهر با هم یک کلمه هم حرف نزنن آدم ممکنه شکش برانگیخته نشه که اینها الان بیست ساله به جز موارد خیلی ضروری اصلاً با هم حرف نمی زنن.

بعد از ازدواج کم کم فهمیدم که اوضاع چقدر خرابه. اوایل که همسرم کمتر پنهان‌کاری میکرد چند بار که داشت با مادرش تلفنی صحبت می‌کرد و صدا از اسپیکر پخش می‌شد شنیدم که مادرش داره پشت سر شوهرش با همسر من صحبت می‌کنه. بعدها همسرم تا صحبت به اینجا کشیده می‌شد، با حالت بچه‌ای که انگار مچش رو گرفته باشن، تلفن رو از اسپیکر خارج می‌کرد.

اوایل می‌دیدم که همسرم برای مادرش با شور و شوق جشن تولد برگزار می‌کنه و سعی می‌کنه برای حفظ ظاهر جلوی من تو تولد پدرش هم کادویی و کیکی بخره. ولی یک سال وقتی برای جشن تولد مادرش همه خانواده رو به جز پدرش برد رستوران و آخر شب که برگشتیم خونه از فرط استیصال و عذاب وجدان زد زیر گریه تازه فهمیدم چه عذاب وجدان عظیمی داره از اینکه رفتار مهربانانه‌ای با پدرش نداره، و خب هوش زیادی لازم نبود که من بفهمم عامل همه این تناقض‌ها و رنج کشیدنها مادر همسرمه که از بچگی به خاطر اینکه رابطه خوبی با همسرش نداشته مدام نشسته و پشت سر همسرش پیش بچه‌هاش حرف زده و باعث شده اونها هم یه رابطه معیوب و پر از تناقض با پدرشون پیدا کنن.

همسر سابق من در جریان جداییمون پسرم رو خیلی اذیت کرد. یعنی جدا از اینکه رفتارهایی می‌کرد که من رو آزار بده و اذیت کنه، رفتارهایی کرد که مطمئنم اگر تو کشوری غیر از ایران با بچه‌اش می‌کرد می‌شد به راحتی صلاحیت پدریش رو زیر سوال برد. نمی‌دونم وقتی که بچه‌ام بزرگ بشه این رفتارها رو به یاد خواهد آورد یا نه و نمی‌دونم که این یادآوری احتمالی چه اثری روی روابطش با پدرش خواهد داشت.

اما وقتی می‌خوام در مورد نقش خودم در ساختن تصویری از همسر سابقم برای بچه‌ام تصمیم بگیرم، تنها چيزي كه جلوي چشمم مياد قیافه مستاصل و درهم پاشیده اون آدم تو شب تولد مادرشه که جلوی من مچاله شده بود و داشت از فرط عذاب وجدان زار ميزد. من هیچوقت همسرم رو به خاطر کارهایی که در حق من و بچه‌اش کرد نمی‌بخشم ولی از اونجایی که جونم از عشق برای پسرم در میره مطمئنم هیچوقت هم حاضر نخواهم بود که پسرم یه روزی تبدیل به همون مرد درهم شکسته‌ای بشه که تو یه شب بهاری که شب تولد مادرش بود، جلوی من فرو ریخته بود.

من تحت هيچ شرايطي  پشت سر همسر سابقم پیش پسرم حرف نخواهم زد. البته که سعی هم نخواهم کرد که به دروغ اون رو یک پدر خوب و قهرمان جلوه بدم. فقط سعی می‌کنم که بدون اینکه حس بدی نسبت به پدرش در اون ایجاد کنم به سوال‌های احتمالی پسرم در مورد پدرش که قاعدتاً از چند سال دیگه شروع خواهند شد جواب بدم و بذارم خودش در مورد وضعیت پیش اومده قضاوت کنه.

و البته که نصف ماجرا هم بستگی به پدرش داره که چقدر دلش بخواد و سعی کنه که در یک محیط غیرمسموم، تصویر خوبی از خودش برای پسرش درست کنه.