مرا رازی‌ست اندر دل به خون دیده پرورده

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

بعد از ظهر

آیا دوست داشتن همیشه از جانب مرد اتفاق می‌افتد که او باید انتخاب کند؟ زن اگر به مردی عاشق بود، آیا می‌تواند مرد را انتخاب کند، یا که باید این راز را به خون دیده بپرورد؟

اینها سوال‌های تازه‌ای نیستند. اولین باری که عاشق شدم یازده سالم بود. سوار اتوبوس مدرسه بودیم و سر یکی از ایستگاه‌ها پسری زیر درخت بید ایستاده بود، بلند بالا. از او همین یادم مانده. همان روزها هم همین ازش یادم مانده بود ولی مطمئن بودم عاشق ام. تعریف عشق هم برای من از یک قصه‌ی مثنوی می‌آمد، همان که شخص بیمار بوده و حکیم یک به یک اسم دخترانی را می‌برد در حالی که نبض بیمار را می‌گرفته و آنجا که نبض تندتر می‌زند می‌گوید که بیماری عشق است و معشوق هم فلانی. به همین روش هر بار اتوبوس مدرسه از ایستگاه بید می‌گذشت نبضم به دیدن درخت و خیال روزی که بلند بالایی زیرش ایستاده بوده تند می‌زد. همان روزها اولین بار این سوالات برایم پیش آمد. این که اگر روزی عاشق کسی شوم در دسترس‌تر، به جای شبحی زیر درخت بید، چه کنم؟ داستان‌های عاشقانه‌ی دوران نوجوانی، چه آنها که ترجمه بود چه آنها که به فارسی، هر کجا دختری پیشقدم رابطه می‌شد، همچنان که مادرم همیشه پیش‌بینی می‌کرد، آخر و عاقبت خوشی به همراه نداشت. من اهل نصیحت شنیدن نبودم، تجربه کردم. و به تجربه می‌دانم که مرد و زن ندارد، اگر کسی را دوست داری، عاشق ای باید بگویی‌ش، بی نگرانی از ناامید شدن یا تحقیر شدن یا هر چی.

سوال‌ها اما همچنان برجایند. گرچه ترتیب این پرسش‌ها راهنمای رسیدن به جواب است.

اگر پیشقدم شدن در رابطه را بگذاریم به حساب همان اولین جمله که «فلانی از تو خوشم آمده بیشتر هم را ببینیم؟»، به نظر من هیچ دلیلی ندارد همیشه مرد پیشقدم باشد. خوشبختانه هم زنان دور و برمان همیشه از عاشق شدن‌هاشان تعریف کرده‌اند، شده پشت‌بندش هم گفته‌اند «به کسی نگو»، هم در داستان‌های عاشقانه زیاد خوانده‌ایم که زن هم عاشق می‌شود، دلش می‌لرزد. می‌خواهم بگویم که دل سپردن ویژگی یک جنس نیست، حسی ست انسانی. تا اینجا فرض بر اینکه زن خواننده‌ی این نوشته که نمی‌داند مکنونات قلبی‌اش را به مرد معشوق بگوید راضی شده حرف دلش را بزند، حالا چه؟ اگر مرد انتخابش نکرد چه؟ اگر با هم دوست بودند و بعد رفت زنی دیگر را برای همسری برگزید چه؟ راستش جواب ساده‌ی من سوالی ساده است : مگر مرد باید همسر برگزیند؟ انتخاب شدن و انتخاب کردن مربوط به دورانی ست که مردی همیشه نان‌آور خانه بوده و زنی همیشه کارهای درون خانه را ضبط و ربط می‌کرده. در دنیای مدرن امروز، در ارتباطی برابر، زنی که مردی را دوست دارد می‌پذیرد که اگر مرد دوستش ندارد رابطه‌ای شکل نمی‌گیرد و تمام. برعکس، اگر مرد هم دوستش داشت و رابطه‌ای برقرار شد هر دو در حفظ آن تلاش می‌کنند. و به هم خوردن چنین رابطه‌ای و به ازدواج نکشیدنش انتخاب نشدن نیست، نوعی طلاق است. اصلا از همان روزی که دو نفر احساسشان را به یکدیگر می‌گویند و رابطه‌ای آغاز می‌شود زندگی مشترک آنها به نوعی شروع شده، گیریم همیشه زیر یک سقف نباشند. شکست عشقی و عاطفی، وقتی صبر کنی تا انتخاب شوی و ازدواج کنی هم اتفاق خواهد افتاد. چه بهتر که به خودت احترام بگذاری، به احساساتت، و پیشقدم شوی.

Advertisements

ستاره دنباله‌دار

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

نیمروز

از من میشنوین این هنره. اینو همیشه به همه گفتم. اینکه زنی بتونه برای ایجاد رابطه پیشقدم بشه هنره. من از این هنر هیچ بهره‌ای نبردم. نتیجه‌ش هم همینی هست که می‌بینین: تنها موندم. به بقیه هم همینو گفتم. قشنگ سر فرصت نگاه کن، سبک و سنگین کن، بهترین رو سوا کن و بعد برو سراغش. خودت آدمتو انتخاب کن. وقتی منتظر میمونی تا انتخاب بشی همین بلایی سرت میاد که سر من اومد: گیر آدمی می‌افتی که بهترین انتخاب برای تو نیست. حتی ممکنه تباهت هم بکنه.

با این چیزایی که نوشتم حتما شما هم تا حالا به این نتیجه رسیدین که من آدم خوبی برای نوشتن در مورد موضوع پیشقدم شدن زنها نیستم. چون واسه خودم پیش نیومده که بنویسم بعدش چی شد، اما تا دلتون بخواد میتونم براتون در این مورد بنویسم که اگه زنی برای رابطه‌ای پیشقدم نشه چه اتفاقی براش می‌افته.

فکر کنم همه این بدبختیا دقیقا از همون شبی شروع شد که یه قوری چای گذاشتیم وسط و با داییم شروع کردیم به چای خوردن و حرف زدن. من اون موقع چهارده – پونزده ساله بودم و برای خودم رسالت جهانی قائل بودم. فکر می‌کردم من یه آدم تک افتاده توی کهکشانم و باقی آدما توی یه سیاره دیگه زندگی میکنن و درک من از توان اونا خارجه. دایی از خیلی سال پیش رفته بود امریکا و من فکر می‌کردم نگاهش با بقیه فامیل فرق میکنه. نمیدونم چی شد اما یهو یه جایی وسط صحبتاش بهم گفت تو آدم خوبی هستی. اگه یه وقتی خواستی با یکی رابطه عاطفی داشته باشی صبر کن انتخابت کنن. حتی واسه عاشقی هم بذار اول پسره عاشقت بشه بعد تو عاشقش شو. اگه تو عاشق کسی بشی و طرف عوضی باشه اذیتت میکنه. اما تو خوبی. روح سالمی داری. اگه یه پسری عاشقت بشه اذیتش نمیکنی.

احتمالا همون شب بود که اون ویرانی عظیم به بار اومد. بعد از اون من شدم آدم خوبه‌ی قصه و منتظر موندم تا آدما عاشقم بشن، جلو بیان و ابراز عشق کنن، بعد من با بدبختی هی سعی کنم توشون نکته مثبت پیدا کنم، یا اگه نبود نکته مثبت ایجاد کنم. مهم هم نبود این ایجاد فقط توی تخیلات من صورت میگیره یا توی عالم واقع هم واقعا نکته مثبتی وجود داره. نتیجه اینکه اغلب کسایی که سمت من می‌اومدن بخاطر متفاوت بودنم انتخابم میکردن، و دقیقا بخاطر همون متفاوت بودنم خیلی زود جا میزدن. منم از اونجا که توهم خوب بودن داشتم فکر میکردم قربانی شدم. یه مدتی برای خودم عزاداری میکردم تا آدم بعدی وارد زندگیم بشه و دوباره همین چرخه معیوب.

بعد یه روز به خودم اومدم دیدم از پونزده سالگی خیلی گذشته و من شدم یه آدم ویران با یه عالمه خاطره آوارشده از آدمایی که شاید هیچکدوم برای همدیگه ساخته نشده بودیم، و از همه احمقانه‌تر اینکه در کنار اون رابطه‌های ناموفق، آدمای خیلی خوبی رو توی زندگیم از دست داده بودم فقط بخاطر اینکه فکر میکردم باید بشینم سر جام تا انتخاب بشم.

پیشقدم شدن و انتخاب کردن یه هنره. من از این هنر بی‌بهره‌م. شما نباشین، به دختراتونم یاد بدین. هیچ چیز بدی هم توش نیست. میگن تور کرده؟ باشه، بذارین بگن تور کرده. آدمتون رو انتخاب کنین. تورش کنین و از لحظه‌هاتون لذت ببرین. یه بار یه قصه خوندم که میگفت خوشبختی مثل ستاره دنباله‌دار هر هفتاد و پنج سال یه بار توی زندگی آدم ظاهر میشه. من میگم بعضی از آدما هم مثل ستاره دنباله‌دارن که هر هفتاد و پنج سال یه بار توی زندگی آدم ظاهر میشن. حواستون باشه ستاره دنباله‌دار زندگیتون رو از دست ندین.

نفس‌های آخر هیولا

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

صبح

انتخاب کردن در دنیای سنتی امری مردانه است، در واقع انتخاب کردن ذیل موضوع عاملیت است. در دنیای سنتی، عاملیت امری مردانه است. مرد عاشق می‌شود، معیار انتخاب دارد، انتخاب کننده اوست، بر هم زننده رابطه هم اوست، در واقع عامل مرد است و پذیرفتن امری زنانه است. زن خواسته می‌شود، مظهر ناز است، انتخاب می شود، نهایت عاملیتش، این است که عشوه های زیر لب و خنده ‌های پنهانی نماید تا زودتر انتخاب شود، تا متعلق عشق مرد قوی‌تری واقع شود.

در دنیای مدرن، عاملیت جنسیت ندارد. هر انسانی صرف انسان بودنش، و پذیرش مسئولیت، می‌تواند انتخاب کند.

حال در جامعه‌ی در حال گذر، چه رخ می‌دهد؟ از سمت و سویی مدرنیته حکم می‌راند از طرف دیگر سنت‌ها هنوز نفس می‌کشند. رویه مدرن است و بستر سنتی. هیولای فرهنگ عامه زیر لایه مدرن با دهان باز منتظر بلعیدن هر امر نوینی است. در این جامعه زن عامل، ترسناک است. زنی که انتخاب کند، در راه انتخابش گام بردارد، حاضر باشد هزینه‌ی انتخابش را بدهد، ساختار را دچار دگرگونی می‌کند و هیولا دگرگونی را تاب نمی‌آورد. هیولا سعی می‌کند زن را ببلعد.

زن انتخاب‌گر، مستقل است، برای به دست آوردن خواسته‌هایش، در حد توانش تلاش می‌کند. از حاشیه به متن آمده است. اوست که می‌خواهد که خواسته شود. او نیمی از راه را آمده است، هیولا را ترسانده است. هیولا نیز تلاش می‌کند، او را ناتوان می‌نامد، خودسرش می‌خواند، داستان سودابه و سیاوش، زلیخا و یوسف را سر می‌دهد، به فرهنگ متوسل می‌شود که با کسی ازدواج کن که دوستت دارد، با کسی ازدواج نکن که دوستش داری! هیولا به سمت رسانه می‌رود، ایده‌آل تایپ زن خوب را می‌سازد، زنی که در حاشیه است، نفر دوم است، در غار نشسته است و خنجر مرد را تیز می‌کند تا مرد به شکار رود، با این که خنجرساز قابلی است، اما هیچ گاه به شکار نمی‌رود. به سراغ مرد می‌رود و می‌گوید: زنی که تو را انتخاب می‌کند، پس می‌تواند روزی تو را رها کند (در صورتی که اگر عامل تو باشی، برای نگه داشتن تو از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کند). هیولا قدرتمند است اما زن انتخاب‌گر نیز دانش دارد، می‌خواهد این پوسته در هم و برهم را بشکافد،  با علم به آن‌چه که رخ می‌دهد وارد مبارزه با هیولا می‌شود… هیولا چند بار فاتح می‌شود، زن را به حاشیه می‌راند… اما زن می‌داند که هیچ تغییری یک باره رخ نمی‌دهد، تلاش می‌کند یک زن انتخاب‌گر، چندین زن انتخاب‌گر می‌شوند، رشد می‌کنند، زیاد می‌شوند در حالی که هیولا فرتوت می‌شود، روزی هیولا به حاشیه رانده می‌شود و انتخاب نیز دیگر جنسیت را نمی‌شناسد.

در جامعه در حال گذار، انتخاب‌گری زن، هزینه دارد، درد دارد، خشم و هیاهو دارد. اگر زنی بپذیرد که عواقب انتخاب را قبول کند، این امر شدنی است. اما اگر حقوق انتخاب‌گر و مسئولیت انتخاب‌شونده را بخواهد به بی‌راهه رفته است.

مرگ دوست داشتن

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

سپیده‌دم

روز سختی بود، اما مگر همه از این روزهای سخت ندارند؟

همه بالای سر مادربزرگم نشسته بودیم و می‌دیدیم که ذره ذره نفسش می‌رفت و تمام می‌شد. من تازه دانشجو شده بودم و اولین بارم بود در مواجهه با از دست دادن نزدیکترین و عزیزترین‌هایم. برایم سخت بود و در عرض شش ماه سرطان کار مادربزرگم را ساخت و من ماندم بدون گفتن دوستت دارم به مهربانترین مادربزرگ دنیا. از نیمه خرداد آن سال تصمیم عجیبی گرفتم.

هر بار که عاشق می‌شدم نیرویی خارق‌العاده درونم رشد می‌کرد و آنقدر انرژی داشت که در کلمات عاشقانه صرف می‌شد. فکر می‌کردم تمام احساسم را باید در کلمات بریزم و بیانش کنم و طرف مقابل دستپاچه می‌شد و نمی‌توانست حجم دوست داشتنم را همان‌گونه جبران کند. من فکر می‌کردم خجالتم را پشت کلمات پنهان کنم و این بهترین راه بود که لبخند بزنم، عشق بورزم و دوست داشته باشم با کلمات. تا تصمیمم را عملی کنم، قبل آنکه عشقم را از دست بدهم، احساسم را بداند. خواه دوستم داشته باشد خواه نه. این‌گونه در ذهنم دوست داشتن‌هایم برای خودم غلو شده و طوری دست‌نیافتنی می‌شد.

اولین قدم می‌تواند حرف زدن ساده‌ای باشد، لبخند باشد، صحبتهای طولانی با تلفن باشد، قرارهای ساده و دوستانه باشد. من همیشه از آخرین مرحله شروع می‌کردم. خجالتم نمی‌گذاشت مراحل ساده و ابتدایی یک دوستی معمولی را طی کنم و همه چیز طور دیگری رقم می‌خورد. من خسته می‌شدم از دوست داشتن بی‌جواب و طرف مقابلم هم می‌خواست از سنگینی مسئولیت دوست داشتن من فرار کند. کسی به من یاد نداده بود یک دوستی ساده احتیاجی به عاشق شدن ندارد، فقط دست از خجالت بردارم، کمی لبخند داشته باشم با همان حرفهای ساده‌ای که با بقیه دوستانم می‌زنم‌، همین. یک قدم ساده‌ که می‌توانست به من شادی بدهد نه اینهمه پیچ و تاب و بالا و پایین و حتی دلزدگی و افسردگی، و این همه وحشت نداشته باشم تا برای باقی عمرم برای دوست داشتن آدمها بترسم. در تمام تجربیات کوچک و بزرگ، با این‌ همه خجالت و ترس خودم انتخاب می‌کردم و شروع می‌کردم. شروعهای طوفانی که واقعا طوفان به پا می‌کرد و آرامش نسبی زندگیم را بهم می ریخت و من این را عشق می نامیدم.

از وقتی مادربزرگ مرد و بهش نگفتم دوستت دارم حسرتش برایم ماند. نگاهم تغییر کرد، تغییراتی که تا امروز ادامه دارد.

صید یا صیاد؟

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

سحرگاه

فکر کنم آدم‌ها در ذاتشان یا شکارچی هستند یا صید. شاید توی عرف و فرهنگی جا افتاده باشد که شکارچی همیشه مرد است و زن گوشه‌ای در کنج می‌نشیند و منتظر انتخاب شدن می‌ماند. اما شکی ندارم که این تفکر هم مثل خیلی افکار فرهنگ‌های پوسیده و درب و داغون در ستیز با طبع انسان و واقعیت وجودش است. چرا که هیچوقت صید نبوده‌ام و هیچوقت هم در کنجی به امید دیده شدن و پسند شدن و انتخاب شدن نماندم. هر چند که این خودآگاهی را بعدها پیدا کردم، اما در آن لحظه وقتی به گذشته نگاه کردم دیدم همیشه خودم انتخاب کرده‌ام. این انتخاب کردن البته در بیشتر موارد برای من انتخاب «نه» گفتن بوده‌است. نه گفتن به تمام آنهایی که فکر می‌کردند شکارچی هستند و من صید.

تجربه شخصی نشانم داد که چقدر عکس‌العمل‌ها در مقابل یک زن انتخاب‌گر جالب و گاهی با نمکند! در دوران دبیرستان و و در اوج داغی مکالمات تلفنی که بعدها به اولین قرار و دوستی منجر میشد، آنی بودم که هیچوقت دوست تلفنی و به تبع آن دوست پسر نداشت. در دوران دانشگاه بازی نگاه‌ها و رد و بدل کردن پیغام های دزدکی مد بود، در شهرستان بودیم و من تنها دختر تهرانی کلاسمان بودم. نشان به این نشان که اویی که همه فکر می‌کردند قرار است همه جا را آباد کند بعد از چهار سال همانطور که وارد دانشگاه شده بود از در دانشگاه بیرون رفت و همینطور الی آخر تا بقیه مراحل زندگی.

خیلی از خانم‌های معلم، همکاران یا حتی همکلاسی‌ها مرا چیزی مثل شمایل مقدس مادر خدا تصور می‌کردند و برخی آقایان یک طعمه دور از دسترس و چیزی در مایه‌های یک سرزمین ناشناخته و غیر قابل فتح. از یک طرف تمجید و تحسین در تجلیل از «خانمی» و «نجابت» و از طرف دیگر شرط بندی، مسابقه و جایزه برای اولین کسی که موفق میشد صید گریزپا را به دام بکشاند! کلی زمان لازم شد تا از همه این داستان‌ها پشت سرم خبردار شوم چون اساسا شکارچی در دنیای خودش زندگی می‌کند. وقتی صیدی باب دندان در اطرافش نمی بیند کاری به کار کسی ندارد. فقط یادم است که وقتی کسی – دوست عزیزی – داستان‌ها را برایم تعریف کرد اول غرق در حیرت شدم و بعد از خنده ریسه رفتم! یادم است نگاه محبت آمیز و کمی شماتت‌بار آن دوست عزیز را که می‌گفت تو خیلی ناشکری! می‌دانی چقدر زنان و دختران هستند که آرزو دارند جای تو باشند؟ می‌دانی که برای همه پیش نمی‌آید که سوژه نقش‌زنی، شعرسرایی و … جنس مخالف شود؟ یادم است که آنروز به آن دوست عزیز که خانم سن و سال داری هم بود گفتم من شکارچی و انتخاب‌گرم. اگر الان تنها هستم، اگر کسی در کنارم نیست و اگر به اطرافم نگاه نمی‌کنم نه بخاطر اینست که خودم را تحفه نابی تصور می‌کنم، نه فکر می‌کنم خیلی زیبایی خاصی دارم، نه شمایل مقدس مادر خدا هستم و نه هیچ چیز دیگر. موضوع فقط اینست که صیدم را هنوز پیدا نکرده‌ام. مطمئن باش به محض اینکه او را ببینم خودم قدم اول را خواهم برداشت، از آنها نیستم که گوشه‌ای بنشینم و اشک بریزم بلکه دیده، پسندیده و انتخاب شوم.

بعدها دیدم که عکس‌العمل انتخاب‌شوندگان و حتی ناظران هم خیلی بانمک و متنوع است؛ البته فقط وقتی که انتخاب‌کننده یک زن است. جایی که و در فرهنگی که جای زن را در پستو می داند، زنی که قدم اول را بر می‌دارد حتما یک پتیاره بی‌حیا و سلیطه است. در بقیه فرهنگ‌ها هم البته تنوع در برداشت کم نیست. بعضی مردها از قدم اول زن می‌ترسند و وحشت‌زده می‌شوند! بعضی‌ها هم ذوق‌مرگ می‌شوند و خوش‌شانسی من این بود که شکارم ذوق‌مرگ بود. اما واکنش اطرافیان بانمک‌تر بود. یک داستان برایتان بگویم کمی بخندید … سالها قبل در ایران طعمه من کمی دور از دسترس بود – مقتضیات زندگی –  و فقط هر از گاهی میشد پنجه رویش انداخت. یادم است که سر کار بودیم و قبل یا بعد از ناهار – دقیق یادم نیست – می‌بینم که طعمه دارد دور می‌شود، با نگاه دنبالش می‌کنم و می‌بینم وارد گست هاوس کارخانه می‌شود که محل اقامت او و بقیه متخصصانی بود که آنجا اقامت می‌کردند. دنبالش می‌کنم و در سالن طبقه دوم به او می‌رسم. هنوز بوسه طولانی‌مان تمام نشده بود که درب یکی از اتاق‌ها باز شد و یکی از همکاران مهندس را دیدم که داشت از اتاقش خارج میشد، ما را که دید هول و دستپاچه دوباره برگشت داخل اتاق. من از خنده روده‌بر شده بودم! بجای اینکه ما دست و پایمان را گم کنیم، آن پسرک هول شد و خودش را قایم کرد. بعدها فکر کنم پسرک بعد از هضم شوک وارده، فکرهایش را کرد و تصمیم گرفت که من الان با حس یک دختر خطاکار حتما سوژه خوبی برای اخاذی اخلاقی هستم و می‌شود حسابی با دست انداختنم تفریح کرد. یک روز قشنگ که در سالن کنفرانس جلسه هفتگی مدیران برقرار بود رو به من کرد و با صدای بلند گفت خانمِ … راستی چه خبر از آقای ِ …؟ نمی‌دانم چه انتظاری داشت… شاید رضایت خاطرش در این بود که رنگ عوض کنم، از حس گناه آب شوم و به زمین بروم، به جرم خودم به بیرون آمدن از پستو اعتراف کنم و توبه بطلبم یا نمی‌دانم چه چیز دیگر. عکس‌العمل سریع و طبیعی من این بود که بدون تغییر حالت صورت و صدا بخندم و بگویم اتفاقا در تماس هستیم، اشتباه نکنم فلان جا و درگیر فلان پروژه است. طفلی… دلم برایش سوخت؛ ایندفعه چشم‌هایش حتی از آن دفعه قبل هم گشادتر شدند و قیافه‌اش ناباورتر! گمانم آندفعه دیگر جدی جدی فکر کرد که خواب دیده بوده و آنچه که چشم‌هایش دیده بودند فقط زاییده وهم و تخیلات اروتیک خودش بوده‌است.

درباره

درباره پیشینه تاریخی نام و نقاشی سر در وبلاگ

La Tomba delle Danzatrici یا آرامگاه زنان رقصنده نام یک مقبره تاریخی مربوط به اواخر قرن پنجم پیش از میلاد مسیح در شهر رووو دی پولیا (Ruvo di Puglia) واقع در استان باری یکی از استان‌های ناحیه آپولیای ایتالیاست. دیوارهای این مقبره پوشیده شده از نقاشی بیش از سی زن رقصنده که با لباس محلی دست در دست هم می‌رقصند و سه مرد چنگ‌نواز سپیدپوش این زنان را همراهی می‌کنند.
ما علاوه بر استفاده از نام، در طراحی این وبلاگ نیز از نقاشی دیواری این آرامگاه استفاده کرده‌ایم.

tomb-of-the-dancers

درباره وبلاگ

این یک وبلاگ گروهی‌ست با دوازده نویسنده ثابت زن و یک نویسنده مهمان مرد. هر هفت روز ما راجع به یک موضوع صحبت می‌کنیم تا به موضوع جدید برسیم. نویسنده‌های مهمان در هر موضوع متفاوت خواهند بود. هیچکدام از نویسندگان، چه زنهای رقصنده و چه نویسندگان مهمان، تا پیش از انتشار از متن دیگری خبر ندارند. به بیان دیگر ما از سیزده زاویه متفاوت به یک موضوع یکسان نگاه کرده و از آنجا که از نوشته دیگری خبر نداریم بدون قضاوت، نقد، ارزش‌گذاری یا تاثیرپذیری تنها به ارائه نظرات مستقل خود پرداخته‌ایم.
دوازده نوشته زنان رقصنده با اوقات مختلف روز شناخته می‌شوند: سحرگاه، سپیده‌دم، صبح، پیش از ظهر، نیمروز، بعد از ظهر، عصر، غروب، شامگاه، شبانگاه، نیمه‌شب، و بامداد. ما کنار هم یک شبانه روز را می‌سازیم.
هرچند در نگاه کلی شما ممکن است بدانید چه کسانی این وبلاگ را می‌نویسند، اما نوشته‌ها اسم هیچ نویسنده‌ای را به دنبال نمی‌کشند و شما از ما هیچ نامی پای هیچ نوشته‌ای نخواهید دید. نویسنده مهمان می‌تواند گمنام بماند، یا با اسم واقعی خودش معرفی شود.

فهرست موضوعی