خداحافظ قشنگ برفی

«نوروزنامه»

پیش از ظهر

عزیزترین، هر سال نو نزدیک تحویل سال، دل توی دلم نیست که همه‌چیز مرتب و درست و عالی باشد. نه که کاسه، بشقاب و کار و پول، نه! مدام می‌گردم در خاطرم، ببینم از کی دلم گرفته به خودم بگویم ولش کن، فراموشش کن. ببینم نگران چه‌ام، بگویم درست می‌شود نگران نباش. چند سالی هست اما هر قدر هم ذهنم را مرتب و تمیز می‌کنم و دلم را آرام و آسوده، ولی دلتنگی برای عزیزانم و در کنارشان بودن بدجوری چنگ می‌اندازد به قلبم. آرزویی بهتر از این نمی‌دانم:

«سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری بر قرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام»

IMG-20170307-WA0001

Advertisements

یادداشت عیدانه

«نوروزنامه»

صبح

عید که می‌شود، بوی بهار که می‌آید یاد روزی می‌افتم که با گلدانی از یاس سپید به دیدنت آمدیم. تو مهربان بودی. عطوفت از چشمهایت می‌ریخت. فکر می‌کردم خواب می‌بینم. از کودکی به خاطر اینکه شبیه دایی رحمان رزمنده‌ام بودی دوستت داشتم. بعدها وقتی دست در دست بانو به دوربین‌ها لبخند زدی آن هم در کشوری که  دولتمردانش زندگیشان پشت و پسله هزار نقاب و دیوار و پوشیه پنهان بود شیفته‌ات شدم.

حالا دارم ترانه گوش می‌کنم و همزمان سرامیک‌های کف خانه را می‌سابم. قرار است برای کسی که دوستش داریم کارت تبریک نوروزی بفرستیم با یادداشت شادباش سال تازه. صدای ترانه* توی سرم بلند می‌شود «باید که از راه برسی به مرز و بوم این دیار تا از حضورت حس کنم رسیده عطر نوبهار…» و فکر می‌کنم کی لایق‌تر از تو، پدر ژپتوی مهربان شهر؟ کی سزاوارتر از تو برای تبریک سال تازه؟… کاش زودتر بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر و تو بار دیگر دست در دست بانو لبخند بر لب برایمان از صلح و آشتی بگویی…

عیدت مبارک

*ترانه از بابک سعیدی

عیدانه کارت تبریک

نود و پنج، نود و شش

«نوروزنامه»

سحرگاه

نود و پنج گستاخ بود، سرکش و بازیگوش. انگار رام نشده بود، انگار اهلی نبود، نرم نرمک آمد و آنقدر جای خودش را باز کرد و ماند و ماند که باورم نمی‌شد روزی بخواهد جل و پلاسش را جمع کند و برود. هرچند دلم برایش تنگ خواهد شد، که همیشه دل‌مان برای رام نشده‌ها تنگ می‌شود، برای اهلی نشده‌ها، و نود و پنجی که هیچ وقت اهلی نشد، که هیچ وقت رام نشد تا همین اسفندش، همین اسفند جادویی‌اش، اما دوست دارم زودتر این اسفند پر از شر و شورش هم تمام شود و برود پی کارش.

نود و پنج عزیز بود و عجیب، سال دل به دریا زدن و افتادن و شنا کردن و افتان و خیزان جلو رفتن. نود و پنج برای من لذت این کشف‌ها بود. گرچه با دلهره بود، با ترس بود و با لرزش، اما پر از شیرینی بود، که شیرین بود برایم. شیرین و نا‌آرام. ‎امسال اما سال آرامی را آرزو می کنم. شیرین، آرام و شاد.

‎نود و شش‌تان مبارک. به خوشی و میمنت باشد برایتان… آرام و بی‌صدا، اهلی و رام … و شیرین… شیرین… شیرین باد برایتان.

unnamed

 

جشن فرخ

«نوروزنامه»

تبریک نوروزی آرامگاه زنان رقصنده

تصمیم گرفتیم به جای انتشار مطلب، این هفته را به پیام‌های نوروزی زنان رقصنده اختصاص بدهیم. فرض ما بر این بود که برای یک عزیز کارت خواهیم فرستاد. آرامگاه زنان رقصنده به روال انتشار دو مطلب در روز، در طول این هفته نیز هر روز در دو نوبت به انتشار کارت‌های تبریک‌ نویسندگان – تک به تک – خواهد پرداخت.

این کارت به نیابت از طرف تمام نویسندگانی که در طی این مدت با ما همکاری کرده‌اند و اکنون یکی از دوازده زن رقصنده نیستند و گروه حاضر در وبلاگ، طراحی و به شما تقدیم می‌شود.

دوستان نادیده‌ی ما، پیشاپیش سال نوی همگی مبارک باد.

سال نو

دردم اگر یکی بودی چه بودی

«دست‌درازی و آزار جنسی»

از میان نامه‌‎های رسیده: بی‌نشان

خوب که به قضیه فکر می‪کنم متوجه می‌شم که هیچ وقت آن را مورد بررسی قرار ندادم. وجود داشته و فکر نکردم. فرار از واقعیت نبوده چون صحنه‌ها را با جزئیات به خاطر می‌آورم. فقط واقعیت دوست‌داشتنی نبوده. و نه تنها دوست‌داشتنی نبوده که قابل بیان هم نبوده. واقعا چرا قابل بیان نبوده؟ احساس شرم و گناه. به همین سادگی کسی با تو بد می‌کند و تو احساس شرم و گناه داری. من احساس شرم داشتم چون می‌دانستم دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چقدر اتفاق بدی است. خود موضوع به اندازه‌ی کافی زشت و تهوع‌آور و چندش بود که شرم‌آور باشد. و اما احساس گناه از آنجا می‌آمد که بارها و بارها هشدارهای لازم را دریافته بودم و فکر می‌کردم پس من باید مراقب می‌بودم.

صحنه‌ای که پسر تازه‌بالغ شده‌ی فامیل و چند سال بزرگتر از من، لحظه‌ی خداحافظی مرا صدا کرد و به اتاقی برد و امر فرمود دراز بکش و بعد با دراز کشیدن به روی من و مالش خودش یا ارضا شد و یا نشد. آن را دیگر نمی‌دانم که آن زمان کوچکتر از آن بودم که بدانم. آن زمان حتی احساس شرم و گناه هم نداشتم. اگر پدر و مادرم فکر می‌کردند کار بدی هست که اجازه نمی‌دادند همچین اتفاقی بیفتد. و این همه‌ی منطق من بود. آقا پسر فامیل بعد از اتمام کار فرمودند خب حالا برو. جریان را برای مادرم تعریف کردم و هیچ نگفت.

صحنه‌ای که با بقیه‌ی بچه‌ها رفته بودیم گردش و صحرا. رفتیم که سوار خر بشویم. کسی که همراه خر مربوطه بود پسر نوجوانی بود و من از همه‌ی بچه ها بزرگتر بودم. به بهانه‌ی کمک به من برای سوار شدن مرا دستمالی کرد. این بدترین حس فیزیکی‌ای بود که من داشتم. دست به جایی زده بود که نباید. احساس می‌کردم به من تجاوز شده است. این بار اما احساس شرم و گناه داشتم. این بار خوب می‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد. این‌بار به کسی چیزی نگفتم. فقط روزم زهرمار شد و خاطراتم لجن‌مال.

صحنه‌ای که داشتم می‌رفتم خانه. با سرعت. عجله داشتم و تابستان بود. بزرگ بودم. راهنمایی شاید. خیابان‌ها حسابی خلوت بود. مردی در حال تعمیر ماشینش بود. از آن قیافه‌های موجه و مثبت. صدایم کرد که لطفاً کمکم کن. می‌دانستم که باید زود بروم. می‌دانستم که خیابان خلوت و یک مرد تنها یعنی چه. ولی زبان مخالفت نداشتم. کمک به یک انسان نیازمند پس چه می‌شد؟ قیافه‌ی موجه مرد هم جای شک نمی‌گذاشت. وادارم کرد در وضعیت سخت و دردناکی درون ماشین ولو بشم و دکمه‌ای را فشار بدهم و بارها به بهانه‌‌‌های مختلف آمد و خودش را به من مالید و سابید و لهم کرد. در نهایت تمام شجاعت و قدرتم را جمع کردم تا بگویم کار دارم و باید بروم. خیلی سخت بود که اعتراف کنم مورد تجاوز روحی و آزار جنسی قرار گرفته‌ام. احساس می‌کردم اگر نشان بدهم که فهمیده‌ام به لذت طرف افزوده‌ام و خودم هم احساس حقارت می‌کردم.

یواش‌یواش و به مرور یاد گرفتم چپ‌چپ نگاه کنم. به روی خودم بیاورم. اعتراض کنم حتی. و به هیچ کس هم نگویم چه اتفاقی افتاده است. جالب این جا بود که مادرم همیشه به من هشدار می‌داد و انواع داستان‌ها برایم تعریف می‌کرد و نگران بود که مبادا چه از اقوام نزدیک و چه غریبه کسی من را اذیت کند و من در فکر این هستم که آنها که هشدار داده نمی‌شوند و کسی نگرانشان نیست چه بلاهایی سرشان می‌آید؟

پی‌نوشت: نمی‌توانم از این قسمت نگفته بگذرم که من مقصر تمام این اتفاقات را جامعه و دولت و مدرسه می‌دانم. جایی که همیشه قربانی گناهکارتر است. جایی که همیشه قربانی شرمنده‌تر است. جایی که همیشه قربانی توبیخ می‌شود. و جایی که گناهکار اصلی معمولاً مجازات نمی‌شود. جایی که پسران و دختران ما به یک اندازه در معرض خطر هستند و کسی حاضر نیست این را بپذیرد.

مسافران گمشده‌ی آن قطار

«دست‌درازی و آزار جنسی»

مهمان هفته: آقای سنگ

اگر دیرتر جنبیده بودم مترو می‌رفت. انقدر خسته بودم که فقط دلم می‌خواست زودتر برسم خانه و یک چیزی بخورم. چشمم خون افتاده بود و موهام ژولیده پولیده. شال گردنم داشت خفه‌ام می‌کرد. قطار آمد و خودم را به زور جا کردم. به آقایی که جلوی در ایستاده بود لبخند زدم که یعنی برو جلوتر. در همین لحظه دو تا دختر آمدند. از قیافه‌هایشان معلوم بود که شر هستند و نهایتا بیست ساله بودند. در بسته شد و سینه به سینه دخترها ایستادم. کیفم را بین خودم و دخترها حائل کردم. سعی کردم نگاهشان نکنم. یعنی می‌فهمیدند که می‌خواهم امنیت بدهم؟ یک مرد میانسال کنار ما بود که داشت با چشم‌هایش دخترها را می‌درید. یکی از دخترها چرخید و پشتش را کرد به آن مرد. قطار تکان می‌خورد و من تمام سعی خودم را می‌کردم که به دخترها نخورم. کمترین تماس.

از این جنس شرمندگی‌ها بیزارم. یکی‌شان چند بار توی شیشه‌ها نگاهش با من تلاقی داشت، هر بار نقطه نگاهم را تغییر می دادم. مگر واگن بانوان نبود؟ مگر نمی‌دانند کجاییم؟ هر بار که خواستم عقب‌تر بروم نشد. کوچکترین حرکتی می‌کردم باید از پشت سری‌ها عذر می‌خواستم. پیرمرد با هر تکان قطار دست توی جیب شلوارش را به دخترها نزدیک‌تر می‌کرد. چشم‌هایم را بستم. خودم را توی خیابان تصور کردم که عکس مرد میانسالی را بهم داده‌اند که باید او را بکشم اما هرچه قدر می‌گردم پیدایش نمی‎کنم. مثلا توی شلوغی خیابان جلوی سینما بهمن.

همین که گوینده گفت ایستگاه انقلاب یکی از دخترها جیغ کوتاهی زد. چشمم را که باز کردم هر دو با کینه و تعجب به من خیره بودند. درهای قطار باز شد. دختر سمت راستی یک سیلی به من زد. مسافرها از پشت هل دادند و ما سه نفر افتادیم بیرون. دختر سمت چپی فحش ناموسی داد. چند ثانیه اصلا چیزی نمی‌توانستم بگویم بعد فقط می‌گفتم چی شده؟ اولی گوشه پالتوام را گرفته بود. چشم چرخاند دنبال مامورهای مترو. در قطار داشت بسته می‌شد. بوق ممتد: لطفا مانع بسته شدن درب‌های… چطور ممکن بود در مدت کوتاهی ثابت کنم که من دست‌درازی نکردم؟ شاید چند ساعت بعد جلوی قاضی کشیک باشم. فقط می‌خواهم برگردم خانه. پالتوام را از دستش کشیدم و عقب عقب برگشتم توی واگن و همان لحظه درها بسته شد. دخترها هنوز فحش می‌دادند. هیچکس قاطی آن جدال سه نفره نشد اما همه با نگاهشان داشتند مرا زخمه می‌زدند. سرم را انداختم پایین. دیدم مرد میانسال دارد توی شیشه‌های واگن خودش را می‌بیند و نیشخند می‌زند. با کینه نگاهش کردم، نگاهش را دزدید. دستش توی جیب شلوارش با نقطه‌ای درگیر بود. «حیف سنی ازت گذشته، حیف موی سفید داری لعنتی.» دیگر نمی‌خواهم بروم خانه، فقط دلم می‌خواهد دوباره آن قطار برگردد و به تک تک مسافرانش ثابت کنم من کاری نکردم.