بهشت زیر پاى توست فرزندم

«سقط جنین»

نیمروز

روزى که دوتا خط آبى رو روى تست حاملگى دیدم، همه آرزوها و اهدافى که براش برنامه‌ریزى کرده بودم فرو ریخت و من فرو ریختم، خودمون بچه مى‌خواستیم، پنج شش ماه هم تلاش کردیم و نتیجه منفى بود و بعد شرایطى پیش اومد که تصمیم گرفتیم فعلاً بى‌خیال این قضیه بشیم و وقتى شرایطمون درست شد به فکر بچه باشیم. برنامه‌هامون رو ریختیم و طبقش داشتیم رو به جلو و دنیاى جدید پیش مى‌رفتیم که صبح اون روز تمامش نابود شد.

تنها فکرى که توى اون روزا داشتم این بود که از شرش خلاص شم، ولى نمى‌تونستم این راز رو حتى با همسرم هم در میون بذارم، عصبى شده بودم، پى راه چاره مى‌گشتم، پس شروع کردم به جستجو توى اینترنت و راههاى سقط جنین، دمنوشاى مختلف رو درست مى‌کردم و مى‌خوردم، هرجایى نوشته بود فلان چیزى براى زن باردار منع شده انجامش مى‌دادم، از راه پله‌هاى خونه مى‌پریدم و وسایل سنگین رو از صبح تا وقت برگشتن همسرم جابه‌جا مى‌کردم، هر کارى که فکر کنید انجام دادم، و در کنارش بار وحشتناک عذاب وجدان رو به دوش مى‌کشیدم، شب تا صبح یواشکى گریه مى‌کردم و به خودم مى‌گفتم خاک بر سرت تو مادر نیستى. ولى صبح با طلوع خورشید تمام کارها رو از نو شروع مى‌کردم.

سه هفته به همین صورت گذشت، اما هیچ نشونه‌اى از اینکه جنین سقط شده رو نمى‌دیدم، تا اینکه یک شب وقت برگشتن از مهمانى همسر کم‌حرف من، که تا پاى مرگ منو مى‌رسوند ولى هرگز حرف جدى نمى‌زد شروع کرد به گفتن اینکه «ما داریم تلاشمون رو براى داشتن آینده بهتر مى‌کنیم ولى من همیشه با خودم و خداى خودم مى‌گم هرچى که بهترینه براى ما پیش بیاد و نه با زور. اگه بهترین براى ما رفتن از ایرانه بشه، اگه تولد یک بچه‌ست یا موقعیت بهتر کارى و و و… همون به وقوع بپیونده، من ایمان دارم همین دور و بر خدا یک نشونه‌اى برامون می‌ذاره و می‌گه فلانى، بهترین کار براى تو در حال حاضر اینه، مگه نه اینکه همیشه میگن از تو حرکت، از خدا برکت؟ در رحمتش رو سر آخر به رومون باز مى‌کنه فقط باید وقتش برسه.» من همونجا احساس کردم رها شدم، احساس کردم چشمام از هم باز شده، دست روى شکمم گذاشتم توى تاریکى ماشین هزار بار معذرت خواستم، معذرت خواستم از کودکى که خودمون راه ورود به این دنیا رو براش باز کردیم و من داشتم اونو مانع براى همه چیز مى‌دیدم.

روزها و ماه‌هاى بعدى، فقط اضطراب داشتم به خاطر اینکه نکنه حماقت‌هاى من باعث آسیب رسوندن به بچه باشه و آرزوم تنها سلامتیش بود، سلامتى پاره جونم. وقت زایمان که رسید، توى اتاق عمل، قبل اینکه چشمام رو با اشک ببندم فقط مى‌خواستم بچه‌م حالش خوب باشه و حتى آرزو کردم اگه یک درصد آسیب دیده باشه، من دیگه زنده نباشم.

ازون روزها خیلى گذشته، فرزندم به سمتم مى‌دوه و دستاش رو باز مى‌کنه براى در آغوش گرفتنش و من چنان به خودم مى‌فشارمش تا تمام عشقى که بهش دارم توى وجودش بره، چنان مى‌بوسم دست و پاش رو تا با زبون بى‌زبونى ازش معذرت‌خواهى کنم و عطر تنش براى من تمام دنیاست. با دیدنش لذت مى‌برم و همین لحظه، همین حالا، همین مامان گفتنش بهترین اتفاق ممکنه و من توى بهشت هستم و خوشحالم که از جهنم خلاصى پیدا کردم.

Advertisements

جنین، موجود جان‌دار

«سقط جنین»

پیش از ظهر

شنیدیم که دوستی بعد از هشت سال انتظار حامله شده است. شیرینی گرفته و برای چشم‌روشنی به خانه‌اش رفتیم. اما به جای شادی با گریه و پریشانی اهل خانه روبرو شدیم. آخر بچه سقط شده بود. هر کسی سعی می‌کرد به گونه‌ای پدر و مادر را تسلی دهد.

دوستمان با غم و حسرت گفت‌: «‌جنین موجود زنده‌ای است که در رحم مادر ‌‌زندگی را شروع می‌کند و از همان لحظه اول آغاز زندگی با اعتماد به مادر ‌‌به او می‌چسبد. وقتی به سونوگرافی می‌روی‌، روی صفحه مونیتور جسم آرامش را در آغوش گرم و بی‌دردسر مادر می‌بینی. چه راحت و آسوده داخل رحم مادر ‎‌لم داده و برای خودش پادشاهی می‌کند. گویی که امعا و احشای مادر‌ ارث پدری‌اش است. از تماشای بزرگ شدن لحظه به لحظه‌اش لذت می‌بری. اول به اندازه عدس است‌. سپس تبدیل به لوبیا چیتی می‌شود. هفته دوازدهم به پروانه‌ای می‌ماند که هوای پرواز دارد‌، اما تنها قدرت یک میلی‌متر پریدن را دارد. به زحمت تشخیص می‌دهی و از شادی پر درمی‌آوری. برایش نقشه‌ها داری. برای تهیه لباس و کمد و رختخواب و اسباب‌بازی‌‌ بچه به این فروشگاه و آن فروشگاه سر می‌کشی. دلت می‌خواهد برایش بهترین‌ها را تهیه کنی. اسمش را انتخاب می‌کنی. آنگاه شبی خونریزی و درد‌ خوابت را پریشان می‌کند. سراسیمه به بیمارستان می‌روی‌. به اتاق عمل می‌برند و بیهوشت می‌کنند. بعد از اینکه به هوش می‌آیی احساس می‌کنی که شکمت خالی شده است. خبر می‌دهند که پروانه کوچولویت پرواز کرده و رفته است و دکتر دلداری‌ات می‌دهد که خدا را شکر کنید‌. اگر زنده می‌ماند ناقص‌العضو می‌شد. شاید خدا خواست که پروانه کوچولویم‌، بدون اطلاع من پر کشیده و برود. چون اگر در اختیار خودم بود ‌‌هرگر راضی به سقطش نمی‌شدم.‌»

عذر جنینی که با استناد به دلایل پزشکی سقط می‌شود‌ موجه است. اما مادر و پدری را که بعد از نطفه بستن در صدد راه چاره برای از بین بردن موجود معصوم هستند را نمی‌فهمم.

پیکر زن همچون میدان نبرد

«سقط جنین»

صبح

در کشور ایران، سقط جنین به جز در چند مورد، غیرقانونی است. البته قانونگذار زنی را که جنینش را سقط می‌کند تحت پیگرد قانونی قرار نمی‌دهد، گاهی تیمی که این جراحی را انجام می‌دهند یا داروی مربوط به این امر را می‌فروشند، تحت پیگرد قرار می‌دهد. در واقع قانونگذار در این مورد زن را آزاد گذاشته است که برود و به هر شیوه ای که خواست خود را از شر نطفه‌ای که فرزند او و دیگری است، برهاند و اگر هم مشکلی حتی در حد مرگ برایش به وجود آید، حمایتی از او نمی‌کند.

شاید بپرسید چرا در پاراگراف بالا من فقط در مورد زنِ ماجرا نوشتم، در حالی که بارداری امری است که نیاز به حضور مرد نیز دارد، درست است عجیب است، اما در ایران، سقط جنین اغلب  امری زنانه است و زن را درگیر خود می‌کند. اگر رابطه رسمی نباشد، این زنانه بودن نقش بسیار پررنگی پیدا می‌کند و جنینی که حاصل همخوابگی بوده است باید سقط شود تا این همخوابگی منجر به ازدواج رسمی نشود (البته مواردی هم هست که زنان از جنین، به مثابه منبع درآمد استفاده می‌کنند.) در این میان زن باید دست به دامان نزدیکانش شود تا فردی را بیابد که این کار را انجام دهد (بارها پیش آمده است که دوستان یا دوستانِ دوستانِ من، به سبب رشته تحصیلی من، به من زنگ می‌زنند و خواهان معرفی فردی هستند که این کار را انجام می‌دهد) زن وارد مطب می‌شود، تکه‌ای از بدنش را جا می‌گذارد و از مطب بیرون می‌آید.

من نمی‌دانم سقط کردن جنین خوب است یا بد است. ولی من زنان بی‌شماری را دیده‌ام که بعد از سقط جنین آدم سابق نبوده‌اند. در بهترین حالت از نظر روانی دچار مشکل شده‌ بودند. به نظرم سقط جنین یک راه حل است ولی راه حلی که حمایتی در آن لحاظ نشده است. راه حلی که زن در آن تنهاست و بار مسئولیت امری را باید تحمل کند که در روی دادن آن تنها نبوده است.

پی‌نوشت: قانونگذار ایرانی د‌‌ر هیچ حالتی برای ماد‌‌ر مجازات حبس، جریمه و … پیش‌ینی نکرد‌‌ه است و د‌‌ر هر حال ماد‌‌ر حتی اگر به عمد‌‌ و شخصا جنین خود‌‌ را سقط نماید‌‌ فقط به پرد‌‌اخت د‌‌یه به پد‌‌ر محکوم خواهد‌‌ شد‌‌.  د‌‌یه جنین نیز با توجه به مراحل رشد‌‌ جنین متفاوت است، اما پس از چهار ماهگی که اصطلاحا گفته می‌شود‌‌ روح د‌‌ر جنین د‌‌مید‌‌ه شد‌‌ه است، د‌‌یه جنین د‌‌یه کامل خواهد‌‌ بود‌.

بدرود عزیز نادیده

«سقط جنین»

سپیده‌دم

مهمان‌های کوچولوی زندگی خیلی شیرین و خواستنی‌اند ولی گاهی که شرایط پذیرایی مهیا نیست باید پس‌خواندشان. گاهی ناخوانده‌اند و مادر پدر به هر دری می‌زنند نمی‌توانند شرایط را مهیا کنند، گاهی هم با اینکه دعوت شده‌اند بهتر است نیایند. بلاخره سیب زندگی تا به زمین برسد هزار چرخ می‌خورد و همیشه باید جا برای تغییر تصمیمات گذاشت.

مهمان کوچک زندگی قرار نیست در هر شرایطی بیاید و مانند ما تحمل کند. هنوز دنیای ما آنقدر که باید مهربان نشده که بتواند تازه‌واردها را هرجور که هستند بپذیرد. دنیا برای مایی که به ظاهر سالم و معمولی و بزرگ هستیم گاهی تلخ و سخت و تحمل‌ناپذیر می‌شود، چه برسد به آنکه برای حیاتش تا مدتی و یا تا همیشه نیاز به دیگری دارد. نه اینکه دنیا برای آنها جا نداشته باشد، البته که وظیفه تک‌تک ماست که کمکشان کنیم ولی وقتی می‌توان از زجر و رنج یک موجود زنده قبل از به دنیا آمدنش جلوگیری کرد، چرا دریغ کنیم؟ چرا به این دنیا قدم بگذارد که هم خودش و هم ما غم دلمان چند برابر شود؟ گاهی در جوابت می‌گویند در دلم تکان‌خورد و تا فهمیدم موجودی درونم است جانم برایش در می‌رود دلم نمی‌آید، نتوانستم. ولی به این فکر نمی‌کنند با آمدن همین جگرگوشه، خودش بیشتر از همه زجر خواهد کشید و باید هر روز شاهد دردش باشند. به جای یکبار درد کشیدن از پس فرستادن نادیده باید یک عمر غصه دردهایش را بخورند. این چگونه محبتی‌ست که چون الآن خودشان دلبسته‌اند، طفلک باید عمری نیازمند باشد؟!

گاهی نیز از خدا می‌ترسند. اگر بحث آفرینش و امتحان الهی و اینهاست که گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری. اگر هم بحث قهر خداست که خدای به این لوسی نوبر است. خودش در آفرینشش دستش خط خورده، بعد به جای پاک کردن و با دقت بیشتر نوشتن، قهر می‌کند.

سوال 

«سقط جنین»

سحرگاه

اگه هر دوتاشون رو نگه داشته بودم الان يكيشون شانزده سالش بود و اون يكى هفده سالش. اولى رو قبل از ازدواج حامله شدم تو ايران. خيلى وحشتناک بود. یک نفر گفت برين يك جا پايين شهر آمپول بخرين و بزنين. وقتى اون آمپول رو می‌زنى، اول شروع می‌كنى به بالا آوردن وحشتناک و بعد دل‌درد و دل‌پيچه. بعدش به خون‌ريزى می‌افتى. من آمپول رو که زدم حالم بد شد و به خون‌ريزى افتادم، ولى بچه رو ننداختم. مجبور شديم دوباره آمپول بزنيم. بعد از اينكه بچه افتاد، ديگه خون‌ريزى بند نمی‌اومد. چند روز خون‌ريزى وحشتناک داشتم تا مجبور شدم برم دكتر. تمام اينها هم در حالى اتفاق افتاد كه تو خونه بايد معمولى رفتار می‌كردم كه كسى نفهمه.

هر دو بار هم خيلى زود بچه رو انداختم. بعضى وقت‌ها بهش فكر می‌كنم ولى خوشحالم. اون دو تا بچه زندگى سختى در انتظارشون بود. من خودم خيلى جوان و خام بودم و اصلا آمادگى بچه‌دار شدن نداشتم. شوهر سابقم هم اصلا بچه نمی‌خواست. ولى تجربه سقط جنين تجربه تلخى بود.

نزديك محل كارم یک موسسه خيريه هست كه به دختران جوان باردار كمك می‌كنه. در اولين قدم كمكشون ميكنه كه تصميم بگيرن كه می‌خوان بچه رو نگهدارن يا نه. تصميم به عهده خودشونه. اصلا تشويق نمی‌شن كه بچه رو نگه دارن يا سقط كنن. كمكشون می‌كنن كه بهترين تصميم رو خودشون بگيرن. بعد كه تصميم قطعى شد، كمكشون می‌كنن كه سقط كنن، و اگر بخوان بچه رو نگه دارن در دوران باردارى كمكشون می‌كنن. بعد از بچه‌دار شدن هم تا چند سال كمک می‌كنن. اگه بخوان برن مدرسه، بچه‌هاشون رو می‌ذارن اونجا يا اينكه ميان تو همون موسسه و براى درسشون كمک می‌گيرن.

وقتى از اونجا رد ميشم فكر می‌كنم اگر من هم بيشتر از يك گزينه داشتم، آيا هنوز سقط جنين می‌كردم؟ الان كه دو تا بچه دارم، خيلى سخته كه جواب اين سوال رو بدم.

اجرای اخلاق، حکم اخلاقی

«سقط جنین»

مهمان هفته: سهند ایرانمهر

سقط جنین سه نوع دیدگاه رو به دنبال خودش داره: مطلق موافق، مطلق مخالف و میانه. قضاوت در مورد سقط جنین از طرف یه مرد شاید قضاوت دقیقی نباشه، چون پیوندهای احساسی زیادی در این مساله دخیله که یه زن رو بیشتر از هرکسی به چالش میگیره. با این حال من خودمو جزو موافقان معتدل سقط جنین می‌دونم.

میانه‌روهای موافق معتقدن اگه تشخیص داده باشه که جنین در صورت تولد از یه مشکل حاد و غیرقابل علاج رنج می‌بره اخلاقا هم می‌شه به جواز سقط حکم داد. مخالفان سقط جنین هم همیشه از استدلال اختیار داشتن موجودات صحبت می‌کنن، اما به اعتقاد من ما یه اجرای اخلاق داریم یه حکم اخلاقی. اجرای اخلاق یعنی رعایت اخلاق در حق همه موجودات. اما اختیار اخلاقی مختص کسیه که حداقل درکی از درد و رنج داشته باشه.

یه جنین درک اگاهانه‌ای از درد نداره – نمی‌گم به طور مطلق احساس درد نداره – ضمن اینکه اگه جنین اختیار انتخاب زندگی رو داشته باشه، مادر و پدرش هم باید اختیار انتخاب بین زندگی سخت و جانکاه با یه کودک غیرقابل علاج یا زندگی دور از این مشکلات رو داشته باشن. طبیعیه که این نظر در مورد آن دسته از بچه‌هاییه که یقین وجود داره بعد از تولد به شکل غیرقابل درمانی دچار مشکل حادی می‌شن، به حدی که زندگی رو براشون غیرقابل تحمل بکنه. اما در مواردی که بیماری یا اختلال قابل درمانه، به این سادگی نمی‌شه حکم صادر کرد.

قضاوت در این مورد که طرف حق داره یا نه بستگی به این داره که تمکن مالیش چقدره، صبرش چقدره، همراهی همسرش چقدره… برخورد با این موضوع از یه آدم تا آدم دیگه فرق می‌کنه.

ما…

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

بامداد

ما بچه‌های دهه شصتی، بدبخت‌ترین و غمگین‌ترین بچه‌های روی زمین بودیم. مدرسه‌هایمان لای بمب و تیر و بی‌گازی و بی‌برقی، پای تلویزیون گذشت و با «محله برو بیا» و «بازم مدرسه م دیر شد»، زندگی  می‌گذراندیم. بعدتر که پایمان به مدرسه کشیده شد، صبح‌ها با دماغ‌های آویزان، با مقنعه‌های کج و کوله و با کیف‌هایمان روی کول‌هایمان باید اول گوش می‌سپردیم به قرآنی که با صوت و با کلی غلط غلوط، یکی از آن خوش‌صوت‌ترین بچه‌های کلاس می‌خواند و بعد شعار هفته بود و بعدتر حدیث هفته بود و آنقدر می‌خواندیم و آنقدر می‌گفتیم و آنقدر می‌لرزیدیم و زیر برف و باران برای ظهور امام زمان دعا می‌کردیم و برای سلامتی رهبر انقلاب دعا می‌کردیم و آنقدر مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا می‌گفتیم و آنقدر ور می‌زدیم و از این وری از اون وری، دری وری می‌گفتیم و هیچ‌گاه، هیچ‌گاه به ذهن‌های بچگی نه ما و نه آن معلم‌های پرورشی‌هایمان خطور نمی‌کرد که این بچه‌های غمگین دهه شصتی، بعدتر لاییک‌ترین بچه‌های روی زمین خواهند شد.

و ما لاییک‌ترین بچه‌های روی زمین شدیم. ما … همان بچه‌های زیر برف و باران، ایستاده شعار هفته‌گویان و حدیث هفته‌خوانان. روزگار ما چنین بود. زمانه با ما سازگار نبود یا ما چموش‌تر از آن بودیم. هرچه که بود. ما لاییک‌ترین‌های روی زمین شدیم. و شوربختانه دنیای ما پر از آدم بزرگ‌های لاییکی شد که اخلاقیات را هم به هجو می‌گرفتند. به خنده. به مسخره. به هر چه که جدی نباشد. به خنده‌دارترین شکل ممکن. انگار اخلاق قربانی مذهب شد.

نمی‌دانم، شاید اخلاق فرزند خلف مذهب بود که چنین قربانی شد. شاید نباید چنین تلف می‌شد. شاید باید هر کدام مسیرهای جداگانه خود را در ذهن هر انسانی طی می‌کردند. اما هر دو چنان به هم چفت  و بست شده بودند که گذشتن از یکی به معنای گذشتن از دیگری بود.

ما، اخلاق را فدای بی‌ایمانی‌های عریان‌مان کردیم و هیچ گاه فکر نکردیم که قبول یکی به معنای قبول دیگری نیست و بالعکس.