و من از خودم تنها شدم!​

«تنهایی»

سپیده‌دم

خیلی ها از تنهایی گریزان هستند ولی من تنهایی را دوست دارم. همیشه دوستش داشتم ولی امروز چون یاد گرفته‌ام با آن به صلح برسم و ازش لذت ببرم، دوستش دارم. تنهایی برایم پیشترها مفهوم خاصی نداشت، بیشتر تلقی از این بود که یکی‌یک‌دانه‌ام، که یک نفر هستم. و این بیشتر دیگران را ناراحت و نگران می‌کرد تا خودم را. خودم کیف می‌کردم که تنها کوچک خانه‌ام و گاهی که لازم است حرف حرف کوچک‌ها باشد، کسی برای همآوردی با من نبود. یک جورهایی سلطنت مطلقه داشتم.

از نظر خودم تنها نبودم و همیشه دوستانی پیدا می‌کردم و روزگارم را با آنها خوش می‌گذراندم. دوستان مهد کودکم، دبستان، دبیرستان و حتی دانشگاه، از همه رقم دوست داشتم که بلاخره یکیشان حوصله خاله‌بازی، شنا، پارک، فیلم، تاتر را داشته باشد. همیشه یکی بود که به حرف دلم گوش کند. یکی پیدا می‌شد که بفهمد چه می‌گویم و بفهمم چه می‌گوید، برای آن وقت‌ها که هیچ‌کس حرفت را نمی‌فهمد و حسابی کلافه‌ای. کسی بود که بتوان ساعت‌ها راجع به کتاب و فیلم با او حرف زد و خسته نشد. همیشه یک نفر پیدا می‌شد که کلاس دانشگاه را بپیچاند و برویم انقلاب‌گردی. اگر هم هیچ کس نبود، از همراهی خودم لذت می‌بردم. بهترین مشاوره‌ها و تلخ‌ترین انتقادها را از آیینه می‌گرفتم. آیینه با من خیلی صادق بود، هزاری همه می‌گفتند خوشگل شده‌ای، آیینه می‌دانست که امروز صبح دلی را شکسته‌ام و قیافه‌ام به مذاقش خوش نمی‌آمد. با این حال همه روابطی که برای خودم دست و پا کرده بودم مشغول بودم و خیلی نمی‌فهمیدم تنهایی یعنی چه. نه که هیچ وقت با دوستی بهم نزده باشم یا خودم یک نفری جایی نبوده باشم یا ندانم حس تنهایی یا درد تنهایی چیست، ولی درکم با اکنون متفاوت بود. فکر می‌کردم یکی دو باری درد تنهایی چشیده‌ام، ولی اشتباه می‌کردم. آن کجا و این کجا.

اولین باری که تنهایی تالاپی خورد بر فرق سرم و از قضا خیلی هم درد داشت، وقتی بود که برای اولین بار با مخاطب خاصم دعوا کردیم. اول‌های حس قشنگ عاشقی بودیم و داشتم حسم را یواش‌یواش مزه می‌کردم و خودم و احساسم را می‌شناختم که مثل همه تازه عاشقان سر هیچ و پوچ دعوایمان شد و قهر کردیم و برگشتم خانه. حال عجیبی داشتم، ملغمه‌ای از دلهره و دل‌پیچه و سردرد و حواس‌پرتی و فراموشی. انگار که دنیا خالی شده بود، انگار که بدون او هیچ جا جای قبل نبود، هیچ کس آشنا نبود، حتی صدایی هم نمی‌آمد. مدام یادم می‌رفت که رنجیده‌ام و قهر کرده‌ام و گوشی را برمی‌داشتم که زنگ بزنم. دلم ضعف می‌رفت، مدام می‌رفتم سر یخچال یک چیزی برمی‌داشتم. هی تشنه می‌شدم. دلهره عجیبی گرفته بودم، بدترین احساسم این بود که اگر همین الان دنیا خراب شود من چطور خودم را به او برسانم؟ بعد از خودم عصبانی می‌شدم که خاک بر سرت، هرچه دلش خواست گفت آنوقت تو در آخرین ثانیه‌های دنیا به جای مادرت و خانواده و دوستان صمیمی و یاران غارت فکر وصال این یک لاقبایی، نمک‎نشناس؟! همه حس‌هایم با هم، همه منطق‌هایم با هم و همه حس و منطق‌هایم با هم حسابی قر و قاطی شده بود. خوابم نمی‌برد. چشم‌هایم را که می‌بستم سرگیجه می‌گرفتم. قرار نداشتم. یک چیزی ته وجودم قل می‌زد که تا بحال نبود. فکر کردم اگر دنیا تمام شود من تنها می‌مانم، و باز وجدانم نهیبم زد که این همه عزیز کرده داری و به خاطر او تنها می‌شوی؟ و بله تنها می‌شدم. ترسیدم. عشقم آنقدر برایم زیبا و خواستنی بود که از نداشتنش می‌ترسیدم و خودم را در دنیای به این بزرگی تنها می‌دیدم. اگر تنهایی که این همه ازش می شنویم این است، خیلی هراسناک و نفرت‌انگیز است. حاضر نبودم اسیرش شود و از آنچه که دریافته بودم ترسیدم، از خودم خیلی ترسیدم که به عینه می‌دیدم که می‌توانم برای فرار از تنهایی به او وابسته بشوم و می‌خواستم چنین کنم و خودم را در راهش منهدم کنم. می‌دیدم که حاضرم از خودم و تمام اصولم بگذرم تا با او باشم، و همان فردایش گذشتم.

از خودم و آرمان‌ها و اصولم گذشتم تا او نرود و تنهایم نگذارد، بی‌خبر از آنکه تنهایی در دلم ریشه کرده و سایه به سایه‌ام می‌آید. و روزی مهمان زندگیم شد. یک روز دیدم که به واقع رفته و این منم که برای فرار از تنهایی باور نمی‌کنم. چشمانم باز شد و دیدم که تنها مانده‌ام. این بار اگر همه حق‌های دنیا را به او می‌دادم و از همه دنیا می‌گذشتم و خودش هم بر می‌گشت، فرقی به حال من نداشت. من مانده بودم و یک دنیای خالی، نه انگیزه‌ای، نه روشنایی آینده‌ای، نه حسی، نه هدفی، هیچ هیچ، من بودم و هیچ. روزها خودم را تحمل کردم، و شب‌ها سرگردان بودم. زندگیم متوقف شده بود در آن لحظه‌های تنهایی. وجودم داشت ذره ذره خورده می‌شد، دیگر یک نفره سینما رفتن معنای تنها بودن و کاری برای فرار از آن پیدا کرده بود. با خودم در خیابان‌ها قدم زدن، خلوت نبود تنهایی بود. بی‌کس نبودم، بی‌خود بودم. از خودم بدم می‌آمد، دیگر برای خودم سرگرم‌کننده نبودم. همه دوستانم تلاش می‌کردند که من را از این حس نجات دهند، هیچ وقت به درخواست‌هایم و همراهی کردنم نه نمی‌گفتند. اگر من ازشان نمی‌خواستم خودشان پیشقدم می‌شدند که تنها نمان. روزهایم شلوغ و پرمشغله بود. به هر چه که در آن دوران عاشقی از آن منع شده بودم، مشغول بودم، هر آنچه که دوست داشتم پیگیری می‌کردم، دلم برای هرچه تنگ شده بود دوباره سراغش رفتم. به نسبت گذشته پرتوان‌تر و با هدف‌تر بودم ولی انگار که نه انگار. همه این کارها را کس دیگری می‌کرد. کسی که به جسم من دسترسی داشت ولی حسم از آن عاری بود. من تنها بودم بی‌هیچ شوقی برای ادامه. از همه طرف پیشنهاد می‌رسید که دوباره عاشق شو، تنها نمان. ولی درد من نبودن خودم بود نه کس دیگری. دست‌هایم دست های دیگری را کم نداشتند، خودشان را کم داشتند. انگار آن همه «باشد هر چه تو بخواهی‌ها» خودم را از وجود خودم پاک کرده بود. باری، تنهای دیگری سر راهم سبز شد و خواستیم که تنهایی‌مان را با هم پر کنیم، که افاقه نکرد. یعنی آنطور که همه انتظار داشنتد و نسخه می‌پیچیدند افاقه نکرد. آن تنهای همراه شده با من، شده بود آیینه تمام‌نمای خودم. خودم را مانند او می‌دیدم که چقدر کسل و بی‌رمقم. در ظاهر سفرهای زیادی رفتیم، برو بیایی داشتیم ولی که چه. در او همین «که چه» را می‌دیدم. می‌دیدم که چقدر وصله ناجور است به تن من. این سرگردانی به من نمی‌آمد. کجا بود آن لذت‌های یک‌نفره؟ مگر دو نفره بودن چه داشت که حالا دیگر یک نفر این چنین بی‌بها شده بود. هر چه او بیشتر از تنهاییش به من فرار کرد، من بیشتر خودم را مفلوک و ناپسند دیدم. دست و پا زدن‌های او مرا دوباره بیدار کرد. شروع کردم به تمرین، شروع کردم از نو کشف لذت با خودم بودن. اولش سخت بود، فکر می‌کردم خودم را گول میزنم ولی کم کم هرچه یادم رفته بود برگشت، دوباره با خودم خوش گذشت، دوباره خودم را در آیینه پیدا کردم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. این بار حواسم را جمع می‌کنم که دوباره لابلای حس‌های جدید و غریب گمش نکنم.

Advertisements

تخیلات

«تنهایی»

سحرگاه

دبستان یک هفته صبحى بودیم و یک هفته بعد از ظهرى. این باعث می‌شد که من ساعت‌هاى طولانى در خانه تنها باشم. تابستون‌ها هم با اینکه دو دفعه در روز می‌رفتم شنا ولى همش توى خونه تنها بودم. از تنهایى هیچوقت ناراحت نبودم. اونقدر داستان ساخته بودم تو این تنهایى و اینقدر بازى با تخیلاتم درست کرده بودم که بهترین سال‌هاى بچگیم همون دوران بود. اگر فیلم می‌دیدم یا کتاب می‌خوندم، فرداش تمام داستان رو توى خونه تنهایى اجرا می‌کردم. بهترین بازیگر بودم و با تخیلات بچگى بهترین صحنه‌ها رو تجسم می‌کردم.

تنهایى ادامه پیدا کرد تو راهنمایى و دبیرستان. تابستون‌ها هم ساعت‌هایش زیادتر می‌شد. ولى دیگه داستان با تخیلات تمام نمی‌شد و بعضى وقتها کارهاى خطرناک می‌کردم. نمی‌دونم از سر بى‌حوصلگى بود یا از خصوصیات نوجوان بودن. کتاب زیاد می‌خوندم، اینقدر که هفته‌اى دو – سه تا کتاب تموم می‌کردم. خونه ساکت بود و من هم تمرکز داشتم و سریع کتاب‌ها به آخر می‌رسید. ولى بین اون کتاب‌ خوندن‌ها، با تلفن هم زیاد حرف می‌زدم. با پسر همسایه.

خونه ما همیشه صبح‌ها تا ساعت چهار بعد از ظهر خالى بود. حتى وقتى دانشگاه بودم هم بعضى وقت‌ها در تنهایى با تخیلاتم اون بازى‌هاى قدیمى رو ادامه می‌دادم ولى دیگه من شاهزاده نبودم. الان دیگه تصوراتم به دست آوردن اون پسرى بود که ازش خوشم می‌اومد. ولى این بازى ادامه پیدا کرد و باعث شد با تنهایى مشکلى نداشته باشم.

از ایران که بیرون آمدم، دیگه زندگى سخت شد و اون بازى‌هاى تخیلى فراموش شد. بعد از طلاق مزه سخت و سرد تنهایى رو چشیدم. خونه که می‌اومدم همه چیز همون جورى بود، سرد و خاک‌آلوده. تخیلاتم هم طلاق گرفته بودند. فقط تنهایى بود و سکوت. انگار یادم رفته بود که تنهایى دوست قدیمم بود. یادم رفته بود چطور با خودم راحت باشم و از تنهایى لذت ببرم. این دقیقا همون احساسى بود که سال‌ها بعد، بعد از بچه‌دارشدن حس کردم. وقتى تمام دوستان نزدیکم فراموش کردند که انسان بعد از بچه‌دار شدن هم انسان و دوست باقى میمونه. وقتى دیگه دعوت نشدم و فقط عکس‌ها رو دیدم از دور‌همى‌هایى که تا همین چند ماه پیشش، من حامله هم همیشه دعوت بودم.

بعد از بچه دوم دیگر ساعتى در روز براى من نماند. من اگر چند دقیقه براى خودم داشتم یا از خستگى خوابم برده بود یا تمام  وقت را با ماشین لباسشویى مشغول بودم. تا وقتى که جفتشون رفتند مهد کودک و من دو هفته وقت داشتم تا کارم شروع بشه. اون دو هفته اونقدر تاریک و دلگیر بودند که حتى فکر کردن بهش، احساس افسردگى بهم میدهد. حتى بعضى روزها چراغ هم روشن نمی‌کردم.  نمی‌دونستم با این همه وقت چه کار کنم. انگار قدرت لذت بردن از تنهایى رو در بزرگسالى از دست داده‌ام. شاید باید تصورات و تخیلات و داستان‌هاى جدید پیدا کنم.

تنهایی مردانه

«تنهایی»

مهمان هفته: فربد م

صفر- دعوت شده از من به عنوان یک مرد در وبلاگی که نویسنده‌هایش زن‌ها هستند، مطلبی بنویسم. کتمان نمی‌کنم با اینکه خیلی روی خودم کار کرده و آموخته‌ و تمرین کرده‌ام، هنوز خودم را مبتلا به درصدی از یک ذهنیت جنسیت‌زده می‌دانم که سعی می‌کنم کنترلش کنم. هنوز گاهی وقت‌ها توی جمع‌های مردانه، یا توی خلوت خودم معتقدم که زن‌ها فلان کاره نیستند، ولی توی دلم این را هم در نظر می‌گیرم اگر زن‌های اطرافم گاه توانایی‌های کمتری در مسائل مشابه با مردها بروز می‌دهند، بخش زیادی از آن تقصیر خود ماهاست که فضا را آماده نکردیم، تلاش نکردیم برای تغییر فضا، اجازه بروز توانایی‌ها را ندادیم و مغلوب سنت و گذشته و محیط‌مان شدیم.

یک- قرار داشتم درباره «تنهایی» بنویسم، «تنهایی مردانه» (!)؛ هر چند من معتقدم قطعا «تنهایی» یک مفهومی نیست که بشود مثل دستشویی، زنانه – مردانه‌اش کرد. تنهایی یک موقعیت است، یه حس است، یک اتمسفری است که اطراف آدم‌ها را فرا گرفته.

دو- آدم به نفسه تنهاست. بی‌تردید. سعی می کند با چسبیدن به آدم‌های دیگر، به اشیا، حیوانات، ابزار یا محیط و با ملغمه‌ای به اسم تمدن آن را پر کند. تنهایی آدم، پر نمی‌شود، فراموش می‌شود. مثل یک زخم قدیمی که توی چشم نیست. مثل یک ترک دیوار که با تابلویی پوشانده شده. مثل چکه شیر آب که جرم گرفته.

سه- تنهایی در ایران، در محیطی که به واسطه نوع زندگی هزاران ساله مردمش، چیزی به اسم «حریم خصوصی» عملا معنایی نداشته، اینکه آدم‌ها تنها باشند یا تنهایی‌شان را پنهان نکنند؛ همیشه یک وصله ناجور بوده؛ لزوما آدمی که تنهایی‌اش را با رسوم و آدمها و بازی‌های اطرافش نپوشانده باشد «یک تخته‌اش کم است» و «یک چیزی‌اش می‌شود» و بسیار خوشحالم که این روزها به واسطه تکنولوژی و سبک زندگی و  عوض شدن نسل‌ها، تنهایی دیگر «انگ» نیست و مثل جذام، باعث نمی‌شود که طرد شوی از همه چیز و همه کس.

چهار- جوان بودن جرم است، مجرد بودن جرم است، لذت بردن جرم است. تنها بودن جرم است.

پنج- باور عمومی می‌گوید وقتی کسی تنهاست، قطعا دارد شیطنت می‌کند. باور عمومی بر این‌ست که ما همه گناهکاریم و تنها نگاه نگهبان خدا-جامعه-والدین است که ما را از گناه و پلیدی باز می‌دارد.

شش- آدم‌ها تنها هستند چون اینگونه «وجود» دارند. زنجیرهایی مانند خویشاوندی، تمدن، شغل و مانند آن ما را به هم متصل می‌کند، اما «تنهایی» را پر نمی‌کند. «تنهایی» را چیزی جبران نمی‌کند. تنهایی حفره‌ای است که با هیچ چیزی پر نمی‌شود. تنها آنها که درک درستی از تنهایی خود دارند و با این حفره در وجودشان کنار آمده‌اند، می‌دانند چطور لبه‌های زبر و خشن آن را نرم کنند، خرده شکسته‌های وجودشان را جارو کنند در پستو، یک لیوان چای بریزند و از غار تنهایی خود، لذت ببرند.

هفت- با صد هزار مردم، تنهایی
        بی صد هزار مردم، تنهایی (رودکی)

آدمیزاد شیر خام خورده

«خیانت»

باغچه‌ی همسایه: دو ققنوس روی کاناپه

بحث این روزهای وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده خیانت بود. هرچی فکر می‌کنم و هرچی می‌خونم نمی‌تونم قبول کنم که چطور خیانت می‌تونه مرز داشته باشه برای تعریفش. شما می‌تونی خیانت رو یک نگاه کوچیک تعریف کنی، می‌تونی ارتباط جنسی تعریف کنی، می‌تونی عاشقی تعریف کنی یا هرچیز دیگه. اما به نظر من قضیه از بیخ و بن ایراد داره. از اون جایی ایراد شروع می‌شه که انتظار داریم از هم. انتظار که چون تو همسر منی و اسمت توی شناسنامه‌ی منه پس مال منی. نه هیچ کس مال تو نیست. اگه با کسی شریک زندگی شدی باید همه ی اصول شراکت رو رعایت کنی که اگه نکردی شریکت هم نمی‌کنه. به همین سادگی.

 شاید به نظرتون احمقانه بیاد. ولنگاری بیاد. اینکه چون طرف همسر خوبی نبود پس من هم هرکار دلم خواست بکنم. من به شخصه سعی می‌کنم همسر خوبی باشم. یا می‌تونم یا نمی‌تونم. و این حق رو به همسرم هم میدم که بعد از تلاشش یا بتونه یا نتونه. اگه من کم بگذارم در هر موردی باید عواقبش رو هم بپذیرم. لزوما هم همسرها منتظر ننشستن تا شما کم بگذاری و تلافی کنن. چون خودشون هم نقص دارن پس نقص طرف مقابلشون و شریکشون رو می‌پذیرن. قضیه شراکته حتی توی نقص‎ها… ولی هر دو ور قضیه نقص دارن نه؟

 از این مورد که بگذریم… یعنی از مورد نیاز عاطفی و جسمی و جنسی و اینا که بگذریم، یک مبحث رو باید به کل استثنا کرد. آدمیزاد شیر پاک خورده‌ست. عاشق می‌شه

 عشق رو سرزنش نکنید.

عشق دختر ترسا

«خیانت»

از میان نامه‌های رسیده: ناهید

سلام. من از طرفداران وبلاگ شما هستم و خیلی‌ دلم می‌خواد نظرتون رو در مورد جریانی که برام پیش اومده بدونم… من خارج از ایران زندگی می‌کنم و مدتی قبل برای پنج شش ماه رفتم ایران. چند ماه بعد از برگشتنم فهمیدم شوهرم هر روز با دختر جوانی چت می‌کنه. شوهرم خیلی‌ آدم خجالتی و محجوبیه و تو یه گروه ادبی‌ با این خانوم آشنا شده. ظاهرا هیچ حرفی‌ هم خارج از ادب با همدیگه نزدن. البته بعد از مدتی متوجه شدم که علاوه بر چت، به همدیگه زنگ هم می‌زدن.

این طور که من حس کردم حکایت عاشقی شوهرم، حکایت عشق به دختر ترساست. ‌می‌گه که الان دیگه فراموش کرده اما همه‌ش به یک نقطه خیره می‌شه. حتی سلیقه آهنگ گوش کردنش هم عوض شده… و خیلی نشونه‌های دیگه که فقط یه زن می‌فهمه. برای من این طرز عاشقی عجیبه. از نظر اجتماعی شوهرم مردیه به شدت محترم و مورد قبول همه. حتی گاهی فکر میکنم شاید اگه من خودم این موضوع رو نمی‌فهمیدم خودش علنیش می‌کرد. او           ن دختر خانوم هم خیلی‌ مذهبیه. از اون تیپ آدما که پیاده رفته کربلا. ولی‌ این دو نفر برای همدیگه عکس تکی‌ می‌فرستادن.

شوهرم مدام تکرار می‌کنه که دارم بهش تهمت می‌زنم. ادعا می‌کنه که اون خانوم مثل دخترش بوده و این افکار منه که خرابه. اما من واسه این حرف‌هام دلیل هم دارم. یه مدتی تلفنش رو از خودش اصلا دور نمی‌کرد. برام رفتارش عجیب بود. ریز شماره‌هاشو گرفتم و دیدم بعد از تماس همه شماره‌ها رو از روی گوشیش پاک می‌کرده.

چه کار کنم؟… احساسم دیگه مثل سابق نیست. قبلا برام خدای صداقت بود، حالا عیب‌های دیگه‌ش رو هم بهتر می‌بینم. من از کسی که از صبح تا شب داره از عرفان و اخلاق حرف می‌زنه و می‌نویسه انتظار داشتم فقط یه جمله بگه خطا کردم. اما در عوض جواب گرفتم «از کجا معلوم که تو ایران کاری نکردی». این بی‌مقداریش آزارم می‌ده. همه وجودم پر از بدبینی و تنفر شده. ما هر روز دعوا داریم. من آدمی هستم که راحت نمی‌بخشم. فکر می‌کنم نمی‌تونه اون دختر رو فراموش کنه.

پرونده‌ای که بیش از یک متهم داشت

«خیانت»

از میان نامه‌های رسیده: مرجان

پدرم به مادرم خیانت می‌کرده. مطمئن نیستم این حرف و جزئیاتش چقدر صحت دارند. اما سالها شاهد گریه‌های مادرم و البته کارآگاه‌بازی‌های او برای اثبات این ادعا بودم. مادرم نقش گوش و مشاور تسخیری را هم به منِ از همه جا بی‌خبر داده بود. منی که هنوز مدرسه می‌رفتم و همه فکر و ذکرم کنکور پیش رو بود. می‌نشست و داستان‌هایش را برایم تعریف می‌کرد. حدس و گمان‌هایش را می‌ریخت روی میز و من مجبور بودم آنها را تماشا و احتمالا تأیید کنم. به پدرم بد و بیراه می‌گفت. نفرینش می‌کرد. می‌گفت چه کند که دوستش دارد. من باید نظر می‌دادم.

پدرم انسان نازنینی‌ست. آرام، مهربان، فداکار و صبور. اطرافیان دوستش دارند. از زندگی برای خود چیز زیادی نمی‌خواهد. انگار تنها آرزویش اینست که خیالش از ما راحت باشد که شادیم و زندگی‌مان برقرارست. بعد می‌تواند بنشیند و با خیال راحت چایی بخورد و کتابش را بخواند. آنروز هنوز نرسیده است.

در نوجوانی با شنیدن داستان‌های مادرم تصویر پدر برایم تکه پاره شد. اصل حرف‌های مادر خیلی بی‌ربط و دور از واقعیت نبود. شواهدی بود که حتی منِ عاشق پدر را هم مجاب می‌کرد ادعای مامان لااقل تا حدی درست است. احساساتم مخلوطی شده بود از خشم و تعجب و درماندگی. اوایل خشمم فقط از پدر بود اما کم‌کم که گذشت خشم از مادر هم به آن اضافه شد.

با اینکه سنی نداشتم اما یادم هست که از پچ‌پچ‌هایشان در سال‌های قبل فهمیده بودم مادرم «دیگر» هیچ تمایلی به رابطه جنسی با پدرم ندارد. بهانه می‌آورد و اینطور وانمود می‌کرد که این کار مثل سرویس دادن به پدر است. انگار خودش هیچ سهمی در آن ندارد. چهل را که رد کرد، رفت یک کتاب خرید به اسم «چهل سالگی و بعد از آن» و شروع کرد مدام حرف از پیری زدن. عینک تقبیحش را می‌زد و از مردها بد می‌گفت.

خیانت زشت و کریه است. اما گاه پیچیده‌تر از آن است که بتوان تنها یک طرف داستان را مقصر دانست. پدرم اهل خانواده است. نمی‌خواهد و نمی‌تواند خارج از این چهارچوب شاد باشد. تحمل مادرم سخت است. خیلی سخت. پدرم بهترین کسی‌ست که می‌داند با او باید چگونه سر کند تا کار به جدال لفظی هر روزه نکشد. مادرم شکست وقتی فهمید شوهرش در محل کار با منشی بیست و چند ساله چادریش رابطه داشته. من چندشم شد. پدر اشک ریخت.

به رنگ همان لبخند پشت درختان تبریزی

«خیانت»

بامداد

‎پدر «شین» مکانیک بود، مثل همه مکانیک‌ها. با دست‌هایی همیشه روغنی و موهایی همیشه چرب و دهانی که به هیچ لبخندی باز نمی‌شد. «شین»  با مادرش، با برادرهایش و با پدرش خانه بالای مکانیکی زندگی می‌کردند. خانه‌ای که در پاگردش پر از گل و گلدان‌هایی بود که مادر «شین» هر روز به آن‌ها آب می‌داد، به گل‌هایش.

مدرسه ما سر راه خانه‌شان بود. پس هر روز این من بودم که باید دنبال «شین» می‌رفتم و با هم راهی مدرسه می‌شدیم. کنار خانه‌شان هم پارک بزرگی بود با ردیف ماشین‌های پارک شده. ماشین‌های خالی منتظری که هر کدام، هر صبح با سرنشینان‌شان به مغازه‌ای، اداره‌ای، جایی می‌رفتند و زندگی کسالت‌بار هر روزه‌شان را از سر می‌گرفتند.

‎و هر صبح لای ماشین های جلوی پارک، پیکان سفیدی پارک بود که شبیه هیچ کدام از ماشین‌های منتظر آنجا نبود و هر روز زنی در آن منتظر بود. زنی پشت فرمان پیکان سفیدی، با پسربچه‌ای خواب‌آلود کنارش. نه من و نه «شین» نمی‌دانستیم که این زن هر روز چشم به راه کیست، که چشم به راه چیست. و نمی‌دانستیم  زن هر صبح در ماشین با پسربچه خواب‌آلودش منتظر می‌نشیند تا مغازه آن دست خیابان، مغازه کنار پارک، مغازه‌ای که «شین» با مادرش، با برادرهایش و با پدرش بالای آن زندگی می‌کردند، کرکره اش بالا رود… زن منتظر او بود. زن چشم به راه او بود، چشم به راه پدر «شین».

‎در منطق ساده کودکانه‌ام، زن‌ها یا خوشبخت مطلق بودند، یا بدبخت مطلق. در منطق ساده کودکانه‌ام خیانت تعریفی نداشت. زندگی ساده‌تر از آن بود که این معادلات را حل کند و ذهن سنتی من سرسپردگی حالی‌اش نمی شد. در منطق ساده کودکانه‌ام، آن زن با پسربچه خواب‌آلودش، در پیکان سفیدش، که هر روز منتظر معشوق‌اش بود، یک بدبخت مطلق بود. زن زیبایی با چشم‌هایی غمگین که هر روز صبحانه شوهرش را می‌داد و کلید ماشین‌اش را برمی‌داشت تا پسرک خواب‌آلودش را مثلا به مهد کودک ببرد. در منطق ساده کودکانه‌ام، مادرم خوشبخت مطلق بود. اویی که همیشه چشم به راه پدرم بود و نه هیچ مرد دیگری، و نه در هیچ کجای دیگری غیر از خانه‌مان. او برایم خوشبخت مطلق بود و آن زن پشت فرمان پیکان سفیدش، یک بدبخت مطلق و خیانت یک شر مطلق.

‎شاید باید سال ها زندگی می‌کردم و خودم را بارها جای زن می‌گذاشتم تا او را محق بدانم. شاید باید زندگی من را به آنجایی می‌کشاند که می‌نشستم در ماشینی با بچه‌ای خواب‌آلود، چشم به راه، منتظر. پس من هم بدبخت مطلق شده بودم. زنی که چشم به راه مرد دیگری بود. زنی که خیانت را تجربه می‌کرد و مثل زخمی سر باز، هر روز چرک و خونش را بیرون می‌کشید و با لذت، دردش را به جان می‌خرید.

‎شاید باید سال‌ها می‌گذشت تا من جای آن زن را می‌گرفتم. زن تنها و غمگینی که شبیه زن‌های دیگر بود. زنی معمولی مثل همه زن‌ها با دغدغه‌های معمولی کسالت‌بار یکسان، زنی که هر روز صبحانه شوهرش را می‌داد و به بهانه مهد کودک بردن پسرک، سوار پیکان سفیدش می‌شد و قبل از بردن منتظر می‌ماند تا معشوقش را ببیند.

‎حالا این من بودم، پشت درختان تبریزی، منتظر آن مرد. شاید خیانت وحشتناک‌ترین قسمت زندگی یک زن باشد. شاید زن‌ها خیانت می‌کنند تا تلخی‌ها را کم‌رنگ کنند. به رنگ همان لبخند شیرینی که پشت درختان تبریزی، روزی دیدم. همان روزی که از مدرسه برمی‌گشتم و زن را با پدر «شین» پشت درختان تبریزی ته پارک دیدم. زن دنبال پدر «شین» می‌دوید و چیزی می‌گفت. مرد موهایش را به عقب شانه کرده بود. بلوز سفید روغنی‌اش به بازوهای عضلانی‌اش چسبیده بود. بدنش ورزیده بود و با دهان بازش می‌خندید. این اولین بار بود که دهان پدر «شین» را به لبخندی باز می‌دیدم. زن هم می‌خندید. خنده‌هایشان شیرین بود. من پشت درخت‌ها پنهان شده بودم و به آن دو نگاه می‌کردم. به بدن مطلوب مرد، به چشم‌های زیبای زن، به اشکالی که از دود سیگار مرد بلند می‌شد، به لب‌های غمگین زن که تند تند باز و بسته می‌شد برای گفتن چیزی، به دکمه‌های نبسته پایین مانتوی زن که گویی آنقدر هول هولکی حاضر شده که وقت بستن‌شان را نداشته، به پسربچه همیشه خواب‌آلودش که گوشه‌ای بازی می‌کرد و زن کجکی نگاهش می‌کرد، به دست‌های نگران مرد.

‎شاید سال‌ها باید می‌گذشت تا من جای زن قرار می‌گرفتم. همان صبح زودی که از خواب بلند شدم، مانتویم را با دکمه‌های دو تا یکی، بسته نبسته به تن کردم و سوار ماشین شدم و دنبال مردی رفتم که می‌دانستم در مرز خیر و شر، او شر مطلق است و من گمراه عالمم، و در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم جرمم سنگسار است، و هیچ امیدی به معجزه نخواهد بود و کشتی به گل نشسته‌ام، اما من چشم به راهش بودم. با درد و رنج چشم در راهش بودم.