پدر تمام‌وقت

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

نیم‌روز

خيلى باهوشه، ولى هيچوقت بقيه رو پايين‌تر از خودش نميدونه. با حوصله‌‌ست، هم با من و هم با پسر چهارساله‌مون. ساعت‌ها با هم بازى ميكنن و راجع به جنگ ستارگان و بقيه موضوعاتى كه من تقريبا هيچى ازشون نمی‌دونم حرف می‌زنن.

با هم می‌رن سوپر ماركت خريد مي‌كنن و هله‌هوله مي‌خورن. آخر هفته‌ها باهم فوتبال بازى می‌كنن و با كمک هم حياط رو تميز میكنن. زمستون‎ها هم، صبح هاى برفى پاروى كوچک و بزرگ مياد بيرون و جلوى در خونه‌مون و اون یکی همسايه‌مون كه پيره رو با هم پارو میكنن. وقتى تنها بيرون می‌ره هميشه يه چيزى براى پسرمون مياره. حتى شده يه شيرينى. با هم فوتبال می‌بينن و روى مبل بالا پايين می‌پرن.

نمی‌گم هيچوقت عصبانى نمی‌شه، ولى وقتى صداش يكم بلند می‌شه می‌دونم كه حتما پسرمون كار عجيب غريبی كرده و يا يه چيزى كه صد بار بهش گفتيم رو گوش نكرده. ولى بيشتر موقع‌‎ها وقتى صداش رو بلند می‌كنه كه پسر كار خطرناكى كرده يا با برادر نوزادش با ملايمت رفتار نكرده.

با پسر نوزادمون هم رابطه عاشقانه داره. ساعت‌ها بغلش می‌خوابه و بوش می‌كنه. وقتى كار جديدى می‌كنه، هيجان‌زده می‌شه. باهاش اقو بقو می‌كنه و آواز می‌خونه. به من می‌گه كه حسودى می‌كنه كه من اينقدر با پسر كوچكمون وقت می‌گذرونم و اى كاش او هم می‌تونست تمام روز باهاش باشه.

شب‌ها وقتى با هم تنهاييم از نگرانى‌هاش برام می‌گه. از دنيايى كه بچه‌هامون توش زندگى خواهند كرد و اينكه بايد چه كارهايى براشون بكنيم و چطور بارشون بياريم كه آينده خوبى داشته باشن. دوست داره يادشون بده كه به فكر مردم فقير باشن و با همه مهربون باشن. از صميم قلب ناراحت ميشه وقتى پسرمون با بچه ديگرى بدرفتارى می‌كنه.

وقتى صبح از خواب بيدار می‌شيم، اول پدر و مادريم و در حاشيه زن و شوهر و كارمند و فرزند و …

Advertisements

در حاشیه‌های طفلکی

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

پیش از ظهر

من در یک محیط پر مادرِ کم پدر، بزرگ شده‌ام. همان اندک پدران اطرافم هم در حاشیه نبودند. مثلاً آن وقت‌ها خیلی مد نبود که پدرها بروند دنبال دخترهاشان، یا حداقل دم در مدرسه ما فقط مادرها بودند و تک و توکی پدرِ در ماشین نشسته. همسایه ما فرق داشت، می‌آمد قاتی مادرها همان جلوها می‌ایستاد و تا دخترش را در درگاه مدرسه می‌دید دست تکان می‌داد و بغل و بوس و اینها! یا آن موقع که سریال‌های تلویزیون همه پر از پدرهای نان‌آورِ بی‌اعصابِ حاشیه‌نشین بود، همسایه ما پشت دوچرخۀ دخترش را می‌گرفت و هی از این سر به آن سر کوچه می‌دوید تا او رکاب زدن یاد بگیرد. تازه گاهی به من هم تعارف می‌زدند که تو هم بیا. بقیه پدرهایی که اطرافم می‌دیدم هم همینطور بودند. من که در خانه‌شان نبودم، ببینم روزی چندبار دماغ بچه‌شان را پاک می‌کنند. ولی می‌دیدم که کلاس زبان، شنا، وزرش می‌بردند و می‌آوردند، همیشه برای پارک و بازی آماده بودند، بغل‌دستی بچه را که دیروز پاک‌کنش را تکه کرده بود می‌شناختند، یک پای بزن و بکوب شب تولد بودند، در سفر حواسشان به رخت و خورد و خواب و رفتار بچه‌شان بود. یادم است در مهمانی‌ها فرقی نداشت یا یک مادر یا یک پدر می‌آمد، برای ما بازی‌ای اختراع می‌کرد که هم طولانی باشد، هم بزرگتر لازم نداشته باشد، هم سر و صدای زیادی تولید نکند که آنها بتوانند تا آخر مهمانی ما را به حال خودمان بگذارند و خودشان بروند پی حرف‌های خیلی مهمشان. فقط مادرها نبودند، بلکه پدرها هم برای بهترین مدرسه، یا دکتر و درمان مشورت می‌کردند. یکی از پدرها که اینقدر در متن تربیتِ نه تنها بچه‌های خودش که چندتایی دیگر هم حضور مفید و حمایت‌های روانی داشت که، پارسال که عمرش به دنیا نماند، بین ما سر اینکه بیشتر بابای کداممان بوده دعوا شد! البته در مدرسه بین تعریف همکلاسی‌ها از بابام اینجور مامانم اونجور، بودند بچه‌هایی که پدرانشان جایی در خاطرات شیرینشان نداشتند.

به حاشیه و متن در تربیت فرزند فکر می‌کنم که این حاشیه کجاست؟ مگر تربیت فرزند غیر از همه اینهایی‌ست که آن پدرها درش دخیل بودند؟ مگر بچه‌هایشان از جای دیگری غیر از همین همراهی‌ها و بازی‌ها، آموزش‌های فردی و اجتماعی دیدند و امروز همان پدرها با غرور و خوشبختی همه‌جا تعریفشان را می‌کنند. اگر این متن زندگیست، چقدر این پدرهای در متن بوده خوشبختند! چه غرور جاری در نگاهشان قشنگ است! آنهایی که تصمیم می‌گیرند در حاشیه بمانند، یا طبق تربیت و فرهنگشان خودشان را فقط کیف پول و چوب فلک می‌بینند، و بلد نیستند یا نفهمیدند یا نخواستند این نقشِ ناقص را کامل کنند، چه ظلم بزرگی در حق خودشان می‌کنند. عشق و حال بچگی کردنِ دوباره را که از پدر-مادر بودن بگیری، دیگر چه می‌ماند جز شستن سر و ته بچه، خرج نان و آبش، مسئولیت سلامت و زنده‌ماندش؟ حاشیۀ بچه‌داری همه‌اش اخ و تف و دردسر است. در متنِ بزرگ کردنش است که آدم یاد می‌گیرد، بزرگ می‌شود، دوباره بچگی می‌کند و لذت می‌برد. هرچه اتفاق قشنگ می‌افتد، همان وسط‌هاست. چه طفلکی‌اند پدرانی که در حاشیه می‌ایستند و ذل می‌زنند و هیچ حسی در نگاهشان نیست جز شاید حس غروری کاذب که شلنگ‌انداز معرکه از تخم و ترکه من است.

باید مادر باشی تا بفهمی

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

صبح

مادر شدن اتفاق بزرگی است. یک تجربه منحصر به فرد در زندگی هر زنی. انگار یکبار دیگر متولد می‌شوی. احساس اینکه قلب دیگری جز قلب خودت در درونت می‌تپد خیلی خوب و شیرین است. اصلا حامله شدن، از همان لحظه که دو خط آبی روی نوار سفید بیبی چک ظاهر می‌شوند تا لحظه‌ای که موجود کوچک و صورتی پیچیده در ملافه را در آغوش می‌کشی در قلب زن یک معجزه به وجود می‌آورد. اینها همه درست است اما من هرگز نتوانسته‌ام با این جمله کنار بیایم که «باید مادر باشی تا بفهمی». جمله‌ای که فقط باعث می‌شود آدمی که مادر نیست و شاید پدر باشد خودش را در برابر اتفاق رخ داده خلع سلاح شده ببیند. مسلما یک پدر هرگز نمی‌تواند مادر شود اما در مقام و جایگاه خودش نقش تعیین کننده‌ای دارد. چطور؟ عرض می‌کنم!

من تجربه مادر شدن را از سر گذرانده‌ام. هر چقدر هم تلاش می‌کنم نقش همسرم را در مواجهه با بچه‌ای که متعلق به هر دوی ما بود حاشیه‌ای قلمداد کنم موفق نمی‌شوم. از بیداری‌های پابه‌پایش در شب بیداری‌ها و بیقراری‌ها تا هیجان بی‌اندازه‌اش پیش از به دنیا آمدن فرزند که گاه حتی بیشتر از من بود. نقش پدرم را در تربیت خودمان هم همینطور و هی خیالم می‌رود پی باقی مردهای فامیل و می‌بینم نه، اصلا هیچوقت نقششان حاشیه‌ای نبود.

در خانه‌مان سه دختر بودیم و دو پسر. من، برادر بزرگ و خواهر کوچکم شبیه مادر بودیم. خواهر و برادر دیگرم شبیه پدر بودند. در این ماجرا ما کاره‌ای نبودیم اما در عوض کاراکترهای اخلاقیمان به مرور شکل می‌گرفت و مشخص بود که در بزرگ شدن و شکل‌گیری شخصیت‌های ما پدرم نقش پررنگی دارد. برادرهای من از کودکی پا به پای من و خواهرم در کارخانه به مادرم کمک می‌کردند چون از کودکی شاهد کمک‌های بی‌دریغ پدرم به مادرم بودند. ما هرگز به خودمان، همدیگر و دیگران دروغ نگفتیم چون قهر پدر به واسطه دروغ گفتن تنبیهمان بود و این می‌توانست بدترین اتفاق روزگار برایمان باشد. خیلی چیزها هست که به واسطه حضور پدر آنها را فراگرفتیم و با خودم فکر می‌کنم چه خوب که پدر فقط مرد بیرون از خانه نبود. که صبح برود سر کار و برگردد و خرج و مخارج را بپردازد و بگوید بقیه‌اش با مادرتان.

راستش را بخواهید برای فهمیدن اینکه بچه را باید درست تربیت کرد، برای فهمیدن اینکه تنبیه بدنی به بهانه تربیت بچه‌ها غلط است، برای فهمیدن اینکه نگاه بچه‌ها به وقت یادگیری مهارت‌های اجتماعی به هر دو نفر والد است، اصلا نیازی نیست حتما زاییده باشید. فرقی هم نمی کند مادر باشید یا پدر. هر دوی این اسم‌ها بار سنگین مسئولیت را بر دوشتان می‌گذارند؛ به یک اندازه. صرفا چون مادرها زمان بیشتری را با کودک می‌گذرانند نباید باعث شود بیش از پدران احساس مسئولیت کنند و نباید پدران را برای کنار کشیدن از تربیت فرزندانشان مجاز می کند. پدرها نقش کلیدی دارند… درست به اندازه مادرها.

بچه، سرجاهازی مادر  

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

سپیده‌دم

بچه که چند ماهش بود قرار شد با دوستی بریم کافه دو تایی. گفت بچه رو بذار پیش باباش. گفتم بلد نیست درست بغلش کنه، فکر می‌کنی از عهده‌ی عوض کردن و شیر دادنش بربیاد؟ گفت مگه تو بلد بودی اینا رو تا بچه به دنیا اومد؟ یاد گرفتی از سر نیاز، باباش هم یاد می‌گیره. یاد گرفت. نه اونجوری که من این کارها رو انجام می‌دادم یا اونجوری که دیده بودم مامانم یا باقی زن‌های فامیل انجام می‌دن، ولی مدل خودش تونست بابای مسوول بچه باشه. در برهه‌ای زمانی، بابای بچه بیشتر روز سر کار بود و منِ مامان وقت بیشتری رو با بچه می‌گذروندم. همین شد که حس کردم نقش من از نقش باباش مهم‌تره. نقش پدر حاشیه‌ای به نظرم می‌اومد. «به نظرم می‌اومد.» بگذریم از اینکه این خودِ مادر-مهم-پنداری یه حس دوگانه بود، یعنی از طرفی احساس مالکیت می‌کردم نسبت به بچه و هیچ حقی برا باباش قایل نبودم یه وقت اگه حسی مشابه بروز می‌داد، و از اون طرف شاکی بودم که مگه بچه سرجاهازی منه که فقط من ام که وقتی می‌خوام جایی برم باید با باباش چک کنم ببینم می‌تونه مراقبش باشه یا نه. یه جورایی من دوست داشتم نقش پدر حاشیه‌ای باشه، و نباشه.

این حس کودکانه که «من» مرکز دنیام و همه چی رو می‌تونم کنترل کنم گاهی چنان می‌گیردم که یادم می‌ره من نیستم که تعیین می‌کنم نقش کی در کجا بیشتر یا کمتر باشه. یه روز وقتی سر میز غذا نشسته بودیم متوجه نقش «حاشیه‌ایِ» پررنگ باباش شدم. من آدم جدی‌ای‌ام. شوخ طبعی در من خیلی کم‌رنگه. در عوض بابای بچه از هر چیزی می‌تونه یه موقعیت طنز بسازه. وقتی بچه کوچیکتر بود بهش یاد داده بودم وقتی از چیزی نگرانه، استرس داره یا ناراحته (هر گونه حسی که اذیتش می‌کنه) برای خودش خیال‌پردازی کنه و موقعیتی آرامش‌بخش برا خودش تصور کنه. اون روز سر میز غذا متوجه شدم مدتیه بچه وقتی در وضعیت سختی به نظر خودش گیر می‌افته به طنز می‌کشدش. و از اونجایی که مادر جدی همیشه براش از تفاوت مسخره کردن و لطیفه‌گویی گفته بوده، چنان طناز شوخی می‌کنه پسر! واقعیت اینه که بچه‌ها تصمیم می‌گیرن، خودآگاه یا ناخودآگاه، که چه کسی تا چه اندازه تو شخصیتشون تاثیر بذاره. و اینو هر چی بزرگ‌تر می‌شن و بی‌پرواتر خودشونو نشون می‌دن، بیشتر هویدا می‌شه. نقش پدر هیچ حاشیه‌ای نیست.

جیم‌فنگ

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

سحرگاه

سال‌ها پیش مقاله‌ای خواندم که در آن از کودکان تک والد می‌گفت که چه کودکان درست و مطلوب و موفقی هستند و در بعضی مواقع حتی موفق‌تر از کودکان دو والد. خب، من البته آمار خاصی از این مورد ندارم. منظورم آمار دقیق و در دسترس است. اما اطرافم  را نگاه می‌کنم که پر از کودکان تک والد است و اصولا کودکان موفق‌تری هستند، و غالبا نقش تربیت را مادر به عهده دارد، یک جورهایی مقاله را قبول می‌کنم. من البته اصلا قصد رد و یا ترویج این مقاله را ندارم، من صرفا دیده‌هایم را مکتوب می‌کنم. اما آنچه مهم است معمولا سردرگمی والدین (پدر و مادر) در تربیت کودکان است که اصولا به دلیل عدم تفاهم تربیت درستی از کار درنمی‌آید. پدر معمولا نقش نان‌آور را دارد و  مادر نقش مدرس که معمولا وقتی به بن‌بست می‌خورند  این مادر است که بازخواست می‌شود که چرا چنین شده و چرا چنان شده و دیگر هیچ کس از آن پدری که آن گوشه ایستاده و خود را استتار کرده و فقط شب به شب آمده، سوالی نمی‌پرسد. حالا حساب کنید زن شاغلی که باید نقش تربیت کودک را هم به عهده بگیرد. در واقع مشکل از آنجا شروع می‌شود که تقسیم وظایف اتفاق نیفتاده و هیچ چیز جای خودش نیست. مادر هم کار می‌کند هم خانه‌داری و هم تربیت و پدر فقط کار می‌کند و شاکی هم خواهد شد که فلان روز چرا فلان اتفاق افتاده و این از کم‌کاری مادر است. اما  کودکی که تک والد باشد تکلیف خود را می‌داند. پس نه دچار خلط تربیت می‌شود و نه از کوباندن و تحقیر کسی، از آن اتفاقی که احتمالا خودش مسبب اش بوده شانه خالی می‌کند.

متاسفانه بعضی از پدرها، پدرهای کافی‌ای نیستند. که پدر بودن را فقط در سیر کردن شکم بچه‌ها می‌دانند و لاغیر. و یا سهم‌شان از پدر بودن شرکت در جلسات اولیا و مربیان مدارس است آن هم در شرایطی که حتما نام پدر قید شده باشد، و البته آن هم یک ربع بیشتر نمی‌نشینند  و دائم ساعت را نگاه می‌کنند تا جیم‌فنگ بزنند. این است سهم پدر بودنشان، که دائم در حال جیم‌فنگ زدن هستند، چه در خانه، چه در مدرسه.

نقش پدران ایرانی در تربیت فرزندان

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

مهمان هفته: سعید مقیمی

در دوره‌های حیات بشر پیش از عصر كشاورزی و در دوران شكار و دامپروری و كوچ‌نشینی انسان به نظر می‌رسد كه در خانواده‌ها عمدتا فرزند مادینه بطور سنتی در کار تیمار حیوانات اهلی خانواده یا ایل (و دوشیدن شیر و فرآوردن محصولات دیگر از جمله ماست و دوغ و غیره) و فرزند نرینه در کار جنگاوری و شکار و آماده‌سازی دام مذبوح از جمله کندن پوست و خرد کردن گوشت برای وعده‌های غذایی خانوار بوده‌اند و روایت‌هایی بعضا مدعی هستند كه کارکرد جنسیت‌های پسر  و دختر مبنای قرارداد اجتماعی در نام‌گزینی هر جنس واقع شده است.

به تبع این کارکرد گمان می‌رود که نقش پدران در تربیت و آموزش پسران اساسی و پایه‌ای تلقی گردد و در تربیت دختران نیز مادران نقش عمده را ایفا می‌كرده اند. همینطور نظریاتی وجود دارد كه ادعا می‌کنند که پیش از دوران کشاورزی، مردسالاری در جوامع بشری آنچنان استیلا و قوام نیافته بوده که در دوره‌های بعدی یعنی کشاورزی و صنعت‌گری (شهرنشینی) در جوامع تثبیت گردید. بنابراین شاید که نقش مادران و زنان در این اجتماعات بدوی بیش از سایر ادوار زندگی بشر بوده و به تبع آن نقش تربیتی فعال‌تری در دختران و پسران حتی داشته‌اند.

ساختارهای سنتی خانواده در ایران در دوره‌های پسینِ تاریخی به گمانم بیشتر حول محور پدر خانواده و اجداد پدری استوار بوده است، دست کم درمورد پسران خانواده که مستقیما از پدر و اجداد خود الگو می‌گرفته‌اند و ارث می‌برده‌اند و آنچنان که در نظام طبقاتی و اجتماعی هخامنشیان و ساسانیان مرسوم بوده پسر در شغل و جایگاه اجتماعی و حتی موقعیت‌های سیاسی جانشین پدر می‌شده است. با این اوصاف می‌توان نقش پدر را در تربیت و آماده‌سازی پسران خانواده بسیار نافذ و موثر دانست و چه بسا این رویه‌ها همپای سنت‌های مردسالار در لایه‌های اجتماعی و ساختارهای خانواده در ایران می‌تواند استمرار و تداوم یافته و حتی در خانواده‌ها و مناطق سنتی‌تر تا کنون نیز پابرجا مانده باشد.

با توجه به استیلای سنت‌های عمدتا مردسالار در جامعه ایرانی طی قرون گذشته بنظر می‌رسد تربیت دختران نیز بیش از هر چیز تحت تاثیر ارزش‌های اجتماعی رایج و مستقر در همین نظام اجتماعی بوده و تلاش مادران نیز به نوعی متاثر از همین جریان عمومی بوده است. نظامی که قراردادها و ارزش‌های آن را از دیربار عمدتا مردان و بر پایه ارزش‌های مورد پسند این نظام اجتماعی بنا نهاده و مرد و زن در خانواده بطور سنتی ادامه‌دهنده همین روال بوده‌اند. به این ترتیب نقش مادران در تربیت دختران و پسران نیز در سایه همین رویه‌های سنتی تعریف و تبیین می‌شود.

در دنیای مدرن و پسامدرن امروزی معادلات و نظام ارزشی اجتماع و خانواده تا حدود زیادی دستخوش تغییرات شگرف و عمده شده است و در بسیاری از جوامع و خانواده‌ها نظام‌های سنتی پدرسالاری یا مادرسالاری جایگاه خود را به فرزندسالاری و یا ملغمه‌ها و ترکیبی از این‌ها داده است. حتی در بسیاری موارد می‌بینیم که تحت تاثیر بسیاری از عوامل اثرگذار دیگر از جمله ورود علوم انسانی و علوم تربیتی به حوزه دانش والدین، نظام آموزشی عمومی کشور، رسانه‌های جمعی و … شرایط جدید اجتماعی و فرهنگی جامعه و نیز ارتباطات مدرن افراد جامعه جهانی عملا هیچ الگوی معین و قاعده‌مندی برای تعیین جایگاه افراد و مراتب و قدرت اثرگذاری در تربیت و نمو فرزندان در خانواده و جامعه وجود ندارد.

در واقع تنوع و تفاوت خانواده‌ها در بخش های کشور و لایه‌های اجتماعی امروزه بیش از هر زمان دیگری به چشم می‌خورد. آن چنان که از جوامع وابسته به قوم و طایفه در مناطق سنتی‌تر و اقوام مختلف که هنوز از سنت‌های قدیمی اجتماعی و خانوادگی تا حدود زیادی پیروی می‌کنند تا پست مدرن‌ترین واحدهای اجتماعی که حتی از مفهوم خانواده نیز عبور کرده‌اند و تمایلی به پایندی به چنین واحدهای اجتماعی ندارند. زندگی‌های مستقل افراد خانواده و هم باشی خارج از قردادهای سنتی مشابه آنچه در ادبیات جدید اجتماعی بدان ازدواج سفید اطلاق می گردد و نیز زندگی‌های همجنس‌گرایان را می‌توان از پدیده‌های نوظهور این طیف اجتماعی نام برد.

لیكن آنچه را که عموما و بطور سنتی می توان دید یک ساختار سنتی خانوار متشکل از پدر که عمدتا مسئولیت اداره مالی و تامین مایحتاج خانواده را عهده دارست، مادر که بطور طبیعی توانایی زادن و بزرگ کردن فرزندان و اداره امور منزل و فرزندان و در بسیاری موارد عهده‌دار مشاغل بیرونی و تامین مالی خود و خانواده می‌شود، و فرزندان که در وضعیت مدرن جوامع امروزی جنسیت فرزندان چندان تاثیری در ایفای نقش او در خانواده ندارد و نیازها و کارکردهای فرزندان در خانواده‌ها بطور عمومی به یکدیگر شبیه شده است.

اگر چنین ساختار عمومی و اکثریتی را بخواهیم مد نظر قرار دهیم تازه بحث راجع به این موضوع را از این نقطه باید آغاز کنیم! نظریه‌پردازانی مانند تافلر معتقدند با توجه به تغییرات شگرف جوامع امروزی که تحت تاثیر پیشرفت‌های عظیم فناوری‌های ارتباطی حتی مشاغل و روش‌های کسب و کار و سایر فعالیت‌های روزمره مانند خرید کردن مایحتاج منزل، ملاقات و تماس با دوستان یا همکاران و حتی برگزاری جلسات کاری و … از خارج شدن از منزل بی‌نیاز شده‌اند، ثبات و انسجام و پویایی جوامع مختلف بیش از هر زمان دیگری در عصر مدرن وابسته به جایگاه ارزشی خانواده در جامعه و قوام روابط درون خانوادگی و ارزش داشتن خانواده بعنوان واحد اجتماعی در کشورها می‌شود. در این میان نقش تربیت فرزندان در چگونگی ساخت روابط درون خانواده و ارزش واحد خانواده در ذهن نسل‌های جدید بیش از پیش مهم و حساس به نظر می‌رسد.

اکنون که نظام مدیریتی در خانواده‌ها به مردسالاری و زن‌سالاری محدود نمی‌شود و تامین اقتصادی و مدیریتی خانواده نیز به پدر محدود نیست و نقش‌های سنتی افراد در خانواده تغییر کرده یا بعضا جابجا می‌شود، میزان اثرگذاری نقش والدین در تربیت نیز به نوبه خود دچار تغییراتی شده است. به نظر می‌رسد که در مسیر گذار از جامعه سنتی به مدرن نقش والدین و به تبع آن پدر در تربیت فرزندان کمرنگ‌تر از پیش شده است. در جامعه‌ای که ارزش‌های سنتی مردسالار دیگر کارکرد و قدرتش بی‌رقیب گذشته را ندارد و زنان جایگاه و قدرت اجتماعی بیشتری آن چنان که شایسته حقوق انسانی‌شان است یافته‌اند تبعا نقش موثرتری در تربیت فرزندان را بر عهده گرفته‌اند و پدران در این گذار بیش از پیش به حاشیه رانده شده‌اند. از سوی دیگر تاثیرپذیری آحاد جامعه و خانواده‌ها از منابع دیگری بجز سنت اعم از ورود دانش‌های مدرن به حوزه تربیتیٰ، اثرگذاری سیستم آموزشی عمومی کشور و تبلیغات رسانه‌ها و در جدیدترین پدیده‌ها سایه افکندن شبکه‌های اجتماعی بر تمام مناسبات اجتماعی و فرهنگی مردم، نقش تربیتی والدین را در خانواده بیش از پیش دچار دگرگونی و تزتزل کرده است.

در بسیاری از خانواده‌ها می‌بینیم كه درگیری‌های شغلی مادران حتی از پدران بیشتر می‌شود و ممكنست این مساله روی زمان حضور در منزل و گذران با فرزند نیز سایه افكند. در خانواده‌های كوچك مدرن بسیاری از دوستان و آشنایان را می‌بینم كه بر خلاف ذهنیت‌های سنتی رایج و به جا مانده از وضعیت سابق جامعه تمام بخش‌های نگهداری و تربیت فرزندان بین پدر و مادر تقسیم شده است. چه بسا پدرانی كه زمان و انرژی بیشتری را برای صرف در تربیت و تیمار فرزندان خود (كه در بسیاری موارد محدود به تک فرزند است) در اختیار دارند .

اما می‌توان با اطمینان گفت كه در اغلب خانواده‌های مدرن و بخصوص در طبقه متوسط شهری نقش تربیتی هر كدام از والدین كه بیشتر باشد این تربیت كمتر از دوره‌های گذشته تحت تاثیر ارزش‌ها و قواعد مردسالاری است و ممكنست به نظر برسد كه این مساله نشانگر كاهش نقش و نفوذ تربیتی پدران در خانواده‌ها باشد. در خانواده‌های مدرن بیش از هر چیز خواسته والدین حول تربیت صحیح و قاعده‌مند كودک/كودكان و رشد، قوام و استقلال شخصیت آنان می‌گردد و بیشتر توان والدین مصروف تامین رفاه و لوازم رشد و سایر خواسته‌های كودک و خانواده می‌گردد. در این خلال نقش و كاركرد پدر و مادر از هر زمان دیگری نزدیک‌تر و شبیه‌تر بهم شده است.

نهایتا با گسترش انواع رسانه‌های جمعی و گروهی و نیز ورود كودک از سنین خردسالی به مراكز آموزشی از قبیل مهد كودک و پیش‌دبستانی و مدرسه تاثیرگذاری این نهادها در تربیت فرزندان و شكل دادن شخصیت آنان غیرقابل انكار است و این موارد بالتبع روی كاهش نفوذ تربیتی والدین بر فرزندان اثر قابل توجه دارند. به خصوص در عصر حاضر آموزش و آگاهی‌رسانی و برنامه‌ریزی‌های زیرساختی در كشور در زمینه تربیت كودكان و تبیین ارزش‌های انسانی و اجتماعی منطبق با مقتضیات عصر مدرن و پسامدرن و در جهت تقویت نهاد خانواده بیش از هر عصر و دوره ی دیگر ضروری بنظر می‌رسد.

در شرایطی كه ارتباطات پیچیده و آسان بین افراد جامعه میسر است و سهم اثرگذاری والدین و نظام آموزشی و رسانه ملی در نسل‌های تازه بطور فاحشی كمرنگ و متزلزل شده و الگوهای این نسل‌ها برای ساخت زندگی و آینده به شدت متنوع و دستخوش تغییرات مد و عوامل موثر دیگری شده است، اگر بتوان با تدبیر و خودآگاهی و تبلیغات و آموزش مناسب به تقویت ارزش نهاد خانواده در ساختار ذهنی و ارزشی نسل های نو پرداخت به احتمال زیاد بافت های جوامع آینده از ثبات و قوام بهتری بهره‌مند خواهد بود و انزوا، تنهایی، گمشدگی و بی‌هویتی آسیب‌های كمتری به آحاد اجتماع وارد خواهد آورد.

گول‎زنكی برای تمام فصول

«مهریه و شروط ضمن عقد»

بامداد

فکر می‌کنم وقتشه که یه جنبش راه بیفته علیه وجود مهریه. بله دقیقاً منظورم علیه وجود مهریه‌اس. اینکه به همه دخترای در آستانه ازدواج یاد بدیم که مهریه فقط یه گول‎زنکه. یه جور آرامش خیال کاذب که وقتی نیاز داری برات آرامش بیاره هیچ کاری نمی‌کنه.

در جریان دادگاه  رفتن‌هام به خاطر اختلافات با همسر سابقم، زیاد می‌دیدم زن‌هایی رو که داشتن از همسرانشون جدا می‌شدن و به خیال خودشون مهریه رو کرده بودن اهرم فشار. در کمال حقارت و بدبختی می‌اومدن ماهی نیم سکه از دادگاه می‌گرفتن و فکر می‌کردن شاخ غول شکستن. مامان خود من هم چند بار به من گفت اگه مهریه داشتی الان اون رو می‌کردی اهرم فشار و چیزایی رو که می‌خواستی از طرفت می‌گرفتی. البته بماند که من اینقدر دوز روشنفکریم بالا بود موقع بله گفتن که نه تنها مهریه نخواستم بلکه در ازاش حق طلاق و حضانت و … نخواستم. معتقد بودم ازدواج اونقدر قداست داره که اصلاً نباید با فکر کردن به اینجور موضوعات بی‌ارزش، دامن قدسیش رو آلوده کرد =!

الان هم البته بعد از تمام بدبختی‌هایی که کشیدم هنوز معتقد به مهریه نیستم. چون دیدم که اون نیم سکه رو چطور مثل یه تیکه چربی بوگندو جلوی زنهای مستاصل پرت می‌کنن و اون زنها هم تحت تاثیر القائاتی که بهشون شده و قضیه یه مو از خرس کندن و این حرفها، فکر می‌کنن که خیلی هنر کردن که دارن با تیغ زدن شوهر سابق (ولو به میزان ناقابل پونصد هزار تومن در ماه) حال طرف رو می‌گیرن.

وقتشه به دخترای در آستانه ازدواج یاد بدیم که ازدواج یه جور قرارداده. تو یه قرارداد سالم و انسانی دو طرف از حق و حقوق برابر برخوردارن. منطقی نیست که بخواین به خیال خودتون با یه مهریه هزار سکه‌ای ازدواجتون رو گارانتی کنین در حالی که در واقع کارکرد اون مهریه هزار سکه‌ای به اندازه ماهی یه سکه پونصد هزار تومنیه. از اون طرف حق طلاق که توی عقد به مرد داده می‌شه به اندازه اسمش دارای کارکرد واقعیه. یعنی مرد هر وقت که دلش بخواد می‌تونه بدون ارائه هیچ دلیل مشخصی به دادگاه شما رو طلاق بده. حق خروج از کشور به اندازه اسمش واقعیه، یعنی در گل و بلبل‌ترین حالت هم شما هر پنج سال یک بار باید از شوهرتون بخواید بیاد تو دفاتر پلیس و رضایت خودش رو اعلام کنه تا شما بتونید گذرنامه بگیرید یا تمدیدش کنید.

با شرایط مساوی وارد قرارداد ازدواج بشید وگرنه عشق و عاشقی کردن که نیاز به قرارداد نداره و تا ته دنیا می‌تونید برای یارتون عشق خرج کنید.