خائن در آینه

«خیانت»

پیش از ظهر

خیانت از اون کلمه‌هاست که به محض شنیدنش یه دنیا کلیشه هوار می‌شه رو سر آدم. تصویر زن‌های محجوب سریال‌های تلویزیون ایران که همه توجهشون به بچه‎هاشونه و حاج آقا یواش‌یواش می‌ره سمت یه دختر جوون خوشگل، تصویر زوج‌های سریالهای ترکیه که رابطه‌هاشون مثل آب خوردن ضربدری می‌شه، تصویر قهرمان گانگستر فیلم‌های آمریکایی که دوست نزدیکش به سادگی آب خوردن لوش می‌ده، تصویر امیرکبیر تو حمام فین وقتی رگش رو زدن… همین نوشتن از خیانت رو سخت می‌کنه، از بس که باید ذهن رو دور کرد از این همه کلیشه.

از اون جایی که من، آدم رابطه‌های عمیق یهویی نیستم و همیشه برای عمیقا نزدیک شدن به آدم‌ها و اعتماد کردن بهشون نیاز به زمان دارم، خودم  هم تجربه جدی خیانت دیدن ندارم که حالا بتونم از تجربه شخصی برای نوشتن در مورد خیانت کمک بگیرم. طبیعتا برای منم پیش اومده که مثلا یه همکلاسی منو پیچونده و یا یه همکار پشت سرم حرف زده اما هیچ کدوم واقعا اونقدر برام مهم و دردناک نبودن که تبدیل به یک تجربه واقعی از خیانت بشن. از اون طرف خودمم هیچ وقت کاری نکردم که احساس کنم دارم به یه آدم مهم زندگیم خیانت می‌کنم. پس حقیقتش مجبورم بهتون هشدار بدم اگر دنبال یک تجربه ناب انسانی هستین، این نوشته خیلی مناسب نخواهد بود و متاسفانه باید تا رقص بانوی بعدی منتظر بمونین؛ چون چاره‌ای واسم نمی‌مونه جز این که یک تحلیل منطقی از خیانت داشته باشم.

خیانت جرم نیست! یعنی خائن بر خلاف مثلا کلاهبردار یا دزد، به صورت قانونی مجرم محسوب نمی‌شه. خائن فقط از نظر اخلاقی گناهکاره و طبیعتا هیچ مجازات خاصی هم در انتظارش نیست مگر مجازات وجدان. به صورت کلی  در دو حالت ما دچار عذاب وجدان می‌شیم. یکی عذاب وجدان غیر بالغانه که معمولا ناشی از اون چیزیه که در کودکی، بدون دونستن دلیل بد بودن یک کار از والدینمون و یا به صورت کلی از بزرگترها یاد گرفتیم و درونی کردیم. معمولا در این حالت می‌دونیم که فلان چیز بده اما نمی‌تونیم براش دلیل منطقی بیاریم. در حالت دوم ما به صورت منظقی می‌دونیم که اگر فلان کار رو انجام بدیم به دیگران یا به خودمون آسیب می‌زنیم و در صورت انجام اون کار دچار عذاب وجدان بالغانه می‌شیم. معمولا عذاب وجدان غیر بالغانه نمی‌تونه خیلی جلوی انجام کار رو بگیره و تنها کاری که از دستش بر میاد اینه که لذت انجام اون کار رو به کام فرد تلخ کنه. همه ما با توجه به اون چیزهایی که در کودکی یاد گرفتیم می‌دونیم که خیانت بده. اما دونستن با عمیقا احساس کردن عواقب خیانت ما روی کسی که بهش خیانت می‌کنیم دو چیز کاملا متفاوته. اگر کسی که می‌خواهیم بهش خیانت کنیم رو به صورت یک انسان ببینیم و بتونیم خودمون رو جای اون قرار بدیم و اون رنجی رو که اون آدم به واسطه خیانت ما متحمل می‌شه، عمیقا با پوست و گوشت احساس کنیم، هیچ وقت هیچ بهونه‌ای به اندازه کافی خوب نخواهد بود که به ما اجازه خیانت بده.

پس خائن یا فردیه که از لحاظ عاطفی توانایی وصل شدن به احساسات دیگری و همزادپنداری با اون رو نداره و یا این که اون فرد رو در حد و اندازه خودش و در حقیقت در حد و اندازه یک انسان واقعی نمی‌بینه و همین موضوع باعث می‌شه خواست و خوشبختی خودش از رنج آن دیگری مهم تر جلوه کنه و اون وقت هزار و یک دلیل مناسب برای خیانت کردن پیدا می‌شه.

اگر این تحلیل رو قبول کنیم، قضیه خیانت وقتی جالب و در عین حال ترسناک می‌شه که فرد به خودش خیانت کنه، یعنی فرد فرصت‌های زندگیش، علایقش، هوش و استعدادش رو فدای دیگری، مناسبت‌های اجتماعی و یا حتی نشون دادن یک تصویر مقبول از خودش بکنه. در چنین شرایطی انگار خائن خودش رو یک آدم بی‌اهمیت بی‌ارزش فرض می‌کنه، در برابر دیگری ارزشمند و یا قوانین برتر اجتماعی. این آدم اونقدر تسلیم این حالتش می‌شه که به آسونی همه داشته‌های بالقوه و بالفعلش رو قربانی رضایت اون نیروی برتر می‌کنه. در این جا دو حالت پیش میاد، یا فرد حداقل آنقدر خوشبخته که به عواطف حقیقی خودش متصل نیست و از فداکاری بی‌حد و حصرش برای  آن دیگری ارزشمند، راضیه و از این حالت لذت می‌بره؛ و یا اینکه فرد به عواطف عمیق خودش  تا حدی متصله و هر روز از این حجم قربانی شدن زجر می‌کشه و از خودش و همین طور شرایط و یا آدمی که باعث از بین رفتن تمام داشته‌های حقیقیش شده، خشمگین و متنفره. این خشم و انزجار می‌تونه خودش رو به صورت‌های مختلف از غرغر های دائمی یک مادر فداکار تا افسردگی و فوران‌های ناگهانی خشم نشون بده.

بسیاری از افراد نسل‌های گذشته در گروه اول قرار می‌گیرند، همون مادربزرگ های نازنین قانع که هیچ وقت به این فکر نیفتادن که برن دنبال آرزوهاشون. با بد و خوب زندگی ساختن و همیشه هم شکرگذار بودن بابت داشته‌ها و نداشته‌هاشون. اما ما در دوره متفاوتی زندگی می‌کنیم، دوره ای که دنیا خیلی کوچیک شده، همه اتفاقات خوب و بدش، تمام خوشی ها و بدبختی‌هاش با یک دگمه در کسری از ثانیه میاد جلو چشممون. تو این دوره خیلی سخت‌تره که بخواهیم احساسات واقعی خودمون رو نبینیم و حس نکنیم، این دقیقا یکی از دلایل زیادتر شدن آمار بیماری‌ها و آسیب‌های روانیه. واقعیت اینه که بزرگ شدن درد داره، ما اگر می‌خواهیم به آرزوهامون برسیم، اگر می‌خواهیم احساساتمون رو کاملا تجربه کنیم و زندگیمون رو به عنوان یک انسان خاص تماما زندگی کنیم، نیاز داریم که اول ببینیم که کجاها به خودمون خیانت می‌کنیم، از این دونستن درد بکشیم و امیدوار باشیم که این درد آنقدر عمیق باشه که انرژی لازم برای خطر کردن برای تجربه تمام و کمال یک زندگی منحصر به فرد رو بهمون بده.

Advertisements

مرزهایم برای تو 

«خیانت»

صبح

در آن دنیایی که آن وقت‌ها من برای خودم ساخته بودم عاشق‌ها تا همیشه عاشق هم می‌ماندند مگر جنگی، بیماری لاعلاجی یا مرگ زودهنگامی آن ها را از هم جدا کند. من هم برای زندگیم دقیقا سبک عاشقانه‌های کلاسیک را درنظر داشتم.

در اولین رابطه عاشقانه‌ام، «من» همان بودم که در تصوراتم بود، همانقدر پاک‌باخته و شیفته و دلداده، و در تصورم معشوق باید در قله ی اوجش می‌ماند و من مثل فرشته‌ای چیزی در همان آسمان باشم که او را مثل خدایگان بستایم و او بلندبالا و مغرور بماند و معشوقگی کند. معشوق آن وقت‌هایم دوست خانوادگی بود و رابطه ما رابطهای مخفی از خانواده‌ها. یک بار که با خواهر معشوق در خانه ما نشسته بودیم و ناخن‌هایمان را فرنچ می‌کردیم گفت:» راستی دوست دختر میم ناخن کاشته انقدر خوب شده…» یخ کردم، وا رفتم، داغ شدم، گُر گرفتم، آب شدم و مُردم و در همان حال سعی کردم عادی باشم. پرسیدم: «دوست دخترش؟ می‌شناسیش مگه؟» گفت: «آره بابا چندساله با همن. همون که تو تولد منم بود! یادت نیست؟ موهاش بلند بود…» بقیه توضیحات را نشنیدم فکرم رفت پیش تمام وقت‌هایی که فکر می‌کردم او در اوج قله غرور بوده، و او داشته منت دختر دیگری را می‌کشیده، برایش وقت می‌گذاشته و رابطه‌اش را می‌ساخته… من چه چیزی کم گذاشته بودم؟

در رابطه بعدی باز یادم رفت که همه چیز مثل داستان‌ها نیست. ابن بار من آن دختر افسانه‌ای توی داستان‌ها بودم و او آن معشوقی که سر در پی من داشت. شاید همین‌ها موجب شد یادم برود خیانت هم در جهان وجود دارد. یک بار وقتی معشوق با من در حال چت کردن بود، دختری به او مسیج داد و گویا اشتباهش گرفته بود و همان موقع معشوق جریان را برای من هم تعریف کرد و به دختر هم گفت که در حال چت کردن با دوست دخترش بوده است. من دختر را فراموش کردم تا چند وقت بعد که دوباره گفت دختر باز به او پیام داده و گفته در حال بد روحی قرار دارد و خواسته کمی حرف بزند. دفعه بعد، از عشق شدید و آتشینش به شاعری تقریبا معروف و جوان گفته بود و این که می‌خواهد به تهران بیاید تا او را ببیند و بار بعد از بی‌وفایی معشوقش گفته بود و اینکه به او چندان محلی نگذاشته و غیره… و باز بار بعدی از مقدمات سفرش به ترکیه و از آنجا به مقصد آلمان گفته بود و بعدتر از زندگی گذشته‌اش در هند و ازدواج ناموفق و برگشتنش به ایران و غیره… معشوق می‌گفت دختر بیمار و افسرده است و دلش نمی‌آید او را از خود براند و تنها یک گوش مفت برای شنیدن حرف‌هایش است.

یک بار دختر افسرده آمد تهران و معشوق به من گفت قراری بگذاریم برای دیدنش. موافقت کردم. اما دختر نیامد و قرار را بهم زد و یک بار دیگر که با مادرش آمده بود قراری گذاشت و معشوق را دید. یک بار اتفاقی – واقعا اتفاقی- پیام‌هایشان را دیدم . پیام‌هایی که در آن، او، معشوقم را به نام خلاصه‌شده صدا می‌زد و معشوق به او گفته بود جانم؟ و صحبت‌ها حول محورهای مختلفی ادامه پیدا کرده بود و البته عاشقانه نبود. معشوق از نارضایتی کاری به او گفته بود و او از مشکلات زندگی در ترکیه – دختر بالاخره رفته بود ترکیه – این از سختی زندگی مشترک گفته بود (این موقع ما ازدواج کرده بودیم) و او از مزاحمت یکی از همکاران در ترکیه و غیره. من فقط به این سوال فکر می‌کردم مگر من چه چیزی کم گذاشته‌ام ؟

بارها در مورد او صحبت کردیم و معشوق گفت که به دلیل دلسوزی نمیتواند ارتباط را قطع کند، اما اگر من بخواهم به او می‌گوید که همسرش (دختر مرا می‌شناخت و کمی با هم چت هم کرده بودیم) از این ارتباط ناراضی است و به همین دلیل نمی‌تواند ادامه بدهد. من مخالفت کردم چرا که به نظر «من» این رابطه نادرست بود و اگر به نظر خودش هم نادرست می‌آید، نباید برای تمام کردنش از من مایه بگذارد و اگر برایش نادرست به نظر نمی‌آید،  پس مشکل ما اصلا این دختر خاص نیست و مشکل سر تفاوت دیدگاه‌مان به این مقوله است.

چند وقت بعد باز هم بسیار اتفاقی در گوشی‌اش که به من داده بود که چیزی را در پوشه پیام‌هایش جستجو کنم پوشه‌ای را به اشتباه بازکردم و دیدم طرف گفتگو زنی است که گویا ویزیتور بوده و از طریق شرکت با هم آشنا شده‌اند و بحث از بحث کاری به بحث‌های شخصی منحرف شده و این بار هم حول همان محورها دور می‌زند: درددل از سختی زندگی و کار و غیره و باز هم اجازه صدا زده شدن به نام کوچک و باز احوالپرسی‌های تقریبا هر روزه و غیره. البته باز هم گفته بود که ازدواج کرده و همسرش (مرا) را بسیار دوست دارد.

نمی‌دانم، شاید این چیز مهمی نباشد. شاید حتی در  زیر مجموعه خیانت قرار نگیرد. اما من فکر می‌کنم اختصاص دادن خیانت صرفاً به رابطه جنسی درست نباشد. بودن در یک رابطه احساسی مداوم و بدون توجیه هم نوعی خیانت است. شاید هم وقتش است که من مرزهای خودم را در خیانت روشن و واضح بیان کنم. شاید باید به مرزهای او برای خیانت دقیق گوش بدهم. شاید باید مرزهایمان را به هم نزدیک کنیم…

مسابقه

«خیانت»

سپیده‌دم

یک. اولین بار شاید من خیانت کردم تو رابطه‌مون. شاید هم اون شروع کرد. ولى دیگه مسابقه شده بود که کم نیاریم! من سال اول دانشگاه بودم و اون سال چهارم دبیرستان. با اینکه هر دومون اینکار رو می‌کردیم، بازم دردناک بود. هر دفعه گریه و زارى، دعوا و مرافعه. آخرش هم من تمومش کردم. دو سال بعدش ازدواج کردم و شوهرم بعد چند ماه بهم گفت که یک خیانت کوچک کرده. در حد اینکه مست بوده و سعى کرده یکى رو ببوسه ولى موفق هم نشده. دردناک بود ولى دیگه عادت شده بود. من بخشیدمش ولى منم بعد چند سال خیانت کردم. خیانت من هم کوچک بود. گذاشتم رفتم و یک روز رو با اون دوست پسر چند سال قبل گذروندم. ولى هیچى بینمون اتفاق نیفتاد. حتى همدیگر رو نبوسیدیم. انگار سوال بود براى جفتمون که بعد از سه سال جدایى، چه احساسى داریم و جفتمون فهمیدیم که احساسى وجود نداره. من هم چند سال بعد طلاق گرفتم.

دو. من تو تمام رابطه‌هاى زندگیم خیانت کردم به غیر از رابطه‌اى که الان دارم. اول رابطه می‌دونستم که پسر خیلى خوبیه. به اندازه‌اى که شاید هیچ کس دور و برمون اینقدر مهربون و آرام نیست. همون اول تصمیم گرفتم که این رابطه رو پاک نگهدارم. خیلى هم سخت بود. تا وقتى بچه نداشتیم و من جوان‌تر بودم خیلى وقت‌ها فرصت و موقعیت پیش اومد که من مقاومت کردم. اما با این حال ترس از اینکه اون به من خیانت کنه همیشه در من هست. انگار اون مسابقه هنوز پس ذهن من مونده. قبول کردم که یا بازنده هستم و یا مساوى، با این وجود از باختن خیلی می‌ترسم.

سه. چند سال پیش یک وب‌سایت اینترنتى که مخصوص خیانت بود رو هَک کردن و تمام اسم‌ها و ایمیل‌ها رو منتشر کردن. از بلبشویى که به راه افتاده بود فهمیدم خیانت مسئله گسترده‌ایه. توی یکى از تبلیغ‌هاى اون وب‌سایت، مردم به خیانت دعوت شده بودن که طلاق نگیرن و خانه و زندگى بچه‌هاشون رو به هم نریزن و اینکه آدم‌ها میتونن با یک نفر دیگه رابطه داشته باشن که خوشحال‌تر بشن. موندم چند نفر اسم شوهرشون توى اون لیست هست، ولى روحشون هم خبر نداره یا اصلا اونقدر وارد نیستن که برن  در مورد طرفشون جستجو کنن.

چهار. یک بار آزمایش سالیانه دهانه رحم من مثبت برگشت و دکترم من رو فرستاد بیمارستان براى نمونه‌بردارى. دکتر متخصص بعد از اینکه نمونه‌بردارى دوم منفى برگشت، گفت که برم واکسن بزنم. اون موقع واکسن تازه به بازار عرضه شده بود. دکتر می‌گفت که شوهرش سال‌هاى سال بهش خیانت می‌کرده و به راحتى می‌تونسته ویروس و سایر بیماری‌هاى دیگر رو بهش منتقل کنه. یک بار هم توى رادیو مصاحبه چند سال پیش خانمى رو که از شوهرش ایدز گرفته بود و فوت کرده بود، پخش کردن. از اینکه چه جورى فهمیده بوده و چهار دفعه آزمایش داده بوده تا باور کنه حرف میزد. می‌گفت شوهرش اول داد و بیداد کرده بوده که این تو بودی که رفتى و به من خیانت کردى ولى بالاخره اعتراف کرده بوده که خودش خیانت کرده. این بدترین نوع خیانت است. الان یک دختر جوان دارند که نه پدر داره و نه مادر.

زخم التیام‌نیافته خیانت

«خیانت»

سحرگاه

او مردی میان‌سال است. حدود دوازده سال پیش از همسرش جدا شده و دو دخترش را بزرگ کرده و شوهر داده است. می‌گویند مردی پرکار بود. روزانه بیشتر از هشت ساعت کار می‌کرد تا درآمد بیشتری داشته باشد و خانه‌ای بخرد. روزی از روزها سر کار بازوی چپ‌اش زخمی می‌شود و کارفرما او را پیش پزشک می‌فرستد و بعد از بخیه و پانسمان به خانه روانه می‌کند. مرد در خانه‌اش را می‌گشاید و وارد می‌شود. ظاهرا کسی در خانه نیست. از اتاق خواب صدای موزیک شنیده می‌شود. وقتی در اتاق خواب را باز می‌کند. زنش را برهنه در آغوش مردی بیگانه می‌بیند. فوری از اتاق خارج شده و پشت در می‌ایستد. خدا می‌داند چه حال و روزی دارد. زن با عجله لباس می‌پوشد و از اتاق خواب بیرون می‌آید و می‌خواهد توضیح بدهد. اما مرد در حالی نیست که گوش‌هایش بشنود. سرانجام زن اظهار می‌کند که عاشق مردی دیگر شده است و شوهری که از صبح تا شب مثل خر کار می‌کند و از سکس هیچ نمی‌فهمد، به دردش نمی‌خورد. بچه‌ها هم ارزانی خود مرد. جوان است و می خواهد زندگی کند و الی آخر… اطرافیان از مرد میخواهند که علیه زنش شکایت کند. اما او ترجیح می‌دهد بدون سر و صدا زن را طلاق دهد. چون دلش نمی‌خواهد مادر بچه‌هایش پیش مردم بیشتر از این  بدنام شود. بعد از طلاق هم نه تنها ازدواج نمی‌کند، بلکه تختخواب را دور می‌اندازد و شب‌ها روی کاناپه اتاق نشیمن می‌خوابد.

این مرد اکنون به من پیشنهاد ازدواج داده است. فکر می‌کند می‌توانیم با هم کنار بیاییم. بیشتر خصوصیات اخلاقی‌مان شبیه به هم است. تقریبا هم سن و سال هستیم. هر دو مزه خیانت را چشیده‌ایم. او فکر می‌کند ما دو نفر می‌توانیم مکمل هم، رفیق هم و در همه حال کنار هم باشیم. او بدون هیچ شبهه‌ای مرا انتخاب کرده است. بچه‌های هر دو ما راضی به این ازدواجند. من نیز دوست دارم همراه و دوست او باشم. اما می‌ترسم عقده‌های من موجب ناراحتی او شود و من این اجازه را ندارم. او باید خوشبخت شود و من می‌ترسم خوشبخت‌اش نکنم. هر بار در مقابل تکرار درخواست او می‌گویم نه.

شاید این «نه» خوشایند خواننده این متن نباشد. اما من هم دلیلی برای خودم دارم. می‌خواهم عقده دل بگشایم و بگویم چرا از ازدواج دوم می ترسم. چون همسرم بجز خیانت‌های کوچک و بزرگ، خیانت دیگری هم حق من کرد. او به اعتماد به نفس من، آینده من، لذت من از مردی که قرار است همسر و همدم و دوست من شود هم خیانت کرد. نه یک بار، بلکه چندین بار، نه یک نوع، بلکه به انواع مختلف. اکنون به بدترین خیانت‌اش می‌اندیشم. من نیز همانند خواستگارم از اتاق خواب وحشت دارم. اتاق خواب نگو شکنجه‌گاه بگو. اتاقی که به جای عشق و لذت ، عشق بازی دردناک همراه با اعمال وحشیانه را به خاطرم می‌آورد. به قول مرحوم مادربزرگم که وقتی بازوی کبودم را دید گفت: به چنین شوهری می‌گویند گونوز جانین دوشمنی  گئجه گؤتون دوشمنی / روز دشمن جون و شب دشمن کون.

سالهاست که در تنهایی و سکوت و آرامش زندگی می‌کنم. سال‌های اول نسبت به مردان تنها یک حس در قلبم جای گرفته بود: نفرت… نفرت و دیگر هیچ. دو سه سالی سپری شد و با خود گفتم همه مردها که بد نیستند. پدر مهربان است، برادر پشت و پناه است، دایی دوست‌داشتنی است. عمو دریای محبت است. پسرهای عمو یا عمه یا دایی و خاله، همگی رگ غیرت دارند و مواظب هستند. همه اینها مرد هستند. اینها «شوهر» هم هستند. چرا باید فکر کنم همه شوهرها بد هستند؟

او به من خیانت کرد. چه خیانتی بدتر از این که بدتر از مغول‌ها آمد و حیثیت، جوانی، دارائی، وطن، ایل و تبارم را دزدید و رفت؟ آن گونه که دلش می‌خواست لذت برد و رفت؟ تخم نفرت در دلم کاشت و رفت؟ آیا به نظر شما این بدترین نوع خیانت نیست؟

امکان عاشقی زلیخا یا حق شتر سواری به صورت دولا دولا

«خیانت»

مهمان هفته: اون آقاهه

به جای مقدمه
در باره خیانت چه می‌توان نوشت که از یک سو خودت را مردی سنتی و پابند به اصول مقدسِ مردسالاری و زن ستیز معرفی نکرده باشی و از دیگر سو یک خودشیرینِ شبهه روشن فکرِ غربزدهِ خودباخته‌ی بی‌غیرتِ در حال پاچه خاری. با نوشته‌ات می‌توانی از یک طرف بنیان خانواده و ارزش‌های والای انسانی و دینی را نشانه بگیری و نشانه‌ای باشی از بیشمار نشانه‌های آخرالزمان و از طرف دیگر رواج‌دهنده افکار منفی و خشونت و تبعیضِ روشمندِ دیرینه علیه زنان و مشتی باشی از خروارِ مردانی که برابری کامل زن و مرد را بر نمی‌تابند.
به هر حال این چند سطر عقیده شخصی نویسنده است و هیچ هدفی پشت آن مستور نیست.

زلیخای عاشق
روزی در یک میهمانی خانوادگی کسی ادعا کرد از نظر برخی از علما خواندن سوره یوسف برای زنان مکروه است. عده‌ای در جمع دلیل آن را جویا شدند که خانمی با عصبانیت و با لحنی عصبی اعلام کرد که «چون زنان نباید بدانند که زلیخا عاشق ‌شد». اگر زلیخا را سمبلی برای زنان متاهل فرض کنیم، شاید واکنش عصبی آن خانم را بتوان به نوعی از اعتراض تفسیر کرد که عاشق شدن زنی متاهل را حقی مسلم می‌داند که بوسیله جامعه مردسالار از زنان دریغ شده است و حتی خواندن داستان‌هایی در این باب را برای آنها ممنوع کرده است تا مبادا بفهمند که چنین چیزی هم ممکن است. در حالیکه در همان جامعه عاشقی یک مرد متاهل و حتی خیلی فراتر از آن، نه تنها تقبیح نمی‌شود بلکه در موارد متعدد علاوه بر توجیه، تشویق نیز می‌شود. به زبان ساده خیانت از طرف یک زن گناهی است بزرگ و نابخشودنی و از طرف یک مرد شیطنتی قابل درک و گذشت.

من نه زن هستم که بتوانم حس ایشان را درک کنم و نه اعتقادی دارم به مردانه زنانه کردن موضوع‌های حساسی مانند این. ولی اگر برداشتم از این حرف درست باشد و طبق معمول به کاهدان نزده باشم، به دو دلیل معتقدم که ایشان نباید عصبانی می‌شدند. اول اینکه چندان در قید و بند کراهت یا حرمت خواندن یک سوره از قران بوسیله زنان نباشند و بطور کلی هم فکر نمی‌کنم در جامعه امروز و با وجود این همه منبع و رسانه به زبان مادری در این دهکده جهانی هیچ عقل سلیمی خواندن یک متن پر از استعاره عربی را مکروه اعلام کند از ترس اینکه خدای نکرده ناموس مسلمین هوایی شود. اگر می‌شد و گوش شنوایی بود این سریال‌های پر مخاطب و دیدنی بعضی از شبکه‌ها حرام اعلام می‌شد که حتی شرلوک هلمز هم نمی‌تواند تشخیص دهد که بالاخره کی زن کی بود و کی شوهر کی. دوم اینکه کسی نمی‌تواند عشق را منع کند و آن را حقی بشری نداند که اگر می‌شد شاعر هزار سال پیش آرزو نمی‌کرد که خنجری فولادی بسازد و توی چشمش فرو کند تا دلش آزاد شود. بدون عشق چه تفاوتی بود بین دیگر جانداران و انسان؟ چه کسی می‌تواند عشق را ممنوع کند؟ اگر توانست چه کسی می‌تواند مجری‌اش باشد؟ که گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنچه هست گیرند.

ولی فارغ از پاسخ به آن استدلال، چیز دیگری که مرا به فکر فرو می‌برد این است که با توجه به تغییر شرایط اجتماعی و حضور روزافزون زنان در بخش‌های مختلف اجتماع و در کنار آن افزایش سطح آگاهی و دانش و شاید از همه مهمتر استقلال مالی بسیاری از زنان و اینکه هر روز و هر جا با مردانی مواجه می‌شوند که در مقام مقایسه ممکن است از همسر یا دوست پسرشان سرتر باشند، چرا نباید دل در گرو دیگری بگذارند؟ البته همین سوال را با همین استدلال‌ها می‌توان در باره مردها پرسید و تفاوتی بین این دو وجود ندارد. در این میان تکلیف خانواده، چه با تعریف مدرنش و چه سنتی، چیست؟

فکر می‌کنم اگر همزیستی عاشقانه یک زوج را، حتی در غیاب اسناد رسمی، یک قرارداد یا پیمان بدانیم؛ بی‌شک پرهیز از خیانت، یا با بیانی مثبت‌تر وفاداری، یکی از مهمترین ارکان این رابطه خواهد بود و نقض مهمترین رکن یک قرارداد هم به معنای فسخ قرارداد خواهد بود. این وفاداری می‌تواند تعاریف مختلفی داشته باشد یا بازه‌های مختلفی را در بربگیرد ولی چیزی که به تقریب همه بر آن متفق‌لقولند وفاداری در احساس است و وفاداری در ارتباط جنسی. از نظر من خیانت در احساس، شروعِ پایانِ پیمان است و خیانت جنسی نقطه پایان و غیرقابلِ برگشت آن و از بین این دو، خیانت در احساس (یا عاشقی مجدد) مهمتر.

برای افرادی مانند من، خیانت احساسی اهمیتی بیش از خیانت جنسی دارد. کم نیستند کسانی که، نه به سادگی ولی به هر حال، از خیانت جنسی گذشت می‌کنند ولی به هیچ وجه نمی‌توانند با خیانت احساسی کنار بیایند حتی اگر بنا به دلایل مختلف زندگی زیر یک سقف را ادامه دهند. خیانت احساسی شاید درد آورتر و تلخ‌تر از چیزی باشد که در مرحله اول به ذهن می‌آید. اینکه با کسی سر بر بالین بگذاری که دلش با تو نیست، خیلی دردآور و تلخ است و تصور اینکه در خصوصی‌ترین لحظات کس دیگری را به جای تو در ذهن داشته باشد و با یاد او در کنارت بیآرامد دیوانه کننده.

اثبات خیانت عاطفی تا موقعی که کسی به آن اعتراف نکرده است، کار ساده‌ای نیست یا شاید حتی ناممکن باشد بخصوص اگر پای هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی درمیان باشد. با این حال چون صحبت از احساس است گاهی آگاهی از خیانت نیازی به بیان کلمات ندارد. در این جور مواقع می‌توان خیانت را با چشم دل دید و فهمید، گرچه نمی‌توان به راحتی برای دیگری توصیف یا به آن استناد کرد. شاید این غزل معروف ابوالحسن ورزی بتواند منظور را بهتر برساند:

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود …
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود…
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
تنها امید جان من تنها نبود…

البته این گفته به معنای تائید کسانی نیست که بقول علما دائم‌الشک‌اند و فقط بدنبال بهانه‌ای هستند تا از جفای یار شکوه کنند و گروهی را، چه زن و چه مرد، متهم به بی‌وفایی و عهد شکنی ذاتی. بلکه بیان این نکته است که تغییرات ناگهانی، و در ظاهر بی‌دلیل، خلق و خو و رفتارها و کنش‌ها شاید نشانه شروع چیزی باشد که به ما می‌گوید تا دیر نشده است باید فکر چاره کرد.

نمی‌توانم گفته بعضی را درک کنم که معتقدند خیانت احساسی گاهی خوب است و ممکن است هیچگاه هم، حتی در طولانی‌مدت، به خیانت جنسی نرسد و در عوض می‌تواند باعث محکمتر شدن پیوند در خانواده بشود و باید شریک زندگی را در داشتن چنین عشقی آزاد گذاشت. با فرض به وفاداری جنسی، چگونه می‌توان با کسی که به وضوح وقتی با دیگری است شادتر است و فکر و ذهنش پر شده از یاد او و فقط بخاطر ترس از عواقب اجتماعی یا بخاطر رعایت حال فرزندان یا درگیر بودن طرف مقابل در یک رابطه، توان جدایی را ندارد، زیر یک سقف ماند. کاری به ازدواج‌های سنتی یا اجباری ندارم ولی در ازدواجی که با آگاهی و انتخاب آزاد شکل گرفته چگونه می‌توان وجود یک عشق دیگر را هم قبول کرد.

تکلیف زلیخا چیست؟
به داستان زلیخا برگردیم. از دید من این حق مسلم زلیخا یا همتای مذکر اوست که عاشق بشود بشرطی که همه عواقب عاشقی را بپذیرد و نخواهد که هم از مواهب رابطه اول منتفع باشد و هم در همان حال از فراق یار تازه ناله سر دهد. شتر سواری شاید اشکال نداشته باشد ولی دولادولا، چه عرض کنم.

آینه‌های روبرو

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

از میان نامه‌های رسیده: موگه

وقتی وارد دانشگاه شدم فکر می‌کردم بالاخره عشق شکوهمند زندگی‌ام را پیدا می‌کنم و خیلی تر و تمیز و بی‌دردسر یک ازدواج خوب و استاندارد خواهم داشت و سکس عاشقانه را در آغوش همسرم برای اولین بار تجربه خواهم کرد. اما چنین اتفاقی نیفتاد (طبیعتا) و من شروع کردم به آشنا شدن با پسرها.

وقتی بیست و چهار سال داشتم اولین بار جلوی چشمان پسری عریان شدم که بعدها فهمیدم از خودم هم بی‌تجربه‌تر بود، ولی آن موقع خیلی ادعای «خبرگی» داشت. جوری به بدنم خیره شده بود که مطمئن شده بودم عیب و ایرادی دارم یا دستکم عجیب و غریبم. معاشقه با او هیچ لذتی نداشت ولی باعث شد در ارتباط بدن خودم با بدن دیگری احساس راحتی کنم. کسان دیگری بعد از او آمدند و رفتند.در معاشقه با بعضی عشق و لذت و بعضی دیگر فقط لذت داشتم. در هر ارتباطی یاد گرفتم که چطور زبان بدنم را با «بدنش» هماهنگ کنم و به بدن آن دیگری هم یاد بدهم. از هم آموختیم و رشد کردیم. هیچکدام از این روابط به ازدواج نیانجامید (و چه بهتر)، ولی هرگز از داشتنشان پشیمان نشدم. اعتماد به نفس، توانایی لذت بردن و لذت بخشیدن کمترین چیزی بود که بدست آوردم. البته شاید من خوش‌شانس هم بودم که یارانم در کل انسان‌های نرمال و خوبی بودند و من درگیر هیچ آزار و اذیت بدنی یا روانی نشدم (درد و رنج پایان رابطه مسئله جداگانه‌ایست).

من و همسرم برای هم نه از نظر عشقی و نه جنسی «اولین» نبودیم. اتفاقا همین موضوع تا الان به هر دوی ما کمک کرده بهتر با هم و با زندگی مشترک کنار بیاییم. ازدواج بیش از هر چیزی از نظر من یک قرارداد و پذیرش مسئولیت است و واقعا باید برایش آمادگی داشت. شناختن ذهن و بدن خود و آن دیگری به تنهایی و در ارتباط با همدیگر قبل از وارد شدن به وادی زندگی مشترک با تمام مسئولیت‌هایش به نظرم واقعا لازم است و البته آن دیگری نباید حتما همسر آینده‌مان باشد. دوستان و آشنایان زیادی دارم همسن و سال خودم – آقا و خانم – که همگی با اولین عشق یا اولین مورد آشنایی‌شان ازدواج کرده‌اند و حالا در حال انجام تجربیاتی هستند که باید قبلا انجام می‌دادند. مسلما نمی‌توانم تجربه خودم و یا دوستان اطرافم را به همه تعمیم بدهم، ولی در مورد خودم با اطمینان می‌توانم بگویم علی‌رغم تمام سختی‌ها و استرسی که در داشتن روابط قبل از ازدواج پیش روی خصوصا خانم‌ها هست،این بهترین کاری بوده که برای «خودم» انجام داده‌ام.

 هفتاد ساعت سفر

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

از میان نامه‎های رسیده: غزاله

تنها یک نگاه به دور و بر و اطرافیان کافی بود که توی دلش خالی شود، دوست صمیمی‌‌اش تنها بعد از ١٢ روز از شروع آشنایی‌اش با یکی از خواستگارانش  پای سفره عقد نشسته بود، تنش می‌لرزید از تصور این اتفاق، دیگری بعد از ٢ سال رفتن و آمدن و سه سال زندگی مشترک همین هفته پیش  قرار آخرشان را در دفتر طلاق گذاشته بود! هر چه میگ‌شت نمی‌توانست به قانون کلی برسد، واقعا چه چیزی می‌توانست خوشبختی زندگی مشترک را تضمین کند؟

مشاور می‌گفت اگر بخواهی کسی را بشناسی ٦٠-٧٠ ساعت نشست و برخاست کافی‌ست. راست هم می‌گفت، واکنش آدمها در خرید و سینما و کافه و کوچه و بازار از جایی به بعد دیگر تغییر نمی‌کند، برای شناختن زوایای تو در توی آدمها باید آنها را در موقعیت‌های مختلف سنجید، ولی مگر عمر آدمی تا کجا قد می‌دهد، مگر چقدر احتمال می‌رود که در بازه آشنایی با نیمه دیگر زندگی آینده‌ات همه شرایط را تجربه کنی، ببینی که چه می‌کند و چگونه واکنش نشان می‌دهد؟ مگر نه اینکه آدم‌ها تغییر می‌کنند، رشد می‌کنند؟ روح آدمی مگر در چه وسعتی می‌گنجد که بتوان آن را کندوکاو کرد؟ باید جایی نقطه پایان گذاشت.

پدر همیشه ورد زبانش بود که اگر روزی خواستی با کسی ازدواج کنی باید قبلش رفته باشی و آمده باشد و دیده باشی و دیده باشد و خلاصه چشم و گوشت باز باشد تا بهترین تصمیم را بگیری، بی‌نقص! پدر خودش تحصیل‌کرده بود و دنیادیده. دختر هم همیشه انگار پشتش گرم بود و خیالش راحت که پدری روشن‌فکر دارد و منطقی بدون تعصبات رایج و معمول و کلیشه‌ای.

روزی که در دانشگاه بعد از ان همه بالا و پایین شدن در جواب خواستگاری یکی از سال‌بالایی‌ها گفت بیشتر همدیگر را بشناسیم و خرید و کافه و سینما برویم، پدر پیشنهاد داد دعوتش کنند به سفر. پدر می‌دانست آدمها را در سفر باید شناخت.

هفتاد ساعت سفر! شاید کلید حل مشکل همین بود!