چرا مهاجرت کردم؟

«مهاجرت»

سپیده‌دم

درست یادم نیست چند بار مهاجرت کرده‌ام. اما تا آنجائی که به خاطر دارم، مهمترین مهاجرتم کوچ از خانه پدر به خانه همسر بود. وارد خانه جدید که شدم، از در و دیوار بوی غربت به مشامم رسید. قبل از هرچیز با آداب و رسوم جدید و نامانوس آشنا شدم. به هیچ یک از وسایل من دست نزن، این کمد که قفل است اگر روزی بر حسب اتفاق درش باز ماند، نزدیک نشو. بدون اجازه من چنین نکن و چنان نگو و الی آخر. مرحوم مادربزرگم چه خوب می‌گفت : قیزلیق سلطانلیق دی / دختر بودن و خانه پدر زندگی کردن پادشاهی است.

با خانواده همسر همسایه دیوار به دیوار بودیم و آنچه بیش از همه آزارم می داد، سوراخی بود که مادرهمسر باز کرده و از آنجا دید می‌زد. بهانه‌اش هم این بود که هر وقت کاری داشته باشیم می‌توانیم از طریق همان سوراخ با هم تماس بگیریم. خانه‌مان یک طبقه بود و وقتی او را پشت‌بام و نگاهش را به سوی حیاط خانه‌مان می دیدم، آرامشم را از دست می‌دادم. از دیوار و پشت بام خانه بدم می‌آمد گویی به من دهن کجی می‌کردند. خانه در نظرم همچون کوچه‌ای بود که رهگذران از در و دیوارش دید می‌زنند. دعا می‌کردم که روزی از آن خانه و دیار کوچ کنم و بگریزم.

دو سه سالی نگذشت که به شهری بزرگ مهاجرت کردیم. احساس راحتی کردم. اینجا دیگر نه از سوراخ و نه از پشت‌بام خبری بود. اما این مهاجرت نیز دردی را دوا نکرد. کلید خانه بود و دستهای زمخت مادر همسری که وقت و بی‌وقت و بدون اطلاع قبلی داخل قفل می‌چرخید و وارد می‌شد. بعدها همین دسته کلید دو قلو زائید و به یکی دو نفر دیگر تحویل داده شد. دوست نداشتم در خانه خودم چادر به سر بنشینم. دلم می‌خواست در هوای گرم تابستان که از سر کار به خانه برمی‌گردم ، چادر سیاه و روپوش و مقنعه و جورابم را دربیاورم و در خانه خودم با لباسی راحت سرگرم کارهای خانه شوم. اما مادر همسر که این چنین می‌دید  می‌گفت‌: بیزیم گلین بیزدن قاچار،  باشینی اؤرتوب گؤتونو آچار / عروس ما از ما رو می‌گیرد، سرش را می‌بندد و کونش را باز می‌کند.

مسافر پشت سر مسافر. هر کسی بیمار و کار و حتی احتیاج به استراحت و گردش داشت در خانه را می‌زد. مهمانها هر وقت دلشان می‌خواست می‌آمدند .از سر کار که برمی‌گشتم ایشان هم منتظر بودند که سریع آماده خدمت باشم و شروع به کار کنم. دیر وقت هم که می‌آمدند بایستی از رستوران چلوکباب بیاید و صد البته گناه از من است که گویا دست و پا چلفتی هستم و غذا پختن بلد نیستنم و مرد مجبور است که برای پذیرائی ازمهمانهایش از رستوران غذا بیاورد.

نمی‌توانستم، نه نمی‌توانستم تحمل کنم مادر من برای دیدنم سر کوچه بایستد و مادر او کلید در دست، خانه‌ام را مسافرخانه خصوصی‌اش کند و زبانش هم دراز باشد. دیگر دل از خانه کنده بودم. نه اینجا نمی‌تواند خانه من باشد. عروسی و عزا و هدیه و مهمانی و وسایل خانه، همه متعلق به مرد بود و برای تماشای برنامه تلویزیونی باید از او اجازه می‌گرفتم که غرورم اجازه نمی‌داد. از این همه بی‌عدالتی رنج می‌بردم. دعا می‌کردم همانگونه که درهای این خانه به روی عزیزان من بسته است به روی عزیزان او نیز بسته باشد. خدا صدایم را شنید وآقا هوس مهاجرت به سرش زد. هم بسیار ناراحت و هم خوشحال شدم. ناراحت از این که عزیزان و شهر و محل کارم را دوست داشتم و دارم. وطن با همه نقاط ضعف و قوتش خانه عزیز من است. سختی‌هایش هم خاطره دارد. خانه‌های قدیمی و کوچه پس کوچه‌های مارپیچش را با دنیای لوکس بیرون عوض نمی‌کنم. اما تصمیم ، تصمیم آقای همسر بود و کاری از دستم بر نمی‌آمد. از طرفی خوشحال بودم، خوشحال از این که می‌روم تا ظلم بالسویه عدل باشد. اگر قرار است مادرم را نبینم ، چه بهتر که مادرهمسری را نیز نبینم.

اکنون سالهاس که در دیار ژرمن ها ساکنم. به این غربت عادت کرده‌ام‌. با مشکلات ساخته‌ام. بچه‌هایم به سر و سامان رسیده‌اند. وطن و در و دیوارهای خانه پدری برایم همچون فیلمی است لذت‌بخش و تماشایی.

Advertisements

ننمایی وطنم

«مهاجرت»

سحرگاه

آنقدر نوشتم و پاک کردم تا این که دوستی نادیده در واتسپ مسیج گذاشت که می‌خواهد درمورد مهاجرت راهنمایی بگیرد، سوال دارد. گفتم زنگ بزن صحبت کنیم.

– راستش هنوز نمیدونم میخوایم مهاجرت کنیم یا نه ولی خیلی وقته بهش فکر میکنیم. حالا دارم با دوستانی که مهاجرت کردن مشورت میکنم، الان وقت دارین؟

البته که وقت داشتم. چند ماهی‌ست به واسطه‌ی کاری درگیر مقالاتی درمورد آموزش در محیط چند فرهنگی و مشخصا دانش‌آموزان مهاجر و خانواده‌هاشان هستم. از هر چه سوال و جواب با خانواده‌های مهاجر یا متمایل به مهاجرت استقبال می‌کنم. اولین سوالش این بود که مهاجرت چطور است؟ نگران بود.

+ خب ببین نمی‌دونم توی خود ایران هیچوقت شهر به شهر شدی یا نه، این که شبکه‌ی دوستانت رو از دست می‌دی، احتمالا کارت رو از دست می‌دی، اگه بچه داری باید بگردی دوباره ببینی کدوم مدرسه یا مهد براش بهتره، اون دوستهاش رو از دست می‌ده، و غیر اینها تو شوخی‌ها و بحث‌های اهالی شهر تازه رو دیرتر از بقیه می‌گیری و طول می‌کشه تا خودت رو اهل اونجا بدونی، تا یه تعطیلی باشه می‌دوی می‌ری شهری که قبلا بودی. مهاجرت هم چیزی شبیه به اینه فقط در مقیاسی بزرگتر. اگه با اون شهر به شهر شدن راحت بودی و از نو شروع کردن و سختی‌هاش اذیتت نمی‌کنه نگران نباش.

گفت که یک بار تجربه‌ی شهر به شهر شدن داشته و از این که خودش را محک بزند ببیند در شرایط متفاوت چطور عمل می‌کند خوشش می‌آید. گفتم این را بنویس بگذار جایی که اگر مهاجرت کردی برای یکی دو سال اول خیلی به کارت می‌آید، هر بار ناامید شدی برو سراغ این جمله‌ات و روحیه بگیر.

– به نظرت چه چیزی خیلی مهمه قبل مهاجرت؟

+ راستش زبان. هر چقدر می‌تونی زبانت رو بهتر کن. اگه کشوری که می‌ری انگلیسی زبانه، انگلیسی، اگه فرانسه زبانه یا آلمانی زبان یا هر چی، زبان اونها رو تا توی ایرانی یاد بگیر. بدترین اشتباه اینه که کسی فکر کنه زبان اون کشور رو وقتی رفت اونجا یاد می‌گیره. اینجا معلمی که به تو زبان انگلیسی یاد می‌ده مثلا، با زبان مادری تو و مشکلاتی که تو در یادگیری زبان انگلیسی داری آشنا نیست و این کار رو کمی سخت می‌کنه، و البته زبان هم بدونی باز وقتی بیای مدتی طول می‌کشه تا زبانی که اینجا استفاده می‌شه متوجه بشی، چون آدمها مثل پرسوناژهای توی کتابها یا فیلم‌ها حرف نمی‌زنن.

خواستم برایش از تجربه‌ی حرف زدن به زبانی دیگر بگویم، فرصت نشد. منی که زبان کشور میزبانم را بلد بودم پیش از آمدن، سال‌های اول احساس می‌کردم یک آدم بزرگ‌ام با توانایی گفتاری یک کودک. درک من از مسایلی که دور و برم می‌گذشت درک یک بزرگسال بود اما زبان که باز می‌کردم دایره کلماتی که می‌شناختم یا به ذهنم می‌رسید توان بیان چیزی که می‌خواستم را به من نمی‌داد. انگار در خودت زندانی شده باشی.

این آخری‌ها را که نگفتم اما وقت خداحافظی خودش گفت از هر که پرسیده گفته‌اند اولویت با زبان است. از نظر من اما کنار این اولویت، مهم روحیه‌ی کودکانه داشتن است. اینکه مثل آنها بتوانی وقتی وارد پارکی می‌شوی که یک نفر هم به زبان مادری تو حرف نمی‌زند، با لبخند جلو بروی و دوست پیدا کنی.

هراس بعد از انتخاب

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

از میان نامه‌ها: هانا

… وبلاگ گروهی عالیه، هر روز منتظرم که بخونمش. دوست دارم درباره موضوعی که داره نوشته میشه تجربه خودمو بگم: من خودم کسی بودم که انتخاب کردم، خیلی کوچیک بودم که انتخاب کردم با کی دوست بشم، بعدش بهش پیشنهاد دوستی دادم و بعد از سالها وقتی به بودن با هم عادت کردیم این من بودم که پیشنهاد ازدواج رو دادم و بعد از اون، این من بودم که بعد سالها یه روز بهش گفتم بیا بچه‌دار بشیم. ولی از همون روزا تا حالا این هراس با من بود که نکنه من انتخاب واقعی اون نبوده باشم، نکنه اون عاشق من نبود.

اوایل به بهانه‌های مختلف امتحانش کردم که مجبور بشه بهم ثابت کنه که منم انتخاب اون هستم. حتی یه مدت قهر کردم تا اون بیاد سراغم… می‌دونین من هنوزم فکر می‌کنم شاید بهتر بود انتخاب می‌شدم، اونوقت شاید نسبت به خودم حس و حال بهتری داشتم… نمی‌دونم شاید این حس از ضعف من ناشی میشه ولی خب این حس هنوزم گاهی میاد سراغم…

بازم ممنون از وبلاگ و نوشته‌های خوبتون. براتون شادی و عشق و آرامش آرزو دارم.

بر سر دوراهی

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

نویسنده مهمان: پیشالی

زنی است با همه امتیازهای مقبول. زیباست و تحصیل‌کرده و امکانات خودساخته خوبی هم دارد. اما تا کنون نتوانسته رابطه پایداری با کسی داشته باشد. دلیلش شاید کمال‌گرایی منحصربفرد باشد در انتخاب دوست یا همسر و یا پارتنر.

با این‌ حال در گوشه‌ای از کوچه پس کوچه‌های زندگی درست در جایی که هیچ نمی‌توان انتظار داشت، مردی مقابلش می‌ایستد که در عین شباهت به همه مردها، یک فرق عمده‌ای با همه شان دارد. اگر مردهای دیگر اول او را انتخاب کرده بودند، حالا این اوست که او را انتخاب می‌کند.

او تصویر برخوردهایش با انتخاب کنندگانش را در ذهن مرور می‌کند.  به بعضی‌ها هیچ محلی نگذاشته، بعضی‌ها را در حد یک سلام و احوالپرسی متعارف از سر باز کرده، با بعضی ها معاشرت مدت دار داشته و با بعضی‌ها به رغم امید داشتن به آینده‌ای درخشان، شکست را تجربه کرده است.

حالا در برزخی گرفتار شده که می‌تواند با هر کدام از گزینه‌هایی که عنوان شد و رفتار کرده‌است، با او رفتار شود. او به این نکته فکر نمی‌کرد که شاید خودش بخواهد پیشنهاد دوستی بدهد. پیشنهادی که برخاسته از دلایلی است که برای خودش کاملا موجه است، اما ضرورتی ندارد که برای طرف مقابل هم موجه باشد.

او به این نکته فکر می‌کند که شاید دیگرانی هم که به او مراجعه می‌کردند دلایل خاض خود را داشتند که برای او موجه نبود. ولی او زن است. غرور و جایگاهش چنین اجازه‌ای به او نمی‌دهد که برای شنیدن «نه» ریسک کند.

او همیشه این فرصت را داشته که انتخاب شود و مطمئنا از میان انتخاب‌کنندگانش کسانی خواهند بود که با معیارهای او سازگار باشند.

ولی او این مرد را که مقابلش ایستاده دوست دارد و انتخابش کرده است.

او در این برزخ همچنان خواهد ماند تا روزی که…

تمرین کن

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

نیمه شب

به گمونم حداقل شخص خود من از مسئولیت می‌ترسه. از اینکه وقتی شکست خوردم آدم‌ها به جای همدردی بگن انتخاب خودت بود و حالا مسئولیتش با خودته. در ضعیف بودن قدرت عجیبی هست که در قدرتمند بودن و همیشه قدرتمند بودن نیست. افراد جمع در نهان خودشون می دونن که ضعیفن، هر کدوم به نوعی. همینه که وقتی دور هم جمع میشن و گروه رو می‌سازن، نسبت به افراد ضعیف خودشون احساس همدردی دارن و حمایتش می‌کنن. حالا وای به حال وقتی یکی تصمیم بگیره در جمع نباشه. وای از وقتی کسی فکر کنه می‌تونه از مجموعه این ضعف ها بالاتر بره و از «ما» رد بشه و «من» بسازه، و وای از روزی که این من ِ جسور، بتونه خوشبخت بشه. به شیوه منحصر به فرد خودش خوشبخت بشه. اینجا، جمع تنهات می ذاره. اینجا اگر زمین بخوری بیشتر دردت میاد.

این تنها بودن نگرانم می‌کنه و کنارش از انتظار بدم میاد. از اینکه بعد از اینکه قلابم به یک نفر گیر کرد، منتظر حرکتی از جانب اون بمونم و فقط غمزه بیام و نمک بریزم و نخ بتابونم و طناب بریزم و کلمه بسازم و کارهاش رو هزار جور تفسیر کنم که ببینم قدم جلو می ذاره؟ صحبت می کنه؟ راحت‌ترم که همون لحظه اول که به دلم چسبید باهاش صحبت کنم. سریع‌تر و مطمئن‌تره این شیوه رفتاری. مخصوصا که به نظرم زمان، گاهی دشمن رابطه‌هاست.

همه جهان من تاب خوردن بین این دوتایی هاست. دوتایی نیاز به پذیرش مسئولیت و نفرت از انتظار. دوتایی امید به اینکه جهان این بار بعد از صحبتتون روشن می مونه و یا ترس از اینکه همه چیز نابود شه و از هم بپاشه. وحشت از اینکه چیزی که خودت انتخابش کردی بشکنه، خود جهنمه و انتظار برای اینکه چیزی رو آرزو کنی و رخ بده گاهی از اون هم تلخ‌تر. چه سخت میشه وقت‌هایی که تو آدم عجول داستانی.

انتخاب کردن همیشه یه وسوسه است. وسوسه‌ای که تسلیم شدن بهش، جهان رو پر از طعم قشنگ شکلات می‌کنه. وسوسه‌گری که همیشه در گوشت صدا می‌کنه: اون چیزی که فکر می‌کنی مناسبته رو انتخاب کن. زنده باش! زنده باش! وقتش الانه!

که صدا می‌زنه: تو از پس بقیه‌اش برمیایی!

 

به احترام سین‌های عاشق

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

شبانگاه

در سالهای دانشگاه دوستی داشتم که اگر می‌­خواستم آدمها را بر حسب اینکه کدام زودتر ازدواج می­‌کنند ردیف کنم، قطعا میذاشتمش ته مهای صف. سین، همیشه در حال ورجه ورجه بود و دایم حرف می­زد، بیشتر به بیرون و‌ خوشگذرانی بود و رفیق‎باز. از هنرهای هفتگانه خانه­‌داری و کدبانوگری هم مطلقا بی­‌بهره بود اما از لودگی و بذله­‌گویی بهره­‌های فراوان داشت و برایش فرقی نمی­‌کرد مخاطبش پسر است یا دختر. در حیص و بیصی که بنده و دخترهای دیگر سعی می­‌کردیم سنگین و رنگین باشیم و خودمان را به انواع شیوه­‌های جذب پسرهای دانشگاه – از صبح زود بیدار شدن و آرایش قبل از ورود به کلاس هشت صبح گرفته تا خوب و کامل جزوه نوشتن و فعالیت در انجمنهای علمی و‌دانشجویی و … – مجهز کنیم، دوست سر به هوای ما سعی می­‌کرد چیزی به دنیا بدهکار نباشد و از سالهای دهه بیستش نهایت لذت را ببرد. سال آخر دانشگاه بودیم و سرخورده از اینکه فرصت طلایی دانشگاه گذشت و کسی را به تور نینداخته­‌ایم که دیدیم سین مدتی است مقنعه­‌اش را جلو می­کشد، موقع راه رفتن شلنگ تخته نمی­‌اندازد و حرف زدنش به طور محسوسی لفظ قلم شده است. سین عاشق شده بود! سین از وقتی فهمید عاشق شده، یک دو جین از دوستانش را کنار گذاشت، سعی کرد بیشتر تئاتر و فیلمهای هنری حوصله سر بَر ببیند و‌ کتاب درست حسابی بخواند، قدری آشپزی یاد بگیرد و برای درست کردن نیمرو اول روغن را در ماهیتابه بریزد بعد تخم مرغ را. اما اینها همه کارهایی نبود که سین کرد بلکه رفت صاف و پوست کنده به آقای میم گفت که بنده از شما خوشم آمده و فکر می­‌کنم ما باید با هم ازدواج کنیم!!!! فارغ ازجواب آقای میم – که همیشه انسان درسخوان شایسته­‌ای بود و داشت خود را برای مدارج تحصیلی بالاتر آماده می­کرد و در همان زمانهایی که خیلی موقرانه پله­‌های کتابخانه را پایین می­‌آمده احتمالا با دیدن سین شلنگ‌­انداز با خود فکر کرده بود چطور ممکن است روزی مردی به سین دل ببندد – فهمیدن این خبر برای ما چیزی مثل نقض یکی از قواعد لایتغیر هستی بود. مایی که ذهنمان پر بود از باید و نبایدها و خوب و بدهای کلیشه­‌های جنسیتی. مایی که یاد گرفته بودیم متین باشیم، خانووم باشیم و زن باشیم و مجهز به هنرهای زنانه و بنشینیم به انتظار تا دیده شویم و پسندیده شویم و اگر بخت با ما یار باشد بیش از یک نفر پا پیش بگذارد تا احساس خوشبختیمان کامل شود که می­توانیم انتخاب کنیم. دست کم من یکی که اصلا به مخیله‌­ام هم خطور نمی­کرد که دختری اینقدر احمق باشد که غرورش را زیر پا بگذارد و برود به یکی ابراز علاقه کند که معلوم نیست چه بشنود و چه بشود. پیگیری ماجرای سین و آقای میم از این لحاظ حایز توجه بود که بالاخره یک نمونه عینی پیش آمده بود از نقض این قضیه که چرا زنها باید همیشه باید خواستنی باشند اما ژست بی­‌نیازی و وقار بردارند. باید اعتراف کنم که منتظر بودم سین به زودی پشیمان و سرخورده از کاری که کرده، سر عقل بیاید و سر به راه شود؛ نه به خاطر بدخواهی و حسادت بلکه به خاطر اینکه خدشه­‌ای به باورهای رنگ تقدس گرفته‌­ای که در ذهن داشتم وارد نشود: اینکه زنان همیشه مطلوبند نه طالب و مفعولند و نه فاعل. اینکه زنی که بخواهد و دنبال خواسته‌اش برود جلف است، خیره‌­سر است و مطلوب نیست. اینکه زنها اگر خواهان باشند ضربه می‌خورند، آسیب می­‌بینند، ضعیفند و اگر نه بشنوند کل هویت زنانه‌­شان زیر سوال می­رود و دیگر ترمیم نمی‌شود. سین نه شنید، کوتاه نیامد، عذر و بهانه شنید، پا پس نکشید. وعده و وعید نسیه شنید، قبول نکرد تا بالاخره «بله» را شنید. سین همیشه با افتخار می­‌گوید من از میم خواستگاری کردم!

بعد از ماجرای سین من بارها زنانی را دیدم که منتظر نماندند دیده شوند بلکه دیدند و قدم اول را برداشتند. اما ورای برداشتن اولین قدم و اقرار به علاقه، در ادامه آن زنانی موفق بودند که اعتماد به نفس و هویتشان در گرو تایید شدن و پذیرفته شدن نبود. آنهایی که نه شنیدن یا پیچ و خم رابطه پتک نشد روی کاخ آرزوهایشان و تلنگر نشد به شیشه عزت نفسشان. آنها که با خودشان، خواستشان و آرزوهایشان شفاف بودند و مسئولیت آنها را پذیرفتند. آنهایی که فکر نکردند اگر پذیرفته نشوند دوست داشتنی و خواستنی نیستند و شکست خوردند و پشت دستشان را داغ کنند که احساساتشان را انکار کنند یا عطایش را به لقایش ببخشند. آنهایی که به خواستن و خواستگار بودن خودشان می­‌بالیدند و مثل سین با لاقیدی شانه بالا می­‌انداختند که اگر هم نشد، نشد لیاقت عشق مرا نداشت…

پی­‌نوشت: الان سین و آقای میم یازده سال است که با هم زندگی می­‌کنند…

قدم اول، نقطه ضعفی علیه من

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

شامگاه

این سوال مرا یاد مادربزرگم می‌اندازد. اگر از او می‌پرسیدیم به شدت اعتراض کرده و پندمان می‌داد زن نباید قدم اول را بردارد. وقتی زن قدم اول را برمی‌دارد، می شود سر به هوا، سبک‌سر، آینده‌ننگر. می‌گفت : یالواریب آلیرلار نئجه ساخلیرلار کی یالواریب گئده سن نئجه ساخلییالار/ منظور: خواستگاری می‌کنند و با هزار وعده و وعید ازدواج می‌کنند چه ارزشی برایشان داری، که التماس بکنی و بروی داشته باشی‌؟

اما من که زندگی‌ام سرشار از سرزنش و ملامت و سرکوفت بود، من که در طول سالها زندگی نامشترک از جملاتی مانند «اگر من نبودم سگ نیز حمایتت نمی‌کرد، اگر من نبودم گرسنه می‌ماندی، اگر من نبودم و … اگر من نبودم … حقوق تو پول تاکسی‌ات هم نمی‌شود» رنج برده‌ام، چگونه می‌توانم پیش‌قدم شوم و به مرد مورد علاقه‌ام اظهار محبت کنم.

من در دنیای داغون خود می‌اندیشم که اگر بخواهم قدم اول را بردارم این قدم نقطه ضعفی می‌شود علیه من. اگر مشکلی داشته باشم و مادر یا خواهرشوهر متوجه شوند سرزنش می‌کنند که تو نباشی یکی دیگر، خودت به پسرمان التماس کردی. خیلی‌ها به خاطر پسرمان سر و دست می‌شکنند. خانواده خودت نیزسرزنشت می‌کنند که اؤزو ییخیلان آغلاماز / کسی که خودش زمین خورده گریه نمی‌کند. یا خود کرده را چاره نیست.

دلم رضا نمی‌دهد که بگویم گذشته‌ها گذشته و اکنون زمانه عوض شده و مردم فکر و ذهنشان روشن شده و … نه به خود می‌گویم که گذشته‌، نگذشته و همچنان ادامه دارد اما این بار با روشی مدرن و دلفریب. شاید اشتباه می‌کنم. تا نظر شما چه باشد.