دفتر هزار برگ

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

صبح

وقتی جیم برای دیدن خانواده‌اش به ایران آمد، از من درخواست کرد تا ملاقاتی برای آشنایی داشته باشیم و چون با نون در مرحله آشنایی بودم، نپذیرفتم. نمی‌خواستم «موازی‌کاری» کنم. جیم همکلاسی دوره لیسانس بود که برای تحصیلات تکمیلی به کشوری دیگر رفته بود و بعد از مدتی در فیسبوک تقاضای اضافه کردن من به لیست دوستانش را فرستاد و وقتی دیده بودم گویا همکلاسی بوده ایم، پذیرفته بودم؛ با آنکه اصلا در کلاس‌ها و دانشکده ندیده بودمش. این بار گذشت و حدود شش ماه بعد دوباره به ایران آمد و تقاضایش را تکرار کرد و چون دیگر در هیچ رابطه آشنایی نبودم، پذیرفتم و به ملاقاتش رفتم.

هر دو کمی مذهبی بودیم و هدفمان از آشنایی ازدواج بود. در طول مدت آشنایی دوستان نزدیکم که همیشه از روابط من باخبر بودند، من و جیم را «دوست پسر و دوست دختر» می‌نامیدند؛ عنوانی که از آن فراری بودم. من و جیم حتی یکدیگر را با نام کوچک صدا نمی‌کردیم و برای هم آقای فلانی و خانم بهمانی بودیم؛ لمس و گرفتن دست‌ها و رابطه فراتر که جای خود! هدفمان هم دوستی صرف، خوشگذرانی یا … نبود و به طور جدی یکدیگر را «مطالعه» می‌کردیم؛ اصطلاحی که دوستانم را می‌خنداند و به شوخی می‌گفتند: «مگر طرف دور از جانش میمون است که می‌خواهی مطالعه‌اش کنی؟ شما در واقع دوست پسر – دوست ختر هستید.» از من انکار و استدلال و مقایسه و اشاره به تفاوت‌های رابطه‌مان با دوستی و از آنها اصرار و همان مرغ تک پا!

من و جیم آن قدر به هدف رابطه‌مان پایبند بودیم که پای خانواده‌ها را خیلی زود به ماجرا باز کردیم و شروع کردیم به مشاوره رفتن. در طول آن مدت هم اگر به دیدن کسی – دوستی قدیمی از جنس مخالف – می‌رفتم، جیم را در جریان می‌گذاشتم و حتی در جواب سوال آن دوست در مورد وضعیت تاهل تا تجردم، وجود جیم در زندگی‌ام را پنهان نمی‌کردم. از آنچه «موازی‌کاری» می‌نامیدمش متنفر بودم و بر حذر. خط و خطوط من در رابطه آشنایی واضح و پررنگ بود و طبعا از طرف مقابل هم چنین انتظاری داشتم.

من به «مطالعه» عمیقا اعتقاد داشتم و دارم و مشتاقم روزی این اصطلاح و این رویه در فرهنگ ما جایی پیدا کند تا راهی باشد میان سنت صرف و مدرنیته رادیکال، برای آنها که این دو سر طیف را نمی‌پسندند.

Advertisements

آدم است دیگر! وابسته می‌شود.

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

سپیده‌دم

به نظر خیلی ایده‌آل می‌آید که بتوانیم رابطه‌مان را مرحله‌بندی کنیم. مثلا بدانیم این دوستانمان (فارغ از جنسیت) فقط دوست هستند، باهم سینما می‌رویم، تفریح می‌کنیم، جشن می‌گیریم، می‌رقصیم، پیششان درددل میکنیم، مشورت می‌گیریم و …  و افراد دیگری هستند که می‌توانیم با آن‌ها وارد رابطه نزدیکتر شویم و قرارهای خصوصی‌تر بگذاریم و بیشتر به آینده‌ای مشترک فکر کنیم؛ بدون این‌که الزاما متعهد باشیم که رابطه‌ای ایجاد کنیم یا به مرحله خاصی (مثلا سکس یا ازدواج) برسیم؛ صرفا آشنایی باشد و حالا اگر به هر مرحله‌ای هم رسید؛ ایرادی نداشته باشد.

نمی‌دانم مشکل من با این مرحله از رابطه ریشه در فرهنگ دارد یا در جنسیت یا در احساسات، هر چه هست من هیچوقت نتوانستم رابطه‌های این مرحله را مدیریت کنم. همیشه می‌ترسیدم. آدم است دیگر، وابسته می‌شود . می‌ترسیدم وارد این مرحله بشوم و بعد از وابسته شدن بفهمم: «اوه به این هزار و یک دلیل ما به درد هم نمی‌خوریم.» آن وقت چه؟

خب یک‌بار این اتفاق افتاد، آن‌وقت‌ها این مرزبندی‌ها را نمی‌شناختم و بیرون آمدن از آن رابطه، درست به سختیِ کندن یک عضو بدن بود که گمان می‌کردم سالم است و داشتم کج‌دار و مریز با آن کنار می‌آمدم. دفعه بعد تقلب کردم. پیش از وارد شدن به مرحله دوم، در همان مرحله اول فکرهایم را کردم که اگر این فرد بخواهد در زندگیم بماند چطور می‌شود (البته که در مورد تمام دوستان معمولی‌ام این فکر را نمی‌کردم، فقط در مورد یک نفر که خودم به او علاقه پیدا کرده بودم و می‌توانستم نزدیکتر شدنش را بپذیرم) آن‌وقت به نتیجه رسیدم که بودنش خوب است، می‌توانم نزدیک شوم ولی ته دلم می‌دانستم توانایی گسستن بندهای عاطفی را ندارم. پس بندها را محکم گره زدم و خودم را رها کردم در آغوش رابطه نزدیک‌تر و گذاشتم همه چیز پیش برود.

قسمتی از ذهن من می‌دانست من به این رابطه عمیق فکر می‌کنم و به فکر جایگزین کردن آن و مقایسه آن با موارد دیگر نیستم و قسمت دیگر ذهنم همزمان می‌گفت: «آماده باش! ممکن است شما دو نفر به هر دلیلی نتوانید کنار هم بمانید. پس مواظب باش خودت را نابود نکنی.» من قسمت اول را دوست داشتم و یواشکی تمامِ خودم را در رابطه گذاشتم، قسمت دوم ذهنم فهمید و به روی خودش نیاورد؛ گمانم انرژی‌اش را نگه داشت که اگر به هر دلیلی رابطه به‌هم خورد بتواند جمعم کند…

فکر می‌کنم اصل مساله من با این مرحله این است که نقش عشق کمرنگ می‌شود و می‌رویم در مسابقهٕ «کدام همراه از دیگری بهتر است.»

من ترجیح می‌دهم به عشق اعتماد کنم و بگذارم او یک نفر را نزدیکم کند و من بندهایم را با دقت گره بزنم و بپرم توی رابطه.

فراخوان

این یک فراخوان برای جذب نویسنده خانم برای وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده‌ست. لطفا با ما تماس بگیرید.
dancingwo3en@gmail.com

خيلى روزا گذشت

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

سحرگاه

من و همسرم سال‌های زيادى با هم دوست بوديم، جدا از جنسيتی كه داشتيم با هم رفيق بوديم و مى‌تونم به جرات بگم بهترين دوست من بود و هر دو وسط يک رابطه عاطفى بوديم كه اميد داشتيم به سرانجام برسه.

 همه آينده‌م رو روى روابطم با اون پسر بسته بودم، وقتى خودم رو توى سال‌هاى بعدى تصور مى‌كردم مرد من اون بود و با اينكه قبول دوستى از سمت من مدت‌ها طول كشيد با پيگيرى پياپى اون، تنها شرط قبول دوستى كه اون خواهانش بود فقط به ازدواج ختم مى‌شد. شايد من ساده بودم و بى‌تجربه ولى براى خودم چهارچوب داشتم، رفاقت با جنس مخالف فقط دوستى ساده بود و وقتى مى‌خواست از اون حد فراتر بره فقط بايد یک دليلى مى‌داشت كه براى من ازدواج بود و اون هم به ظاهر قبول كرد و من بهش اعتماد كردم. شروع كردم به شناختنش، به علاقه‌مندى‌هاش، به اينكه تبديل شم به زن مورد قبولش، به اينكه باهاش صادق باشم و خودم واقعيم رو بهش نشون بدم. ولى رفته‌رفته ديدم توى تمام قرارهامون حرف رو به سكس مى‌كشونه، اين كه ما كه در نهايت ازدواج مى‌كنيم پس رابطه جنسى داشتن تفاوتى ايجاد نمى‌كنه. ديدم از تک‌تک حرفهاى من بر عليه‌م استفاده مى‌كنه ولى من چشم مى‌بستم و كور بودم. در نهايت زمانى كه احساس كردم دو طرف از هر لحاظى با هم هماهنگ هستيم و منتظر قرار و مدار ازدواج بودم و خانواده هم باخبر شده بودند، من رو به بدترين شكل ممكن پس زد.

 روزها و ماه‌هاى بعدى براى من سياه بود و تنها كسى كه توى تمام اون لحظات حضور داشت همسر فعلیم بود كه خودش هم رابطه‌ش با دختر مورد علاقه‌ش بهم خورده بود. از درون اون روزهاى سياه آروم آروم ما همدیگه رو بهتر شناختيم و بعد از چهار سال به خودمون اومديم و ديديم همديگه رو دوست داريم بدون اينكه براى اين دوست داشتن برنامه‌ريزی كرده باشيم.

 ما دست هم رو گرفته بوديم و هم پاى هم از روزگارى كه داشتيم رد شده بوديم، سعى نكرديم ديگری رو تغيير بديم و هم رو همونطورى كه بود پذيرفتيم و بهترين رابطه ممكن بينمون شكل گرفته بود. عشق از پس ارتباط دوستانه ساليان ما به وجود اومد.

حالا وقتش نیست

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

از میان نامه‌های رسیده: مهشا

چقدر جالبه موضوع این بار وبلاگ. شاید به خاطر این که من دو هفته‌ است مادر شدم و شاید به خاطر این که یک ساعت بعد از اینکه صورتش رو گذاشتن رو صورتم، من این سوال رو از خودم پرسیدم.

وقتی که تو ریکاوری گفتن خونریزی زیاده و داروی انعقاد دادن، و من بهش حساسیت نشون دادم، تشنج کردم و دچار حمله‌ی آسمی شدم، وسط اون شلوغی‌ها و جملات بی‌معنی دکترهای بالای سرم، تنها چیزی که می‌دیدم کوچولوم بود تو بغل همسرم که با چشمای گرد دم در اتاق ایستاده بودن و این جمله که سعی می‌کردم با تمام نیرو به تک‌تک اعضای بدنم حالی کنم: «نه. الان وقتش نیست.»

من گرگ خیالبافی هستم*

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

مهمان هفته: علی تجدد

١- خواب می‌بینم که نیستم. مرده‌ام. دخترم پیرشده. روی صندلی چرخ‌دار نشسته، تنها و بدون همدم. با صورتی چروکیده و گیس‌های بلند سفیدش که پشت سرش جمع کرده.
از شدت گریه از خواب می‌پرم و گریه را در بیداری ادامه می‌دهم. گریه را به بغض تقلیل و در روزهای بعد در گلو مخفی می‌کنم.

٢- شهرزاد میشه همیشه پیشم بمونی؟

٣- می‌دانم نباید بترسم. دنیا خیلی بی‌شرافت است. آدمیزاد را می‌برد توی ترس‌هایش. نشسته منتظر ببیند تو از چه می‌ترسی تا همان را به سرت بیاورد. اما فکر همه شب و روزم همین شده. چه بر سر شهرزاد می‌آید اگر من نباشم؟ اگر من بمیرم حتما می‌گذارندش معلولین. آرزوی هر باره‌ام را تکرار می‌کنم: یک روز بعد از او بمیرم…

٤- به مهرنوش تلفن می‌زنم. از ترس‌هایم می‌گویم. از اینکه حالامی‌فهمم چرا زن همسایه طبقه پایین وقتی من در نوجوانی یواشکی از سوراخ لوله‌ی گاز نگاهش می‌کردم، ناگهان دخترش را در آغوش گرفت و گریه کرد.
مهرنوش دستم را از دورهای دور می‌گیرد و می‌گوید: من قول می‌دم اگر زودتر از من مردی از شهرزاد مراقبت کنم.

٥- شب آدمیزاد دل نازک‌تر می‌شود. هرچیزی بغض آدم را می‌ترکاند. حتی آهنگی از یک خواننده شاد لس‌آنجلسی که از رادیو فردا پخش می‌شود. شب می‌روم کنار دخترک. دست روی صورتش در خواب می‌کشم. آرام می‌بویمش و یواش می‌گویم: شهرزاد، میشه همیشه پیشم بمونی؟

٦- بابا… بابا… پشت دوچرخمو بگیر بابا… نیوفتم…

٧- کیک تولدم را فوت می‌کنم. عکس می‌گیرند. فشفشه روشن می‌کنند. کلاه قیفی روی سرم می‌گذارند. جیغ و خنده و صدای همسرم: یک آرزو بکن…
می‌خندم، می‌گویم: همون همیشگی…

*عنوان از الیاس علوی

خدایا عمرم عطا کن، صبرم عطا کن*

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

بامداد

بچه دومم به دنیا آمده و در بستر زایمان بودم. آن روز ، روزی از روزهای ناخوش خدا بود. ناراحت و سرخورده و خشمگین بودم. شام و صبحانه از گلویم پایین نرفته بود. مادرم قورمه سبزی خوشمزه‌ای پخته و برایم آورده بود. وقتی از حال و احوالم با خبر شد گفت: «دخترم تو را خوب می‌شناسم. می‌دانم که وقتی ناراحت می‌شوی لب به غذا نمی‌زنی. بدان که اشتباه می‌کنی. تو زائو هستی و بدنت ضعیف شده و برای از پای درآمدنت بهانه‌ای می‌طلبد. نخوردن تو موجب بیماری و ضعف و مرگت می‌شود و چهلمت نگذشته، مادرشوهرت بشکن‌زنان عروس می‌آورد و جای خالی‌ات را پر می‌کند. آن وقت هیچ فکرش را کرده‌ای که چه بر سر من و پدرت و از همه مهم‌تر بچه‌هایت می‌آید؟ بگذار بگویم، شوهرت زنی جوان می‌گیرد و جگر من و پدرت را می‌سوزاند. بچه‌هایت بدبخت می‌شوند. خدا می‌داند چه بلایی سرشان بیاید. اگر زنده بمانی و بیمار و ناقص شوی چه؟ مردی که برای دق‌مرگ کردنت جگر‌گوشه‌ی خودش را بدون این که خلافی انجام دهد جلوی چشمانت به سختی کتک می‌زند، به تو رحم خواهد کرد؟ به خودت بیا و از خدا قدرت تحمل و سلامتی طلب کن تا هم بچه‌هایت را بزرگ کنی و هم من و پدرت را خوشحال. بدان که خدا بزرگ است. دری را ببندد دری دیگر می‌گشاید.»

سخنان مادرم مرا به شدت ترساند. یک لحظه به خود آمدم . این زن بیچاره حق دارد. با وحشت نگاهی به بشقاب قورمه‌سبزی انداختم و شروع به خوردن کردم. یک لیوان چای داغ تازه‌دم هم عجب مزه‌ای داد. کودک کتک‌خورده و گوشه‌ای کز کرده‌ام را بغل کرده و کنارم خواباندم. قطرات اشک از گوشه چشمانم بر گونه‌ام سرازیر شد. مادرم فوری اعتراض کرد که زن زائو اجازه گریستن ندارد. راستی چرا باید زائو بگرید؟ مادر شده است. خدا لذت مادر شدن را به او بخشیده است .جای بسی شکر دارد.

از آن پس مواظب خود و بچه‌ها بودم. هر چند که فحش او «جان‌سختی، نمی‌میری که راحت شوم.» آزارم می‌داد. اما هر شب هنگام اذان مغرب رو به قبله می‌ایستادم و دعا می‌کردم «خدایا تا بزرگ شدن بچه‌هایم عمرم عطا کن، صبرم عطا کن.» و خدا هر دو را به من بخشید. بچه‌هایم بزرگ شده و سر و سامان گرفته‌اند. حالا هر وقت که می‌گویم: «آرزو ائیله دیغیم شئی لره اولدوم نائل – ایندی راحت وئریرم جانی گل آل عزرائیل / به آرزوهایی که داشتم رسیدم – حالا راحت جان می‌دهم. بیا و بگیر عزرائیل» بچه‌هایم اعتراض می‌کنند که گناه بچه‌هایمان چیست که بدون مادربزرگ زندگی کنند و از لذت آغوش و محبت مادربزرگ محروم بمانند؟

*بیت از معجز شبستری