در مذمت دروغ … و نه خيانت

«خیانت»

نیمه‌شب

جایی خوانده بودم که یک زوج نمی‌دانم کجایی با هم قرار گذاشته بودند که اگر یک کدامشان عاشق شخص دیگری شد به جای پنهان کردن آن از همسرش، به او بگوید تا با هم بتوانند ماجرا پیش آمده را حل و فصل کنند. فکر می‌کنم این زوج به راحتی راه حل ماجرای دردناک خیانت را پیدا کرده بودند!

واقعاٌ کدامیک از ما میتواند ادعا کند که خیانت نکرده، مورد خیانت واقع نشده و یا حداقل در دور و برش مواردی از خیانت را ندیده است؟ جامعه آرمانی که در آن خیانت رخ نمی‌دهد محدود به همان قصه‌های پریان است که در آن از دودکش خانه‌های شکلاتی ابرهای صورتی به شکل قلب بیرون می‌آید و شاهزاده ماجرا بعد از رسیدن به معشوقش سال‌های سال با خوبی و خوشی با او زندگی می‌کند. در دوره و زمانه ما، با این همه ارتباطات گسترده و دوستی‌های متعدد با عمق‌های مختلف، خیلی وقت‌ها فاصله متعهد ماندن به شریک زندگی با خیانت، در حد یک دست دادن با فلان دوست مذکر، بوسه‌ای بی‌هوا در جشن تولد یا تماس تن‌ها وقتی سه نفر روی مبل دونفره‌ای می‌نشینند است. می‌شود که دو نفر بنشینند و تمام موقعیت‌های احتمالی را با هم چک کنند تا تکلیفشان مشخص باشد که کدامشان مصداق خیانت هست یا نه؟ اصلاٌ می‌شود همه موقعیت‌ها را یکسان در نظر گرفت؟ ممکن است بوسه‌ای بر گونه مرد جوانی آتش حسادت همسری را برانگیزد و پرونده خیانت را باز کند، ولی همان بوسه بر گونه مرد پیر نازنینی با دیده اغماض نگریسته شود.

سطحی نگاه میکنم؟ کسی بوسه را مصداق خیانت نمی‌داند؟ آغوش گرم و فشرده شدن بیشتر از چند ثانیه را چطور؟ بوسه‌ای که بی‌هوا به جای گونه‌ها بر روی لب‌ها می‌نشیند را چطور؟ می‌بینید مرزها چقدر مبهم و خاکستری هستند؟ از آن طرف می شناسم زوج‌هایی را که تکلیفشان را یکسره کرده‌اند. حتی همخوابگی با آدم دیگر هم برایشان مجاز است. از قضا چندتاییشان زندگی‌های خوبی هم دارند. در ماجرای  آنها ما کجا قرار می‌گیریم؟ اگر با یکی از آنها همخوابه شویم آیا کار بدی می کرده‌ایم؟

ماجرا وقتی پیچیده‌تر می‌شود که منطقی و به دور از فضای قصه‌های پریان به ماجرا نگاه کنیم. فکر می‌کنم همه موافقیم که عاشق شدن دست خود آدم نیست. همه موافقیم که اصلاٌ ذات عاشق شدن یک جور کله‌خری و بی عقلی در خودش دارد. آن وقت چطور می‌توان به کسی تعهد داد که چون الان من تو را دوست دارم و تمام زندگی من تویی (و واقعاٌ هم هست) تا آخر عمر عاشق کس دیگری نمی‌شوم؟ این تعهد فقط در یک صورت ضمانت اجرایی دارد و آن هم این که این دو نفر بروند در یک جزیره دور از چشم اغیار زندگی کنند. ولی آیا این خود را گول زدن نیست؟ این تفکر را در خود مستتر ندارد که من از همه دنیا خواستنی‌تر و دلبرتر هستم (که نیستم قطعاٌ) و بنابراین اگر شریکم بخواهد عاشق کسی باشد آن شخص بی بروبرگرد خود من هستم!؟

فکر می‌کنم به جای اینکه خودمان را گول بزنیم، باید بپذیریم هر انسانی به صرف داشتن قلب این امکان را دارد که عاشق بشود و تعهد یک نفر به ما به معنی اینکه اختیار قلبش تا ابد به دست ما داده است، نیست. بیاییم به جای اینکه در اوج عشق و عاشقی و لابلای حرف‌های عاشقانه درگوشی به هم تعهد بدهیم که تا آخرعمرعاشق هم می‌مانیم، به هم تعهد بدهیم که به هم دروغ نمی‌گوییم. تعهد بدهیم که اگر زنگ صدای کسی، بوی خوشایند عطرش، آتش‌بازی چشمانش در شبی تابستانی دلمان را لرزاند به یارمان بگوییم. به جای اینکه در پستوی ذهنمان از ماجرا یک فانتزی تمام عیار بسازیم بیاییم و در زل آفتاب عشقمان، بی‌پرده با یارمان صحبت کنیم. به او حق انتخاب بدهیم که بخواهد با یک انسان تمام عیار، با همه خطاهای انسانی‌اش (که عاشق می‌شود ولی دروغ نمی‌گوید) ادامه بدهد یا اینکه برود دنبال آدمی دیگر و عشقی دیگر، شاید که آنجا واقعاٌ ابرهای صورتی رنگ و خانه‌ای شکلاتی در انتظارش باشد.

دارم زر می‌زنم؟… شاید! … هنوز خودم به چیزهایی که می‌گویم عمل نکرده‌ام!

Advertisements

چیزی جز آن یک ِ قسم‌خورده

«خیانت»

شبانگاه

شین نشسته بود روی تخت و لپ‌تاپ روی پاش بود و داشت برای خودش فیس‌بوک‌گردی می‌کرد که یهو ترکید از خنده که گوش کن گوش کن! بعد یک متن آب‌دوغ‌خیاری خوند با این مضمون که ای خورشید زندگانی من، چقدر روزهایم با حضور تو فرق کرده و چقدر جهان بعد از بودن تو بر مدار بهتری می‌چرخد و آه! (لطفا این کلمات رو دکلمه طور و با صدای کشیده بخوانید!). متن که تموم شد پرسید اگر گفتی کی نوشته؟ گفتم نمی‌دونم و گفت میم. حالا دوتایی داشتیم می‌خندیدیم.

من اول فکر می‌کردم اگر بخوام در مورد خیانت بگم، حتما از میم مثال می‌زنم. نه چون خائن‌تر از بقیه‌ی آدم‌های زندگیم بود یا نگاه هیزتری داشت. فقط چون خیانت براش بخش پذیرفته شده‌ای در زندگیش بود. در حالی که برای بقیه خیانت اتفاقی بود که رخ می‌داد یا هنوز در گیر‌و‌دار و کج‌دار و مریز خیانت یا وفاداری بودن. می‌خواستم در مورد خیانت بنویسم و از میم براتون بگم.

میم یکی دو سال بعد از اینکه با هم در یک گروه دوستی مشترک آشنا شدیم، با نون دوست شد. من و نون هیچ‌وقت به خاطر آینده‌نگری میم همدیگه رو ندیدیم. به جاش اما میم و من پروژه‌های کاری و دورهمی و مهمونی‌ و گل‌گشت و هزار جای مشترک دیگه داشتیم. ما گروه دخترهایی بودیم که میم باهامون معاشرت می‌کرد بدون اینکه دوست‌دخترش رو نشونمون بده و واضح بود چرا. میم همیشه امیدوار بود شرکای جنسی بیشتری داشته باشه و ما شرکای بالقوه محسوب می‌شدیم.

بابای میم یکبار بهش نصیحت کرده بود که پسرم، زن‌ها چند دسته‌اند. گروهی که برای سکس خوبند و گروهی که برای ازدواج ایده‌آلند. میم و خانواده‌اش معتقد بودند نون برای ازدواج عالیه. برای همین طبیعی بود که میم حق داشت هر شبی که بخواد در اتاقش از دخترها دعوت کنه و پدر و مادرش براش مزاحمتی ایجاد نکنن و همه منتظر بمونن تا نون دانشگاهش رو تموم کنه و به عنوان عروس وارد خانواده شه.

مادر نون دختری بار آورده بود پنجه‌ی آفتاب. زنی که به فلسفه‌ی دستمال شب زفاف معتقد بود و دخترش «اجازه نداشت» با کسی بخوابه تا شب عروسیش. میم درک! می‌کرد و برای همین زندگی جنسی خودش رو داشت. البته که نون رو دوست داشت اما نمی‌تونست (و البته نمی‌خواست) که تا شب عروسی خودش رو «نگه داره». نقطه‌ی مهوع بعدی وجود میم، همین ادبیاتش بود. اینکه زن و مرد رو کاملا به جنسیت و اندام و سایز تقلیل می‌داد. انگار رابطه‌ی جنسی فقط رفع تنش تن رو می‌شناخت و براش هیچ چیز دیگه‌ای مهم نبود.

اشتباه میم این بود که به ازدواج به چشم چوب جادوگری نگاه می‌کرد. چیزی که لمسش می‌کنه و بعد به تمامی تبدیل می‌شه به آدم دیگه‌ای. میم منتظر بود ازدواج کنه تا بعد از اون با کسی نخوابه و برای باقی زندگیش به زن عزیزش وفادار بمونه. مادر نون موفق شد برای ازدواج دخترش طلب یک مراسم ازدواج سنگین بکنه و فلان‌ قدر سکه و طلا طلب کنه و میم بعد از حسابگری، هنوز دید ازدواج به نفعشه. اون دوتا بعد از پنج‌ سال ازدواج کردن و ما شرکای جنسی بالقوه و یا بالفعل شده، هیچ کدوم به مراسم ازدواجشون دعوت نشدیم.

بعد از دو سال میم یکباره زنگ زد که احوالی بپرسه. مشخص بود چیزی شده. توی ترافیک جاده بودم و قطع که کردم، دوست جان اشاره کرد فلانی زنگ زده بود باهات بخوابه. دقت کردی؟ نکرده بودم. بحث عوض شد. بعدتر، چت کردیم. برام گفت چقدر زندگیش سختش شده، که زنش خوبه و اوکیه و زندگی به روال خودشه اما پیشنهادات جنسی زیادی بهش می‌شه. که سه نفر همین الان هستن که می‌خوان بدون تعهد و بدون آینده و هیچ چیز بیشتری فقط باهاش بخوابن و بیشتر از یک شب هیچ چیزی نمی‌خوان. گفت که الان مهم‌ترین دلیل بازدارنده‌اش اینه که «مکان» نداره و نمی‌دونه اگر مکان داشت، باهاشون می‌خوابید یا نه. حتی برام گفت وقتی دنبال دفتر کار می‌گشته، مرد بنگاهی بعد از سوالاتش که به نظر خودش معمولی بودن بهش به تاکید گفته اینجا رو نمی‌تونی مکان کنی و خانوم بیاری… فهمیدم دنبال کمک می‌گرده برای جا. بهش خندیدم و براش آرزوی یک زندگی موفق کردم و رابطه باز کمرنگ شد.

خب، با همه‌ی این کارهای میم و خیانت‌هاش و کارهاش، من می‌خوام از شین براتون بگم. داستانی که به نظرم خیلی متفاوت از میم و همسرش رخ‌داد و پیش رفت.

شین و لام که همدیگه رو دیدن، موقعیت خوبی برای دیدار نبود. لام از رفتار شین چندشش شد و شین با اینکه خیلی مشتاق بود لام رو بیشتر ببینه و حداقل رفاقتی بینشون شکل بدن، نتونست بیشتر از دو بار لام رو ببینه. همون دوران شین با الف دوست بود. یک دوستی عجیب و نامتجانس. شین اون موقع تصمیم نداشت زندگی رو جدی بگیره و آدم‌های زیادی رو می‌دید. با این‌ حال، چند ماه بعد شین و الف عقد کردند و زندگی مشترکشون آغاز شد.

دوسال بعد، شین و لام دوباره همدیگه رو دیدن. اینبار همه چیز خیلی عوض شده بود. هم لام خیلی تغییر کرده بود و هم شین دیگه اون پسرک عاشق پیشه‌ای نبود که دست و پاش رو سریع گم کنه و حال لام رو به هم بزنه. سرش گرم زندگیش بود و زندگی بی‌روح اما خوبی داشت. چندباری چت کرده بودند و از در و دیوار و پنجره حرف زده بودند و هیچ صحبتی از الف نشده بود انگار که اصلا وجود نداره. توی حرف‌هاشون شیطنت موج می‌زد و بلاخره اولین باری که همدیگه رو حضوری دیدند، با هم وارد بستر شدند. بعد از اون بود که حرف از الف پیش اومد. زنی که بود.

حالا دو سه سال از اون شب می‌گذره. شین و لام فکر کردن یکبار و یک شیطنت و یک شبه و بعد شد دوبار، شد چند بار و بعد یک روز رسید که حضور دیگری در زندگیشون خیلی مهم شده بود. اونقدر که هر دو بخوان مدت بیشتر و بیشتری رو با هم بگذرونن. از تمام عصرهای بیکاری گرفته تا آخر هفته‌ها و مسافرت‌هایی که شاید نه هر ماه، در بدترین حالت هر فصل با هم جایی می‌رن. از صحبت کردن‌ها و تبادل نظرها و مشورت‌ها و با هم بودنی که هر دو می‌طلبند که بیشتر بشه اما ممکن نیست مگر با پاره شدن ازدواج شین. شین چند باری تصمیم گرفته ازدواجش رو تموم کنه اما دلیلش هیچ وقت حضور لام نیست. اوضاع رابطه‌اش با همسرش سامان چندانی نداره. همسری که مطمئنا سایه‌ی حضور آدم دیگه‌ای رو درک کرده و می‌دونه. هر چند اصرار به ندیدن داره.

داستان شین و داستان میم، هر دو قصه‌های عجیب خیانت هستند. آدم‌هایی که مشخص نیست بعد از این چه می‌کنند. میم اگر تا به حال یکی از اون گزینه‌ها رو انتخاب نکرده باشه، بلاخره یک روز گزینه‌ای رو از روی میز برمی‌داره و بعد به زندگی زناشویی خوشحال و راضی‌اش ادامه می‌ده و احتمالا مثل الان، هر چندوقت یکبار یه عکس با همسرش منتشر می‌کنه و زیرش رو پر از عاشقانه می‌کنه تا وجدان گناهکارش رو آروم کنه. شین چطور؟ به نظرم مشخص نیست. بلاخره البته راهی نداره به جز اینکه از این دوتایی خارج شه و یک مسیر و انتخاب کنه. اما اینکه چه وقت این اتفاق می‌افته یا بعدش چقدر طول می‌کشه تا رابطه‌ی باقیمونده پاره بشه یا باز دوشاخه شه، مشخص نیست. به نظرم شین و لام اشتباهی هستند اما گناهکار نه. انگار هر چقدر می‌گذره روابط و آدم‌ها پیچیده‌تر می‌شن. حتی خیانت‌کردن‌هاشون.

تو فارغی و به افسوس می‌رود ایام

«خیانت»

شامگاه

شوهر معتادِ زن، یک روز زن را در خیابان کتک می‌زند، با چاقو تهدیدش می‌کند و طلاهایش را به زور در می‌آورد و زن را مجروح وسط خیابان رها می‌کند و می‌رود.  دو پسر بزرگ دارند که یکی‌شان ازدواج کرده و دیگری قصد دارد با دختری که او را نمی‌خواهد ازدواج کند. بعد از کتک کاری پسرها کارها را پیگیری می‌کنند و طلاق مادرشان را می‌گیرند. وضع مالی خوبی ندارند، چند ماه مادر در خانه پسر بزرگتر زندگی می‌کند و پسر کوچکتر هر شب را خانه یکی از دوستانش می‌خوابد. بالاخره با وام و قرض، پسرها پولی تهیه می‌کنند و خانه‌ای اجاره می‌کنند. زن کتک‌خورده به هیچ وجه حاضر نیست کار کند، هر کاری که برایش پیدا می‌کنند، عیبی بر آن می‌گذارد، هزینه‌های خانه بر عهده پسر کوچک است…  زن کتک‌خورده حتی حاضر نیست در  سبک زندگی‌اش تغییری بدهد و هزینه‌هایش را کاهش دهد و تا حرف ازدواج پسر دوم می‌شود، زن کتک‌خورده می‌گوید: «عروس که من را نمی‌خواهد، می‌روم در پارک زندگی می‌کنم… خودم می‌روم و صحبت می‌کنم و دختر را راضی می‌کنم تا با پسرم ازدواج کند..»

به نظرم خیانت صرفا این نیست که با وجود داشتن همراه، دزدانه با دیگری بروی، یا با شفافیت تمام تکه‌هایی از خودت را در دیگرانی جا بگذاری که شاید روی هم رفته بیست و چهار ساعت هم با آن‌ها وقت نگذارنده باشی. شاید تعریف جامع خیانت این باشد که تعهدی را بپذیری و از انجام آن سر باز بزنی، بدون اینکه این که مسئولیت این سر باز زدن را بپذیری و فکر کنی به هر دلیلی حق داری این گونه رفتار کنی.

با این تعریف مادر و پدر ماجرای بالا نیز خائن هستند و حتی مادر بیش از پدر خائن است. در واقع با این تعریف اغلب قربانی‌ها خائن می‌شوند. در بسترهای فرهنگی که پیشینه استبداد وجود دارد، انسان‌ها خیانت‌شان  را زیر لوای ظلمی که بر ایشان رفته پنهان می‌کنند و هر چه میزان ظلمی که بر ایشان رفته بیشتر باشد، این خیانت مشروع‌تر می شود. به نوعی خیانت جز جدایی‌ناپذیر سبک زندگی ایشان می‌شود. به نظرم فرد خائن در این تعریف، خیانت را حق مسلم خود می‌داند و بر این باور است که ظالم چاره‌ای برایش نگذاشته است. غافل از اینکه خیانتش را فقط و فقط توجیه می‌کند.

وقتی از خیانت حرف می‌زنیم دقیقا از چه حرف می‌زنیم؟

«خیانت»

غروب

یک جمع شاد جوان بودیم که قرارهای دسته‌جمعی‌مان با هم تا پیش از اینکه هجرت کنم ادامه داشت. سفرهای دسته‌جمعی، کافه‌نشینی‌های گروهی، فیلم دیدن‌های آخر هفته‌ی دوره‌ای و داستان‌خوانی. در یکی از همین قرارها، نشستیم به تماشای فیلمی که بازیگرانش خیلی شبیه ما بودند. قصه، قصه‌ی یکی از زن‌ها بود.

زن قصه حامله شده بود. قصد داشت برود سفر کاری خارجی و به کمک دوستانش بچه را سقط کرده و کل ماجرا را از همسرش پنهان کرده بود. توی فیلم دیدیم که ماجرا چطور لو می‌رود. یکی از دوستانمان وقت تماشا به‌هم‌ریخته بود. با رنگ پریده داشت زیر لب غرولند می‎کرد. یکی دیگر از بچه‌ها درآمد که: «ای بابا مرد عجب گیری داده‌ها، قضیه تموم شده و رفته حالا مهمونی رو زهر نکن…» آن دیگری که از ابتدای ماجرا چهره‌اش برگشته بود گفت:« نگو اینو… این زن خیانت کرده، دوستاش هم همینطور… اون اعتماد شوهرش رو سلاخی کرده. فکرش رو بکن همه میدونن جز شوهره…»

می‌دانم که وقتی از خیانت حرف می‌زنیم تصویری از زن یا مردی پیش چشم ما شکل می‌گیرد که رابطه‌ای داشته و آن را به واسطه حضور فردی دیگر ترک کرده است. زن یا مردی که در رابطه‌اش پایبندی لازم را نداشته. می‌شود فکر کرد که فرد خائن به بدترین شکل ممکن رسوا شده، مثل ماجرای زن همسایه ما که با وجود رابطه‌ای گرم با همسرش، یک روز زودتر از همیشه از کار به خانه بازگشته بود و همسر و دختر خواهرش را مشغول عشقبازی روی کاناپه‌ی توی هال دیده بود. درست جایی زیر تابلوی بزرگ او و همسرش در شب عروسیشان.

شاید هم در ماجرای خیانت هیچکس جز خود فرد خیانکار از ماجرا آگاه نبوده اما شرم حضور از طرف دیگر رابطه او را به سمت جدایی سوق داده است، اما واقعیت این است که خیانت هم مثل بسیاری مفاهیم دیگر به شدت متنوع و متکثر است. خیانت گاهی آنقدر به ما نزدیک است که باور نداریم. مثل وقتی که به تحقیر کردن و تحقیر شدن عادت می‌کنیم. به باور من آن لحظه ای که عادت می‌کنیم شانه بالا بیندازیم و بگوییم:«به من چه ربطی داره که سگ‌ها رو با اسید می‌کشن، اینهمه بدبختی داریم تو این کشور!» خیانت کرده‌ایم. خیانت وقتی است که دست فرزندمان را می‌گیریم و به تماشای به دار آویختن انسان‌ها می‌ایستیم. آن لحظه‌ای که کسی را در خیابان آزار می‌دهند و ما می‌ایستیم به فیلمبرداری خیانت کرده‌ایم.

خیانت وقتی است که کسی را به دلیلی واهی از کارش برکنار می‌کنند و ما سکوت می‌کنیم . تو گویی از اول او نبوده و حالا نباید آب از آب تکان بخورد. خیانت لحظه‌ای رخ می‌دهد که اگر کسی نخواست عادت کند، اگر کنشگر بود و ننشست، او را معرکه‌گیر و شومن بخوانیم.

حواسمان باشد. دل بدهیم به فاجعه‌های پیرامون و برای برخی از آنها چاره کنیم. بی‌تفاوتی به چیزهایی که برخی‌اش را در این یادداشت برشمردم خیانت است.بیش از هر کس و هر چیز به خودمان…

به خودت خیانت نکن!

«خیانت»

عصر

همه ما در باغ‌وحش درونمان یک خائن درون هم داریم. بارها و بارها وقتی شکستیم و شکستمان را پذیرفتیم و بقیه زندگی غصه‌اش را خوردیم، به خود خیانت کردیم. وقتی به نارضایتمندیمان در زندگی خو گرفتیم به خودمان خیانت کردیم. هر بار که نگفتیم بار دیگر جور دیگر سعی کن اینبار حتماً می‌شوی، هر بار که دست از تلاش برای خواسته‌مان کشیدیم، به خودمان خیانت کردیم. شرایط سخت برای همه و همیشه هست. سختی‌اش هم متناسب آدمش فرق دارد، کم و زیاد دارد، شاید فتح اورست برای من سنگ نزده باشد و گرفتن حضانت فرزند برای دیگری و برای یکی مرگ حامی مالی و پشتیبان زندگی آخر راه باشد. قرار نیست همه به یک اندازه قوی باشند و قرار نیست همه به یک اندازه به اصطلاح موفق. ولی قرار است همه بهترین خودشان باشند. حتی قرار نیست همه مشکل یا ضعف داشته باشند، با از دست دادن آرزوها، فراموش کردن و ندیدن زیبایی‌ها، نادیده گرفتن خود با فداکاری بی‌موقع، غرق شدن در کار و درس و موفقیت، تقلای اغراق‌شده برای ترقی هم می‌شود به خود خیانت کرد، آن هنگام که همۀ این خیلی مثبت و خوب ها نه مطلوب ذات و کشش درونمان، بلکه زاییده روند کلی اجتماع و انتظار جامعه از ما باشد. از طرفی هم همیشه توجیهات و دلایل محکمه پسند فت و فراوان وجود دارد که بگوییم جز جفای به خود راهی پیش پایم نبود. نشد، زورم نرسید، نگذاشتند، امکانات نبود، سیستم خراب است، عصر عصر ارتباطات است، نخوری می‌خورندت، نکشی می‌کشندت، چه و چه. گاهی هم توجیهات افاقه نمی‌کند و افسرگی، خودکشی، عزلت‌گزینی، سوختن و ساختن جای توجیه را می‌گیرد. همه اینها واکنش و رفتارهایی‌ست که در مقابل خیانت به خودمان داریم.

اگر کسی به وطن، جان، مال، ناموس، رفاقت، شراکت، عشقمان یا هر چیز دیگرمان خیانت کند چه می‌کنیم؟ خشم؟! انتقام؟! اقامه دعوا؟! قهر و فحش؟! گیس و گیس‌کشی؟! بلاخره یک کاری می‌کنیم که دلمان خنک شود و اگر حق تضییع شده‌مان هم برگردد و جبران شود که فبها. ولی آن خائن چه می‌کند؟ کیف دنیا! ته تهش عیشش تیش می‌شود و باید تقاص پس بدهد. ولی تا آن موقع به مراد دلش رسیده و چندی کیفش کوک بوده. اگر از خائن می‌توانیم شکایت به جایی ببریم، از خودمان می‌خواهیم به کجا شکایت کنیم؟ با خودمان هم قهر کنیم؟ چه محکمه‌ای می‌تواند حق ما را از خودمان بستاند؟ اگر دیگری به هر ترتیبی به مراد دلش رسید، چرا ما نرسیم. خیانت دیگری را تایید نمی‌کنم، بلکه می‌گویم خیانت را به هر شکلش نپذیریم.

نه شعار می‌دهم و نه می‌گویم دنیا گل و بلبل است، نه حق ناامیدی را از کسی سلب می‌کنم. فقط می‌گویم با خودمان مهربان‌تر باشیم. می‌گویم زندگی کوتاه‌تر از این است که سعی نکنیم راضی باشیم، و سخت‌تر از آن است که راحتی و رضایت خودش در خانه‌مان را بزند. آدم‌ها هم آنقدر متفاوتند که چشم‌برهم‌زدنی اسیر خیانت نکردن آنها به خودشان می‌شویم. خیلی سهل و ممتنع است ولی شدنی‌ست. اگر دنیای بهتری می‌خواهیم، باید با آدم‌های بهتری بسازیمش. با آدم‌هایی که به خودشان، روحشان و زندگیشان وفادارند. هر چه ما وفادارتر باشیم، از ما بهتران هم می‌فهمند که نمی‌توانند از ما برای خودشان پل بسازند، پس برای راحت خودشان راه خیانت به ما را انتخاب نمی‌کنند.

دوست داشتم کسى جایى منتظرم باشد

«خیانت»

بعد از ظهر

شروعش شاید از اونجا آغاز میشه که توى زندگى زناشویى احساس مى‌کنى بین تو و همسرت یک خلاء ایجاد شده و به خودت میاى مى‌بینى مدت‌هاست که دارى فقط نقش همسرى و یا نقش مادرى ایفا مى‌کنى و همسرت هم تو رو در این نقش پذیرفته. خیلى وقت‌ها به خودت حق میدى، خیلى گذشت‌ها کردى، چشمت رو روى خیلى چیزها بستى، خیلى جاها مى‌تونستى یک لبخند شیطنت‌آمیز بزنى تا در جوابش اون قسمت از وجودت که نیازمند عشق و احساس و ابراز علاقه و خوش‌آیند کسى بودن بوده رو راضى کنى، اما این کار رو نکردى، چون متعهد به کسى هستى. توى جامعه‌اى زندگى مى‌کنى که آدم‌هاى سواستفاده‌گر، خیلى خوب مى‌دونند چطورى صحبت کنند تا بتونن دل یک زن رو به دست بیارند، خیلى خوب بلدند که یک زن رو چطور عاشق خودشون کنند. خیلى خوب مى‌دونند که زن‌هایى که مى‌تونند سمت این روابط کشیده بشند، کجاها شکننده شدند و کدوم قسمت از وجودشون حساس و ضعیف شده. هر زنى که توى زندگى زناشوییش و در رابطه با همسرش احساس کمبود بکنه، حساس و شکننده میشه. اگه یک سرى خط قرمزها داشته باشه که مى‌تونه بچه‌هاش باشه یا باورهاش یا هر چیزى، مى‌تونه سر پا بایسته و به قولى خودش رو با ویتامین‌هاى دیگه تقویت کنه. اما اگه خط قرمزى وجود نداشته باشه، از همون ناحیه‌اى که احساس کمبود مى‌کنه بهش نفوذ میشه، ازش سواستفاده میشه و بعد ترک و طرد میشه و طبق قوانین کشورى که توش زندگى مى‌کنه نمى‌تونه هیچ اعتراضى بکنه. و سرآخر اون مى‌مونه و احساس دلمردگى و لهیدگى و حتى ته وجود خودش احساس عذاب وجدان میکنه به خاطر فرهنگ کشورش، به خاطر جامعه‌اى که توش زندگى مى‌کنه و کفه‌ى ترازوى همه چى سمت مرده و چون پیش خودش هم احساس گناه مى‌کنه قادر به اعتراض کردن هم نیست و سرآخر به جایى مى‌رسه که حتى از خودش هم متنفر میشه.

من این کمبود و عدم اطمینان از علاقه‌ى همسر به خودم رو احساس کردم، و چون همیشه دختر خونگرم و زودجوشى بودم و با آدم‌ها و مخصوصا مردهاى زیادى در ارتباط بودم، یک روز دیدم همون آدم‌ها خیلى وقته که به من به هر نوعى دارن ابراز علاقه مى‌کنند و چون من هنوز به اون نقطه از زندگیم نرسیده بودم، نمیدیدمشون یا خودم رو به ندیدن و نشنیدن می‌زدم، ولى توى اون نقطه خیال کردم خب، چه ضررى به من میزنه اگه در برابر اینکه تو چه زیبایى، داشتنت آرزوى هر مردیه، خوش به حال همسرت و و و جواب دو پهلو و با دست پس بزنم و با پا پیش بکشمى بدم؟ اونها از من حرف‌هاى شهوتناک و ارضاکننده مى‌خوان، من هم نیاز به اون ابراز عشقه دارم، پس میدم و می‌گیرم چون توى زندگى زناشویى از بس دادم و چیزى دریافت نکردم، خالى شدم! احساس قدرت بهم دست می‌داد لب چشمه ببرم و تشنه برگردونم، احساس قوى بودن به خاطر این نیاز به من، نیاز به وجود من.

هرگز خیانت من پا از دایره لغات فراتر نذاشت، از گفتگو بیرون و به تخت‌خواب کشیده نشد، هیچ وقت هیچ مردى جز همسرم دست به بدن من نزد، اما خیال من خیانت کرد. مردهایى که براى ارضا شدن دم از عشق و عاشقى زدند، دوستت دارم رو توى دهن قرقره کردند و فکر با من بودن رو با خودشون به آغوش همسر و یا دوست دخترشون بردند. گاهى وقت‌ها حالم از خودم بهم مى‌خورد، گاهى وقت‌ها حین گفتگو انقدر ناخن‌هاى دستم رو توى گوشت تنم فشار دادم که زخمى شد، اما من خشمناک بودم، از همسرم که به نیاز روحى من پاسخى نداد، از خودم، از همه مردها، از همجنسم. هربار گفتم دیگه تموم شد، این بار آخره، ولى باز مثل معتاد به مواد کشیده شدم به سمت مردى/مردهایى که مى‌‌دونستم تمام حرف‌هاشون دروغه ولى خوشحالى لحظه‌اى به من می‌دادند.