منو یاری کن

«رضایت جنسی»

بعد از ظهر

اولین بار قبل از ازدواج عشق‌بازی کردم، می‌گم عشق‌بازی چون رابطه جنسی کاملی نبود و من خودم رو در اختیار عشق گذاشتم، چیزی بلد نبودم و حتی نمی‌دونستم بوسیدن چطوریه و اون یادم داد، اون تنم رو به من شناسوند و شاید توقعم رو از حس لذت رابطه جنسی بالا برد.

چند سال بعد ازدواج کردم با آدمی که دوستش داشتم، توقع لذتی رو داشتم که در وصف نگنجه. اما این چنین نبود، نمی‌دونم چرا. می‌تونم بگم توی همه‌ی این سال‌های با هم بودن و هم‌خوابگی فقط به اندازه انگشتان دستم به ارگاسم رسیدم، احساسی که آنقدر خوشایند بوده که هر دفعه به هوای همون حس راهی تخت‌خواب شدم ولی نشده. شاید ما بلد نیستیم، شاید من بلد نیستم، همسرم هرگز چیزی کم نذاشته، نقطه نقطه تنم رو که می‌دونه دوست دارم بوسیده و بوئیده ولی من بارها و بارها فقط اداش رو درآوردم. گاهی به خاطر اینکه عصبی شدم برای نرسیدن، گاهی خسته شدم و دلم خواسته سریع تموم شه و گاهی فقط به خاطر اون قبول کردم. همسرم از اون آدمهایی نیست که مجبورم کنه به داشتن رابطه و من هم آدمی نیستم که خجالت بکشم از درخواستش، اما باز هم فقط همراه بوده با یه حس خوب، نه حتی عالی، تمام این سال‌ها راضی از رابطه جنسیمون بودم، ولی به چیزی که می‌خواستم نرسیدم و هر بار تشنه‌تر شدم.

ولی یک چیزی رو خوب می‌دونم، من زمانی به ارگاسم می‌رسم که همسرم بیخ گوشم از عشق بگه، از دوست داشتنم، از اینکه از تن من لذت می‌بره، از اینکه گاهی خشن باشه و حتی الفاظ رکیک به کار ببره، ولی اون نه حرف‌های عاشقونه می‌زنه، نه خشونت به خرج می‌ده (چون فکر می‌کنه باعث آزارم می‌شه) و نه حرف زننده‌ای می‌زنه. تمام سال‌ها کنار هم بودیم ولی هنوز انگار پرده‌ای بینمون هست که برداشته نمی‌شه…

Advertisements

دنیای خاکستری، دنیای رنگارنگ

«رضایت جنسی»

نیمروز

من یکی از آدم‌های خوشبختی بودم که اولین هم‌آغوشی‌هایم را با مردی داشتم که با ملایمت و دانایی بدنم را همراه با من تجربه کرد و با من در لذتی برابر سهیم شد. یادم داد از چیزهایی که خوشم نمی‌آید امتناع کنم و در مقابل برای ارائه و دریافت چیزهایی که دوست دارم صریح باشم.

رابطه من و مرد علیرغم اختلاف‌های فکری زیادی که با هم داشتیم (و در نهایت منجر به جدایی ما شد) سال‌ها طول کشید. هرگز در سکس دچار مشکل نشدیم، هرگز به بیزاری نرسیدیم، هرگز وقت کشمکش، از سکس گروکشی نکردیم. رابطه سالمی بود که بر اساس گرایش بین دو آدمی که تمایلات جنسی مشترک و هماهنگ داشتند شکل گرفته بود.

این رابطه برای من تبدیل شد به معیار، هر رابطه‌ای که بعد از آن پیش آمد با همین مقایسه کردم. به ازای تجربه‌ای که داشتم در مقابل چیزهایی که به من تحمیل می‌شد مقاومت می‌کردم. می‌دانستم رضایت جنسی چیست، برای رسیدن به ارگاسم پافشاری می‌کردم. شرمی از این بابت نداشتم، این را حق خود می‌دانستم و هرگز فکر نمی‌کردم در مقایسه با مرد سهم کمتری از لذت به من برسد.

پیش از ازدواح در مورد تجربه‌ای که داشتم با همسرم صحبت کردم. به او گفتم که می‌دانم از تنم و رابطه چه می‌خواهم. می‌دانم از چه چیزهایی بدم می‌آید، اوج جنسی را می‌شناسم. همسرم خونسرد و با اعتماد به نفس برخورد کرد. اما یواش یواش، از همان ماه اول ازدواج مشکلات یک به یک خود را نشان دادند.

من زن گرمی بودم. برایم مهم نبود که پیش‌قدم بشوم. همسرم این را نشانه خوبی نمی‌دانست و مرا به زن‌های هرزه تشبیه می‌کرد. برایم مهم نبود که هر بار به اوج لذت جنسی برساندم، درک می‌کردم، اما نرسیدن مداوم عصبی و دلزده‌ام می‌کرد. بی‌اعتنایی می‌کرد. بخشی از رابطه را که از نظر من مهم و ضروری بود نادیده می‌کرفت. در دعوا هر چه که بود به نیاز جنسی من یا به اصطلاح خودش پایین‌تنه‌ام نسبت می‌داد. از نظر او من خطاکار بودم. نه به خاطر تجربه گذشته، بلکه به خاطر اعلام نیاز، شناخت بدن و اعتراض به بی‌توجهی‌اش.

تحریک نمی‌شدم. به دنبال آن ارضا هم نمی‌شدم. سکس بدون مقدمه را درک نمی‌کردم. سعی کردم مفهوم تجاوز را برایش توضیح بدهم. فایده نداشت. این شکل نزدیکی کردن را عادی می‌دانست: «وظیفه زن است که مرد را به لذت برساند. زن باحیا هرگز به مردش نمی‌گوید چرا زود ارضا شدی، چرا به من توجهی نداری، چرا بدون مقدمه می‌خواهی نزدیکی کنی یا مرا هم به اوج برسان. زن خوب هر شب باید نظیف و آراسته باشد و زودتر از مرد به رختخواب برود و مرد اگر دلش خواست به او ملحق می‌شود. آراستگی و نظافت مرد شرط نیست، زن باید در هر شرایطی مرد را پذیرا باشد.»

مرد جوانی بود اما گاهی حس می‌کردم قرن‌ها با من فاصله دارد. غریزه‌ام به من می‌کفت تحریک شدن و نیمه راه ماندن آسیبش بیشتر از هرگز تحریک نشدن و ارضا نشدن است. پس سعی کردم جلوی تحریک شدنم را بگیرم. با خواستنم مقابله کنم. یواش یواش یاد گرفتم ذهنم را کنترل کنم، در زمان و مکان نباشم تا چیزی حس نکنم. در تمام لحظاتی که مشغول نزدیکی بود بی‌صدا ‎و بدون تحرک دراز می‌کشیدم و منتظر می‌ماندم تا از کار بیفتد و کنار بکشد. آن وقت‌ها به خدا اعتقاد داشتم. گاهی در دل به خدا التماس می‌کردم که تمامش کند. باورم نمی‌شد از آن زن تر و تازه و شاداب که پر از شور جوانی و طراوت جنسی بود این مانده باشد.

فکر می‌کنم این بی‌رغبتی جنسی به باقی زندگی ما سرایت کرد. به او می‌گفتم آدم اگر به شوهرش نگوید به که بگوید؟ اگر از شوهرش نخواهد از که بخواهد؟ جواب نمی‌داد. اوایل مدام رابطه را مرور می‌کردم شاید بتوانم مشکل را برطرف کنم. سعی می‌کردم ایرادهای رفتاری‌ام را پیدا کنم: «شاید زیاده‌خواهم، مثلا بیشتر از زنان دیگر به فکر رابطه جنسی هستم، شاید دیر ارضا می‌شوم، شاید مرد را خسته می‌کنم. شاید قناعت بلد نیستم…» بعد از مدتی دست از سر خودم هم برداشتم. خسته شده بودم. دنیای من به دنیایی خاکستری تبدیل شده بود.

رابطه ما به طلاق منجر شد. بعد از آن هرگز وارد رابطه‌ای نشدم که حرمت مرا زیر پا بگذارد. اجازه ندادم به تنم بی‌احترامی بشود. نیازم نادیده گرفته شود. به گوناگونی آدم‌ها احترام گذاشتم. نه کسی را تحقیر کردم، نه اجازه تحقیر به کسی دادم.

من هنوز با همان معیار اولین دوستی‌ام، رابطه جنسی را محک می‌زنم. رابطه‌ای که در آن مجبور به انجام کاری نیستی، مجبور به سانسور خودت نیستی، مجبور به تظاهر به لذت نیستی. در یک شرایط انسانی برابر به سر می‌بری و برای رسیدن به آغوش معشوق لحظه‌شماری می‌کنی.

خب دوستش دارم

«رضایت جنسی»

پیش از ظهر

گفت هنوز هم لذت نمی‌برم. گفتم بعد از این همه سال؟ گفت یعنی واقعا باید لذت برد؟ گفتم اگه لذتی نداشته باشه برای تو، عین زجره، نیست؟ گفت نه اونطورها هم نیست، خب دوستش دارم. گفتم من نمی‌فهمم، دوست داشتن فقط یه اتفاق فرای تن آدم‌ها نیست، لذت آمیزشه که عشق رو مدام تازه می‌کنه، وگرنه چطور می‌تونی کسی رو دوست داشته باشی که تو رو به کاری وامی‌داره که فقط خودش لذت می‌بره و تو گاهی حتی درد می‌کشی؟ گفت پیچیده‌س.

خیلی سال پیش وقتی برای اولین بار متوجه شدم برای درصد بالایی از زن‌های دور و برم لذت نبردن از رابطه‌ی جسمی اتفاقی طبیعی به نظر می‌رسه، تعجب کردم. بعدتر فهمیدم همه جای دنیا همینطور بوده: تا یک زمان مشخصی، زن‌ها لذت بردن از رابطه‌ی جنسی رو مخصوص مردها می‌دونستن. و خدا می‌دونه زن‌ها احساسات تلخ و عجیب بعد از سکس رو چطور تخلیه می‌کردن، می‌کنن. مردی که در طول روز با شما مهربونه، خانواده دوسته، همراهه، و شب بی‌توجه به اینکه شما لذتی نمی‌برین، بی حتی تلاشی برای اینکه شما هم لذت ببرین، با شما هم‌بستر می‌شه، چه احساسی رو برمی‌انگیزه؟ عشق؟ من باور نمی‌کنم. و تازه، فقط مردی رو تصور کردیم که رابطه‌ی عاطفی خوبی با همسرش داره.

رابطه‌ی جنسی پیچیده‌ست. امروزه بهتر از قبل این رو می‌دونیم، می‌فهمیم. چون آدم‌های بیشتری درباره‌ش حرف می‌زنن. حالا می‌دونیم که شکل لذت بردن آدم‌ها از این رابطه متفاوته. هستن آدم‌هایی که هیچ لذتی از این شکل رابطه نمی‌برن. مساله اینه که کسی به حق خودش ظلم نکنه، به حق تن خودش. اگر وارد رابطه‌ای شده بدونه که باید به شکلی رضایت در کار باشه.

ملکه‌ی خود بودن

«رضایت جنسی»

صبح

در چشم ده دوازده ساله‌ی ما دو دخترخاله، دختر توی فیلم، داشت زجر می‌کشید، ناله می‌کرد و به نظر من کم مانده بود به گریه بیفتد و وقتی دست خونینش را روی پنجره ماشین کشید؛ برایمان مسجّل شد که عشق و عاشقی به این دردهایش نمی‌ارزد. در یکی از صحنه‌های آخر فیلم، پیرمرد و پیرزنی روی تخت در آغوش هم دراز کشیده و منتظر مرگ بودند. دخترخاله‌ام گفت:«اَه کثافتا» و نوار ویدیو را از دستگاه درآورد و پیچاند لای روسری و گذاشت توی کیف من و کیف را گذاشت ته کمد.

چندوقت بعد، من – که مثل خوره می‌افتادم به جان کتاب‌ها – رسیده بودم به دایره‌المعارفی درمورد اشخاص مشهور جهان و یکی از آن‌ها ملکه‌ای بود که در شرح حالش نوشته بود: «… وی از هم‌آغوشی با مردان سیر نمی‌شد…» به دخترخاله گفتم: «چطوری از اون همه درد سیر نمی‌شه آخه؟!» گفت: «لابد مریضه… چه‌می‌دونم… مث اینا که میرن خودشونو زخم و زیلی می‌کنن.»

بعدها که وارد رابطه‌های ناشیانه شدم، فکر می‌کردم تمام آن‌ چه زن از رابطه بر می‌دارد، همان لذت معشوقه بودن و عاشقیّت کردن است و لذت جنسی از آنِ مرد است و بس. وقتی دیدم در رابطه‌ی ابتر آن زمانی‌ام به عاشقیّت هم نمی‌رسم قیدش را زدم.

بار اول که در یک رابطه جدی بودم معشوقم مدام از حس من می‌پرسید، این‌که چه چیزی را دوست دارم و چه چیزی را نه. این‌که با کدام حرکت تحریک می‌شوم و با کدام نه و من خجالت می‌کشیدم بگویم حتی درست نمی‌دانم کِی تحریک می‌شوم. اولین باری به اوج لذت رسیدم فقط می‌دانستم می‌خواهم تا ابد در همان لحظه بمانم. بی‌حرف و بی حرکت. حتی نمی‌دانستم این، همان اوج لذت جنسی است. بعدتر یاد گرفتم رفتارهایمان را من مدیریت کنم. خودم را یاد گرفتم و چیزهای جدیدی از رابطه فهمیدم.

حالا می‌دانم آن ملکه مازوخیست نبود. فقط خودش را بلد بود.

کلاف سردرگم

«رضایت جنسی»

سپیده‌دم

به طور اتفاقی و در نتیجه وب‌گردی به یک سخنرانی برمی‌خورم که در مورد عاشق شدن و اتفاقات فیزیکی که طی این فرآیند بوجود میاد صحبت می‌کنه. سه سال از جدایی ما می‌گذره و من همچنان دارم سعی می‌کنم اون رابطه رو تحلیل کنم. هنوز ابهامات زیادی داره اما با تلاش بسیار کلیتش برای من روشن شده. تو همه‌ی اون سال‌ها من رنج کشیدم. رنجی غیر قابل‌ درک و غیر قابل‌ توضیح. فکر می‌کنم بدترین حسی که می‌شه به یک زن منتقل کرد عدم جذابیتشه. با رفتارت بهش بقبولونی که تمایلی بهش نداری. تو این پروسه اول بهت برمی‌خوره، بعد سعی می‌کنی بهتر باشی و دست آخر بعد از یه عالمه تلاش مذبوحانه کل اعتماد به نفست رو از دست می‌دی و تسلیم می‌شی. به یک زن عبوس و بداخلاق و تلخ تبدیل می‌شی که دیگه خودشو دوست نداره و همیشه خسته است.

به گذشته فکر می کنم، به اولین روزهای زندگی مشترکمون. همسرم باهام حرف نمی‌زد و شب‌ها می‌رفت تو یه اتاق دیگه می‌خوابید و بعد از یک هفته راهی سفری یک‌ماهه شد. خونه‌ی ما یه شهر بود و شهر محل کار همسرم هشت ساعت با ما فاصله داشت. همسرم سه هفته سر کار بود و یک هفته برمی‌گشت پیش من، این شرایط موقتی بود و اجباری. فکر می‌کردم باید در مدت دوری دلش برام تنگ بشه همچنان که دل من بسیار تنگ می‌شد اما اینطور نبود، می‌‎دیدمش مدام از من دورتر می‌شه و به دنبال یه اختلاف جزئیه تا با هم حرف نزنیم و شب‌هاش رو تو یه اتاق دیگه سر کنه. مدام ازم ایراد می‌گرفت. می‌دیدم اصلا خوشحال نیست… منم نبودم.

بعدها اتفاقات زیادی افتاد و تصمیم گرفتیم زندگیمون رو دوباره بسازیم. مشکل اما همچنان پا برجا بود. قبلا فکر می‌کردم مشکل ما از دوریه و با هم زندگی کردن زیر یک سقف، به صورت دائمی به مرور انس میاره و بودن زن و شوهر در کنار هم به یک عادت خوشایند تبدیل می‌شه، اما اشتباه می‌کردم. می‌دیدم همسرم واقعا برای زندگیمون تلاش می‌کنه اما با هم صمیمی نبودیم، از هم خجالت می‌کشیدیم، یه سکوت و جدیت غیرطبیعی همیشه بر فضا حاکم بود که به مرور آزاردهنده شد. ندیدم همسرم از بودنم لذت ببره، دلش برام تنگ نمی‌شد. سر یه بگو مگوی ساده روزها باهام حرف نمی‌زد و تو یه اتاق دیگه می‌خوابید. مطمئن بودم که از یه جای دیگه تأمین نیست. انگار یه اضطرابی همیشه همراهش بود که دلش نمی‌خواست بهم نزدیک بشه، از دور مهربان بود اما…

بدترین قسمت داستان این بود که هیچ وقت رابطه محدودی هم که داشتیم لذت‌بخش نبود. نشستم به مطالعه و گشتن تا بتونم دلیل این قضیه رو پیدا کنم. همش فکر می‌کردم خوب نیستم، زیبا نیستم و به اندازهی کافی به خودم نمی‌رسم. گشتم و خوندم و یاد گرفتم. سعی کردم با دقت همه ی آیتم‌های جذاب بودن رو رعایت کنم. همیشه خوش‌بو باشم و خوش‌لباس، گاهی شروع کننده باشم و هیچ وقت نه نگم. سعی کردم دلخوری‌ها رو کنار بگذارم و تا جایی که امکان داره صبور باشم و قدم به قدم پیش برم. حسرت به دلم موند تو اون هشت سال یک بار همسرم ازم بپرسه به ارگاسم رسیدم یا نه. حتی خودمم نمی‌دونستم تو رابطه دو نفره ارگاسم در چه صورتی اتفاق می افته.

رابطه با به ارگاسم رسیدن همسرم به اتمام می‌رسید، من می‌موندم و یک حس بسیار بد، مثل یه کار ناتمام، مثل سیر نشدن. این حس تو همه‌ی اون هشت سال با من بود. فکر نکنید که این قضیه رو مطرح نکردم، بارها در موردش حرف زدیم اما نتیجه‌ای نداشت. طریقه مواجهه همسرم با مشکلات، سکوت بود و طوری وانمود می‌کرد که همه چی مرتبه و من زیادی حساسم. مدام محکومم می‌کرد اخلاقم تنده و از چشمش افتادم و دیگه تمایلی بهم نداره. در حالیکه از روز اول من این عدم تمایل رو به وضوح می‌دیدم. روزگار بسیار سختی بود و نهایتا از من یک زن افسرده و بدریخت ساخت که از دید دیگران خوشی زده زیر دلش. تاب ادامه دادن رو نداشتم و در میان بهت و مخالفت اطرافیان از اون زندگی اومدم بیرون، همسرم با آغوش باز تصمیمم رو پذیرفت. بعدها وقتی از مشاور برای ترمیم زخم‌های روحیم کمک خواستم بهم گفت که همسر سابقم از لحاظ جنسی دچار مشکل بوده و چون خودش به جریان کاملا واقف بوده، سعی کرده با از بین بردن اعتماد به نفسم این حقیقت رو کتمان کنه. الان دیگه مطمئنم تا آخر عمر ازدواج نمی‌کنه و مجرد خواهد موند اما بهترین سال‌های عمر من رو به باد داد.

ارگاسم دیگر چه صیغه‌ایست؟

«رضایت جنسی»

سحرگاه

از چه حرف می‌زنید؟ در مورد چه موضوعی بحث می‌کنید‌؟ ارگاسم‌؟ عجب کلمه ناآشنایی! رضایت جنسی‌؟ لذت غریزی و طبیعی‌؟ نگوئید‌! چرا که برای من رضایت جنسی مفهومی ندارد. ارگاسم آن هم برای یک زن معنی ندارد. باید اول استغفرالله بگویم، سپس دهانم را آب بکشم که بی‌حیا زن نباشم.

خانه شوهر که می‌رفتم گفتند: «تمام تن و بدنت متعلق به شوهر است. هر گونه که بخواهد می‌تواند از تو لذت ببرد. حق اعتراض نداری. باید خود را در اختیار او بگذاری.» و من یعنی گوساله حرف شنو، با این آموزش‌ها به خانه بخت رفتم. البته حق مشاطه را نباید فراموش کنم. الحق والانصاف یادم داد که وظیفه‌ام چیست. شب زفافم فراموشم نمی‌شود. ترسیدم. خواستم مقاومت کنم که سیلی آبداری از داماد خوردم. حق هم داشت. مشاطه و پیرزن‌ها پشت در منتظر دستمال خونین بودند. شب زفاف دردناک و بی‌ملاحظه شروع و خاتمه یافت. باقی داستان را خودتان می‌دانید. از قدیم گفته‌اند «سالی که نکوست از بهارش پیداست.»

 سپس روزهای عادی زندگی شروع شد. از ترس جهنم و هزار بلا و جهنمی دیگر، شب‌ها خود را در اختیارش گذاشتم تا بزند و نیشگون بگیرد و شکنجه کند و لذت ببرد. در چشم او من وسیله‌ای بودم برای ارضای هوس و شهوتش. بدون این که مرا نیز درک کند، بی‌آنکه مرا انسانی با غریزه‌های طبیعی بداند. او با سرزنش‌هایش نیر جگرم را سوزاند: «تو زن لای پاهایم هستی. آلت تناسلی‌ام از تو زیباتر است.» با این جملهاش حقیر شدم. پوسیدم و متلاشی شدم.

من از هم‌آغوشی با شوهرم لذت نبردم. دلم می‌خواست شب‌ها قبل از این که دلش هم‌آغوشی بخواهد،  بخوابد. بگذارید همین جا فریاد بزنم من رضایت جنسی نداشتم. این فریاد قصه نیست. رویا و فانتزی هم نیست. این فریاد درد مشترک من و زنانی‌ست همچون من، و متاسفانه تعدادمان کم نیست. از آنجا که بعضی‌ها دسترسی به قلم ندارند و برای بعضی دیگر به زبان آوردن چنین مسائلی تابو است، من می نویسم. بگذارید که در این گوشه از دنیای ما ثبت شود.

 مرا ببخشید که فقط توانستم دردم را بنویسم نه از رضایت جنسی یا ارگاسم یا هر اسمی که این مقوله دارد.

به تو از تو

«نوروزنامه»

بامداد

همیشه وقت سال تحویل که می‌شه، تنها آرزوی قلبی من اینه که سال جدید همراه خودش واسه‌ت موفقیت و خوشحالی روزافزون به همراه داشته باشه. چون تو لایق بهترین اتفاقات و هیجان‌انگیزترینشون هستی.

دوستت دارم، هر روز بیشتر از روز قبل. سال نوت مبارک.

unnamed (3)