زنان علیه زنان… روزگار سخت مادران مجرد

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

بعد از ظهر

میترا، نوه عموی مادرم وقتی چهل و یک سال داشت همسرش را از دست داد. او با قد بلند و پوست مهتابی‌اش با موهایی که تا کمرش می‌رسید و چشم‌های درشت عسل رنگ با لباس عزا هم شبیه فرشته‌ای بود که از آسمان به زمین هبوط کرده است. چهلم همسرش که گذشت همه تلاشش را کرد تا روال عادی زندگی را از سر بگیرد. او مادر بود. دختری هفت ساله داشت که به خاطر از دست دادن پدر غم عالم نشسته بود توی چشم‌هایش و میترا تلاش می‌کرد او را از این شرایط خارج کند.

غروب روز پنجشنبه به روال همه آخر هفته‌ها دست غزل را گرفت تا از خفقان خانه‌ی خالی از عشق بگریزند و ساعتی را با کسانی بگذرانند که دوستشان داشت. خانه‌ی مادر همسرش سال‌ها مامنی بود برای دید و بازدید و دیدار نوه‌ها با هم. در که باز شد به وضوح دید که چهره فرخنده خانم جاری‌اش در هم رفت. دهانش را به شیوه‌ای جمع کرد که وقتی از چیزی رضایت نداشت جمع می‌کرد. یک ابرویش بالا رفت و خیلی آرام آمد نشست بغل دست مسعود خان که همسرش بود. یعنی برادر بزرگ همسر مرحوم میترا.

آن روز فرخنده خانم حتی وقت چیدن و برچیدن میز شام از کنار مسعود خان تکان نخورد. با همان دهان جمع شده و یک ابروی بالا نگه داشته میترا را زیر نظر گرفت و سوالاتش را با بی‌میلی محسوسی جواب داد. بعد از شام هم به بهانه سردرد مسعود خان را وا داشت تا خداحافظی کند. بچه ها را سوار ماشین کرد و به خانه بازگشت.

بعدها میترا برایم تعریف کرد فرخنده خانم بی‌اینکه ملاحظه کند که او چقدر زن محترمی است زنگ زده و گفته حواست باشد دم پر شوهرم نباشی. تو خیلی زیبایی و از حالا به بعد وقتی تو در جمع هستی احساس امنیت نمی‌کنم…

به نظرم هیچ توهینی بالاتر از این نیست که در ایران بسیاری مادران مجرد یا زنانی که به هر دلیل پس از ازدواج از همسرانشان جدا می‌شوند و یا آنها را از دست می‌دهند تهدیدی برای خود و زندگیشان تلقی می‌کند. این دشمنی همجنسان علیه هم اتفاق تلخی است که آنرا در میان دوستان غیر ایرانی‌ام ندیده‌ام. این البته خاص زنان جامعه نیست. مادران مجرد اغلب برای اجاره کردن خانه از سوی صاحبخانه‌ها و بنگاه‌های املاک صرفا به دلیل اینکه تنها زندگی می‌کنند به عقب رانده می‌شوند. در محل کار همکاران مرد و روسای آنها به همین دلیل توقعات نا به جا از آنها دارند و گمانشان این است زن مطلقه یا به هر دلیل بی‌شوهر بودن این مجوز را به آنها می‌دهد که هر درخواست نامربوطی از آنها داشته باشند.

در سرزمین من مادر بودن دشوار است. مادر مجرد بودن دشوارتر…

Advertisements

فصل بد تنهایی با تن‌ها

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

نیمروز

– وقتی طلاق گرفت جوان بود -بیست و پنج ساله شاید- و حضانت دختر سه ساله‌اش را در ازای تمام حقوقش گرفت. حالا در طبقه پایین خانه پدری‌اش زندگی می‌کنند و برای هر ده دقیقه تاخیرش در زمان برگشت از سرِ کار باید به مادر و پدر و برادرانش جواب بدهد که کجا بوده و نکند سرش جایی گرم است که دیر بر می‌گردد. به شدت نیاز به رابطه‌ی عاطفی دارد ولی همکاران مردش به او به چشم یک ابزار برای فرو نشاندن شیطنت مورد نیازشان نگاه می‌کنند و پسران جوان به چشم تجربه‌ای کم قیمت و بی دردسر.

– شوهرش وقتی فوت کرد که دخترش دو ساله بود. زمان جنگ بود و او شغلی نداشت برای همین به خانه پدری برگشت. یکی از خواستگاران قدیمش که هنوز ازدواج نکرده بود دوباره برای خواستگاری پیش‌قدم شد؛ مادرش مخالفت کرد. می‌گفت خواستگارش «پسر» است و بعد از مدتی رهایش خواهد کرد و او دوباره «بدبخت» خواهد شد.

مرد دیگری به خواستگاری‌اش آمد که همسرش مرده بود و سه فرزند پسر داشت. این‌بار برادرش گفت زندگی کردن دختر او با سه پسر در یک خانه به صلاح نیست. چند سال بعد پس از فوت مادر و پدرش، زن دوم همان خواستگار اول شد و بعد پشیمان از ورود به زندگی او، از هم جدا شدند. در این فاصله دخترش یک بار نامزد کرد عموهایش نامزدی را به‌ هم زدند؛ دوباره با یکی از اقوام پدری ازدواج کرد؛ مرد ناسازگاری کرد و جدا شدند؛ بار بعد بی‌مشورت با کسی با پسری کوچکتر از خودش ازدواج کرد و چون بچه‌‌دار نشدند جدا شد.

مادر بالاخره با یکی از اقوام دورش که همسرش را طلاق داده بود و پسرانش با مادرشان زندگی می‌کردند ازدواج کرد. مرد بددل است و نمی‌گذارد زن پا از در خانه بیرون بگذارد. دختر گمانم ازدواج کرده باشد. کسی خبر ندارد. امیدوارم این‌بار طعم آرامش را بچشد.

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

 «روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

پیش از ظهر

در ایران، زنی که به دلیل فوت، همسر خود را از دست می‌دهد، یا تنها می‌ماند و یا ازدواج می‌کند، حالت دیگری را عرف برنمی‌تابد و وی را در مظان اتهام قرار می‌دهد،یعنی زن نمی‌تواند (این که این اتفاق در ایران رخ می‌دهد بحث دیگری است) دوست پسر داشته باشد یا ازدواج سفید کند.

من زنان بسیاری را می‌شناسم که در سن بالای پنجاه سالگی همسر خود را از دست می‌دهند، فرزندان‌شان ازدواج کرده‌اند و ایشان اغلب تنها زندگی می‌کنند. به نظرم مشکل این زنان برای ازدواج، دید خود ایشان به این مقوله است. در واقع ایشان با  پیش زمینه‌ی ذهنی خود که نشات گرفته از جامعه پذیری‌شان در فضای ایران است تصمیم می‌گیرند که ازدواج نکنند (دقت کنید تصمیم می‌گیرند که ازدواج نکند، یعنی امکان انتخاب بین ازدواج کردن یا نکردن را از خود می‌گیرند) در حالی که فرزندانِ ایشان که حداقل یک نسل بعد از ایشان هستند، اتفاقا این را جزیی از حقوقِ مادر خود می‌دانند که امکان انتخاب ازدواج کردن یا نکردن را داشته باشد و به انتخاب او نیز احترام می‌گذارند.

 در واقع مساله این است که مادر از حقوق خود چشم‌پوشی می‌کند تا مورد طعنه‌ی عرف واقع نشود در حالی  که فرزندان و همسران‌شان‌ که قسمتی از عرف هستند بر این باورند که این حقوق برای مادر محفوظ است. گویی پوست‌اندازی در عرف صورت گرفته و مادران از آن بی‌اطلاع هستند.

اگر خواننده‌ی این متن هستید و مادرتان، همسرش را از دست داده است، لطفا حقوق مادرتان و دگرگونی عرف را برایش تشریح کنید و اجازه دهید‌ وی انتخابگر باشد نه مصلحت‌اندیش. کما اینکه نتیجه‌ی نهایی انتخابگری و مصلحت اندیشی‌‌اش یکسان باشد.

قوزک پایش

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

صبح

بعد از طلاق برادرش گفته بود: ”دیگه قوزک پاتم برات حرف درمیاره. تو طلاق گرفتی. بشین خونه آنقدر تو در و همسایه این ور اون ور نکن.” اینکه قوزک پایش هم برایش حرف درمی آورد البته کمی غلوآمیز بود، اما کم نبود حرف‌هایی که پشت سرش زده می‌شد.

_ دیگه تو برای کی آرایش می‌کنی؟
_ بشین بچه‌ت رو بزرگ کن. از شوهر اولت چه خیری دیدی که بخوای از شوهر دوم ببینی.
_ زن هم، زن‌های قدیم. همه جوونی‌شون رو پای بچه‌هاشون می‌ریختند.
_ چه خبرته الاگارسون کردی؟ کجا می‌خوای بری مگه؟

این‌ها حرف‌هایی بود که می‌شنید. چیزهایی که می‌دید، پچ‌پچ‌ها، پشت چشم نازک کردن‌ها، چشم غره رفتن‌ها، ریز ریز خندیدن‌ها. زندگی در شهری که زن‌هایش هم به او رحم نمی‌کردند و هر عملی از او را به نوعی تعبیر می‌کردند برایش سخت بود. در خانه‌ی پدری زندگی می‌کرد. پدرش اجازه کار کردن او را نمی‌داد. منطقش هم این بود: ”‌زن طلاق گرفته نباید بره بیرون کار کنه. مردم چی میگن؟ میگن باباش زیر خرجش زاییده.”

لیسانس داشت. لیسانس علوم آزمایشگاهی. تصمیم گرفت هر جور شده کار کند. با بدبختی در آزمایشگاهی مشغول به کار شد. روپوش سفید را که تنش کرد نفس عمیقی کشید. حالا او یک زن مستقل شده بود. یک زن کارمند. حقوق یک سالش را جمع کرد. از خانه پدرش رفت. خانه کوچکی برای خودش و دخترش اجاره کرد. آن روز که می‌رفت مادرش گریه می‌کرد که تو باعث ننگ مایی. تو آبرو برای ما نگذاشته‌ای. این حرف‌ها را هم گذاشت کنار تمام حرف‌های دیگری که شنیده بود و رفت. زندگی‌اش سخت بود. درآمدش آنقدر نبود که هم کفاف کرایه خانه بدهد و هم گذران زندگی. اما مگر چاره دیگری هم داشت. کار می‌کرد و کار می‌کرد.

یک روز به خودش آمد و دید درآمدش زیاد شده. ترفیع گرفته. زندگی‌اش رو به راه شده. حالا دیگر می‌توانست جاروبرقی سوخته‌اش را عوض کند. یا با دخترش به رستوران برود و با هم کلی بخندند و غذا بخورند. یا زمستان که از راه می‌رسد پالتو جدید برای دخترش بخرد. یا خانه بزرگتری کرایه کند. یا توستر بخرد برای گرم کردن نان‌های صبحانه‌شان.

دیگر زندگی بر وفق مرادش شده بود. سال‌ها گذشته بود و زندگی بر وفق مرادش شده بود. او فقط کار کرده بود و صبوری. یک گوشش در شده بود و یک گوشش دروازه. سوپروایزر آزمایشگاه بود. هنوز هم پشت سرش حرف بود. اما او دیگر برایش مهم نبود. که از اول هم نبود. که اگر بود آنقدر جاه طلبی نمی‌کرد. به همان زندگی با پدر و مادرش ادامه می داد و دائم باید به فکر قوزک پایش می بود که مبادا حرفی برایش بزند.

او حالا زن مستقل و موفقی بود. با دخترش زندگی می‌کرد و خوشحال بود. زندگی با او بی‌رحم بود. اما او آنقدر با صبوری ادامه داده بود که زندگی هم بر وفق مرادش شده بود.

مرخصی

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

سپیده‌دم

سپیده‌دم در دسترس نمی‌باشد.

تنهایی موروثی

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

سحرگاه

عمه جوون که بوده شوهرش می‌دن یه جایی تو شمال. به مردی خیلی بزرگتر از خودش. باغ داشته مرده. عمه تازه طرح معلمی‌شو تو دهات گذرونده بود. چند سالی بعد ازدواج، عمه طلاق گرفت برگشت شهر کوچیک و کوهستانی خودشون. یه دختر داشت چند سالی بزرگتر از من که بعد طلاق اجازه نداشت ببیندش. گمونم اون موقع یکی دو سالش بود بچه. عمه به خیال خودش می‌تونست تو شهرشون کار کنه، بعد پیگیری کنه حضانت بچه رو بهش بدن. یه زن مطلقه، تو یه شهر کوچیک، سی و خورده‌ای سال پیش. خودش می‌گه انقد که از برادرها و پدرش زخم زبون شنیده که چرا نتونسته شوهرداری کنه و حالا سربار اونها باشه، از غریبه نشنیده بوده. به اولین مرد مهربونی که برمی‌خوره عاشقش می‌شه، بعد هم زنش. مرده شغلی نداشت، یه سری زمین میراثی بود که به مرور سالیان فروخت و دود کرد. عمه نان‌آور اصلی خونه بود، حالا چهار تا بچه داشتن و عمه خاطره‌ی خوشی از زن تنها بودن نداشت.

– زری از یکی دو سالگی که مامان و باباش از هم جدا شدن دیگه مامانشو ندیده بود. چند باری مامانه با اتوبوس خودشو می‌رسونه به باغی که زری اونجا با مادربزرگ و پدرش زندگی می‌کرده، بلکه یواشکی زری رو ببینه. نمی‌تونه. زری هجده سالش که شد یکی از دایی‌ها رفت با پدره صحبت کرد مسوولیت زری به عهده‌ش باشه و اینجوری تونست مامان‌دار بشه. یک سالی که با مامانش و خانواده‌ش زندگی کرد، عاشق یکی از اقوام شوهر مامانش شد و ازدواج کرد. مرده اعتیاد داشت. بعد دومین بچه‌شون بیشتر مشخص شد. زری و بچه‌ها رو هم دودی کرده بود. نمی‌تونستن ول کنن برن. شل شده بودن. بدبین بود، دست بزن داشت. زری هم مث مامانش معلم بود. مرده رو ول کرد و رفت. انقد حرف پشت سرش زدن که برگشت دوباره با همون مرده چند وقتی زندگی کرد. لازم داشت اول خودشو بسازه. نه با دود. لازم بود ذهنشو آماده کنه واسه قضاوت‌ها و قساوت‌هایی که تو همون چند ماه طلاق تمرینی باهاشون مواجه شده بود. نزدیکترین دوستش رابطه‌شو باهاش قطع کرده بود چون به نظرش زری زیادی با شوهر اون گرم گرفته بوده. به نظر زری مدل خوش و بش کردنش فرقی با قبلا نداشت ولی دوستش اینطور فکر نمی‌کرد. انگار تنها که شده بود مهری به پیشونی‌ش خورده بود و حالا هر رفتارش با نگاهی به اون مهرِ بر پیشونی تعبیر و تفسیر می‌شد. یه سال بعدش کامل طلاق گرفت. مرده رو کشید دادگاه به خاطر اعتیاد، حضانت جفت بچه‌هاش با خودش شد، از شهر مادری رفت یه شهر کمی بزرگتر، و تصمیم گرفت دیگه ازدواج نکنه. به نظرش همین که بقیه ببینن می‌تونه تنهایی زندگی کنه باورشون می‌شه نیازی به مرد نداره و لازم نیست زن‌های دور و برش نگران مردهاشون باشن، مردهای دور و برش هم تکلیفشون مشخص می‌شه.

بریدن و ماندن، سوختن و سوزاندن مساله این است؟!

«روابط عاطفی و جنسی مادر مجرد، آسیب یا امنیت؟»

نویسنده مهمان: امید فصیح

اگر همین حالا از من بپرسید میان ماندن و سوختن و حفظ عنان خانواده به هر قیمتی (حتی به قیمت متارکه‌ای ابدی) و طلاق کدام انتخاب درست‌تری است حتما جواب روشنی برای آن ندارم. جالب‌تر اینکه من نه تنها فرزند طلاق نبودم که به روشنی نمی‌توانم درباره این موضوع سخن بگویم که پدر و مادر من در متارکه به سر بردند یا نه! احتمالا در دوره‌هایی پاسخ مثبت است اما این دوره‌ها چند ساله بوده، به چه صورتی بوده آنقدرها جزئیات را نمی‌دانم یا به یاد نمی‌آورم. نقطه عزیمت این نوشته اما همین فعل غریب به یاد نمی آورم است!

من تا بیست و پنج – شش سالگی آدم مداخله‌گری در خانواده بودم. به طور مشخص در نزاع و جدل‌های خانوادگی نقش موثری برای برقراری صلح داشتم و البته خودم همین را می‌خواستم. نقش داشتن و بیرون آمدن از انفعال نوجوانی. در نوجوانی در تمامی جر و بحث‌ها حق را به طور مشخص به یکی می‌دادم اینکه به کدام یک نه موضوع مهمی است نه گفتنش در خود نکته‌ای دارد اما بعد بیست و دو سالگی با ژست و پوزیشن دیگری با ماجرا مواجه می‌شدم.

اما از روزی که قرار شده بنویسم با خودم فکر می‌کنم چرا همه چیز را درست به خاطر نمی‌آورم؟! دلیل طفره رفتن‌ها، تاخیرها به دلیل یا بهانه گرفتاری و … شاید همین به یاد نیاوردن است. عذاب وجدانی به سراغم آمده و در من خانه کرده؟! عذاب وجدان چه چیز دقیقا؟! اینکه آدم حساس و درگیری که وضعیت روح و روان و فکر و خیال های مادر و پدرش -به طور ویژه- برایش مساله‌ای حیاتی بوده و حالا نیست یک خطا و گناه انسانی است یا طبیعت ماجرا؟!

این نزدیک به دو هفته مدام تلو تلو خوردم. گیج و گنگ. باید چه چیزهایی را دقیقا به یاد بیاورم؟! اندوه ابدی مامان یا تنهایی وصف ناشدنی بابا؟! این میانه اصلا من چه می‌کنم؟! منی که خوب به یاد نمی‌آورم و درست یادم نیست خیلی چیزها را. یادم است مثلا اولین دعوای مامان بابا که من به خاطر می‌آورمش. یادم است یک جور اندوه و رنج همراهم از اینکه مثلا چرا ما مثل خانواده خاله مهناز نیستیم یا چیزهایی از این دست اما هیچ زمانی در زندگی‌ام به این اندازه موضوعات حیاتی یک دوره از زندگی و حیاتم از من دور نشده‌اند.

شاید با خودم فکر می کنم وضعیت مامان و بابا بهتر از همه دوران زندگی‌شان است؟! دوران پساشصت سالگی بابا و پساپنجاه سالگی مامان مثل هر دو آدم دیگر در این سن به یک جور توافق و همدلی رسیده است؟! نمی‌دانم.

همه این ها را گفتم تا شاید این مقدمه اولین نوشته‌ای باشد که در این باب می‌نویسم. اینکه می‌گویم اولین نوشته یعنی اینکه نوشته‌های دیگری در کارخواهد بود؟! نمی‌دانم… فعلا به قوا و توانی نیاز دارم که به من رخصت دهد یا ندهد که آن روزها را به یاد بیاورم یا نه. اصلا دوباره وارد پروسه تحلیل شوم یا نه؟! چنین ضرورتی در من حیاتی است وقتی خودم نسبت به آنچه تحت عنوان زندگی خانوادگی مرسوم است مرددم یا لااقل قدمی برنداشتم.

تا اینجای کار فقط این را می دانم اگر فرزندی و نسبتش با والدین قرار است از سنی به بعد به فراموشی و نسیان مبتلا شود آن هم در آدمی مثل من که متواضعانه حافظه خوبی دارم و حساس به موضوعات انسانی و خانواده‌ام بودم شاید باید یکبار دیگر در مفاهیمی همچون سوختن و ساختن، به خاطر بچه‌ها، فردیت، عشق، سکس، دیگران چه فکر می‌کنند، خودخواهی، دیگرخواهی و … دوباره فکر کرد. کاری که چه خودم بخواهم و چه نه مبتلایش شدم.

از نو فکر کردن ضرورت امروز ماست درباره خیلی چیزها و این یکی چیز از مهم‌ترین‌هاست…