نمی‌دانم کجایش، اما می‌لنگید

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

نیمروز

بهترین همخوابگی‌ها را در روابط یک شبه‌ام داشتم، به خصوص آنهایی که هیچ کشش قلبی به طرف مقابل نداشتم. رها بودم چون هدف از دیدارها خیلی ساده بود. قرار بود بدن هم را  بی‌دغدغه ارضا کنیم. رودرواسی نداشتم. من بودم و تنی که مرا برانگیخته. آمده بودیم که لذتی صرفا زمینی ببریم. مشغول شناختن هم یا دلبری از هم نبودیم. من هم نگران نبودم که مبادا از اینکه ارضا نشوم یا که تذکر بدهم دستشان را با چه سرعتی کجای تنم بکشند احیانا به غرورشان بر بخورد. نمی‌ترسیدم قضاوتم کنند که چرا فلان کار را می‌کنم حتی پیش از آن که آنها از من بخواهند، یا پیشنهاد می‌دهم فلان شیوه نزدیکی را هم که معمولا زنها دوست ندارند امتحان کنیم.

البته از روز اول اینطور نبود. طول کشید تا یاد گرفتم چطور از آن فرصت‌های طلایی استفاده کنم و زندگی‌ام را، که همخوابگان موقتی  چیز زیادی از آن نمی‌دانستند، برای مدتی کوتاه فراموش کنم. چقدر هی می‌گویند روحت را رها کن. چقدر من لازم داشتم تنم را رها کنم. خلاصه که دستم آمده بود چطور سنگینی زندگی را بیرون تخت جا بگذارم، روحم را برای مدتی خاموش کنم و از رهایی تنم لذت ببرم.

مشکل من، اما، با صبح روز بعدش (یا چند ساعت بعدش) بود. آن وقت که لباس می‌پوشیدم که بروم، یا آنها لباس می‌پوشیدند که بروند. انگار رفته باشیم به خانه همدیگر و هر کس بهترین دست‌پختش را آورده باشد تا با هم بخوریم. هر دو از خوردن غذاها لذت می‌بریم. اما کل گفتگوها از کیفیت و رنگ و بوی غذا، تعریف و تمجید از دست‌پخت هم، یا نهایتش هوای مزخرف بارانی آن روز فراتر نمی‌رود تا مبادا وارد حریم خصوصی یکدیگر شویم و دیگری را با خطر جدی گرفتن رابطه نگران کنیم.

هرچه از سبکی بخش اول آن دیدارها لذت می‌بردم، از بی‌مزگی بخش پایانیشان کلافه می‌شدم. هر چقدر به آن رهایی جسم و حبس موقت روح محتاج بودم، از سرگردانی روحم در آن فضای لوث خداحافظی  بیزار بودم. این بود که کم‌کم عطای سبکی دلپذیر آن همخوابگی‌ها را به لقایش بخشیدم.

Advertisements

مواجهه

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

پیش از ظهر

وقتی دیدمش ترسیدم نکند باز یادش بیفتد. باز یاد آن خاطرات لعنتی، آن اتفاق‌های لعنتی، آن زندگی لعنتی، آن عشق لعنتی بیفتد. ترس داشتم، ترس از مواجهه. جلو رفتم. منتظر بودم. منتظر لبخندی حتی کمرنگ‌ترین لبخند دنیا. من منتظر کمرنگ‌ترین لبخند دنیا بودم، تا خیالم راحت شود، تا نفس راحتی بکشم. نگاه‌های اطراف معذبم می‌کرد. به جز من، همه منتظر بودند. همه منتظر عکس‌العمل او بودند. مرا آیا در آغوش می‌کشد؟ دستانم را می‌گیرد؟ آن لبخند ولو کم‌رنگ را می‌زند. دستم را در دستانش گرفت. دستانش یخ بود مثل لبخندش و مثل آغوش‌اش، اما من راضی بودم. نگاه‌ها هم راضی بودند. همه انگار نفس راحتی کشیدند.

ماجرای من و او ماجرای عجیب غریبی بود. عشقی  عجیب غریب. دعوا، مرافعه، کشمکش، برخورد. من و او هیچ‌وقت نتوانستیم با هم باشیم، هیچ وقت. همدیگر را دوست داشتیم اما مثل سگ و گربه به جان هم بودیم.

پسر عمه‌ام بود. از بچه‌گی عاشق هم بودیم. اما سر جنگ داشتیم. امروز برای تسلیت آمده بودم. پدرش مرده بود. داغدار بود. تنها شده بود. می‌ترسیدم نزدیکش شوم و تسلیت بگویم. یاد آخرین دعواهای‌مان می‌افتادم قبل از ازدواج من و قبل از رفتن او. فکر می‌کردم که دیگر هیچ وقت مرا نمی‌بخشد.

گفت کنارم بنشین. گفت نرو. گفت خیلی تنها شده. گفت از تنهایی می‌ترسد. معذب بودم اما کنارش نشستم. دیوانه‌وار دوستش داشتم و دیوانه‌وار سر جنگ داشتمش. دیوانه‌وار عاشقش بودم و دیوانه‌وار اذیتش می‌کردم. او هم چنین بود. از بچه‌گی همین بودیم. سگ و گربه‌ی فامیل. می‌گفتند بچه‌های پشت هم اینطور می‌شوند. به جان هم می‌افتادیم و هم را لت و پار می‌کردیم. حالا اما دیگر توانی نداشتیم. افتاده بودیم گوشه‌ای. از من خواسته بود که کنارش باشم. نشسته بودم. بقیه داشتند می‌رفتند. تک و توک مانده بود که آن ها هم جل و پلاسشان را جمع کردند بروند. از پدرش گفت از روزهای آخرش، از نسیانی که گریبانش را گرفته بود. از مواجهه با پیری گفت، از ترس‌هایش، از مهاجرت‌اش، ازعشق‌اش به من. گفت یک بار فقط یک بار در زندگی به حرف او گوش دهم و دیگر کاری با من ندارد.

در زندگی لحظاتی هست که به آن لحظه تسلیم می‌گویند. وقتی که دیگر توان یکه به دو کردن ندارید، وقتی که دیگر توان جنگیدن ندارید. گفت امشب با من بخواب. اول نشنیدم. باز تکرار کرد. خنده‌ام گرفت. گفتم تمام این سال‌ها منتظر این جمله بودم و تو بی‌رحمانه از من دریغ کردی، حالا که شوهر دارم چه از من می‌خواهی. گفت همین امشب. گفت دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد. گفت سال‌ها منتظر پیدا کردن جسارت بیان این جمله بوده. گفت حالا که آنقدر حالش بد است، حالا که پدرش را از دست داده، همین لحظه من را می‌خواهد. باز گفت، باز گفت، باز گفت. دوست‌اش داشتم. تمام این سال‌های لعنتی منتظر همچین روزی بودم. تمام این سال‌های لعنتی این اتفاق را در ذهنم مرور می‌کردم. همیشه در رویایم او بود. همیشه در رویایم با او می‌‌خوابیدم، با او مغازله می‌کردم ، او را می‌بوسیدم. من تمام این عشق‌بازی را از بر بودم حالا باید اجرایش می‌کردم. حالا باید از ذهنم بیرونش می‌آوردم و با آن مواجه می‌شدم. سخت بود. من یک زن شوهردار بودم. زن شوهرداری که همیشه با فکر او می‌خوابیدم، با فکر او بلند می‌شدم. گفتم چرا امشب؟ چرا امشب که داغدارست؟ چرا تا به حال چیزی نگفته؟ چرا تا به حال لال بوده و مرا دق داده، فقط من می‌گفتم و او مرا نگاه می‌کرد. گفتم جنازه پدرت هنوز خشک نشده، گفت قبول می‌کنی؟ گفت فقط همین امشب.

داشتم به تمام شب‌هایی فکر می‌کردم که در آغوش او خوابیده بودم با خیالش. حالا زنی بودم که باید انتخاب می‌کرد. لباس‌هایم را درآوردم و کنارش دراز کشیدم دستم را لای موهایش کردم و به جناره‌ای فکر کردم که هنوز خیس بود.

گارسون

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

صبح

من این کار را تا به حال نکردم و حالا هم دیگر از من گذشته. ولى کاشکى رابطه یک‌شبه جنسى داشتم. راستش چندین سال پیش، در جنوب ایتالیا بعد از عروسى دختر داییم برایم پیش آمد. هواى گرم تیرماه، زیباترین طبیعت و شراب ناب توسکان همه دست در دست هم دادند. البته موهاى زیباى آن پسر هم مؤثر بود! ولى آخرش نشد. دلیلش هم من نبودم. قرار بود شب همه برگردیم هتل ولى براى پسر توی ماشین جا نبود تا برگردد. او هم به ناچار شب را در خانه‌اى که مهمان بودیم ماند. الان که خوب فکر می‌کنم می‌بینم که بد هم نشد. به خاطر اینکه اگر هم می‌خواستم این تجربه را داشته باشم، بهتر بود با دوست قدیمى دختر داییم نباشد!

همیشه یاد یک سریال معروف آمریکایی می‌افتم که چقدر اعتماد به نفس داشتند و چه راحت با آدم‌هاى مختلف می‌خوابیدند. اولین نکته‌اى که به ذهن من میرسد این است که چه کسی گفته زن‌ها کمتر به این موضوع تن میدهند؟ پس طرف مقابل آن همه مردى که رابطه گذرى دارند کیست؟ یک زن دیگر که راضى به این کار شده. زن‌ها راجع به این موضوع حرف نمی‌زنند.

در ایران بزرگ شدن باعث شده  که در بیست سالگى و سى سالگى‌ام در خارج از ایران، همیشه نگران باشم که مردها به زور من را وادار به روابط جنسى کنند. بر خلاف تصورم اما همه خیلى مؤدب و صبور بودند. اجازه دادند که من با سرعت خودم رابطه را جلو ببرم و به خواسته‌هاى من احترام گذاشتند.

شاید بعضى از زنان احتیاج دارند که بیشتر با طرف مقابل آشنا بشوند تا به قول معروف خجالتشون بریزد. ولى شاید تجربه روابط گذرى از نوع دیگرى باشد. لذت لحظه‌اى و متمرکز. مثل یک لقمه لذیذ غذا که آنقدر خوشمزه است که چشم‌هایت را می‌بندى و از لحظه نهایت لذت را می‌برى. مثل جگر کباب‌شده با آب لیمو بعد چند سال که جگر نخوردى!

شاید من این تجربه را نداشته باشم ولى اگر آن پسرى که در رستوران فرانسوى کار می‌کرد، رستورانى که براى صبحانه زیاد آنجا می‌رفتیم به من تمایلى نشان می‌داد، من هم الان برای شما تعریف می‌کردم رابطه یک‌شبه و گذرى چقدر خوب است. بعضى وقت‌ها حتی خودم هم نمی‌دانستم که براى صبحانه آنجا میروم یا براى گارسون!

یک پیروی وحشت‌زده

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

سپیده‌دم

یادم هست همان وقت‌ها که تازه با هم آشنا شده بودیم یکی از اولین بحث‌ها بینمان همین بود؛ همین‌که چرا مردها می‌توانند و زن‌ها نمی‌توانند؛ حالا دقیق یادم نیست اما تا جایی‌که یادم می‌آید دفاع پسرها این بود که مردها به خاطر طبیعت و خلقت‌شان می‌توانند به سمت رابطه‌هایی بروند که درآن احساس نقشی نداشته باشد و زن‌ها دقیقا به خاطر همین طبیعت و خلقت نمی‌توانند به رابطه جنسی بدون احساس وارد شوند. چیزی که من از حرف‌هایشان فهمیدم این بود که برای مردها شاید رابطه‌ی جنسی هم نیازی است مثل گرسنگی یا تشنگی یا اجابت مزاج.

اما هر چه فکر می‌کردم می‌دیدم من با هرکسی برای غذا خوردن نمی‌روم رستوران و اگر گرسنه‌ی گرسنه هم باشم منتظر می‌مانم تا بیایم خانه پیش مادرم یا همسرم یا دوستم. درمورد بقیه نیازها هم کمابیش همین است. من مثلا نیازهایم را در جاهای امن احساسی برطرف می‌کنم. می‌دانم که من زیادی حساسم و زیادی حلقه اطرافم را کوچک گرفته‌ام اما در نهایت این چیزی است که من -درست یا غلط حتی بر خلاف طبیعت گرسنگی و تشنگی- رعایتش می‌کنم؛ پس دیگر ناگفته حساب رابطه جنسی و این داستان‌ها معلوم است.

گمانم رازش همین باشد. همین که نیاز جنسی (یا نگوییم نیاز، بگوییم رابطه‌ی جنسی) را یک ضرورت در نظر بگیریم یا ترکیبش کنیم با عشق و از آن یک رابطه بسازیم، این طور که باشد زن و مرد هم ندارد و هردوی این نظریه‌ها می‌توانند پیروان زن و مرد داشته باشند؛ اگرچه گمانم چون زن‌ها بیشتر دوست دارند بسازند و بیارایند و بعد لذت ببرند، طرفداران نظریه «ترکیب عشق و رابطه» را بیشتر زنان تشکیل می‌دهند.

حالا اگر یکی از طرفداران نظریه «ضرورت رابطه جنسی» ازدواج کند چه؟ آیا باید بپذیریم که بازهم این نظریه پابرجا باشد؟ این مرا می‌ترساند. این مرا خیلی می‌ترساند و باز هم می‌دانم من زیادی ترسوام…

ديوار آتش

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

سحرگاه

جامعه زنى رو که هر شب با یک مرد مى‌گذرونه فاحشه مى‌خونه. اما حالا اگه جاى این دوتا عوض بشه هزار هزار دلیل هست براش، حتما همسرش از نظر جنسى راضیش نمی‌کنه، مرد هست به هر حال، تو اسلام هم اومده و… چرا خیال میشه فقط باید مرد راضى باشه و نیازش تامین بشه؟ و زن فقط یک وسیله‌ست؟ اگه بارها بحث هم بشه اما توى مجموعه نظر اکثریت همون دیدگاه وسیله بودنه.

دسته‌اى از زنها رو می‌شناسم که اگر شرایط براشون فراهم بود دوست داشتن هر شب توى آغوش کسى باشن چون به رابطه جنسى به عنوان لذتى نگاه مى‌کنن که براى یک شب فقط با یک نفر کافیه، اما اینها در اقلیت قرار دارند. زن، احتیاج به عشق داره، احتیاج به باور اینکه در ازاى چیزى که میده (جسمش)، چیز بزرگترى دریافت مى‌کنه (عشق). نیاز به داشتن تکیه‌گاه، نیاز به فاعل براى خود مفعولش.

بارها به این فکر کردم که اگه برمى‌گشتم به گذشته آیا دوباره این راه رو طى مى‌کردم؟ بیشتر دلم مى‌خواست معشوقه کسى باشم بدون داشتن تعهد در قبال طرف مقابل. اما در ایران، فکر کردن به داشتن رابطه‌هاى یک‌شبه تنم رو مى‌لرزونه چون مى‌دونم انگ فاحشه بودن روى پیشونى مى‌خوره، اگر دختر هم باشى که ترسى بزرگتر همواره همراهته و اون حفظ بکارتت. رابطه یک‌شبه براى زن در جامعه‌اى بسته که از حقوق طبیعى هم محرومی مثل کابوس می‌مونه.

کجا خوندم؟ توى یک کشور خارجى، یک شب زنى روسپى همراه مردى میشه و به خونه‌ش میره و بعد موقع برقرارى رابطه، پشیمون میشه اما مرد دست نگه نمى‌داره و به کارش ادامه میده. زن روسپى دست به شکایت از مرد میزنه و در نهایت قانون حق رو به اون زن میده و میگه بهش تجاوز شده.

 

 

گمشده

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

مهمان هفته: پیام گویا 

«نمی‌تونم. باز هم دلم از داخل می‌لرزه. اصلا دلم نمی‌خواهد چشمامو باز کنم. نمی‌تونم اصلا فکر کنم. انگار کله‌مو با گچ پر کردن. شدیدا هوس سیگار کردم، کاشکی کنار تختم گذاشته باشمشون.»

دلش شدیدا ضعف می‌رفت ولی الان فقط سیگار بود که می‌تونست کمک کنه. چشم‌بسته دست می‌کشه روی میز کنار دستش، پایه چراغ رو لمس می‌کنه، عین کورها دست می‌کشه روی میز، دستش با چیزی برخورد می‌کنه، می‌گیردش تو دستش… آره فندکه.

«یعنی ممکنه؟ فندکم اینجاست. کاش پرده اتاقم تیره بود. کاش هوا تاریک بود. کاش حداقل هوا ابری بود و می‌تونستم چشامو راحت‌تر باز کنم. نه اصلا نمی‌خوام چشامو باز کنم. حالم از همه چی بهم می‌خوره، از همه چی می‌ترسم… تو دلم خالی خالیه.»

دستاش با پاکت سیگاری برخورد می‌کنه، انگشتاش انگاری جون می‌گیره. سعی داره با نک انگشتاش از توی پاکت سیگاری بیرون بیاره. روی صورتش می‌شه نشونی از لبخند رو حس کرد. همونطور چشم‌بسته سیگارو روی لبش می‌گذاره و سعی می‌کنه با فندکی که تو اون دستشه سیگارو روشن کنه. چند بار فندک می‌زنه.

«لعنتی روشن شو!»

با روشن شدن سیگار سعی می‌کنه همه سیگار رو با یه پک به داخل سینه‌ش بکشه. دود رو تو سینه‌ش نگه می‌داره و یعد از چند ثانیه دود به آرامی از دهانش خارج می‌شه.

«هوف… آخی چه خوبه، هنوز تو دلم سرده. باید سعی کنم چشامو باز کنم. باید سعی کنم همه چیزو به خاطر بیارم.»

چشماشو به آرومی باز می‌کنه. نور اتاق زیاده و باعث می‌شه چند بار پلک بزنه. همراه با پلک زدن دوباره پکی به سیگارش می‌زنه. چشماش باز می‌شه. با تعجب به ‌اطرافش نگاه می‌کنه. تلاش می‌کنه بشینه. دست راستش و کونه دست چپش بهش کمک می‌کنن که بشینه. رو اندازش کنار میره. تازه متوجه می‌شه که لباس تنش نیست. با حالتی عصبی ملافه رو به دور تنش می‌پیجه، می‌شینه و در حال پک زدن به سیگارش همونطور که موهاشو با دست راستش به عقب می‌زنه، با حالتی مبهوت به اطراف اتاق نگاه می‌کنه. تقریبا با حالتی که انگار دوست نداره یادش باشه، اما یاد دیشب می‌افته.

«پسرِ جذاب و زبون‌بازی بود. تو مدت کوتاهی تونست خودشو تو دلم جا کنه ولی… ولی من فکر کردم می‌تونم امنیت رو توش ببینم. فکر کردم می‌تونم بهش تکیه کنم، آخه چرا خودمو در اختیارش گذاشتم، چرا روانم بهش احتیاج داشت؟ اون بعد دیشب دیگه احتیاجی به من نداره، می‌خواست فقط شبی رو کنار من بگذرونه. ولی من می‌خواستم دلمو کنارش بگذرونم. بعد دیشب دوباره دلم یخ کرده. شور می‌زنه. من عاطفه می‌خواستم و اون تن منو.»

سیگار لای انگشتای دست چپش به خاکستر تبدیل شده بود. با ناراحتی نگاش کرد. تا اومد دستشو تکون بده خاکستر روی تشکش ریخت، از خودش بدش می‌اومد انگار. همونطور که ملافه رو دور خودش سفت گرفته بود به سمت حموم رفت. شاید می‌خواست خودشو از خودش بشوره. شاید می‌خواست آب گرم حموم گرمش کنه، دلشو قوی کنه. صدای دوش آب پایان قصه شبش بود. اون دوباره تو اعتمادش رو دست خورده بود، از خودش، از جامعه، از انسانیت. با صدای بلند نفس می‌کشید. با صدا هوای زیادیو از ریه‌هاش داد بیرون. انگار تمام نفس‌هایی که کنار اون پسر کشیده از ریه‌هاش خارج شد.

کودک ناشنوای پسرعمو

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

بامداد

پسرعمو بچه که بود علاقه‌ای به درس و مدرسه نداشت. والدینش معلم بودند و هرچه تلاش کردند نتوانستند پسرشان را به قول خودشان سر عقل بیاورند. آن زمان‌ها که همه فکر می‌کردند کوتک بهشت دن چیخیب / کتک از بهشت آمده و موجب تربیت بچه می‌شود، تاثیری نبخشید. تا از درس و مشق می‌گفتند چنین می‌خواند:

نئینیرم درس اوخویام ، دوهتور اولام ، قاضی اولام/ نمی‌خواهم درس بخوانم‌، دکتر شوم‌، قاضی شوم
نئیتیرم رئیس اولام ، وکیل اولام ، وزیر اولام / نمی‌خواهم رئیس شوم‌، وکیل شوم‌، وزیر شوم
ایستیرم تصدیق آلام ، ماشین سورم ، شوفر اولام / می‌خواهم گواهی‌نامه بگیرم‌، ماشین‌سواری کنم‌، شوفر شوم

او دوست داشت راننده شود‌، آن هم راننده کامیون… با هزار زحمت و مشقت‌، تا کلاس هشتم درس خواند و سپس به کمک پدر در آژانس مسافربری شاگرد راننده شد. پدر در مقابل اعتراض اطرافیان جواب داد : مجبور شدم وگرنه این پسر زیر مشت و لگد من نفله می‌شد و خودم راهی زندان و زن و بچه‌هایم بدبخت می‌شدند.

پسرعمو پس از چندی به کمک والدینش کامیونی خرید و شروع به کار کرد. کارش گرفت و ازدواج کرد. فرزند اول دختر بود. مدتی نگذشت که والدین از حرکات و عکس‌العمل کودک متوجه ناشنوا بودنش شدند. همزمان پچ‌‌پچ مردم در مورد پدر کودک شروع شد. گویا پسرعمو چوب اطاعت نکردن از پدر را می خورد. آق والدین است. حتما مادرش نفرینش کرده. روزی در مدرسه بیخ گوش بچه من چنان زد که کم مانده بود کر شود. خدا دارد قصاصش می‌کند. خلایق هر چه لایق و الی آخر…

اما خود پسر عمو و زنش از آن بیدها نبودند که با این بادها بلرزند. بچه‌شان را بغل گرفته و برای معالجه به شهر بردند. افسوس که بچه معیوب مادرزادی بود و کاری نمی‌‌‌شد کرد. دکتر گفته بود که کودک لال نیز هست. دخترک کمی بزرگ شد و طبق عادت آن زمان اجازه دم در رفتن و بازی با بچه های هم سن و سالش را پیدا کرد. او در خیال خویش با بچه‌های هم سن و سالش  حرف می‌زد اما بچه‌ها بجز صدای نامفهوم چیزی از حرفهایش نمی‌فهمیدند و از آنجا که او را متفاوت از خوش دیدند‌، دیوانه‌اش نامیدند. روزی یکی از بچه‌ها سنگریزه‌ای پرتاب کرد و به پیشانی دخترک خورد و طفلک دست بر پیشانی و گریه‌کنان به مادرش پناه برد. آنچه که پیش از هر چیز دل مادر را به درد آورد ، رفتار مادران بود که به بچه‌هایش پند می‌دادند که دخترک دیوانه است و سر به سر دیوانه نگذارید.

خانواده پسرعمو و زنش دست در دست هم دادند تا از دخترک حمایت کنند. بچه‌های فامیل با او کنار آمدند. مادر پس از دخترک پنج شکم زائید و هر پنج کودک سالم به دنیا آمدند. ناقص‌العضو بودن دخترک دلیل پزشکی داشت که با کمک پزشک و همکاری زن و شوهر‌، کودکان بعدی سالم به دنیا آمدند. دخترک بزرگ شد و خواهران و برادرانش او را به عنوان آبجی بزرگ روی سر و چشم جا دادند. آبجی اگر چه به مدرسه نرفت‌، اما از طرف پدربزرگها و فامیل‌اش مورد حمایت و تعلیم قرار گرفت. شوهرش ندادند. چون می‌ترسیدند که همسر و خانواده‌اش با او رفتاری مناسب نداشته باشند. بزرگترها‌، سالخورده شدند و دار فانی را وداع گفتند. شش فرزند ماندند و خانه بزرگی که ارث پدر بود و باید بین فرزندان تقسیم می‌شد. باز غیبت ما عاقلان و کاملان روحی و جسمی شروع شد. همه در خانه‌هایمان برای آبجی بزرگ می‌گریستیم که بچه‌ها خانه را می‌فروشند و آبجی بزرگ با آن گوش و زبان الکن‌اش دربدر می‌شود. اما روز چهلم پدر‌، همه با کمال تعجب شنیدند که وارثین توافق کرده و خانه را در اختیار آبجی بزرگ قرار داده و تعهد کرده‌اند با هم شریک شده و حقوقی برایش معین کنند تا بتواند زندگی بگذراند. اکنون که سال‌ها از درگذشت پسرعمو و زنش می‌گذرد‌، آبجی بزرگ‌‌، نگهدار ارث پدری و بزرگ خانواده است. بچه‌ها او را عمه خانم یا خاله خانم صدا می‌کنند . در خیر و شر صدر‌نشین مجلس است. اگر چه حرف نمی‌زند و نمی‌شنود ، اما صاحب احترام است. برادرزاده ها و خواهرزاده ها به همت اولیای خود‌، او را آنگونه که هست پذیرفته‌اند.

تنها نقص عضو تفاوت بین انسان‌ها نیست . آدم‌ها از نظر دین و سیاست و آداب و رسوم و … با هم تفاوت دارند. چه خوب است که به هم احترام گذاشته و همدیگر را همانگونه که هستیم قبول کنیم و بدانیم که ‌تحقیر کردن و نپسندیدن و به سنگ جفا کوبیدن کسانی که هم رای و هم عقیده ما نیستند ، خود نقص بزرگی است.