مگس‌کشی برای تمام فصول

«حدود آزادی کودکان»

مهمان هفته: کامیار علی‌پور

یکی از اولین دفعاتی که از مادرم کتک خوردم سر بی‌اجازه کرایه کردن فیلم سگا بود.

بچه‌های دهه شصتی خوب یادشونه اون موقع ها سگا و میکرو رو بورس بود، مایه‌ی خریدنش یه معدل خوب تو ثلث سوم بود. یادمه یه دونه بازیشو داشتم و با همه بچه‌هایی که تو محل سگا داشتن بازیم رو یکی یه بار عوض کرده بودم، ‌دیگه بازی کردنش حوصله سر بر شده بود. همون زمانا یه جاهایی هم بود به اسم کلوپ -نمی‌دونم چرا کلاب شده بود کلوپ- که بار فرهنگی آموزشی محل رو دوششون بود. فیلم ویدیو و نوار مجاز کرایه می‌دادن و یه چندتا تلوزیون پارس ۲۱ اینج قدیمی با چندتا سگا داشتن که بچه ها می‌تونستن ساعتی بشینن بازی کنن. بازی هم کرایه می‌دادن.

القصه یه روز که مادرم سر کار بود زنگ زدم بهش و اصرار که من برم فیلم سگا کرایه کنم، مادرم هم از اون ور می گفت نه، واستا خودم برگردم بعد. فکر نکنم حدس زدن بقیه‌اش سخت باشه، در قلکمو به زور باز کردم و ۸ تا دونه از اون ۲۵ تومنی دو رنگا که تازه اومده بود با شناسنامه‌م برداشتم رفتم کلوپ. فیلم رو گرفتم و برگشتم خونه دیدم مامانم اومده. با مگس‌کش پذیرایی مفصلی ازم کرد که چرا بی‌اجازه شناسنامه‌ام رو برداشتم بردم و بعدشم مجبورم کرد ببرم بازی رو پس بدم.

گذشت و گذشت تا من ۱۲-۱۳ سالم شد و قصد کردیم اولین بار کامپیوتر بخریم. پدرم مخالفت عجیبی با خریدن کامپیوتر داشت تا جایی که گفت اگه کامپیوتر بیاد تو این خونه از پنجره میندازمش تو حیاط. مادرم جلوی بابام واستاد و مخالفت کرد که کامپیوتر برای این خونه و کامیار لازمه. از بابا نه از مامان آره تا جایی که بابام یه نامه نوشت برام به عنوان شرایط ورود کامپیوتر به خونه و ازم خواست امضاش کنم. فرداش کامپیوتر اومد خونه ما.

همیشه وقتی با مادرم شوخی می‌کنم می‌گم یادته با مگس‌کش زدیم، می‌گه نه،‌ این خاطرات بد رو از ذهنت پاک کن. می‌گه حاطره خوبا رو نگه دار، خاطره کامپیوتر و …

الان که به زندگیم نگاه می‌کنم با خودم می‌گم اگه یه روز بچه‌دار شدم تا حدی بهش آزادی می‌دم که این کار باعث ایجاد توقعات بی‌جا و حارج از توان خودم نشه که به قولی بچه سوار کولم بشه. سعی می‌کنم راهنماییش کنم، سعی می‌کنم دوستش داشته باشم و بهش احترام بذارم. سعی می‌کنم درکش کنم و اجازه بدم حرفش رو بزنه و نظرش رو بیان کنه.
سعی می‌کنم مادرم باشم.

Advertisements

وقتشه ذره­‌بین دست بگیریم و …

 

«حدود آزادی کودکان»

بامداد

فکر می‌کنم رابطه مستقیمی بین آزادی دادن به کودکان و رفتار معقول و متناسب اونها وجود داشته باشه. این رو از اونجا می‌گم که هر چی بچه بهانه‌گیر و حرف‌گوش‌نکن و لجباز تا حالا دیدم، نقطه مقابلش اغلب یک پدر و مادر محدودکننده و دایماً بکن نکن دیدم. خیلی از پدر و مادرا دقیقا نمی‌دونن چرا دایما دامنه حرکت و فعالیت بچه‌هاشونو اینقدر محدود می‌کنن. یعنی مشخصا وقتی ازشون می‌پرسم خب مثلا چه اشکالی داره تو خیابان بچه از روی لبه پیاده‌رو راه بره یا مثلا دستش رو به در و دیوار و درخت و … بکشه یا مثلا اگه دلش خواست فلان لباس رنگ و رفته‌ای رو که خیلی دوستش داره بپوشه (و ما هیچ وقت نمی‌فهمیم چرا بین اون همه لباس شیک و گرونقیمتی که براش می‌خریم بند می‌کنه به این لباس ساده رنگ و رو رفته)، اغلب والدین جواب درستی ندارن یا اگر دارن همش جواباییه که تو هیچ کدوم نمیشه منفعتی برای بچه تصور کرد. برای من خیلی جالبه که همیشه وقتی حد و مرز زیادی برای بچه گذاشته میشه میل به عبور از مرزها و خط قرمزها هم به شدت زیاد میشه و هر قدر اولی شدیدتر باشه، میل دوم هم شدیدتر میشه. این دقیقا اتفاقیه که میشه تو رفتار حکومت نسبت به مردم هم شاهدش بود. یعنی وقتی حکومت آزادی‌های مردم رو خیلی محدود می‌کنه میل به عبور از خط‌قرمزها هم زیاد میشه و مردم هم به انواع هنجارشکنی و لجبازی برای نشون دادن اعتراضشون متوسل می‌شن. این رو گفتم شاید مثال ملموس‌تری باشه برای اینکه چطور اعمال محدودیت زیاد دقیقا باعث میشه آدما سعی کنن با تمام توان محدودیت و مرزها رو بشکنن.

همیشه که بحث به اینجا می‌رسه همه میگن یعنی چی؟ یعنی هیچ مرزی نباید گذاشت؟ هیچ قانون و محدودیتی نباید اعمال کرد؟ جواب منم اینه که خب هیچ پدر و مادر یا مثلا متخصص تربیت کودکی هم نگفته نباید هیچ حد و مرزی گذاشت چون آب تو دل بچه تکون می‌خوره و… وقتی پای سلامت و امنیت جسمی و روانی بچه به میون بیاد باید محدودیت رو تعریف کرد. یعنی فقط وقتی حق داریم آزادی یه بچه رو محدود کنیم که اگر نکنیم آسیب کوتاه‌مدت یا بلند مدتی بچه رو و یا دیگران رو تهدید کنه. با این ملاک شاید بهتر باشه یه ذره‌بین برداریم و ببینیم چقدر از بکن نکن‌ها و محدودیتهایی که می­ذاریم سلیقه‌ایه؛ خودکاره و خودمون هم دلیلش رو نمی‌دونیم و فقط عادت کردیم تکرارشون کنیم؛ چقدرش به خاطر راحتی خودمونه؛ چقدرش به خاطر حفظ ظاهر جلوی دیگرانه و اینکه بقیه فکر کنن پدر یا مادر بی‌خیالی نیستیم و …  مهمه که هر قانون یا محدودیتی که می‌ذاریم نفع بچه رو در نظر بگیریم. من خیلی وقتا دیدم پدر و مادرا (و اتفاقا اغلب همونایی که خیلی هم محدودکننده هستند) دقیقا جاهایی که باید صریح برای بچه مرز بذارن و تکلیف بچه رو با یه چیز روشن کنن خیلی ضعیف عمل می‌کنن. یعنی باز نفع بچه این وسطه گمه. بچه‌ای که تو دنیایی زندگی می‌کنه که حد و مرزش درست و شفاف براش ترسیم نشده، مثل آدمی می‌مونه که بندازش تو یه اتاق که ابعاد و مختصات زمانی و مکانیش کاملا نامعلومه و پر از گوشه و کنار و وسایل و چیزهای بعضاَ عجیب و غریب و ناآشناست. بودن توی یه همچین اتاقی که تو نمی‌تونی بفهمی دقیقا چی به چیه، کجاش امنه و کجاش خطرناک، می‌تونه تجربه خیلی ترسناک، آزاردهنده و توهم‌زایی باشه. در نهایت میخوام بگم همونقدر که محدود کردن بی‌دلیل آزادیهای یه بچه می‌تونه از مصادیق کودک‌آزاری باشه، رها کردن کودک تو این دنیای شلوغ پلوغ بدون مشخص کردن جایگاهش و وضع قوانینی که امنیت جسمی و روانیش رو تضمین می‌کنه یکی دیگه از مصادیق بارز کودک‌آزاری یا بی‌توجهی به کودک و نادیده‌گرفتنشه.

از آن کوچه‌ها…

«حدود آزادی کودکان»

نیمه‌شب

ما نسل کوچه‌ها بودیم. در کوچه‌ها بزرگ شدیم. کوچه‌های تنگ و باریک با خانه‌های کوتاه کوتاه، با حیاط‌های گل و گشاد، با موزاییک‌های شکسته شکسته و درخت‌های توت. با پنجره‌هایی که از یکی بوی کتلت می‌آمد، از یکی بوی قرمه‌سبزی و از یکی هم کباب دیگی. بچه‌های قد و نیم‌قدی که لای هم وول می‌خوردیم، از صبح تا شام. با دست و پاهای زخمی‌مان، با لباس‌های کثیف‌مان کیف دنیا را می‌کردیم. تا وقتی از سر کوچه پدرهایمان را می‌دیدیم و می‌دویدیم داخل حیاط، یکی یکی، تا کوچه ساکت می‌شد، تا فردا صبح که دوباره روز از نو، روزی از نو.

‎این روزها اما دیگر نه کوچه‌ای هست و نه بچه‌ای که در کوچه‌ای بازی کند. پارسال که از کوچه، صدای بازی بچه‌ها می‌آمد و دخترک شوق بازی در کوچه را داشت من همراهش رفتم، گوشه‌ای نشستم تا با بچه‌ها بازی کرد و بعد برگشتیم. مادرم اما هیچ وقت در هیچ کوچه‌ای کنار من ننشست، نه کوچه خودمان و نه حتی کوچه‌های اطرافمان که معمولا به آنجاها هم سرک می‌کشیدیم. مادرم در هیچ کوچه‌ای کنار من نبود.

‎نمی‌دانم کار من درست است یا کار مادرم درست بوده. شاید شرایط اجتماعی امروز دیگر این اجازه را نمی‌دهد. شاید بافت شهری تغییر کرده. نمی‌دانم… اما این را می دانم، ما در همان کوچه‌ها از سر و کول هم بالا می‌رفتیم، موهای هم را می‌کشیدیم، قهر می‌کردیم، آشتی می‌کردیم، سر همدیگر جیغ می‌کشیدیم، همدیگر را بغل می‌کردیم، گریه می‌کردیم، قهقهه می‌زدیم، و هیچ کس نبود. فقط خودمان بودیم و هیچ سوپرمنی کنارمان نبود. ما قهرمان‌های خودمان بودیم.

من اما آن روز که با دخترک به کوچه رفتم. اول برایش دوست انتخاب کردم. یعنی گفتم برو با آن یکی، همان که بلوز صورتی به تن کرده، همان که موهایش را بافته، همان که آن گوشه ایستاده، همان که ناخن‌های دست راست اش را می‌جود، بازی کن. وسط ‌ای بازی هم که جر و بحث‌شان شد این من بودم که مداخله کردم و موضوع را فیصله دادم. و بعد این من بودم که پایان بازی را اعلام کردم. در واقع من هم جزئی از بازی‌شان بودم و آن ها این را علی‌رغم میل باطنی‌شان قبول کرده بودند.

می‌دانم که ما پدر و مادرهای امروزی، پدر و مادر نیستیم، یک هلی‌کوپتر مجهز بیست و چهار ساعته هستیم بالای سر بچه‌ها… و چه چیزی غم انگیز تر از این…

آدم‌های متاسفانه واقعی

«حدود آزادی کودکان»

شبانگاه

بعد از اینکه شهین خاله تمام سعی خودش رو کرد که پسرش نه هیچ وقت بدون مراقبت از خیابون رد بشه و نه هیچ وقت وقت گرانبهاش در صف نونوایی هدر بره و حتی خرید مایحتاج خونه رو به عهده گرفت تا نکنه دستای ظریفش خسته شه، تک پسرش که شاه نداشت و در خوشگلی تا نداشت، موفق شد در کنکور آزاد انتخاب هفتمش رو قبول شه و فرش قرمز ورود شازده پسر به دانشگاه رو از دم در خونه‌شون پهن کردن تا رسید به … بندرعباس! پسر شهین خاله خیلی زود معتاد شد. قبل از شروع این داستان هر وقت پسرخاله تصادف می کرد، شوهر شهین خاله بهش می گفت ماشین رو همونجا بذار و میومد می‌بردش تعمیرگاه و درستش می‌کرد و برش می‌گردوند و بهش می‌گفت «پسرم، عه!» بعد از اعتیاد هم شوهر شهین خاله بهش گفت همونجا بمون و اومد بردش مرکز ترک اعتیاد بستریش کرد و درستش کرد و برش گردوند. اما پسر شهین خاله دوباره معتاد شد! مشکل پسر خاله شهین خیلی کوچیک بود: بلد نبود در برابر پیشنهاد مصرف مواد مخدر چطور بگه نه و اصلا نمی‌دونست مواد مخدر چه اثرات سویی می‌تونه روی سلامتی و زندگیش داشته باشه.

دایی قاسم از سرنوشت اعضای خانواده‌ی خاله شهین عبرت گرفت و بچه‌هاش رو به شیوه ی کولی‌های مجاری بزرگ کرد. بعد از هفت سال که برگشت ایران، بچه پنج ساله‌اش رو که یک کلمه فارسی حرف نمی‌زد، فرستاد خونه‌ی برادرش، و یک ماه و نیم بعد اومد سراغش و از ایران رفتن و این شد برنامه‌ی ثابت هر سال. یک ماه از این مدت دایی قاسم و زنش به دور از حضور یک دختربچه‌ی کوچک برای خودشون ایران‌گردی کردن و بعد برای همه توضیح دادن که این شیوه‌ی درست تربیت بچه است و بچه مستقل میشه. از دخترک بعدها به نام ورپریده، وروجک و دم‌بریده‌ی زبون‌دراز اسم برده شد. چون مجبور شده بود به تنهایی از خودش و شخصیتش و عادت‌هاش در برابر آدم‌هایی به کلی غریبه، دفاع کنه.

یه نظریه‌ی مزخرف در زمینه‌ی پرورش کودکان میگه برای جلوگیری از رفتار نامطلوب کودک، باید فاکتور نامطلوب رو از زندگیش حذف کرد. به زبان خودمونی، بچه‌ات رو انقدر خوب کنترل کن که نتونه در برابر هیچ اتفاق بدی قرار بگیره و معنای بدی رو درک نکنه و بد نشه. این همون دلیلی بود که شهین خاله در یک فرایند طولانی از پسرش یک موجود ناتوان ساخت. دخترِ دایی قاسم هم تهاجمی و خشن به حساب میاد چون طفلک شبیه پیج امین‌الدوله بزرگ شده. تمام کودکیش مجبور شده بین خودش و جهان بیرون مرز بذاره و وقتی بقیه دخترکان در حال دلبری و نمک ریختن و شعر خوندن بودن، اون داشت توسط بزرگترها به تناوب «ادب» می‌شد و همین تبدیلش کرد به کسی که خیلی تیزتر و برنده‌تر و جهنده‌تر از مابقی هم سن و سال‌هاش بود.

می‌دونین، فقط گلدون نیست که به تناوب فصل باید میزان آب دادن بهش فرق کنه. بچه هم رشد می‌کنه و باید هر بار با شخصیتش و با نیازش مرزهای اطرافش رو بزرگ کرد یا پشتش وایستاد. جهان، برای اینکه یه موجود به کوچکی و آسیب‌پذیری کودک باهاش روبرو بشه، زیادی بزرگ و وحشیه. این هنر پدر و مادر بودنه که بدونن باید ذره به ذره این بند بین خودشون و فرزندشون رو شل کنن تا بچه به وقتش، بتونه پرواز کنه و به وقتش بتونه تکیه کنه و خیالش جمع باشه توی خونه‌اش، با غریبه‌ها زندگی نمی‌کنه. این فقط آزادی‌های رفت و آمدی و برخورد با غریبه‌ها و غیره رو در برنمی‌گیره. حتی اینکه بچه چطور باید «تصمیم» بگیره و چه فرایندی رو در فکر کردن باید طی کنه، چیزیه که باید در ابتدای کودکی بهش یاد بدیم وگرنه در نوجوانی و جوانی کاملا ناتوان میشه. نمیشه فقط به کودک گفت باید به چه نقطه‌ای برسه و توقع داشته باشیم با آزادی کامل خودش مسیر رو طراحی کنه. در واقع می شه زمان کودکی رو بر اساس سن تعیین نکرد. کودک کسی به حساب بیاد که توان زندگی ِ بدون کمک در دنیای بیرون رو نداره و در برابر، بزرگسال کسیه که اونقدر وقت داشته و آزمون و خطا کرده تا یاد گرفته چطور درس‌هایی که آموخته رو توی زندگیش پیاده کنه.

خب، اجازه بدین یه چیز دیگه هم به این متن اضافه کنم. نخواستم بنویسم پسر شهین خاله یا دختر دایی قاسم که جریان رو جنسیت‌زده‌اش کنم و نشون بدم وای چه دختر مستقلی و چه پسر وابسته و بی‌دست و پایی. شهین خاله یه دختر هم داره. خیلی زیبا و خیلی موفق و بسیار وابسته‌تر از پسرش و عاجزتر از اون در حفظ مرزهای شخصیش در خارج از خونه‌ی پدر و مادرش. این دختر قشنگ در سن چهل وچند سالگی هنوز داره با پدر و مادرش زندگی می‌کنه و آخرین تصویری که از شهین خاله دیدم، وقتی بود که داشت براش تیغ‌های ماهیش رو جدا می کرد چون دخترش سختش بود. دایی قاسم هم یک پسر داره که از وروجکش بزرگ‌تره و پسرک بعد از دوازده سال مستقل بزرگ شدن و بی‌اندازه جنگیدن در جهان، پلک چشمش به طور واضحی می‌پره و تیک عصبی داره.

پرنده آزادی

«حدود آزادی کودکان»

شامگاه

فرزندم فقط دو هفته‌ش بود که بابا پیشنهاد داد براى چک‌آپ ببریمش پیش پزشک کودکانى که توى بچگى دکتر من هم بوده. یه مرد مسن و مهربان که اولین حرفش به من این بود: «بهترین میراث تو به فرزندت استقلال و آزادیشه. مهم نیست چقدر براش مال و منال به جا بگذارى، وقتى مستقل بار نیومده باشه و طى سال‌ها‌ى عمرش طعم آزادى به اندازه رو نچشیده باشه.» و بعد اضافه کرد: «حرفى که هربار موقع آوردن تو به اینجا، به پدر و مادرت هم مى‌گفتم.» تا وقت برگشت به خونه توى فکر بودم که من چطورى مى‌تونم این رو به فرزندم آموزش بدم وقتى خودم تجربه‌اى ندارم؟ حد آزاد گذاشتن بچه تا کجاست؟ آیا بهتر نیست من هم مثل پدرم از یک گوش این نصیحت رو بشنوم و از گوش دیگه در کنم؟!

در کودکى هیچ نوع آزادى نداشتم و در همه چىز نظر بابا اولویت داشت. این که با چه کسى بگردم، کجا برم، چى بپوشم، چه نوع رفتارى داشته باشم و حتا در چه رشته‌اى تحصیل کنم! قطعا بهتر بود اجازه بدن تجربه کنم، زمین بخورم و درد بکشم اما یاد بگیرم از نو بلند بشم. آنها هم دورادور مراقبم باشن. اما من چى یاد گرفتم از این محدود بودن؟ دروغ گفتن و دنبال راههاى مختلف دور زدن. بنابراین هر بار که زخمى شدم ترسیدم و حرف نزدم و چیزی نیاموختم، هر بار از هول هلیم توى دیگ افتادم اما یاد نگرفتم اعتماد به نفس داشته باشم، مستقل بار نیومدم و در درونم پى تایید پدر گشتم.

ازدواج که کردم، طعم آزاد بودن رو براى اولین بار چشیدم ولی نتونستم ازش درست استفاده کنم و از هیجان این رهایى دور خودم چرخیدم. پرنده اى بودم که بعد از بیست سال رها شده بود اما چون پرواز رو نیاموخته بودم هربار زخمى‌تر شدم تا آخر سر، به سکون رسیدم و سردرگم در خودم فرو رفتم.

به فرزندم نگاه مى‌کنم، پرخاشگر، بى‌مسئولیت و لجباز بار آمده و من در درونم هنوز رفتار پدرم رو با خودم حمل مى‌کنم. حالا بعد از گذشت این همه سال، تازه دارم سعى مى‌کنم به معناى آزادى پى ببرم تا شاید بتونم در اون محدوده فرزندم رو رها کنم.

دخترکم

«حدود آزادی کودکان»

عصر

دخترکم که بچه بود هر چه می‌خواست برایش تهیه می‌کردم. دلم می‌خواست به او آزادی مطلق بدهم تا آنچه را که دلش می‌خواهد انجام دهد. در خانه به برادرهایش زور بگوید تا در آینده زیر پای این و آن له نشود. به برادرهایش که به ترتیب شش و چهارسال از او بزرگتر بودند، یاد داده بودم که رعایت خواهرشان را بکنند و هنگام بازی بگذارند اول او اسباب‌بازی را انتخاب کند و الی آخر. این روش من مورد پسند مادربزرگم نبود و به من تذکر داده بود که روزی چوب این آزادپروری را خواهم خورد.

روزی از روزها همسر به ماموریت رفت و مادربزرگ پیش ما آمد تا شب تنها نمانیم. عصر برای صرف چای به خانه‌ی دخترعمو رفتیم. دخترعمو هم دخترکی به نام نازی که تقریبا هم سن و سال دخترکم بود داشت. نازی با مهربانی و گشاده‌دستی یکی از عروسک‌هایش را به دخترکم داد و با هم شروع به بازی کردند. رفتار و حرکات هر دو را زیر نظر گرفتم. نازی مهربان‌تر از دخترکم به نظر می‌رسید و در مقابل دخترکم کوتاه می‌آمد.

هنگام بازگشت دخترکم عروسک نازی را برداشت و خیال پس دادن نداشت. از نازی گریه بود و از دخترکم پرخاش. مادربزرگم را می‌گویی، با چشمانی گرد و چهره‌ای سرخ از خجالت ناظر این صحنه بود. سرانجام توجهی به گریه دخترکم نکرده و عروسک را از دستش گرفته و راهی خانه شدیم. بین راه خواستم به دکان اسباب‌بازی‌فروشی بروم و عین عروسک نازی را برای دخترکم بخرم که مادربزرگ جلویم را گرفت و به خانه برگشتیم. بالاخره دخترک آرام شد و خوابید. بهتر بگویم که گریه خسته‌اش کرد و چشم بر هم گذاشت و به خواب رفت. پسرهایم که  تماشاگر گریه دخترکم بودند، گوئی دلشان خنک شده بود.

آن شب تا صبح نتوانستم راحت بخوابم. در خواب صدای گریه نازی و دخترکم، خشم مادربزرگ، و از همه دردناک‌تر قیافه پسرهایم را می‌دیدم. صبح روز بعد که مادربزرگ حال پریشانم را دید، تسلی‌ام داد و در مورد آزادی و آموختن آزادی برای بچه‌ها روش تربیت صحیح را به من آموخت و گفت: «آزادی یعنی آن گونه که دوست داریم زندگی کنیم و کسی مانع حرکات و رفتارو کارهای ما نباشد. این آزادی تا زمانی معتبر است که مزاحم آزادی دیگران نباشیم. ما با رعایت این اصل بچه‌هایمان را از بدو تولد تا هفت سالگی نزد خود نگه داشته و به سلیقه خود تربیت می‌کنیم. بخشیدن آزادی به یکی از فرزندان به قیمت پایمال کردن حق دیگر فرزندان ستم است. هرگز نباید گفت  بزرگ که شد، خودش متوجه نیک و بد می‌شود. مغز کودک همچون ضبط‌صوت پاک و خالی است. هر کاری بکنی یا هر حرفی بزنی، ضبط کرده و باز پس می‌دهد. هر کدام از ما بعنوان والدین بچه، کودکمان را از همه بچه‌ها زیباتر و باهوش‌ترمی‌بینیم. قارقایا دئدیلر گئت آختار ان گؤزل اوشاغی تاپ گتیر، قارقا اؤز اوشاغین گتیردی (به کلاغ گفتند برو زیباترین بچه را بیار، رفت و بچه خودش را آورد). اما فراموش نکن که دو بچه دیگرت هم مثل دخترک حق دارند از همان آزادی که به دخترت دادی برخوردار باشند.»