مگه خودم چلاقم؟

«خودارضایی»

شبانگاه

من بر این باورم که سکس و مسائل مربوط به آن، در دنیای کنونی تبدیل به صنعت شده است و صنعت پول‌ساز سکس، ذائقه‌ی سکسی مردم را می‌سازد. بر خلاف صد سال گذشته که آموزه‌های جنسی سینه به سینه نقل می‌شد و شب زفاف، زن‌های بزرگتر فامیل که دنیا دیده‌تر از بقیه بودند مسائل را برای عروس و داماد تشریح می‌کردند، امروزه مهم‌ترین منبع آموزش سکس در جامعه‌ی ما تولیدات تصویری و نوشتاری این صنعت است. روان‌شناسان و جامعه‌شناسانی بر نوشتن این متون نظارت می‌کنند و کارگردانان و ستارگان صنعت پورنو این نوشته‌ها را تبدیل به تصویر می‌کنند و به طور رایگان در اختیار مردم قرار می‌دهند. این صنعت پول‌ساز نیز مانند هر صنعت دیگری برای بقا به نوآوری و خلاقیت نیاز دارد تا مشتریان خود را از دست ندهد. عمده ابزار این صنعت، بدن انسان و هدف این صنعت خلق راه‌های مختلف ارضای نیاز جنسی انسان است که شاید افراد بسیار اندکی از شیوه‌های نوین ارضای نیاز جنسی برای بیش از یک بار استفاده کنند، اما مهم بقای این صنعت است.

خودارضایی راحت‌ترین و بی دردسرترین شیوه‌ی ارضا است. در این شیوه نیاز به فرد دیگر یا وسیله‌ای نیست، تخیل و خلوت نیاز دارد و به همین دلیل در پنهانی‌ترین لایه زندگی افراد قرار می‌گیرد و همین پنهانی بودنش تا این حد، صحبت کردن در موردش را سخت می‌کند. اغلب روانشناسان متفق‌القول هستند که نمی‌توان فردی را یافت که لااقل یک بار خودارضایی نکرده باشد. با پدیده‌ای فراگیر مواجهیم که اطلاعات‌مان در موردش بسیار بسیار نازل است و هر فردی به فراخور دانشی که دارد پاسخی متفاوت به سوالاتی در این زمینه می‌دهد. این که آیا خودارضایی بیماری است، عوارض مثبت و منفی آن چیست، آیا شیوه‌ای نرمال برای ارضای جنسی است، آیا خودارضایی امری مردانه است، و سوالاتی از این دست، همواره محل برخورد سلیقه‌ها و آرای مختلف علمی بوده است .

 مثلا افراد معتقد و مومن به اسلام این عمل را حرام می‌دانند و تقوی پیشه کردن را به عنوان راه حل مساله ارائه می‌دهند. برخی بر این باورند که خودارضایی منجر به کوری می‌شود، دوستان مسیحی من این عمل را مکروه می‌شمارند و افرادی صیغه را به عنوان راه حل ارائه می‌دهند. برای برخی این که دختران نیز خود ارضایی می‌کنند غیرقابل پذیرش است و …

به نظر من به این پاسخ‌های گاه متضاد و متناقض ایرادی وارد نیست و آسیبی هم در پی ندارند. صرفا یک اختلاف نظر و سلیقه هستند، هنگامی خودارضایی آسیب زا می‌شود که در پاسخ «چرا رابطه‌ای نداری» بشنوی «مگه خودم چلاقم؟». در واقع هنگامی که رابطه با انسانی دیگر تحت عنوان ازدواج، زندگی با شریک جنسی، همجنسگرایی و … به خودارضایی تخفیف پیدا می‌کند، آسیب‌های خودارضایی نمایان می‌شود که متاسفانه به دلیل پنهان بودن هویت خودارضایی، واکاوی و آسیب‌شناسی آن نیز مشکل است.

Advertisements

الفبای جنسی

«خودارضایی»

شامگاه

سنم کم هم نبود، با این که قبلا از لذتی که دیگران از خودارضایی می‌برند شنیده بودم اما هرگز خوشایندم نبود. سعی کرده بودم، یکی دو بار، اما نشده بود. من آدم احساسیی هستم. برای من داشتن رضایت جنسی مجموعه پیچیده‌ای بود از رابطه جنسی توام با عشق. یعنی تا علاقه‌ای در کار نبود رضایت جنسی هم خودش را نشان نمی‌داد. این موضوع همیشه باعث رنجم بود و در خودارضایی هم مانع اصلی محسوب می‌شد. من هیچوقت نمی‌توانستم برای گرمای آغوش و بوسه، در خودارضایی جانشینی پیدا کنم.

اما در شرایط عادی هم لزوم داشتن یک رابطه جنسی توام با عشق، مانع من بود. با هر مردی نمی‌توانستم رابطه داشته باشم. رسیدن به تفاهم و عشق هم ساده نبود. در نتیجه گاهی باید تا رسیدن آدم مورد نظرم تا مدت‌ها تنها می‌ماندم. اگر هم با کسی به رابطه عاشقانه می‌رسیدم، ترجیح می‌دادم در نهایت سازگاری با او بسازم و با ناسازگاری‌هایش کنار بیایم. این وضعیت اغلب به سواستفاده طرف مقابلم منجر می‌شد. از این شرایط راضی نبودم. بارها از خودم می‌پرسیدم در نیاز جنسی مردها چه کیفیتی هست که می‌توانند به محض نیاز خودارضایی کنند یا با زنی که حتی نمی‌شناسند هم بخوابند و من نمی توانم. سعی می‌کردم نگاهم را به سکس عوض کنم. نمی‌شد. نمی‌توانستم.

در مقطعی از زندگیم سرخورده از پیدا کردن آدم مناسب، برای مدتی تصمیم گرفتم تنها بمانم. فشار جنسی مرا به خودارضایی می‌راند. من قدیس نبودم. از خودم می‌پرسیدم کدام بهتر است؟ این که با بد و خوب کسی بسازم و تحمل کنم تا حریم جنسی داشته باشم؟ اینکه نگاهم را به مقوله جنسی عوض کنم و بتوانم روابط سرسری را هم تجربه کنم؟ یا این که به خودارضایی رو بیاورم؟ من خودارضایی را انتخاب کردم.

اوایل به ندرت و خیلی سخت به لذت می‌رسیدم. بعد از مدتی که قلقم دستم آمد توانستم ارضا شوم اما هر بار بعد از اتمام کار از سر شرم گریه می‌کردم. از شرایطم شاکی بودم. دلم می‌خواست با کسی باشم. حالم از خودم بهم می‌خورد. احساس پوچی داشتم. سال‌ها طول کشید تا بتوانم مثل یک آدم عادی از خودارضایی لذت ببرم و بدون ملامت کردنم به این کار ادامه بدهم. حالا دیگر گاهی حتی حرص می‌خوردم که چرا وقت خودارضایی زود به رضایت می‌رسم. من از قید رها شده بودم و کیفیت لذت به قدری بی‌نظیر بود که بودن در آن حال و هوا را دوست داشتم.

سایر نقاط دنیا را نمی‌دانم، اما در جامعه ایرانی گفتگو در این مورد به شدت قدغن شده، این وضعیت در مورد دختران شدیدتر است.  یکبار داشتم در اینترنت صحنه‌های سانسور شده سریالی را نگاه می‌کردم که زمانی از یکی از شبکه‌های سراسری داخل ایران پخش شده بود. در صحنه‌ای پدر در کشوی میز کنار تخت دختر تازه درگذشته‌اش، یک آلت مصنوعی جنسی پیدا کرد، و در نهایت حیرت من آن را بوسید. با خودم فکر کردم اگر پدر و مادری در یک خانواده معمولی ایرانی، در کشوی میز دخترشان چنین چیزی پیدا می‌کردند چه برخوردی داشتند.

واندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

1

– دو سال پیش آرزو کرده بودم یه سردبیر سختگیر پیدا بشه و مجبورم کنه دوباره شروع کنم به منظم نوشتن. از این وبلاگ برای اینکه این شانس رو برای من فراهم کرده ممنونم.

– روزهای خوب در کنار زنان رقصنده را هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد. ممنونم.

– یه نقطه‌اى توى زندگى من وجود داشت، تا اون نقطه من بى‌پروا مى‌نوشتم و برام مهم نبود قضاوت شدن، اما از اون نقطه به بعد نه. سر انگشتام درد گرفته بود از ننوشتن، دلم مى‌‌خواست بنویسم مثل سابق ولى بندهاى مادر بودن و براى خود نبودن مانع میشد. اینجا من خودمم، نقاب ندارم، دارم نفس مى‌کشم، خسته از تمام قید و بندها، حرفها، از دایره نگوها و بگوها بیرون آمدم. من خودم هستم، عریان.

– در دنیایی که آکنده از نظرات و دیدگاه‌های مختلف است، شاید بهترین کار پذیرفتن دیدگاه‌های متفاوت و کمرنگ کردن فرهنگ جدال باشد، پذیرفتن مخالف در مقایسه با جدل با مخالف، زندگی را شادتر و آرام‌تر می‌کند.

– نوشتن فصل مشترک‎مان بود. خسته نباشی.

– مطالب این وبلاگ را به دقت می‌خوانم. تجارب نویسندگان در مورد یک موضوع برایم بسیار جالب و خواندنی است. امیدوارم روز به روز بر تعداد نویسند‌گان این آرامگاه افزوده شود. صدمین نوشته این وبلاگ مبارک.

– تا یادم می آید همیشه نسبت به «سومه‌لیه» ها احساس حسادت کرده‌ام. یک احساس حسادت آغشته به حسرت فراوان. همیشه فکر می‌کنم چطور ممکن است آدم آنقدر در درون و بیرونش به این حد پالوده و شکیل باشد که بتواند به یک تجربه عمومی و جهانی و دم‌دستی مثل نوشیدن یک مایع، چنین زیبایی و تفاخری ببخشد؟ چطور می‌شود طعم و عطر یک نوشیدنی را اینقدر شاعرانه و حرفه‌ای توصیف کرد؟ الان دوباره یاد حسادت و حسرت قدیم افتاده‌ام و فکر می‌کنم چقدر دوست داشتم می‌توانستم دانش و توانایی یک سومه‌لیه را داشته باشم و بتوانم طعم آن لحظه‌ای را توصیف کنم که برای اولین بار آدرس بلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» را دانستم. کاش می‌توانستم بگویم خوشمزگی باز کردن آن صفحه، دیدن سربرگش و جستجو برای خواندن در مورد ریشه‌اش دقیقا چطور بود و چه عطر و بویی داشت.
گمان نمی‎کنم Sommelier معادل فارسی داشته باشد و فکر هم نمی‌کنم فرهنگ ایرانی اسلامی نیازی به خلق معادل برای این کلمه را حس کند. در هر صورت معادل پیشنهادی من با کمی شباهت به فرهنگ سرخپوستان اصیل «چشنده حرفه‌ای شراب» است.

عدد صد یک ابهت غریبی دارد، یادم هست سالهای نوجوانی مجله محبوبم وقتی به صدمین شماره‌اش رسید در  همان شماره شعری که نوشته بودم را منتشر کرد و  یکی از بهترین روزها ی عمرم را رقم زد، امروز آرامگاه زنان رقصنده صد نوشته‌ی از جان و دل برآمده ما را منتشر کرده است، صد حکایت، صد تجربه، صد حس و قلم یگانه را. اینکه می‌دانم اینجا به تمام خودم بوده‌ام، رقصیده‌ام بی‌هراس از استهزا، بی‌دلهره از قضاوت‌ها برایم دلنشین است. زیر لب خوانده‌ام و در خلوتی که همه‌اش از آن من بوده چرخیده‌ام، روی سر انگشت‌ها کمی مکث کرده‌ام، درد را به جان خریده‌ام اما از  رقصیدن باز نایستاده‌ام، دست در دست یازده رقصنده‌ی دیگر. نوایی در گوشمان می‌خواند: آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر برقص آ…

– ساده نبود، نه، اصلا ساده نبود. صد بار بخونی، بنویسی، فکر کنی. اما ما با همه سختی کار ادامه خواهیم داد. وعده ما، هزارمین نوشته.

– رقص دسته جمعی کار سختی است ، اگر در رقص های محلی شرکت کرده باشید می‌دانید هر یک از دست‌ها، پاها، عضلات و مفصلها باید در جای خاصی از آهنگ کار خاصی انجام بدهند. من در رقص‌های دسته جمعی ترجیح  میدهم کنار بایستم و تماشا کنم. می‌ترسم از اینکه پایم بلغزد  روی دامن کنار دستی‌ام یا پای کسی را لگد کنم یا اشتباهی کنم که بقیه را بخنداند.
این اولین بار بود که آهنگ مرا حل می‌کرد. این آهنگ، این رقص پا به پا، این زنان رقصنده  تمام آن عضلات، استخوان‌ها و مفصل‌هایم را حل کردند و من در این رقص دسته جمعی، پرش کوچک عضله‌ی چشمی بودم که معنای چشمک می‌داد یا قر ظریفی که در گردن می‌پیچید یا طپش سینه‌ای زیر هرم داغی هیجان … کوچک بودم اما … بودم.

 

شریک جنسی: خودم

«خودارضایی»

غروب

خسته بودم. از یک اردوی دانشجویی برگشته بودم که در آن به حد مرگ خوش گذرانده بودیم و توی اتوبوس واحد در راه رسیدن به خانه به زحمت می توانستم پلک‌هایم را باز نگه دارم. به خانه که رسیدم یادم نیست دوش گرفته یا نگرفته، پریدم توی خنکای سکرآور ملافه‌ی تمیز رختخواب. خوابم نبرد اما. نمی‌دانم از زور خستگی بود یا چیز دیگری، ولی هر چه که بود به بزرگترین کشف زندگیم در لحظات بعد منجر شد.

تا قبل از آن روز دانشجویی بودم که سرم فقط و فقط به درس و مشق گرم بود. از عشق و عاشقی چیزهایی می‌دانستم. در این حد که در ذهنم قرار بود با فلان پسر همکلاسی که ازش خوشم می‌آمد ازدواج کنم و با این فکر و خیال‌ها هروقت پسر را می‌دیدم هزار گنجشکک بی‌پروا در قلبم همهمه به پا می‌کردند. از روابط جنسی اما هیچ نمی‌دانستم. چیزهایی در کتاب‌های درسی و غیردرسی خوانده بودم اما هنوز نمی‌توانستم بین دانسته‌هایم با دنیای واقعی ارتباطی برقرار کنم. اما آن روز نمی‌دانم چه شد که تنم را کشف کردم. دستانم کورمال کورمال سراغ جاهایی رفتند که ممنوع بودند و کاری را کردند که آدم عاقل نباید می‌کرد.

شگفت‌زده شده بودم. از اینکه آدمیزاد می‌تواند چنین حجمی از خوشی و لذت جسمانی را تجربه کند به وجد آمده بودم … و البته ترسیده بودم و احساس گناه می‌‌کردم. سال‌ها باید می‌گذشت تا کم کم تنم را بیشتر بشناسم، بیشتر بخوانم، بیشتر بشنوم و با خودم و تنم بیشتر دوست شوم.

چندین سال بعد وقتی در یکی از سفرهایم به خارج از ایران برای اولین بار وارد یک سکس‌شاپ (مغازه‌ای که انواع ابزارهای بیشتر لذت بردن از رابطه جنسی را ارائه می‌کند) شدم و دختر فروشنده با خنده بانمکش خیلی راحت از خوبی‌ها و بدی‌های انواع مختلف یکی از ابزارها برایم گفت و گفت که خودش از کدامیک از آنها بیشتر راضی است، فهمیدم که آنقدرها هم آدم عجیب و غریبی نیستم و در دنیا هستند آدم‌هایی که جرات دارند فراتر از تمام اطلاعات غلط و پیش‌داوری‌های ذهنی، در حوزه تن و جسمشان دست به تجربیات تازه و ماجراجویانه بزنند.

قویاً معتقدم که بسیار خوش‌شانس بودم که قبل از آنکه بخواهم رابطه با مردان را تجربه کنم رابطه با تن خودم را کشف کردم. حالا می‌دانم که در رابطه‌ام با یک مرد از جنبه‌های جنسی چه می‌خواهم و چه نمی‌خواهم. می‌دانم که بهترین مدل رابطه جنسی برای من چیست و چه چیزهایی اذیتم می‌کند. از کجا معلوم، شاید اگر اولین تجربه جنسی‌ام را با کس دیگری می‌داشتم تن به کلیشه‌هایی می‌دادم که او از روابط قبلی‌اش یا از فیلم‌های هالیوودی در ذهنش داشت. شاید هیچوقت نمی‌فهمیدم اگر از کاری که دارد با فلان قسمت از بدن من می‌کند خوشم نمی‌آید جایی از کار اشکال ندارد و دو اینچ آن طرف‌تر دنیایی از لذت مثل یک آتشفشان منتظر سر باز کردن است. شاید مانند خیلی از زن‌ها که طبق آمارهای مختلف هیچ وقت به ارگاسم نمی‌رسند و فقط ادایش را در می‌آورند من هم یاد می‌گرفتم که ادا در بیاورم و دنبال کشف تنم نباشم.

حتی بعد از تجربه رابطه جنسی با مردان هم همیشه به نظرم مسخره می‌آمد که بخواهم از بین این دو یکی را انتخاب کنم. اما حضور تابوی خودارضایی در ذهنم آنقدر قوی بود و هست که تنها به یکی از شرکای جنسی‌ام جرات کردم بگویم که غیر از رابطه با او، خودم هم بلدم از تن خودم لذت ببرم.

امروز، بعد از گذشت سال‌ها از آن عصر بعد از اردو، می‌دانم که خیلی از دوستانم و خیلی از کسانی که مرا می‌شناسند این تابو را هنوز هم بر نمی‌تابند، چه انجام دادنش را و چه صحبت کردن درباره‌اش را. اما از طرفی خوشحالم که خودم دیگر احساس گناهی در این مورد ندارم، از خودارضایی لذت می‌برم و حتی با چند نفری از یاران موافق می‌توانیم در مورد این موضوع حرف بزنیم و شوخی کنیم و بخندیم.

دور نزدیک

«خودارضایی»

عصر

در دوران بارداریم میل جنسى بسیار زیادى داشتم اما ارتباط با همسرم رو دوست نداشتم. از حرف زدنش بدم مى‌آمد، از اینکه بدنم رو لمس کنه چندشم مى‌شد، و هربار که مى‌خواست نوازشم کنه از خودم مى‌روندمش. به خیالم براى بار اول که به صورت جدى با واژه خودارضایى مواجه شده بودم سال اول دانشگاه و درس تنظیم خانواده بود. در کمال تعجب کلاس مختلط و استاد هم مرد بود و خیلى با خجالت گریزى به این مطلب زد که توى شوخى و لودگى پسرهاى کلاس گم شد. اما من با یادآورى همون حرفها توى دوران باردارى شروع به شناختن تن خودم و خودارضایى ‌کردم تا وقتی که دوران بارداریم به پایان رسید و من مادر شدم و همه چیز به روال سابق بازگشت، تا جایی که من با یادآورى اتفاقاتى که توى این مدت افتاده بود حتی از خودم هم خجالت مى‌کشیدم و متعجب بودم و ته دلم چیزی نگرانم می‌کرد که مبادا این موضوع تاثیر بدی در من و در بچه‌ای که در شکم داشتم گذاشته باشه.

گرفتاری‌های بچه‌داری من رو مدتی از این افکار دور کرد. فرزندم بزرگ می‌شد و من هر روز بیشتر از قبل به او عشق مى‌ورزیدم. تا اینکه وقتی دخترم شش ماهه بود براى بار اول توى روروئک گذاشتمش و ‌دیدم عوض اینکه با روروئک حرکت کنه، پاهاش رو بالا نگه مى‌داره و تنش رو تکون میده. من این حرکت رو به حساب بازى کردنش گذاشتم و این بازى از اون روز شروع شد. یکساله بود که روزى روى بالشتش نشسته بود و خودش رو حرکت مى‌داد. حالا این کارهاش برام خیلى عادى شده بود اما مامان که اون روز مهمانمان بود از من سوال کرد چرا اینکار رو مى‌کنه؟ بلندش کن، حرکتش زشت و زننده‌ست. همین حرف باعث شد من نسبت به این کار حساس بشم و بیشتر دقت کنم! بچه راه افتاده بود و کافى بود از بغلم پایین بگذارمش تا لب مبل، لب پله، روى بالش، و حتى اگر دراز مى کشیدم رو کمر و پاهام این حرکت رو انجام بده. شروع کردم به جستجو و تحقیق کردن و عوض اینکه خیالم راحت شه بدتر شد. نوشته بود این حرکت اصطلاحا خودارضایى در کودکانه اما بدون لذت جنسى، و از دو سه سالگى شروع میشه و اگه تا بعد از پنج سالگى ادامه پیدا کنه باید درمان شه. اما دختر من خیلى زودتر از اینها این کار رو شروع کرده بود…

روز و شبم سیاه شده بود. جرات نداشتم مهمانى برم و یا تمام مدتى که کسى منزلمان مى‌آمد باید شش دانگ حواسم بهش بود. پى درمان مى‌گشتم. سراغ دکتر زنان معروفى رفتم که هفته‌اى چند بار در شبکه سلامت برنامه خوب و آموزنده‌اى داشت و با هزار بدبختى ازش وقت گرفتم و مشکل دخترم رو بهش گفتم. چه کرد؟ من رو توبیخ کرد و حتا اجازه نداد درست حسابى توضیح بدم و گفت باید خجالت بکشم، دختر این سنى چى از مسائل جنسى مى‌دونه که حالا بخواد خودارضایى کنه؟ گفت حتما انقدر من بى‌مبالات هستم که از من و پدرش یاد گرفته. در حالى که من روى این موضوع خیلى حساس بودم و مى‌دونستم تحت هیچ شرایطى حتى اتفاقى بیننده‌ى چنین چیزى نبوده. و بعد عملا من رو از اتاقش بیرون کرد. یه بار دیگه پیش مشاور کودکان رفتم، گفت حواسش رو پرت کنم، ذهنش رو معطوف به انجام کار دیگه‌اى بکنم، اگر جایى هستم و یا کسى کنارمه، زود بلندش کنم بدون حرف و به اتاق دیگرى ببرم و هزاران روش دیگه، اما هیچ کدام اثرگذار نبود.

تمام مدت خودم رو سرزنش مى‌کردم، فکر مى‌کردم به خاطر امیال خودم در دوران باردارى و خودارضاییه. حتى از دخترم بیزار شده بودم. هربار مشغول انجام این کار مى‌دیدمش و قیافه‌ى خیس از عرق و نفس نفس زدنش رو، ازش بدم مى‌آمد. مخصوصا اگه به طور مثال روى کمر یا پاى پدرش بود… به معناى واقعى ازش متنفر می‌شدم، بلندش مى‌کردم و اون با تمام وجود جیغ مى‌زد و تقلا مى‌کرد برگرده به انجام کارش و من هم سرش داد مى‌زدم و تکونش مى‌دادم از خشم.

یکبار پسرخاله‌ى ده ساله‌م مهمانم بود و پاى تلویزیون دراز کشیده بود و کارتون می‌دید. تا رفتم براى جفتشون تنقلات بیارم، دیدم دخترم روى پاهاش نشسته و باز این کار رو انجام میده و متاسفانه پسرخاله‌م هم بدش نیامده بود! از دیدن این صحنه، به مرز دیوانگى رسیدم، بلندش کردم و توى اتاق تا مى‌تونستم به باسنش ضربه زدم و واقعن دلم مى‌خواست اون لحظه خفه‌ش کنم، حالم داشت از بچه‌ى خودم بهم مى‌خورد، از پاره‌ى تنم… متاسفانه عوامل دیگه‌اى هم براى این خشم وجود داشت. خانواده‌م بیشتر از قبل من رو حساس مى‌کردن و هى بهم اشاره مى‌کردن فلان جا میریم حواست به دختر باشه! یا خاله‌م که از زبان پسرش متوجه جریان شده بود این موضوع رو هربار با خنده جلوى همه تعریف مى‌کرد و من از درون به معناى واقعى عذاب مى‌کشیدم و خون گریه مى‌کردم.

سرانجام یک روز آنقدر بهم فشار آمده بود که براى بار اول با دوستى که اروپا زندگى مى‌کرد و همسرش غیر ایرانى بود با هزار خجالت و صداى لرزون صحبت کردم. هنوز درست حسابى حرفى نزده بودم که خیلى معمولى از رفتار مشابه دختر خواهرشوهرش گفت و اینکه این رفتار در کودکان آنقدر طبیعیه که اصلن مشکل محسوب نمی‌شه و فقط توصیه پزشکان اینه که به انجام این حرکت بى‌محلى بشه و بچه تحت هیچ شرایطى از اون حالت خارج نشه تا از سرش بیفته. گفت حالا دخترک هشت ساله‌ست و خیلى وقته چنین کارى نکرده. صحبت با اون دوست خارج‌نشین اول باعث شد من آروم بگیرم، و بعد بار عذاب روى شونه‌هام سبک‌تر شه.

حالا، نه به طور کامل، اما انجام این کار هر ده روزى یک مرتبه اتفاق مى‌افته. من هنوز هم چندشم میشه، به بیزارى می‌رسم، دلم مى‌خواد کتکش بزنم اما یاد گرفتم صبورانه رفتار کنم و امیدوارم به زودى فقط ازش یه خاطره‌ى محو باقى بمونه.

خودارضایی کثیف لعنتی!

«خودارضایی»

بعد از ظهر

وقتی دانشجو بودم یکی از اساتید اصرار عجیبی داشت که برای اسم تمامی بیماری‌ها و آسیب‌های روان از معادل‌های فارسی استفاده کنه. از اون جایی که خیلی از این کلمات به همون صورت انگلیسی وارد ایران شدند، استفاده از معادلشون گاها عجیب وغریب و دست و پاگیر به نظر می‌رسید. فرضا لغاتی مثل فوبیا یا حمله پانیک که شاید خیلی از آدم‌ها بدون خوندن روانشناسی هم معنی و کاربردش رو به درستی بدونن، اما وقتی ترجمه می شن به هراس و وحشت‌زدگی واقعا نیاز به یک مقدار انرژی مضاعف داره که آدم یادش بمونه هرکدوم ترجمه چیه و با هم قاطیشون نکنه. این بود که با وجود این که من زبان فارسی رو واقعا دوست داشتم اصرار استاد به استفاده از این ترجمه‌ای به نظر من نارسا، برام خوشایند نبود.

یک روز سر کلاس استاد درباره یکی از مرجع‌هاش صحبت کرد. پسر دوازده ساله‌ای که به دلیل خودارضایی توسط خانواده به پزشک مراجعه کرده بود. دکتر محترم  برای درمان، یک داروی نامناسب که می تونست به دستگاه اعصاب بچه آسیب جدی دایمی بزنه تجویز کرده بود که خوشبختانه مادر قبل از دادن دارو به بچه عوارض دارو رو تو اینترنت خونده بود و کلا تصمیم گرفته بود به جای دارودرمانی با یک روانشناس مشورت کنه و به همین خاطر به استاد ما مراجعه کرده بودند و با چند جلسه مشاور با خانواده و خود پسر و یک سری تمرین‌های حل مساله، مشکل برطرف شده بود. استاد در این جلسه از هراس جامعه از خودارضایی می‌گفت و این که چه طور پزشک با دادن یک دارو قوی، در حقیقت واکنشی شدید به ترس و یا نفرت خودش از خودارضایی نشون داده بود. نکته بامزه قضیه البته این جا بود که استاد نازنین ما، در تمام طول جلسه به جای کلمه خود ارضایی از Masturbation استفاده می‌کرد! انگار یک نیروی نامرئی نمی‌گذاشت استاد به زبان فارسی وفادار بمونه.

به طور کلی صحبت از مسایل جنسی در جمع، معمولا لحن آدم‌ها و کلماتی که به کار می‌برند رو تغییر می‌ده که دلیلش تجربه هم‌زمان مخلوطی از احساسات منفی، شرم، احساس گناه بابت حرف زدن از تابوها و حتی احساس چندشه. اما انگار قضیه خودارضایی جداست. انگار در مورد خودارضایی همه چیز اغراق‌آمیزتر می‌شه و گناه فرد نابخشودنی‌تر. انگار همدستی نیست که بشه جرم رو با اون تقسیم کرد و دیگه بهانه‌هایی مثل این که گولم زد یا زیادتر از حد خواستنی بود که بتونم مقاومت کنم وجود نداره. این جا فرد با خودش تنهاست. شاید هم همین تنهاییه که آنقدر عذاب‌آوره. شاید معنی این تنهایی این باشه که به اندازه کافی خواستنی نیستیم و یا این که به اندازه کافی باعرضه نبودیم که شریک جنسی داشته باشیم و حالا داریم تو تنهایی دست و پا می‌زنیم برای لحظه‌ای لذت!

هر چی که هست معمولا وحشتناک‌ترین داستان‌ها در مورد عقوبت خودارضایی تعریف می‌شه. عقوبتی که برخلاف مجازات بقیه روابط جنسی فقط به آینده و آخرت محدود نمی‌شه، بلکه تا دلتون بخواد داستان هست از اثرات سو خودارضایی و منجر شدنش به از دست رفتن قوای جنسی و مشکلات اعصاب یا حتی چیزی مثل کوری! قسمت جالب قضیه اینه که آنقدر موضوع عقوبت خودارضایی در فرهنگ ما عمیق و درونی شده که کاملا طبیعی و عادی به نظر می‌رسه. آنقدر که حتی وقتی اعتقادات دینی نداریم هم کم پیش میاد که به این موضوع فکر کنیم که اگر من حق لذت بردن از بدن خودم رو نداشته باشم، پس کی داره؟

ساق‌های لاغر کم‌خون

«خودارضایی»

نیمروز

خواب دیدم همه هستند. همه یعنی از بقال سرکوچه‌مان گرفته تا همه افراد فامیل. خواب دیدم همه هستند و من گوشه‌ای مچاله شده‌ام. دستم لای پاهایم بود. به انگشت‌هایم نگاه می‌کردم. کریه و زشت بود. ناخن‌هایم زیادی بلند بود. لاک‌هایم نصفه نصفه بود. دست‌هایم پیر و چروکیده بود.

خواب می‌دیدم همه هستند و من گوشه‌ای افتاده بودم. دست‌هایم لای پاهایم بود. به انگشت‌هایم نگاه می‌کردم. به اینکه چرا آنقدر چروکند، به اینکه چرا آنقدر کریه‌اند. من گوشه‌ای افتاده بودم و دست‌هایم لای پاهای بی‌جانم بود و با دست‌هایم حرکت‌های عجیب و غریبی درمی‌آوردم. همه انگار در آن لحظه از هر کاری که می‌کردند دست کشیده بودند. همه انگار در زمان فریز شده بودند. همه از هر نقطه‌ای که بودند گردن‌هایشان را به سمت من برگردانده بودند. گردن‌هایی با زاویه‌هایی مختلف، برخی سی درجه، برخی نود درجه.

من به دست‌هایم نگاه می‌کردم و با ترس و لذتی بی‌پایان، دست‌هایم را لای پاهایم می‌کشیدم، به چپ، به راست، به بالا، به پایین، و به تماشاچیانم نگاه می‌کردم. به همه آنهایی که نگاهم می‌کردند. به تک تک‌شان. همه بودند. حتی میم هم بود. خودم هم بودم. خودی که به خودم نگاه می کرد. خود تنهایم. خود لعنتی‌ام. خودم که گوشه‌ای ایستاده بودم و به خود مچاله‌ام نگاه می‌کردم. به خودم که داشت لذت بی پایانی را در حضور دیگران تجربه می‌کرد.

به خودم نگاه می‌کردم به دندان‌های زرد و کثیفم. به اینکه چطور مچاله شده بودم. به اینکه چقدر زشت می‌خندیدم. به اینکه چقدر حقیر بودم. به دست‌های لای پاهایم که چطور بالا و پایین می‌رفتند و چطور چشم‌هایم به وقت ارگاسم بسته می‌شد. به لثه‌های کم رنگم به وقت خندیدن. به پاهای حقیرم همچون ساق‌های لاغر کم‌خون. من آنجا افتاده بودم و درکی از حضور دیگران نداشتم. من آنجا افتاده بودم و به خودم زل زده بودم که بالای سرم ایستاده بود.

این من بودم. یکی‌مان ایستاده بود و یکی‌مان افتاده بود.