آن شب‌های سرد و غمگین

«ترانه درونی»

صبح

وطن که بودیم، نمی‌گویم آدم مهمی بودم، اما برای خودم کس و کاری داشتم. دور و بری داشتم. جای جای آن وطن خانه بدون منت خودم بود. از آنجا خاطرات خوش و ناخوش داشتم و دارم. پس از عمری زندگی نمی‌دانم دست سرنوشت بود یا تصمیم یک‌طرفه یا قسمت الهی که چمدان بسته و سوار بر هواپیما شده و راهی دیار بیگانه‌ها شدیم.

خانه گرم، آفتاب درخشان آسمان وطن را پشت سر گذاشته و وارد دیاری شدیم که خورشیدش غمگین، آسمانش گریان و زمینش لبریز از اشک‌های آسمان بود. وارد خانه جدید شدیم. نانی که سر سفره آمد، گرد و توپی شکل و کمی تیره بود که با نان لواش و سفید وطن قابل مقایسه نبود. شامی که خوردیم طعم و مزه جالبی نداشت. خسته بودیم و من یکی دلم می‌خواست بخوابم و صبح که بیدار شدم خودم را در وطن ببینم. زمین موکت و تشک‌مان پتویی نازک و متکایمان بالشی بی‌ریخت و لحافمان باز پتوی نازک دیگری بود که خود را به آن پیچیده و سعی به گرم کردن خویش کردیم. آن شب را که تا صبح از سرما و خشم نخوابیدم، فراموش نمی‌کنم. نتوانستم راحت بخوابم. شبی که تا صبح صدای پیمان در گوشم طنین انداخت. گویی که همراه شب  سرد و غمگین ما بود.

من که در خانه خود مثل بلبل حرف می‌زدم و به دیگران روش سخن گفتن  می‌آموختم، در آشیانه سرد جدید تبدیل به زنی بی‌سواد شدم که برای فهماندن مقصودش با اشاره دست و چشم و صورت سخن می‌گفت. راه و چاه را نمی‌شناختم. برای هر کاری نیاز به مترجمی داشتم که دردم را به گوش مسئولین برساند. خدا هیچ بنده‌ای را گرفتار مترجم سودجو نکند. حتما غربت‌نشینان می‌دانند چه می‌گویم.

همه سختی‌هایی که برای عادت کردن به زندگی جدید کشیدم یک طرف و  منت تمام‌نشدنی همسر طرف دیگر که ما را به اروپا آورده، که برایمان زندگی پر از آسایش درست کرده، که اگر ایران می‌ماندیم بدبخت می‌شدیم و الی آخر. ما مثلی داریم که می گوید بشرین دریسی قالین دیر ، باشینا گلنی چکر / بین آدم پوستش کلفت است و هر چه بر سرش می‌آید تحمل می‌کند.

از عمر این ترانه شاید بیشتر از سی و هفت سال بگذرد . خواننده‌اش پیمان تبریزی سال‌هاست که درگذشته است. اما من این ترانه را به هنگام دلتنگی زمزمه می‌کنم.

 

گئجه‌لر  : شبها
گئجه لر سن سیز سس سیز اولار / شبها بدون تو سوت و کورند
اوره گیم یانار گؤزلریم دولار / دلم می‌سوزد و چشمانم می‌گرید
آغلاما کؤنلوم آغلاما / گریه نکن دلم، گریه نکن
یارالی قلبی داغلاما / دل زخمی‌ام را نسوزان
گؤزلریم یوللارا باخیر / چشمانم به راه مانده
گل انتظاردا ساخلاما / بیا و در انتظار نگاهم ندار
گئجه لر اوزون گئجه لر سس سیز / شب‌ها بلند، شب‌ها خاموش
گئجه لر چکیلمیر سن سیز / شب‌ها بی‌تو تحمل‌ناپذیر
اوره گیم داغلی گؤزلریم خسته / داغ بر دل و چشمانم خسته
یاتابیلمیرم گل منی سسله / نمی‌توانم بخوابم بیا و صدایم کن
من ایندی بیر غریب قوشام / اکنون من پرنده‌ای غریبم
نه یوردوم وار نه بیر یووام / نه وطنی دارم و نه آشیانه‌ای
اوره گیمدن اوخلانمیشام / از ته دل تیر خورده‌ام
بو دونیادا بو دونیادا / در این دنیا، در این دنیا
گئجه لر اوزون گئجه لر سس سیز / شب‌ها بلند، شب‌ها خاموش
گئجه لر چکیلمیر سن سیز / شب‌ها بی‌تو تحمل‌ناپذیر
اوره گیم داغلی گؤزلریم خسته / داغ بر دل و چشمانم خسته
یاتابیلمیرم گل منی سسله/ نمی‌توانم بخوابم بیا و صدایم کن
سایه اولدوم دالینجا من / مثل سایه دنبالت می‌کنم
اما سنه چاتانمیرام / اما نمی‌توانم به تو برسم
هی سوروشوب آختاریرام / سراغت را می‌گیرم و دنبالت می‌گردم
گولوم سنی تاپانمیرام / گلم نمی‌توانم پیدایت کنم
اوزون گئجه قارا گئجه / شب بلند، شب سیاه
فیکرین باشدان آتانمیرام / فکرت را نمی‌توانم از سر بیرون کنم
گؤزوم گؤیده اولدوز ساییر / چشمانم در آسمان، در حال شمرده ستاره‌ها
گؤز قارالیب یاتانمیرام / هوا تاریک شده و نمی‌توانم بخوابم
گئجه لر اوزون گئجه لر سس سیز / شب‌ها بلند، شب‌ها خاموش
گئجه لر چکیلمییرسی سیز/ شب‌ها بی‌تو تحمل‌ناپذیر
اوره گیم داغلی گؤزلریم خسته / داغ بر دل و چشمانم خسته
یاتابیلمیرم گل منی سسله / نمی‌توانم بخوابم، بیا و صدایم کن

Advertisements

تاثیر غریب

«ترانه درونی»

سپیده‌دم

راستش من سه تا ترانه درونی دارم که یقین دارم ترانه های درونی منن. یکیش یه آهنگ فولکلور بختیاری اما خیلی غمگینه. دلم نمی‌خواد اون رو با کسی همخوان کنم، چون خیلی همه از شنیدنش متاثر می‌شن. یکیش یه ترانه انگلیسیه که سال‌های سال تو کلاس زبان گوش دادم و وقتی تو حال خودمم ناخودآگاه زمزمه‌اش می‌کنم.

اما یکیش که از همه درونی‌تره یه آهنگ عربیه از راغب علامه. سالهاست که وقتی دلم گرفته زمزمه‌اش می‌کنم و حالم خوش می‌شه. تاثیر غریبی روی من داره. هیچ ترانه‌ای در جهان نیست که به قدر این کهحالمو عوض کنه، چون مدام تو سرم داره پخش میشه و هیچوقت هم ازش خسته نمی‌شم.

هر وقت تنهام می‌خونمش…

 

نسيني الدنيا: راغب علامه

نسيني الدنيا نسيني العالم
دوبني حبيبي وسبني اقولك احلي كلام
لو الف الدنيا لو الف العالم
مش ممكن زي غرامك انت الاقي غرام

لو اقولك اني بحبك
الحب شوية عليك
لو ثانية انا ببعد عنك
برجع مشتاق لعنيك
ضمني خليك وياية
دوبني ودوب في هواية
تعال نعيش اجمل ايام

كان اجمل يوم في حياتي
يوم ماقابلتك ياحياتي
ماقدرتش اتحمل من غير ماافكر لحظة
لقيتني بدوب في هواك
خدتني من كل الناس عشت في اجمل احساس
ونسيت ياحبيبي الدنيا معاك
آه ه ه ه

لو اقولك اني بحبك
الحب شوية عليك
لو ثانية انا ببعد عنك
برجع مشتاق لعنيك
ضمني خليك ويايه
دوبني ودوب في هواية
تعال نعيش اجمل ايام
لو اقولك

انا شايلك جوه عنيّه والدنيا دي شاهده عليّه
انا جنبك وبحبك
مش ممكن اقدر انا يا حبيبي انساك
بتمني العمر يطول وافضل احبك علي طول
ده انا ياما حلمت اكون وياك
آه ه ه ه

لو اقولك اني بحبك
الحب شوية عليك
لو ثانية انا ببعد عنك
برجع مشتاق لعنيك
ضمني خليك ويايه
دوبني ودوب في هواية
تعال نعيش اجمل ايام

بادبادک

«ترانه درونی»

سحرگاه

اولین بار که به ترانه درونیم فکر کردم، ته ذهنم رسیدم به ترانه‌ای از فرهاد. ذهنم تا سیزده چهارده سالگیم عقب رفت و رسید به ترانه خسته. صادقانه بنویسم هنوز هم ترانه خسته فرهاد مهراد، یکی از درونی‌ترین ترانه‌های زندگی منه و هیچ دلیل خاصی هم براش ندارم.

اما از اونجایی که این ترانه به شدت غمگینه و من نمی‌خواستم به عنوان نوشته سحرگاهی یه ترانه بسیار غمگین دست شما بدم، به ناچار شروع کردم به بیشتر فکر کردن و ذهنم تقریبا تا چهار – پنج سالگیم عقب رفت و رسیدم به زمانی که تحت تاثیر برادر بزرگم که عاشق موسیقی بود، دلباخته موسیقی شدم و گوشم با موسیقی عجین شد. بعد یادم افتاد به صفحه‌ها و کاست‌هایی که تقریبا با همه پول توجیبی‌هاش می‌خرید، و بعد که مهاجرت کرد و رفت امریکا، گنجینه‌ش موند برای من و موسیقی بیشتر به جان و روحم نشست.

میون همه اون ترانه‌ها یکی بود که من توی شش هفت سالگیم نه می‌دونستم  خواننده‌ش کیه، نه می‌دونستم اسم ترانه چیه، و نه حتی انگلیسی بلد بودم که بفهمم راجع به چیه، اما خواننده وسط اجرای زنده‌ش یه جایی بلند می‌خندید و من عاشق صدای خنده‌ش بودم. بعد سه چهار خط اول ترانه رو بدون اینکه بدونم یعنی چی حفظ شدم و بارها و بارها، وقت تنهایی زیر لب خوندمش.

حتی همین چند روز پیش که غمگین بودم، بدون فکر همون سه چهار خط اول رو آروم خوندم. اشک‌هام که غلتید روی گونه‌هام با خودم گفتم: همینه! ترانه درونی من این بوده این همه سال و من فکر می‌کردم خسته فرهاد بوده…

حالا فکر می‌کنم حتما باید همین باشه…

«Mahogany, Diana Ross»
?Do you know where you’re going to
?Do you like the things that life is showing you
?Where are you going to, do you know

?Do you know where you’re going to
?Do you like the things that life is showing you
?Where are you going to, do you know
?Do you get what you’re hoping for
.When you look behind you there’s no open door
?What are you hoping for, do you know

,Once we were standing still in time
.Chasing the fantasies that filled our minds
,And you knew how I loved you but my spirit was free
.Laughing at the questions that you once asked of me
?Do you know where you’re going to
?Do you like the things that life is showing you
?Where are you going to, do you know

,Now looking back at all we planned
.We let so many dreams just slip through our hands
Why must we wait so long before we see
?How sad the answers to those questions can be

?Do you know where you’re going to
?Do you like the things that life is showing you
?Where are you going to, do you know
?Do you get what you’re hoping for
.When you look behind you there’s no open door

 

ترانه درونی

ما این هفته موضوعی برای بحث نگذاشتیم. خواستیم به خودمون استراحت بدیم و موضوعی رو به عنوان موضوع آزاد انتخاب کنیم. اما در عمل موضوع آزاد این هفته ما، بیشتر از موضوعات معمول هر هفته از ذهن ما کار کشید و زمان برد! شاید چون اسمش روی خودش بود، درونی بود…

موضوع آزاد ما ترانه درونیه.

هر آدمی وقت تنهایی، وقتی که سرش به کاری گرمه، قدم می‌زنه، ظرف می‌شوره، خونه رو مرتب می‌کنه، یا از  پنجره به بیرون خیره می‌شه ناخودآگاه ترانه‌ای رو زمزمه می‌کنه. گاهی می‌تونه یه ترانه خارجی باشه، گاهی ایرانی، گاهی بدون اینکه حتی متن ترانه رو بدونه، فقط آهنگش رو زمزمه می‌کنه، یا سوت می‌زنه.

ترانه درونی اون ترانه‌ای نیست که گاهی توی سرتون می‌افته و برای مدت محدودی هی تکرار می‌شه. ترانه درونی گاهی برای سالها شنیده نشده، ترانه روز نیست، گاهی حتی خودتون هم یادتون نمیاد آخرین بار کی بهش گوش کردین.

همه ما حداقل یه ترانه درونی داریم. بعضیا فقط یکی، بعضیا چند تا، اما همه ما حداقل یه ترانه درونی داریم و اگه در درون خودمون بیشتر از یه ترانه سراغ داشته باشیم یکی از اونها درونی‌تر از بقیه‌ست.

پیدا کردن ترانه درونی آسون نیست. بعضیا فکر می‌کنن یعنی ترانه‌ای که خیلی دوستش داریم، یا بلدیم خوب بخونیمش، یا ترانه‌ای که انتخابش کردیم و خیلی شیک و مرتب ارائه‌ش می‌کنیم. اما ترانه درونی هیچکدوم از اینا نیست. انتخاب نشده. خودش اومده و سر جای خودش نشسته. شاید لازم باشه که روزها  به کمین خودتون بشینین تا پیداش کنین. موقعی که حواستون نیست. موقعی که اصلا به ترانه درونی فکر نمی‌کنین و یهو به خودتون میاین و می‌بینین دارین ترانه درونیتون رو زمزمه می‌کنین.

میدونم بعد از خوندن این توضیحات حتما شما هم به فکر افتادین که ترانه درونی شما چیه… خیلی هم خوب. اگه ما از شما بخوایم که ترانه درونیتون رو پیدا کنین این کار رو می‌کنین؟ به ما می‌گین ترانه درونی شما چیه؟

لیست

«وقتی کم می‌آوریم»

بامداد

خونه بهم ریخته. شام درست کردم ولى پوست پیاز و نایلون روى مرغ افتاده بغل اجاق . شام بچه‌ها رو دادم و حمومشون کردم. یکیشون خوابیده و اون یکى همش سوال می‌کنه. یک کمى گلو درد دارم ولى سعى میکنم بهش فکر نکنم. یک تکه کاغذ با خودم راه انداختم و تمام کارهایى که باید انجام بدم رو روش نوشتم از صبح تا حالا که یادم نره. سیزده تا کار باید انجام بشه. لباس‌هایى که دیشب شستم رو باید تا کنم و بذارم سر جاش. باید وقت دکتر بگیرم واسه جفت بچه‌ها که واکسن بزنن. الان دومى هم خوابش برد ولى اون یکى بیدار شد با گریه. امیدوارم اون یکى رو بیدار نکنه. از صبح هزار جور برنامه می‌ذارم که کارهامو انجام بدم در سه ساعتى که بین خواب بچه‌ها و خودم دارم ولى وقتى می‌خوابن من اینقدر خسته‌ام که دو سه تا از موارد لیست رو بیشتر نمی‌تونم انجام بدم.

ولى امشب فرق می‌کنه. تصمیم گرفتم که تمام کارها تموم بشه و خونه مرتب بشه. تقویمم رو امروز کامل کردم که کارها و قرار ها یادم نره. فکرکنم تب کردم. سردمه. یک ژاکت و یک قرص تب‌بر لازم دارم. تمام لباس‌ها تا شد و لباس شناى امروز رو هم شستم و گذاشتم خشک بشه.

آشپزخونه تمیز شد و خونه هم به حداقل قابل قبول مرتب شد. نشستم که برادرم اس ام اس زد که پدرم خورده زمین و دارن میبرنش بیمارستان. شوهرم خونه نیست و من با دو تا بچه‌ها تنهام. نمی‌تونم از خونه برم بیرون. برادرم مرتب تمام اوضاع و احوال پدرم رو برام می‌نویسه. پاش شکسته. و شش هفته طول می‌کشه که خوب بشه. از من خواهش میکنه که یک کسى رو پیدا کنم که در شش هفته آینده کمکش کنه. چند جا پیدا کردم که کارشون همینه. باید فردا زنگ بزنم.

با این همه آدم که زندگى روزمره‌شون به من وصله، وقت ندارم که کم بیارم. شاید فردا بذارمش توى لیست ولى هیچوقت همه کارهاى لیست رو نمی‌تونم تموم کنم.

وقتی زندگی به تکرار می‌رسد

«وقتی کم می‌آوریم»

نیمه‌شب

ما آدم‌ها به به وقت کم آوردن در زندگی چه می‌کنیم؟ در نگاه اول ممکن است اینطور به نظر بیاید که کم‌آوردن به یک دلیل عمده، مهم و سهمگین در زندگی بوجود می‌آید. در آن‌صورت احتمالا راه حلش مشخص‌تر و آسان‌تری خواهد داشت یا حداقل تصمیم گرفتن برای اینکه به آن پایان دهیم ساده‌تر خواهد بود.

مثلا فرض کنید کسی که در زندگی زناشویی دچار مشکلات عمده و خطرناکی است، امنیت جانی و روانی ندارد، مدام در معرض توهین و تحقیر قرار می‌گیرد، احتمالا دست و صورت و بدنش کبود می‌شود و ناچار است آن را به در و دیوار و کابینت خوردن نسبت دهد. ممکن است همسرش شکاک باشد، جان به لبش کند، کنترلش کند، مکالمات و رفت و آمدها و مراوداتش را زیر نظر بگیرد و بابت هر رفت وآمد و نگاه و کلامش بازخواستش کند.

یا در مثال دیگری ممکن است یک نفر به واسطه ناهنجاری‌های خانوادگی قدم بگذارد در راهی نادرست، به واسطه اجبار و تحت فشار معضلات خانواده یا اجتماع تنش را بفروشد، مواد مخدر قاچاق کند، دست به دزدی بزند، بشود به زعم دیگران انگل اجتماع و بعد کم بیاورد.

هر آدم مجبوری بالاخره کم خواهد آورد و این کم آوردن وقتی دلایل بزرگ، مشخص و واضحی داشته باشد خلاصی از آن ساده‌تر است. زن تحت خشونت مثال اول می‌برد و طلاق می‌گیرد، ممکن است شریکش را بکشد، یا خودش را، یا بگذارد و برود و فرار کند. آن دیگری بایستد مقابل معضلات اجتماعی و بگوید تنم را نمی‌فروشم دزدی نمی‌کنم،کم آوردن اینجور وقت‌ها بالاخره به یکی از این اتفاق‌ها منجر می‌شود.

اما وقتی همه چیز آرام است، نه کسی هست که تو را تحت فشار بگذارد یا کتکت بزند و نه فشاری از سوی اجتماع و خانواده تحمیل می‌شود تکلیف چیست؟ وقتی همه چیز به سامان است و تو هم زندگی خوبی داری هم شغل خوشایند هم درآمد کافی چطور؟ وقتی همه خانواده عاشقانه دوستت دارند و تو هم به آنها احساسی متقابل داری…

وقتی کم می‌آوری بی اینکه بدانی چرا احتمالا تنها یک دلیل در ذهن داری: «تکرار». تکرار آزار دهنده وضعیت است که باعث شده کم بیاوری و تو آنقدر خوشبختی که می‌ترسی برای رهایی از تکرار، برنامه روتین و مشخصی که سال‌ها همراهش شده بودی را برهم بزنی. هراس داری از نقطه امنی که داری بگذری و کمی، تنها کمی هیجان چاشنی زندگی‌ات کنی.

من این کار را کرده‌ام. همه چیز به سامان بود، شغل و خانواده و دوستان جان و همه چیز بود اما من کم آوردم. پس، در اقدامی که از سوی اغلب دوستانم «دیوانگی» خوانده می‌شد از شغل رسمی اداری‌ام استعفا دادم و رفتم بعنوان کارشناس فنی در یک مجموعه خصوصی شروع به کار کردم. نتیجه بی‌نظیر بود. یک عالم تجربه نو پیدا کردم،  زندگی روتین و تکراری‌ام از این رو به آن رو شد و بیشتر از قبل موفق بودم. چند سال بعد باز کم آوردم. این‌بار فکر کردم باید محیط زندگی را تغییر دهم چون شغلم را دوست داشتم. درخواست انتقال کردم به تهران و از خانه پدری کندم و رفتم برای یک زندگی مستقل تک نفری. دو سال هم تجربه معرکه در این مقطع داشتم. اینکه تنها خودم بودم و خودم. آخرین باری که کم آوردم از ایران کنده شدم. مهاجرت بزرگی کردم و هنوز خیلی مانده تا دوباره زندگی‌ام به تکرار بیفتد و من کم بیاورم و کمی، تنها کمی هیجان به آن وارد کنم…

درد با درجه خلوص بالا

«وقتی کم می‌آوریم»

شبانگاه

من توی زندگیم دو بار کم آوردم. هر دو بار هم خیلی آروم و بی سر و صدا تصمیم گرفتم بمیرم. بار اول یه اتفاق منو به زندگی برگردوند، بار دوم خودم پشیمون شدم و نتیجه اینکه زنده موندم.

من آدمی نیستم که سریع جا بزنم یا ناامید بشم. همه تلاشمو می‌کنم. همه راه‌های ممکن رو امتحان می‌کنم. به هر دری که ممکنه به کارم بیاد می‌کوبم. اونقدر تقلا می‌کنم که دیگه نفس برام نمی‌مونه. تازه وقتی به احساس ناتوانی می‌رسم هم باز هم سریع عمل نمی‌کنم. صبورانه به انتظار می‌شینم. توی هر دو مورد بالا که نوشتم، حداقل شش ماه صبر کردم. وقتی همه راه‌ها رو رفتم و به جایی نرسیدم، آروم نشستم ببینم چیزی عوض می‌شه یا نه. نشد… هیچی عوض نشد. تصمیم به مردن منم بخاطر تغییر نکردن نبود. به بیزاری رسیده بودم. بیزاری از خودم.

شده هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شین، وقت مسواک زدن روبروی آینه که می‌ایستین و چشمتون به خودتون می‌افته حالتون از خودتون بهم بخوره؟ شده با تهوع از خودتون رو برگردونده باشین؟ به بیزاری از خودتون رسیدین؟ هر دو بار حال من این بود. اما نه به این دلیل که نتونستم چیزی رو تغییر بدم. به این خاطر که چرا نتونستم متناسب با شرایط، مسیر خودمو تغییر بدم. چرا اجازه دادم حالم به این بدی بشه. چرا نتونستم راه خودمو برم. چرا نتونستم مقاوم باشم.

فکر می‌کنم علت بیزاری من از خودم همین بود، در واقع اونقدر قبلش تقلا می‌کردم که وقتی به حس کم آوردن می‌رسیدم دیگه هیچ توانی برام نمونده بود تا بتونم با افکار منفی و احساس گناه و سرزنش خودم کنار بیام. مثل آدمی که همیشه دنبال مقصر می‌گرده و وقتی زورش به هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌رسه، شروع می‌کنه به ملامت کردن خودش.

حالا خیلی وقته دست از ملامت خودم برداشتم. اهلی نشدم اما بدبینانه و کجکی به دنیا و متعلقاتش نگاه می‌کنم و زهرخند می‌زنم. دیگه به جای تقلا برای حفظ کسی، چیزی، جایی، شرایطی، توان تحمل خودمو بالا می‌برم. شده چشم‌هام پر اشک بشه، شونه بالا می‌اندازم و میذارم زندگی تازیانه‌هاشو بزنه. با خودم می‌گم دنیا کی مهربون بوده که این بار دومش باشه… حالا دیگه نوبتی هم باشه نوبت من نیست. وقتشه دنیا کم بیاره… چون من اونقدر درد کشیدم که دیگه عین خود درد شدم.