مگه تو سطل آشغالت کردن؟

«ترس»

صبح

چند روز پیش فردی را دیدم که تمام سال‌های تحصیل در دبستان، وحشتناک‌ترین موجود دنیایم بود، معلم کلاس پنجمی‌ها خانم نصیریان. معلمی که درس‌خوان و درس‌نخوان برایش فرقی نداشت و خط‌کشی داشت که خودش می‌گفت از بهشت آمده است. گاهی هم بچه‌ها در سطل آشغال می‌انداخت (شاید برای همین است که وقتی می‌‌خواهم بدترین شرایط را توصیف کنم می‌گویم «مگه تو سطل آشغالت کردن».)

معلمی به غایت ترسناک و به شدت مذهبی تا روز آخر سال تحصیلی به طوری که سر کلاس نیمکت‌ها را جمع می‌کردند و نماز جماعت می‌خواندند. یکی دیگر از خصوصیاتش این بود که هر سال چند تا از شاگردانش را مجبور به ترک تحصیل می‌کرد. به این شکل که اولیای شاگردانش را به طور مکرر به مدرسه احضار می‌کرد و طی این جلسات نظر کارشناسی خود را می‌داد که این شاگرد استعداد ادامه تحصیل ندارد و بهتر است خانه‌داری یا خیاطی یاد بگیرد که به خیال خودش خدمتی عظیم بود. اما وقتی هم تشخیص می‌داد شاگردی مستعد است از هیچ کمکی دریغ نمی‌کرد. به نوعی دنیایش سیاه و سفید بود. اما همین اکوان دیو دوران ابتدایی من، بعد از امتحانات نهایی روزی را هم برای اردوی شاگردانش تعیین می‌کرد و آن روز همه چیز مجاز بود. مکان هم باغ خودش بود. شاید فکر می‌کرد خونی که نه ماه به جگر بچه‌ها کرده است با یک روز اردو و چند وعده غذای شاهانه عوض می‌شود،

من شاگردش نبودم (یعنی تابستانی که می‌خواستم کلاس پنجم بروم آنقدر گریه و زاری کردم که والدینم با مدیر مدرسه صحبت کردند تا مرا به کلاس او نفرستند.) اما چند روز که بچه‌ی معلم ما آبله‌مرغان گرفته بود، معلم ما شد و در همان چند روز ما را حسابی از دنیا ناامید کرد. من اگر شاگردش بودم از همان زمان ایندرال خوردنم شروع می‌شد.

اما امروز که به او فکر می‌کردم اصلا ترسناک به نظرم نرسید، شاید حتی ترحم‌برانگیز هم بود. من مطمئنم روزی می‌رسد که ترس‌های امروز هم تبدیل به احساس ترحم می‌شوند.

Advertisements

ولی هیچ کس باورم نکرد!

«ترس»

سپیده‌دم

۱.
ـ اگه راست میگی ترسو نیستی، ببر بذارش رو صندلی معلم.
+ نه ترسوام، نه اینو می‌برم. بلاخره می‌فهمن به خونه‌ها خبر میدن که کی بوده.
ـ دیدی گفتم ترسویی، از مامانت می‌ترسی.
+نخیرم، نمی‌ترسم. مامانم نمی‌تونه مرخصی بگیره بیاد مدرسه بخاطر شیطنت من.
ـ ترسو

۲.
ـ چرا اینقدر لایی می‌کشی؟ درست برون!
+ ای بابا، تو هم کشتیمون با این ترسیدنات، فوقش جریمه می‌شم، پولش رو میدم.
ـ ترس و احتیاط فرق داره‌. همچین میگه فوقش پولش رو میدم! با کدوم درآمدت شازده؟ بعدشم با کدوم سند می‌خوای ماشین رو از پارکینگ دربیاری؟ بابات به‌اندازه کافی دردسر داره تو بیشترش نکن.
+ خیلی هواشو داری شیطون، خبریه؟!

۳.
ـ نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟ یه پشتوانه‌ای، سرمایه مطمئنی، چیزی جور کن.
+ چرا اینقدر ترسویی تو! یک کم ریسک‌پذیر باش. هی دست به عصا، مثل آدم معمولی‌ها.
ـ ترس نیست، دوراندیشیه. تو زمین بخوری، خانواده‌ات آلاخون والاخون ندانم کاری تو میشن.
+ چی فکر کردی راجع به من، نمی‌زارم آخ بگن. فوقش میرم زندان، تازه اونجا واسه خودش یه پا دانشگاه‌ست الآن.
ـ با هر چیزی شوخی نکن، تو چه می‌فهمی حال اونی رو که عزیزی تو حبس داره، روزی صد بار می‌میره و زنده میشه. خیلی تو رویایی.

۴.
– باید ریخت تو خیابون‌ها، حقمون رو خوردن. ما ساکت موندیم که اینا این همه پررو شدن دیگه. تو روز روشن میگن ماست سیاهه.
+ تو خیابون ریختن هزینه انسانی بالایی داره. برای هر هدفی هم که باشه، جون جوون‌های خانواده‌ها عزیزتره. باید فکر دیگه‌ای کرد، همه راه‌ها به اعتراض خیابونی و درگیری که ختم نمی‌شه.
ـ حرفات بوی ترس و محافظه‌کاری میده، تو دیگه چرا؟! ناامیدم کردی، برات متاسفم.

آنچه همیشه بخاطرش ترسیده‌ام یا ترسو خطاب شده‌ام، در واقع ترس نیست. اگر هم نامش ترس باشد، از آن خوب‌هایش است. در دوره‌های مختلف ترس‌های زیادی داشته‌ام و دارم، ولی جدی نیستند. یعنی می‌دانم بلاخره باید باهاشان روبرو شوم و بهشان غلبه کنم و می‌کنم. مثلاً پیشترها از سوسک و مارمولک می‌ترسیدم، هنوزم هم اگر ناغافل ببینم از جا می‌پرم ولی می‌دانم اول و آخر خودم باید بکشمش، پس با ترسم کنار آمده‌ام. در کودکی از تنها ماندن و نداشتن سرپرست می‌ترسیدم، برای همین همیشه مقداری از پول‌توجیبی‌هایم را جمع می‌کردم. یا همیشه از مادرم می‌پرسیدم چقدر پس‌انداز داریم. بعد حساب کتاب می‌کردم که تا چند سال می‌توانم خودم خرج خودم را بدهم.  از وابستگی می‌ترسم، برای همین همیشه سعیم این است که هر کاری را خودم بتوانم انجام دهم. ولی هیچ‌وقت ترس واقعی برای خودم و موقعیتم نداشته‌ام که نتوانم از آن عبور کنم، درست آنچه همیشه به آن متهم شده‌ام و توضیحاتم فقط توجیهات تعبیر شده‌اند. اگر فقط پای خودم در میان باشد، راحت دل به دریا می‌زنم، که بارها زده‌ام. نه از مرگ می‌ترسم، نه از بی‌پولی، نه از تنهایی؛ ولی کاری نمی‌کنم که خطر جانی یا مالی یا امنیتی دارد. چون بمیرم بسیارند کسانی که از مرگم درد می‌کشند، نمیرم هم نقص‌عضوم دردسر خانواده را زیاد می‌کند. از حبس و شکنجه نمی‌ترسم، ولی می‌ترسم که مادر و همسرم را برای رام کردن من آزار دهند، می‌ترسم چشمان مادرم به راه آمدنم سفید شود. همیشه از داشتن نقطه‌ضعف ترسیده‌ام، نه برای اینکه کسی به خودم صدمه نزند، که ترسیده‌ام از نقطه‌ضعفم در آزار دیگری استفاده کنند. برای هر پروازی بلندتر از آنچه معمول است، هزار بالا و پایین کرده‌ام، که کسی را باد نبرد ولی از افتادن خودم نترسیدم.

این همراه همیشگی

«ترس»

سحرگاه

باید از ترس بنویسم، این حس ناخوشایند همیشگی که یک آن رهایم نکرده است. باید بایستم و به گذشته نگاه کنم و ترس‌هایم را به یاد بیاورم که کم نبودند. از چیزهای زیادی ترسیده‌ام، سعی کرده‌ام بشناسمشان و با آنها رو به رو شوم. با بعضی کنار آمده‌ام و بعضی را حل کرده‌ام. اما مهمترینشان ترس از پدرم بود و هست که همچنان پا برجاست.

من از پدرم به شدت می‌ترسم، از انسان بی‌ثباتی که هیچ‌گاه نتوانستم راهی برای یک مکالمه‌ی بدون جنجال با او پیدا کنم‌ می‌ترسم. انسانی که نگاهش دلهره به جانم می‌ریزد و من در مقابلش بی‌پناه‌ترین آدم روی زمینم. از وقتی که خودم را شناخته‌ام همیشه دنبال کسی بوده‌ام که بتواند جای خالی او را پر کند. نه اینکه کنارم نداشته باشمش، او هست اما انگار هیچ وقت نبوده و هیچ‌گاه همدیگر را نشناخته‌ایم. فاصله‌ای که بین ما هست با هیچ چیزی پر نمی‌شود. این را زمانی فهمیدم که حس کردم باید کاری کنم تا این رابطه را ترمیم کنم. فکر می‌کردم به او نیاز دارم و باید این مشکل جایی حل شود و گرنه کابوس‌ها دست از سرم برنمی‌دارند. بی‌فایده بود.

سال‌های سال هر گاه کمی آشفته می‌شدم یا مساله ای آزارم می‌داد پدرم با همان حالت پرخاشگر همیشگی به خوابم می‌آمد و تا صبح دعوا می‌کردیم و من با گریه از خواب می‌پریدم. واقعیتش وقتی با پدرم دچار مشاجره می‌شوم از خودم و آن همه خشم و نفرتی که در صدا و کلماتم هست می‌ترسم. استرس فوق‌العاده‌ای به من وارد می‌شود که گاه فکر می کنم بدنم تاب تحملش را ندارد. همیشه گفته‌ام تنها در مقابل او به انسانی تبدیل می‌شوم که اصلا شبیه من نیست. کلماتی از دهانم خارج می‌شوند که هرگز جزو ادبیات من نبودند… من هم مثل او به شدت بی‌رحم می‌شوم.

وقتی به تعریف پدر فکر می‌کنم مردی محکم را تجسم می‌کنم که مهربان است و از همه مهم‌تر کسی است که تکیه‌گاه خانواده است و هر مشکلی را می‌شود به او سپرد. نمی‌گویم مهربان نیست. گاهی به طرز اغراق‌آ‌میزی مهربان است و گاهی تا مدت‌ها آنقدر بی‌دلیل عصبانی است که انسان از نزدیک شدن به او می‌ترسد و مشکل اینجاست که هیچ مرزی میان این دو نیست. پدرم در آن واحد می‌تواند تغییر وضعیت دهد و این عدم‌ثبات باعث شده یاد بگیریم همیشه‌ فاصله‌ی خود را حفظ کنیم. هر مکالمه‌ی ساده‌ای می‌تواند به فاجعه‌ای تبدیل شود. اول شروع می‌کند به داد کشیدن، بعد الفاظ رکیک به کار بردن و نفرین کردن و ناگهان به حمله کردن و خودزنی منجر می‌شود و این داستان هر چند وقت یک بار با یکی از اعضای خانواده رخ می‌دهد.هیچ گاه یادم نمی‌رود در یکی از همین مشاجرات بود که چاقوی بزرگی آورد و مدام تکرار می‌کرد که یا آن را در شکم خود فرو می‌کند یا من.

ما همیشه مشکلات خانواده را تا حد ممکن از او پنهان کرده‌ایم، سختی‌ها را بدون حضور و آگاهی او از سر گذرانده‌ایم و سعی کرده‌ایم فضا را با وسواس خاصی آرام نگه داریم تا از یک مشکل ساده به یک فاجعه بزرگ نرسیم و در تمام این سال‌ها مادرم از همه بیشتر عذاب کشید و عهده‌دار مسئولیت‌های او بود.

زناشویی به روایت معاصر

«رضایت جنسی»

مهمان هفته: پویش راه نو

در جامعه ایرانی با بازخوانی چند دهه اخیر به لحاظ سبک زندگی، بازخوردهای عرفی و فرهنگی و آنچه برداشت شخصی من از رابطه جنسی محسوب می‌شود، سکس و هم‌خوابگی خط و مرز خود را با رابطه عاشقانه و عشق ورزیدن از دست داده است. تابوهای ذهنی و فرهنگی نه تنها کاهیده نشدند بلکه با رنگ و لعابی نوین به ذهن‌های ایرانی تزریق می‌شوند. هنوز هم اکثریت پدر و مادرهای ایرانی مقیم وطن پا به عرصه آموزش جنسی کودکانشان نگذارده و همانطور نیاموخته فرزند را به دوران بلوغ و بعد از بلوغ پرت می‌کنند، نتیجه آن است که تنها مسیر تجربه آموزشی آثار غلو شده پورنوگرافیکی است که به مدد اینترنت و ماهواره از در و دیوار می‌ریزد.

پایین آمدن سطح مطالعه و عدم رویکرد آکادمیک حوزه نشر در سایه محدودیت‌های ممیزی به موضوع سکس نیز متون و منابع کافی در اختیار نگذارده و لزوم تسلط ادبیاتی برای استفاده از منابع زبان‌های دیگر به خودی خود دغدغه دانش‌آموزی این حوزه را به اقلیتی ناچیز کاهش می‌دهد.

من می‌توانم از کیفیت رابطه خودم مثال بیاورم  زیرا مانند مابقی حوزه‌های اجتماعی آمار دقیقی از این حوزه مگو! و تابو محور وجود ندارد. من و همسرم هم‌سن و سال با تحصیلات و سطح فرهنگی تقریباً مشابه هستیم. بنده فاقد آموزش‌های لازم و کافی بودم، ولی همسرم به واسطه رشته تحصیلی شناخت اکادمیک از سکسوفیزیولوژی و آناتومی جنسی داشت. هیچ‌کدام از ما از آموزش‌های بدو ازدواج در این خصوص استفاده نکردیم ولی هر دو اهل مطالعه بیشتر به زبان انگلیسی در حوزه‌های بهداشت سکس و تکنیک‌های اصولی آن بوده‌ایم. مطابق عرف زناشویی سکس مهبلی روش معمول بوده و ورود به هر نوع فانتزی یا آموخته‌های پورن بد و نامربوط ارزیابی می‌شد. وسواس‌های بیشتر همسرم و بی‌پروایی و تنوع‌طلبی مردانه بنده هیچ‌گاه به جمع‌بندی اضداد نرسید! و بسیاری از خواسته‌ها در حد همان فانتزی باقی ماند. تفاوت‌های مشهود جسمی و  فیزیولوژیکی من و کاهش میل جنسی همسرم بعد از تولد فرزندمان این شکاف را بیشتر کرد. با این حال رساندن همسرم به ارگاسم در همان بازه‌های طولانی ده روز تا دو هفته یک بار جز لاینفک وظایف بنده بوده و جزء مردانی هستم که طی بیست سال گذشته هیچ گاه بدون ارضای همسرم کار را خاتمه یافته تلقی نکرده‌ام و بیشترین ارضای جنسی خودم هم در همین مسیر اتفاق می‌افتد.

وجود همه میل بیشتر جنسی خودم به هر دلیلی اخلاقی یا انسانی که اسمش را بگذاریم به سمت ارضای جنسی از طریق زنان دیگر نرفته‌ام و فرمول ساده خودارضایی را در بین این فواصل طولانی بسیار موجه‌تر یافته‌ام. ولی به تجربه و مطالعه دریافته‌ام ارضای جنسی امری دوطرفه است و فقط به ارگاسم یا لیبیدو یک طرف ختم نمی‌شود و بهترین لحظات آن به زمانی باز می‌گردد که توانسته‌ایم ریتم زمانی به ارگاسم رسیدن را کنترل و هم‌زمان کنیم. ورزش کردن و آمادگی جسمانی و ماهیچه‌ای دو طرف در مدیریت بهتر ارضای جنسی بسیار نتیجه‌بخش است ولی هنوز هم تکلیف فانتزی‌های من روشن نشده و بلاتکلیف مانده!

در رابطه جنسی ایرانی ارضا شدن پررنگتر از ارضا کردن است و به همین خاطر طرف خودخواه‌تر ارضا می‌شود و طرف مقابل ارضا می‌کند. در بسیاری از موارد انجام وظیفه جای لذت بردن را گرفته و اینجاست که آمارهای طلاق با بیش از شصت درصد با محوریت مشکلات جنسی و رابطه جنسی حقیقت تلخ و بدون راه حل است.

پرده‌هایی که برای همیشه کشیده‌ شد

«رضایت جنسی»

بامداد

من می‌دانستم همه خانه‌ها پرده دارند و باز هم می‌دانستم پرده همه خانه‌ها کشیده شده، و باز هم می‌دانستم پشت همه پرده‌ها پر از داستان است، داستان زن‌ها و مردها و بچه‌ها و پیرزن‌ها و پیرمردها و مادرها و پدرها و کلی داستان دیگر، و پشت پرده‌ها زن‌ها مشغول آشپزی یا خیاطی یا هزار کار دیگر هستند، بعضی تنها، و بعضی با بچه‌هایی به کولشان، و مردها هم مشغول هزار کار دیگر.

خانه‌ی ما هم مثل خانه‌ی همسایه روبرویی پرده نداشت، که داشت، اما همیشه پرده‌هایش کنار کشیده شده بود. من می‌خواستم همیشه آسمان را ببینم، از برف و باران و ابری و رگبارش گرفته تا آفتاب تند وسط تابستان‌های داغش. همه و همه را می‌خواستم هر روز و هر روز و هر روز ببینم و ببینم. و ابرها را هم ببینم، این ابرهای عزیز دوست‌داشتنی را.

زن همسایه روبرویی را اما نمی‌دانستم. که نمی‌دانستم به چه شوقی پرده‌هایش را کنار می‌کشد. اما وقت‌هایی که پشت پنجره می‌رفتم، می‌دیدمش، موهایش را به عقب شانه کرده بود، موهایش که مشکی بودند را. پشت گاز می‌ایستاد و چیزی انگار زیر لب زمزمه می‌کرد و چیزی هم سرخ می‌کرد، بادمجان بود یا سیب‌زمینی، نمی‌دانم. هرچه بود تلخ بود برایش، که اخم‌هایش به هم بود، که خلقش تنگ بود. که هیچ وقت شاد نبود، که انگار هیچ وقت راضی نبود. می‌دیدمش، غذاها را به دو تا بشقاب تقسیم می‌کرد و موهایش را با پشت دستش عقب می‌زد و می‌نشست به خوردن، پنج دقیقه بعد مردی وارد می‌شد با رکابی سفید و عضله‌های برآمده و پشم‌های سینه‌اش که فر خورده بودند و از رکابی بیرون زده بودند. مرد می‌خندید، زن را می‌بوسید و دستی به سر و روی زن می‌کشید و می‌نشست روبرویش و زن حتی سرش را هم بلند نمی‌کرد و آن ها در سکوت فقط غذایشان را می‌خوردند.

و این داستان هر روز و هر روزشان بود و من می‌دیدم که قرمه سبزی می‌خورند با غم، خورش کرفس با غم، باقالی پلو با غم، ماکارونی با غم، کوکو سبزی با غم و زن بلند می‌شد لیوان‌های مانده آب‌شان را در سینک خالی می‌کرد و خرده‌های مانده‌ی نان را از دور میز جمع می‌کرد و ظرف‌ها را می‌شست و مرد با همان رکابی‌اش باز می‌آمد و دستی به پهلوی زن می‌کشید و انگار از پشت بغلش می‌کرد و زن در خودش انگار جمع می‌شد و مرد گیره سر زن را باز می‌کرد و سرش را لای موهای زن می‌کرد و موهای زن را می‌بویید و زن همان طور داشت با اسکاچ دور کاسه‌های ماست‌خوری‌ را می‌کشید و مرد هم‌چنان موهای زن را می‌بویید.

و باز این داستان هر روز ادامه داشت. داستان زنی که وقتی مردش نزدیکش می‌شد انگار هیچ لذتی نمی‌برد. داستان زنی که در خود جمع می‌شد. و شب‌ها پرده‌ها را می‌کشید و من با خود تصور می‌کردم که زن حتما دارد لباس‌هایش را درمی‌آورد و حتما مرد هم نگاهش می‌کند و حتما زن باز در خود جمع می‌شود و حتما نمی‌بیند این همه اشتیاق مرد را.

دوست داشتم یک روز از این سوی پنجره به زن آن سوی پنجره بگویم که من جای او دارم مرد را می‌بینم، اشتیاقش را، نیازش را، خواهش و تمنایش را، وقتی طره‌های موی زن را بو می‌کشد، وقتی دست دور کمر زن می‌اندازد، و اگر از این زاویه ای که من بودم او هم می‌بود، حتما به مرد حق می‌داد و حتما آن کاسه ماست‌خوری‌های کذایی و آن اسکاچ کذایی را کنار می‌گذاشت و برمی‌گشت و حتما مرد را در آغوش می‌کشید.

زن اما دیگر هیچ وقت پرده‌ی خانه‌شان را کنار نکشید و دیگر ماه‌ها بود پرده‌ها کشیده‌ شده‌بود، که دیگر زن نه زمستانی را از پشت پنجره می‌دید و نه پاییز و بهاری را. حرف‌های من هم همانطور مانده‌بود برایش. بی‌هیچ مخاطبی. مخاطبی که خودش بود، زنی که هیچ وقت ارگاسم نشده بود.

خودتان رحم کنید!

«رضایت جنسی»

نیمه‌شب

می‌گویند آدم گرسنه دین و ایمان ندارد، راست می‌گویند! كسی كه شكمش گرسنه است، از نظر فیزیولوژیكی تا سیر نشود نمی‌تواند تمركز كند، پرخاشگر می‌شود، مهربانی یادش می‌رود، دوست و آشنا نمی‌شناسد، كسی را نمی‌بیند و كلی اتفاق دیگر. گرسنگی فقط برای شكم و معده نیست، گاهی نیاز جنسی داری، گرسنه شهوت هستی، كسی كه این گرسنگی‌اش برطرف نشود هم، خیلی از حالت‌هایی كه بالاتر نوشتم را دارد، پرخاشگری، عصبیت، نارضایتی ، عدم تمركز و…

میل جنسی شاید یكی از زیباترین امیال آدمی‌ست كه برای پاسخ به آن باید بهترین‌ها را برایش فراهم كرد. اگر تو را به اوج ببرد و با احساس رضایت تمامش كنی آرامت می‌كند و خوشحال و اگر نباشد آن چیزی كه می‌خواستی، یا تو را نرساند به اوج، حس سرخوردگی و رهاشدگی داری.

مشاور خانواده‌ای كه برای ازدواج پیشش می‌رفتم و از مشاوران خیلی معروف تهران بود و هست، می‌گفت آمارها نشان می‌دهند كه درصد قابل توجهی از اختلافات خانوادگی بخاطر ارضا نشدن جنسی طرفین است. یعنی فقط یا یک سمت رابطه دارد لذت می‌برد یا هیچ‌كدام لذت نمی‌برند و فقط به صرف غریزه هم‌بستر می‌شوند. می‌گفت وقتی ارضا نشدی در موردش حرف بزن، بگو كه دوست داری چه جوری باشد، توی رختخواب تعارف نكن! می‌گفت حتی بخشی از رضایت جنسی این است كه طرف مقابلت به اوج برسد. زن و مردهایی كه زیاد با هم  دعوا می‌كنند ریشه مشكلات را باید در رختخوابشان جستجو كنند!

آن روزها از شنیدن چنین حرف‌هایی خجالت می‌كشیدم ، زیرا كسی هیچ‌وقت در موردش صحبت نكرده بود، آموزشی ندیده بودیم، همه چیز بكر بود و باید در موقعیتش قرار می‌گرفتی كه با سعی و خطا از چند و چون ماجرا سر در بیاوری. آن روز نمی‌توانستم تشخیص بدهم چقدر حرف‌هایش درست بود یا غلط ، ولی به مرور زمان و بر اساس تجربه به جرات اقرار می‌كنم كه تا حد زیادی درست است.

داشتن رضایت جنسی ضروری زندگی‌ست كه باید برای به دست آوردنش تلاش كنی، بخوانی، اطلاعات كسب كنی، حرف بزنی، ضرورتی به ظاهر جسمانی كه در زندگی روحانی و روزمره‌ات به طرز مستقیم و ویژه‌ای اثر می‌گذارد. پس تلاش كنید، تابو را كنار بگذارید، برای آرامش حال خودتان و اطرافیانتان در مورد خواسته‌هایتان حرف بزنید،تعارف را با شریک جنسی‌تان كنار بگذارید، اگر لازم است، حتماً به متخصص مراجعه كنید.

 خلاصه به خودتان رحم كنید!

به احترام خویشتن

«رضایت جنسی»

شبانگاه

ارگاسم شبیه شمشیر دو لبه است. می‌تونه هم شما رو نابود کنه و در موقعیت خطرناک قرار بده و هم می‌تونه به دوام رابطه کمک کنه. من اولین بار که ارگاسم رو عمیقا تجربه کردم در یکی از نامناسب‌ترین رابطه‌های زندگیم بود. شریکم مردی بود که بدن زن رو بسیار خوب می‌شناخت و خیلی خوب بلد بود چطور لذت بیشتری به همراهش بده و خودش هم لذت کافی ببره. خطر رابطه باهاش در این بود که بعدها فهمیدم شرکای جنسی همزمان و غیرهمزمان بسیار زیادی داشت. بعد از بار اول، تا یک هفته پیش می‌اومد که مچ خودم رو بگیرم که مثلا وقت ظرف شستن دستم خشک شده و دارم لبخند میزنم و یا ذهنم پر از لذت میشه وسط خیابون می‌ایستم و خیال، غرقم می‌کنه. متاسفانه ارگاسم یا رابطه ی جنسی بسیار رضایت‌بخش جوری بدن رو سرشار از هورمون می‌کنه که ترک رابطه‌ای که می‌دونیم کارا نیست به شدت سخت می‌شه. من بار اول از سمت مخرب ارگاسم لطمه خوردم و زخمی شدم.

زن بودن در دل خودش کمی بدشانسی داره. چون فرقی نمی کنه از کدوم فرهنگ و کدوم کشور اومده باشی، معمولا بهت آموخته نمی‌شه از تنت چطور لذت ببری و چطور از داشتنش غرق شعف شی. اون بخش فرهنگ شرقی که من توش رشد کردم که گاها حتی جرات عریان شدن جلوی خود یا شریک جنسی رو هم از زن گرفته. زنی که اینقدر با بدنش بیگانه است و اینطور از نشون دادنش ابا داره، خب براش بهره‌مند شدن از تن سخت و سخت‌تر میشه. اگر ناامنی و ترس دائمی زن‌ها از بیماری‌های مقاربتی یا بارداری ناخواسته رو هم به این سدهای فرهنگی اضافه کنیم، می‌بینیم گاهی واقعا حس ارگاسم چیز تشریفاتی و غیرضروری به نظر میاد.

گاهی به این فکر می‌کنم که می‌گن رابطه در بستر زمان پژمرده می‌شه و آدم‌ها تمایلشون رو به رابطه‌ی جنسی از دست میدن و همه چیز یکنواخت می‌شه. نمی‌دونم درست میگن یا نه. من هنوز رابطه‌ی بسیار طولانی مدت تجربه نکردم. فقط توی رابطه‌ی امنم، می‌بینم چطور لمس شدن با دست‌هاش هم می‌تونه تمام وجودم رو در کسری از ثانیه سرشار از لذت کنه. انگار جای ماجراجویی و هیجان رو چیزی از جنس صمیمیت پر کرده و در نتیجه، هنوز چیزی که تجربه می‌کنم لذت جنسیه اما این بار خیلی عمیق‌تر. و شاید خیلی اصیل‌تر. خب، می‌دونین، آخه تن صحبت می‌کنه. صدای تن همین جزئیات ریزی مثل رضایت جنسیه. اگر توی رابطه رضایت جنسی نیست یعنی یه چیزی درست کار نمی‌کنه. همه چیز همینقدر ساده است به نظرم. برای پیدا کردن مسیر جاده به قطب‌نما و نقشه نیازه. برای پیدا کردن جهت درست رابطه و شاغول راستی‌سنجی حضور آدم زندگی، ابتدایی‌تر از عقل، خط‌کش هورمون‌هاست.