آن یخچال زانوسی سبز رنگ

«مهاجرت»

شبانگاه

می‌گفت از یخچال‌مان صدای خمیازه می‌آید. شیرین، دختر عمویم می‌گفت. وقتی شب‌های تابستان، در پشت بام خانه عمو، روی تشک‌های پنبه‌ای، که زن عمو تازه متقال‌ها را رویشان کشیده بود، دراز می‌کشیدیم و به ستاره‌های بالای سرمان نگاه می‌کردیم.

‎خانه عمو دو طبقه بود. دو طبقه جنوبی، با آجرهای بهمنی و کنارش یک مکانیکی، مکانیکی عمو. عمو مکانیک بود و شیرین چهل روز از من کوچکتر بود. مادرم می‌گفت زن عمو وقتی مرا برده حمام تا آب چهله‌ام را روی سرم بریزد، دردش گرفته. شیرین چند ساعت بعد از ریختن آب چهله روی سر من به دنیا آمده بود.

‎با شیرین، پله‌ها را دو تا یکی پاورچین پاورچین پایین می‌رفتیم. در یخچال زانوسی سبزرنگی که عمو تازه خریده بود را باز می‌کردیم و هوای خنک به پوست کودکی‌مان می‌خورد. سرمان را جلو می‌بردیم. شیرین می‌گفت: ساکت باش، الان خمیازه کشید… شنیدی؟ می‌گفتم: نه، نشنیدم. می‌گفت: پس باید صبر کنی تا خمیازه بعدی. می‌گفت هر ده دقیقه یک بار خمیازه می‌کشد و ما تا ده دقیقه بعد می‌ایستادیم. تا خمیازه بعدی یخچال زانوسی سبزرنگی که عمو تازه خریده بود.

‎روزی که مادر آمد و گفت که زن عمو گفته این یخچال حیف است و شما آن را بردارید و دلش نمی آید آن را به سمسار بدهد، تلویزیون پارس سیاه و سفیدمان داشت ” محله برو بیا” را نشان می‌داد. عمو یخچال را آورد و توی حیاط گذاشت. من از پشت پنجره نگاه می‌کردم. یخچال آخرین بازمانده آن خانه آجربهمنی بود. مکانیکی و تمام وسایل آن خانه آجربهمنی فروخته شد و تمام افراد آن خانه آجربهمنی راهی آلمان شدند.

‎آن وقت‌ها کسی نمی‌گفت ”مهاجرت”. ”مهاجرت” کلمه‌ای بود که بعدها شنیدم. آن وقت‌ها به مهاجرت می‌گفتند، غریبی. مادرم می‌گفت: غریبند. رفتند یه جای غریب.

‎غریب بودن و رفتن به یک جای غریب برایم معادل مهاجرت شد و مهاجرت معادل دلتنگی. دلتنگی دست‌های زن عمو به وقت پاک کردن سبزی‌های هرروزه‌اش و بوی شنبلیله و ترخون و نعنا. دلتنگی تنهایی جلوی یخچال زانوسی سبزرنگ ایستادن، بدون شیرین در آن ده دقیقه‌های لعنتی، در آن روزهای موشک باران و بعد هرچه بود عادت بود که عادت شد.

Advertisements

Miles To Go

«مهاجرت»

شامگاه

به تعداد کسانی که مهاجرت کرده‌اند، اقدام به مهاجرت کرده‌اند و این قصد را به هدف نرسانده‌اند یا فقط  به آن فکر کرده‌اند داستان و تجربه مهاجرت وجود دارد. این تجربه‌ها از یک طرف مثل اثر انگشت برای هر کسی یگانه هستند و تکرار نشدنی و از برخی جهات مشترک، جدای از اینکه مهاجر از کدام ملیت و کدام سطح اجتماعی باشد.

مهاجرت اجباری را که کنار بگذاریم، آنچه که در مهاجرت اعم از مادی و غیر مادی نصیب می شود و یا از دست می‌رود بستگی زیادی به محرک اصلی و انگیزه مهاجرت دارد. گاهی تعجب می‌کنم از اینکه چقدر هنوز تصور آدم‌ها در مورد آنچه که در طرف دیگر دنیا منتظر آنهاست کلیشه‌ای‌ست و چقدر سطح تفکر در این مورد «شهرستانی» است. (امیدوارم کسی در برابر این اصطلاح رگ گردن بر نیاورد. این اصطلاح دقیقا به همین شکل در زبان‌های دیگر بکار می‌رود و ربطی به مردم ساکن شهرستان ندارد. یک اصطلاح معمول در خیلی زبان‌هاست برای بیان فقدان دید باز که ناشی از محدودیت برخوردهاست و تعامل با سایر دنیاها)

هنوز که هنوز است خیلی‌ها دیدشان از مهاجرت و غرب اینست که ما آریایی‌ها هوش و ذکاوت و توانایی‌های خاصی داریم که دنیای غرب در جستجویش له له می‌زند و قبیله‌های چشم آبی‌های موبور و ببو فرش قرمز پهن کرده‌اند تا آریایی‌های چشم و مو مشکی بروند و دنیایشان را با ذکاوت خود نجات بدهند. اصلا نمی‌دانم اینجور داستان‌های تخیلی از کجا به بعضی ذهن‌ها رسیده‌اند. گمانم بعضی از آنهایی که رفته‌اند از دوری مسافت و عدم ارتباطات مخصوصا در سالهای گذشته خوب بهره برده بودند برای تعریف کردن یک مشت دروغ‌های بی سر و ته چون واقعیت تلخ و کاملا متفاوت از اینست. بعلاوه اینکه کلا مردم ایران و کشور ایران در خیلی جاهای دنیا نه شناخته شده هستند و نه هیچ جذابیت خاصی برای دیگران دارند!

باید انگیزه مهاجرت چیزی باشد که بتواند خیلی ضربات را تاب بیاورد و توجیه کننده به صفر رسیدن‌ها باشد. بعضی‌ها به صفر رسیدنشان مساوی می‌شود با نابود شدن، هویت خود را از دست می‌دهند و خارج از شغل و موقعیت اجتماعی و اطرافیانی که در چهارچوب خود هویتی برای آنها می‌ساختند، دیگر نمی‌توانند زندگی و هویتی برای خود دریابند. توصیه من به چنین افرادی اینست که هر جایی که هستند بمانند و تکان نخورند. اگر کسی می‌داند که تمام وجود و هویتش در اطرافیان، محله زندگی، عنوان شغلی، ماشینی که سوار می‌شود، سبک لباسی که می‌پوشد، طبقه اجتماعی، روش پول خرج کردن و … است، بهتر است بداند که مهاجرت گزینه چندان جالبی برایش نیست. یادمان باشد که برخورداری از مواردی که ذکر کردم و لذت بردن از آنها فرق دارد با اینکه هویت‌مان را در آنها ببینیم. مشخص و واضح است مگر نه؟!

بنا به تجربه شخصی خودم، مهاجرت برایم دقیقا مثل مردن و دوباره زنده شدن بوده است. الان که با فاصله چندین و چند سال به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم اتفاقا چقدر خوب شد که چنین مردن و زنده‌شدنی را تجربه کردم. آدم می‌فهمد چقدر می‌تواند بدون خیلی چیزها و کس‌ها زنده بماند و زندگی کند! اینرا اولین بار آن موقعی می‌فهمی که مجبوری تمام زندگی‌ات را در دو تا چمدان جا بدهی و بعد آن موقع که اولین عید و اولین سالگرد تولدت را در تنهایی می‌گذرانی. دلتنگ هستی، اما زنده‌ای، هنوز آرزو داری، هنوز سرشار از  امید و رویایی و هنوز در تلاش هستی برای جلو رفتن.

زیاد دیده‌ام بعضی ها در مقابل آن مردن مقاومت می‌کنند، ازش فرار می‌کنند و در آخر هم درگیرش می‌مانند و می‌شوند چوب دو سر طلا. وقتی نتوانی بمیری، زنده هم نمی‌شوی. می‌مانی عین یک بیمار رو به موت که جان می‌کند و به بقیه هم دق می‌دهد ولی نه خوب می‌شود و نه می‌میرد! هر قدر بیشتر فکر می‌کنم بیشتر می‌فهمم چه خانواده دانا و دریا دلی دارم. هر قدر که مخالف تصمیم من بودند و هر قدر مخالفتشان سنگ جلوی پایم گذاشت، اما از روزی که سوار هواپیما شدم و رفتم، آنها هم مردن آنی که بودم را پذیرفتند و هم تولد آن یکی را که دوباره متولد شد. آنی که دوباره متولد شد را آزاد گذاشتند زندگیش را بکند و دم به دقیقه با در دست داشتن گوشی تلفن و آویزان شدن به اسکایپ و چت و … یادآوری نکردند که فلانی، یادته اینطور بود و اینطور بودی؟ یادته که رفتی و نیستی؟ یادته فلان چیز را داشتی و الان بی‌چیزی؟ یادته آنوقت‌ها چنین بود و الان چنان است؟ یادته …

حالا دیگر در مورد آنها که دستی دستی خود را آویزان آنی که بودند و آنی که داشتند و آنجا که بودند نگه می‌دارند حرفی نمی زنم. کلا از کسانی که اهل چس ناله‌اند فراری‌ام. جان به جانشان کنی همانی می‌مانند که هستند: بازندگان زندگی. هر کجا که باشند و هر کار که بکنند و هر چه که داشته باشند.

(خوبست که خودم تجربه مهاجرت را داشته‌ام … اما چقدر حرف زدن درباره‌اش و انتخاب اینکه از چه منظر به آن پرداخت سخت بود!)

 

طنین ابدی شکستنها و گسستنها

 «مهاجرت»

عصر

امروز دقیقا هفت ماه و بیست و یک روزه که من مهاجرت کردم یعنی دویست و سی و یک روز که هیچ روزش مثل روز قبلش نبود…

اما حال و هوای آدم دقیقا از وقتی مهاجرت می‌کنه عوض نمیشه بلکه از وقتی فکر مهاجرت مثل خوره به جون آدم میفته دگرگون میشه. از وقتی فکر مهاجرت جرقه میزنه و هی مغزت رو قلقلک میده نگاهت به همه چی عوض میشه. هر اتفاقی توی شهرت میفته، هر معضلی که می‌بینی، هر اجحاف اجتماعی که در حقت میشه و هرجا قدر و قیمتت شناخته نمیشه، هی فکر میکنی اگر مثل فلانی از مملکت رفته بودم الان تو یکی از خیابونای زیبا و هوای تمیز یکی از شهرهای اروپایی یا آمریکایی با داشتن تمام حقوق حقه شهروندی قدم میزدم و در حالی که لیوان قهوه‌م هم دستم بود، به این فکر می‌کردم تعطیلات آخر هفته رو کجا برم و یه عمر با این تصویر خیالی سر می‌کنی و ترجیع‌بند جمله‌هات می‌شه اگر اون سال رفته بودم الان…

من برای اینکه به همون سندرم اگه فلان سال رفته بودم الان… دچار نشم و بیست سال بعد بچه‌م منو با همون سوالی که چرا اون موقع که امکانش رو داشتین نرفتین، متهم نکنه – همونطور که من پدر و مادرم را کردم – مهاجرت کردم. از خیلی پیش از اومدن به خودم گفتم مهاجرت عکسای خندون و رنگی ملت در پس‌زمینه‌های سبز و آفتابی یا خیابون‌های فلان بهمان تو فیس‌بوک و ‌اینستا نیست. همه ژست و قمپز و لباس برند خارجی مهاجرایی که تعطیلات به ایران میان هم نیست. حتی شغل سالی صدهزار دلار همکلاسی دانشگاه که فکر می‌کردم چقدر کودنه هم نیست. کلی سعی کردم همه جور روایت آدمای مهاجر را بشنوم و ناخودآگاه فقط تصویر مطلوبم رو گزینش نکنم. اما همه اینها فقط یه کمی جلوی ضربه و شوک رو گرفت. مهاجرت با هیچ چیز دیگه‌ای قابل مقایسه نیست. یه جور مردن و زنده شدن دوباره است. یه جایی می‌میری و یه جای دیگه دوباره متولد میشی و مثل یه نوزاد باید شروع کنی همه چی رو از اول یاد بگیری، حرف زدن، آداب اجتماعی، تعامل با مردم و … شاید حتی سخت‌تر از کار یه نوزاد که از صفر شروع می‌کنه چون یه کار اضافه داری و اون اینه که اول باید قالبای قبلی رو تو ذهنت بشکنی و قالبای جدید بسازی و خدا میدونه چقدر شکستن قالبهای قدیمی سختن، اگه نگم غیرممکنن. مهاجرت باعث میشه سیاهی‌هایی که ازشون فرار کردی تو ذهنت کوچیک بشن و نقطه‌های روشنی که خیلی کوچیک بودن بزرگ، اونقدر بزرگ که میخوای برگردی و خودت رو غرقشون بکنی اما باز که برمی‌گردی انگار که سراب بودن. اصلا حال مهاجر حال آدمیه که دنبال سراب میره، سرابی که جلو و هم پشت سرشه. حال گیاه زیبا تو اون گلدون کوچیکیه که مادر فکر کرد گلدونش کوچیک شده براش و نشوندش تو یه گلدون بزرگ لعابی با خاک جدید، اما هیچ وقت تو اون گلدون بزرگ لعابی پا نگرفت و شاداب نشد. کود و محلول تقویتی و مراقبت هم حالشو خوب نکرد و حتی وقتی به گلدون قبلی هم برش گردوند باز به روزای اوجش برنگشت. چیزی انگار تو دل گیاه شکست که دیگه نه این طرف پا گرفت و نه تونست دوباره تو خونه قبلیش دلخوش باشه.

یه چیزایی در من شکسته. طنین چیزایی که در من شکسته رو هر باری که برای بیان احساسم، طرز فکرم و دیدگاهم برای یه غیرفارسی‌زبان واژه پیدا نمی‌کنم و با کلمات دم‌دستی باید خودم رو بیان کنم در تمام وجودم حس می‌کنم؛ هرباری که متوجه سیل کلماتی که از دهن همشهری‌های جدیدم بیرون میاد نمیشم و فقط برای پنهان کردن استیصالم با صدای خنده بقیه می‌خندم یا ادای تعجب درمیارم؛ هرباری که مجبور میشم از کسی بخوام دوباره حرفش رو تکرار کنه و اون انگار برای یک ناشنوا که میخواد لب‌خونی کنه حرف میزنه، دهنش رو موقع ادای کلمات تا جای ممکن باز و بسته می‌کنه و پیش خودش فکر می‌کنه با چه آدم خنگی طرفه و هرباری که نگاه ناباورانه مخاطبم رو وقتی از حرفه‌م میگم تحمل می‌کنم و به این فکر می‌کنم چرا براشون عجیبه که من تو کشور خودم آدم موفقی بودم.

دویست و سی و یک روزه که پرم از طنین همه شکستن‌ها و گسستن‌ها. فکر می‌کنم این طنین گرچه به مرور کمرنگ میشه اما مثل طنین انفجار بزرگی که هستی رو پدید آورد هیچ‌وقت محو نمیشه.

 

دست و پا زدن

«مهاجرت»

بعد از ظهر

فکر کنم اولین بار کلمه غم غربت رو زمانی شنیدم که خانم ف اومده بود خونه‌مون و حین گریه صورتشو با دستهاش پوشوند و این کلمه رو چند بار تکرار کرد… میم داشت برمیگشت.

میم یکی از چهار پسر خانم ف بود که همراه یکی از برادرهاش چند سال پیش بخاطر ترس از سربازی و جنگ، غیرقانونی و پای پیاده، با رد شدن از بوسنی خودش رو به آلمان رسونده بود و درخواست پناهندگی داده بود. برادر کوچکتر خیلی زود با محیط جدید خو گرفت و با خانمی آلمانی همسن و سال مادرش همخونه شد. بعد از مدتی هم کاملا روی پای خودش ایستاد، دوست دختر گرفت و کار و زندگیی راه انداخت. اما میم انگار نتونسته بود.

پسرهای خانم ف از خوشگل‌ترین و خوش‌تیپ‌ترین پسرهای محله ما بودن. چشم همه دخترهای محل دنبال این برادرها بود، خصوصا دنبال میم که آرومتر از بقیه بود و کمتر هیجانی برخورد می‌کرد و به چشم دخترها جذابتر می‌اومد. حالا خبر برگشتنش دخترهای محل رو که دیگه خیلی‌هاشون شوهر و بچه داشتن به شور و نشاط آورده بود که میم رو بعد از چند سال فرنگ‌نشینی دوباره ببینن.

وقتی میم برگشت تا دو هفته هیچکس ندیدش. مادرش گفت حالش خوب نیست. درک من از خوب نبودن حال، چیزی بود در حد آنفولانزا و این تصور تا زمانی طول کشید که با خانواده برای دیدنش به خونه‌شون رفتیم و کاش نمی‌رفتیم… در تمام عمرم هیچ‌وقت تا این حد از دوباره دیدن کسی پشیمون نشده بودم. میم، میم نبود که، غریبه‌ای بود با نگاهی تهی و لبخندی ماسیده روی صورت. چاق شده بود، پیر شده بود، تیک عصبی داشت، حرف نمی‌زد، تمرکز نداشت… نمی‌شد شناختش. انگار چیزی توی وجودش شکسته بود. ظاهرا بعد از چند سال تلاش بی‌حاصل برای مداوا در آلمان، آخر سر به اصرار خانواده‌ و موافقت دکتر به ایران برگردونده بودنش.

شرح حال و روزگار میم خیلی زود توی در و همسایه پیچید و خیلی زودتر از اون در سکوت معنادار محله گم شد. انگار پیشامدی باشه که نیاز به گفتن نداره. محله چشمهاش رو بست و بعد یواش یواش صحبت از پسر کوچکتر خانم ف پررنگتر شد که چه خوب جا افتاده و چه بچه‌های بور و چشم آبی قشنگی داره و خوب کرد که رفت.

میم هنوز هم خوب نشده. بیشتر از بیست سال از برگشتنش می‌گذره، نه ازدواج کرده، نه توان تنها زندگی کردن داره. میم هنوز با مادر و پدرش زندگی می‌کنه و هنوز با نگاهی تهی و لبخندی روی صورت ماسیده ساعت‌ها کنار شما می‌شینه و حرف نمی‌زنه.

جنگ در ایران هشت سال طول کشید و ما برای فهم آسیب‌های ناشی از جنگ کلمات مشخصی داریم: موجی شدن، اسارت، جانبازی، جنگزدگی… مهاجرت و پناهندگی در ایران از سی و چند سال پیش شدت گرفته و هنوز تمام نشده و من مطمئن نیستم که بعد از این همه سال در دامنه لغات ما، به جز غم غربت کلمه دیگه‌ای برای نشون دادن وسعت آسیب‌های ناشی از مهاجرت وجود داشته باشه.

 

جایی برای مردن

«مهاجرت»

نیمروز

بزرگترین خوشحالی دخترکمون برای وقتی بود که روی پات می‌خوابید. آرزوش بود همیشه. کافی بود برای اینکه خوشحالش کنی صداش می‌کردی که بیا. بعد یک بالش می‌ذاشتی روی پات. سرش رو می‌ذاشت روی بالش. پاهاش رو جمع می‌کرد و شبیه سیخ می‌شد تنش. دست‌هاش رو اما نمی‌دونست چیکار کنه. روی پا که تکونش می‌دادی، دست‌هاش شبیه بال اردک تکون می‌خوردن. از اینور به اونور. چند ماهه که بود، این تصویر شبیه یک تابلوی زیبای نقاشی می‌شد. آخرین روز اما چهره‌اش بیشتر شبیه به یک کاریکاتور شده بود. پاهای بلندش از دو طرف تن رد شده بودن. دست‌هاش مثل همیشه بال اردکی بودن و شبیه بال ملخ توی هوا تکون می‌خوردن و خودش واقعا بزرگ شده بود. پنج سال و نیمه.

یک ماه آخر خونه نداشتن. بلیط رو که گرفتن، همون روز صبح اعلام کردن وسایل خونه رو می‌فروشیم. عصر که بهشون رسیدم، دو سه تا صندلی مونده بود و یک عالمه جای خالی روی زمین و دیوارها. چیزهایی که لازمشون بود رو بسته‌بندی کردن و فرستادن انباری تا وقت رفتن. خونه رو هم اجاره دادن و یک ماه وقت اضافه آوردن. با سه چهار تا چمدون. انگار در شهر خودت مسافر باشی.

روز آخر باید می‌رفت حمام. من گفتم می‌برمش. برای بار اول مادرش اجازه داد با کسی به جز خودش حمام بره و رفتیم و کمی وان رو آب کردم و خودم نشستم یک گوشه. ذوق کرد و شروع کرد شالاپ شولوپ کردن. یک عالمه شعر خوند. یک عالمه بازی کرد و مثلا تنش رو شستیم. بیرون که اومدیم و موهاش رو خشک کردیم، هر چقدر گشتیم کش سرش نبود. بعد بهش گفتم بیا کمی روی پام بخواب. خوشحال شد مثل همیشه. نشستم و پام رو دراز کردم و دوباره اون دست های قشنگ اردکیش رو نگاه کردم و صورتش رو که اینبار اخم داشت. گفت دوست ندارم. دست‌هام درد میگیرن. با همین یک جمله دخترکمون بزرگ شد. آخرین باری بود که روی پای کسی خوابید. آخرین خواب ایرانش بود.

شب که نشستیم توی ماشین، اومد روی پای من نشست. سرش رو چسبوند به سینه‌ام و زل زد به شیشه و از تهران خارج نشده، خوابش برد. تن کوچولوی قشنگش توی دستام امانت موند. یک ساعت زودتر رسیدیم. بارها رو تحویل دادن و هنوز خواب بود. کارت‌های پرواز رو گرفتن و اومدن بدن فسقلیش رو بغل کردن و یک جای بزرگ خالی موند توی بغلم. دوحه بیدار شد برای بار اول. برای بوسه‌ی آخرش بیدار نبود دخترک.

دوست نداره تلفنی صحبت کنیم. دوست نداره. منم دوست نداشتم هیچ وقت صحبت کردن تلفنی رو. اوایل چندبار سعی کردیم اما نشد. لهجه‌ی غلیظی گرفته. بعضی کلمه‌ها رو انگلیسی می‌گه که ما جور دیگه‌ای تلفظشون می‌کنیم. یکی دو سال بعد رفتنش، یکبار شروع کرد بهم عروسک‌هاش رو معرفی کردن. این فلانیه. این فلانیه. این اینطوریه و نگاه کن اینجا رو. بعد خودش خندید تو که نمیبینیشون. دیگه صحبت نکرد با من. گاهی سلام می‌رسونه فقط.

فرودگاه شبیه یک هیولاست برای من. خیلی‌ها رو بلعیده. جویده. قورت داده حتی برای همیشه. این چندسال اخیر اوضاعمون کمی بهتر شده. گاهی کسی رو فرودگاه تف می‌کنه. این دردناک‌تره اما. تو میبینی کسی که دوست داشتی چطور از بین رفته و به جاش زیر اون پوست یه غریبه جا خوش کرده. غریبه‌ی رفتاری. غریبه‌ی زندگی. غریبه‌ی چشم‌ها. سخته اون وقت که دست اون آدم‌ها رو بگیری، کمی مکث کنی و دست کنی توی جیبت و بگی راستی، کش سرش توی جیب شلوارم جا مونده بود.

کسی می‌گفت از تلفن‌های دم صبح می ترسم. خبر مرگ می‌دن. من از پروازهای نیمه‌شب می‌ترسم. آدم‌هاش بر نمی‌گردن. هیچ وقت به تمامی برنمی‌گردن. این برای تن‌هایی که تنشون پر از جای خالی بغل‌هاست شبیه مرگ تدریجیه.

مهاجرت درد دارد

«مهاجرت»

صبح

زنگ می‌زنم بهش٬ بعد از چند بوق صداشو می‌شنوم که از ته چاه میگه الو و می‌زنه زیر گریه. اینور توی خیابان راه میرم و قربون صدقه‌اش میرم که گریه نکن… که پیشامد تلخی‌ست… که نبود پدر رو نمیشه جبران کرد… و اون فقط اشک میریزه و هق‌هق می‌کنه.

یادم نمیاد این چندمین باره که با خودم گفتم لعنت به من که تمام این آدم‌ها رو پشت سر جا گذاشتم و آمدم به اینور دنیا. در تمام این سال‌ها هم همیشه چمدان به دست و آماده برای بازگشت بودم. گاهی فکر می‌کنم من قطعه‌ای از خودم رو در ایران جا گذاشتم. قطعه‌ای که هیچ چیز در این دنیای بزرگ و متمدن نتونست اون رو پر کنه. قطعه‌ای از من در پیاده‌روی‌های خیابان ولیعصر جا موند٬ در جمع‌های کوچیک کتاب‌خوانی٬ در قهوه‌های نیم‌سوخته کافه شوکا٬ در عرق‌خوری‌های یواشکی٬ در تمام کوچه‌هایی که پیاده و با عشق گز کردم. چند باری که به عکس‌های خودم و همکلاسی‌های قدیمی نگاه می‌کردم حس کردم چقدر پیر شدم. چقدر سخت‌گیر شدم و چقدر شور و شوق در من کم شده.

مهاجرت برای من خیلی سخت بود. برای دختری نازک نارنجی که هیچ وقت فرصت مسئولیت‌پذیری نداشت، پرتاب شدن به دنیایی بود سرشار از مسئولیت و سختی. پوست انداختنی از روی اجبار که دردناک بود و گاه حتی نفس‌گیر. پر از اتفاقاتی که می‌تونست تجربه نشه. مهاجرت حتی با جیب پر درد داره. فشار خاصی رو به فرد مهاجر میاره که با هیچ چیزی در کشور خودش قابل مقایسه نیست.

مهاجرت برای من یه داستانه، داستان «یکی بود و یکی نبود و مانده بود و گریه کرده بود». داستان کوتاه و تلخی از به جای گذاشتن‌های اجباری و زندگی در نوستالژیک تلخی که هر لحظه، از هر گوشه زندگیت سرک می کشه.

مهاجرت برای من سخت بود.
کاش مهاجرت نمی کردم.
مهاجرت برای من درد داشت…

 

چرا مهاجرت کردم؟

«مهاجرت»

سپیده‌دم

درست یادم نیست چند بار مهاجرت کرده‌ام. اما تا آنجائی که به خاطر دارم، مهمترین مهاجرتم کوچ از خانه پدر به خانه همسر بود. وارد خانه جدید که شدم، از در و دیوار بوی غربت به مشامم رسید. قبل از هرچیز با آداب و رسوم جدید و نامانوس آشنا شدم. به هیچ یک از وسایل من دست نزن، این کمد که قفل است اگر روزی بر حسب اتفاق درش باز ماند، نزدیک نشو. بدون اجازه من چنین نکن و چنان نگو و الی آخر. مرحوم مادربزرگم چه خوب می‌گفت : قیزلیق سلطانلیق دی / دختر بودن و خانه پدر زندگی کردن پادشاهی است.

با خانواده همسر همسایه دیوار به دیوار بودیم و آنچه بیش از همه آزارم می داد، سوراخی بود که مادرهمسر باز کرده و از آنجا دید می‌زد. بهانه‌اش هم این بود که هر وقت کاری داشته باشیم می‌توانیم از طریق همان سوراخ با هم تماس بگیریم. خانه‌مان یک طبقه بود و وقتی او را پشت‌بام و نگاهش را به سوی حیاط خانه‌مان می دیدم، آرامشم را از دست می‌دادم. از دیوار و پشت بام خانه بدم می‌آمد گویی به من دهن کجی می‌کردند. خانه در نظرم همچون کوچه‌ای بود که رهگذران از در و دیوارش دید می‌زنند. دعا می‌کردم که روزی از آن خانه و دیار کوچ کنم و بگریزم.

دو سه سالی نگذشت که به شهری بزرگ مهاجرت کردیم. احساس راحتی کردم. اینجا دیگر نه از سوراخ و نه از پشت‌بام خبری بود. اما این مهاجرت نیز دردی را دوا نکرد. کلید خانه بود و دستهای زمخت مادر همسری که وقت و بی‌وقت و بدون اطلاع قبلی داخل قفل می‌چرخید و وارد می‌شد. بعدها همین دسته کلید دو قلو زائید و به یکی دو نفر دیگر تحویل داده شد. دوست نداشتم در خانه خودم چادر به سر بنشینم. دلم می‌خواست در هوای گرم تابستان که از سر کار به خانه برمی‌گردم ، چادر سیاه و روپوش و مقنعه و جورابم را دربیاورم و در خانه خودم با لباسی راحت سرگرم کارهای خانه شوم. اما مادر همسر که این چنین می‌دید  می‌گفت‌: بیزیم گلین بیزدن قاچار،  باشینی اؤرتوب گؤتونو آچار / عروس ما از ما رو می‌گیرد، سرش را می‌بندد و کونش را باز می‌کند.

مسافر پشت سر مسافر. هر کسی بیمار و کار و حتی احتیاج به استراحت و گردش داشت در خانه را می‌زد. مهمانها هر وقت دلشان می‌خواست می‌آمدند .از سر کار که برمی‌گشتم ایشان هم منتظر بودند که سریع آماده خدمت باشم و شروع به کار کنم. دیر وقت هم که می‌آمدند بایستی از رستوران چلوکباب بیاید و صد البته گناه از من است که گویا دست و پا چلفتی هستم و غذا پختن بلد نیستنم و مرد مجبور است که برای پذیرائی ازمهمانهایش از رستوران غذا بیاورد.

نمی‌توانستم، نه نمی‌توانستم تحمل کنم مادر من برای دیدنم سر کوچه بایستد و مادر او کلید در دست، خانه‌ام را مسافرخانه خصوصی‌اش کند و زبانش هم دراز باشد. دیگر دل از خانه کنده بودم. نه اینجا نمی‌تواند خانه من باشد. عروسی و عزا و هدیه و مهمانی و وسایل خانه، همه متعلق به مرد بود و برای تماشای برنامه تلویزیونی باید از او اجازه می‌گرفتم که غرورم اجازه نمی‌داد. از این همه بی‌عدالتی رنج می‌بردم. دعا می‌کردم همانگونه که درهای این خانه به روی عزیزان من بسته است به روی عزیزان او نیز بسته باشد. خدا صدایم را شنید وآقا هوس مهاجرت به سرش زد. هم بسیار ناراحت و هم خوشحال شدم. ناراحت از این که عزیزان و شهر و محل کارم را دوست داشتم و دارم. وطن با همه نقاط ضعف و قوتش خانه عزیز من است. سختی‌هایش هم خاطره دارد. خانه‌های قدیمی و کوچه پس کوچه‌های مارپیچش را با دنیای لوکس بیرون عوض نمی‌کنم. اما تصمیم ، تصمیم آقای همسر بود و کاری از دستم بر نمی‌آمد. از طرفی خوشحال بودم، خوشحال از این که می‌روم تا ظلم بالسویه عدل باشد. اگر قرار است مادرم را نبینم ، چه بهتر که مادرهمسری را نیز نبینم.

اکنون سالهاس که در دیار ژرمن ها ساکنم. به این غربت عادت کرده‌ام‌. با مشکلات ساخته‌ام. بچه‌هایم به سر و سامان رسیده‌اند. وطن و در و دیوارهای خانه پدری برایم همچون فیلمی است لذت‌بخش و تماشایی.