دعوت خود به تعطیلات ابدی

«خودکشی»

شامگاه

بین خواب و بیداری تصویر را می‌بیند. پل بلندی بود در مه، مهِ طولانی و غلیظ زمستانی و بالای پل به نظرش می‌آید دختری نشسته که چکمه‌های قرمز دارد و سر و بالاتنه‌اش توی مه گم است. فکر می‌کند دختر پاها را تکان تکان می‌دهد و در یک موقعیت خوب بلند می‌شود و از توی مه شیرجه می‌زند به پایین پل و خونی که از زیر موهایش راه می‌گیرد در آن زمینه طوسیِ سیر، با چکمه‌هایش هماهنگ می‌شود.

هر روز صبح، خیالش از این تصویر- از این تصور – راحت می‌شود و دوباره می‌خوابد.

قبل‌ترها تا همین دو سه سال پیش خودکشی برایش یک فانتزی دردناک بود. یک مفرّ برای کسانی که یا بی‌اراده و لوس‌اند یا  پوچ‌گرا و فیلسوف. گمان نمی‌کرد آدم‌های معمولی هم خودکشی کنند. برای خودکشی یک مشکل ناگهانی و سنگین یا یک ضربه هولناک را لازم می‌دانست.

یک روز رفته بود مترو سوار شود و برود سر کار. آن وقت‌ها روزگار مزخرفی داشت. سر کاری بود که از آن متنفر بود. تازه یک رابطه‌ی طولانی را ترک کرده بود. پیشنهادهای متفاوتی داشت که نه تنها دلش را نبرده بودند که اعصاب و روانش را متلاشی کرده بودند. قبل از پله‌های مترو چشمش افتاد به گودالی که آن پایین برای آسانسور – شاید – کنده بودند. یک لحظه نفهمید چرا «پرت کردن خودش به آنجا» آنقدر برایش سهل و حتی شیرین آمد، آنقدر که  فکر کرد: «فقط حیف که نمی‌توانم رقص شال بلند آبی را از بالا به پایین تماشا کنم.» این بار اول بود.

چهار سال بعد سر کار دیگری رفته بود که پولش از آن کار قبلی بهتر بود و شرایطش بدتر، ازدواج کرده بود با کسی که عاشقش بود، زندگی‌اش به دو قسمت «عشق» و «باقی چیزها» تقسیم می‌شد. قسمت اول به طرز غیرقابل باوری خوب بود ولی بیرون از دنیای عاشقانه همه چیز طاعون‌زده بود .

کارش را دوست نداشت، از سطحش بسیار بسیار پایین‌تر بود. حجم کار زیاد و سنگین و سخت بود. حقوقش کاهش پیدا کرده بود و با این همه هر روز نگران از دست دادن آن کار بود. اطرافیانش به صورت ناگهانی همه با هم دچار مشکل شده بودند. یکی سرطان گرفته بود و در خانه آن ها که نزدیک به بیمارستان بود درمان می‌شد، یکی بدهی بالا آورده بود و بدهی به صورت خرد خرد از طرف آن ها باید پرداخت می‎شد، یکی برای پیدا کردن کار آمده بود و پیش آن‌ها مقیم شده بود، یکی نزدیک به طلاق بود و افسرده و برای ویزیت شدن پیش دکتر روانپزشک ماهی یک بار به خانه‌شان می‌آمد، یکی بیماری پوستی شدیدی گرفته بود و یک روز در میان، بعد از کار باید برای سرزدن به او به بیمارستان می‌رفت…

هیچ نقطه‌ای برای تنها ماندن نداشت. خانه را دوست نداشت و از محل کار بیزار بود. اوضاع مالی‌شان نابه‌سامان شده بود و روز و شب را به سختی از هم تمیز می‌داد. گاهی سر فرو می‌کرد در کمد لباس‌ها، آنجا پنهان می‌شد و فریادهای بی‌صدا می‌کشید.

یکروز در راه برگشت از کار، بالای پل عابر پیاده دلش خواست بپرد پایین. مشکل‌ها را بگذارد پشت سرش و بدود در متن پر سر و صدای ماشین‌ها و آدم‌ها. این بار حتی دلش نمی‌خواست از بالا خودش را نگاه کند. از مقتعه سیاه و مانتوی بلند اداری‌اش متنفر بود .

«این بار آخر بود» و بار آخر، هر روز، هر روز و هر روز تکرار می‌شود…

Advertisements

نمی‌خواهم بمیرم با که باید گفت؟

«خودکشی»

غروب

روزی روزگاری همسرم می‌گفت: تو هیچی، به درد هیچ کاری نمی‌خوری. بچه‌ها از وجود تو خجالت می‌کشند. اگر بمیری چند روزی گریه کرده و سپس آرام می‌شوند. حسن مرگ تو در این است که بچه‌ها پیش دوستان از داشتن مادری دست و پا چلفتی و احمق و ابله و خنگ و بی‌ریختی چون تو شرمنده نمی‌شوند. می‌گفتم: مرگ و زندگی آدمی دست خودش نیست. جانی را که خدا امانت داده است هر وقت خودش بخواهد می‌گیرد. جواب می‌داد: اشتباه می‌کنی. یک بسته قرص خواب‌آور قوی مشکل‌گشای توست. آرام به خواب ابدی می‌روی. باور کن خدا گناهی بر تو نمی‌نویسد. تو مایه بدبختی ما هستی.

با هر اشتباه من فریادزنان به مادرش می‌گفت: می‌بینی مادر چه گرفتاری شدم؟ نمی‌میرد از دستش راحت شویم. مادرش می‌گفت: می‌دانم پسرم ، این هم شانس تو بود. غصه نخور عزیز دل مادر.

هنگامی که می‌خواستیم دسته جمعی برای گردش یا خرید بیرون برویم، او آهسته به من می‌گفت: بهتر است تو همراه ما نیایی. دخترمان دوست ندارد همکلاسی‌هایش بفهمند که تو مادرش هستی. دلم می‌شکست. بعد از رفتن آنها آهسته می‌گریستم.

سرانجام تلقین‌ها و شستشوی مغزی او کار خودش را کرد و تعادل روحی‌ام را از دست دادم. به چندین داروخانه سر زدم و از هر کدام تعدادی قرص خریده و به خانه برگشتم. منتظر فرصتی بودم تا خود را راحت کنم. مدارس تعطیل و بچه‌ها خانه بودند. همگی نشسته و فیلم تماشا می‌کردند. به آشپزخانه رفتم. کیفم را باز کرده و قرص‌ها را روی میز ریختم تا بشمارم و نقشه بکشم. همه را نمی‌توانستم همزمان قورت بدهم، باید داخل لیوان با آب حل می‌کردم. در این عالم بودم که گرمی دست‌های ظریف دخترم را بر پیشانی‌ام حس کردم. با چشمان اشک‌آلود گفت: مامان کجا می‌روی؟ می‌خواهی ما را رها کنی؟  گفتم: تو از کجا می‌دانی؟ جواب داد: این همه قرص قوی یک‌ جا؟ معلوم است که می‌دانم. فکر می‌کنی ما هنوز بچه‌ایم و نمی‌دانیم در این خانه چه می‌گذرد؟

بغض گلویم را گرفت و به زحمت گفتم: آخر شما هم مرا نمی‌خواهید. به پدرتان می‌گویید که دلتان میخواهد من نباشم. گفت: او نمی‌خواهد تو همراه ما باشی چون کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اش است. تو چرا از خودمان نمی‌پرسی؟ تو مادر مایی، عشق مایی، مگر می‌شود بچه‌ای از مادرش خجالت بکشد؟ فکر می‌کنی نمی‌دانیم چقدر رنج می‌کشی؟ می‌دانیم که هیچ کسی انسان کامل نیست. همه اشتباه دارند. اگر نمی‌تواند تو را تحمل کند راهش آسان است. از او خواستیم که طلاقت دهد و زجرکشت نکند. اما او فکر می‌کند برده‌ای بی‌دردسرتر و کم‌خرج‌تر و سودآورتر از تو گیرش نمی‌آید. خودش هم همیشه می‌گوید که مادرتان صاف و ساده است و از من می‌ترسد. راستی از چه می‌ترسی؟ گفتم: از زندگی بدون شما فرزندانم. ترجیح می‌دهم خودکشی کنم و بدون شما نباشم. در آن دنیا می‌توانم شعله‌های سوزان جهنم را  تحمل کنم، در این دنیا بی‌شما بودن را نه. گفت: مادر صاف و ترسوی من، دیگر زمان زندگی بدون ما گذشته است. ما بزرگ شدیم و کسی نمی‌تواند به جای ما تصمیم بگیرد. ترسو بودن هزار بار بهتر از ستمگر بودن است.

دخترکم مرا به دستشویی برد تا دست و صورتم را بشویم. قرص‌ها را داخل دستشویی انداخت و سیفون را کشید. نگران بودم اگر قرص‌ها راه توالت را بگیرد و این که چه باید بکنم که دخترکم رژ لب صورتی رنگش را بر لبم مالید و با خنده گفت: حالا دیگر شبیه دخترخانم‌ها شده‌ای.

دخترکم به من  روحیه‌ای تازه داد. فکر خودکشی از سرم بیرون رفت و عقلم را به کار گرفتم.. زیبایی‌های زندگی را دیدم.

کابوس

«خودکشی»

عصر

یک – برادر دوست مامانم خودش رو توی حموم دار زده بود. بیچاره بیماری روانی داشت و تو ایران هم که اصلا بیماری روانی رو بیمار حساب نمی‌کنن. وقتی می‌رفتیم خونه‌شون همیشه روی مبل نشسته بود و ساکت بود. با من که بچه بودم مهربون بود ولی من با اینکه سن و سالی نداشتم می‌فهمیدم که غمگینه. انگار وجودش سنگین بود مثل یک تکه بزرگ سنگ سیاه. نمی‌تونست این سنگ سیاه رو با خوش حمل کنه. سنگ سیاه می‌کشیدش پایین و نمی‌گذاشت جلو بره. یکی از خواهراش تو حموم پیداش کرده بود. یادمه ضجه می‌زد تو ختمش. بعضی تصویرها تو ذهن آدم حک می‌شه و این صحنه یکی از اونهاست.

دو- چندین سال بعد خودم هم افسردگی گرفتم و چند بار فکر خودکشی به سرم افتاد. افسردگی مثل سیاه‌چال بود. درد داشت. انگار دونه دونه موهای تنم هم درد میکرد. فکر می‌کردم اگر بمیرم درد تموم می‌شه. ایران دیگه نبودم. رفتم پیش مشاور و بعد از چند جلسه بهتر شدم و یاد گرفتم که چه جوری با افسردگی بجنگم و اگر فکر خودکشی سرم افتاد، فوری کمک بگیرم. اینجا مریضی روانی رو جدی می‌گیرن و حتی فکر خودکشی رو هم نشانه خیلی بدی می‌دونن. بر عکس ایران که می‌گفتن یارو الکی میگه. پاش که بیافته جرات نمی‌کنه خودش رو بکشه. انگار رو کم‌کنی بود. کسی نمی‌گفت بابا اون آدم بیچاره اینقدر درد داره که دنبال رها شدنه. شاید بهتره کمکش کنیم.

سه – چند ماه پیش اینجا خودکشی اختیاری رو تصویب کردن. کسانی که بیماری‌های لاعلاج دارن و درد فراوان، می‌تونن تقاضا بدن به دکتر و به کمک دکتر به زندگیشون خاتمه بدن. قانون خوبی به نظر میاد ولی وقتی یکی از نزدیکانت، مادر یا پدرت، یکی از اون بیماری‌ها رو داره، هیچ قانون خوبی به نظر نمیاد. کابوس من اینه که یک روز زنگ بزنه مثل همیشه که می‌گه می‌خوام باهات حرف بزنم. و بهم بگه که آخر عمرشه. که می‌خواد درد نکشه. می‌خواد رها بشه. نمی‌دونم چی بهش بگم. براش خوشحال بشم که راحت می‌شه؟ یا التماس کنم که این کار رو نکنه. از کجا بدونم که عکس العمل درست چیه.

اجبار یا شورش

«خودکشی»

بعد از ظهر

انگار مردن هیچ وقت عادی نمی‌شه، همه‌مون می‌دونیم که بلاخره می‌میریم، بلاخره عزیزترین عزیزانمون می‌میرن، اما مغزمون گولمون می‌زنه . درست شبیه همون موقع که بچه‌ها برای اولین بار با مرگ روبرو می‌شن و یکهو نگران می‌شن برای از دست دادن والدینشون یا مرگ خودشون و با بغض به مادرشون می‌گن :»من نمی‌خوام تو بمیری!» و مادرشون با یک لبخند مطمئن، بغلشون می‌کنه و می‌گه: «عزیزم من حالا حالاها قرار نیست بمیرم، نه تا زمانی که تو بری دانشگاه، نه تا زمانی که تو ازدواج کنی، نه تا زمانی که نوه‌های خوشگلم رو ببرم پارک و واسشون بستنی بخرم. راستی می‌خوای بریم بستنی بخوریم؟»

انگار حالا که بزرگ شدیم هم وقتی با خبر مرگ یک دوست و یا حتی یک غریبه که شرایطش شبیه ما بوده روبه رو می‌شیم، دوباره تو دلمون خالی می شه، اون وقت انگار اون بخشی از مادرمون که درونی کردیم مطمئن بهمون می‌گه: «حالا حالاها قرار نیست بمیری، نه تا بچه‌ها بزرگ نشدن، نه تا مدیر نشدی، نه تا قسط‌های خونه تموم نشده، نه تا…» اون وقته که می‌تونیم بریم بستنیمون رو بخوریم و بگیم: «طفلک فلانی، چه حیف شد که آنقدر زود فوت کرد، بیچاره خونواده‌ش.» و ته ته ذهنمونم این باشه که چه خوبه که من و عزیزام در امانیم، خدایا شکرت!

اما ماجرای خودکشی یکم فرق داره. درسته که بعضی وقتا خودکشی نتیجه یک ناامیدی غیر قابل تحمل و یا یک عصبانیت شدید آنیه، اما در اکثر موارد فرد روزها و ماه‌ها و سال‌ها راجع بهش فکر کرده. حتی در خیلی از مواقع چند دفعه قبلا تلاش کرده و به دلایلی موفق نشده و دوباره و دوباره سعی کرده کاری کنه که دیگه نباشه. در چنین مواردی معلومه که به عواقب خودکشیش فکر کرده. معلومه که فکر کرده به این که دیگه لحظه‌های خوب زندگیش رو تجربه نخواهد کرد، اون لحظه‌های درخشان شاد زندگی که هر چه قدرم که یک زندگی سخت وسرد و خالی باشه بلاخره این لحظه‌ها رو داره. معلومه که به این که اگر یه دنیای دیگه و حساب و کتابی در کار باشه چه بلایی سرش میارن فکر کرده. معلومه که به لحظه‌ای که خبر مرگش رو به عزیزاش می‌دن و این که اونا چه حالی می‌شن و چه زجری خواهند کشید فکر کرده. اما در آخر تصمیمش رو گرفته و پاش وایستاده!

صادق هدایت می‌گه خودکشی یک انتخاب نیست. من برعکس فکر می‌کنم که خودکشی قطعا یک انتخابه، یا شاید حتی بشه گفت یک جور قیامه. قیامی در برابر اصلی‌ترین اصل هستی، اصل ساده‌ی زنده بمون تا ژنتیکتو منتقل کنی به نسل‌های بعد، اصلی که با تقریب خوبی نیروی محرک اصلی همه رفتارهای به ظاهر پیچیده همه ماست. همین شورش، خودکشی رو از بقیه رفتارهای آدم و حیوون متفاوت می‌کنه. انگار فرد به جایی می‌رسه که آنقدر دردش اومده، آنقدر خسته شده، آنقدر زجر کشیده که دیگه حتی نمی‌خواد از اصلی‌ترین اصل حیات تبعیت کنه.

شاید به همین دلیل هم هست که میزان همدلی خیلی از ما با کسی که خودکشی می‌کنه خیلی پایینه. ما اون فرد رو آدم  ضعیفی می‌دونیم که توان جنگیدن نداشته، آدم احمقی که معجزه زندگی رو ندیده و چسبیده به نیمه خالی لیوان، آدم خود خواهی که رنج بی حد و حصری رو به خونوادش تحمیل کرده. فقط به این دلیل که خودکشی، زیر سوال بردن اصولی نیست که از خانواده و جامعه و فرهنگ و دینمون به ارث بردیم، بلکه زیر سوال بردن اصلیه که در ژنتیک ما کدگذاری شده، اصلی که حتی حشرات هم ازش تبعیت می کنن، اصل تلاش برای بقا.

 

به همین سادگی

«خودکشی»

نیمروز

‎اولین بار وقتی حامله بودم تصمیم به خودکشی گرفتم، دومین بار وقتی دخترم تازه مامان مامان گفتن یاد گرفته بود و سومین بار وقتی که دیگر به شیرین‌کاری افتاده بود و حسابی دلبری می‌کرد.

‎کسی که دغدغه خودکشی داشته باشد بالاخره یک روز خودکشی می کند. و نه یک روز که بچه در شکم‌اش تکان تکان می خورد. و نه یک روز که دخترک شروع می کند به تاتی‌تاتی کردن و خودش را پرت می کند بغل‌ات و با لهجه شیرین‌اش می‌گوید ماما، ماما؛ آن روز هم نه…  که یک روز گرم تابستان. یک روز گرم تابستان که از گرما کلافه‌ای. یک روز که تنهایی. یک روز که هیچ کس نیست که با صدایش، با اکسان روی کلمات‌اش، با بوی بدن‌اش، با برق نگاه‌اش تو را منصرف کند. یک روز که چیزی برای اتصال نداری. نه بند نافی، نه مهری، نه عشقی و نه هیچ علاقه‌ای.

‎شاید یک خودکشی مضحک، شاید یک خودکشی احمقانه. و حتما دخترت به کسی نخواهد گفت مادرم خودکشی کرده. و خواهد گفت مادرم مریضی لاعلاجی داشت، یا مادرم مرد. به همین سادگی: مادرم مرد. ‎مثل همان روز گرم تابستان که سر خیابان چهل و ششم منتظرش بودم. تازه از دبیرستان تعطیل شده بودم و به رسم هر روز منتظر پسر بودم. یک هفته بود که نیامده بود. نگران بودم. تا به حال یک هفته بی‌خبر از او نمانده بودم.

‎آمد. آشفته آمد. سراسیمه آمد. با چشم‌های ورم کرده آمد، با پوست نوجوان عرق‌کرده اش، با موهای نامرتب‌اش آمد و گفت: مادرم مرد. به همین سادگی. مادرش مرده بود. تو از راه رفتن ایستادی و گفتی: مادرت مرد؟ جمله‌اش را تکرار کرده بودی. مادرش مرده بود و تو جمله‌اش را تکرار کرده بودی. ‎پسر سرش را بلند نمی‌کرد. انگار شرم داشت. انگار از مرگ مادرش خجالت می‌کشید. دائم تکرار می‌کرد: مادرم مرد. به همین سادگی.

‎پسر هیچ وقت نگفت که مادرش خودکشی کرده. پسر گفت مادرش مریضی لاعلاجی داشته. تو اما بعدها فهمیدی که مادرش، مادر جوان‌اش، مادر جوان و زیبایش، با چشمان سبزش، که مثل چشم‌های پسر بود. یک روز گرم تابستان، یک روز گرم تابستان که هیچ کس نبود خودکشی کرده بود. به همین سادگی.

‎کسی که دغدغه خودکشی داشته باشد بالاخره یک روز خودکشی می‌کند. و خودکشی یک تصمیم یک روزه نیست، یا یک اتفاق. خودکشی یک جریان مستمر است. یک دغدغه دائمی. به همین سادگی.

تلخ‌تر از نبودن

«خودکشی»

پیش از ظهر

تیغ به دست نشسته بود کف حمام و اشک می‌ریخت و می‌گفت من حتی عرضه ندارم خودکشی کنم. سه بار خواستم از بلندی بپرم، قرص بخورم، رگ دستمو بزنم. خواستم اما نتونستم… می‌گفت و به پهنای صورت اشک می‌ریخت. فکر کنم درست سر موقع سر رسیده بودم. می‌دونستم الان بیشتر از غم، از ناتوانیش عصبانیه. درد کم بود، حالا احساس حقارت هم بهش اضافه شده بود.

کنارش نشستم و سکوت کردم. گذاشتم خودشو ملامت کنه. از خودش متنفر باشه، گریه کنه و حتی سرش رو چند بار محکم به دیوار پشت سرش بکوبه. بعد خیلی آروم و با احتیاط دستشو گرفتم و گفتم منم مثل تو سال‌ها فکر می‌کردم آدمایی که خودکشی میکنن – نه اونایی که اداشو درمیارن، منظورم اون آدماییه که محکم می‌ایستن و مردن رو انتخاب می‌کنن – آدمای شجاعی هستن که به درک مطلق زندگی و مرگ رسیدن. اسم کلی هنرمند و نویسنده رو هم حفظ کرده بودم که با همین شجاعت مرگ رو انتخاب کرده بودن. نسل قبل از من معتقد بود خودکشی گناه کبیره‌ و کار آدمای ترسو و ضعیفه. اما من هم مثل تو به این نتیجه رسیده بودم که مردن و دست کشیدن از همه چیزهای خوبی که زندگی می‌تونه به آدم بده کار آسونی نیست. اینکه دقیقا همون لحظه آخر یاد همه خوشی‌های زندگیت می‌افتی و دلت برای آدمای خوب زندگیت تنگ میشه، اما باز تصمیم می‌گیری بری، بمیری، نباشی… برای من این کار فضیلت بود.

اما یه روز، یه چیز، فقط یه چیز همه پایه‌های ذهنی منو بهم ریخت. فهمیدم با یه شوک الکتریکی کوچیک توی یه نقطه مشخص مغز، میشه آدمی رو از هستی ساقط کرد، یا برعکس به کل از فکر مرگ بیرون کشید، فهمیدم میشه با کم و زیاد کردن مواد شیمیایی در مغز و بالا و پایین بردن هورمون‌ها، فرمان زندگی یا مرگ کسی رو صادر کرد. بعد تصمیم به مرگ یا زندگی برای من چیزی شد در حد و اندازه‌ی پرمویی و کم مویی یا هزار چیز دیگه که با بالا و پایین شدن هورمون‌ها و مواد شیمیایی بدن کم و زیاد می‌شدن.

بهش گفتم کل ساختار دنیا احمقانه‌تر از اونیه که ما فکر می‌کنیم. توی هیچ چیز هیچ فضیلتی نیست. اگه سعی کردی خودتو بکشی و نتونستی فقط بخاطر اینه که مغزت هنوز داره با اون مواد شیمیایی به خوبی کار می‌کنه و هورمونها هم دارن به اندازه کافی ترشح میشن. اون ترس هم فرمان مغزته. پس نیاز به گریه و زاری و ملامت نیست. همه چیز به همین زهرماری و کوفتیه که گفتم. دنیای پر از مواد شیمیایی که هر نوع خلاقیتی رو ازت می‌گیره و اعتبار همه چیز رو پای خودش می‎نویسه. یه تهی بی‌انتها…

مرگ اختیارى

«خودکشی»

صبح

از نظر من آدمى که واقعا قصد داره بمیره و مى‌خواد اقدام به خودکشى کنه راجع بهش صحبت نمى‌کنه. برعکس، اونى که دنبال حس ترحم و دلسوزىه به عالم و آدم میگه دوست داره بمیره و به طور مثال ممکنه قرص هم مصرف کنه اما نه اون اندازه که آسیب جدى بهش وارد بشه. البته این نظر صد در صد نیست و همیشه بیم این میره که جدى نگرفتن این صحبت‌ها سر آخر عزیزى رو از آدم بگیره…

تیام عموزاده منه. توى سال گذشته چهار پنج مرتبه قرص خورده و کارش به بیمارستان و شست و شوى معده کشیده. دقیقا نمى‌دونیم مشکلش چیه چون با هیچکسى راجع بهش حرف نمیزنه و ما همه معتقدیم که دلش مى‌خواد با این کارهاش بیشتر نظر اطرافیان رو به خودش جلب کنه، پس بهتره زیاد جدیش نگیریم. بار آخر فقط یک هفته بود که از بیمارستان مرخص شده بود و من پشت تلفن داشتم باهاش صحبت مى‌کردم که بهتره این بچه‌بازى‌ها رو کنار بذاره اما در همون حین حرف زدن با من، همون موقعى که داشتم براش از قشنگى‌هاى دنیا مى‌گفتم و رنگ آبى آسمون و علاقه‌اى که ماها همه بهش داریم، اون دوباره داشت قرص مى‌خورد و از حال رفت و من؟ تا مرز مردن رفتم و برگشتم. هنوز با یادآورى اون لحظه دست و پام یخ می‌کنه و مى‌لرزه چون تو یک لحظه تصویر بدن سردش و گریه‌ها و زارى‌ها و مراسم خاکسپارى از جلوى چشمم رد شد.

خودکشى دو سمت داره، اونایى که خیلى قوى هستن و اونایى که خیلى ضعیفن. ضعیف‌ها مثل تیام، قوى‌ها مثل همه‌ى اون آدم‌هایى که بدون هیچ پیش زمینه‌اى از نشونه‌هاى مرگشون، خبر مردنشون به گوش ما رسیده. خیلى قوى هستن که خودخواسته از دنیا دل میکنن و به پیشواز مرگ و دنیایى میرن که نمی‌دونن چیه و چه چیزى در انتظارشونه.