پیکر زن همچون میدان نبرد

«سقط جنین»

صبح

در کشور ایران، سقط جنین به جز در چند مورد، غیرقانونی است. البته قانونگذار زنی را که جنینش را سقط می‌کند تحت پیگرد قانونی قرار نمی‌دهد، گاهی تیمی که این جراحی را انجام می‌دهند یا داروی مربوط به این امر را می‌فروشند، تحت پیگرد قرار می‌دهد. در واقع قانونگذار در این مورد زن را آزاد گذاشته است که برود و به هر شیوه ای که خواست خود را از شر نطفه‌ای که فرزند او و دیگری است، برهاند و اگر هم مشکلی حتی در حد مرگ برایش به وجود آید، حمایتی از او نمی‌کند.

شاید بپرسید چرا در پاراگراف بالا من فقط در مورد زنِ ماجرا نوشتم، در حالی که بارداری امری است که نیاز به حضور مرد نیز دارد، درست است عجیب است، اما در ایران، سقط جنین اغلب  امری زنانه است و زن را درگیر خود می‌کند. اگر رابطه رسمی نباشد، این زنانه بودن نقش بسیار پررنگی پیدا می‌کند و جنینی که حاصل همخوابگی بوده است باید سقط شود تا این همخوابگی منجر به ازدواج رسمی نشود (البته مواردی هم هست که زنان از جنین، به مثابه منبع درآمد استفاده می‌کنند.) در این میان زن باید دست به دامان نزدیکانش شود تا فردی را بیابد که این کار را انجام دهد (بارها پیش آمده است که دوستان یا دوستانِ دوستانِ من، به سبب رشته تحصیلی من، به من زنگ می‌زنند و خواهان معرفی فردی هستند که این کار را انجام می‌دهد) زن وارد مطب می‌شود، تکه‌ای از بدنش را جا می‌گذارد و از مطب بیرون می‌آید.

من نمی‌دانم سقط کردن جنین خوب است یا بد است. ولی من زنان بی‌شماری را دیده‌ام که بعد از سقط جنین آدم سابق نبوده‌اند. در بهترین حالت از نظر روانی دچار مشکل شده‌ بودند. به نظرم سقط جنین یک راه حل است ولی راه حلی که حمایتی در آن لحاظ نشده است. راه حلی که زن در آن تنهاست و بار مسئولیت امری را باید تحمل کند که در روی دادن آن تنها نبوده است.

پی‌نوشت: قانونگذار ایرانی د‌‌ر هیچ حالتی برای ماد‌‌ر مجازات حبس، جریمه و … پیش‌ینی نکرد‌‌ه است و د‌‌ر هر حال ماد‌‌ر حتی اگر به عمد‌‌ و شخصا جنین خود‌‌ را سقط نماید‌‌ فقط به پرد‌‌اخت د‌‌یه به پد‌‌ر محکوم خواهد‌‌ شد‌‌.  د‌‌یه جنین نیز با توجه به مراحل رشد‌‌ جنین متفاوت است، اما پس از چهار ماهگی که اصطلاحا گفته می‌شود‌‌ روح د‌‌ر جنین د‌‌مید‌‌ه شد‌‌ه است، د‌‌یه جنین د‌‌یه کامل خواهد‌‌ بود‌.

Advertisements

بدرود عزیز نادیده

«سقط جنین»

سپیده دم

مهمان‌های کوچولوی زندگی خیلی شیرین و خواستنی‌اند ولی گاهی که شرایط پذیرایی مهیا نیست باید پس‌خواندشان. گاهی ناخوانده‌اند و مادر پدر به هر دری می‌زنند نمی‌توانند شرایط را مهیا کنند، گاهی هم با اینکه دعوت شده‌اند بهتر است نیایند. بلاخره سیب زندگی تا به زمین برسد هزار چرخ می‌خورد و همیشه باید جا برای تغییر تصمیمات گذاشت.

مهمان کوچک زندگی قرار نیست در هر شرایطی بیاید و مانند ما تحمل کند. هنوز دنیای ما آنقدر که باید مهربان نشده که بتواند تازه‌واردها را هرجور که هستند بپذیرد. دنیا برای مایی که به ظاهر سالم و معمولی و بزرگ هستیم گاهی تلخ و سخت و تحمل‌ناپذیر می‌شود، چه برسد به آنکه برای حیاتش تا مدتی و یا تا همیشه نیاز به دیگری دارد. نه اینکه دنیا برای آنها جا نداشته باشد، البته که وظیفه تک‌تک ماست که کمکشان کنیم ولی وقتی می‌توان از زجر و رنج یک موجود زنده قبل از به دنیا آمدنش جلوگیری کرد، چرا دریغ کنیم؟ چرا به این دنیا قدم بگذارد که هم خودش و هم ما غم دلمان چند برابر شود؟ گاهی در جوابت می‌گویند در دلم تکان‌خورد و تا فهمیدم موجودی درونم است جانم برایش در می‌رود دلم نمی‌آید، نتوانستم. ولی به این فکر نمی‌کنند با آمدن همین جگرگوشه، خودش بیشتر از همه زجر خواهد کشید و باید هر روز شاهد دردش باشند. به جای یکبار درد کشیدن از پس فرستادن نادیده باید یک عمر غصه دردهایش را بخورند. این چگونه محبتی‌ست که چون الآن خودشان دلبسته‌اند، طفلک باید عمری نیازمند باشد؟!

گاهی نیز از خدا می‌ترسند. اگر بحث آفرینش و امتحان الهی و اینهاست که گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری. اگر هم بحث قهر خداست که خدای به این لوسی نوبر است. خودش در آفرینشش دستش خط خورده، بعد به جای پاک کردن و با دقت بیشتر نوشتن، قهر می‌کند. 

سوال 

«سقط جنین»

سحرگاه

اگه هر دوتاشون رو نگه داشته بودم الان يكيشون شانزده سالش بود و اون يكى هفده سالش. اولى رو قبل از ازدواج حامله شدم تو ايران. خيلى وحشتناک بود. یک نفر گفت برين يك جا پايين شهر آمپول بخرين و بزنين. وقتى اون آمپول رو می‌زنى، اول شروع می‌كنى به بالا آوردن وحشتناک و بعد دل‌درد و دل‌پيچه. بعدش به خون‌ريزى می‌افتى. من آمپول رو که زدم حالم بد شد و به خون‌ريزى افتادم، ولى بچه رو ننداختم. مجبور شديم دوباره آمپول بزنيم. بعد از اينكه بچه افتاد، ديگه خون‌ريزى بند نمی‌اومد. چند روز خون‌ريزى وحشتناک داشتم تا مجبور شدم برم دكتر. تمام اينها هم در حالى اتفاق افتاد كه تو خونه بايد معمولى رفتار می‌كردم كه كسى نفهمه.

هر دو بار هم خيلى زود بچه رو انداختم. بعضى وقت‌ها بهش فكر می‌كنم ولى خوشحالم. اون دو تا بچه زندگى سختى در انتظارشون بود. من خودم خيلى جوان و خام بودم و اصلا آمادگى بچه‌دار شدن نداشتم. شوهر سابقم هم اصلا بچه نمی‌خواست. ولى تجربه سقط جنين تجربه تلخى بود.

نزديك محل كارم یک موسسه خيريه هست كه به دختران جوان باردار كمك می‌كنه. در اولين قدم كمكشون ميكنه كه تصميم بگيرن كه می‌خوان بچه رو نگهدارن يا نه. تصميم به عهده خودشونه. اصلا تشويق نمی‌شن كه بچه رو نگه دارن يا سقط كنن. كمكشون می‌كنن كه بهترين تصميم رو خودشون بگيرن. بعد كه تصميم قطعى شد، كمكشون می‌كنن كه سقط كنن، و اگر بخوان بچه رو نگه دارن در دوران باردارى كمكشون می‌كنن. بعد از بچه‌دار شدن هم تا چند سال كمک می‌كنن. اگه بخوان برن مدرسه، بچه‌هاشون رو می‌ذارن اونجا يا اينكه ميان تو همون موسسه و براى درسشون كمک می‌گيرن.

وقتى از اونجا رد ميشم فكر می‌كنم اگر من هم بيشتر از يك گزينه داشتم، آيا هنوز سقط جنين می‌كردم؟ الان كه دو تا بچه دارم، خيلى سخته كه جواب اين سوال رو بدم.

اجرای اخلاق، حکم اخلاقی

«سقط جنین»

مهمان هفته: سهند ایرانمهر

سقط جنین سه نوع دیدگاه رو به دنبال خودش داره: مطلق موافق، مطلق مخالف و میانه. قضاوت در مورد سقط جنین از طرف یه مرد شاید قضاوت دقیقی نباشه، چون پیوندهای احساسی زیادی در این مساله دخیله که یه زن رو بیشتر از هرکسی به چالش میگیره. با این حال من خودمو جزو موافقان معتدل سقط جنین می‌دونم.

میانه‌روهای موافق معتقدن اگه تشخیص داده باشه که جنین در صورت تولد از یه مشکل حاد و غیرقابل علاج رنج می‌بره اخلاقا هم می‌شه به جواز سقط حکم داد. مخالفان سقط جنین هم همیشه از استدلال اختیار داشتن موجودات صحبت می‌کنن، اما به اعتقاد من ما یه اجرای اخلاق داریم یه حکم اخلاقی. اجرای اخلاق یعنی رعایت اخلاق در حق همه موجودات. اما اختیار اخلاقی مختص کسیه که حداقل درکی از درد و رنج داشته باشه.

یه جنین درک اگاهانه‌ای از درد نداره – نمی‌گم به طور مطلق احساس درد نداره – ضمن اینکه اگه جنین اختیار انتخاب زندگی رو داشته باشه، مادر و پدرش هم باید اختیار انتخاب بین زندگی سخت و جانکاه با یه کودک غیرقابل علاج یا زندگی دور از این مشکلات رو داشته باشن. طبیعیه که این نظر در مورد آن دسته از بچه‌هاییه که یقین وجود داره بعد از تولد به شکل غیرقابل درمانی دچار مشکل حادی می‌شن، به حدی که زندگی رو براشون غیرقابل تحمل بکنه. اما در مواردی که بیماری یا اختلال قابل درمانه، به این سادگی نمی‌شه حکم صادر کرد.

قضاوت در این مورد که طرف حق داره یا نه بستگی به این داره که تمکن مالیش چقدره، صبرش چقدره، همراهی همسرش چقدره… برخورد با این موضوع از یه آدم تا آدم دیگه فرق می‌کنه.

ما…

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

بامداد

ما بچه‌های دهه شصتی، بدبخت‌ترین و غمگین‌ترین بچه‌های روی زمین بودیم. مدرسه‌هایمان لای بمب و تیر و بی‌گازی و بی‌برقی، پای تلویزیون گذشت و با «محله برو بیا» و «بازم مدرسه م دیر شد»، زندگی  می‌گذراندیم. بعدتر که پایمان به مدرسه کشیده شد، صبح‌ها با دماغ‌های آویزان، با مقنعه‌های کج و کوله و با کیف‌هایمان روی کول‌هایمان باید اول گوش می‌سپردیم به قرآنی که با صوت و با کلی غلط غلوط، یکی از آن خوش‌صوت‌ترین بچه‌های کلاس می‌خواند و بعد شعار هفته بود و بعدتر حدیث هفته بود و آنقدر می‌خواندیم و آنقدر می‌گفتیم و آنقدر می‌لرزیدیم و زیر برف و باران برای ظهور امام زمان دعا می‌کردیم و برای سلامتی رهبر انقلاب دعا می‌کردیم و آنقدر مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا می‌گفتیم و آنقدر ور می‌زدیم و از این وری از اون وری، دری وری می‌گفتیم و هیچ‌گاه، هیچ‌گاه به ذهن‌های بچگی نه ما و نه آن معلم‌های پرورشی‌هایمان خطور نمی‌کرد که این بچه‌های غمگین دهه شصتی، بعدتر لاییک‌ترین بچه‌های روی زمین خواهند شد.

و ما لاییک‌ترین بچه‌های روی زمین شدیم. ما … همان بچه‌های زیر برف و باران، ایستاده شعار هفته‌گویان و حدیث هفته‌خوانان. روزگار ما چنین بود. زمانه با ما سازگار نبود یا ما چموش‌تر از آن بودیم. هرچه که بود. ما لاییک‌ترین‌های روی زمین شدیم. و شوربختانه دنیای ما پر از آدم بزرگ‌های لاییکی شد که اخلاقیات را هم به هجو می‌گرفتند. به خنده. به مسخره. به هر چه که جدی نباشد. به خنده‌دارترین شکل ممکن. انگار اخلاق قربانی مذهب شد.

نمی‌دانم، شاید اخلاق فرزند خلف مذهب بود که چنین قربانی شد. شاید نباید چنین تلف می‌شد. شاید باید هر کدام مسیرهای جداگانه خود را در ذهن هر انسانی طی می‌کردند. اما هر دو چنان به هم چفت  و بست شده بودند که گذشتن از یکی به معنای گذشتن از دیگری بود.

ما، اخلاق را فدای بی‌ایمانی‌های عریان‌مان کردیم و هیچ گاه فکر نکردیم که قبول یکی به معنای قبول دیگری نیست و بالعکس.

لامذهب‌ها واتیکانشان دیدنی‌تر است

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

نیمه شب

من توی دوستانم همه جور آدمی دارم. از مذهبی نسبتاً روشن تا مذهبی دگم دوآتشه و از آنور آدم‌هایی که لامذهب هستند و اصول اخلاقی خاص خودشان را دارند تا لامذهب‌هایی که به هیچ چیز و مطلقاً هیچ چیز معتقد نیستند. برای معاشرت کردن همه‌شان برایم دلپذیرند. شاید برای اینکه همیشه دوست دارم بدانم در دنیای درونی آدم‌ها چه می‌گذرد و خب چه راهی بهتر از معاشرت کردن با مردمانی با باورها و عقاید مختلف.

اما در بزنگاه‌های زندگی آنهایی تکیه‌گاهم بوده‌اند که لامذهب بوده‌اند، ولی در عین حال اصول اخلاقی خودشان را داشته‌اند و لذا من اصلاً با نظر ضمنی عنوان مطلب این هفته موافق نیستم که انگار می‌خواهد بگوید که لامذهبی معادل با بی‌اخلاقی است.

اتفاقاً آنچه که من دیده‌ام این بوده که مذهبی‌ها (و طبعاً به خاطر زندگی کردن در ایران دارم از مسلمان‌ها حرف میزنم) آدم‌های شل و ناتوانی هستند. در هر موردی یا به قرآنشان وابسته‌اند و یا به مرجع تقلیدشان. آدم احساس می‌کند ربات‌هایی برنامه‌ریزی شده‌اند که در مواقع حساس به تنظیمات کارخانه برمی‌گردند. از آنجایی که همیشه در مواردی که سوالی برایشان پیش آمده جوابی بهشان داده شده با این محتوا که «حتماً حکمتی توش هست»، ذهنشان به تناقض عادت کرده است. مثلاً تناقضی به بزرگی مساوی نبودن دیه مرد و زن در اسلام را نمی‌بینند و هزار و یک علت نامعقول برایش می‌آورند تا سیستم جزم ذهنیشان دچار تخلخل نشود.

از آنطرف آدم‌های لامذهبی که اصول اخلاقی خودشان را دارند برایم جذاب و قابل احترامند. اینها گشته‌اند و خودشان ستون‌های کاخ اعتقاداتشان را سنگ به سنگ از اینور و آنور جسته‌اند و با ملات عقلشان روی هم سوار کرده‌اند. وقتی کاری را غیراخلاقی میدانند می‌توانند هزار دلیل برایش بیاورند و تنها تو را به جمله معروف «خدا هم تو قرآن همینو میگه» ارجاع نمی‌دهند.

می‌توانی رویشان حساب کنی چون هر آن این احتمال وجود ندارد که مرجع تقلیدشان به تفسیر جدیدی از دین برسد و تمام چارچوب‌های ذهنی آنها را به هم بزند. چارچوب‌های ذهنی این آدم‌ها حتی اگر قرار باشد به هم بخورد، علتش پتکی است که خودشان به دست گرفته‌اند و برای من که به اصالت انسان معتقدم چه چیزی خوشایندتر از این که دوست و رفیقم را جلوی چشمم ببینم که دارد پیله قبلی را پاره می‌کند و با شمایلی جدید به دنیای رفاقتمان برمی‌گردد.

در دنیای لامذهبی، اتفاقاً اصول اخلاقی جایشان امن‌تر است.

ابد و یک روز

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

شبانگاه

به زمانی بین شانزده تا نوزده سالگی با مفهوم دین آشنا شدم. قبل از اون، دین چیزی بود برای باور داشتن و بعد از اون، خب، همه چیز عوض شد.

به مفهومی مثل بخشودن فکر کنید. بخشیدن و بخشاییدن. دین برای هر دوی این مباحث راه حل و کلید داره که اگر میخوای ببخشی فلان و اگر نه، راه انتقام و نبخشیدن اینه. تاکید هم کرده که کدوم ارجحیت داره. اینکه ببخشیم. یا مثلا به ازدواج نگاه کنیم. از ابتدای مراسم آشنایی تا وقتی یکی از طرفین می‌میره یا می‌خواد جدا شه، راه حل ارائه داده. اینطوری کسی که در بستر دین زندگی می‌کنه حداقل تنش رو با جهان اطرافش پیدا می‌کنه. این خیلی خوبه اما کافی نیست.

یگانگی انسان‌ها، تفاوتی که در ساختار فکری و ذهنیشون وجود داره در این سبک زندگی بهش توجهی نمی‌شه. اینکه من الزاما دلم فلان مراسم رو در زندگی نمی‌خواد و یا اینکه آیا برای من چه برخوردی در فلان موقعیت مناسبه جاش در این سبک زیستن خالیه. چهارچوبی وجود داره که تبعیت از اون به نفع همه است. اما گاهی نفع شخصی من همون نفع همه نیست.

من فکر می‌کنم اگر کسی بخواد از دین گذر کنه، ابتدایی‌ترین کاری که باید انجام بده فکر کردن و شخصی کردن زندگیشه. گمونم دین مجموعه‌ای از باورهای عمومی در زندگیه و کنارش مقداری هم معنویات. حالا بخش معنویات که به جای خود که باور داشتن و نداشتن هر کس به خودش مربوطه اما اخلاقیات شبیه غذاییه که باید برای خودمون بپزیمش. وگرنه به مذاق هر کسی خوش نمیاییم. به مذاق خودمون هم.