تقدیم به او که دیگر نیست

«اعتیاد»

سپیده‌دم

 زیباترین پسری بود که دیده‌بودم، زیباترین و خوشتیپ‌ترین. پسر یکی از دوستان پدرم بود که از قضا مغازه‌شان سر خیابان دانشگاه ما هم بود. هیچ‌وقت ایران نبود. گهگاهی می‌آمد. به وقت آمدنش دائم خانه‌ی ما بود، اتاق برادرم. صدای خنده‌هایشان را همیشه می‌شنیدم. هر سری کلی مجله‌ی پورن برای برادرم می‌آورد و من یواشکی می‌رفتم و سرک می‌کشیدم و مجله‌ها را با کیفی گنگ و مبهم، بی ادراکی از لذت، فقط ورق می‌زدم. روز اولی که دانشگاه رفتم، دیدمش. او هم مرا دید. صدایم کرد و شربتی جلویم گذاشت و گفت که از این ورا؟ گفتم که دانشگاهم آنجاست. خندید و گفت مگر تو دانشگاه می‌روی. او نگاهش به من همان دختر کوچولویی بود که پشت در برایشان همیشه چای و شربت می‌گذاشت. حالا او داشت برای من شربت می‌گذاشت.

همه‌ی دختران دانشگاه عاشق‌اش بودند. من اما می‌دانستم که او عاشق دختری بوده که دختر بر اثر سرطان فوت کرده. من هم مثل تمام آن دخترهای دانشگاه عاشق‌اش بودم. شاید حتی بیشتر از آن دخترها. آخرین بار که دیدمش روزی بود که با هم به رستورانی نزدیک دانشگاه رفتیم. به دعوت او بودم. دل تو دلم نبود. جلو روی من نشسته بود و غذا می‌خورد. دوست داشتم تمام دخترهای دانشگاهمان آن صحنه را ببینند. به خودم می‌بالیدم که با او سر یک میز نشسته‌ام. از هر دری حرف می‌زد. گفت که دیگر می‌خواهد کاملاً از ایران برود. گفت که دیگر دلش نمی‌خواهد برگردد. گفت که تمام این شهر برایش خاطره‌ی عشقی‌ست که داشته. گفت دیگر حالش از این شهر بهم می‌خورد. گفت تمام خیابان‌های این شهر برایش پر از بغض است. و در آخر هم گفت که می‌داند من دوستش دارم اما کاش نداشتم.

‎مانده‌بودم چه بگویم. مطمئناً دیگر دوست نداشتم دختران دانشگاه در آن لحظه قیافه‌ی پر از بهت و حیرت مرا ببینند. لقمه‌ها را یکی یکی با زور پائین می‌دادم و سعی می‌کردم لبخند بزنم.

‎او رفت. او برای همیشه رفت. و دختران دانشگاه هر روز به مغازه‌ای سرک می‌کشیدند که او دیگر آنجا نبود. و سال‌ها بعد یک روز من که دیگر به سن آن روزهای او شده بودم، یک روز کش‌دار بهاری که باران داشت عقده‌وار می‌بارید و من گوشی‌ام را دستم گرفته‌بودم و لای صفحات اینستاگرامی بالا و پائین می‌کردم. صورت‌اش را دیدم. همان لبخندی که آن روز در همان رستوران به من زده‌ بود. صورت زیبایش را داشتم می‌دیدم. مثل همان دختر هجده‌ ساله‌ی آن روزها دلم لرزید. دلم داشت برایش هنوز می‌لرزید. پایین عکس نوشته‌بود که امروز بیست و سومین روزی‌ست که او دیگر نیست. سرم گیج رفت. این دیگر چه خبری بود. گوشی را برداشتم و به برادرم زنگ زدم. خبر درست بود. بیست و سه روز پیش او مرده بود. دیگر چیزی نمی‌شنیدم فقط گفتم چرا؟ گفت اعتیاد. بقیه‌اش را دیگر نشنیدم. که نمی‌خواستم بشنوم.

Advertisements

سفید برفی!

«اعتیاد»

سحرگاه

چند سال پیش در اجرای یکی از کارهایم به او برخورد کردم. اوایل با من حرف نمی‌زد، فقط می‌آمد و از دور من و گروه را نگاه می‌کرد، تف‌های زیادی روی زمین می‌انداخت و می‌رفت. یک روز هراسان و لرزان آمد و آب خواست، من ظرفِ آبِ خودم را به او دادم و علیرغم احساس بدی که داشتم وقتی با ظرف آب خورد چیزی به او نگفتم. چند روز بعد برایم  نان آورد. باز من علیرغم همه‎‌ی احساسات بدی که داشتم با خودش نان را خوردیم و دوست شدیم. او را نمی‌دانم اما در خاطر من سال‌هاست که جا دارد.

حدود چهل سال داشت اما چهره‌اش هفتاد ساله بود، دوستانش لقب سفید برفی به او داده بودند، در حالی که هیچ نقطه‌ی سفیدی به جز سفیدی چشمانش در صورتش نبود. من زشت یا زیبا بودنش را متوجه نمی‌شدم، فقط متوجه می‌شدم از حالت انسانی خارج شده بود. گویی موجودی میان انسان و حیوان بود. نطفه‌ی سفیدبرفی در اعتیاد شکل گرفته بود و کنارِ منقل به دنیا آمده بود، کنارِ منقل بزرگ شده بود، کنارِ منقل ازدواج کرده بود…

ده ساله که شده بود، پدرش در ازایِ پول مواد او را به عقد ساقی‌اش درآورده بود، سفید برفی که جز مواد کشیدن و در کوچه بازی کردن کاری بلد نبود، دو روز بعد از عقد از خانه‌ی ساقی پدرش بیرون آمده بود تا برود با دوستانش بازی کند و با دوستانش نقشه‌ای بکشد تا تلافی دردِ رابطه‌ی جنسی را بر سر ساقی پدرش در بیاورد و با همین اندیشه‌ی خام تبدیل به کارگر جنسیِ فراری از خانه شده بود. از شهر خودشان به شهر دیگری رفته بود و  آنجا بارها ازدواج کرده بود. حاصل این ازدواج‌ها سه دختر و دو پسر بود که دو دختر و دو پسرش را به جرم حمل مواد اعدام کرده بودند. ابتدا پدرش و بعد از چند  سال مادرش در کنارِ همان منقلِ معروف مرده بودند. سفیدبرفی هیچ اطلاعی از تنها پسرش که اعدام نشده بود و همسرانِ سابقش نداشت. تنها بود گاهی برای تامین مواد با ساقی‌ها رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کرد و روزگارش را می‌گذراند.

یک بار از او پرسیدم: «چه آرزویی داری؟» گفت: «برای سیاه‌بختی که من باشم فقط همین بس که می‌خواهم کنارِ منقل نمیرم.» به آرزویش هم رسید. در طول همان پروژه جنازه‌اش را به همراه پایپ در مخروبه‌ای پیدا کردند.

روزی که مرد شدم

«بکارت»

نویسنده مهمان: رضا

‎بکارت مردانه داستان غم انگیزی‌ست که صرفاً به کشورهای جهان سوم و چهارم اختصاص ندارد. در همین آمریکا ده‌ها فیلم کمدی با همین مضمون ساخته شده که به نوعی تراژدی است و نه کمدی. برخلاف زن‌ها که در برخی از فرهنگ‌ها باکره بودنشان به غلط مترادف است با نجابت، باکره ماندنِ یک مرد بعد از سن خاصی در اغلب فرهنگ‌ها به ناکامی و بی‌عرضگی تعبیر می‌شود. خلاصه اینکه می‌گویند: «نجابت نکبت می‌آورد» در این موردِ خاص برای ما مردها مصداق پیدا می‌کند.

‎اولین بار که از باکره بودنم احساس شرم کردم برمی‌گردد به اواخر دوران راهنمایی. آنجا که مسعود -همکلاسیم – با آب و تاب از رابطه‌اش با دختران همسایه می‌گفت. داخل انباری، در راه پله، داخل حمام و امثالهم. او می‌گفت و من دامن‌کشان به این فکر می‌کردم که چقدر از قافله عقب افتاده‌ام. یک روز به خودم گفتم «ای که چهارده رفت و در خوابی، مگر این چند روز دریابی» و تصمیم گرفتم به این ناکامیِ شرم‌آور پایان بدهم. آدم این جور وقت‌ها از دم‌دستی‌ترین گزینه‌ها شروع می‌کند و این گونه شد که سعی کردم روابطم را با دختر همسایه گسترش بدهم. تکنیک این کار هم تلفیقی بود از آموزه‌های همکلاسیِ کار بلدم و دکتربازی‌های گذشته. غریزه هم که بیداد می‌کرد. ما تا پیش از این تام و جری بودیم و سایه یکدیگر را با تیر می‌زدیم؛ لیکن دریغا که دشمن چو از حیلتی فروماند، سلسله دوستی جنباند. خلاصه بعد از سه – چهار ماه سرویس دادنِ مداوم، دختر همسایه سرانجام متوجه منظور کثیفم شد و سیفون را کشید. من هم دوردورکنان با چرخشی قهرمانانه صحنه را ترک کردم. با اینکه همسن و سال بودیم اما دخترک عاقل‌تر از این حرف‌ها بود.

طعمه بعدی را از بین دختران فامیل انتخاب کردم. این بار با تکیه بر تجربیات گذشته از بیان صریح اهداف این رابطه طفره رفتم. درس خواندن را بهانه کرده بودم و هر روز به سوژه نزدیک‌تر می‌شدم. اما راستش با کسب موفقیت نسبی همچنان احساس بی‌عرضگی گریبانم را می‌فشرد. در قیاس با مسعود که بعد از یک چشمک موفق به فتح کلیه تپه‌ها مى‌شد، من که بعد از شش هفته تدریسِ علوم، تازه موفق شده بودم در چشمان طرف مقابلم زل بزنم، واقعاً یک بازنده تمام عیار بودم. سرتان را درد نیاورم این جریان هم به جای خاصی نرسید. سرِ کلاس علوم به مبحث تولید مثل که رسیدیم نامبرده اصرار داشت که بچه‌ها هديه حاجی لک‌لک به پدر و مادرها هستند. شما فقط قیافه من را در آن حال تجسم کنید. دخترک اصلا در باغ نبود و من بیهوده آب در هاون می‌کوبیدم. درحقیقت این رابطه بیشتر از آن که به من کمک کند به اقتصادِ شرکت گلنار کمک کرد.

‎همین ایام بود که تحت تاثیر تلاش‌های مذبوحانه‌ام و روایت‌های همکلاسیِ لامصبم که تمامی نداشت، با پدیده‌ای به اسم فیلم پورن آشنا شدم. آن زمان‌ها خبری از اینترنت و ماهواره نبود. محدودیت منابع بیداد می‌کرد و یک فیلم معمولا بین افراد محله دست به دست می‌شد و همه می‌دیدند آنچه را که نباید. چند وقتی گذشت تا کشف کردم که داستان‌های مسعود زاده‌ی تخیلش و «سرقت ادبی» از روی همین جور فیلم‌هاست. «سرقتِ بی ادبی» البته واژه درست تریست. اینکه آدم را احمق فرض کنند خیلی مسئله دردناکیست. بی‌وجدان داستانِ فیلمِ «پشه» را هم جزو خاطراتش در مرداب انزلی به خورد ما داده بود. بنگر که آدمی تا کجا هبوط می کند؟

‎از همان تاریخ تصمیم بر آن شد که با استفاده از تاکتیکِ جعل واقعه، به این بکارت لعنتی خاتمه بدهم. صد هزار مرتبه شکر رب‌العالمین را که ازاله بکارت مردانه نه درد داشت و نه خونریزی. برای اثباتش کافی بود داستانسرای خوبی باشی. راستش خیلی هم لازم نبود داستانسرای خوبی باشی. از یک جایی به بعد شنونده‌ها چنان از خود بی‌خود می‌شدند که دیگر نه به منطق فیلمنامه کار داشتند و نه از تغییر نام شخصیت دختر فیلم تعجب می‌کردند. آنها فقط می‌خواستند تو برایشان داستان بگویی و این در واقع صادقانه‌ترین شکلِ هواداری در عرصه ادبیات شفاهی‌ست که متاسفانه در این فرصت مجال پرداختن به آن نمی‌باشد . خلاصه شما از وسط داستان دخترخاله یک دفعه می‌رفتی سراغ دخترعمه، آب از آب تکان نمی‌خورد و هر چه گذشت اینجانب در این زمینه تبحر بیشتری یافتم و با اعتماد به نفس بیشتری از روابط نداشته‌ام حرف زدم. حتی یک بار به تلافی فیلم پشه، جریان رابطه‌ام با یک مهماندار در دستشویی هواپیما را برای دوستانم تعریف کردم و وقتی فکِ از هم گسیخته مسعود را دیدم بیش از همیشه به خودم افتخار کردم. اواخر کارم به جایی رسیده بود که ته داستان را باز می‌گذاشتم تا شنونده خودش در مورد پایان ماجرا تصمیم بگیرد. بعد ها اصغر فرهادی از همین تکنیکِ انتهای باز در فیلم‌هایش بهره جست و برای خودش اسم و رسمی پیدا کرد. بگذریم…

‎کم‌کم به اواخر دوران دبیرستان رسیدم و اگرچه از نظر دوستانم یک شوالیه سرافراز بودم اما در خلوت خودم را یک بازنده بی‌دست و پا می‌دانستم. یک عقب‌مانده که نتوانسته بود رابطه جنسی را تجربه کند. زندگی اما بالا و پایین بسیار دارد. این شوالیه پرافتخار وقتی حضیض ذلت را تجربه کرد که شبی تاریک جریان جعلی بودن تجربیاتش را به صمیمی‌ترین دوستش گفت. روزهای بدی بود. تمسخر و تحقیر بچه‌های مدرسه و البته غریزه رسماً به دهان شوالیه عنایت می کرد. دیگر واقعاً اغلب اطرافیانم ردای باکرگی آویخته بودند و من همچنان ناتوان و سرخورده به دنبال راهی می‌گشتم برای اثبات مردانگیم. همین ایام بود که نگاهم با یکی از هم‌دانشگاهی‌ها گره خورد. عشق در یک نگاه. اگرچه هنوز بعد از سال‌ها نفهمیدم که آن بنده خدا از چه چیزی در وجودِ منِ خجالتی خوشش آمده بود اما بهرحال این احساس دو طرفه بود و آنقدر عمیق که حتی فکرِ دست زدن به نامبرده آزارم می‌داد .آن سال‌ها عمیقاً و اکیداً معتقد بودم که آدم اگر طرفش را دوست داشته باشد بهش دست نمی‌زند، عشقِ پاک. این طرز فکر مسخره از همان روزی که همکلاسی کاربلدم از روابط خالی از احساسش با دختران همسایه می‌گفت در من نهادینه شده بود. مسعود تو با من چه کردی؟!

‎بهرحال من هیچوقت به مریم دست نزدم. خوب یادم هست که یکی از معدود دفعاتی که داشتیم با هم از دانشگاه (قزوین) برمی گشتیم به سمت تهران، توی اتوبوس از من خواست که بغلش کنم و من هم برای اثبات عشق پاکم فوراً از اتوبوس پیاده شدم و از هشتگرد تا خود خانه به این کارم افتخار کردم. به اینکه بین شهوت و عشق، عشق برنده شده بود. به اینکه دنیا هنوز خوشگلی‌هایش را داشت. ولی از همان شب مریم دیگر آن مریم سابق نشد و این هم اضافه شد به کلکسیون ناکامی‌های شوالیه. آنجا بود که متوجه شدم مثل اینکه کله‌ی عشق براستی گرد است! این بار مصمم‌تر از همیشه تصمیم گرفتم از شکست پلی بسازم به سوی پیروزی. به همین خاطر با دوست مریم دوست شدم. صادقانه بگویم دوستش نداشتم اما انتخاب دیگری هم نداشتم. طفلک همه رقم پا داده بود. من هم که یوزپلنگ زخمی، فقط دنبال انتقام بودم. از خودم، از مریم، از مسعود. مسعود تو چه کردی با من؟!

‎علیرغم آنکه در هیچ  موردی تفاهم نداشتیم اما داستان من و مونا خیلی سریع پیش رفت و به مسائل بستری رسید. الان که خوب فکر می‌کنم به نظرم مونا هم مثل خودم «تختخواب اولی» بود. اصلا با دلایل مشابهی به هم نزدیک شده بودیم. من هم با اینکه احساس خوبی از این رابطه نداشتم اما مجبور بودم. میفهمی؟ مجبور بودم. این رابطه فرصتی بود برای پایان یک عمر اندوه و نکبت. از قدیم گفته‌اند: یک پایان تلخ بهتر است از یک تلخی بی پایان. خلاصه یک روزی با انگیزه‌هایی که فقط یک کشتی‌گیرِ چغر و بد بدن در المپیک می‌تواند داشته باشد، روی تشک حاضر شدم. اگر چه طی این فرآیند پاسخ برخی از مجهولاتم را گرفتم و اگرچه  بهرحال بکارتم دچار ساییدگی و لهیدگی شد اما ازاله نشد. یعنی راستش نتوانستم. به رغم آموزه‌های محیطی و مسعودگرایی ناخودآگاهم که به من یاد داده بودند از هیچ دختری نباید بی‌تفاوت گذشت ولیکن آن روز دریافتم که رابطه جنسی چیزی فراتر از الصاق دوشاخه به پریز برق است و بدون گره احساسی شدنی نیست. آقا بگذارید توجیه نکنم، نشد، یعنی پریز بود اما دوشاخه آنطور که باید دوشاخه نبود. الحق مونا هم خیلی خوب با این قضیه کنار آمد. یعنی فردایش رفت گذاشت کف دست تک‌تک دخترهای دانشگاه از جمله مریم. حالا دیگر شمع بزم هر دوطرف شده بودم. باز صد رحمت به پسرها، دخترها خدا نکند سوژه گیر بیاورند.

یک روز بعد از آنکه در دانشگاه یکی از دخترها تیکه درشتی بارم کرد تصمیم گرفتم همینکه برسم خانه از بیخ بکنم بندازمش دور. دندان طمع را عرض می کنم. خودم را این گونه توجیه کردم که «در جوانی پاک زیستن شیوه پیغمبر است» و دوباره برگشتم به دوران طلایی گلنار. این دوران البته دیری نپایید. کنایه‌های دوستان و «عالیجناب غریزه» توامان باعث شدند یک بار دیگر به صرافت بیافتم که گذشته ننگینم را جبران کنم. یک روزی به خودم آمدم دیدم که نات اونلی به دریا بنگرُم دریا ته بینُم، بات اولسو به صحرا هم بنگرُم صحرا ته بینُم. خلاصه به هر طرفی نگاه می کردم جنبه تناسلی ماجرا می‌آمد جلوی چشمم. آنجا بود که طی یک برنامه‌ریزی بلند مدت سراغ آخرین شکارم رفتم که یک غزال شکوهمندِ ایرانی بود. دو سال کم و بیش طول کشید تا به تختخواب برسیم. دوسالِ رویایی. همه چیز خوب بنظر می‌رسید تا اینکه بعد از دو سال وقتی بلاخره با غزال خلوت کردم، روی تخت اتاقم نشست و با همان لبخند جذاب همیشگی گفت «فلانی تو مثل برادرعزیزی برام.» من هم «هولی شِت» گویان، شاتگانم را از زیر تخت برداشتم و شلیک کردم درست بین دو ابرویش. یعنی دوست داشتم این کار را بکنم اما از خودم سعه صدر بروز دادم و دوستی امروزم با غزال را مدیون سعه صدر آن روز هستم. رابطه من با غزال آنقدر رویایی بود که علیرغم پاسخ منفیش به پیشنهاد بی‌شرمانه‌ام ادامه پیدا کند. ما همچنان دوست ماندیم اما سطح روابط دیپلماتیک را در حد کاردار تنزل دادیم. یعنی ضمن ایجاد فاصله همچنان به امورات یکدیگر کار داشتیم و آنقدر کار داشتیم که آخر سر غزال خسته شد و قهر کرد.

قهر کردن غزال، غریزه، کنایه دوستان و خاطرات مسعود همه با هم باعث شدند که من یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم و این تلاش مجدد بلاخره جواب داد. سرانجام روز جمعه بیستم دی ماه سال ۱۳۸۱ ساعت یک ربع به چهار عصر بنده دخول کردم به دوران پسابکارت. تاریخ و ساعتش را بعنوان روز تولد دوباره‌ام در حافظه نگه داشته‌ام. خوب یادم هست که در آن لحظه بخصوص همه چیز حالت اسلوموشن به خودش گرفته بود و باور بفرمایید یا نه اما نغمه‌ی فتح بهشت* از آسمان به گوش می‌رسید. صادقانه بگویم بیشتر ذوق داشتم تا احساس خوب. هر لحظه منتظر بودم درب اتاق باز شود و کاپِ طلا را بدهند دستم. نمی‌دانم که دیگران موقع اولین رابطه‌شان چه احساسی دارند و چه چیزهایی می‌گویند، من شخصا در آن بزنگاه تاریخی صرفا قیافه مسعود جلوی چشمم بود و می‌خواستم از عمق وجود فریاد بزنم «دیدی بلاخره تونستم؟!»

‎حقیقتا گندی که مسعود به زندگی من زد در نوع خودش هلوکاست محسوب می‌شد. سال‌ها اضطراب و سرخوردگی از یک دروغ ساده شروع شد و در خلاء ناشی از نبود تعلیمات اجتماعی تداوم یافت. واقعیت این است که منشاء بسیاری از خشونت‌های جنسی که گاهی تا ابد زندگی یک زن را تحت تاثیر قرار می‌دهد و سرآغاز بسیاری از سرخوردگی‌ها که سال‌ها در ذهن یک مرد باقی می‌ماند، همین بلاتکلیفی و سردرگمی در مواجه با پدیده بلوغ است. به خصوص در کشورهای توسعه‌نیافته آنقدر رابطه جنسی تقبیح می‌شود که ناگزیر بصورت دیماتیک رشد و تکامل می‌یابد. از این جهت تمام شخصیت‌های این ماجرا ازجمله خودِ شوالیه‌م بسیار خوش‌شانس بودیم که اتفاق بدتری برایمان رخ نداد.

‎به هرروی بکارت از هرنوعش که باشد عذاب الیم است و اگر نقدی به حکمت خداوندی وارد باشد قطعا همین جریانِ بکارت است. البته مشکل اصلی در واقع نوع نگاه ماست به این پدیده که می‌بایست تغییر کند. به امید آن روز…

 

*Conquest of Paradise

مرخصی

«بکارت»

بامداد

زن رقصنده مورد نظر درگیر درگیری‌های زندگی داخلی‌اش بود.

محوشده، به تدریج

«بکارت»

نیمه‌شب

وقتی در سی و چند سالگی بعنوان عروس به بستر زفاف رفتم سال‌ها بود که باکره نبودم. حتی عشقبازی آن شب بین من و داماد هم اولین بار نبود. تنها چیزی که تازگی داشت یکی زن و شوهر قانونی بودمان بود، یکی هم میل به انجام سکس کامل.

چندین سال قبل وقتی اولین یارم به اصرار مرا بوسید و در بغل فشرد، زوال بکارت ذهن و تنم شروع شد. او اولین نبود، به بوسه و بغل هم ختم نشد. طی سال‌ها عشق و تمایلات بدنی و قلبی پرده‌های ناپیدا ولی ضخیم روح و تنم شروع به از بین رفتن کردند. شرم و نهی اخلاقی و خوب و بد مطلق کردن یک رابطه نرمال بین دوتا انسان بالغ در من تبدیل شد به هیجان، رفاقت و احترام، ارزش گذاشتن به روح و تن خودم و یارهایم. حد و مرز روح و روانم را پیدا کردم، یاد گرفتم چطور بدون شرم و پشیمانی لذت ببرم و البته با دل‌شکستگی بعدش هم کنار بیایم. شوق کشف شدن توسط دیگری و کشف کردن خودم و دیگری را فدای محفوظ نگه داشتن «بار اول» نکردم. این همه تجربه روحی و بدنی سعی و خطا داشت، هزینه داشت و این را هم یاد گرفتم.

با هیچ کدام ولی نتوانستم به مرحله‌ای برسم که بخواهم و او هم بخواهد که آن حرکت آخر دردناک خونالود را انجام بدهیم. تقریبا با تمامی بدن و روحم لذت بردم ولی انگار حرکت آخر برایم معنای خاصی داشت. در نهایت وقتی من و یار ماندگارم به بستر زفاف رفتیم، بدون کنجکاوی در جزئیات هر دو از قبل می‌دانستیم «اولین» هم نبوده ایم. ولی می‌دانستیم «بهترین‌ها» را برای هم می‌خواهیم.

آنجا بود که حقیقتا فهمیدم آماده هستم که او را درون بدنم راه بدهم. لذت این «اولین بار»نصیب من و اویی شد که امیدواریم برای هم «همیشگی» باشیم. آن لحظه خاص برایمان بکر و ناب بود و «بکارت» داشت. برای من پاسخ آن سوال/لطیفه معروف که کدام کلمه سه حرفی است که دختر را تبدیل به زن می‌کند کاملا منطقی است که فقط سکس نباشد و عمر (age) باشد.

لغت کذایی

«بکارت»

شبانگاه

بکارت هم از آن لغت‌های کذایی بود که یک عمر دغدغه‌ی ذهنی ما بچه دبیرستانی‌ها شده‌بود. انگار گماشته‌ شده‌ بود تا زنانگی‌های‌مان را پنهان کنیم در پس و پشت این لغت کذایی. آنقدر می‌ترسیدیم از هویت و وجود چنین پدیده‌ای در بدن‌مان که دیگر لذت بردن را فراموش می‌کردیم. تا پسری نزدیک‌مان می‌شد، تا دستی به سوی‌مان دراز می‌شد، تا نیازی را با پوست و استخوان‌مان حس می‌کردیم، تا بندبند استخوان‌های‌مان تیر می‌کشید از خواهش و تمنا و نیاز، این لغت کذایی مثل مترسک سر خرمن بالای سرمان ظاهر می‌شد و نمی‌گذاشت لذت زن بودن‌مان را لااقل بچشیم.

مثل شیشه‌ای شکستنی و گرانبها باید از آن مواظبت می‌کردیم. تو اصلاً بگو انگاری الماسی به گردن و ما گماشته‌اش بودیم. همین و بس. گماشته‌های حرف‌گوش‌کن رام…

بعدتر که دیگر آب از سرمان گذشته بود، دیدیم که چه کلاهی سرمان رفته. کلاه که چه عرض کنم… این زندگی حالا حالاها به ما لذت بدهکار بود. به عمر تمام آن روزهای پر از نیاز و خواهش. به عمر تمام آن خواستن‌ها و کتمان‌کردن‌ها.

بکارت، مضحک‌ترین لغتی بود که شنیدم. انقدر که دوست دارم به عقب برگردم و دست اولین پسر دبیرستانی که در خیابان می‌بینم را بگیرم و با همان مقنعه و کوله‌پشتی مدرسه، همان‌طور که بهم زل زده‌ایم و نفس‌های‌مان به‌هم می‌خورد و چشمان‌مان کلاپیسه می‌شود، خودم را عریان کنم و خودم را از شر هرچه قید و بند دست و پا گیر که یک مشت معلم پرورشی با آن ذهن‌های بیمارشان وارد مغزمان کرده بودند رها کنم. رها… و بخندم به تمام قید و بندها، به تمام معلم پرورشی‌ها با آن مقنعه‌های خنده‌دارشان و به آن تشدید کذایی که بالای کاف می‌گذاشتند به وقت ادای کلمه‌ی » بکارت» و بخندم به تمام لحظاتی که صدای‌شان را پایین‌تر می‌آوردند به وقت ادای کلمه‌ی » بکارت.» این لغت حالا حالاها به ما زن‌ها بدهکار است.

معنای واقعی

«بکارت»

شامگاه

داشتند با هم برای مهمانی امشب برنامه‌ریزی می‌کردند. می‌گفت: «پس من لباس‌هام رو میارم خونه تو می‌پوشم، همونجا هم آرایش می‌کنم، از خونه آرا بیرا کنم دوباره داداشم صداش درمیاد و می‌ره رو اعصابم. به نظرت با اون تاپ زرده کدوم دامنم رو بیارم؟»
– فقط خیلی با فلانی نپیچی بهم ها، پسره خیلی حشریه، یهو دیدی کار دستت داد.
+ نه بابا بلدم چکار کنم.

فردای مهمانی دوباره داشتند راجع به دیشب حرف می‌زدند که همان که بلد کار بود، پسر را برده بود لب چشمه و تشنه برگردانده بود. خوشحال بود که هیچی نشده و حواسش بوده. طبق تعریفِ خودش، هر کاری را تا دم پرده رفته بود. دیگری گفت مطمئنی پاره نشدی؟ و مطمئن بود.

نمی‌دانم چرا، ولی از این قسم تعریف‌ها و گاهی هم درددل زیاد برایم داشت. از دوست‌پسرهای جور واجورش، از تجربیات ریز و درشتش، از اینکه همه پسرهای دور و برش فکر می‌کنند خانواده‌اش خیلی باز و راحت هستند، از اینکه چند نفر را هم‌زمان می‌تواند سربدواند. خیلی به خودش و دروغ‌هایش می‌بالید، که با همه مراقبت‌های خانواده‌اش هرکاری دلش می‌خواهد می‌کند، به برادر و مادرش به فراخور موقعیت و مهمانی و عزیزیِ دوست‌پسر، فحش هم می‌داد. شاید هم درددل نبود و به من می‌گفت چون می‌خواست به خودش افتخار کند. من هم از محیطی که در آن غرق شده بود، دوری می‌کردم؛ و هم کسی نبودم که بالاتر از روابط و خاطرات و تجربیاتش چیزی رو کنم. همیشه از نبوغ و جرأت و توانایی‌اش کف می‌کردم و این به او حس قدرت و بزرگی می‌داد. سکوتم در مقابل مبالغه‌ها و راست و دروغش برای حرف‌کشیدن ازش نبود، می‌خواستم اشتباهاتش را گوشزد کنم، ولی آنقدر به سبک زندگیش علاقه داشت که هر چه می‌گفتم باد هوا بود.

یک بار داشت از تصمیم دوست‌پسرش به مهاجرت گریه می‌کرد که این یکی خیلی خوب بود، شاید مجبور شود برای داشتنش کار را یکسره کند تا او را هم با خودش ببرد. خیلی ناراحت بود که آخرین تیر ترکشش را باید استفاده کند. گفتم: «تو که اینقدر دوستش داری، دلت هم می‌خواد باش بری، اونم که گفته می‌بردت، دیگه چرا ناراحتی؟ من که فکر کردم تا حالا هزار دفعه کار تموم شده، باورم نمی‌شه که هنوز باکره‌ای؟» تا کلمه باکره را شنید انگار که مدال افتخار به سینه‌اش زده‌ام، اشک‌هایش را پاک کرد و سر و گردنش را بالا گرفت و گفت: «نه، هیچ وقت، شگون نداره آدم بدون پرده شب اول عروسیش. تازه همه پسرها همه غلطی می‌کنند اون شب گیر میدن که تو چرا باکره نیستی، زندگی آدم از هم می‌پاشه. باید مطمئن بشم می‌گیردم، بعد.»

یک جوری تمام قد از بکارتش دفاع می‌کرد و اینقدر از تلاش‌هایش برای حفظش شنیده بودم، که انگار این تنها پل بین او و پیشینه‌ای‌ست که هم ازش فرار می‌کند و هم پشتش به آن گرم است و خودش نمی‌داند. دلم نیامد تنها باورش را بشکنم و بگویم در واقع تو باکره نیستی، بکارت به اندام نیست، بکارت باید در روح و افکارت باشد. البته که با عدم شناخت و بیگانگی با بدن متفاوت است. ولی سبک زندگی تو، این همه دروغت، این همه روابط بی‌مبالات و سرسری که داری، همه اینها بکارتت را زایل کرده. ذهن و روحت دیگر پاکی و بی‌آلایشی قبل را ندارد. هنگامی که نمی‌توانی به بهترین آدمی که تا به‌حال شناخته‌ای اعتماد کنی، باکره نیستی. البته که با تجربه داشتن هم متفاوت است. وقتی تمام ذهنت درگیر روابط و تجربه‌های جنسی است، وقتی مدام از روابطت داستان می‌بافی و تخیل می‌کنی ولی نه به این  هدف که بدانی کدام را بیشتر می‌پسندی، بلکه به این هدف که کدامشان نمود خفن‌تر و پررنگ‌تری در چشم اطرافیانت خواهد داشت. روابطت را بر اساس کیفیتی که مطلوبت است نمی‌چینی، بلکه چنان جلو می‌بری و پر وبال می‌دهی که هم به‌به چه‌چه بعضی را بشنوی و هم بعضی دیگر باخبر نشوند. وقتی نمی‌توانی از رفتارت دفاع کنی و دروغ می‌گویی. وقتی نمی‌توانی خودت برای بدنت تصمیم بگیری، وقتی تمام ذهنت درگیر آن شب سرنوشت‌ساز است، دیگر باکره نیستی. دلم نیامد بگویم که می‌توانستی با همه آدم‌هایی که رابطه داشتی، رابطه کامل جنسی را تجربه کنی ولی مطابق میلت و در این میان خودت را بیشتر شناخته باشی و آن وقت باکره می‌ماندی. نگفتم که نباید به فکر پول عمل ترمیم باشد، بلکه باید فکری به حال روان و ذهن زخم خورده‌اش بکند، شاید بتواند بکارتش را بدست بیاورد.