دسته: کریسمس

شادی و شور در زمستان

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

نویسنده مهمان: یک هموطن ارمنی

Christmas

شاید بسیاری از هموطنان غیر مسیحی از ویژگی‌های سال نو مسیحی و مراسم و آئین‌های آن به درستی و با دقت آگاه نباشند. من سعی خواهم کرد که به طور مختصر آن چه را که در این ارتباط می‌دانم و حدس می‎زنم برای خواننده غیر مسیحی جالب باشد را بنویسم.

قبل از هر چیز باید یکی دو نکته را که برخی از هم وطنان اشتباها یکی می‌دانند را تصحیح کنم. بعضی‌ها می پندارند که ارمنی و مسیحی یکی‌ست در حالیکه ارمنی بودن نژاد است و کسی نمی‌تواند نژاد خود را تغییر دهد اما مسیحی بودن دین است و مسیحی می‌تواند دین خود را تغییر دهد. پس هستند ارمنی‌هایی که دین دیگری دارند مثلا مسلمان هستند و یا اساسا بی‌دین هستند و از طرف دیگر هستند مسیحی‌هایی که ارمنی نیستند و آداب و رسومشان کمی متفاوت هست مثل کلدانی‌ها و آشوری‌ها (در ایران) و یونانی‌ها و نروژی‌ها و برزیلی‌ها و خیلی اقوام دیگر (در دنیا).

بعد تقویم میلادی است که بر اساس گاهشماری یولیایی (منسوب به ژولیوس سزار) برقرار شده که چند سالی قبل از دوران عیسی مسیح وجود داشته و قرن‌ها پس از دوران عیسی مسیح توسط واتیکان در دنیا مرسوم گشته است. بر حسب اتفاق تولد حضرت مسیح به قول کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها در بیست و پنجم دسامبر و بقول ارتدکس‌ها در پنجم یا ششم ژانویه و در هر صورت در حول و حوش اول ژانویه اتفاق افتاده که به همان سبب اول سال نو را اول ژانویه حساب می‌کنند. در حقیقت تقویم میلادی تقویمی اشتباه است (می‌گویند حدود ده سال اشتباه دارد – یعنی حضرت مسیح در حول و حوش اول ژانویه ده سال قبل از تولدش متولد شده است!) و نام صحیح آن تقویم هم یولیایی است. مثل عید نوروز که از چهارشنبه آخر سال قبل شروع می شود و تا سیزده فروردین هم ادامه می یابد؛ مراسم سال نو مسیحی هم برای ارامنه ایران، معمولاٌ، از کریسمس که شب بیست و چهارم دسامبر است شروع می شود و تا شش ژانویه ادامه پیدا می‌کند.

کریسمس کاملا جنبه مذهبی دارد و معمولا کاملا خانوادگی برگزار می‌شود. کلیساهای کاتولیک و پروتستان در شب و روز کریسمس مراسم مذهبی اجرا می‌کنند. چشمگیرترین رسوم و آداب کریسمس، تهیه و تزئین درخت کاج است. امروزه درخت کاج طبیعی بسیار بسیار کمتر عرضه می‌شود و عموما درخت‌های مصنوعی عرضه می‌شوند که دست بر قضا تقاضای خوبی هم برایشان هست و بسیاری فروشگاه‌ها ویترین خود را به درخت مصنوعی کریسمس تزئین می‌کنند. اما حدود نیم قرن پیش، در تمام شهر تهران یک جا و فقط یک جا درخت کاج عرضه می‌شد که آن هم دیوار یکی از سفارت‌خانه‌های واقع در تهران بود. خرید درخت همواره با خرید مقداری تزئینات جدید همراه بود چرا که اغلب این تزئینات شکننده بودند و می‌بایستی جایگزین می‌شدند. دیدار از مغازه‌های اسباب‌بازی‌فروشی بهانه خوبی بود که پیشاپیش خواسته‌های خود را به بابانوئل که همان پدر مظلوم خانواده بود اطلاع بدیم که او هم در پیامی مخفیانه اطلاعات مربوطه را خریداری می‌کرد و به موقع زیر درخت کاج می‌گذاشت. تزئین درخت معمولا کار بچه‌ها بود اما نظارت یک بزرگسال حتمی بود.

خوش‌ترین خاطره من از خرید درخت کریسمس به سالی بر می‌گردد که پدرم تصمیم گرفت بجای خرید درخت عازم جنگل‌های شمال شویم و درخت کوچکی را آنجا ببریم و بیاوریم. آن روز که ما حرکت کردیم در راه برف باریدن گرفت اما ما زنجیر چرخ داشتیم و زنجیر را بستیم و ادامه دادیم. پدرم تجربه چندانی در رانندگی نداشت و به همین دلیل هم دچار خطرات زیادی شدیم اما در نهایت بدون آسیب به مقصد رسیدیم و درختی تهیه کردیم اما به اصرار مادرم بعد از یک شب استراحت از جاده دیگری که طولانی‌تر بود برگشتیم. لازم است اضافه کنم که تزئین درخت سنتی است که مسیحی‌ها از ایرانی ها یاد گرفته‌اند و نهایتش هم به عید نوروز خودمان بر می‌گردد.

شب کریسمس، معمول است که شام بوقلمون باشد اما چرا باید چنین باشد را نمی‌دانم. سبزیجات پخته‌شده زمستانی مثل گل‌کلم و شلغم و اسفناج هم جهت تزئین روی میز است. شراب هم که وجودش حتمی است. در شب کریسمس فقط اعضای خانواده دور هم جمع می‌شوند و ندرتا دوستان و همکلاسی‌ها دعوت می‌شوند.

ارامنه ایران معمولا ارتدکس هستند و تولد حضرت مسیح را پنجم ژانویه می‌دانند اما هستند خانواده‌هایی که یکی از والدین کاتولیک یا پروتستان هستند که همین سبب می شود که این جور خانواده‌ها در عمل دو کریسمس را در طول ده روز جشن بگیرند. شب کریسمس ارتدکس‌ها که اکثریت ارامنه را شامل می‌شود، غروب چهارم ژانویه است. عجیب است که شام سنتی این کریسمس ارتدکسی بسیار متفاوت از شام کریسمس کاتولیک‌هاست. حالا که دارم از شام کریسمس می نویسم دلم به شدت هوس آن را کرده. این شام سنتی عبارت است از پلوی سفید، کوکوی سبزی و ماهی‌سفید دودی و البته سالاد و به خصوص دسر هم مکمل سفره است. آب انگور هم که جای خودش را دارد.

روز پنجم ژانویه اولا کلیساهای ارتدکس مثل شب قبلش برنامه‌های مقصلی دارند و معمولا بزرگترها در خانه می‌مانند و کوچکترها برای عیادت اعضای فامیل و دوستان به دوره می‌افتند. پذیرایی با انواع شیرینی و میوه و انواع نوشیدنی‌ها مرسوم است و حسابی تا آخر شب همه سرخوش و بگو و بخند هستند. وسط دو تا کریسمس‌ها که هر دو هم جنبه مذهبی دارند یک شب اول سال هست که به شب ژانویه معروف است که تقریبا به هیچ عنوان جنبه مذهبی ندارد. این شب شب عیش و نوش است.

هتل‌ها، باشگاه‌ها و رستوران‌های معروف با فروش بلیت و با توانایی‌های متفاوت مثل دعوت از خواننده‌ها و یا تهیه غذاهای متنوع عملا عمده‌ترین مکان‌های تجمع ارامنه در زمان رژیم سابق بودند. جوان‌ترها با اجازه والدین میهمانی‌هایی را در خانه ترتیب می‌دادند که زحمتش البته به گردن مادر خانواده بود. اما هر چه بود، شب اول سال شب شیرین و شادی بود. بعد از انقلاب اکثرا مسیحی‌های ایران در باشگاه‌های خودشان مجاز به تدارک میهمانی هستند اما ضوابط حاکم بایستی که رعایت شود. در خانه‌ها هم تعداد میهمانی‌ها بسیار بیشتر از گذشته است و میهمانان معمولا تا زمانی که فروشگاه‌های کله‌پاچه‌ای آماده عرضه صبحانه باشند منتظر می‌مانند که کله‌پاچه را بخورند و بعد به خانه بازگردند. به هر صورت هنوز هم شب اول سال مهمترین شب برای مسیحیان هست و همه منتظرند که به بهانه سال نو دیداری با دوستان و اقوام تجدید کنند.

این را هم اضافه کنم که اکثر کارفرمایان ایرانی در طول سال دو روز را برای کارمند و کارگر مسیحی تعطیل می‌کنند که بستگی به درخواست خود کارکن دارد. دست کم این است که با درخواست مرخصی مخالفت نمی‌کنند.

 

پشمک‌های سه رنگ

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

بامداد

Christmas

حدود یک ماه مانده به آخر سال حال و هوای شهر ما خیلی قشنگ می‌شود. همه جا را آذین می‌بندند. درخت کاج بسیار بزرگی را وسط میدان اصلی شهر علم می‌کنند با کلی شرشره و پولک و شمع و توپ‌های براق هوس‌انگیز و تزیینات دیگر. یک شهر بازی کوچک هم کنارش برپا می‌کنند. بیشتر البته بازی‌های زمستانی دارد، سطح یخ مختصری برای اسکی روی یخ، یک قطار هیجان‌انگیز کوچک، چندتایی تاب و سرسره و گوزن‌های بابانوئل که با یک سکه شروع می‌کنند به دلنگ و دولنگ تا به کودکان مشتاق سواری دهند. در کنارش دکه کوچک پشمک‌فروشی با رنگ‌های مختلف. هر مادر پدری در مقابل وسوسه رنگ‌ها مجبور به تسلیم می‌شود وقتی دهان آب افتادۀ فسقلی پیچیده در کلاه و کاپشن‌ و دستکش و شال‌گردن را می‌بیند که برای انتخاب رنگ مورد نظرش نمی‌تواند تصمیم بگیرد و در عرض چند ثانیه صد بار همه را انتخاب می‌کند و دوباره نظرش برمی‌گردد و این هنر پشمک‌فروش است که بفهمد چه موقع برق چشمانش بیشتر بود و در نهایت همان رنگ را به پشمک اضافه کند. وقتی با آن یال و کوپال صورتش را با شوق در حجمی از پشمک فرو می‌کند، به فکر انتخاب بازیش است. بزرگترها اما هر که هر هنری در چنته دارد رو می‌کند. غرفه غرفه بازارچه راه می‌اندازند و از عرقیجاتی که خودشان می‌سازند و با به‌به چه‌چه می‌خورند، بگیر تا شمع و زیورآلات سنگی و وسیله آشپزخانه چوبی، تزیینی‌جات درخت کریسمس، همه هم دست‌ساز، می‌فروشند.

لباس‌های گرم پشمی پنبه‌ای تولید گله یا مزرعه خودشان من را بیشتر از همه سر ذوق می‌آورد. چند نفری بی‌سلیقه هم همیشه پیدا می‌شود که در این خانگی بازار اجناس چینی و وارداتی نامرغوب بچیند. اما در میان همه این غرفه‌ها بازار اصلی متعلق به غرفه‌های نوشیدنی‌ست. شراب سفید یا قرمز را با عرق رازیانه و دارچین و هل و چندتایی سبزی معطر دیگر گرم می‌کنند و چقدر مشتری دارند. هر کدام هم ترکیب خاص خود را دارند و در خانواده سینه به سینه نقل می‌کنند و مواظبند که فرمول طلاییشان لو نرود. هر رهگذری که قصد ماندن بکند لااقل چهار پنج لیوان می‌نوشد. از جاذبه‌های دیگر این بازار برای من همین شراب قرمز داغ است. در سرمای سگ‌لرز لیوان شراب داغ و بخارش کمکت می‌کند که باز هم بمانی و بنوشی و گپ بزنی. جمع دوستان جمع می‌شود و دور میز سرپایی سه نفره گاهی ده نفر می‌ایستند به گپ و گفت و شنود. همهمه‌ای در می‌گیرد که مرا به وجد می‌آورد‌. در کنار نوشیدنشان قالب‌های بزرگ پنیر را جلوی المنت‌های سوزان داغ می‌کنند و هر چه دستشان برسد رویش می‌ریزند و با لذت می‌خورند، که بویش تمام بازار را برمی‌دارد. ولی باز هم از گوشه‌ای بوی بلوط کباب‌شده به خود می‌کشاندت. در گوشه‌ای دیگر بچه‌ها برای شیرینی‌ها و میوه‌های شکلاتی سر و دست می‌شکنند.

بازار مکاره‌ای راه می‌اندازند که هیچ‌کس ناراضی و بی‌وسوسه نگذرد. از هر بازاری بگذری بلاخره یک چیزی جذبت می‌کند که بایستی و ناگریز در آن شلوغی چندتایی آشنا خواهی دید و پاگیر خواهی شد. هدف بازار همین است، که پاگیرت کند. که تا قبل از شب سال نو یک ماهی همه دور هم جمع شوند و از هر چه و هر کجا و هر کس بگویند و بخندند. ولوله بازارش دل مرا می‌برد. انگار نه انگار که تمام سال بی‌تفاوت و سرد از کنار هم گذشته‌اند، انگار نه انگار که تمام سال کاری به کار هم نداشته و هرکس سرش در لاک خودش به فکر سفر و کار و تفریح و مدرسه خودش بوده. گله به گله آدم در حال معاشرت می‌بینی و کیف می‌کنی. انگار که هنوز به سرد شدن هوا و کوتاه شدن روزها عادت نکرده‌اند و بهانه می‌خواهند که دیرتر به خانه بروند. دلشان نمی‌خواهد از تکاپو و هیجان تابستان دل بکنند. دوست دارند با هیجان سال نو پیوندش بدهند، بلکه گرمای هوا در دل‌هاشان بیشتر عمر کند. بعد از سال نو انگار تسلیم زمستان می‌شوند و  هرکس قبل از سرمای استخوان‌سوز خودش را به خانه‌اش می‌رساند. ولی یک ماه مانده به سال نو غوغایی به پا می‌کنند. تا پیش از عصر مشغول خرید کادوهای سال نو و آماده کردن درختشانند و بعد از آن تا ساعاتی از شب مشغول نوشیدن و معاشرت.

درخت کریسمس

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

نیمه‌شب

Christmas
کریسمس همیشه فصل خوب و خوش و باصفایی بوده برای من. با اینکه چیزی نبوده که زمان بچگی جشن بگیریم و مهم نباشه ولی از وقتی که اومدیم خارج همیشه توی این زمان بهمون خوش گذشته. هم همزمانی با شب یلدا و تعطیلی باعث شده جشن‌های ایرانی داشته باشیم که دورهمی‌های خوبی بودند. هم خود حس و حال جشنی که توی شهر هست روحیه آدم رو خیلی خوب می‌کنه. از چیزهای خیلی کوچیک تا بزرگ.

توی محله که راه میری خونه‌هایی رو می‌بینی که تزییناتشون رو به نمایش گذاشتند. از ال‌ای‌دی‌های رنگی پشت پنجره تا حلقه گل پشت در یا انواع تزییناتی که بیرون خونه نصب شده همیشه کلی حس خوب می‌گیرم و امسال قصدم اینه که خودمون هم برای نوروز همچین کاری بکنیم. خود شهر هم که دیگه نگو… امروز یه ون رو دیدم که جلوی شیشه‌اش از این شرشره‌های برق برقی سبز زده بود. تو همه مغازه‌ها درخت کریسمس و انواع تزیینات کریسمسی دیده میشه. توی هر دفتر و اداره و هر جایی که گذار آدم بیفته.

غیر از این بساط خرید و پست حسابی به راهه. همه مشغولند. از معلم و پرستار و دکتر تا بقال و چقال رو ممکنه در نظر بگیرن و براش کارت یا هدیه کریسمس بفرستند. رییس و همکاران که دیگه هیچ، علاوه بر خانواده و دوستان و آشنایان و همسایه‌ها و بگیر برو خلاصه که البته سهم ما در این قسمت بیشتر استفاده کردن از حراجی‌ها و خرید برای خودمونه!

زیباترین بخش کریسمس هم که رابطه بچه‌هاست با این مناسبت. بچه‌های من هنوز به اومدن بابانوئل و اینکه هدیه‌ها رو اون میاره اعتقاد دارن و دیدن این حس جادویی توی بچه‌ها واقعا لذت‌بخشه. در عمق داستان این رابطه جالب بچه‌ها و کریسمس هست که این همه حس خوب و شادی همراه خودش میاره، هم برای خودشون، هم برای بزرگتر‌ها و هم برای کل جامعه. اینجا این عبارت مشهوریه که کریسمس، برای بچه‌هاست.

شادی یک کالای لوکس

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

شبانگاه

Christmas

دو ماه بعد از اینکه اومدیم اینجا کریسمس بود. بعدش هم بلافاصله جشن سال نو. همین شد که من نفهمیدم اون همه چراغونی و بزن و بکوب و شادی، اون همه خرید و بُدو‌بُدو و هیاهوی شب عید مال کریمسه یا اول ژانویه. راستش هنوز هم نمی‌دونم. هیچ عیدی مثل عید خودمون نمیشه، یا اگه بشه هم برای من نمیشه. جایی که ما زندگی می‌کنیم مسیحی خیلی کمه. بیشتر یا یهودی هستن یا مسلمون یا ادیان دیگه و بی‌دین. اما توی هر خیابونی چند تا خونه‌ چراغونی شده می‌بینی و تمام فروشگاه‌ها پر میشه از درخت کریسمس و وسایل تزئینش. بیشتر ایرانی‌ها هم درخت کریسمس می‌گذارن. مراسم قشنگ و بامزه‌ایه.

یک استاد نازنینی دارم توی ایران که هرچی مراسم شادی توی دنیا و توی هر دینی رو جشن می‌گیره و یک درخت کوچولوی رومیزی هم برای کریسمس داره. با کسی هم کاری نداره. های‌ و‌ هویی هم نداره. برای خودش جشن می‌گیره و اگه اتفاقی بری خونه‌ش می‌فهمی که فلان‌جا این روز رو جشن می‌گیرن. اعتقاد شدیدی به جشن و شادی داره. یه جور مراسم آئینی حتی. نه سرسری و فقط دور هم شاد باشیم بلکه خیلی جدی و معتقد. با این کارش خیلی حال می‌کنم. برعکس من که از وقتی مستقل شدم و رفتم خونه‌ خودم برای هیچ مراسمی و جشنی تره هم خرد نکردم. اما به محض بچه‌دار شدن مثل یک مامان خوب و وظیفه‌شناس تمام مراسم ایرانی (و نه مذهبی) رو براشون اجرا کردم. اینجا هم که اومدیم بچه‌ها علاقه نشون دادن که هر چی جشن و شادی هست ما هم داشته باشیم و چون به نظر من علاقه‌شون کاملا به حق بود یک درخت خوب توی حراج خریدم و هر سال مراسم راه انداختیم. اما به نظر میرسه دارن کم‌کم بزرگ میشن و ژن من درونشون حلول می‌کنه، چون کمتر از گذشته علاقه نشون میدن و به زودی اجرای مراسم کریسمس توی خونه‌ ما ورمیفته.

من سعی می‌کنم به حرمت ایرانی بودنمون هفت سین رو برقرار نگه دارم ولی دیگه زور و انگیزه‌م به سایر مراسم ایرانی و غیرایرانی نمی‌رسه. گرچه تجربه نشون داده شادی زوری و الکی هم وقتی مرتب به نمایش گذاشته بشه اثر خوب خودش رو در روحیه‌ی آدم می‌گذاره.

اعتراف می‌کنم: من پاپانوئل بودم!

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

شامگاه

Christmas

مکافات وقتی شروع شد که از ایران خارج شدیم. توی کشور شترگاوپلنگ هم گیر کرده بودیم که اعیاد اسلامی داشت و کشور مسلمان بود، اما سالش مثل سال مسیحی اول ژانویه تحویل می‌شد. درخت و کادو و این جور چیزها هم توی عامه مردم مفهوم خاصی نداشت. اما به هر حال با تعطیلات زمستانی بچه‌ها که سر هم می‌شد، حال و هوای سال نو رو می‌داد. به سرم زد «من که به هر جهت مقصدم یه کشور مسیحیه، بذار از همین الان درخت گذاشتن رو تمرین کنیم.» و نتیجه خریدن یه درخت کوچولو با تزئیناتش بود و این رسم تا همین امسال توی خونه ما تکرار شده… تکرار شده، اما من به سال نوی مسیحی عادت نکردم. نه وقتی که ایران بودم، نه حالا که سال‌هاست از ایران خارج شدم.

من قسمت عمده‌ای از زندگیم رو توی محله ارامنه گذروندم. اونقدر که صدای ناقوس شنیدم صدای اذان نشنیدم، اما عجیبه که تا ایران بودم هیچی از آداب و رسوم سال نو نمی‌دونستم. توی فیلم‎ها دیده بودم که درخت کاج تزئین‌شده هست و برف و شادی مردم و خرید شب سال نو و معجزه. تازه اینها رو هم به مدد فیلم‎های ویدئویی دیده بودم. چون تا سال‌ها سهم همه ما از کریسمس، فیلم آهنگ برنادت بود که با مرگ دلخراشش تمام می‌شد.

یه سال که تازه فهمیده بودم فرق سال نو با کریسمس چیه و تولد مسیح یه هفته زودتر از اول ژانویه‌ست، به همکلاسی ارمنیم کریسمس رو تبریک گفتم که خیلی جدی جواب داد ارامنه به این تاریخ معتقد نیستن و به یه روزی توی ژانویه اشاره کرد و این شد که از سال بعد حواسم رو جمع کردم دیگه به هیچ ارمنیی کریسمس رو تبریک نگم! اینجا هم یه چیز مشابه پیش اومد که به یکی گفتم کریسمس مبارک که اشاره کرد اعتقادی به مسیحیت نداره و چیزی به اسم کریسمس براش ارزش نداره و این شد که اینجا هم سعی کردم به جای کریسمس مبارک از تعطیلات خوش بگذره و سال نو مبارک استفاده کنم! یه چیز دیگه هم که برام یاد گرفتنش سخت بود اما با بدبختی خودم رو عادت دادم این بود که برخلاف سال نوی ایرانی که تازه بعد از تحویل سال، همه شور و هیجانش شروع میشه و تا دو هفته بزن و بکوب داره، اینجا از روز دوم ژانویه همه برگشتن سر روال عادی زندگی و همه چیز تمومه.

حالا که متنم این قدر پراکنده و تکه تکه شد این قسمت آخر رو هم اضافه کنم که وظیفه گذاشتن کادوی توی جوراب و بیسکوئیت و شیرکاکائوی زیر درخت کریسمس و گاز زدن به بیسکوئیت (جوری که جای دندونم بمونه) و نوشیدن چند جرعه شیر کاکائو تا سال‌ها وظیفه من بود. هدفم هم تداوم داستان اومدن پاپانوئل و کادو توی جوراب گذاشتن و دیدن بیسکوئیت و شیرکاکائوی تعارفی و خستگی در کردن و باقی قضایا بود که بچه‌های اینجا بهش معتقدن. اما اولین سالی که دخترم فهمید پاپائوئلی وجود نداره چنان با خشم نگاهم کرد و پرسید پس همه اون کارا رو تو می‌کردی که نمی‌دونستم چطوری باید جمعش کنم!

 

سال نوی اونوریا

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

غروب

Christmas

«تمام مدت به این فکر می‌کردم که برای کریسمس چیزی بنویسم، ولی به واقع کریسمس برای من هیچ معنایی نداشت و حتی تا چند سال پیش نمی‌دونستم همچین مناسبتی هم وجود داره. حالا هم که می‌دونم هنوز هم معنایی نداره و شور و شوقی در من به وجود نمیاره. برای همین هم، آدم الکی از خودم داستان بسازم هم نیستم، و مطلقا چیزی برای نوشتن در موردش ندارم.”

این تمام چیزی بود که می‌خواستم بفرستم، اما فردای نوشتن این متن، اتفاق عجیبی توی محل کار برام افتاد.

اول صبح رئیسم منو صدا کرد و گفت همونطور که می‌دونید ما برای مناسبت‌های خاص یک جشن کوچیکی برگزار می‌کنیم تا بچه‌ها باهاش بیشتر آشنا بشن، به خاطر برنامه‌های فشرده‌ این چندماه و درگیری باقی همکارهای مجموعه، من از شما می‌خوام با مطالعه و برنامه‌ریزی برای جشن کریسمس برنامه‌ای ترتیب بدید. راستش سِمَت من توی مجموعه چیز دیگه‌ایه و تا به حال چنین کارهایی جزو مسئولیت‌هام نبود، اون هم کریسمس که هیچ ایده‌ای نداشتم براش. اعتراضی نکردم چون می‌دونستم فایده‌ای نداره، واسه همین شروع کردم به گشتن و دونستن که چه متنی رو از قبل آماده کنم تا همکارها تا روز مورد نظر در موردش با بچه‌هاشون صحبت کنند.

من بیشتر در مورد بابانوئل مطلب جمع کردم، اینکه در اصل اون پیرمرد خوش‌رو و خندان و لباس قرمزی که حالا همه جا می‌بینیمش، تغییر شکل‌یافته‌ بابانوئل یا نیکولای قدیس گذشته‌ست. اینکه مهربانی از قرنی به قرن دیگه گذر می‌کنه. و اینکه درخت کاج یا صنوبر نماد زندگی همیشگی با خداونده و سرسبزیش نشونه پیروزی زندگی بر مرگ و تزئین کردن اون (جدا از اینکه هر کدوم داستان‌های زیادی دارند) نشونه شادی، شور و هیجانه.

و البته که هنوز هم کریسمس برای من به شخصه معنای خاصی نداره، اما هیجان و خوشحالیم واسه اینه که بهانه‌ای شد برای بیشتر خوندن و مطالعه و دونستن و دونستن. من برای مجموعه‌مون متنی رو آماده کردم و برای جشن و شادی بچه‌ها با کارتن‌های خالی شومینه ساختم و یک درخت کریسمس و وسایل تزئینی که ازش آویزون کردم (که باز هر دو دست‌ساز خودم بود). بهانه خوشحالی برای کودکان فراوانند و برای ما بزرگترها هم.

 کریسمس در غربت

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

عصر

Christmasاز زمانی که خاک گرم و صمیمی وطن، آغوش گرم و پرمهر پدر و مادر را ترک کرده بودم، دو ماه سپری نشده بود که دسامبر و حال و هوای کریسمس شروع شد. سال اول دلتنگی برای وطن و نوروز و یلدا و سیزده بدرش، اجازه لذت بردن از آغاز سال نوی کشور میزبان را به من نداد. با دیدن چراغانی و بابانوئل و خرید و تلاش مردم، مثل بچه حسود نق می زدم. خدا می‌داند که سال‌های اول غربت‌نشینی بر من چگونه گذشت.

با گذشت زمان و بزرگ شدن بچه‌ها خود را سرزنش کردم که آخر تا به کی غم غربت و گریه در ایام خوش عید این مردم؟ چرا نباید برای شادی بچه‌هایم از این فرصت استفاده کنم؟ بچه‌های من هم مانند بقیه بچه‌ها در این غربتستان حق استفاده و لذت بردن از تعطیلی دارند، چرا قاطی جماعت نشده و جشن نگیرند؟ پدرانمان گفته‌اند: «‌بیر کنده گئتدین گؤزو ققیق، سن ده اول گؤزو قیییق / به مصداق خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.» دست به کار شده و برای سال نو و روزهای خوش تعطیلی آماده شدم.

اکنون سال‌هاست که همراه با این مردم برای سال نوی میلادی آماده ، و سرگرم خانه‌تکانی و چراغانی کردن در خانه و خرید هدیه برای عزیزان می‌شوم. از چهار هفته مانده به کریسمس بازارهای کریسمس برپا می‌شود و من نیز برای خرید و تماشا‌ در بازارهای چراغانی و بسیار تماشائی کریسمس و خرید هدایای دلخواه برای عزیزانم، راهی بازار می شوم. از شمع‌های رنگی بسیار زیبایی که به فروش می‌رسند، مناسب با سن دوستان خریداری و برای روز تولد و غیره نگهداری می‌کنم. از شیرینی‌های خوشمزه محلی و سنتی خریده و برای سفره عید کریسمس آماده می‌کنم. هر سال برای بچه‌های کوچک همسایه شکلات و فرشته‌های چرخنده زیبا، تهیه و بسته‌بندی کرده و دم در خانه‌شان می‌گذارم تا سبب شادیشان شوم. غذای شب عید کریسمس را نیز آماده می‌کنم و دور هم جمع می‎شویم.

مسلمانم و دینم را دوست دارم. حضرت عیسی هم یکی از پیامبران مهم خداست. کریسمس را به مسیحیان هموطن و مسیحیان جهان تبریک گفته و در سال دو هزار و نوزده برای جهان صلح و آرامش آرزو می‌کنم.

در آرزوی رنگ و نور بیشتر

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

بعد از ظهر

Christmas

خیلی واقع‌بینانه بخوام تعریف کنم باید بگم که در ابتدا حال و هوای خوشی از کریسمس به ذهنم نمی‌رسه. اولین تصویر برمی‌گرده به سال‌ها قبل که بچه‌ مدرسه‌ای بودم. عصرهای تاریک زمستون بعد از مدرسه می‌رسیدم خونه. تا همینجا سه عنصر دلگیرکننده برای من وجود داره: تاریکی، سرما، مدرسه. بعدش می‌رسم خونه و توی تلویزیون سیاه و سفید می‌بینم یه مجری بقچه‌پیچ‌شده خبر از سال نوی هموطنان مسیحی می‌ده. دلم براشون می‌سوزه و با خودم می‌گم این چه عیدیه که با سرما همراهه و خبری از نور خورشید، گل و بهار نیست. عید برای من به معنی نور و رنگ بود. ولی توی شهر هیچ خبری نبود! نه جشنی، نه چراغونی. باید فقط از کارتون هزار بار پخش‌شده و در حال جر خوردن اسکروچ خسیس می‌فهمیدم برای عده‌ای هموطن سال نو شده. به نظرم اصلا منصفانه نبود. چرا شهر رو چراغونی نمی‌کردن؟

ولی همه برداشت من از کریسمس این‌ها نبود. یک پنجره کوچیک به دنیای دیگری هم وجود داشت که من رو عاشق کریسمس می‌کرد. سری مجله‌های خارجی مامان و بابا، باقیمانده از زمان قبل انقلاب. انگار کریسمس واقعی اون تو بود. پر از درخت‌های تزیین‌شده با گوی‌های براق و رنگی و ستاره‌های طلایی و رشته‌های نور. زیر درخت‌ها جعبه‌های روبان‌زده هدیه‌ها. جوراب‌های سبز و قرمز با طرح برف و گوزن، آویزوون کنار شومینه و منتظر هدیه بابانوئل. بچه‌های خندان با موهای روبان‌زده و دامن چهارخونه پیلیسه و جوراب‌های بلند. کیک شکلاتی با تزیین بابانوئل. همه چی آن‌قدر قشنگ بود که می‌گفتم کاش منم مسیحی بودم. لابد فکر می‌کردم این جوری می‌تونم یهو وسط عکس‌های مجله ظاهر شم.

این روزها ولی تغییر کرده. حالا نه در حد اون آروزی من که کل شهر چراغونی بشه، که این کار رو برای عید نوروز هم نمی‌کنن متاسفانه، توقعم خیلی زیاده. ولی خوشبختانه یه حال و هوای خوشگل کریسمسی وجود داره. اون هم به لطف ویترین مغازه‌ها. حتی اگه نیتشون جذب مشتری باشه باز هم شهر رو قشنگ می‌کنه. قبلا فقط توی چند محله خاص و ارمنی‌نشین بود حالا اما اکثر مغازه‌ها سعی می‌کنن یه ویترین جذاب بچینن، دونه‌های برف آویزون کنن و درخت‌های کوچولوی تزیین‌شده بذارن. عروسک‌های بابانوئل و گوزن و بافتنی‌های سبز و قرمز بذارن. کافه‌ها هم حال و هواشون رو متناسب می‌کنن و پشت پنجره‌هاشون درخت تزیین‌شده میذارن، حتی اگه کوچولو باشه. ریسه‌های نور و حلقه‌های گل و میوه کاج با عروسک‌های فرشته و گوزن. خلاصه همه چیز‌های قشنگ نماد کریسمس چشم آدم رو نوازش می‌ده. یه دو سه هفته‌ای این حال و هوای قشنگ هست و آدم می‌دونه کریسمس شده و خوشبختانه دیگه با وجود اینترنت و ماهواره کسی پای کارتون‌های پوسیده عهد دقیانوس هم دق نمی‌کنه.

لذت کاج بودن

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

پیش از ظهر

Christmas

آخ… من همیشه عاشق جوراب‌های قرمز پشمی آویزان از کنار شومینه بودم که می‌دانستم تویش برای صاحبش هدیه‌ای هست. همیشه هم به این فکر می‌کردم که اگر جوراب صاحب دارد آیا بو هم می‌دهد؟ یا قبل از شب سال نو باید حواسشان باشد که جوراب را بشویند و دم دست بگذارند؟ یا مادر خانواده آن روز برای همه یک جفت جوراب نو خریده؟ (و در این‌صورت، امکان قاطی شدن هدایا وجود دارد یا نه؟ خب ممکن است مادر روی جوراب‌ها اسم صاحبشان را با برچسب بچسباند).

از وقتی فهمیدم بابانوئل الکی است، آرزویم شد که بابانوئل باشم و فکر می‌کردم توی جوراب هرکس چه هدیه‌ای بگذارم که بیشتر خوشش بیاید. فکرش هم لذت‌بخش بود. برای ما که عیدی‌مان همیشه پول بود؛ تصور باز کردن هدیه در وقتی به‌ جز تولد هم هیجان‌انگیز بود؛ حتی اگر توی آن جوراب، باز هم جوراب می‌بود.

فقط کافی بود کمی بزرگ شوم تا دم عید برای هرکسی یک هدیه کوچک بخرم، هدیه‌هایی که شاید ارزشی نداشتند اما هیجان‌انگیز بودند. البته از خیر گذاشتن هدیه در جوراب گذشتم؛ حس کردم دیگر خیلی فیلمی می‌شود. سال بعدش خواهرم برای همه‌مان هدیه خرید و بعد برادرم و بعد کم‌کم همه‌ی خانواده.

عاشق کاج هم بودم، هنوز هم هستم. عاشق این که چیزی را تزیین کنم و تمامش را پر کنم از آویزهای رنگی‌رنگی و کاغذ و روبان و چراغ و ریسه. قشنگ شبیه یک جشن تمام عیار. برای همین تا مدت‌ها سر سفره هفت‌سین هم یک میوه کاج رنگ‌شده می‌گذاشتم. حس می‌کردم خیلی مقاوم و مظلوم و نجیب است. دوست داشتم سفره‌ هفت سینم همه چیزهای خوب را از کاح یاد بگیرد.

کریسمس با برفش قشنگ است. یادم است توی یک فیلمی سربازهای جنگ در افغانستان یا عراق، برای کریسمس بی‌برفشان دانه‌های برفی کوچکی با کاغذ ساخته بودند و در لحظه‌ سال  نو ریختند روی سرشان. واقعا نامردی است درخت کاجی باشد و بیرون پنجره برف نباشد، برف هم که می‌آید نمی‌توانم به اسکروچ و دختر کبریت‌فروش فکر نکنم.( خدایی این چه کارتون‌هایی بود که برایمان می‌گذاشتند؟) راستش برای همین هم که شده زمان عید خودمان را ترجیح می‌دهم، لااقل آن‌قدر سرد و خیس نیست که دلت نیاید از هوا لذت ببری چون می‌دانی دخترک با آخرین کبریت‌هایش پشت پنجره است.

شاید برای کریسمس امسال یک سری جوراب پشمی قرمز و سبز بخرم و تویش هدیه‌های کوچک بگذارم و ببرم برای دخترک کبریت‌فروش‌های شهر…

کسی چه می‌داند شاید من هم یک روز کاج شدم.

شور و شادی

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

صبح

Christmas

من در ایران زندگی می‌کنم، تا سال اول دانشگاه، به جشن کریسمس نرفته بودم در این حد می‌دانستم که بابانوئل با سورتمه‌اش می‌آید و به همه هدیه می‌دهد و سال نوی مسیحیان آغاز می‌شود. سال اول دانشگاه دوستی داشتم که زبان فرانسه می‌خواند. یک شب مرا به جشن کریسمس دعوت کرد. من ابتدا تعجب کردم، اما گویا رسم نانوشته‌ای بود که در گروه زبان‌های خارجی، هر گروه کریسمس را جداگانه در خارج از دانشگاه جشن می‌گرفت و دانشجویان رشته‌های مختلف را نیز گاهی دعوت می‌کردند. برای بار اول درخت کریسمس تزیین‌شده‌ بزرگی را دیدم که پایین آن پر از جعبه‌های هدیه بود، من بدون هیچ پیش زمینه‌‌ ذهنی جشن کریسمس را دیدم، سال‌های بعد، دیگر دوستی دعوتم نکرد و من هم از صرافتش افتادم.

بعد از آن سال‌ها، خیلی اتفاقی ساکن محله‌ای در تهران شدیم، که به محله‌ ارمنی‌ها، معروف است، روزهای اول هیچ درکی از این مساله نداشتم که در محله‌ ارمنی‌ها چه رخ می‌دهد و برایم با سایر محله‌هایی که در آن زندگی کرده بودیم تفاوتی نداشت. اواخر آبان‌ماه بود که متوجه شدم مغازه‌های محله درخت‌های کاج را جلوی مغازه‌های‌شان گذاشته‌اند و تقریبا از اواسط ماه آذر، غروب‌ها خیابان‌های منتهی به مغازه‌ها شلوغ می‌شد. برایم جالب بود، خیابان پر از نور و رنگ بود، درخت‌های کاج، لباس و کلاه قرمز بابانوئل و حتی مبدل‌پوش بابانوئل خیابان را از آن خود کرده بودند. تقریبا من هم هر شب، به آن خیابان می‌رفتم تا شلوغی و خوشحالی آدم‌ها را ببینم.

از این گردش در میان آدم‌‌ها لذت می‌بردم و هنوز هم این گردش را دوست دارم. من هیچ وقت کریسمس را جشن نگرفتم یعنی حتی به ذهنم خطور نکرده است که می‌توانم این کار را انجام دهم. اما روزهای منتهی به کریسمس را اکنون نیز بعد از گذر سال‌ها به آن خیابان می‌روم و از دیدن شور و شادی آدم‌هایی که اصلا من را نمی‌شناسند و من هم ایشان را نمی‌شناسم، لذت می‌برم.

بومی‌سازی

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

سپیده‎دم

Christmas

حالا رفته‌ها از مانده‌ها بیشتر شدن. در دایره‌ آدم‌های من کمتر کسی هست که آشنایی بیشتر از ده سالی بینمون باشه و هنوز در ایران باشه. آدم‌ها در جهان پخش شدن. نیمکره‌ شمالی و جنوبی. از قطب شمال تا جنوبگان. حالا خیلی وقته که روی گوشی موبایل‌هامون نشانگری برای مشخص شدن زمان جایی که هستیم فقط وجود نداره. هر کس به تناسب تکه‌های قلبش، اسم دو، سه یا پنج شهر مختلف رو علامت زده و حواسش هست که الان که در حال خوردن صبحانه است، فلانی تازه به خواب رفته یا در شهری چند هزار کیلومتر آنورتر دوستی به قرار شامش رسیده.

حالا رفته‌ها بیشتر از مانده‌ها شدن. این رو خیابون‌های تهران هم نشون میدن. همین که وقت صحبت کردن با همدیگه خیابون‌های شهر رو قدم می‌زنیم و هدفون توی گوش‌هامون می‌چپونیم و به اینترنت دخیل می‌بندیم که صداهامون رو از قاره‌ها به هم منتقل کنه.

مناسبت‌های میلادی برای همین اینجا مهم شدن. وقت ولنتاین و کریسمس و تعطیلات تابستونی، انگار یک دریچه از دنیای اونها به جهان ما باز میشه و همون ریزه‌کاری‌های قشنگ و لذت‌بخشی که شهرهای اونها رو پر می‌کنه اطراف ما هم ردپا به جا می‌ذاره. فارغ از این همه فاصله، آدم‌های عزیز و من یک چیز تجربه می‌کنیم: ایستادن پیش ویترین مغازه، نگاه کردن به بازی رنگ‌ها و حرف زدن و توصیف کردن جزئیات.

این چند سال اخیر انگار برگزاری کریسمس مرسوم شده. گرفتن درخت کریسمس، آذین بستنش و شادی کردن برای مناسبتی که شاید جشن‌گیرنده در جریان میزان مذهبی بودنش هم نباشه. ما هم این چند سال این مناسبت رو جشن می‌گیریم. معمولا حوالی کریسمس هر سال، خونه‌هامون رو تمیز می‌کنیم و دستی به سر و روی خودمون می‌کشیم که عزیزکرده مهمون داریم. یکی از رفقای سفرکرده قصد می‌کنه سمت ایران بیاد و برای ما فرصت بی‌نظیری پیش میاد که دوباره راهی فرودگاه بشیم. همین رفتن تا فضای سرد و شیشه فلز فرودگاه امام تهران، بدون اینکه دلهره‌ رفتن پاره‌ای از قلبت رو داشته باشی، خودش میتونه مهم‌ترین دلیل جشن گرفتن باشه.

سلفی کاکائویی با بابانوئل

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

سحرگاه

Christmas

 خونه‌های کوچیک‌تر با چراغ‌های رنگی روشن تزیین شدن. توی حیاط‌هاشون یه عالمه عروسک‌ها و تزیینات کریسمسی هست که با رنگ‌های درخشانشون هوش رو از سر آدم می‌برن. درخت‌های کاج کوچیک و بزرگ با آذین‌هاشون از پنجره‌های تک‌تک آپارتمان‌های برج‌ها به آدم چشمک می‌زنن. توی شهر پره از موسیقی و کارناوال و رقص و هیاهو. روی سنگفرش خیابون جای پای آدم‌های خوشبخت و سرمست رو می‌شه دید. اگه حواستو جمع کنی شاید حتی صدای حرکت سورتمه بابا نوئل رو هم بتونی بشنوی که داره آروم آروم به شهر نزدیک می‌شه تا از توی دودکش‌ها قل بخوره و سرازیر شه توی ‌خونه‌ها تا کادوها روی بذاره زیر درخت‌های کریسمس و یه عکس یادگاری با هر درخت کریسمسی بندازه تا ببره خونه و با خانوم نوئل با هم بشینن تماشا کنن و گل بگن و گل بشنون. شهر پره از خند‌ه‌های آدم‌ها، خنده‌هایی که بوی کاکائو می‌ده. اما، همه اینا چه فایده‌ای داره وقتی دل آدم خوش نباشه؟

برای من سال‌هایی بوده که وقت کریسمس غرق شادی و امید بودم و تونستم با تموم وجودم شیرجه بزنم توی شادمانی شهری که توش زندگی می‌کردم و یه دل سیر خاطره‌های به یادموندنی بسازم. ولی سال‌هایی هم بوده که غمگین بودم. سال‌هایی که به دلیل غمی که توی دلم بوده، هرکاری که کردم نتونستم از کریسمس لذت ببرم. نمی‌دونم شاید باید بیشتر تلاش می‌کردم ولی به هر حال نشده. شاید به همین دلیله که یه کم حال کسایی که توی چنین روزای قشنگی تنها هستن و غمگین رو درک می‌کنم ولی مشکل این‌جاست که نمی‌دونم چه کاری می‌تونم بکنم براشون. واقعیت اینه که وقتی آ‌دم شاده و خندون بیشتر توی چشمه ولی وقتی غمگینی و توی اتاقت کز کردی خیلی سخته که کسی متوجه غمت بشه و بهت کمک کنه. شاید اگه یه راه جادویی وجود داشت و یکی از اون‌ روزای کریسمس یکی حال منو می‌دونست و می‌اومد تا با من باشه و حال منو بهتر کنه، الان من هیچ خاطره غم‌انگیزی از کریسمس نداشتم.

می‌دونین چیه؟ الان داشتم به این فکر می‌کردم که کاش بابا نوئل یه سرویس مخصوص برای آدم‌های غمگین و تنها راه‌اندازی کنه تا حال و هوای دلشون توی این روز قشنگ عوض بشه. کاش وقتی از دودکش قل خورد و رفت پایین و دید که درخت کریسمس تزیین‌شده‌ای نیست که زیرش کادوهاشو بذاره و باهاش عکس یادگاری بندازه، و به جاش یه ‌آدم تنها هست که کز کرده زیر شومینه و داره کتاب می‌خونه، آستین‌هاشو بزنه بالا و یه کاری بکنه. می‌تونه اول یه درخت کریسمس جادویی با کلی کادوهای رنگی بکاره جلوی شومینه. بعد دست صاحب‌خونه رو بگیره و از دودکش ببره بالا، سوار سورتمه کنه و ببره یه دور حسابی روی ابرا و بالای چراغونی خونه‌ها بزنن. شاید اون وقت صاحب‌خونه غم‌ها و غصه‌ها و ناامیدی‌هاشو از اون بالا کوچیک‌تر ببینه، بعد دستشو بندازه روی شونه بابانوئل، یه سلفی برای اینستاگرام بندازه. یه سلفی که توش یه لبخند کاکائویی هم بزنه.