دسته: چندهمسری و ازدواج مجدد

عشق تقسیم بر چهار

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

از میان نامه‌های رسیده: ناشناس

ویلایی را تصور کنید در یک منطقه‌ی ییلاقی اطراف یکی از شهرهای بزرگ ایران. ساختمانی وسیع، با باغ و استخر و عمارتی در چهار طبقه، هر طبقه چهارصد متر، معماری مدرن با امکانات کامل و البته هر طبقه مشابه طبقه‌ی ذیکر ساخته شده، مساوات کامل! البته شباهت فقط به همین ختم نمی‌شود، چون در هر طبقه، زنی سی‌ و چند ساله زندگی می‌کند با یکی دو بچه‌ی زیر ده سال… تا این‌جای کار  چندان عجیب نیست، اما شوک نهایی بعد از آن وارد می‌شود که می‌فهمیم همه این چهار زن هم‌سن و سال، که بچه‌هایی هم سن و سال هم دارند و در طبقات مختلف این ویلا زندگی می‌کنند، همسر یک نفر هستند و دست‌کم در ظاهر هیچ مشکلی با یکدیگر ندارند.

شوهر، مردی شصت و چند ساله ‌است که قبلاً شهردار بوده و به اندازه‌ی کافی ثروت دارد که از عهده آن خدم و حشم برآید. بدون شک هر چهار زن قبل از ازدواج از وجود زنان دیگر باخبر بوده‌اند (با توجه به سن تقریبا برابرشان). این که چرا تن به این ازدواج داده‌اند اما موضوعی قابل بررسی است. از نظر من بدون شک ثروت اولین و مهم‌ترین دلیل بوده و دلیل بعدی احتمالا قدرت. تصور عشق با توجه به اختلاف سنی و حضور زنان دیگر کمی دور از ذهن به نظر می‌رسد، به چهره‌ی مرد هم بهتر است اشاره‌ای نکنم که فقط برایش امتیاز منفی خواهد بود.

بعضی وقت‌ها، رفاه، قدرت و حتی شهرت، تمام نقطه‌های منفی را می‌پوشاند. ناصرالدین شاه زیبا نبود، اما حرم‌سرایی بزرگ داشت و زنانش برای سوگلی شدن سر و دست می‌شکستند. زندگی خصوصی بعضی از آدم‌های معروف هم پر است از این تناقض. زنانی که با وجود همسر قبلی و حاضر فرد معروف، تن به رابطه می‌دهد. چرایش را نمی‌دانم و حتی درک هم نمی‌کنم. اما همیشه هستند کسانی که به هر دلیلی این زندگی اشتراکی را می‌پذیرند. و طبیعتا این موضوع ربطی به ازدواج‌های اجباری ندارد، ربطی به جنسیت هم ندارد، که اگر مذهب و قانون دست و پایشان را نبسته بود، تصور شوهر دوم و سوم هم زیاد دور از ذهن نبود.

پی‌نوشت: موضوع بالا مورد تایید من نیست، اما بخشی از واقعیت است که کمتر به آن توجه می‌کنیم. پ.ن ۲: نکته‌ی تلخ این نوشته شاید این باشد که داستان ابتدای این مطلب، کاملا واقعی است.

اشتباه دوم مرد

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

نویسنده مهمان: کامیار علی‌پور

یک بار به طور اتفاقی داشتم برنامه‌ای در مورد ازدواج دوم و سوم می‌دیدم، کارشناس برنامه جمله‌ای گفت قریب به این مضمون که مردها در انتخاب اولشون برای ازدواج ۵۰ درصد اشتباه می‌کنن و در انتخاب دوم ۹۰ درصد.

به طور کل آدم انتظار داره بعد از یک تجربه ناموفق، فرد انتخاب بهتر و عاقلانه‌تری داشته باشه. اما شرایط به طور معکوس پیش میره، در اینجا مرد سعی می‌کنه هر آنچه در همسر اولش نمی‌دید رو در دومی پیدا کنه. به قول معروف از اشتباه گذشته‌ش درس بگیره یا گذشته رو چراغ آینده‌ش کنه. سوال اینجاست که چی میشه که مردها به فکر ازدواج دوم می‌افتن؟ اصولا اولین بهانه‌ای که مردها در این موارد تو آستینشون دارن اینه که زنم منو درک نمی‌کنه، یا در نوع سنتیش، زنم بساز نیست. البته این مشکل اکثرا از عدم شناخت کافی قبل از ازدواج نشات می‌گیره یا به طور کلی تر ازدواج‌های از پیش تعیین‌شده. ازدواج‌هایی که به طور سنتی طرفین در مراسم خواستگاری آشنا می‌شن و چند ماهی در عقدن و بعد هم ازدواج.

همیشه با خودم می‌گفتم اگر اوضاع طوری بشه که با دوست دخترم بهم بزنم دیگه با هیچ دختری آشنا نمی‌شم، می‌شینم یه گوشه راحت ماستم رو می‌خورم و زندگیمو می‌کنم. البته الان ازدواج کردم و از عملی نکردن تصمیمم و زندگیم راضی‌ام. همین پروسه رو می‌شه تعمیم داد به ازدواج‌های بعدی افراد، طرف با خودش بعد از یک شکست می‌گه من دیگه با هیچ کس نمی‌تونم بسازم. بعد از یه مدت با یکی دیگه آشنا می‌شه و می‌گه این یکی با قبلی فرق داره، بهتر من رو درک می‌کنه، دوستم داره و بهم بها می‌ده. این یکی می‌تونه خوشبختم کنه و شب‌ها سر آروم کنارش روی بالش می‌ذارم، با همین استدلال‌ها طرف کم‌کم خودش رو قانع می‌کنه.

درآخر،‌ ازدواج اول و دوم و چندم مهم نیست، مهم اینه که فرد به این شناخت از خودش رسیده باشه که بتونه تقریبا همه چیزشو جه از نظر عاطفی و چه مالی با یک نفر دیگه تقسیم کنه،‌ بعضی در همون انتخاب اول به این مهم می رسن،‌ بعضی تا دهمی هم درکی از این موضوع ندارن.

یک بام و دو هوا

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

بامداد

بعد از یک رابطه عاشقانه‌ی چند ساله، دمادم ازدواج، مرد به دوستم گفته بود که به طور اتفاقی با خانواده‌ای نیازمند و آبرودار آشنا شده و می‌خواهد علیرغم علاقه قلبی‌اش به دوستم، به عنوان حمایت و کمک و البته ادای دین و اجرای تکلیف دینی‌ با دختر این خانواده ازدواج کند. دوستم هراسان و آشفته‌حال به قصد پیدا کردن دختر به هر جایی که عقلش می‌رسید آدرسش را داشته باشند زنگ زده بود و اعلام کرده بود برای دادن هر نوع کمک مالی به آن خانواده آماده است، به این شرط که ازدواجی صورت نگیرد. عاقبت لابه‌لای تماس‌هایی که گرفته بود، صدایی عصبانی از پشت تلفن به او گفته بود به جای جستجوی دختر مورد نظر، بهتر است یقه نامزدش را بگیرد و شیرفهمش کند که کمک به آدم‌های نیازمند الزاما از راه همخوابگی محقق نمی‌شود و بدون چشم‌داشت هم می‌شود فقط از نظر مالی کمک کرد. بعد تقریبا داد زده بود که خانم به خودت بیا، خوشحال باش که به هم خورده. با این مرد بدبخت می‌شدی.

هرچند نشانی دختر هرگز به دست دوستم نرسید اما او دست از تلاشش برای متقاعد کردن مرد برنداشت و در نهایت تمام التماس‌هایش به اینجا انجامید که مرد گفت حاضرست با هر دو زن هم زمان ازدواج کند و اطمینان خاطر داده بود که به مساوات رفتار خواهد کرد! دوستم دل‌شکسته و افسرده‌حال از بازی کنار کشید و هرگز هم دنبال نکرد که آخر و عاقبت ماجرای مرد و دختر فقیر به کجا ختم شد و از آنجا که تا مدت‌ها هر نوع یادآوری جریانات گذشته منجر می‌شد به تنفرش از خودش بابت ساده‌لوحیش و اطمینان بی‌حد و مرزش به مرد و جای خالی و دردناک اعتمادی که به سادگی بر باد رفته بود، همگی سکوت کردیم و اجازه دادیم زمان زهر اتفاقی که افتاده بود را بشوید و ببرد.

اما چیزی که پس از آن ما را متعجب کرد تغییری بود که در دوستمان و نگاهش به زندگی رخ داد. می‌گفت این همه سال فلان شاعر را تمام و کمال دوست داشتم، فلان خواننده برایم بت بود، فلان سینماگر را نابغه بازیگری می‌دانستم، هیچوقت نمی‌دانستم این آدم‌ها در زندگی شخصیشان چه بلایی سر دیگران آورده بودند، شاید هم می‌دانستم، اما به ابعاد وسیع دردناکش فکر نکرده بودم. نادیده گرفته بودم و رد شده بودم. این آدم‌ها وارد زندگی زن دیگری شده بودند و کاشانه‌اش را به باد داده بودند، یا در مقام مرد، زن و زندگیشان را رها کرده و پی عشق پیرانه‌سری رفته بودند، گاه همسران متعدد داشتند و اغلب فقط با همسر جوان‌تر در محافل خودی نشان می‌دادند. چرا از مرد آینده زندگیم که کشیدم این قدر برایم درد داشت اما وقتی در مورد زندگی هنرمندهای مورد علاقه‌ام می‌شنیدم برام عجیب نبود؟ چرا به رنج زن یا مرد رهاشده فکر نمی‌کردم؟ چرا به بهانه عشق لاپوشانی می‌کردم، چرا یک بام و دو هوا داشتم؟

و البته حتما در نظر خواهید داشت که کار من بازگویی یک اتفاق و توجه دادن به نکته‌ای بود که دوستم به آن رسیده بود، نه قضاوت آدم‌های نام‌برده‌نشده در متن!

تمثال منهدم‌شده‌ی احترام

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

نیمه‌شب

جناب سرهنگ سه تا خانه داشت، خانه «مامان سین» شمال شرق، خانه «نون خانم» شمال غرب و خانه «میم جون» در یکی از شهرهای توریستی. ما با مامان سین نسبت فامیلی دوری داشتیم ولی بخاطر همسن بودن با نوه‌هایش، کلی با هم رفت و آمد می‌کردیم. جناب سرهنگ پسر دایی مامان سین بود و بنا به ملاحظات فامیلی از بچگی نامزد هم تلقی می‌شدند. در عنفوان جوانی و وقتی هنوز خیلی هر را از بر تشخیص نمی‌داد سین را به همسریش درآوردند و راهی دانشکده افسری کردندش. سین نوجوان سنتی و محجبه، همسری بسیار باوقار و با کمالات از آب درآمد و در همان ابتدا هم یک دختر و یک پسر به او هدیه کرد. همه چیز به نظر کامل و بی‌نقص می‌آمد الا اینکه پدر جوان الان افسری جذاب و امروزی شده بود و باید در محافل رسمی همراه همسر حضور می‌یافت. شوربختانه (واقعا مطمئن نیستم برای کدامشان)، سین تمایلی به حضور بی‌حجاب دوش به دوش همسر جوان و نظامی‌اش نداشت و اصولا برای چنین امری تربیت نشده بود. از طرفی پدر و برادران سرشناس و فوق‌سنتی‌اش اجازه حضور ناموسشان (بله، علی‌رغم همسری و داشتن دو بچه سین کماکان ناموس خانواده بود) را با «آن وضع فجیع» در آن محافل پرگناه نمی‌دادند.

افسر جوان خودش هم تمایلی به تغییر دادن سین نداشت، سین مادر بچه‌ها و ناموس دو فامیل قدیمی و سنتی بود. نون دختر خانم جوان و زیبا و امروزی کسی بود که کاملا مناسب همراهی افسر جوان بود. از خانواده‌ای بوروکرات که در دوره جدید به الاف و اولوفی رسیده بودند و وصلت با یک خانواده قدیمی بسیار برایشان «لازم» به نظر می‌رسید. افسر جوان در یکی از دورهمی‌های اداری با آنها آشنا شد و البته که به سرعت جرقه یک عشق آتشین بین او و نون زده شد. به غیر از گدازه‌های اشتیاق، هر دو طرف منافع هم را تامین می‌کردند و فقط یک «اشکال» کوچک آن وسط توی ذوق می‌زد و آن هم متاهل و پدر بودن داماد برازنده بود. خانواده افسر جوان تمایلی به پذیرفتن دختر بی‌حجاب یک خانواده تازه به دوران رسیده فکل کراواتی را نداشتند و فامیل بودن با سین هم حساسیت موضوع را بیشتر می‌کرد، نون هم علی‌رغم تمایل فراوانش به این وصلت، خیلی راضی به هوو داشتن نبود.  به نظر می‌رسید فقط نظر سین این وسط برای کسی مهم نیست. سین ساکت و آرام به وظایف مادری و همسری (که این اواخر اصلا مورد درخواست نبود) و خانمی آن خانه درندشت در مرکز شهر می‌رسید.

افسر جوان با همه هیاهو و جنجال‌ها با نون ازدواج کرد، خانه بزرگ را تبدیل به دو خانه کوچک‌تر کرد، وظایف پدری و آقایی به یکی دو بار در اواسط هفته در خانه سین و وظایف شوهری و اجتماعی به کل شب‌های هفته و بیشتر روزها در خانه نون تقسیم شد. از همان اول سین دعوت به اعلام جنگ و دشمنی را که به شدت از سوی خانواده‌اش توصیه می‌شد رد کرد و به جای آن عروس و داماد را به خانه‌اش به صرف ناهار دعوت کرد و البته که رفتار نون بسیار نامناسب بود. سین ساکت و «خانم‌وار» زندگی می‌کرد و از طرف دیگر ماه عسل به سرعت رو به پایان بود. نون حامله بود و چشم‌های افسر جوان روی زیبارویان دیگر می‌چرخید و البته که وظایف خانوادگی افسر جوان را بیشتر به سمت خانه سین می‌کشاند چون فامیل رغبتی به حضور در خانه نون نداشتند. چند ماه بعد از به دنیا آمدن دخترک نون، دعواهای افسر و نون به حدی بالا گرفت که در یک بعد از ظهر بهاری، نون رفت روی پشت بام و افسر را تهدید کرد که پایین می‌پرد و همانی شد که نباید. سین چندین ماه از نون فلج و دخترک شیرخواره در خانه خودش نگهداری کرد تا اینکه افسر جوان که حالا دیگر جناب سرهنگ شده بود از خر شیطان پایین آمد و نون در هم شکسته را بخشید و برایش پرستار گرفت. دو هوو رابطه احترام‌آمیز ولی دور از هم داشتند با اینکه دخترک نون بیشتر وقت‌ها همراه پدر یا حتی بدون او در خانه سین وقت می‌گذراند. جناب سرهنگ با «خوش شانسی» ذاتیی که داشت به محل جدید ماموریت اعزام شد که در واقع مفری بود برایش تا از انجام وظایف نادلبخواهی که در قبال دو خانواده‌اش داشت راحت شود.

دختر و پسر سین دانشجو شده بودند که خبر رسید صاحب یک برادر شده‌اند. میم جون خانم نه چندان جوانی بود که سابقه یک نامزدی بهم خورده را هم داشت و البته خودش بسیار جنم‌دار و با جربزه، بقالی بزرگی را درآن شهر توریستی نزدیک محل خدمت جناب سرهنگ اداره می‌کرد. ماجرا با سکوت احترام‌آمیز سین و بی‌تفاوتی تحقیرآمیز نون روبرو شد. جناب سرهنگ اما خوشحال و خندان با میم و پسرک زندگی می‌کرد، ماهی یک بار و همچنین برای مناسبت‌های رسمی فامیلی به خانه سین می‌رفت (هنوز آنجا اتاق و تختخوابش بطرز نمادینی وجود داشت) و سالی دو بار عید و اول مهر به نون و دخترک سر می‌زد (طبعا آنجا رختخوابی برایش نداشتند). کم‌کم پای میم و پسرک با توجه به رفتار همیشه پذیرنده و محترم سین به خانه شمال شرق باز شد و آنجا تنها جایی بود که بچه‌های متنوع جناب سرهنگ بطور یکسان محبت می‌دیدند و پذیرایی می‌شدند. میم جون با توجه به خونگرمی ذاتی‌اش راحت جایش را توی خانه مامان سین باز کرد و البته که کسی در این مواقع سراغی از نون خانم نمی‌گرفت. تمام این سال‌ها سین با لبخندی محو به وظایفش پرداخت و محترمانه به انواع بیماری‌ها از قند و گرفتگی عروق قلب تا نارسایی کلیه و عملکرد بد کبد دچار شد. همیشه بابت خانمی‌اش ستایش شد و «حفظ زندگی» اش بارها مثال زده شد. جناب سرهنگ در مهمانی سفر حج سین (که هیچ دخالت مالی و اجرایی در آن نداشت و همه مخارجش را خود سین از پس انداز خانمانه‌اش پرداخت کرده بود) با تفاخر بالای مجلس نشست و میم جون در قسمت زنانه مجلس دایره زد و رقصید.

جناب سرهنگ پز تحصیلات عالیه پسر و دختر سین را می‌داد در حالی که نمی‌دانست برای هر امتحانشان سین چقدر پا به پایشان بیداری کشیده، در مجلس خواستگاری و عروسیشان با یونیفرم و درجاتش بعنوان صاحب مجلس مورد احترام قرار می‌گرفت در حالی که برای هر ثانیه‌اش، سین خون دل‌ها خورده و نگرانی‌ها کشیده بود. مامان سین، نامی که نوه‌ها و ما می‌نامیدیمش، در هفتاد سالگی در نهایت احترام و بزرگی از دنیا رفت، در حالی که مدت‌ها بود نمی‌توانست راه برود، چشمانش تقریبا نابینا شده بودند و تعداد قرص‌هایی که می‌خورد دو رقمی بودند. جناب سرهنگ و میم جون و خانم نون با بچه‌هایشان حاضر بودند، همه از خانم بودن و محترم بودن سین حرف می‌زدند، و هیچکس حواسش به قلبی نبود که در حقیقت سال‌ها پیش از کار افتاده بود.

مادری کردن برای همه کودکان

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

شبانگاه

داستان مثل اکثر داستان قدیمی‌ها شروع می‌شود: مردی که با داشتن همسری بیمار و چند بچه کوچک، زن دیگری می‌گیرد، زن که نه، دختربچه‌ای از آشنایان که مطمئنا تا پیش از آنکه بنشانندش پای سفره عقد داشته توی کوچه دنبال گربه‌ها می‌دویده یا بازی‌های پسرانه می‌کرده. دختر وقتی رفته خانه شوهر، جای مادر بچه‌هایی بوده که از خودش بزرگتر بودند و با آنها و بچه‌های کوچکتر می‌توانسته بازی کند؛ البته تا وقتی که شوهرش بیاید. زن اول به او یاد داده چه طور برنج دم کند، چطور خورش بار بگذارد و چه طور چای مورد علاقه شوهر را بریزد و ببرد. وقتی بازیشان زیاد طول می‌کشیده می‌آمده از دم در صدایش می‌کرده که «بیا برنج را بکش الان آقا می‌آید.» یا «من برنج را کشیدم، حواست باشد لو ندهی.» و دختر کنار او بزرگ می‌شده. اولین بار که خون عادت ماهیانه را دیده دویده پیش زن و گفته: «فکر کنم دارم می‌میرم.» و زن دست کشیده روی موهایش و به او توضیح داده چه شده و حتما به او خبر داده که بعد از «پاک شدن» باید منتظر آقا در رختخوابش هم باشد.

چندسال بعد زن مُرد و بچه‌های او به علاوه بچه‌هایی که مرد از زنی قبل از آن زن داشت و بچه‌های خودش ماندند برای دختر، دختر حالا زن زندگی است می‌داند برنج و خورش و چای چه وقت قوام پیدا می‌کنند و مهم‌تر از همه می‌داند محبت کردن به بچه‌های دیگران چه طعمی دارد. چندسال بعد شوهر هم می‌میرد و او بچه‌ها را بزرگ می کند یک پسر و عروسش تصادف می‌کنند و پسر کوچکشان می‌ماند برای او. برای او که عادت کرده مادر همه‌ی بچه‌های جهان باشد. چند سال بعد که من دیدمش نوه‌اش به او می‌گفت «مادر» (و برای هیچکس هم عجیب نبود؛ از بس که جوان بود زن). نوه‌اش همکلاسی برادرم بود و مادرش را می‌ستود.

داستانش را یک شب تا صبح برایمان تعریف کرد. تمام مدت ذهن من حول آن زن دور می‌زد؛ زنی که هرچه باشد اسمش «هوو» بوده و به آن مرد که حتی مردنش هم دلم را خنک نکرده بود. قبل از اینکه بلند شود برود چای بیاورد گفت: «هرچی بلدم؛ از اون خدابیامرز بلدم؛ برام مادری کرد. من برا بچه‌هاش نتونستم جاشو پر کنم. «(گمانم بچه‌ای که بزرگ کرده بود نوه همان زن بود) و در مورد مرد می‌گفت: «چی کار می‌کرد؟ یه مرد نابلد با یه زن مریض و چند تا بجه‌ی قد و نیم قد.»… دلم می‌خواست بغلش کنم.

این تنها خاطره خوب من از کسانی است که ازدواج مجدد (همزمان داشتن دو همسر) داشته‌اند؛ که البته این هم دخلی به مرد ندارد. روابط بین آن دو زن بوده که شگفت‌انگیزش کرده. در باقی موارد هیچوقت به ارتباط موازی حق نمی‎دهم. مردی یا زنی که نتواند نقطه پایان یک رابطه را بگذارد و بعد برود سراغ بعدی به چه دردی می‌خورد؟ یا بدتر از آن اگر آنقدر تنوع‌طلب است که دو نفر را همزمان می‌خواهد؟ شاید برای خودش توجیهاتی داشته باشد اما من ترجیح می‌دهم ندانم.

هرگز نگو هرگز

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

شامگاه

خانم زیبا و مهربان و فهمیده‌ای بود. با بقیه‌ی فامیل فرق داشت. به‌قدری باکلاس بود که من ناخودآگاه ضمن حفظ فاصله بهش احترام می‌گذاشتم. تا اینکه فهمیدم برای بار دوم ازدواج کرده و زن دوم مردی متأهل شده. راستش رو بگم شوکه شدم. اون وقت‌ها ازدواج با مرد متأهل برای من تابو بود، یک خیانت، جرمی نابخشودنی. از همون روز این تابو شکست. وقتی اون می‌تونه یعنی هر کس دیگه‌ای هم می‌تونه. گرچه هنوز هم برای من سنگینه و نمی‌تونم بفهمم چرا این کار رو کرد. جالب‌تر اینکه همه این کارش رو تقبیح کردند به جز کسی که ازدواج دوم رو برای من تابو کرده بود. در کمال خونسردی تفاهم نشون داد که این زن نیاز به سرپناه و امنیت داشته. این روزها دیگه نمی‌دونم کدوم کار بده و کدوم کار خوبه. نه که کار خوب و بد نداشته باشیم. مرزی برای خوب و بد نداریم. هر موردی باید جداگونه سنجیده بشه.

یاد اون دهکده‌ای می‌افتم که چند سال پیش در موردش خوندم. زن‌ها چند تا شوهر دارند. نه چون زن‌سالاری باشه البته. چون پول ندارند برای همه‌ی پسرهاشون زن بگیرند بنابراین برای مثلا هر چهار پسرشون یک زن می‌گیرند. اولین بچه مال پسر بزرگ‌تر و دومین بچه مال پسر دوم و … به همین ترتیب. البته خانم مربوطه خیلی هم راضی نیست و از کار زیاد خسته میشه.

آدمیزاد خیلی بیشتر از اونچه که خودش فکر می‌کنه موجود قابل انعطافیه. قوانین مطابق با شرایط نوشته شدند. احمقانه اونجاست که شرایط تغییر می‌کنه و قوانین رو تغییر نمیدن. گاهی هم که قانون کاربردی نداره و هرچی مطابق با قانون بخواد عمل بشه احمقانه میشه.

بعد همه‌ی این حرف‌ها آیا خودم حاضرم زن دوم مردی بشم؟ آیا حاضرم شوهرم زن دیگه‌ای داشته باشه؟ فکر می‌کنم در هر دو حالت اگه مجبور باشم جوابم مثبت باشه.

سکه‌ای با دو رو

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

غروب

بحث بالا گرفته بود، موضوع هم، بحث داغ چند همسری بود البته برای آقایان. گروهی دانشجویان دختر بودیم که بعضی از ما با حرارت و البته عصبانیت در مورد اجازه‌ای که در ظاهر دین به مردان برای داشتن چند همسر در آن واحد داده است اعتراض داشتیم. استاد معتقد بود که قوانین دین همه بر اساس فطرت انسان است، به گونه‌ای که انسان خودش ناخودآگاه به سمت آنها گرایش دارد.

نوبت من رسید برای صحبت کردن و طرح سوال، خطاب به استاد گفتم: «اگر شما ادعا می‌کنید که قوانین دین موافق فطرت انسان است چرا من به عنوان یک زن ناراحت می‌شوم اگر همسرم سراغ زن دیگری برود؟ اگر موافق طبع است پس چرا اینقدر زنان مخالفند، چرا به راحتی این موضوع را نمی‌پذیرند!؟» استاد نگاهی ساده‌انگارانه به من کرد و با خونسردی گفت: «چون حسودند! چون حسودید!» با جواب استاد انگار در کلاس بمب منفجر شده باشد، به ناگاه همه موافقان و مخالفان یک صدا شروع کردند به اعتراض.

بعد از چند لحظه که عصبانیت‌ها کمی خوابید استاد ادامه داد: «اگر عینک حسادت و تعصبتان را کنار بگذارید می‌بینید که همه آنها که زن دوم می‌شوند کاملا با رضایت خاطر، با علم به شرایط، با علم به اینکه زن دیگری هم در ماجرا هست، وارد زندگی با مرد می‌شوند و هیچ مشکلی هم ندارند! همین که یک مثال نقض پیدا شود نشان می‌دهد که این موضوع، یعنی داشتن چند همسر جز حسادت زنانه مشکل خاصی ندارد!»

همچنان صدای اعتراضات بلند بود، هر کس نظری می‌داد ولی من به عنوان کسی که سعی دارم و داشتم که منصفانه قضایا را ببینم به فکر فرو رفتم. ذهنم پر شد از مثال‌های مختلفی از آدمهایی که از دور و نزدیک می‌شناختم. زندگی یکی از نزدیکترین خویشاوندانم جلوی چشمانم آمد، هنگامی که مرد با داشتن چهار فرزند بزرگ بالای ٢٠ سال عاشق زنی همسن پسر بزرگش شد و بعد از کشمکش‌های طولانی و دعوا و کلانتری و پلیس و دادگاه در نهایت زندگی ٣٥ ساله‌اش را رها کرد و با زن جوانش رفت، زن اول بعد از گذشت شاید یک سال کم یا زیاد، همسر دوم مردی شد که همسن پسرش بود! دوست دیگری به ذهنم آمد که با التماس خودش را وارد زندگی مردی با آبرو کرد، در جریان آویزان شدنش بودم تمام و کمال! بعد از اینکه چند سالی در نقش همسر دوم بود ولی در واقع برای زندگی اولی هم تصمیم می‌گرفت، مرد بهتری را پیدا کرد و همسر دوم مرد جدید شد!

فکر کردم و فکر کردم… قضیه حسادت را می‌پذیرم، آنچه زن اول را منزجر می‌کند همین دردِ خواسته نشدن است و آنچه باعث می‌شود زن دوم با شادی و خوشحالی و با دانستن وجود زن دیگر به راحتی وارد زندگی‌ای در سایه شود همین حس خوشایند انتخاب شدن و ترجیح داده شدن است.

من به عنوان یک زن قطعا نخواهم پذیرفت که همسرم با دیگری همبستر شود، ولی واقعیت اینجاست که نمی‌دانم خودم در شرایط مشابه با زنان دوم، چه عکس‌العملی از خودم نشان خواهم داد. آیا حس شیرین خواسته شدن و ترجیح داده شدن را حاضرم فدای اعتقاد و باورم کنم یا پایبند به اصول امروزم باقی خواهم ماند و جلوی عشقی که از سمت مردی متاهل به سمتم خواهد آمد تمام قد خواهم ایستاد.

۵×۱

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

عصر

یک: می‌گفت ازدواج دوم تُف سربالاست. حتی اگر مشکل هم داشته باشی دیگر نمی‌شد و نمی‌توانی جدا شوی. با تمام توانت باید ادامه دهی، اگر مشکلی هست باید از سر راه برداری و اگر هم نتوانستی دیگر مجال نطق کردن و مجادله و کشمش نداری، که باید سرت را به زیر بیندازی و زندگی‌ات را بکنی. می‌گفت هر جور حساب کنی دودش در چشم خودت می‌رود. تُف سربالاست، تو صورت خودت می‌خورد، به صورت خودت برمی‌گردد.

دو: می‌گفت ارج و قرب زن دوم بالاتر است. مردی که یک زندگی را از سر گذرانده باشد با کلی تجربه و یک زندگی پشت سر، حالا قدر زن بعدی‌اش را بهتر می‌داند، دیگر دیوانه‌‎بازی ندارد. قدر زن و زندگی را می‌داند، دیگر زندگی‌اش را از دست نمی‌دهد. با چنگ و دندان به زندگی‌اش می‌چسبد.

سه: می‌گفت زنِ مردِ زن‌مرده بشو، نه زنِ مردِ زن‌طلاق‌داده. زن‌مرده قدر زن را بیشتر می‌داند. زن‌طلاق‌داده اگر خوب بود که اولی را طلاق نمی‌داد. حتماً عیب و ایرادی داشته که اولی باهاش نساخته.

چهار: می‌گفت زن‌ها باید کارد به استخوان‌شان برسد تا زندگی‌شان را رها کنند، زنی که زندگی‌اش را می‌گذارد و می‌رود یعنی آن زندگی دیگر زندگی نبوده و ویرانه بوده. می‌گفت روی ویرانه‌های کسی زندگی‌ات را بنا نکن.

پنج: می‌گفت با من نمی‌دانی چه می‌کرد حالا ببین با زن دومش چه می‌کند. شانس و اقبال من را ببین و شانس اقبال این دومیه را (همسر دوم مرد را می‌گفت) بعد هم شروع به فحش دادن کرد.

آکاردئون

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

بعد از ظهر

پرده‌ی اول: بهم میگه جد بزرگشون یک قانون ساده گذاشته بوده: از نسلی که از اون به جا می‌مونه کسی حق نداشته در آن واحد با دو زن ازدواج کنه. هر کس یک زن و فقط یک زن می‌تونسته اختیار کنه. قانونی که در حدود صد و سی سال پیش در جنوب ایران کاملا مترقی به حساب می‌اومده.

پرده‌ی دوم: اومد نشست روی مبل و گفت روزه‌ام. فقط اومدم یه چیزی بهت بگم و برم و بعد از خاطرات سه سال پیش برام گفت که در پیچ و تاب طلاق بود. مرد بعد از اینکه یک سال و نیم در راهروهای دادگاه دوانده بودش، براش یک خونه می‌گیره و به حکم دادگاه مجبور به تمکین می‌شه و حدود هشت ماه اونجا زندگی می‌کنه تا حکم نهایی طلاق بیاد. پرسیدم چرا رفتی؟ نمی‌رفتی چی می‌شد؟ گفت این وقت‌ها مرد می‌تونه به حکم دادگاه اجازه‌ی ازدواج دوم دریافت کنه و بعد دیگه طلاقت نمی‌ده. تو هم که بدون اجازه‌ی شوهرت امکانی برای زندگی نداری. نه سفر، نه کار، نه هیچ چیزی.

پرده‌ی سوم: مرد دولتمند بود و خبر ازدواجش با منشی دفترش حسابی همه رو متشنج کرد. اون موقع پسر بزرگش به سن ازدواج رسیده بود. چند ماه بعد خواستگاری یکی از دخترای جمع ما اومدن که در زیبایی و وجاهت زبانزد بود. دختر از همون اول دو دل بود که این هم پسر همون پدره. می‌تونه که بعدها راه همون رو بره. می‌شه که همسر خوبی از آب در نیاد.

پرده‌ی چهارم: از یک جایی مرد شروع کرده بود به اذیت کردن. اون سال‌ها دخترش راهنمایی درس می‌خوند. یک بار شنیدیم که برای دخترکش یک گردنبند طلا کادو خریده تا دخترک برای مادرش خبر نبره و بعد دختر رو برده به خونه‌ی جدیدش تا همسر دومش رو ببینه. مرد و همسر اولش متارکه کردند. دختر همون سال تجدید شد.

پرده‌ی پنجم: بحث حق قانونی یک چیزه و بحث پذیرش عرف چیز دیگه و در کنارش، انسانی بودن هم رویکردی کاملا مستقله. به نظر من وارد کردن پای نفرات سوم و چهارم و یا بیشتر به رابطه چه تحت توجیه اسلامی چه باب کلمه بازی جدید پلی‌گامی (چندهمسری) داروینی، تهی کردن معنای ازدواج و رابطه از ارتباط بین دو انسان و تقلیل دادنش به رابطه‌ی صرف جنسیه. چند وقت پیش ویدئویی منتشر شد از یکی از دوستان معمم که با حسرت برای چند جوان مدینه‌ی فاضله‌ی ازدواج با چند زن رو به تصویر می‌کشید که در اون وقتی یکی مریض می‌شد، بقیه‌ی زن‌ها تیمارش می‌کردند و باهاش دکتر می‌رفتند و کارکرد مرد تنها به عنوان عضو «نر» خونه برای برطرف کردن نیازهای جنسی خودش و شاید زن‌هاش بود. ازدواج دوم به گمان من توهین به زن نیست. کاهیدن مردانگی به شهوته.

زن باش حتى اگه كم

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

نیمروز

از وقتی یادم میاد بهشون میگفتم خاله، دوتا زن مسن نازنین تو همسایگیمون که من تو عالم بچگی فکر میکردم با هم خواهرن اما بعدها که بزرگ‌تر شدم متوجه شدم که هوو هستند. هوو کوچیکه تپل و خوشگل طبقه بالا زندگی میکرد و هوو بزرگه لاغر و دوست‌داشتنی طبقه پایین. اونطور که از میون صحبتهاشون فهمیدم خاله نرگس خیلی زود شوهر میکنه و بچه‌دار می‌شه، بعد از حاملگی افسردگی میگیره – که البته تا آخر عمر هم ولش نکرد – و شوهرش به همین بهونه طلاقش میده و می‌گه زنم جنی شده و بعد از یه مدت هم میگه دخترشون مرده. خاله زهرا و حاج آقا سال‌ها بود ازدواج کرده بودن و بچه‌دار نمیشدن، خود خاله زهرا هم آستین بالا میزنه و زن دوم رو براش میگیره. همیشه تعریف میکردن انقدر اختلاف سنیشون از هم زیاد بوده که توی مسافرت‌های جورواجور به داخل و خارج کشور، همه فکر میکردن خاله نرگس دخترشونه. خاله زهرا زن بسیار مومن و نماز‌خونی بود و نقطه مقابلش خاله نرگس، اما همیشه مثل در و تخته‌ای میموندن که بهم جوش خوردن و خاله زهرا همیشه هووی کوچیکش رو حتا بیست و پنج سال بعد از فوت حاج آقا تر و خشک میکرد. سال‌های آخر عمرشون که به فاصله کمتر از یک سال بود، خاله زهرا روزی ده دوازده بار از پله‌ها بالا میرفت و صبحونه و نهار و شام خاله نرگس رو می‌داد و بهش می‌رسید، تا بلاخره یه روز صبح بعد از نماز همونجا سر سجاده چشماش رو بست. خاله نرگس هم با حسرت دختر کوچیکش که همیشه ته قلبش ایمان داشت که زنده‌ست سر میکرد و دوری از هووی بزرگش و نه ماه بعد اون هم رفت.

 توی این سال‌ها و از هر قشری و همه مدل از این خاله زهراها و خاله نرگس‌ها کم ندیدم و هیچوقت نتونستم این ارتباط رو هضم کنم. چطور می‌شه مردی این حق رو بدونه که دو سه یا چهار تا زن کنار خودش داشته باشه و زن‌ها یکی بشن سوگولی آقا و یکی مسئول پخت و پز و اون یکی لَله بچه‌ها و … و زن‌ها چطوری تاب میارن این ارتباط رو!؟ اونقدر حقیر؟ تحت هیچ شرایطی قبول این ازدواج برام امکان نداره، حتی اگه بحث دوران قدیم و مثلا شرایط خانواده‌ها رو بذاریم کنار، توی این قرن نمیتونم قبول کنم. چند همسری بودند توهین به زنه، به شخصیت زن و به نیازهاش، اینم یک جور جنایته از نظر من که با هیچ توجیهی قابل قبول نیست.

ازدواج دوم مرد؟ محض رضای خدا نه!

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

پیش از ظهر

استادی داشتیم که قرآن و معارف اسلامی تدریس می‌کرد. او می‌گفت: «خدا زنی را که تمکین همسر نکند، زنی را که از همسرش اطاعت نکند، زنی را که …، زنی را که …، در آتش جهنم می‌سوزاند و شعله‌ور می‌کند.» در حالی که پدرم می‌گفت: «خدا مهربان است، رئوف و بخشنده است. معاذالله کباب‌پز که نیست.» روزی از روزها همین استاد ما در مورد ازدواج دوم مرد بحث به میان آورده گفت: «از زنان عزیز می‌خواهم که به شوهرشان اجازه ازدواج مجدد بدهند. این حق مسلم مردان است.» با این سخنان او نظم کلاس بهم ریخت صدای اعتراض زنان و تعدادی از مردان بلند شد که چه می‌گویید استاد؟ پرسیدم: «اگر شوهر خواهرتان سر خواهر نازنین شما هوو بیاورد چه عکس‌العملی نشان می‌دهید؟» جواب داد: «با زبانی خوش و ساده به او می‌گویم خواهرم نتوانستی. در فن شوهرداری شکست خوردی. با متانت بنشین و بچه‌هایت را بزرگ کن. او نیز حرمت مرا نگه می‌دارد. یا طلاق گرفته و از بچه‌هایش جدا می‌شود و یا ساکت شده و به زندگی با هوو ادامه می‌دهد.» گفتم: «چاره‌ای جز این ندارد.»

روزی مادر یکی از دانش‌آموزانم به دیدارم آمد و پافشاری کرد که می‌خواهد با من تنهایی صحبت کند. با هم به اتاق مربی بهداشت رفتیم و زن با عصبانیت گفت: «شوهر و مادرشوهر … شما دیروز برای خواستگاری خواهرم آمده بودند. خوب شد که مرده را شناختم. گفتم که شما زن و بچه دارید و مادرشوهرت انکار کرد.» گفتم: «این امکان ندارد. مادرشوهر من چنین نمی‌کند. حتما شما اشتباه گرفته‌‌اید. او بیمار است و دیروز با همسرم به بیمارستان رفتند.» زن عکس‌هایی را نشانم داد که مادر و پسر در مجلسی بودند و برای اطمینان خاطر من صدایشان را نیز ضبط کرده بود. پریشان شدم. روزم خراب شد. به خانه که برگشتم صدای سرفه‌های ساختگی مادرشوهر گوشم را سوزاند. سعی کردم کنترلم را از دست ندهم. اما مگر می‌شد. سرانجام اعتراض من و انکار مادر و پسر به آنجا رسید که مادرش گفت: «تو سه سال پیش باختی. پسر من زن عزیزی دارد و فقط به خاطر تنبیه و گوشمالی زنش، به خواستگاری رفتیم. وگرنه قصد ازدواجی در میان نیست.» در هر حال بازنده این زندگی من بودم. او ادعا می‌کرد که زنش خانه مستقل و بچه‌هایی از شوهر مرحومش دارد و نیازی به ناراحتی من نیست. حالا که همه چیز را فهمیده‌ام باید تحمل کنم و بستر را یک روز در میان با هوو قسمت کنم.

می دانید چه بلایی سر روح و روانم آمد؟ من بگویم. ماندم، زیرا جرات جدایی نداشتم. نمی‌توانستم از بچه‌هایم جدا شوم و آنها را دست زن شوهرم بسپارم. ماندم و با درد و غم خودم زندگیم را جهنم کردم. اوایل حسادت کردم. کسی ندید که چه می‌کشم. چگونه شرح دهم که سوختم و خاکستر شدم. او عصرها همچون غذای پس‌مانده و نیمه‌خورده‌ای به خانه می‌آمد. با همان فیس و افاده از من انتظار تمکین هم داشت. به قول مادرش باید آنقدر به او محبت می‌کردم که قید زنش را می‌زد و پیش من باز می‌گشت. من نیز مجبور بودم با گشاده‌رویی او را ببخشم و به خانه‌ام راهش دهم. او حق داشت و حسودی من دیوانگی خودم بود. اگر من با مردی دیگر رابطه داشتم او می‌بخشید؟ البته ماجرا در همین جا ختم نشد. من یک هوو نداشتم. همسرم با زنان متعددی رابطه داشت. او زیرک‌تر از آن بود که دم به تله بدهد. بعد از جدایی از آن زن، زنان را صیغه می‌کرد.

مردی که زن دارد باید به فکر خانواده و بچه هایش باشد. نه سوزاندن دل زن باآوردن هوو به خانه.

من چنینم دگر ایشان دانند

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

صبح

«الف» شاعر است، یک شاعر معروف که طرفداران بسیاری هم دارد. من و «الف» هم به واسطه‌ی شعر با هم آشنا شدیم و بعد از چند سال دوستان خوبی برای هم شدیم. «الف» یک شکست عاطفی در زندگی‌اش خورده بود و بعد از آن با فردی وارد رابطه عاطفی نمی‌شد.

یک روز زنگ زد که هم را ببینیم، خیلی سخت نبود حدس زدن ماجرا، «الف» وارد یک رابطه عاطفی شده بود، فقط یک مشکل وجود داشت، فرد مورد نظر، تاکنون دو بار ازدواج کرده بود و یک دختر بیست ساله از ازدواج اولش داشت، با همسر اولش توافق کرده بوده که جدا از یکدیگر زندگی کنند، برای بار دوم ازدواج کرده بود و همسر دومش بعد از چند سال از ایران رفته بود به طور رسمی هیچ طلاقی در کار نبود.

راستش من فکر نمی‌کردم که ماجرا جدی شود، اما جدی شد، پیشنهاد من این بود که حداقل فردی از خانواده «الف» در جریان باشند، کلی با «الف» صحبت کردم که فرض کنیم دو همسر قبلی، مشکل زا نباشند، اما وجود یک فرزند، مشکل‌ساز است. اما علیرغم همه‌ی مخالفت‌ها «الف» و فرد مورد نظر با هم ازدواج کردند. من اصلا دید خوبی نسبت به این ماجرا نداشتم و در مراسم با خواهر «الف» هی غصه خوردیم و هم را دلداری دادیم که دیگر کاری نبود که انجام نداده باشیم تا «الف» این کار را انجام ندهد و زندگی خودش است و «الف» بزرگ است و مسئول کار خودش است و اگر مشکلی پیش آمد که تقریبا مطمئن بودیم پیش می‌آید در کنار «الف» می‌مانیم.

الان حدود پنج سال از این ازدواج می‌گذرد و» الف» و همسرش زندگی خوبی با هم دارند، همسر «الف» عاشق اوست و برای رضایت و شادمانی او تلاش بسیار زیادی می‌کند. اما من و خواهرِ «الف» همچنان طبق یک قرارداد نانوشته نگرانیم. البته در مورد نگرانیمان با هم صحبت نمی‌کنیم. راستش با گذر این چند سال من هنوز فکر می‌کنم همسر «الف» کار درستی انجام نداده است.

گرایش ناشناخته

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

سپیده‌دم

دوستی دارم که عادت‌ها و باورهای بسیار متفاوتی دارد‌. گاهی باورهایش برایم بسیار عجیبند. یکی از عجیب‌ترین‌هایش چندهمسری بودنش است. اعتقاد دارد بعضی انسان‌ها به چند همسری گرایش دارند، مثل خودش. البته با موضوع خیانت و هوس‌بازی و سواستفاده‌های قانونی متفاوت است. به عبارتی اکنون گرایش دوست من در کشورش جرم است و می‌توان گفت برای بودنش نیاز به حمایت و کمپین دارد، درست خلاف آنچه در کشور من فعالین حقوق بشر برایش کمپین می‌کنند که قانون تعدد زوجات برداشته شود و جالب قضیه اینجاست که از منظر انسانی هر دو گروه دادخواه حق دارند. دنیا بسیار بسیار گرد و کوچک است، نه؟! لازم می‌دانم به وضوح بگویم که دوستم ایرانی، مذکر و خداباور نیست. پس هیچ گونه پیش‌زمینه یا دریافت از جامعه یا شیوه تربیتی یا ارتباط توجیه‌کننده‌ای با مقوله‌های تعدد زوجات و صیغه و قانون فقه و فشار بر قشر خاص و اینها ندارد. اینها را گفتم چون به نظرم خیلی از پیش‌فرض‌ها و پیش‌داوری‌های ممکن را مرتفع می‌کند. خودم پی‌اش را نگرفتم و تحقیق نکردم که آیا واقعا چنین گرایشی بین نسل بشر، علمی یا آماری، وجود دارد یا نه؟! راستش برایم صِرف وجود چنین نظری و چنین شناختی از خود، جالب بود. بیشتر به این مقوله با دید جل‌الخالق نگاه و فکر کردم، تا اینکه بخواهم جبهه بگیرم و ته و توی قضیه را درآورم.

دوستم معتقد است که نیاز دارد چند دوست‌پسر همزمان داشته باشد، نه از سر هوس، از این جهت که نیاز روحش را یک شخص نمی‌تواند پاسخ دهد. یعنی اینکه مثلا در عقلانیت روی یکی می‌تواند حساب کند و در احساس روی دیگری، و در تفریح و ورزش هم دیگری. هیچکدام از این شریک‌های زندگی هم برایش ناکافی به نظر نمی‌رسند. یعنی در آن واحد هر کدامشان برایش هم کافی و هم کم هستند. از نظر کشش جنسی و عاطفی هم به همه‌شان متمایل است و تمایلش هم با معشوقش متناسب. این یعنی ته عدالت و مساوات را درآوردن. از طرفی با دوست معمولی فرق دارند. به عبارتی انتخاب بین این معشوق‌ها برایش مطرح نیست، نه اینکه نخواهد یا نتواند یکیشان را انتخاب کند، بلکه نیاز و ضرورتی به این انتخاب نمی‌بیند. در مقابل حق همین احساس و همین منش یا گرایش را برای هرکدام از شریک‌هایش هم قائل است و در عین حال برای خودش و آنها اجباری مبنی بر ایجاد ارتباط با دیگر شرکای شریکش نمی‌بیند.

مدلی که خودش برای من ترسیم کرد تا بهتر درکشان کنم همپوشانی دایره‌ها در فضا بود. می‌گفت من حس می‌کنم با یک دایره همپوشانی و اشتراک کامل دارم ولی در عین حال ابعاد دیگری وجود دارد که دایره‌های دیگری می‌توانند با من به اشتراک برسند. در حالیکه شاید هیچ‌کدام با هم اشتراکی نداشته باشند. و چون آدمی موجودی مهارناشدنی و بدون مرز است، پس تعداد این دایره‌ها می‌تواند بر اساس نیاز هر آدم تغییر کند. اینکه مرسوم و قانون است که هر انسان فقط با یک دایره همپوشانی داشته باشد، دلیل کافی برای عدم وجود چنین نیازی در انسان نیست. معتقد است چه بسیار انسان‌ها که چند همسری هستند و نمی‌دانند. و چه بسا بسیاری از خیانت‌ها یا جدایی‌ها ناشی از عدم شناخت همین گرایش باشد. تک همسری به عقیده او زاییده قوانین دست و پاگیر و شاید مدنیتی‌ست که بسیاری از عادت‌های خوب دیگر را هم از انسان امروز گرفته است. منتها در این مورد جامعه متوجه نشده، در حالیکه در موارد دیگر دارد کم‌کم دقت می‌کند، مثلا تغییر عادت غذایی سالم در جوامع صنعتی یا دور شدن از طبیعت در زندگی شهری. خودش و دو دوست‌پسرش مدتی سه نفری در یک خانه زندگی کرده ولی دوام نیاورده‌ بودند. دلایل زیادی را برای به‌هم‌خوردن این همخانگی عنوان می‌کرد، مثل گرایش نداشتن آن دیگران به هم یا عدم تحمل دیگر شرکای همدیگر. مثلا یکیشان سعی کرده بود یکی از دوست‌دخترهایش را هم در همان خانه مقیم کند که به دلیل تفاوت زیاد رفتاری، با دیگران نساخته بود و دوستش را مجبور کرده بود بین آنها یکی را انتخاب کند. خودش از اینکه نتوانسته بودند زندگیشان را خوب جلو ببرند، ناراحت بود. معتقد بود خودخواهی‌های بشر امروز باعث شده که تحمل و حد سازشش پایین بیاید وگرنه آدم‌ها اگر قبیله‌ای و گروهی زندگی کنند راحتتر و شادترند. در دنیای امروز کنار هم بودن را یادمان رفته و هر کس فقط به قوانین و خواست خودش اهمیت می‌دهد و همین می‌شود که داریم به سمت تک فردی می‌رویم و اگر همینطور پیش برویم دیر نیست که حتی تک همسری هم از انتخاب‌های آدمی حذف شود.

الان حرفم این نیست که آیا دوستم در شناخت خودش اشتباه کرده، بلکه نتیجه‌گیریش مورد نظرم است. این موضوع که شرکا از حضور هم اطلاع کامل دارند و همه‌شان هم از حق چند همسری برخوردارند، برای من بحث هوس و خیانت و سواستفاده را منتفی می‌کند و به آن شکلی کاملا انسانی و درونی می‌بخشد که اینها واقعا دلشان چنین زندگی‌ای می‌خواهد. برایم مهم نیست که آیا فطرت انسان موجودی چند همسری یا تک همسری‌یست، چون همیشه استثنا وجود دارد. انتقادها به قوانین و نرم‌هاییست که ما را به بهانه مدنیت احاطه کرده‌اند. گاهی در مقابل عرف و قانونی می‌جنگیم که خلاف حقوق بشر می‌دانیم ولی آیا درک درست و کاملی از خواست و حقوق همه انواع انسان داریم؟ امروز برای رد قانون چند همسری در کشورم می‌جنگیم ولی آیا آمادگی پذیرش مردان و زنانی مانند دوست من را داریم؟ آیا قدرت تفکیک راست و دروغ انسان‌هایی با گرایش دوست من را داریم؟

حضیض

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

سحرگاه

من و گاف همکلاسی بودیم وقتی عمویش فوت کرد. وضع مالی آنها کاملا متوسط بود. خانه‌ای در محله‌ای آبرومند اجاره کرده بودند و گاف با سرویس به دبیرستانی خوب رفت و آمد می‌کرد. پدر گاف پنهانی و طبق سنتی خانوادگی و نانوشته، زن عموی گاف را به عقد خود درآورد. بعد از آن، نمی‌­دانم چه شد که همه چیز زندگی آنها در هم ریخت. گویا پدرش دیگر از عهده اجاره خانه برنمی‌آمد. گاف و خواهر و برادرش آواره‌ی خانه اقوام در شهرهای اطراف شدند. گاف دیگر به آن دبیرستان نیامد و از کنکور جا ماند. ساده‌انگاری است اگر این اتفاق‌ها را ناشی از آن ازدواج دوم بدانیم؛ اما حرف من، حکایت چراغ و خانه و مسجد است، دلیلی که در تایید چند ­­همسری اغلب بیان می‌شود حمایت مالی و سرپرستی زنان بی‌سرپرست است، اما مقوله چندهمسری را از هر سویش بنگری، از دیدگاه من ذلت است.

اگر زن اول باشی، همیشه باید نگران زندگیت باشی تا مبادا بر سرت هوو بیاورند. همیشه باید چشمانت تیزبین باشند به دنبال تار مویی زنانه روی کت شوهرت، و یا سر و وضع بیش از حد مرتب و غیر عادی‌اش در روزی معمولی. شامه‌ات باید تیز باشد دنبال عطری غریبه. گوش‌هایت باید به زنگ باشند دنبال تلفنی ناآشنا. باید همیشه خودت را در هر شرایطی – طبق آموزه‌ها و توصیه‌های اغلب مشاورین سنتی و مدرن! – ترگل و ورگل نگه داری تا مبادا بوی پیازی که سرخ کرده‌ای و یا قورمه‌سبزی‌ای که پخته‌ای، لای موهایت لانه کرده باشد و تو را از چشم بیندازد. باید اختلافات را قورت دهی و چشمت را بر برخی شیطنت‌ها ببندی و خلاصه شتر دیدی، ندیدی! باید آغوشت همیشه گرم و مهربان باشد تا مبادا جایی دیگر محبتی همسرت را از راه به در برد. گویی تو یک الهه زیبایی، مهر و نوازش و یا یک ابر انسان هستی. تازه اینها مربوط به قبل از فاجعه است. اگر فاجعه اتفاق افتاده باشد و باخبر باشی، مجبوری یا فداکاری کنی و تغافل، به خاطر بچه‌ها، خودت، بی‌سرپناهی، حرف مردم و …، یا خودت را کنار بکشی، صحنه را ببوسی و ترک کنی. اگر رفتی، باید از صفر شروع کنی و اگر ماندی، می‌افتی در سراشیبی مسابقه‌ای بی‌معنا و بی‌انتها که پیشاپیش در آن بازنده‌ای. چرا که اغلب رقیب جوان‌تر و زیباتر و طنازتر بوده است. باید همسرت را با کسی تقسیم کنی و مدام بجنگی برای ذره‌ای سهم بیشتر. باید هر روز شیوه­‌های جدید عشوه‌گری را بیاموزی و بیازمایی تا مقبول افتی. باید غیبت‌های چند شب در هفته و یا احیانا کل هفته و ماه و سال پدر را موجه کنی برای بچه‌هایت. باید … باید… باید…

خیلی کم سن و سال بودم که با مادرم به مغازه آشنای خانوادگیمان – آقای ضاد – که لوسترفروشی لوکسی داشت سری زدیم. وقتی از اختلافات پدر و مادرم باخبر شد، سر درددل خودش هم باز شد. بعد از سال‌ها زندگی مشترک و داشتن چندین فرزند، مجددا ازدواج کرده و همسر جوان و بیوه‌ای اختیار کرده بود که پسر نوجوانی هم داشت. می‌گفت ف – همسر تازه‌اش – آنقدر محبت می‌­کرد و احترام می‌گذاشت که پایبندش شدم. بعد از ازدواجمان، حوله را مرتب در سینی فایبرگلاسی می‌گذاشت و برایم دم در حمام می‌­آورد. وقتی دست‌هایم را می‌شستم، خودش با حوله دست‌هایم را خشک می‌­کرد. وقتی وارد اتاق می­‌شدم، به پسرش نهیب می­‌زد که به احترام من درست و مودب بنشیند. می‌گفت تا روزی که ف فوت کرد – گویا بر اثر سرطان – اصلا یاد همسر اول و فرزندانم نبودم. انگار در این مدت مست و مدهوش بودم. می‌گفت و می‌گفت و از حرف‌هایش وحشتی در دلم خانه می­ کرد. وحشت اینکه انگار زندگی قاپیدن فرصت‌ها از چنگ دیگری است و برخی حریفان در این راه چه دلبری­‌ها که نمی­‌کنند.

و اما اگر همسر دوم باشی، از کجا معلوم که آخرین باشی؟ کسی که یک بار قدم در این راه گذاشته، از کجا معلوم که دیگر نگذارد؟ اگر وقتی تازگی‌ات را برایش از دست دادی، تو را ول کند و برگردد سمت زندگی اول و بچه‌هایش چه؟ تا کی می‌توانی بار ساختن زندگی‌ات بر روی یک زندگی دیگر را بر دوش بکشی؟ باید شیوه های مختلفی را به کار بری تا همسرت را هر روز به خانه خودت بکشانی.

اگر مرد باشی و همسر اولت از ازدواج مجددت باخبر نباشد، باید مدام دروغ ببافی. دروغ گفتن، قبل از آن که به دیگران آسیبی بزند یا برملا شود و تو را رسوا کند، به خودت صدمه می­‌زند، به غرورت، به شخصیتت، به شجاعتت. پیش وجدانت سرافکنده‌ای که چرا شجاعت بیان حقیقت را نداری. ذلت یک دروغ و بعد دروغ دیگر و بعد سلسله دروغ‌ها را باید به جان بخری و پیش خودت بشکنی از این همه حقارت. نگران تعقیب و گریز و پشت سرت باشی تا مبادا آنچه پنهان کرده‌ای، از پرده برون افتد. روی نگاه کردن در آینه را نخواهی داشت. باید هر روز و هر لحظه عذاب وجدان داشته باشی، ماستمالی کنی، باج بدهی و وقتی همسر اولت از رازت باخبر شد، شکستنش را ببینی. نگاه شماتت‌بار فرزندان و در و همسایه و بقال سر کوچه را تحمل کنی و دم نزنی و یا باز هم دروغ ببافی و برای دیگران خودت را توجیه کنی. می‌دانم، مطمئنم که اگر بدانی چه حقارتی بر خودت، همسرت و فرزندانت تحمیل می­‌کنی، بی‌شک راه دیگری را برمی­‌گزینی.