دسته: پیش‌درآمد

در این گوشه

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

غروب

همسرش فوت کرد که تنها شد. تا قبل از اون زن خوشبختی بود. عروس حرف‌گوش‌کن و سربه‌زیر و نسبتا مظلومی که وارد یک خانواده‌ سلطه‌گر شده بود و با آرامش تمام حضور بزرگترهای خانواده‌ شوهرش رو پذیرفته بود و احترامی به تناسب صبرش نثارش شده بود. بیوه که شد، برادر شوهرهاش سر و کله‌ کشیدند و سعی کردند برای زندگیش تعیین تکلیف کنند و حتی با خشونت مدیریت خانه‌اش رو از دستش خارج کنند. بچه‌هاش تقریبا کوچک بودند و تا بزرگ شدند، گاهی کتک خورد، گاهی آزار دید و بسیار دندان به سر جگرش فشرد. زمان گذشت و دخترها بزرگ شدند و ازدواج کردند و پسرها برومند شدند و همگی‌شان سربه‌زیر و اهل خانواده و درستکار از آب درآمدند. خودش زمان بیوه‌گی سی و چند سال بیشتر نداشت. چرخ اتفاقات اما لهیده‌اش کرد: از زن بودن و زیبا بودنش چیزی باقی نموند اما هنوز مادر بود.

به گمونم نقش‌هایی که هر کدوم ما می‌تونیم به عهده بگیریم زیاد نیستند: خارج از خانه کار کنیم یا نه، در جهان درون خانواده دختر یا مادر یا همسر باشیم و ورای همه‌ی اینها، این که می‌تونیم رابطه‌ قوی و غنی با چیزی ماورای مادیات پی‌ریزی کنیم یا نکنیم. انگار این سه بخش درونیات و برونیات و معنویات سه بخش اصلی زندگی هر کسی هستند. زن هم شبیه خیلی از زن‌های هم‌سن و سالش برای کار از خونه خارج نشد. به مادر بودن که قناعت کرد، نقش معنویت در زندگیش خیلی پررنگ‌تر شد.

این سال‌ها توی خونه‌اش یه اتاق اضافه داره برای وقتی که فرزند یا نوه‌ای میاد تا برای روزی یا سالی پیشش اقامت کنه و البته که یک کتابخونه‌ بزرگ و یک تلویزیون بیست و چند اینچ. روزهاش رو بیشتر با کتاب خوندن و بافتن برای نوه‌ها می‌گذرونه. ساده می‌پوشه. ساده می‌خوره و خوشحال می‌شه بهش سر بزنی و باهاش تبادل نظر کنی و یا نظرش رو بپرسی.

فوت همسرش از نظر مالی از اون چیزی که می‌بایست خیلی ضعیف‌ترش کرد. گاهی که بهش فکر می‌کنم، نمی‌تونم بفهمم ستم برادرشوهرهاش اون رو به زنی که امروز هست تبدیل کرد یا همه چیز فقط یک جرقه بود و از ابتدا این زن یک درون‌گرای معنوی بوده که این روزها به اصل خودش رسیده. فقط می‌تونم حدس بزنم برای زنی که چنین ریسمان محکمی وسط دنیاش نباشه که بهش چنگ بزنه، چطور زندگی می‌تونه شبیه زیستن روی تخته‌پاره‌ای شکسته روی اقیانوس طوفانی باشه.

Advertisements

یک لحظه!

«روزی که به خودم هم شک کردم»

شبانگاه

ترم اول دانشگاه بودم و مشروط شده بودم، شاگرد ممتاز کشور، مشروط شده بود. حالم بد نبود، بدترین بود و بدبختی بزرگترم این بود که به خانواده و دوستانم چی بگم؟ در یک اقدام خودسرانه، تصمیم گرفتم، تعطیلات بین دوترم جایی نروم. آن سال، خوابگاه نبودم، خونه‌ داشتم.  فقط برای خرید سیگار و خوراکی بیرون می‌رفتم، هنوز موبایل فراگیر نشده بود و گاه وبیگاه به تلفن‌های مامانم جواب می‌دادم.  تقریبا حدود ده روز در این وضع بودم، روی تخت دراز می‌کشیدم و فکر می‌کردم که چه جوری زندگی‌ام رو تموم کنم. راه‌های مختلف رو بررسی می‌کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم با خوردن قرص به زندگیم پایان بدم، حتی وصیت نامه هم نوشتم.

فردای اون تصمیم حدود ساعت هفت صبح، از خونه رفتم بیرون که از داروخانه، قرص بخرم. هوا خیلی خیلی سرد بود. سر خیابون با عده‌ای کارگر مواجه شدم که مشغول دعوا و کتک کاری بودن، من بی توجه به اون سر وصدا، رفتم سمت داروخانه، داروخانه بسته بود، یه ایستگاه اتوبوس روبروی داروخانه بود و من رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم تا باز شدن داروخانه رو ببینم و برم خریدم رو بکنم و برم پی تموم کردن زندگیم.

چند تا اتوبوس اومد و رفت و آدم‌هایی سوار و پیاده شدن. یه دفعه یه آدمی محکم خورد به ایستگاه اتوبوس. دو تا از کارگرهای سر خیابون در یک تعقیب و گریز رسیده بودن به ایستگاه اتوبوس… اونی که بیشتر کتک خورده بود اومد نشست تو ایستگاه و دوستاش طرف دیگه دعوا رو کشان کشان بردن. کارگری که نشسته بود، به پهنای صورت اشک می‌ریخت و تو صورتش اشک و خون قاطی شده بود… بهش دستمال دادم، اونم شروع کرد با گویش محلی صحبت کردن و من درست  متوجه نمی‌شدم چی می‌گفت، فقط فهمیدم برای اینکه بره سرکار، خودش رو یکی دیگه معرفی کرده و انگار اون روز، خود اون فرد اومده بوده و دعوا شده بوده…. چندتا بچه داشت و خانواده‌اش در حاشیه شهر زندگی می‌کردند، یه کم که زمان گذشت یه وانت اومد جلوی ایستگاه اتوبوس وایساد و دوستاش که پشت وانت بودن  صداش کردن که بره سوار وانت بشه… قیافه‌اش تو اون لحظه خیلی عجیب بود، یه صورت پر از اشک و خون که خیلی شلخته پاک شده بود که یهو خندید! شاید فقط یک لحظه بود… پاشد و دوید سمت دوستاش، قبل از اینکه پشت وانت سوار بشه یهو برگشت و دستمال کاغذی‌هایی که استفاده نکرده بود به من پس داد و با گویش خودش از من تشکر کرد…. عجیب بود، یهوعرق کردم، من که ده روز فکر کرده بودم و می‌خواستم خودم رو بکشم یهو شک کردم که زندگی همین نیست؟

ترس و لرز

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

سحرگاه

راستش من خودم هیچگاه در یک رابطه کنار گذاشته نشدم و تقریبا هم فردی را کنار نذاشتم. تکلیفم با خودم و طرف مقابل بیش از حد روشن بود و خیلی شفاف و البته با کمی دروغ که «من قصد مهاجرت دارم» رابطه‌هایم را شروع نشده، تمام می‌کردم. در نگاه اول همه چیز خوب بود و اتفاقا تبدیل به آدم دست‌نیافتنی و مغروری شده بودم و دوستانم حتی به من حسودیشان می‌شد که هیچ وقت شکست عشقی نخورده‌ام و پای کسی وسط زندگی‌ام نبوده است، من هم نیمه‌خوشحال، نیمه‌ناراحت بودم، از طرفی دوست داشتم فردی بود در زندگی‌ام و از طرف دیگر هیچ فردی را نمی‌توانستم بپذیرم. وقتی فردی به من پیشنهاد دوستی می‌داد مثل یک انسان بدوی می‌شدم و قاطعانه بدون بررسی همان پاسخ معروفم را می‌دادم.

 تا روزی که بر اثر مشروطی و اخراج از دانشگاه، به روانپزشک مراجعه کردم. به دلایلی درس نمی‌خواندم و همه وقتم را صرف خوابیدن و کتاب خواندن می‌کردم. خوشبختانه روانپزشکم در کار خودش متبحر بود و چند جلسه‌ای اصلا در مورد مشکل درسی‌ام صحبت نکردیم و همان جلسه اول از روابط عاطفی‌ام پرسید و من هم همه‌ ماجرا را برایش گفتم. او کتابی معرفی کرد و من بعد از خواندن کتاب متوجه شدم، من از ترس از دست دادن هیچ گاه وارد رابطه‌ عاطفی نمی‌شوم. در واقع مشکل شخصیت اول کتاب نیز همین بود و روانکاوی در کتاب این تشخیص را برای شخصیت اول کتاب داد. برای خودم کشف بزرگی بود، اما این کشف بزرگ را برای خودم نگه داشتم و خیلی که نه، اما تلاش کردم که این مشکل را حل کنم. اما این روزها فکر می‌کنم که انسان‌هایی که وارد یک رابطه می‌شوند و رها می‌شوند چه قدر شجاع هستند و چه قدر خوب می‌توانند مشکلاتشان را مدیریت کنند.

 

امری شخصی

«نگرانی زنان از تغییرات بدنی»

بعد از ظهر

نوجوان که بودم یکی از دخترهای لاغر فامیل بهم گفت: «دخترهای چاق  شوهری هستن و قبل از دیپلم ازدواج می‌کنن…» من دخترِ چاقی بودم و می‌خواستم دانشمند (نمی‌دانستم وقتی بزرگ شوم، الگوی زن دانشمند در کشورم، زنی چاق و زشت است که از ناچاری درس خوانده است) بشوم، نمی‌دانم چرا به کسی نگفتم و سعی کردم مشکلِ چاقی‌ام را خودم حل کنم. کتابی پیدا کردم و طبق شیوه‌ای که در کتاب بود رژیم گرفتم، دقیق شکل عکسی شده بودم  که دختری در یک دستش، تکه‌ای از بدنش است و در دست دیگرش قیچی است، از اندامم و خودم متنفر بودم. یادم نیست لاغر شدم یا نه؟  اما نفرت از بدنم را یادم هست. من تقریبا هیچ وقت مانکن نبوده‌ام و برای این امر طبیعی بارها و بارها مورد تحقیر دیگرانی قرار گرفته‌ام که هنوز نمی‌دانم اندامِ من و اضافه وزن من چه ارتباطی به آن‌ها داشته است؟

یک بار خانمی در حاشیه‌ مراسمی کیک به من تعارف کرد و من تشکر کردم (به این دلیل که من به سختی می‌توانم از غریبه‌ها خوراکی قبول کنم.) خندید و گفت «بردارید، رژیمی است، چاق نمی‌شید!» تقریبا این دیالوگ چهار روز تکرار شد و سوال من این بود که آیا از نظر این خانم من باید رژیم بگیرم؟

یکی از دوستانم در دوران بارداری نیز رژیم غذایی سختی داشت و با یک گرم اضافه‌وزن نیز مخالف بود و دلیلش هم این بود که چاقی هزار تا مرض به دنبال خود دارد و به من هم توصیه کرد که لاغر شوم تا از گزند بیماری‌های ناشی از چاقی در امان بمانم و سوال من این بود که اگر چاقی بیماری‌های بسیاری را دربرداشته باشد، آیا باز هم این حیطه‌ شخصی من نیست؟

شمارِ بسیاری از زنان، نگران تغییرات بدنی خود هستند و درگیر و انواع رژیم و کالری‌شماری هستند، خب لابد حیطه‌ شخصی‎شان است… دوستی می‌گفت: «زن خوشبخت کسی است که زیر لباس فرمش، هرگز گن نپوشیده باشد.»

غذای گربه!

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

صبح

تلویزیون را روشن کردم، خانم خیلی باریک و ترکه‌ای با لباس‌خواب خیلی سکسی روی پیشخوان آشپزخانه نشسته بود، ناگهان شروع کرد به نوازش خودش و بعد روی پیشخوان دراز کشید و بعد از اندکی کش و قوس یک گربه با دم افراشته پرید روی پیشخوان و از ظرف غذایی که خانم نیمه‌برهنه برایش ریخت شروع کرد به خوردن. در کمال تعجب فهمیدم تبلیغ غذای گربه بود. یک بار دیگر آقایی از دریا درآمد و تخته موج را روی شانه‌هایش گذاشت و بعد از نمایش اندامش با نماهای آنچنانی معلوم شد تبلیغ روغن موتور است.

گاهی در بعضی اجتماعات اعتراض می‌کنم و جواب می‌شنوم که «خب خوشگل و سکسی‌ست دیگر، چه اشکال داره، چقدر دگم و املی». خوشگل و سکسی بودن هیچ اشکالی ندارد ولی هم به وقتش و به موضوعش و هم برای هر سلیقه‌ای و بدون کلیشه. شکل خاصی از سکسی بودن را در مغز مردم تپاندن اشکال دارد. خیلی هم اشکال دارد. شاید یکی نتوانست انتظارات این جامعه کلیشه‌پسند را برآورده کند، با این رفتاری که جامعه دارد باید برود بمیرد یا تا همیشه در حسرت مورد توجه واقع شدن بماند. شاید کسی چیزی جز این دوست داشت، با این اصرار جامعه و رسانه و تبلیغات بر امتیازات این چنینی هیچگاه جرات نخواهد داشت علاقه خود را بیان کند و دنبال آنچه می‌خواهد برود. نتیجه می‌شود جامعه‌ای مملو از آدم‌های باسمه‌ای، جامعه‌ای پر از انسان‌های سرخورده و نامطمئن به خود، جامعه‌ای ناسالم با آدم‌هایی که برده‌وار منتظر دستورات دنیای مدند بدون هیچ خلاقیتی. جامعه‌ای که روابط در هر سطح و مضمونی فقط بر پایه جنسیت و کیفیت هیکل و برآوردن پارامترهای مدنظر شابلون‌های سکسی، برقرار می‌شود. جامعه‌ای که وقتی دانشمندی بر صفحه تلویزیون ظاهر می‌شود و مضمون خبر هم دریافت مهمترین جایزه علمی است، تماشاگران بگویند «واااا با این هیکلش، چه جوری روش شد بره اون بالا، خب یه هفته رژیم می‌گرفت. آخه با این لباس آدم می‌ره مراسم رسمی؟»

این مردم هیچگاه نخواهند فهمید که هدف یک دانشمند داشتن هیکل سکسی و بی‌عیب، آن هم نه از نظر خودش بلکه از نظرِ پسند و مد روز نیست. هدف همه آدم‌های جامعه لزوما سکسی بودن نیست. می‌شود جامعه‌ای که یک انسان را می‌رقصاند و وا می‌دارد اغواگرترین‌هایش را رو کند برای تبلیغ غذای گربه.