دسته: پیش‌درآمد

سینی‌های مسی پر از برگه‌های زردآلو و آلو و سیب

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ من فیلمای پلیسی-معمایی رو ترجیح میدم، اون دلهره‌ای که تو دل آدم می‌افته و حدس و گمان‌هایی که می‌زنه خیلی برام هیجان‌انگیزه، مثل سریال پوارو و سریال شرلوک هلمز.

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ اگه از تو یه کتابخونه‌ بزرگ یه انتخاب داشته باشم، احتمالا یه کتاب عاشقانه‌ قدیمی رو می‌خونم تا حالم خوب شه و کتاب اهدایی من، کتاب «پرنده‌ اسرارآمیز» نوشته مارتین داویس خواهد بود.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ چون آدم تنبلی هستم و حوصله مهمانداری ندارم، دعوتتون می‌کنم به رستوران سزار (يزد، سر خيابون تيمسار فلاحى) و پیشنهادم پاستای قارچ و مرغشه که خیلی خوشمزه‌ست. به به!

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ بعد از مدت‌ها حس کردم کسی هست که بهم انگیزه می‌ده و دوستم داره و خیلی محبتش نیروی ادامه‌ زندگی شده. دوست دارم اگه یه مهمونی گرفتم، مهمون ویژه‌م (بدون اینکه خودم بدونم) اون باشه… جواد جان. اونی که فرسنگ‌ها ازم فاصله داره و دیدارش شده آرزوی من.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ بهم زنگ زدن و گفتن برنده سفر به مادرید شدم، مادرید؟ باور نکردنیه. همیشه دوست داشتم اسپانیا رو ببینم، بارسلونا رو، اون ساختمون‌های قدیمی رو، اون سازه‌های قشنگ رو، و سگوبیا. برای رفتن به اونجا لحظه‌شماری می‌کنم.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ راستش یه جایی هست که خیلی دلم می‌خواد ببینم، با بچه‌های رقصنده خودم هم واسه دفعه اول می‌خوام برم دیدنش، قلبم براش می‌زنه اما نمی‌دونم بچه‌ها هم همچین حسی داشته باشن. اونم قونیه‌ست، توی ترکیه، محل شمس و مولانا و آخ که من واسه دیدنش هلاکم.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ خونه رویایی من خیلی قشنگه، توی یه دهکده سرسبزه، هوا هم همیشه نیمه ابری و بارونیه، خونه‌م ترکیبی از یه سازه‌ مدرن و قدیمیه، یه طرفش شیشه‌های رنگی داره با یه کرسی و یه سمتش پنجره‌های سرتاسری، تو اتاقا هم پله مخفی داره به سقف که هر کدوم یه کتابخونه جادار و بزرگ داره. رو حیاطشم کلی درخت و گلدونه و یه تاب و صندلی‌های ننویی برای نشستن. همه چی آرومه، خودم هستم و بچه‌هام و با فراغ خاطر تمام وقتم باهاشون می‌گذره.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ بچه که بودیم همیشه می‌رفتیم روستا، خاله بزرگم کلی تنقلات داشت برامون، سینی‌های مسی دور تا دور حیاط بزرگشون بود که توش پر برگه زردآلو و آلو و سیب بود، یه گوشه هم پلاستیک پهن کرده بود و لواشک گذاشته بود. اخ نگم از قره‌قروت‌های آماده شدش که ترش ترش بود. همیشه عاشق رفتن به اونجا بودم و دست خالی بر‌نمی‌گشتم. البته ره‌آورد سفر همیشه واسه من دل درد بود!

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ انقدر گل و گیاه رو دوست دارم، چیزایی که خودم از اول نقش داشتم تو رشدش. مثلن دونه‌های پرتقالی که سبز شده، هسته‌های خرما. هر روز صبح از دیدن جوونه زدن و بزرگ شدنشون لذت می‌برم. دستم هم خوبه تو این کار و به خودم افتخار می‌کنم. چند روز پیش یه شاخه طرد شکسته دیدم گوشه خیابون و آوردم خونه گذاشتم تو آب و داره جوونه میده، دیدم اینها نصف دلخوشی منه. کاش باغبون می‌شدم. در مورد حسرت هم شايد بايد بگم حسرت همين رو دارم كه يه زمين بزرگ داشته باشم كه بتونم هر چى كه می‌خوام توش سبز كنم…  توى كتاب بچه‌های دهکده، يادگار بزرگ و باارزشى كه پدربزرگ خانواده گذاشته يه باغه، پر از درخت و گل. كاش من جاى صاحب باغ بودم.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ یه زمانی خیلی دلم می‌خواست به کودکی برگردم، به دوره بی‌خیالی، بی‌فکری… اما الان نه دیگه، بزرگ شدم و تجربه کسب کردم و جایی که هستم با همه کم و کسریش راضی‌ام، از پیشرفت تو کارم و از مسیر پیش رو.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ راستش گوشیم چند وقتیه خرابه، باطریش، هرچی هم عوضش می‌کنم انگار نه انگار. کاش یکی -هرکی- الان بهم یه گوشی اپل تازه و قشنگ می‌داد تا بی‌نهایت خوشحال بشم و حال کنم.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ فکر کنم تو یه کتابی خوندم که موقع کریسمس یه کشوری هست که زرده خام تخم‌مرغ و شیر می‌خورن، رسمشون بود! منم دیده بودم زن‌داییم وقتی بچه‌دار شد برای قوت بهش همینو دادن! حتی فکر کردن بهش حالمو بد می‌کنه… مگه میشه؟ زرده خام تخم‌مرغ با شیر؟!

عذر تقصیر

از ناهماهنگی بی‌سابقه پیش‎آمده عذر می‌خواهم. من، نوشی، به عنوان سرگروه، مسئولیت همه بی‌نظمی پیش‌آمده را به عهده می‌گیرم. هر چه بنویسم در مقابل آنچه پیش آمده بی‌فایده است، اما اگر بگویم بیمار بودم کمی مرا خواهید بخشید؟ این را نه خطاب به معدود خوانندگان همیشگی وبلاگ، بلکه خطاب به زنان رقصنده هم نوشته‌ام: مرا خواهید بخشید؟

اجبارا هفته آینده را به انتشار باقی متن‌های ترس از ناتوانی خواهیم پرداخت، از شنبه آینده وارد موضوع بعدی می‌شویم… سه سالانه وبلاگ خواهد بود؟

 

دعوت به همکاری

دوستانی که مایل هستن در آزمون وبلاگ گروهی آرامگاه زنان رقصنده شرکت کنن لطفا یا به ما ایمیل بزنن یا همینجا کامنت بذارن (با ذکر ایمیل) تا باهاشون تماس بگیریم. ما یه آزمون ورودی داریم که بیشتر از اینکه بشه بهش گفت آزمون، شبیه سازی کار توی وبلاگه تا داوطلب متوجه بشه علاقمند به همکاری با گروه هست یا نه.

لطفا برای محک زدن خودتون وارد این آزمون نشین و فقط زمانی شرکت کنین که گمان میبرین واقعا علاقه دارین توی وبلاگ بنویسین. خوندن و بررسی متنهای شما وقت زیادی از ما میگیره و خیلیها متاسفانه فقط واسه سرگرمی به این آزمون ملحق میشن. ما دنبال کسی میگردیم که واقعا دلش میخواد بنویسه.

مرخصی تابستانی

وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده در یک هفته مرخصی تابستانی خود به سر می‌برد. بعد از آن به استقبال مراسم دوسالانه وبلاگ میرویم.

خاطره‌های پراکنده

«پریود یا عادت ماهیانه»

سحرگاه

بچه‌تر که بودم، مثلاً کلاس دوم دبستان، یادمه یک جایی من یک عدد نوار بهداشتی دیدم، و حدود بیست و سه سال پیش هم حداقل سمت ما از این نواربهداشتی‌های نازک یا بالدار الان هم نبود و پوشک بچه و نوار بهداشتی فقط تو سایزشون از هم متفاوت بودن! از مامان پرسیدم این چیه؟ بهم گفت خانم‌ها از یک سنی به خون‌ریزی می‌افتند که بهش می‌گن عادت ماهانه و از این پوشک‌ها استفاده می‌کنند. خیلی راحت گفت و من هم خیلی راحت شنیدم و دیگه سوالی نپرسیدم و شاید به جرات بگم تنها مکالمه صادقانه تمام سال‌های ما بوده. بعدتر کلاس پنجم دبستان یکی از هم‌کلاسی‌ها سر کلاس پریود شد و تا ساعت آخر گریه کرد تا زنگ خورد و اجازه دادن بره خونه! کلاس دوم راهنمایی یکی از هم‌کلاسی‌های دیگه‌م زنگ آخر سر کلاس پریود شد، خون به لباس و نیمکتش هم رسید و اون خیلی ریلکس وقتی متوجه شد، نیمکت رو پاک کرد، سویشرتش رو به کمرش گره زد و با خنده رفت خونه.

تا یک روز ظهر توی سن چهارده سالگی من هم پریود شدم، یه احساس خیلی عجیبی داشتم که بیشتر دلهره‌آور بود، پیش مامان رفتم و با مِن‌مِن گفتم که من هم عادت ماهانه شدم، مامانم اصلاً به چشمام نگاه نکرد و بیشتر از من خجالت‌زده بود و خیلی سریع کارهایی که باید بکنم و نکنم رو بهم گفت و من رو توی بُهت گذاشت، چون هنوز اون صداقت مکالمه چندسال پیش توی ذهنم بود و نمی‌فهمیدم خجالت حالا چیه؟

بار دوم بود فکر کنم که پریود شدم، هنوز عادت نکرده بودم به این عادت ماهیانه، وقتی توی توالت نوار بهداشتیم رو تعویض کردم. فراموشم شد که داخل سطل زباله بندازم! بعد از من بابا رفت توالت و مامان رو صدا کرد و شروع به پچ‌پچ کردن، یادم نمیاد واکنش مامانم خیلی بد بوده باشه اما جوری بهم گفت که چرا فراموشش کردی که بعد از گذشت این همه سال، توی خونه خودم، هنوز هم وقتی پریود میشم و از توالت بیرون میام، یکی دو باری سر می‌زنم که فراموشش نکرده باشم.

الان با این قضیه خیلی خوب کنار اومدم، ازش خجالت نمی‌کشم، خیلی راحت در موردش صحبت می‌کنم، وقتی لازم دارم خودم برای خریدنش می‌رم و دقیقا آدرس نوار بهداشتی که می‌خوام با مدل و سایزش رو درخواست می‌کنم. این هم بخشی از منه، بخشی از زن بودنه، بخشی از یک انسانه، صحبت ازش بی‌حیا بودن نیست.

و صحبت آخرم اینه که حیف و صد حیف که هنوز مردان زیادی پیدا می‌شن که این دوره و بالا پایین‌ها و فشارهای روحی رو درک نمی‌کنند از جمله همسر خودم.

موضوعات، مناسبتها، مهمانان هفته

ما در حال آماده کردن مطالب سری جدید موضوعات وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هستیم. تا امروز در مورد موضوعات زیادی نوشتیم که حتما خیلیهاش رو خوندین و خیلیهاش رو نه. اما اگه لیستی از موضوعات نوشته شده بخواهین باید به این صفحه یه نگاهی بندازین.

از اونجایی که متنهای ما چندین هفته قبل از انتشار آماده میشن و در نوبت چاپ قرار میگیرن، به سختی میتونیم به روز باشیم. امسال که وارد دومین سال فعالیتمون میشیم تونستیم با کمی برنامه‌ریزی در مورد موضوعاتی مثل هفته عشق، نوروز و یلدا از قبل آماده باشیم و حدس می‌زنم سال بعد روز زن/هشت مارس هم به این مناسبت‌ها اضافه بشه. 

می‌خواستم ازتون خواهش کنم اگه ممکنه یه نگاهی به موضوعات کار شده بندازین و اگه به نظرتون میرسه موضوعی رو جا انداختیم، یا بهتره در موردش بنویسیم به ما یادآوری کنین. همین طور در مورد مناسبت‌ها، به نظرتون مناسبت خاصی هست که بتونه توی لیست ما جا بگیره؟ (من خودم مهر و شروع مدرسه رو توی ذهنم دارم… البته با تردید) 

لطفا در نظر داشته باشین در مناسبت بودن تیرگان و کریسمس و سال نوی مسیحی و روز معلم و روز مهندس و … شکی نیست. منتها ما تقویم تاریخ نیستیم و این مناسبت‌ها هم برای همه ما معنای خاصی ندارن، یعنی مثل روز زن یا نوروز فصل مشترک همه نویسندگان گروه ما نیستن.

ضمنا آقایونی که دوست دارن به عنوان مهمان روز جمعه برای ما بنویسن، ما تا حداکثر یک ماه دیگه باهاشون تماس می‌گیریم و موضوعات مورد بحث سری بعدی رو در اختیارشون میذاریم.

(نوشی)

فراخوان

این یک فراخوان برای جذب نویسنده خانم برای وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده‌ست. لطفا با ما تماس بگیرید.
dancingwo3en@gmail.com

فراخوان

1

دوستان عزیزی که به عنوان مهمان هفته، نویسنده بخش نامه‌ها و خواننده وبلاگ با ما همراه بودین، تا چند روز دیگه وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده یکساله میشه.

ما با این فراخوان از شما دعوت میکنیم به مناسبت یکسالگی وبلاگ متنی برای ما بنویسین. این متن میتونه خیلی کوتاه در حد چند جمله باشه یا طولانی مثل یه نوشته کامل.

متنهای مربوط به سالنامه از دهم تا شانزدهم تیرماه (هفته اول ماه جولای) منتشر خواهند شد. ممنون میشم اگه متنها رو تا قبل از چهارم تیر (بیست و پنجم ژوئن) برای من بفرستین تا بتونم برای انتشارشون زمان‌بندی مناسب داشته باشم.

این امکان وجود داره که ما از شما هیچ متنی دریافت نکنیم، اما تحت هر شرایطی لازم بود بنویسم که داشتن یه یادداشت مثبت از طرف شما در مورد وبلاگ، چقدر میتونه باعث خوشحالی ما بشه.

(نوشی)

۱۲ زن، رقصنده با کلمات

گفتگو با مریم دهکردی

رادیو زمانه

1

وبلاگ‌نویس قدیمی است. به قول خودش به «سال‌های طلایی وبلاگ نویسی» تعلق دارد. وبلاگ «نوشی و جوجه‌هایش» از همان سال‌ها تا امروز که جوجه‌ها دیگر برای خودشان بزرگ شده‌اند با اراده‌ای قوی از آنها نوشته و مخاطبان خودش را یافته جوری که گاه برای کار تازه‌ای که بهانه این گفت‌وگو شد ناچار است از وبلاگ نوشی و جوجه‌ها کمک بگیرد.

وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» بی سر و صدا به موضوعات و مسائل مختلف می‌پردازد و راویانش زنان هستند. نوشی که سرپرست یا به گفته خودش «سرگروه» نویسندگان است، از ایده شکل‌گیری این وبلاگ می‌گوید: «ایده اولیه وبلاگ به سال‌ها پیش برمی‌گردد. آن زمان بسیاری از ما وبلاگ‌نویسی را با گمنام‌‌نویسی شروع کرده بودیم. سبکبالی ناشی از گمنام بودن برای ما فضایی ایجاد کرده بود که بتوانیم راحت‌تر صحبت کنیم. بعد آرام آرام شروع کردیم به پیدا کردن دوست، اعتماد کردن، ملاقات کردن، هویت مشخص داشتن. حتی برای سایر خواننده‌‌هایمان هم که نمی‌دانستند ما کی هستیم، دارای هویت شدیم. یعنی در نقشی که وبلاگ برای ما تعیین کرده بود فرو رفتیم و در چهارچوب ذهن خواننده‌‌ها تعریف شدیم. دیگر آن آزادی روزهای اول را نداشتیم. برای من نقش غالبی که جدا از هویت واقعیم تعریف شد، نقش مادرانه بود. به خودم آمدم و دیدم در نوشته‌هایم دیگر از من به عنوان زن چیز زیادی باقی نمانده. بعد سعی کردم وبلاگ دیگری بسازم و شروع کنم به نوشتن در مورد زنانگی‌ام.»

نوشی می‌گوید به ذهنش رسیده که بد نیست زن‌های دیگری که مثل او دغدغه نوشتن دارند، با او در این زمینه همکاری کنند. با خودش فکر کرده: «حتما هستند مادران تنهای دیگری که مثل من سرشارند از حرف‌های زنانه که به جبر عرف و قانون و ترس از قضاوت، زیر هویت مادرانه‌‌شان مدفون شده‌اند.»

همین می‌شود بهانه تولد وبلاگ زنان رقصنده، با شرطی که در دنیای امروز کمی عجیب است: «گمنام نویسی در وبلاگ»؛ آن هم وقتی نوشتن در فضای مجازی با وجود فیس‌بوک و رسانه‌های برخط، همه آدم‌های اهل نوشتن را وسوسه می‌کند با نام حقیقی خود نوشته‌هایشان را به مخاطبان‌شان عرضه کنند. نوشی اما به گفته خودش از این فضای شفاف جا می‌خورد: «زمانی که پس  از هشت سال سکوت به فضای مجازی بازگشتم، فیس‌بوک مهم‌ترین فضای مجازی در میان ایرانی‌ها بود. من متعجب از چیزی بودم که با آن مواجه می‌شدم. فیس‌بوک فضایی شیشه‌ای فراهم کرده بود که به درد نوشتن نمی‌خورد. ما قرار بود گمنام بنویسیم و این با شفافیتی که در ذات فیس‌بوک تعریف شده تضاد داشت. من برای نوشتن دنبال فضایی بودم که بشود مثل وبلاگ به راحتی متن‌ها را منتشر کرد، بایگانی کرد، پیام گذاشت، وارد مکالمه شد و محدودیت کلمه و شکل و قالب نداشت. فیس بوک برای این منظور ساخته نشده بود.»

هدف وبلاگ ما نشان دادن نظرات مختلف است. می‌خواهیم در این وبلاگ زاویه دید مردانه را هم به موضوع نشان دهیم. انگار که به مخاطبان‌مان گفته باشیم بسیار خب شما روی زنانه سکه را دیدید، حالا اجازه بدهید روی مردانه آن را هم ببینیم.

وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده شاید به لحاظ بصری رنگ و لعاب جذاب و هوش ربایی نداشته باشد، اما در عوض در انتخاب نامش خوش سلیقگی به کار رفته است. نام وبلاگ مخاطب را به سمت خودش می‌کشاند. انتخاب اسم برای وبلاگ هم برای خودش داستانی دارد: «عنوان وبلاگ اسم یک اثر باستانی در ناحیه آپولیای ایتالیاست. به نظر می‌رسد آرامگاه یک جنگجو باشد که در کنار وسایل رزمش دفن شده. اما دیوارها از نقش زنانی پوشیده شده که دست در دست هم می‌رقصند و توسط سه نوازنده سفیدپوش مرد همراهی می‌شوند. علاوه بر نقاشی دیواری این آرامگاه که به عنوان لوگو و عکس سرصفحه وبلاگ از آن استفاده شده، نام اثر هم قشنگ بود. تضاد زیبایی که بین کلمه آرامگاه و رقصندگی وجود داشت. انگار که در سوگ آخرین جنگجو، به جای مویه و نا امیدی، بلند شوی و برقصی. گمان نمی‌کنم هیچ اسم و تصویری بهتر از این برای وبلاگمان پیدا می‌کردم.»

نوشته‌ها را نویسندگان ثابت زن می‌نویسند و هر هفته یک میهمان مرد آنها را همراهی می‌کند. نوشی در پاسخ به این سوال که چرا میهمان شما مرد است می‌گوید:

«هدف وبلاگ نشان دادن نظرات مختلف است. می‌خواهیم در این وبلاگ زاویه دید مردانه را هم به موضوع نشان دهیم. انگار که به مخاطبان‌مان گفته باشیم بسیار خب شما روی زنانه سکه را دیدید، حالا اجازه بدهید روی مردانه آن را هم ببینیم. از طرف دیگر، چند مردها به اندازه کافی تریبون برای اظهار نظر در اختیار دارند و فشار کمتری از جانب جامعه متوجه آنهاست اما آنها هم در بسیاری مواقع از ترس مورد قضاوت واقع شدن، مجبور به خودسانسوری هستند و شاید گمنام نویسی فضای لازم را برای بدون نگرانی حرف زدن فراهم کند.»

می‌گویم به نظر می‌رسد علیرغم تلاشی که آرامگاه زنان رقصنده برای مبارزه با سانسور و خودسانسوری دارد، اما اصرار بر گمنام نویسی خودش نوعی سانسور باشد؛ اگر بناست کسی در مورد موضوعی که تابوست بنویسد و بخش مهم ماجرا یعنی نام نویسنده سانسور شود در تضاد با اهداف شما نیست؟

نوشی در پاسخ به این سوال می‌گوید: «اگر کسی برای نوشتن و انتشار با اسم خود دچار مشکل نباشد اصلا نیازی به عضویت در گروه ما ندارد. از طرفی وقتی موضوع گمنام نویسی در وبلاگ گروهی مطرح می‌شود موضوع شخصی نیست. در بین ما چهره‌هایی هم هستند که هیچ مشکلی با نوشتن با نام خود ندارند اما با گمنام نویسی فضای امنی به وجود می‌آورند که تشخیص متن دیگرانی که دچار ترس هستند ساده نباشد. در واقع اعضا یکدیگر را به این شکل حمایت می‌کنند.»

نکته دشوار ماجرا اما لو نرفتن نویسندگان است. نوشی از سازوکار پیچیده‌ای برای این کار بهره می‌برد: «همه افراد گروه در یک مهلت مقرر، بدون اطلاع از چیزی که سایر دوستان‌شان و نویسنده مهمان نوشته‌اند، متن‌شان را به ایمیل سرگروه ارسال می‌کنند. متن‌ها بعد از ویرایش به ترتیبی که هر هفته تغییر می‌کند، روی وبلاگ قرار می‌گیرند. نداشتن اسم نویسنده و نامعین بودن زمان انتشار متن باعث می‌شود که به جز نویسنده متن و سرگروه کسی هویت نویسنده متن‌ها را نداند. البته در مورد افراد معروف‌تری که سبک مشخصی در نوشتن دارند این احتمال هست که نویسنده مشخص بشود، اما طبق اساسنامه مکتوب گروه، ما مطلقا در این مورد صحبت نمی‌کنیم.»

از او می پرسم کار گروهی و تیمی بین ایرانی‌ها کمتر نتیجه بخش بوده. در این مورد با مشکل خاصی مواجه نیستید؟ پاسخش قابل تامل است: «انضباط فردی، سختکوشی و پایبندی به اساسنامه… به نظر من این اساس کار گروهی است. این که قبول کنیم به جای مداخله در کار دیگران از رفتار و کنش‌های خودمان مراقبت کنیم. حواس‌مان باشد که کوچک‌ترین خللی در کار ما روی کار دیگر افراد گروه هم تاثیر می‌گذارد.  تلاش کنیم دست از قضاوت دیگران برداریم و بیشتر گوش کنیم و در سکوت، بدون تقلا برای متقاعد کردن بقیه، انتخاب خود را  داشته باشیم. جا را برای دیگران تنگ نکنیم و مطمئن باشیم همه ما سهم مساوی از فضایی که در آن مشترک هستیم خواهیم داشت. هر بار با ورود عضو جدید تا مدتی توان و انرژی گرفته می‌شود تا همه چیز برگردد به نظم تعریف شده. گاهی حتی همکاری اصلا پا نمی‌گیرد یا بعد از مدت کوتاهی قطع می‌شود. این وبلاگ حاصل اراده جمعی گروهی است که تک تک افرادش برای برقراریش زحمت می‌کشند و تلاش می‌کنند.»

از خلال گفت‌وگوها پیداست حساسیت و سختگیری خاصی دارد. نظر اعضای تیم را در این‌باره از او می‌پرسم :« اینکه من خودم را چطوری تعریف کنم با اینکه تیم چه نظری در مورد من دارد متفاوت است. من آدم منظم و دقیقی هستم که به جزئیات توجه دارد. حتی وقتی مجبور به تغییر ناگهانی برنامه‌هایم می‌شوم، باز هم از نظم درونی خودم پیروی می‌کنم. این مفهومش این نیست که من آدم کاملی هستم یا اشتباه نمی‌کنم. مفهومش این است که هر وقت متوجه بشوم که از مسیر خارج شده‌ام یا اشتباه کرده‌ام، بدون اتلاف وقت یا شانه خالی کردن از قبول تقصیر، برمی‌گردم و مسیر آمده را اصلاح می‌کنم. این از دور شاید سختگیری به نظر بیاید، خصوصا وقتی که از دیگران بخواهی با نظم و ترتیب تو رفتار کنند، البته امیدوارم به نامهربانی و بداخلاقی تعبیر نشود.»

از نوشی می‌پرسم چقدر به اثرگذاری وبلاگ زنان رقصنده امیدوار است؟ او در پاسخ می‌گوید که وسعت کلمه اثرگذاری بسیار بزرگ‌تر از آن است که الان بشود قضاوتی کرد اما در مقیاس کوچک زنان رقصنده بی اثر نبوده: «این وبلاگ قصد موعظه یا آموزش دادن ندارد، قصد ندارد کسی را قضاوت کند. در واقع فقط آرای مختلف در مورد یک موضوع را نشان می‌دهد. تضاد آرا می‌تواند باعث شود خواننده بیشتر فکر کند و تصمیم بگیرد.»

او در پاسخ به اینکه تا به حال به همکاری با وب‌سایت‌های دیگری که در حوزه زنان کار می‌کنند و آموزش را هم در نظر گرفته‌اند فکر کرده؟ می‌گوید: «به نظرم آرامگاه زنان رقصنده هم از نظر فرم و هم محتوا و هم ایده، اولین نمونه کار گروهی در این نوع است. بنابراین نهایت مشارکتی که می‌شود با وبلاگ‌ها و وبسایت‌های دیگر داشت، دادن لینک و معرفی است که ما در در بخش‌های “باغچه همسایه” و “سفر به دیگر سو” تا حدی این کار را انجام داده‌ایم. اما اگر پیشنهادی دریافت کنیم که بدانیم با اهداف اولیه وبلاگ در تضاد نیست، ضمن حفظ استقلال رای و عمل‌مان، حتما همراهی خواهیم کرد.»

آرامگاه زنان رقصنده، پرونده‌های جنجال‌برانگیز هم داشته. نوشی در پاسخ به اینکه جنجالی‌ترین پرونده‌ای که کار کردید در چه حوزه‌ای بوده و این جنجال در ذات موضوع انتخابی بوده یا واکنش‌ها به آن باعثش شده، پاسخ می‌دهد: «موضوعاتی که بیشتر به لایه‌های پنهانی به‌خصوص مسائل جنسی می‌پردازند و موضوعاتی که مدعی خاص دارند یعنی در مورد قشر خاصی صحبت می‌کنند، جنجالی‌تر هستند.»

وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هم اکنون در حال جذب نویسنده جدید است. اگر به نوشتن علاقه دارید، شرط گمنام نویسی را می‌پذیرید و البته با قوانین وضع شده توسط سرگروه مشکلی ندارید، همین حالا برای نوشتن داوطلب شوید.