دسته: پیش‌درآمد

برگشت‌ناپذیر

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

غروب

اینجانب، صاحب یک دماغ منحرف و بزرگ، از همین تریبون به تمام خانم‌ها و آقایونی که با جرات و جسارت زیاد اجازه ایجاد تغییر در شکل و ظاهر خودشان به دلخواه و سلیقه شخص سوم را می‌دهند تبریک گفته و به احترام‌شان تمام قد می‌ایستم.

اینجانب حتی نحوه برداشتن ابرو توسط آرایشگر مطرح و معروف و کارکشته شهر را هم قبول ندارم، تازه ابرویی که به هفته نرسیده شکل و قیافه ظاهرش چه بسا دهشتناک‌تر از روز اولش بشود. اینجانب حتی موهای عزیزم را که با سرعتی پایاپای با سرعت صوت بلند می‌شوند را به دست قیچی آرایشگر نمی‌سپارم، مبادا که خراب کند و آنچه می‌خواهم نشود! آنوقت چطور بینی، لب، گونه، پوست گردن، چروک دور چشم، سایز شکم و سینه را بدهم به دست دیگری تا تغییرش بدهد، بلا به دور. فکر و تصورش در حد و اندازه‌های کابوس‌های شبانه حالم را بد می‌کند. اگر آنچه می‌خواستم نشود، چه خاکی بر سرم بریزم؟ هم پول را داده‌ای هم گوشت و پوست بدن را! معامله خوبی نیست.

سوراخ‌های دماغ دختر همسایه قدیمی بجای اینکه رو به زمین باشند درست مقابل چشم‌های مخاطب باز می‌شوند. دخترخاله دو نوار بلند قرمز / قهوه‌ای روی صورتش نقاشی کرده که به نظرم شبیه کاراکتر فیلم‌های ترسناک شده است. شوهر خواهرم با صورت استخوانی درشت و یک خروار ریش و سبیل دماغ کوچک و قلمی در صورتش ساخته و گونه‌های خواهر زن‌دایی‌ام یک جور بدی بزرگ هستند.  به جای همه این اقلام مصنوعی، دوست صمیمی‌ام صاحب دماغی به غایت زیبا شده است و سینه‌های به شدت بزرگ خواهرِ شوهر‌خاله به طرز زیبایی جمع و جور شده‌اند.

من و پدرم اما، با همان بینی‌های منحرف و بزرگ هر وقت از هر مهمانی برمی‌گردیم به محض خروج از خانه میزبان، نگاهی به دماغ‌های مضحک یکدیگر انداخته و بهم تاکید می‌کنیم که تغییرات باید کوچک و برگشت‌پذیر باشند، ما اهل غیر قابل برگشت‌ها نیستیم.

Advertisements

موضوعات، مناسبتها، مهمانان هفته

ما در حال آماده کردن مطالب سری جدید موضوعات وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هستیم. تا امروز در مورد موضوعات زیادی نوشتیم که حتما خیلیهاش رو خوندین و خیلیهاش رو نه. اما اگه لیستی از موضوعات نوشته شده بخواهین باید به این صفحه یه نگاهی بندازین.

از اونجایی که متنهای ما چندین هفته قبل از انتشار آماده میشن و در نوبت چاپ قرار میگیرن، به سختی میتونیم به روز باشیم. امسال که وارد دومین سال فعالیتمون میشیم تونستیم با کمی برنامه‌ریزی در مورد موضوعاتی مثل هفته عشق، نوروز و یلدا از قبل آماده باشیم و حدس می‌زنم سال بعد روز زن/هشت مارس هم به این مناسبت‌ها اضافه بشه. 

می‌خواستم ازتون خواهش کنم اگه ممکنه یه نگاهی به موضوعات کار شده بندازین و اگه به نظرتون میرسه موضوعی رو جا انداختیم، یا بهتره در موردش بنویسیم به ما یادآوری کنین. همین طور در مورد مناسبت‌ها، به نظرتون مناسبت خاصی هست که بتونه توی لیست ما جا بگیره؟ (من خودم مهر و شروع مدرسه رو توی ذهنم دارم… البته با تردید) 

لطفا در نظر داشته باشین در مناسبت بودن تیرگان و کریسمس و سال نوی مسیحی و روز معلم و روز مهندس و … شکی نیست. منتها ما تقویم تاریخ نیستیم و این مناسبت‌ها هم برای همه ما معنای خاصی ندارن، یعنی مثل روز زن یا نوروز فصل مشترک همه نویسندگان گروه ما نیستن.

ضمنا آقایونی که دوست دارن به عنوان مهمان روز جمعه برای ما بنویسن، ما تا حداکثر یک ماه دیگه باهاشون تماس می‌گیریم و موضوعات مورد بحث سری بعدی رو در اختیارشون میذاریم.

(نوشی)

بله‌ قدبلند

«تغییر استانداردهای رفتاری بعد از یک تجربه ناخوشایند»

عصر

همین‌طوری الکی‌الکی رفتم سر کار. نه این‌که کار اصلا نمی‌خواستم؛ فقط آن‌قدرها واجب نبود. می‌توانستم منتظر شوم کاری مناسب مدرک «تقریبا بالایِ از دانشگاه خوبم» جور شود؛ اما مثل همه وقت‌های دیگر ماندم در رودربایستی فامیلی که کار را معرفی کرده بود و رفتم سرکاری که قبل از من خانمی بدون تحصیلات دانشگاهی انجامش می‌داد (تازه همین را هم با پارتی‌بازی پیدا کرده بودم.) کارم سطح پایین بود اما در عوض محل کارم عالی بود. یعنی فکر کنید انگار در فیلم یک کارگردان اسکار گرفته، نقش من «کتک‌خور» فیلم بود. بله فیلم خوب بود اما من نه رویم می‌شد بگویم که در آن بازی کرده‌ام و نه می‌توانستم نقشم را انکار کنم.

طبیعی است اعتماد به نفس نداشتم که با همکارهایم رابطه ایجاد کنم چون فکر می‌کردم به نظرشان دست و پاچلفتی‌ام که نتوانسته‌ام با توجه به رشته‌ام کار پیدا کنم و حتی دلم نمی‌خواست کسی بداند از کدام دانشگاه مدرک گرفته‌ام که بعدش برایم دل‌سوزی کند. وقت انجام دادن کار عصبی بودم. از این‌که مدیر دو درجه بالاتر از من آن‌قدر غلط املایی دارد که نمی‌توانم ندیده بگیرم و کارش را انجام دهم اعصابم خرد می‌شد. از این‌که دو جمله درست پشت سر هم را نمی‌توانستند بنویسند قلبم درد می‌گرفت. از این‌که من زیردستِ همه بودم و هر وقت اشتباهی رخ می‌داد؛ یقه‌ من دردسترس‌ترین بود حالم به‌ هم می‌خورد. هر روز صبح از این‌که بروم بنشینم پشت آن میز و خرده فرمایش‌هایشان را تایپ کنم مریض می‌شدم؛ اما می‌رفتم چون حالا دیگر ازدواج کرده بودم و به آن پول احتیاج داشتم.

ازدواج کرده بودم و توضیح کاری که می‌کنم به اقوام همسرم نابودکننده بود. حتی دلم برای همسرم می‌سوخت که باید عاشق منی شده باشد که کارم این‌قدر سطح پایین بود. گاهی دلم می‌خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. بعد از پنج‌سال با اصرار و درخواست‌های مکررم، در همان اداره رفتم به جایی‌ که مناسب رشته‌ام بود. باورم نمی‌شد که آن حجم عظیم نفرت یک‌ باره مرا ترک کرده باشد. حتی یک روز صبح به همسرم گفتم حس می‌کنم قدم هم بلندتر شده. حس می‌کردم همه را دوست دارم (حالا نه واقعا دوست داشتن،اما لااقل دلم نمی‌خواست عالم و آدم نیست و نابود شوند.)

همان وقت‌ها بود که خاله همسرم آمد خانه‌مان. وسط‌های گفتگو از من پرسید که کارم چیست و آیا به رشته‌ام مربوط است یا نه. همان‌ موقع و کاملا بی‌اراده کمرم صاف شد و صورتم باز شد و با لبخند گفتم: «بله» و این شیرین‌ترین بله عمرم بود.

آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم حالا که به‌دردخور نیستم لااقل سعی کنم قشنگ باشم و به‌ همین دلیل هرگز بدون رژ لب سر کار  نمی‌رفتم؛ اما از وقتی منتقل شدم به واحد جدید، بسیاری از روزها وقت پایان کار خودم را توی آینه می‌بینم و با افتخار به صورت زیبا و بی‌رنگ زن توی آینه لبخند می‌زنم.

در این گوشه

«تنهایی تک‌والدها بعد از رفتن بچه‌ها»

غروب

همسرش فوت کرد که تنها شد. تا قبل از اون زن خوشبختی بود. عروس حرف‌گوش‌کن و سربه‌زیر و نسبتا مظلومی که وارد یک خانواده‌ سلطه‌گر شده بود و با آرامش تمام حضور بزرگترهای خانواده‌ شوهرش رو پذیرفته بود و احترامی به تناسب صبرش نثارش شده بود. بیوه که شد، برادر شوهرهاش سر و کله‌ کشیدند و سعی کردند برای زندگیش تعیین تکلیف کنند و حتی با خشونت مدیریت خانه‌اش رو از دستش خارج کنند. بچه‌هاش تقریبا کوچک بودند و تا بزرگ شدند، گاهی کتک خورد، گاهی آزار دید و بسیار دندان به سر جگرش فشرد. زمان گذشت و دخترها بزرگ شدند و ازدواج کردند و پسرها برومند شدند و همگی‌شان سربه‌زیر و اهل خانواده و درستکار از آب درآمدند. خودش زمان بیوه‌گی سی و چند سال بیشتر نداشت. چرخ اتفاقات اما لهیده‌اش کرد: از زن بودن و زیبا بودنش چیزی باقی نموند اما هنوز مادر بود.

به گمونم نقش‌هایی که هر کدوم ما می‌تونیم به عهده بگیریم زیاد نیستند: خارج از خانه کار کنیم یا نه، در جهان درون خانواده دختر یا مادر یا همسر باشیم و ورای همه‌ی اینها، این که می‌تونیم رابطه‌ قوی و غنی با چیزی ماورای مادیات پی‌ریزی کنیم یا نکنیم. انگار این سه بخش درونیات و برونیات و معنویات سه بخش اصلی زندگی هر کسی هستند. زن هم شبیه خیلی از زن‌های هم‌سن و سالش برای کار از خونه خارج نشد. به مادر بودن که قناعت کرد، نقش معنویت در زندگیش خیلی پررنگ‌تر شد.

این سال‌ها توی خونه‌اش یه اتاق اضافه داره برای وقتی که فرزند یا نوه‌ای میاد تا برای روزی یا سالی پیشش اقامت کنه و البته که یک کتابخونه‌ بزرگ و یک تلویزیون بیست و چند اینچ. روزهاش رو بیشتر با کتاب خوندن و بافتن برای نوه‌ها می‌گذرونه. ساده می‌پوشه. ساده می‌خوره و خوشحال می‌شه بهش سر بزنی و باهاش تبادل نظر کنی و یا نظرش رو بپرسی.

فوت همسرش از نظر مالی از اون چیزی که می‌بایست خیلی ضعیف‌ترش کرد. گاهی که بهش فکر می‌کنم، نمی‌تونم بفهمم ستم برادرشوهرهاش اون رو به زنی که امروز هست تبدیل کرد یا همه چیز فقط یک جرقه بود و از ابتدا این زن یک درون‌گرای معنوی بوده که این روزها به اصل خودش رسیده. فقط می‌تونم حدس بزنم برای زنی که چنین ریسمان محکمی وسط دنیاش نباشه که بهش چنگ بزنه، چطور زندگی می‌تونه شبیه زیستن روی تخته‌پاره‌ای شکسته روی اقیانوس طوفانی باشه.

یک لحظه!

«روزی که به خودم هم شک کردم»

شبانگاه

ترم اول دانشگاه بودم و مشروط شده بودم، شاگرد ممتاز کشور، مشروط شده بود. حالم بد نبود، بدترین بود و بدبختی بزرگترم این بود که به خانواده و دوستانم چی بگم؟ در یک اقدام خودسرانه، تصمیم گرفتم، تعطیلات بین دوترم جایی نروم. آن سال، خوابگاه نبودم، خونه‌ داشتم.  فقط برای خرید سیگار و خوراکی بیرون می‌رفتم، هنوز موبایل فراگیر نشده بود و گاه وبیگاه به تلفن‌های مامانم جواب می‌دادم.  تقریبا حدود ده روز در این وضع بودم، روی تخت دراز می‌کشیدم و فکر می‌کردم که چه جوری زندگی‌ام رو تموم کنم. راه‌های مختلف رو بررسی می‌کردم تا بالاخره تصمیم گرفتم با خوردن قرص به زندگیم پایان بدم، حتی وصیت نامه هم نوشتم.

فردای اون تصمیم حدود ساعت هفت صبح، از خونه رفتم بیرون که از داروخانه، قرص بخرم. هوا خیلی خیلی سرد بود. سر خیابون با عده‌ای کارگر مواجه شدم که مشغول دعوا و کتک کاری بودن، من بی توجه به اون سر وصدا، رفتم سمت داروخانه، داروخانه بسته بود، یه ایستگاه اتوبوس روبروی داروخانه بود و من رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم تا باز شدن داروخانه رو ببینم و برم خریدم رو بکنم و برم پی تموم کردن زندگیم.

چند تا اتوبوس اومد و رفت و آدم‌هایی سوار و پیاده شدن. یه دفعه یه آدمی محکم خورد به ایستگاه اتوبوس. دو تا از کارگرهای سر خیابون در یک تعقیب و گریز رسیده بودن به ایستگاه اتوبوس… اونی که بیشتر کتک خورده بود اومد نشست تو ایستگاه و دوستاش طرف دیگه دعوا رو کشان کشان بردن. کارگری که نشسته بود، به پهنای صورت اشک می‌ریخت و تو صورتش اشک و خون قاطی شده بود… بهش دستمال دادم، اونم شروع کرد با گویش محلی صحبت کردن و من درست  متوجه نمی‌شدم چی می‌گفت، فقط فهمیدم برای اینکه بره سرکار، خودش رو یکی دیگه معرفی کرده و انگار اون روز، خود اون فرد اومده بوده و دعوا شده بوده…. چندتا بچه داشت و خانواده‌اش در حاشیه شهر زندگی می‌کردند، یه کم که زمان گذشت یه وانت اومد جلوی ایستگاه اتوبوس وایساد و دوستاش که پشت وانت بودن  صداش کردن که بره سوار وانت بشه… قیافه‌اش تو اون لحظه خیلی عجیب بود، یه صورت پر از اشک و خون که خیلی شلخته پاک شده بود که یهو خندید! شاید فقط یک لحظه بود… پاشد و دوید سمت دوستاش، قبل از اینکه پشت وانت سوار بشه یهو برگشت و دستمال کاغذی‌هایی که استفاده نکرده بود به من پس داد و با گویش خودش از من تشکر کرد…. عجیب بود، یهوعرق کردم، من که ده روز فکر کرده بودم و می‌خواستم خودم رو بکشم یهو شک کردم که زندگی همین نیست؟