دسته: پیش‌درآمد

سرگردان در بادیه

«بحران میانسالی»

نویسنده مهمان: امید حنیف

میانسالی ناگهان شروع نمی‌شود یعنی این گونه نیست که «یک روز از خواب پا میشی می‌بینی رفتی به باد» بلکه فرایندی مانند پخته شدن قورباغه زنده را دارد.

از تغییرات در ظاهر آغاز می‌شود، موها کم‌پشت‌تر و شکم و پک و پهلو پر‌پشت‌تر می‌شود. کم‌کم خطوط کنار دهان پررنگتر و عمیق‌تر می‌گردد. البته من روایتگر تجربه مردانه هستم و همه ما می‌دانیم که زمان با زنان معامله بی‌رحمانه‌تری دارد به دلایل متعدد!

میانسالی به تعبیری یعنی وسط عمر! نیمی رفته و نیمی ماند! و دقیقا بحران از اینجا آغاز می‌گردد. از نقطه‌ای که من آن را سندرم سرگردانی در بادیه می‌نامم! یعنی در لحظه‌ای از سفر به همه چیز شک می‌کنی و با دو دلی به آن می‌نگری! از شغلی که داری تا شریک زندگی و همه پدیده‌هایی که به نوعی با تو در ارتباط هستند و تو در وقوع آنها موثر بوده ای!

میانسالی به شکلی مانند دوران بلوغ است. یعنی نوعی گیج زدن. این بار نه اینکه تو ندانی در چه جهانی هستی با چه مختصاتی بلکه در نوع مواجه‌ات. تا الان با این جهان دچار شک خواهی شد که البته مانند دوران بلوغ گذرا است و باید سیر طبیعی خود را طی کند.  از چشم‌انداز دیگر هر تلاشی هم در جهت رفع این تردید معمولا نتایج مضحکی از دید بخشی از جامعه در پی خواهد داشت، مانند پوشیدن لباس‌ها و آرایش نوجوان‌ها برای اینکه هنوز ثابت کنی دارای جذابیت هستی! اما زیبایی‌های خودش را هم دارد اینکه تو نگاه پخته‌ای به جهان خواهی داشت و از دریچه تازه‌ای به آن نگاه می‌کنی و به باز تعریف واقعی‌تری از آرزوهای خودت می‌رسی و بعد از آن انسانی با توانایی بهتری خواهی شد. پس با همه این توصیفات میانسالی یکی از جذاب‌ترین دوران زندگی است!

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

«تجربه‌ی قدرت»

از میان نامه‌های رسیده: نگین

من لیسانسم رو از دانشگاه تهران گرفتم. فارغ‌التحصیلیم هم زمان با ازدواجم و از طرف دیگه بدترین دوره اقتصادی ایران بود. بلافاصله شروع کردم به  گشتن دنبال کار. بازار کار برای خیلی از رشته های مهندسی وضعیت وخیمی داشت و عملا بدون پارتی کار پیدا نمی‌شد. بعد از چند ماهی گشتن و نیافتن تصمیم گرفتم به رشته خودم اکتفا نکنم و کارهای مختلف را تجربه کنم. از کار فروش تا کارمند بیمه رو رفتم سراغش.

حدود یک سالی در این شرایط بودم و روز به روز افسرده‌تر می‌شدم. نمی‌تونستم جایگاه خودم رو پیدا کنم و شغل‌ها با روحیه‌ام تناسب نداشت. بی‌انگیزه شده بودم و هیچ کاری نمی‌کردم. منی که همیشه کتابی برای خوندن داشتم حتی کتاب هم نمی‌خوندم. روز به روز بیشتر در گرداب افسردگی فرو می‌رفتم.

بالاخره با پیشنهاد و کمک همسرم خیلی آهسته شروع کردم یاد گرفتن برنامه‌نویسی. خیلی از رشته خودم دور بود و وقت و انرژی زیادی می‌گرفت. بارها در میانه راه خسته و نا امید می‌شدم اما چون تنها روزنه امیدم بود بیشتر بهش چنگ می‌زدم. چند ماهی رفتم جایی کارآموزی به این امید که بعد از اون دوره من رو استخدام کنن اما اینطور نشد.

بالاخره یک جا رو پیدا کردم و با حقوق پایه شروع به کار کردم. به طرز معجزه‌واری ورق برگشت. اجازه می‌دادند خودم و توانایی‌هام رو نشون بدم. بارها توی جلسات به عنوان یک برنامه‌نویس خوب من رو مثال زده بودن. بعد از سه ماه درخواست افزایش حقوق دادم و خیلی راحت قبول کردند. مدیران چند تیم می‌خواستن من بهشون ملحق بشم و مدیر خودم به شدت مخالف بود. احساس مفید بودن می کردم. غول افسردگی رو شکست داده بودم. خودم رو آماده پیشرفت می‌دیدم و حس می‌کردم هرجایی که بخوام می‌تونم کار کنم. برای خیلی از همکارهام پیشرفتم قابل باور نبود.

بعد از اون من کارهای خیلی بهتری پیدا کردم و درآمدم خیلی بیشتر شد. اما هیچ وقت حس قدرتی رو که در سال اول کارم داشتم دیگه تجربه نکردم. احساس اینکه تمام موانع دنیا در برابر اراده و خواست من هیچند و من اونقدر قدرت دارم که به هرچی بخوام برسم. اون شرکت نقطه عطفی در زندگی من شد. جایی که تونستم خود واقعیم رو به دیگران و مهمتر از همه به خودم نشون بدم.

یک بام و دو هوا

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

بامداد

بعد از یک رابطه عاشقانه‌ی چند ساله، دمادم ازدواج، مرد به دوستم گفته بود که به طور اتفاقی با خانواده‌ای نیازمند و آبرودار آشنا شده و می‌خواهد علیرغم علاقه قلبی‌اش به دوستم، به عنوان حمایت و کمک و البته ادای دین و اجرای تکلیف دینی‌ با دختر این خانواده ازدواج کند. دوستم هراسان و آشفته‌حال به قصد پیدا کردن دختر به هر جایی که عقلش می‌رسید آدرسش را داشته باشند زنگ زده بود و اعلام کرده بود برای دادن هر نوع کمک مالی به آن خانواده آماده است، به این شرط که ازدواجی صورت نگیرد. عاقبت لابه‌لای تماس‌هایی که گرفته بود، صدایی عصبانی از پشت تلفن به او گفته بود به جای جستجوی دختر مورد نظر، بهتر است یقه نامزدش را بگیرد و شیرفهمش کند که کمک به آدم‌های نیازمند الزاما از راه همخوابگی محقق نمی‌شود و بدون چشم‌داشت هم می‌شود فقط از نظر مالی کمک کرد. بعد تقریبا داد زده بود که خانم به خودت بیا، خوشحال باش که به هم خورده. با این مرد بدبخت می‌شدی.

هرچند نشانی دختر هرگز به دست دوستم نرسید اما او دست از تلاشش برای متقاعد کردن مرد برنداشت و در نهایت تمام التماس‌هایش به اینجا انجامید که مرد گفت حاضرست با هر دو زن هم زمان ازدواج کند و اطمینان خاطر داده بود که به مساوات رفتار خواهد کرد! دوستم دل‌شکسته و افسرده‌حال از بازی کنار کشید و هرگز هم دنبال نکرد که آخر و عاقبت ماجرای مرد و دختر فقیر به کجا ختم شد و از آنجا که تا مدت‌ها هر نوع یادآوری جریانات گذشته منجر می‌شد به تنفرش از خودش بابت ساده‌لوحیش و اطمینان بی‌حد و مرزش به مرد و جای خالی و دردناک اعتمادی که به سادگی بر باد رفته بود، همگی سکوت کردیم و اجازه دادیم زمان زهر اتفاقی که افتاده بود را بشوید و ببرد.

اما چیزی که پس از آن ما را متعجب کرد تغییری بود که در دوستمان و نگاهش به زندگی رخ داد. می‌گفت این همه سال فلان شاعر را تمام و کمال دوست داشتم، فلان خواننده برایم بت بود، فلان سینماگر را نابغه بازیگری می‌دانستم، هیچوقت نمی‌دانستم این آدم‌ها در زندگی شخصیشان چه بلایی سر دیگران آورده بودند، شاید هم می‌دانستم، اما به ابعاد وسیع دردناکش فکر نکرده بودم. نادیده گرفته بودم و رد شده بودم. این آدم‌ها وارد زندگی زن دیگری شده بودند و کاشانه‌اش را به باد داده بودند، یا در مقام مرد، زن و زندگیشان را رها کرده و پی عشق پیرانه‌سری رفته بودند، گاه همسران متعدد داشتند و اغلب فقط با همسر جوان‌تر در محافل خودی نشان می‌دادند. چرا از مرد آینده زندگیم که کشیدم این قدر برایم درد داشت اما وقتی در مورد زندگی هنرمندهای مورد علاقه‌ام می‌شنیدم برام عجیب نبود؟ چرا به رنج زن یا مرد رهاشده فکر نمی‌کردم؟ چرا به بهانه عشق لاپوشانی می‌کردم، چرا یک بام و دو هوا داشتم؟

و البته حتما در نظر خواهید داشت که کار من بازگویی یک اتفاق و توجه دادن به نکته‌ای بود که دوستم به آن رسیده بود، نه قضاوت آدم‌های نام‌برده‌نشده در متن!

فراخوان

این یک فراخوان برای جذب نویسنده خانم برای وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده‌ست. لطفا با ما تماس بگیرید.
dancingwo3en@gmail.com

فراخوان

1

دوستان عزیزی که به عنوان مهمان هفته، نویسنده بخش نامه‌ها و خواننده وبلاگ با ما همراه بودین، تا چند روز دیگه وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده یکساله میشه.

ما با این فراخوان از شما دعوت میکنیم به مناسبت یکسالگی وبلاگ متنی برای ما بنویسین. این متن میتونه خیلی کوتاه در حد چند جمله باشه یا طولانی مثل یه نوشته کامل.

متنهای مربوط به سالنامه از دهم تا شانزدهم تیرماه (هفته اول ماه جولای) منتشر خواهند شد. ممنون میشم اگه متنها رو تا قبل از چهارم تیر (بیست و پنجم ژوئن) برای من بفرستین تا بتونم برای انتشارشون زمان‌بندی مناسب داشته باشم.

این امکان وجود داره که ما از شما هیچ متنی دریافت نکنیم، اما تحت هر شرایطی لازم بود بنویسم که داشتن یه یادداشت مثبت از طرف شما در مورد وبلاگ، چقدر میتونه باعث خوشحالی ما بشه.

(نوشی)

۱۲ زن، رقصنده با کلمات

گفتگو با مریم دهکردی

رادیو زمانه

1

وبلاگ‌نویس قدیمی است. به قول خودش به «سال‌های طلایی وبلاگ نویسی» تعلق دارد. وبلاگ «نوشی و جوجه‌هایش» از همان سال‌ها تا امروز که جوجه‌ها دیگر برای خودشان بزرگ شده‌اند با اراده‌ای قوی از آنها نوشته و مخاطبان خودش را یافته جوری که گاه برای کار تازه‌ای که بهانه این گفت‌وگو شد ناچار است از وبلاگ نوشی و جوجه‌ها کمک بگیرد.

وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» بی سر و صدا به موضوعات و مسائل مختلف می‌پردازد و راویانش زنان هستند. نوشی که سرپرست یا به گفته خودش «سرگروه» نویسندگان است، از ایده شکل‌گیری این وبلاگ می‌گوید: «ایده اولیه وبلاگ به سال‌ها پیش برمی‌گردد. آن زمان بسیاری از ما وبلاگ‌نویسی را با گمنام‌‌نویسی شروع کرده بودیم. سبکبالی ناشی از گمنام بودن برای ما فضایی ایجاد کرده بود که بتوانیم راحت‌تر صحبت کنیم. بعد آرام آرام شروع کردیم به پیدا کردن دوست، اعتماد کردن، ملاقات کردن، هویت مشخص داشتن. حتی برای سایر خواننده‌‌هایمان هم که نمی‌دانستند ما کی هستیم، دارای هویت شدیم. یعنی در نقشی که وبلاگ برای ما تعیین کرده بود فرو رفتیم و در چهارچوب ذهن خواننده‌‌ها تعریف شدیم. دیگر آن آزادی روزهای اول را نداشتیم. برای من نقش غالبی که جدا از هویت واقعیم تعریف شد، نقش مادرانه بود. به خودم آمدم و دیدم در نوشته‌هایم دیگر از من به عنوان زن چیز زیادی باقی نمانده. بعد سعی کردم وبلاگ دیگری بسازم و شروع کنم به نوشتن در مورد زنانگی‌ام.»

نوشی می‌گوید به ذهنش رسیده که بد نیست زن‌های دیگری که مثل او دغدغه نوشتن دارند، با او در این زمینه همکاری کنند. با خودش فکر کرده: «حتما هستند مادران تنهای دیگری که مثل من سرشارند از حرف‌های زنانه که به جبر عرف و قانون و ترس از قضاوت، زیر هویت مادرانه‌‌شان مدفون شده‌اند.»

همین می‌شود بهانه تولد وبلاگ زنان رقصنده، با شرطی که در دنیای امروز کمی عجیب است: «گمنام نویسی در وبلاگ»؛ آن هم وقتی نوشتن در فضای مجازی با وجود فیس‌بوک و رسانه‌های برخط، همه آدم‌های اهل نوشتن را وسوسه می‌کند با نام حقیقی خود نوشته‌هایشان را به مخاطبان‌شان عرضه کنند. نوشی اما به گفته خودش از این فضای شفاف جا می‌خورد: «زمانی که پس  از هشت سال سکوت به فضای مجازی بازگشتم، فیس‌بوک مهم‌ترین فضای مجازی در میان ایرانی‌ها بود. من متعجب از چیزی بودم که با آن مواجه می‌شدم. فیس‌بوک فضایی شیشه‌ای فراهم کرده بود که به درد نوشتن نمی‌خورد. ما قرار بود گمنام بنویسیم و این با شفافیتی که در ذات فیس‌بوک تعریف شده تضاد داشت. من برای نوشتن دنبال فضایی بودم که بشود مثل وبلاگ به راحتی متن‌ها را منتشر کرد، بایگانی کرد، پیام گذاشت، وارد مکالمه شد و محدودیت کلمه و شکل و قالب نداشت. فیس بوک برای این منظور ساخته نشده بود.»

هدف وبلاگ ما نشان دادن نظرات مختلف است. می‌خواهیم در این وبلاگ زاویه دید مردانه را هم به موضوع نشان دهیم. انگار که به مخاطبان‌مان گفته باشیم بسیار خب شما روی زنانه سکه را دیدید، حالا اجازه بدهید روی مردانه آن را هم ببینیم.

وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده شاید به لحاظ بصری رنگ و لعاب جذاب و هوش ربایی نداشته باشد، اما در عوض در انتخاب نامش خوش سلیقگی به کار رفته است. نام وبلاگ مخاطب را به سمت خودش می‌کشاند. انتخاب اسم برای وبلاگ هم برای خودش داستانی دارد: «عنوان وبلاگ اسم یک اثر باستانی در ناحیه آپولیای ایتالیاست. به نظر می‌رسد آرامگاه یک جنگجو باشد که در کنار وسایل رزمش دفن شده. اما دیوارها از نقش زنانی پوشیده شده که دست در دست هم می‌رقصند و توسط سه نوازنده سفیدپوش مرد همراهی می‌شوند. علاوه بر نقاشی دیواری این آرامگاه که به عنوان لوگو و عکس سرصفحه وبلاگ از آن استفاده شده، نام اثر هم قشنگ بود. تضاد زیبایی که بین کلمه آرامگاه و رقصندگی وجود داشت. انگار که در سوگ آخرین جنگجو، به جای مویه و نا امیدی، بلند شوی و برقصی. گمان نمی‌کنم هیچ اسم و تصویری بهتر از این برای وبلاگمان پیدا می‌کردم.»

نوشته‌ها را نویسندگان ثابت زن می‌نویسند و هر هفته یک میهمان مرد آنها را همراهی می‌کند. نوشی در پاسخ به این سوال که چرا میهمان شما مرد است می‌گوید:

«هدف وبلاگ نشان دادن نظرات مختلف است. می‌خواهیم در این وبلاگ زاویه دید مردانه را هم به موضوع نشان دهیم. انگار که به مخاطبان‌مان گفته باشیم بسیار خب شما روی زنانه سکه را دیدید، حالا اجازه بدهید روی مردانه آن را هم ببینیم. از طرف دیگر، چند مردها به اندازه کافی تریبون برای اظهار نظر در اختیار دارند و فشار کمتری از جانب جامعه متوجه آنهاست اما آنها هم در بسیاری مواقع از ترس مورد قضاوت واقع شدن، مجبور به خودسانسوری هستند و شاید گمنام نویسی فضای لازم را برای بدون نگرانی حرف زدن فراهم کند.»

می‌گویم به نظر می‌رسد علیرغم تلاشی که آرامگاه زنان رقصنده برای مبارزه با سانسور و خودسانسوری دارد، اما اصرار بر گمنام نویسی خودش نوعی سانسور باشد؛ اگر بناست کسی در مورد موضوعی که تابوست بنویسد و بخش مهم ماجرا یعنی نام نویسنده سانسور شود در تضاد با اهداف شما نیست؟

نوشی در پاسخ به این سوال می‌گوید: «اگر کسی برای نوشتن و انتشار با اسم خود دچار مشکل نباشد اصلا نیازی به عضویت در گروه ما ندارد. از طرفی وقتی موضوع گمنام نویسی در وبلاگ گروهی مطرح می‌شود موضوع شخصی نیست. در بین ما چهره‌هایی هم هستند که هیچ مشکلی با نوشتن با نام خود ندارند اما با گمنام نویسی فضای امنی به وجود می‌آورند که تشخیص متن دیگرانی که دچار ترس هستند ساده نباشد. در واقع اعضا یکدیگر را به این شکل حمایت می‌کنند.»

نکته دشوار ماجرا اما لو نرفتن نویسندگان است. نوشی از سازوکار پیچیده‌ای برای این کار بهره می‌برد: «همه افراد گروه در یک مهلت مقرر، بدون اطلاع از چیزی که سایر دوستان‌شان و نویسنده مهمان نوشته‌اند، متن‌شان را به ایمیل سرگروه ارسال می‌کنند. متن‌ها بعد از ویرایش به ترتیبی که هر هفته تغییر می‌کند، روی وبلاگ قرار می‌گیرند. نداشتن اسم نویسنده و نامعین بودن زمان انتشار متن باعث می‌شود که به جز نویسنده متن و سرگروه کسی هویت نویسنده متن‌ها را نداند. البته در مورد افراد معروف‌تری که سبک مشخصی در نوشتن دارند این احتمال هست که نویسنده مشخص بشود، اما طبق اساسنامه مکتوب گروه، ما مطلقا در این مورد صحبت نمی‌کنیم.»

از او می پرسم کار گروهی و تیمی بین ایرانی‌ها کمتر نتیجه بخش بوده. در این مورد با مشکل خاصی مواجه نیستید؟ پاسخش قابل تامل است: «انضباط فردی، سختکوشی و پایبندی به اساسنامه… به نظر من این اساس کار گروهی است. این که قبول کنیم به جای مداخله در کار دیگران از رفتار و کنش‌های خودمان مراقبت کنیم. حواس‌مان باشد که کوچک‌ترین خللی در کار ما روی کار دیگر افراد گروه هم تاثیر می‌گذارد.  تلاش کنیم دست از قضاوت دیگران برداریم و بیشتر گوش کنیم و در سکوت، بدون تقلا برای متقاعد کردن بقیه، انتخاب خود را  داشته باشیم. جا را برای دیگران تنگ نکنیم و مطمئن باشیم همه ما سهم مساوی از فضایی که در آن مشترک هستیم خواهیم داشت. هر بار با ورود عضو جدید تا مدتی توان و انرژی گرفته می‌شود تا همه چیز برگردد به نظم تعریف شده. گاهی حتی همکاری اصلا پا نمی‌گیرد یا بعد از مدت کوتاهی قطع می‌شود. این وبلاگ حاصل اراده جمعی گروهی است که تک تک افرادش برای برقراریش زحمت می‌کشند و تلاش می‌کنند.»

از خلال گفت‌وگوها پیداست حساسیت و سختگیری خاصی دارد. نظر اعضای تیم را در این‌باره از او می‌پرسم :« اینکه من خودم را چطوری تعریف کنم با اینکه تیم چه نظری در مورد من دارد متفاوت است. من آدم منظم و دقیقی هستم که به جزئیات توجه دارد. حتی وقتی مجبور به تغییر ناگهانی برنامه‌هایم می‌شوم، باز هم از نظم درونی خودم پیروی می‌کنم. این مفهومش این نیست که من آدم کاملی هستم یا اشتباه نمی‌کنم. مفهومش این است که هر وقت متوجه بشوم که از مسیر خارج شده‌ام یا اشتباه کرده‌ام، بدون اتلاف وقت یا شانه خالی کردن از قبول تقصیر، برمی‌گردم و مسیر آمده را اصلاح می‌کنم. این از دور شاید سختگیری به نظر بیاید، خصوصا وقتی که از دیگران بخواهی با نظم و ترتیب تو رفتار کنند، البته امیدوارم به نامهربانی و بداخلاقی تعبیر نشود.»

از نوشی می‌پرسم چقدر به اثرگذاری وبلاگ زنان رقصنده امیدوار است؟ او در پاسخ می‌گوید که وسعت کلمه اثرگذاری بسیار بزرگ‌تر از آن است که الان بشود قضاوتی کرد اما در مقیاس کوچک زنان رقصنده بی اثر نبوده: «این وبلاگ قصد موعظه یا آموزش دادن ندارد، قصد ندارد کسی را قضاوت کند. در واقع فقط آرای مختلف در مورد یک موضوع را نشان می‌دهد. تضاد آرا می‌تواند باعث شود خواننده بیشتر فکر کند و تصمیم بگیرد.»

او در پاسخ به اینکه تا به حال به همکاری با وب‌سایت‌های دیگری که در حوزه زنان کار می‌کنند و آموزش را هم در نظر گرفته‌اند فکر کرده؟ می‌گوید: «به نظرم آرامگاه زنان رقصنده هم از نظر فرم و هم محتوا و هم ایده، اولین نمونه کار گروهی در این نوع است. بنابراین نهایت مشارکتی که می‌شود با وبلاگ‌ها و وبسایت‌های دیگر داشت، دادن لینک و معرفی است که ما در در بخش‌های “باغچه همسایه” و “سفر به دیگر سو” تا حدی این کار را انجام داده‌ایم. اما اگر پیشنهادی دریافت کنیم که بدانیم با اهداف اولیه وبلاگ در تضاد نیست، ضمن حفظ استقلال رای و عمل‌مان، حتما همراهی خواهیم کرد.»

آرامگاه زنان رقصنده، پرونده‌های جنجال‌برانگیز هم داشته. نوشی در پاسخ به اینکه جنجالی‌ترین پرونده‌ای که کار کردید در چه حوزه‌ای بوده و این جنجال در ذات موضوع انتخابی بوده یا واکنش‌ها به آن باعثش شده، پاسخ می‌دهد: «موضوعاتی که بیشتر به لایه‌های پنهانی به‌خصوص مسائل جنسی می‌پردازند و موضوعاتی که مدعی خاص دارند یعنی در مورد قشر خاصی صحبت می‌کنند، جنجالی‌تر هستند.»

وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هم اکنون در حال جذب نویسنده جدید است. اگر به نوشتن علاقه دارید، شرط گمنام نویسی را می‌پذیرید و البته با قوانین وضع شده توسط سرگروه مشکلی ندارید، همین حالا برای نوشتن داوطلب شوید.