دسته: پیش‌درآمد

به فضول‌ها بگویید!

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

پیش از ظهر

من بچه بسیار کنجکاو و سوال‌پرسی بودم. فارغ از عجایب دنیا، هر اتفاقی در زندگیمان باید شفاف و کامل برایم تشریح می‌شد. وگرنه یا اینقدر سوال می‌پرسیدم که دیوانه می‌کردم یا در تخیلات خودم چیز هجوی می‌ساختم و در جواب سوال‌های احتمالی دیگران، به همان تخیلات خودم استناد می‌کردم. مستحضر که هستید، گاهی تخیلاتم خانمان‌برانداز می‌شدند.

مادر پدرم طلاق نگرفتند ولی به طرز دردناکی که همه از هر بچه‌ای پنهان می‌کنند، پدرم دیگر نبود. خیلی بزرگ نبودم ولی نبود پدر را می‌فهمیدم. مادرم نه آنکه نخواهد به من توضیح بدهد و قصد پنهان کردن از من را داشته باشد. ولی می‌ترسید علاوه بر ضربه روحی، دانستن من اوضاع را از آنچه بود بدتر کند. آخر من هر آنچه خوبان دارند یکجا داشتم و خیلی حراف هم بودم. در هر موضوعی نظریه‌پراکنی می‌کردم. خلاصه مادرم با وجود من تمام دردسرهای نداشته را یکجا داشت.

در جریان همه بالا پایین‌های زندگیمان تا آن موقع بودم و آگاه بودم که باید برای هر اتفاقی آماده باشیم، با این حال خیلی سوال داشتم که چرا پدر دیگر نیست. با همه بچگی روزهای اول فهمیده بودم که هوا پس و حال مادرم خیلی خراب است، پس لطف کردم و خیلی به دست و پایش نپیچیدم. یادم است بعد از افتادن آب‌ها از آسیاب هم دلم نمی‌خواست از مادرم بپرسم و دوباره بهم بریزد. پس کمر همت را بستم و شروع کردم به تحقیق و تفحص. خواندن هم که بلد نبودم. چندتایی کاغذ پیدا کرده بودم که فکر می‌کردم مهم هستند، قایمشان کرده بودم تا بدهم کسی برایم بخواند. به هر کسی هم اعتماد نمی‌کردم، می‌دانستم باید به محرم اسراری، یا کسی شبیه به این بدهم.

گویا یکی از ورقه‌ها هم واقعا مدرک خیلی مهمی بوده که مادرم متوجه غیب شدنش می‌شود. تعریف می‌کند که چون نمی‌خواسته من حساس شوم و حالا که سوال نپرسیده‌ام، خودش هم بگذارد قدری بگذرد تا بتواند با تسلط بر اعصابش برایم همه چیز را بگوید، یواشکی و خیلی عادی خانه را می‌گشته و نبوده که نبوده. می‌گوید دل توی دلم نبود که در شلوغی آن روزها، آخر این ورق پاره به درد چه کسی می‌خورد که برش داشته باشد. یک روز کار را تعطیل می‌کند و خانه را زیر و رو. تا سر آخر وسط کتاب‌های من با کلی ورق و یادداشت‌های دیگر پیدایش می‌کند. سراسیمه می‌شود که من ممکن است با که حرف زده باشم و چه چیزهای دیگری با خودم به مهدکودک برده باشم و به مربی‌های مهدم و بچه‌ها چه‌ها گفته باشم. می‌فهمد که دیگر وقتش است و برنامه‌ریزی می‌کند که چه بگوید و چطور بگوید. می‌گوید: «نگران واکنشت بودم، اگر به پدرت حق نمی‌دادی و محکومش می‌کردی چه؟ اگر می‌رنجیدی و پدرت را نمی‌بخشیدی چه؟ اگر از خودت بدت می‌آمد چه؟ بچه آسانی نبودی و موضوع هم موضوع راحتی نبود. ولی باید می‌گفتم، به خاطر خودت و پدرت باید می‌گفتم و اجازه می‌دادم خودت تصمیم بگیری»

 کمااینکه در برهه‌های مختلف زندگی همه این احساس‌ها را تجربه کردم و از سر گذراندم. خشم به پدرم، حس دلتنگی برایش، حتی روزهایی نفرت را هم تجربه کردم. هنوز هم درست نفهمیدم این اتفاق کجای زندگیم است و با زندگیم چه کرده. ولی این را می‌دانم که اگر نمی‌دانستم دیوانه‌تر از اینکه هستم می‌شدم. آنقدر خیال‌های متفاوت به فراخور حال و سنم می‌پروراندم که دیگر واقعیت برایم رنگ می‌باخت و روزی ویرانم می‌کرد. حتی روزهایی در نوجوانی باور داشتم که پدرم برخواهد گشت و من پسش می‌زنم به عقوبت سال‌های نبودنش.

هنوز هم دلم نیامده چیزی از مادرم بپرسم. هنوز هم منتظرم گاهی خودش جزییات دیگری بر زبان بیاورد. البته که دیگر همه جزییات را از اطرافیان شنیده‌ام و می‌دانم. ولی گفته‌های مادرم حلاوت دیگری دارد، حسی از جنس عزیز بودن، حسی از جنس دیده‌شدن، حسی از جنس محرم بودن و حسی از جنس بودن!

Advertisements

حکایت من

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

سپیده‌دم

اگه یکی زودتر از من برای این موضوع مرخصی نگرفته بود، من قطعا از نوشتن در این مورد شونه خالی می‌کردم. دلیلش هم ساده‌ست. من هیچ علاقه‌ای به بحث در این مورد ندارم. برای من و در ذهن من تعدد آرا وجود نداره. حالا که نشستم و به موضوع فکر کردم فهمیدم به طرز وحشتناکی همیشه دنبال یک مدل زندگی خاص بودم و هنوز هم همونم. بدبختانه تنهایی سال‌های اخیرم هم وضعیت رو بدتر کرده.

برای انتخاب همسر سابقم از میان خواستگارهایی که داشتم چهار موضوع بیشتر از بقیه توجهم رو جلب کرد که یکی از اونها دقیقا به این موضوع برمی‌گرده: قرار بود جدا زندگی کنیم. اون توی یه شهر کوچیک کار و زندگی می‌کرد و در ماه فقط می‌تونست دو سه روز به خونه سر بزنه. از اول اصرار شدید هم داشت که امکان زندگی توی اون شهر کوچیک رو نداریم. اول به نظرم عجیب بود، بعد فکر کردم می‌تونه حسن باشه. زندگی مال خودمه. هر وقت بخوام می‌خوابم، هر وقت بخوام پا می‌شم، هر وقت دلم بخواد هر کاری که دلم بخواد می‌کنم… من این فرض رو کردم، عملی هم شد، اما در همون محدوده خواب و خوراک باقی موند. چون چند وقت بعد از شروع زندگی مشترک زنگ زد و دوستانه گفت دوست ندارم بری انجمن فرهنگی. جواب خاصی که ندادم اما یه جوری شد که فهمیدم انگار گیر افتادم. الان که فکرش رو می‌کنم می‌فهمم که خیلی هم علنی کنترلم می‌کرد. مثلا دلیلی داشت که همیشه همون روز و همون ساعت مادرش بهم سر می‌زد و چند ساعتی پیشم می‌موند؟ یا چرا همیشه روز و ساعت تشکیل جلسه ادبی بیشتر از مواقع دلتنگم می‌شد و حتی نیم ساعت یک بار تلفن می‌کرد تا حرف بزنیم!؟

بعد گفت چرا هی می‌نویسی و این‌ ور اون ور منتشر می‌کنی. جدی نگرفتم. اما یه بار که برای مجله‌ای نامه‌ای نوشته بودم و به موضوعی اعتراض کرده بودم و نامه‌ام به عنوان نامه برگزیده ماه از میان نامه‌های خوانندگان مجله انتخاب و منتشر شده بود، تلفن زد و اعتراض کرد و دعوا بالا گرفت. جالب اینجاست که خبر انتشار نامه رو از خودش شنیدم، یعنی من حتی دنبال هم نکرده بودم. فهمیدم از وقتی ازدواج کردیم تمام مجله‌هایی رو که می‌دونست دوست دارم و می‌خونم، چک می‌کنه. وقتی دعوا و بهانه‌گیری و قربون‌صدقه و التماس و باج‌گیری و باج‌دهی از حد گذشت، بریدم و به زبون گفتم دیگه نمی‌نویسم و ته دلم گفتم دیگه «با اسم خودم» نمی‌نویسم و حواسم جمع شد که اسم مستعار مال همین وقت‌هاست.

بعد گفت بشین خونه. درآمد ما اون قدر هست که نیاز به کار تو نباشه. فریادم دراومد. اما چند ماه بعدش که باردار شدم، طرف مقابل حالت حق به جانب به خودش گرفت و گفت دیگه باید خونه بمونی… و خنده‌دار می‌دونین چی بود؟ این مرد ماهی سه روز خونه بود. من تمام مدت توی خونه می‌موندم و مدام با تلفن کنترل می‌شدم و البته که اون زمان موبایل به این شکل وسیع و همه‌گیر نبود و باید خونه می‌موندی تا تماس‌های وقت و بی‌وقت آقا رو جواب بدی. اینترنتی هم در کار نبود که بگی با دنیای بیرون در ارتباطم، ما هم ماهواره نداشتیم که توی خونه موندن معنای امروزیش رو نداشته باشه و سرت به فیلم و موسیقی و… گرم باشه. عملا زندان بود. کنترل از راه دورش جای خود، دیگه یه جوری شده بود که تمام سه روزی که خونه بود دل‌دل می‌کردم کی از خونه میره بیرون، کی می‌گیره بخوابه، کی برمی‌گرده شهر محل کارش و…

من از ادامه دادن این حکایت دل خوشی ندارم. ما جدا شدیم و من دیگه هیچ وقت ازدواج نکردم، ازدواج که هیچ، دیگه حتی همخونه هم نداشتم، راستش رو بخواهین من در کل عمرم هیچوقت دو هفته تمام و متصل، کنار هیچ مردی زندگی مشترک رو تجربه نکردم حتی کنار همسر سابق خودم، اما چنان سوزی به تنم مونده که هنوز که هنوزه از بهم زدن تنهاییم می‌ترسم.

متهم همیشگی

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

بامداد

داشتم فیلم می‌دیدم؛ از همین فیلم های شرایط سخت؛ همین‌ها که یک‌سری زن مرد و بچه با هم در شرایط بحرانی گیر می‌کنند و مجبورند همه کارها را گروهی پیش ببرند. خب مشخص است؛ زن‌ها به کار بچه‌ها رسیدگی می‌کردند، غذا می‌پختند، لباس می‌شستند و آرام بودند؛ در عوض مردها شکار می‌کردند و از کمپ محافظت می‌کردند و آدم می‌کشتند. از قضا یکی از زن‌ها که شکار بلد بود تصمیم گرفت برود ماهی بگیرد و دیده‌بانی کند و آدم بکشد و مفید هم بود؛ اما مشکل از آنجا شروع شد که زن‌های دیگر -که شاید آن‌ها هم می‌توانستند شکار کنند و دیده‌بان باشند و حتی شاید بدشان هم نمی‌آمد که آدم بکشند – به زن شکارچی اعتراض کردند که با ایستادنش بالای برج نگهبانی و برنزه کردن! بار کارهای خانه را برای آن‌ها سنگین‌تر کرده. راست هم می‌گفتند اما خب همه می‌دانند کارهای به اصطلاح مردانه اگرچه طاقت‌فرساترند اما در مقابل کسالت‌بار بودن کارهای خانه، نعمت حساب می‌شوند.

آن زن را که دیدم یاد خودم افتادم، من هم همیشه دوست داشتم کارهای سنگین و سخت بکنم اما در عین حال بدم می‌آمد دیگران فکر کنند از زیر کار خانه در می‌روم. نتیجه‌اش شده این‌ که من از صبح تا عصر مثل مردها کار می‌کنم و دعوا می‌کنم و جان می‌کنم و پول در می‌آورم و عصر که می‌آیم خانه بلافاصله می‌پرم توی نقش زن سنتی، غذا و جارو و چای و …

اگر حالم بد باشد و غذا درست نکنم خودم را ملزم به عذرخواهی می‌دانم و اگر مهمان سرزده بیاید و چون سرکار بوده‌ام نتوانم خانه را تمیز کنم گریه می‌کنم و عذاب وجدان می‌گیرم؛ وقتی پول خودم را هم خرج می‌کنم عذاب وجدان می‌گیرم؛ اما دلم خوش است که کسی نمی‌تواند متهمم کند که در دنیای جدید به اقتصاد خانواده کمک نمی‌کنم و کسی هم متهمم نمی‌کند که از زیر کار خانه در می‌روم؛ فقط یک‌نفر هست که نمی‌توانم جوابش را بدهم؛ همان‌کسی که دارد زیر بار اتهام نخوردن مچاله می‌شود… خودم

غذای گربه!

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

صبح

تلویزیون را روشن کردم، خانم خیلی باریک و ترکه‌ای با لباس‌خواب خیلی سکسی روی پیشخوان آشپزخانه نشسته بود، ناگهان شروع کرد به نوازش خودش و بعد روی پیشخوان دراز کشید و بعد از اندکی کش و قوس یک گربه با دم افراشته پرید روی پیشخوان و از ظرف غذایی که خانم نیمه‌برهنه برایش ریخت شروع کرد به خوردن. در کمال تعجب فهمیدم تبلیغ غذای گربه بود. یک بار دیگر آقایی از دریا درآمد و تخته موج را روی شانه‌هایش گذاشت و بعد از نمایش اندامش با نماهای آنچنانی معلوم شد تبلیغ روغن موتور است.

گاهی در بعضی اجتماعات اعتراض می‌کنم و جواب می‌شنوم که «خب خوشگل و سکسی‌ست دیگر، چه اشکال داره، چقدر دگم و املی». خوشگل و سکسی بودن هیچ اشکالی ندارد ولی هم به وقتش و به موضوعش و هم برای هر سلیقه‌ای و بدون کلیشه. شکل خاصی از سکسی بودن را در مغز مردم تپاندن اشکال دارد. خیلی هم اشکال دارد. شاید یکی نتوانست انتظارات این جامعه کلیشه‌پسند را برآورده کند، با این رفتاری که جامعه دارد باید برود بمیرد یا تا همیشه در حسرت مورد توجه واقع شدن بماند. شاید کسی چیزی جز این دوست داشت، با این اصرار جامعه و رسانه و تبلیغات بر امتیازات این چنینی هیچگاه جرات نخواهد داشت علاقه خود را بیان کند و دنبال آنچه می‌خواهد برود. نتیجه می‌شود جامعه‌ای مملو از آدم‌های باسمه‌ای، جامعه‌ای پر از انسان‌های سرخورده و نامطمئن به خود، جامعه‌ای ناسالم با آدم‌هایی که برده‌وار منتظر دستورات دنیای مدند بدون هیچ خلاقیتی. جامعه‌ای که روابط در هر سطح و مضمونی فقط بر پایه جنسیت و کیفیت هیکل و برآوردن پارامترهای مدنظر شابلون‌های سکسی، برقرار می‌شود. جامعه‌ای که وقتی دانشمندی بر صفحه تلویزیون ظاهر می‌شود و مضمون خبر هم دریافت مهمترین جایزه علمی است، تماشاگران بگویند «واااا با این هیکلش، چه جوری روش شد بره اون بالا، خب یه هفته رژیم می‌گرفت. آخه با این لباس آدم می‌ره مراسم رسمی؟»

این مردم هیچگاه نخواهند فهمید که هدف یک دانشمند داشتن هیکل سکسی و بی‌عیب، آن هم نه از نظر خودش بلکه از نظرِ پسند و مد روز نیست. هدف همه آدم‌های جامعه لزوما سکسی بودن نیست. می‌شود جامعه‌ای که یک انسان را می‌رقصاند و وا می‌دارد اغواگرترین‌هایش را رو کند برای تبلیغ غذای گربه.

سرگردان در بادیه

«بحران میانسالی»

نویسنده مهمان: امید حنیف

میانسالی ناگهان شروع نمی‌شود یعنی این گونه نیست که «یک روز از خواب پا میشی می‌بینی رفتی به باد» بلکه فرایندی مانند پخته شدن قورباغه زنده را دارد.

از تغییرات در ظاهر آغاز می‌شود، موها کم‌پشت‌تر و شکم و پک و پهلو پر‌پشت‌تر می‌شود. کم‌کم خطوط کنار دهان پررنگتر و عمیق‌تر می‌گردد. البته من روایتگر تجربه مردانه هستم و همه ما می‌دانیم که زمان با زنان معامله بی‌رحمانه‌تری دارد به دلایل متعدد!

میانسالی به تعبیری یعنی وسط عمر! نیمی رفته و نیمی ماند! و دقیقا بحران از اینجا آغاز می‌گردد. از نقطه‌ای که من آن را سندرم سرگردانی در بادیه می‌نامم! یعنی در لحظه‌ای از سفر به همه چیز شک می‌کنی و با دو دلی به آن می‌نگری! از شغلی که داری تا شریک زندگی و همه پدیده‌هایی که به نوعی با تو در ارتباط هستند و تو در وقوع آنها موثر بوده ای!

میانسالی به شکلی مانند دوران بلوغ است. یعنی نوعی گیج زدن. این بار نه اینکه تو ندانی در چه جهانی هستی با چه مختصاتی بلکه در نوع مواجه‌ات. تا الان با این جهان دچار شک خواهی شد که البته مانند دوران بلوغ گذرا است و باید سیر طبیعی خود را طی کند.  از چشم‌انداز دیگر هر تلاشی هم در جهت رفع این تردید معمولا نتایج مضحکی از دید بخشی از جامعه در پی خواهد داشت، مانند پوشیدن لباس‌ها و آرایش نوجوان‌ها برای اینکه هنوز ثابت کنی دارای جذابیت هستی! اما زیبایی‌های خودش را هم دارد اینکه تو نگاه پخته‌ای به جهان خواهی داشت و از دریچه تازه‌ای به آن نگاه می‌کنی و به باز تعریف واقعی‌تری از آرزوهای خودت می‌رسی و بعد از آن انسانی با توانایی بهتری خواهی شد. پس با همه این توصیفات میانسالی یکی از جذاب‌ترین دوران زندگی است!

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

«تجربه‌ی قدرت»

از میان نامه‌های رسیده: نگین

من لیسانسم رو از دانشگاه تهران گرفتم. فارغ‌التحصیلیم هم زمان با ازدواجم و از طرف دیگه بدترین دوره اقتصادی ایران بود. بلافاصله شروع کردم به  گشتن دنبال کار. بازار کار برای خیلی از رشته های مهندسی وضعیت وخیمی داشت و عملا بدون پارتی کار پیدا نمی‌شد. بعد از چند ماهی گشتن و نیافتن تصمیم گرفتم به رشته خودم اکتفا نکنم و کارهای مختلف را تجربه کنم. از کار فروش تا کارمند بیمه رو رفتم سراغش.

حدود یک سالی در این شرایط بودم و روز به روز افسرده‌تر می‌شدم. نمی‌تونستم جایگاه خودم رو پیدا کنم و شغل‌ها با روحیه‌ام تناسب نداشت. بی‌انگیزه شده بودم و هیچ کاری نمی‌کردم. منی که همیشه کتابی برای خوندن داشتم حتی کتاب هم نمی‌خوندم. روز به روز بیشتر در گرداب افسردگی فرو می‌رفتم.

بالاخره با پیشنهاد و کمک همسرم خیلی آهسته شروع کردم یاد گرفتن برنامه‌نویسی. خیلی از رشته خودم دور بود و وقت و انرژی زیادی می‌گرفت. بارها در میانه راه خسته و نا امید می‌شدم اما چون تنها روزنه امیدم بود بیشتر بهش چنگ می‌زدم. چند ماهی رفتم جایی کارآموزی به این امید که بعد از اون دوره من رو استخدام کنن اما اینطور نشد.

بالاخره یک جا رو پیدا کردم و با حقوق پایه شروع به کار کردم. به طرز معجزه‌واری ورق برگشت. اجازه می‌دادند خودم و توانایی‌هام رو نشون بدم. بارها توی جلسات به عنوان یک برنامه‌نویس خوب من رو مثال زده بودن. بعد از سه ماه درخواست افزایش حقوق دادم و خیلی راحت قبول کردند. مدیران چند تیم می‌خواستن من بهشون ملحق بشم و مدیر خودم به شدت مخالف بود. احساس مفید بودن می کردم. غول افسردگی رو شکست داده بودم. خودم رو آماده پیشرفت می‌دیدم و حس می‌کردم هرجایی که بخوام می‌تونم کار کنم. برای خیلی از همکارهام پیشرفتم قابل باور نبود.

بعد از اون من کارهای خیلی بهتری پیدا کردم و درآمدم خیلی بیشتر شد. اما هیچ وقت حس قدرتی رو که در سال اول کارم داشتم دیگه تجربه نکردم. احساس اینکه تمام موانع دنیا در برابر اراده و خواست من هیچند و من اونقدر قدرت دارم که به هرچی بخوام برسم. اون شرکت نقطه عطفی در زندگی من شد. جایی که تونستم خود واقعیم رو به دیگران و مهمتر از همه به خودم نشون بدم.