دسته: پوچی

در نوشته‌های لعنتی!

«پوچی»

از میان نامه‌های رسیده: ساره

بارها دلم می‌خواست نباشم، اصلا به دنیا نیامده باشم یا از دنیا رفته باشم؛ تا شاید دیگر درد و رنجی بر قلبم سنگینی نکند. گاهی با خودم فکر می‌کردم کاش می‌شد و اراده می‌کردم و قلبم از تپش می‌ایستاد. گاهی با خودم می‌اندیشیدم که ای کاش آن ظهر سال‌های دور، فرصت رهایی را از دست نمی‌دادم. از نرده‌های پشت بام رد می‌شدم و خودم را پرت می‌کردم. شاید دبستانی بودم و شاید حتی کوچکتر. قلب کوچکم بار دیگر شکسته بود و طاقتم طاق شده بود. به پشت بام رفتم که نرده‌های خیلی کوتاهی داشت. یک پایم را گذاشتم آن طرف نرده تا تمامش کنم، اما نگاه‌های کارگر ساختمان‌سازی چند خانه آن طرف‌تر، نمی‌گذاشت. مدام مرا می‌پایید و چک می‌کرد. شاید نیتم را می‌دانست و یا شاید فکر می‌کرد کودکی بازیگوشم اما هر چه بود نگرانم بود انگار. اما چرا تردید کردم. تا او به خود بجنبد می‌شد پرید. بارها آرزو کردم که ای کاش در همان سال‌های دور، با چاقویی که بارها از کشوی شتری‌رنگ آشپزخانه به همین منظور برداشتم، کار را تمام می‌کردم و یا لااقل کاش سال‌های بعدتر، جا خالی نداده بودم و شیشه نوشابه‌ای که آن مردک، که نام «پدر» را یدک می‌کشید، به سمتم پرت کرد، در جایش می‌نشست روی سر من به جای شیشه آشپزخانه و می‌مردم یا لااقل دیوانه می‌شدم، شاید دنیای قشنگ‌تری داشتم. یا ای کاش زیر بار کتک‌هایشان، ضربه‌ای سهوا به گیجگاهم می‌خورد و زندگی پایان می‌یافت، مثلا همان روز زیر ضربات میله جارو برقی، وقتی دقایقی خودم را به مردن زدم تا دست از سرم بردارند – و البته کتک‌ها متوقف نشد – واقعا مرده بودم. بارها از ته قلبم دلم می‌خواست ذره‌ای از گچ دیوار بودم، یا مثلا یک آجر، آرام و بی‌دغدغه. بارها با خودم فکر کردم که  ای کاش چهار سال پیش بعد از خوردن آن همه قرص، به خواب ابدی رفته بودم. این تنها باری بود که کارم را تا انتها انجام دادم، گرچه باز هم ناکام ماندم. این بار از همه بریده بودم، حتی عشق زندگی‌ام که برایش سخت جنگیده بودم و بهایی سنگین پرداخته بودم. اینجا بود که کم‌کم وسوسه نبودن افتاد به جانم. فکر کردن به اینکه نباشی و با نبودنت از همه انتقام بگیری و داغ دیدنت را به دلشان بگذاری، در ذهنم شیرین می نمود. فکر این که عمری مجبور باشند بار حرف‌های نگفته و خداحافظی‌های نکرده را به دوش بکشند در تمام سلول‌های مغزم لانه کرده بود و دلم را خنک می‌کرد. اینجا بود که آنچه نباید اتفاق افتاد. نه به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. فکر نمی‌کردم که بعد از من پشت سرم چه می‌گویند. فکر نمی‌کردم که شاید دیگران خبر مرگم را نشانه شکست عشقمان و مهر تاییدی بر پیش‌بینی‌هایشان بدانند، نه دلیلی بر دل شکستن‌های خودشان. مغزم دیگر کار نمی کرد، پر شده بود از فکر رفتن. رفتم و مشتی قرص بلعیدم و در اتاق را قفل کردم و در آرامش تمام روی تخت دراز کشیدم. دیگر همه چیز برایم بی‌معنا بود و به همه اتفاق‌های تلخ لبخند می‌زدم. اما تقدیر بر این نبود که دیگر نباشم… این‌ها که گفتم، همه پر بودند از ناامیدی و بی‌انگیزگی. اما شاید «پوچی» نبودند. شاید تنها یک بار «پوچی» را به معنای واقعی تجربه کردم، هنگامی که محصلی نوجوان بیش نبودم.

حدودا سیزده ساله بودم و به دلیل شرایط خاص آن دوران خانواده، به مدرسه راهنمایی‌ای می‌رفتم که از خانه فاصله زیادی داشت و در محله بدنامی بود. گوش و چشم بچه‌ها پر بود از چیزهایی که نباید، من اما از همه جا بی‌خبر در دنیای معصوم و بچگانه خودم سیر می‌کردم؛ تا اینکه یک بار پشت در دستشویی، قبل از اینکه مسئولین مدرسه به صرافت رنگ کردنش بیفتند، شرح کاملی خواندم از آنچه که نباید، آن هم به وقیحانه‌ترین حالت ممکن و در سنی بحرانی. و این گونه بود که من با یکی از مهم‌ترین و در عین حال بدیهی‌ترین مفاهیم زندگی، «رابطه جنسی»، آشنا شدم. دنیا برایم تیره و تار شد. آخر چطور ممکن بود، مادرم که برایم اسطوره پاکی بود به چنین مفاهیمی آلوده باشد؟ و یا دایی‌ام که مومن و مذهبی بود و به تازگی ازدواج کرده بود و بچه‌دار شده بود. یعنی او هم…؟ امروز این افکار در هجمه رسانه و ماهواره و در سایه آموزش‌ها و آگاهی‌ها، خنده‌دار به نظر می‌رسند. اما آن روزگار، مرا کاملا به هم ریخته بودند. از هیچ منبعی نمی‌توانستم آگاهی کسب کنم و هیچ آموزشی ندیده بودم. تنها منبع ممکن، پچ‌پچ‌های همکلاسی‌ها بود که آمیخته با تقبیح و وحشت و شایعه و زشتی بود. دنیایم به راستی تیره و تار شده بود و به پوچی رسیده بودم. دیگر درس نمی‌خواندم. انگیزه‌ای برای تحصیل نداشتم چرا که عاقبت زندگی را رابطه‌ای اجباری و نفرت‌انگیز و یکسویه می‌دیدم که به درد و نهایتا کهنه بچه شستن ختم می‌شد. بعلاوه، تجربه بی‌مهری و بی‌وفایی پدرم، مرا از زندگی و مردان بیش از پیش متنفر کرده بود. مادرم از تغییر رفتار من و افسردگی و بی‌انگیزگی‌ام حیرت کرده بود. اما گمانم مشغله زندگی آن روزها به او اجازه نمی‌داد کنکاش کند و علت بی‌انگیزگی مرا کشف کند. تغییر رفتارم حتی مدیر مدرسه را متعجب کرده بود، نمی‌دانست چه چیز شاگرد درسخوان مدرسه را این همه ناامید کرده که در جواب چرا درس نمی‌خوانی‌هایش، تنها می‌گوید: «که چی؟» یادم هست عاقبت خواهر بزرگترم علت را جویا شد و من بالاخره این بار سنگین را بر زمین گذاشتم. یادم نیست او چه گفت اما بعد از آن برگشتم به زندگی. به همین سادگی! گرچه زندگی سخت بود و اغلب ناملایم، اما دیگر آن حجم از پوچی و پرسیدن بارها و بارهای «که چی» را تجربه نکردم. بارها ناامید شدم، به رهایی فکر کردم، خسته شدم، زمین خوردم، اما خوشبختانه تهی نشدم.

* پیام اخلاقی: شما را به خدا آگاهی و آموزش را از کودکان و نوجوانانتان دریغ نکنید. بگذارید شرح صحیح ماوقع را از زبان شما بشنوند!

خام بودم، پخته شدم، سوختم

«پوچی»

نویسنده مهمان: سوروایور

پوچی مفهوم غریبی است. این را از آنجا می‌گویم که همانقدر که فکر کردن به آن می‌تواند کسی را از زندگی‌اش بیزار کند، همین پوچی (پوچگرایی) می‌تواند کسی را که زندگی را بیش از حد جدی گرفته را آرام کند به طوری که خوشی‌های زندگی برایش بیشتر نمایان شود. از آنجا که این مفهوم شمشیری است دولبه نمی‌دانم خوب است یا بد اما برای من همین مفهوم دوگانه را در مراحل مختلف زندگی‌ام داشته است.

در زندگی، همه ما می‌خواستیم چیزی شویم، دکتر شویم یا مهندس، جراح شویم یا ملوان، خلاصه همه ما یا بهتر بگویم بیشتر ما به دنبال چیزی شدن، چیز خاصی شدن، برای تجربه ناب موفقیت بوده و هستیم. گفتم موفقیت، موفقیت هم از آن واژه های عجیبی است که نمی‌شود به سادگی در موردش حرف زد. پس فعلاً موفقیت را همان که در ذهن همه ما از بچگی شکل گرفته، تعریف می‌کنیم. موفقیت یعنی چیزی شدن، چیز خاصی شدن.

یادم می‌آید حدود پنج ساله بودم که اولین بار به این فکر کردم که می‌خواهم چکاره شوم. همان موقع‌ها بود که مثل اکثر بچه‌های هم‌سن و سال خودم که عاشق پرواز هستند، گفتم خلبان، می‌خواهم خلبان شوم. هفت ساله بودم که با گریه از آغوش مادر جدا شدم و به مدرسه رفتم همان موقع آنقدر از مدرسه بیزار بودم که آرزو کردم کاش هندوانه‌فروش شوم. خیال می‌کردم اگر وانت خودم را داشته باشم و هندوانه بفروشم دیگر نیازی به مدرسه ندارم. شاید همان موقع بود که پس از روبرو شدن با سختی زندگی، اولین بار به پوچی رسیدم و رویای چیزی شدن در من از بین رفت. چه اشکال دارد آدم یک هندوانه‌فروش شاد باشد مثل هندوانه‌فروش محل ما که هم چاق بود و هم سبیل داشت و هم می‌خندید؟

گذشت و گذشت به نوجوانی رسیدم. مثل بیشتر شما در نوجوانی یاغی بودم و سر و صدایم بلندتر از حد لازم بود. خالی از ‌ایده بودم. صرفا به همه چیز نقد داشتم و هدفم انقلاب در همه چیز بود. انگار مهم نبود چه می‌شود، فقط مهم این بود که شرایط عوض شود. به اصطلاح بحران نوجوانی که گذشت، عاقل‌تر شدم و افتاده‌تر. این همان وقتی بود که دوباره رویای چیزی شدن که به نظر من در تضاد با پوچی هست در من تقویت شد. رویای پولدار شدن، قوی بودن، با زنی زیبا ازدواج کردن، چه می‌دانم موثر بودن و هزار چیز دیگر شبیه این‌ها.

الان هم جوان هستم البته نه آنقدر جوان که فکر کنم موفقیت لزوماً چیزی شدن معنی می‌دهد. مدتی است که نمی‌خواهم چیزی شوم. بهتر بگویم، راستش دنبال این هستم که در باقی عمرم دیگر چیزی نشوم. این فکر همین دیشب که در نهایت پوچی نشسته بودم و به یک موزیک بی‌کلام زیبا گوش می‌دادم برای بار هزارم از جانم عبور کرد. نمی‌شود به هیچ نبودن و نشدن فکر کنم و لبخند نزنم. انگار تلاش برای چیزی شدن در من همان شنا کردن در دریای بیکران بود که بالاخره روزی منجر به خستگی و غرق شدن شد. بله، تمام تمایلات چیزی شدن در من غرق شده است. راستش شاید دلیلش هم تجربه‌گرایی و روبرو شدن با شرایط جدید و شکست‌ها و پیروزی‌های مستمر بود. این‌ها همه از من که خیال می‌کردم شناگری ماهر هستم، یک آدم خوشحال ساخت که بجای دست و پا زدن بیجا، روی آب دراز کشیده‌ و به آسمان نگاه می‌کند، البته با لبخند!

خالی

«پوچی»

بامداد

انگار من فقط مواقعی می‌تونم از پوچی بنویسم که همون زمان درحال تجربه کردنش هستم. الان هر چی زور می‌زنم اون حس رو نمی‌تونم روی کاغذ بیارم. خیلی دوره. یادم هست که چه وقت‌هایی این حس سراغم اومده و چطور بوده ولی چون توی همین لحظه در حال لمسش نیستم نوشتن ازش خیلی سخته میشه برام. ولی همه تلاشم رو می‌کنم.

به نظرم پوچی با افسردگی میاد. برای من که تا جایی که یادمه این‌جور بوده. وقتی در قعر چاه افسردگی گیر می‌کنم یه دفعه حس می‌کنم تمام جهان خالی از معنی و ارزش می‌شه. هیچ آرزویی و هیچ حسی و هیچ هدفی وجود نداره. همش ورد زبونم می‌شه خب که چی، حالا که چی، خب که چی مثلا. اون لحظه‌ها نه هیچی خوشحالم می‌کنه و نه چیزی ناراحتم می‌کنه در حدی که فکر می‌کنم چرا نمی‌میرم تا همه این بیهودگی‌ها تمام شه. چرا باید هر روز صبح بیدار شم و تکرار مکررات.

صبح ظهر شب، صبح ظهر شب، تکرار، تکرار، تکرار.

این جور موقع‌ها شروع می‌کنم نوشتن تا حداقل به یه طریقی خودم رو از اون حس خالی کنم. در واقع خالی از خالی کنم. چون موقع پوچی، هیچی، مطلقا هیچی تو سرم نیست. نه خوشحالی، نه ناراحتی. یه حالت خب به قبرستانی دارم! همه چی کشکه. می‌نویسم تا نامرئی‌های توی سرم مرئی بشن. تا بلکه بشه از توش خوشحالی یا حتی ناراحتی درآورد. آخه اون لحظه هرچیزی از تو خالی بودن خیلی بهتره. حتی بد نیست یکی پیدا شه و آدم رو عصبانی کنه. همون آتیش عصبانیت هم می‌تونه آدم رو گرم کنه یا یه گوشه‌هایی رو روشن کنه.

 این کاراها رو البته غریزه بقای من خود به خود انجام می‌ده، وگرنه من که توی اون لحظه از پوچی‌ام راضی‌ام و دوست دارم بی‌ارزش بودن دنیا رو با هر چی به فکرم می‌رسه بکوبم تو صورتش. ولی جان عزیز خودش از خودش مراقبت می‌کنه و محلی به خریت‌های زودگذر من نمی‌گذاره. دم شعور غریزه بقا گرم.

خب که چی؟

«پوچی»

شبانگاه

آدم حس پوچی هم که نداشته باشد باز هم اگر هی بخواهد از خودش بپرسد: «خب که چی؟ خب که چی؟» زندگی‌اش می‌شود پوچی مطلق. آخر می‌دانید به‌ نظر من هیچ‌چیزی آخرش قرار نیست چیزی بشود و در عین حال هر چیزی خودش آخر خودش است. پیچیده شد نه؟

خب مثلا فرض کنیم:
درس بخوانیم که چه؟ که دیپلم بگیریم. که چه؟ که دانشگاه برویم. که چه؟ که متخصص شویم. که چه؟ که کار پیدا کنیم. که چه؟ که فرد مفیدی برای جامعه بشویم. برو بابا…

حالا دوباره نگاه کنید:
درس بخوانیم که چه؟ درس بخوانیم که همین یک درس را بلد باشیم چون دانستنش از ندانستنش بهتر است. (اگر فکر می‌کنی که بهتر است بخوان اگر نه، یک کار دیگری بکن که به‌نظرت خوب و لذت‌بخش است.) دیپلم بگیریم فقط چون خوب است که بگیریم و اگر فکر می‌کنی لازم نیست یا خوب نیست نگیر. مجبور نیستی بگیری و فکر هم نکن که قرار است با گرفتنش چیزی عوض شود. دانشگاه هم همین است، کار و تخصص و دکترا و ازدواج و رابطه عاشقانه هم همین است. همه‌ این کارها را اگر انجام می‌دهی برای خودش انجام بده؛ برای خودت انحام بده و بدان تهش هیچ چیزی منتظرت نیست. سر تا تهش همین است که حالا جلوی رویت است. از همین اگر می‌خواهی؛ اگر می‌توانی لذت ببر و اگر نه، برو دنبال چیزی که از آن لذت می‌بری و اگر هم چیزی نبود خیالی نیست؛ از همین هیچ لذت ببر.

راستش نمی‌توانم این را انکار کنم که حس پوچی خیلی خوب است؛ درگیرکننده و اعتیادآور است؛ دیگر آدم دلش نمی‌خواهد از آن دربیاید. دیگر لازم نیست توضیحی درمورد منطقی بودن کارت به دیگران بدهی (حتی برعکس، همه مدام سعی می‌کنند برای اهدافی که نداری منطق بچینند) و مدام فکر می‌کنی می‌توانی به‌ راحتی همه‌ چیز را تمام کنی.اما خب که چه؟ بر فرض هم که همه باور کردند هیچ‌ چیزی برایت مهم نیست. خب! حالا چه کنیم؟ اگر لذت می‌بری که مفت چنگت؛ اما اگر لذت نمی‌بری بس کن! بلند شو! تکانی بخور و فکر کن از چه لذت میبری (بی‌اینکه به فایده‌مند بودنش فکر کنی).

این‌ها را برای خودم نوشتم؛ از بس که در سه سال گذشته بین این دو حس در نوسان بودم؛ از بس‌ که در پوچی دست و پا زدم و جان کندم. آن‌ وقت که وسط دریای پوچی بودم فکر می‌کردم که دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم از آن در بیایم، حالا که درآمده‌ام باورم نمی‌شود توی آن آب تیره چه می‌کردم.

 جسمی برای دو نفر

«پوچی»

شامگاه

تقریبا روزی نیست که این احساس به سراغ من نیاید، اشتباه نکنید من در تیمارستان بستری نیستم و مشت مشت دارو نمی‌خورم، مورد بررسی روانکاوان و روانپزشکان نیستم، من صبح به صبح از خواب بیدار میشوم، سرکار می‌روم، مهمانی می‌روم، می‌رقصم، آواز می‌خوانم، کتاب می‌خرم، با دوستانم کافه می‌روم و … یعنی زندگی معمولی یک شهروند معمولی را دارم و این احساس هم تبدیل به یکی از دوستان جدایی‌ناپذیرم شده است.

تقریبا با هم به توافق رسیده‌ایم که او حق دارد هر زمانی و هر مکانی بر من چیره بشود و من هم حق دارم تعاریف خود را داشته باشم و از استیلا و چیرگی او دربیابم. مثلا دیروز تقریبا هر کاری که هفته‌ پیش انجام داده بودم و تحویل داده بودم، همه با هم برگشت خوردند، دلیلش چه بود؟ در همه‌ کارها بخشنامه‌ جدیدی آمده بود و فردی به خود زحمت نداده بود که به من اطلاع دهد و روی علم غیب داشتن من حساب کرده بودند. حوالی بعدازظهر بود که دوستم آمد و سوار کولم شد که چه نشسته‌ای و کار می‌کنی بی‌خود! پاشو بزن زیر همه چیز و بی‌خیال شو! بدبخت اصلا تو برای فردی مهم نیستی! دروغ چرا؟ من در بدو ورود دوستم تسلیم صحنه‌آرایی‌اش می‌شوم و عنان زندگی و گذشته و آینده را به دستش می‌دهم، دوستم هم بدون ملاحظه می‌تازاند. بعد از حدود چند ساعت تعاریفم به کمک می‌آیند و دوستم مجبور می‌شود بار و بندیلش را بردارد و دنبال کارهایش برود، تا دوباره اوضاع مساعد شود و بازگردد.

به نظرم در زندگی به عنوان یک شهروند کمی تا قسمتی آگاه درخاورمیانه با تکیه بر ایران، احساس پوچی گوی سبقت را از رگ گردن در نزدیکی به انسان ربوده است و خود را به طور کامل وارد زندگی کرده است. البته انسان هم بیکار ننشسته است و به فراخور میزان آگاهی و دانشی که دارد روزانه برای کاهش چیرگی و استیلای این یار دیرین برنامه‌هایی دارد.

دم را غنیمت دان!؟

«پوچی»

غروب

یه بار شد که فکر کردم به پوچی رسیدم. یه صبحی بود تو سن ۲۱ سالگی. سر صبح چشم باز کردم و دیدم دیگه به هیچ چیزی تو زندگیم اعتقاد ندارم. انگار محتویات مغزم رو نصفه‌شبی با جاروبرقی تخلیه کرده‌بودن. نه که بگم قبلش همچین آدم مذهبی و مؤمن و مقدسی بودم، نه! اما یه کارایی می‌کردم. یه وقتی نمازی، گاهی دعایی. یه خدای گوشه‌ سقف داشتم برای خودم که چهارزانو نشسته بود و تماشام می‌کرد. از شما چه پنهون ریش سفید تپلی هم داشت و گاه‌گداری اگه سوالی مشکلی چیزی پیش می‌اومد، با اشاره‌ چشمی یا تکون انگشتی، بعضا فال حافظی، نظر شخصیش رو با من در میون می‌گذاشت.

اون روز صبح پا شدم و دیدم که خدای گوشه‌ سقفم نیست. از شدت ترس و هول عرق سرد کردم. نفسم به شماره افتاد. لابد چشمامم دو دو می‌زد. یادمه یه ساعتی به همون وضعیت موندم. سعی کردم دعایی برای آرامش بخونم. دعایی برای آرامش؟ انقدر این فکر به نظرم خنده‌دار و توخالی اومد که اشکام از دو طرف صورتم سرازیر شد. سعی می‌کردم توی مغزم دنبال روزنه‌ فراری بگردم. دنبال دستاویزی، امیدی، حرف حسابی. هیچ که هیچ. اونچه که ازش می‌ترسیدم به سرم اومده بود.

یادمه تا چند روز لال‌مونی گرفته بودم. در حد رفع گیر غذایی می‌خوردم و حرف می‌زدم و مسیر رفت و آمدم بین توالت و تخت خلاصه می‌شد. به بهانه‌ درس و کتاب و امتحان به حالت درازکش می‌افتادم روی تخت و تا جایی که ممکن بود، حتی نفس هم نمی‌کشیدم. انقدر شوک وارده برام بزرگ بود که جایی برای هیچ حس دیگه‌ای توی بدنم باقی نمی‌موند. به نظرم دو هفته‌ای به اون حالت بودم تا این که گیر دیگران شروع شد که مگه تو دانشگاه نداری. مگه زندگی نداری. پاشو تکون بخور از جات.

زندگی نداشتم دیگه. صبح می‌زدم از خونه بیرون و تا شب توی خیابونا ول می‌گشتم و پرسه می‌زدم. شب که جسدم رو می‌انداختم روی تخت، اولین چیزی که شاخم می‌زد، جای خالی خدای گوشه‌ سقف بود. جلوی چشمم، توی قلبم. یادم میاد اون ترم هیچ واحدی پاس نکردم. شاگردام رو می‌پیچوندم و سر کار نمی‌رفتم. دوستام رو نمی‌دیدم و حوصله‌ نوع بشر رو نداشتم. قلبم به کل از هر نوع حسی خالی شده بود. بعد از اون شوک و غم اولیه دیگه حتی ناراحت هم نبودم. انگار که فقط کل سیستم بدنم ریبوت شده‌بود، خالی، صفحه سفید و نانوشته. دیگه بدون خدای گوشه‌ سقف چه چیزی توی زندگی ارزش داشت؟

مدت‌ها طول کشید تا بتونم فلسفه‌ جدیدی برای زندگیم پیدا کنم. همونم هر از گاهی به روز می‌شه. یا حتی خودخواسته به کلی پاکش می‌کنم و می‌ذارم یه مدت سفید بچرخه. چیزی که هست بعد از اون دیگه به هیچ کدوم از مرادهای زندگیم اونقدرا نه دل بستم، نه اعتماد کردم.

حالا فعلا خود زندگی تنها چیزی شده برام که ارزش زندگی کردن داره. با همه بالا پایین‌هاش، فراز و نشیب‌هاش و خوشگلی‌هاش و کثافت‌کاری‌هاش. قبلش چی بوده و بعدش چی می‌شه؟‌ از کجا آمدیم و به کجا می‌رویم؟ هدف ما از زندگی چیست؟ از کجا بدونم.

رنگت می‌کنم غول جان — سنگت می‌کنم غول جان  

«پوچی»

عصر

روزای کودکی و نوجوونی، روزایی بود که غرق رویاهای خوشبخت خودم بودم. روزایی که حتی توی جوی‌های آب هم عکس رنگین کمون رو می‌‌دیدم. روزایی که توش به آینده‌ای فکر می‌کردم که محکوم بود به خوب بودن، و این تنها یک دلیل ساده داشت:‌ من چیز دیگه‌ای بلد نبودم. دنیای من مدرسه‌ای بود که توش همیشه شاگرد اول بودم. خانواده و فامیلی که همیشه به من افتخار می‌کردن و دم‌به‌دقیقه مشغول ذوق کردن از موفقیت‌هام توی مدرسه و مسابقه‌های شعر و داستان و نقاشی بودن. دنیای من پر از رنگ بود و من خبر نداشتم خارج از دایره هفت‌رنگ خوشبختی‌های من، چه دنیای ناعادلانه و سنگینی وجود داره. نمی‌دونستم حتی توی کشور خودم چه بلاهایی که به خاطر فقر، فعالیت سیاسی، اجتماعی یا خیلی دلایل دیگه ممکنه به سر آدم‌ها بیاد. یادمه اول یا دوم راهنمایی بودم که زلزله بم اتفاق افتاد. توی مدرسمون یه برنامه برگزار شد برای جمع‌‌آوری کمک‌های مردمی و منم یکی از دانش‌آموزایی بودم که توی هماهنگی‌ها کمک کردم. یه شعر هم نوشته بودم که برای مراسم افتتاحیه اجراش کردم. بیت اولش این بود:‌ گم شده در روزگار بی‌کسی، کودکی پاک و زلال و بی‌گناه — مانده در دستان سرد آسمان، یک کبوتر، خسته و بی‌سرپناه… شاید اون‌روزا اولین روزایی بود که بی‌عدالتی دنیا رو به چشم خودم دیدم. شاید اولین بار بود که با یه فاجعه روبه‌رو شدم و از خودم پرسیدم:‌ آخه چرا؟

رفته رفته بزرگ‌تر شدم و چشم و گوشم به دنیا و سیاهی‌هاش بازتر شد و دلم بیشتر و بیشتر گرفت. شاید بدتر شدن وضعیت اقتصادی و سیاسی کشوری که توش زندگی می‌کردم هم مهم بود. من به چشم خودم فشار اقتصادی که روی خانواده‌ متوسطم وارد شد رو دیدم. به چشم خودم وزن سنگین و زمخت گشت ارشاد رو حس کردم. به چشم خودم دیدم که رای مردم رو توی روز روشن دزدیدن، خون پاشیدن روی تن خیابون، شکنجه کردن، کشتن، زندان بردن، فراری دادن. و این داستان مصادف بود با ورود من به دانشگاه. دانشگاهی که از بس تحت فشار بود، خفه شده بود. جایی که فقط باید سرت رو می‌انداختی پایین و درست رو می‌خوندی. دانشگاهی که تبدیل شده بود به بهترین مکان برای سرکوب کردن هرگونه ذوق و خلاقیتی که فکرش رو بکنی. دانشگاهی که دانشگاه نبود. حداقل دانشگاهی که من ایده‌آل‌‌گرا دنبالش بودم نبود. جایی بود پر از آدم‌های باهوش و موفق و با پشتکار که شاخ غول کنکور رو شکسته بودن و کاری کرده بودن کارستون، ولی میانگین هوش اجتماعیشون پایین بود. آدم‌هایی که یک‌بعدی بودن و همه زندگیشون حول درس خوندن می‌گذشت. من توی دانشگاه احساس تنهایی کردم. من توی دانشگاه خیلی احساس تنهایی کردم.

گذشت و لیسانس رو گرفتیم و زمان درخواست پذیرش برای فوق لیسانس رسید و شکر خدا تونستم توی یه دانشگاه خوب توی یه کشور خوب پذیرش بگیرم. کشوری که همیشه توی فیلم‌های با زرق‌ و‌ برق و قشنگ دیده بودمش. کشوری که برای من از بچگی یه جورایی شبیه کعبه آمال شده بود. با کلی امید و آرزو کارام رو کردم و بار سفر رو بستم. ولی وقتی رسیدم دیدم ای دل غافل. با یه شهر کوچولو طرفم که این‌ورش از اون‌ورش پیداست. جایی که بدون ماشین کارت زاره، چون وسایل نقلیه عمومی کیفیت و نظم پایینی داره. جایی که باید از اول زندگیت رو بسازی. جایی که به چشم خارجی بهت نگاه می‌کنن و هر کاری کنی درجه دوم محسوب می‌شی. جایی که خانواده‌ای نداری و باید تازه شروع کنی به دوست پیدا کردن. جایی که تنهایی، به معنای واقعی کلمه تنها.

این نقطه برای من نقطه‌ای شد که شکستم. نقطه‌ای که به پوچی و افسردگی رسیدم. نقطه‌ای که به خودم گفتم اصلا چرا؟ اصلا زندگی من چه معنایی داشته یا داره؟ این‌ همه دویدن، این‌ همه پله‌ها رو پشت سر گذاشتن، این‌ همه هدف، آخرش این؟ توی یه شهر کوچیک تک و تنها؟ به خودم گفتم بودن و نبودن من توی این دنیا چه فرقی داره؟ این شاید بدترین حسیه که تا حالا تجربه کردم. حس تنهایی، بی‌حسی، تعلیق، مهم نبودن، پوچی. بعضی‌ روزا که صبح از خواب پا می‌شدم تا برم دانشگاه به خودم می‌گفتم کی می‌شه این روز هم تموم شه و برگردم خونه و بخوابم تا دوباره غصه‌ها و تردیدهام رو فراموش کنم. روزهای خیلی بدی بود. و بدترین چیزش هم این بود که نه می‌تونستم به خانوادم بگم چون دور بودن و نمی‌خواستم نگرانشون کنم، نه این‌که دوست صمیمی و محرمی این‌جا داشتم که باهاش حرف بزنم. شاید باید زودتر می‌زدم توی دهن پوچی و از ذهنم بیرونش می‌کردم. شاید باید زودتر سیاهی‌های توی ذهنم رو پاک می‌کردم، ولی انگار رنگی در بساط نداشتم. انگار که پالت رنگ‌هامو گم کرده بودم و داشتم برای پیدا کردن یه قطره رنگ دست‌وپا می‌زدم.

گذر زمان یواش یواش رنگام رو برام پیدا کرد. دونه دونه پیداشون کردم و آروم آروم پاشیدمشون روی قصه زندگیم. رنگ‌ها پاورچین پاورچین نشستن روی دنیام. آخه حواسشون بود که یه وقت غول سیاه پوچی متوجه نشه و دوباره گرد و خاک به پا نکنه. تا حدودی هم موفق بودن. ولی خب هرجوری حسابش رو بگیری الان اوضاع خیلی با روزایی که هنوز هیچ سیاهی رو نمی‌شناختم فرق کرده. الان غول سیاه پوچی راه دل منو یاد گرفته و هر چند وقت‌ یک‌ بار وقتی حواسم نیست و مساله‌ای برام پیش میاد، خودشو ناخونده دعوت می‌کنه و خونه می‌کنه توی دل بی‌نوای من. اون‌وقت منم که باید بیفتم دنبال پالت رنگ‌هام که پیدا کردنش خیلی وقتا به این آسونی‌ها نیست. این جور وقت‌ها باید در اسرع وقت آستین‌هامو بالا بزنم و بلند و با آواز بخونم:‌ رنگت می‌کنم غول جان — سنگت می‌کنم غول جان…

نوشتنش آسونه، ولی انجام دادنش واقعا سخته، خیلی خیلی سخت.

دستم را گرفت و نجاتم داد

«پوچی»

بعد از ظهر

روزهای سختی برایم بود، انگار دنیایم تمام شده بود. هیچ احساسی نداشتم، نه عشق، نه شادی، نه غم، نه نفرت‌. هیچ بودم، هیچ مطلق. دلیلی برای سرکار رفتن نداشتم، فقط می‌رفتم چون کار دیگری نداشتم انجام بدهم. برایم فرقی نداشت کاری نکنم و صبح تا شب دور خودم بچرخم یا در تختم بمانم، ولی افراد خانه راحتم نمی‌گذاشتند. مدام در اتاقم را می‌زدند که چه شده؟ چکار می‌کنی؟ چرا بیرون نمی‌روی؟ چرا دوش نمی‌گیری؟ برای اینکه از این حرف و نقل‌ها خلاص شوم، صبح به صبح شال و کلاه می‌کردم و می‌زدم بیرون. بیرون از خانه هم جایی نداشتم بروم، حوصله هیچ‌کس و هیجان هیچ‌جا را نداشتم، پس مسیر روزمره را طی می‌کردم و مشغول کارهای روزمره می‌شدم. بی هیچ تعقل و تمرکزی، مانند یک ربات کارهایی که روی میزم بود یا ایمیل می‌شد را انجام می‌دادم. بعد از کار راه می افتادم در خیابان‌ها و راه می‌رفتم تا وقت بگذرد بلکه دیرتر به خانه برگردم. هیچ چیز به نظرم زیبا نمی‌آمد، هیچ‌جا و هیچ‌کس اشتیاقی درم برنمی‌انگیخت. یک مشت پوست و استخوان و ماهیچه بودم که بی‌هدف در شهر می‌گشتم.

برایم عجیب بود تا یک هفته پیشش پر از شور و هیجان و عشق بودم و با یک تلفن خالی شده بودم از هر حسی، از هر شوقی. برایم عجیب بود که حتی حس انتقام و نفرت هم نداشتم. فکر می‌کردم طبیعتش این باید باشد که گریه کنم، باید زمین و زمان را بهم بدوزم، باید تلفن را بردارم و هرچه فریاد در گلو دارم بیرون بریزم. ولی طبیعت من گویا این گونه نبود، فریادی نبود، حسی برای دوختن زمین و زمان نبود. زمین گرد است که باشد به من چه. آدم به آدم خواهد رسید و کوه به کوه نه، خب به من چه. متنفر بودن چه ارزشی دارد، چه چیز والاتری از عشق دارد؟ یا حتی چه اهمیتی دارد کدام بر دیگری ارجحیت دارد. تمام دنیا و مافیها برایم «به جهنم» بود.

چند ماهی همانطور و در همان شاید خلسه باقی ماندم. دوستان نزدیکم که می‌دانستند چه اتفاقی افتاده خیلی به دنبال این بودند که از این حال بیرون بیایم. مدام برایم هیجان و برنامه‌های فرح‌انگیز ترتیب می‌دادند و من همه‌شان را سرخورده می‌کردم. عمدی در کار نبود ولی دیگر هیچ چیز برایم اندک ارزشی نداشت. آنقدر بی‌ارزش بود که حتی به تلاش برای خودکشی و برنامه‌ریزی‌هایش نمی‌ارزید. به حالم عادت کرده بودم و برایم روزمره شده بود. تا اینکه دوستی بسیار قدیمی را دیدم. دوستی متعلق به دوران خوش و پاک و بی‌آلایش جوانی. از خودم انتظار داشتم از دیدنش پرواز کنم و پرحرارت یاد دوران خوب را زنده کنم. شاید او هم همین انتظار را داشت ولی با سلام و احوالپرسی سرد و بی‌انرژی من روبرو شد. در خیابان‌ها باهم قدم زدیم و او از هرچه دلش خواست پرسید و من انگار مسابقه بیست سوالی باشد، با بله – نه – شاید جواب می‌دادم. سرمای زمستان هم بیشتر مرا در خودم مچاله کرده بود. پیشنهاد داد برویم کافه‌ای بنشینیم و قهوه‌ای بنوشیم. برایم فرقی نداشت، برویم نرویم هر دو یکی بود. بماند و باز حرف بزند یا بگذارد و برود هیچ فرقی نداشت. دستش را پشتم گذاشت و به درون هدایتم کرد. لرزشی در دستش حس کردم.

ماه‌ها تلاش کرد. آمد و رفت تا بلاخره من به حرف آمدم. تا بلاخره از آن غلاف بیهودگی و نیستی سر برآوردم. تازه متوجه نگاهش و لرزش دستانش و شوق نگاهش شدم. مدت‌ها بود که من به همه‌شان بی‌اعتنا بودم. هر چند آن نگاه هم دوامی نداشت و سرد شد ولی در آن زمان خیال و حال مرا از آن وادی هیچ بیرون کشید.

پوچی مادرانه

«پوچی»

نیمروز

جالبه که یکی دو هفته پیش رو ته ته چاه سیاه پوچی و افسردگی گذروندم و الان موضوع وبلاگ پوچیه. پوچی‌ای که من اسیرشم پوچی مادرانه‌ است. بعید می‌دونم کسی مادر شده باشه و با این حس درگیر نشده باشه. حس اینکه خودت رو با بچه‌دار شدن بدبخت کردی، از زندگی افتادی. دیگه هیچ‌وقت به هیچ‌جا نمی‌رسی و همه‌چیز برات تموم شده. هرچی از عمرت باقی مونده صرف این بچه‌ها خواهد شد. هرچقدر هم که بزرگ بشن همیشه بار مسوولیت‌ خودشون و در آینده دور خانواده‌هاشون اون‌قدر هست که نگذاره برای خودت کسی بشی. از همه هم‌سن و سالان بدون بچه‌ات برای همیشه عقب افتادی. هر چقدر هم که تلاش کنی اون عقب‌افتادگی جبران بشه در لحظه حال اون‌قدر مسوولیت روی دوشت هست که به جایی نمی‌رسی. شاید شدت این احساس پوچی و مدت زمانی که درگیرش میشیم کم و زیاد باشه، ولی فکر می‌کنم بالاخره به یه نحوی سراغ همه مادرا میاد و دارم سعی می‌کنم با این فکر خودمو دلداری بدم، ولی موفق نبودم.

چند هفته گذشته نشستم برای خودم یه برنامه‌ریزی بکنم و ببینم بعد از بزرگ شدن بچه و فراهم شدن وقت آزاد، چه کاری می‌تونم بکنم. به ادامه تحصیل، کار آزاد، استخدام و سایر گزینه‌ها فکر کردم. در مورد همه‌شون تحقیق کردم. سعی کردم علایق و سوابق و توانایی‌هام رو با شرایط تطبیق بدم و ببینم تو کدوم گزینه به جایی خواهم رسید و بلااستثنا در مورد تمام موارد، دیدم با بچه هیچ امیدی حتی برای ورود به اون عرصه ندارم چه رسه به موفقیت. توی هر کدومشون که بخوام وارد بشم یه تازه‌کار هستم که چون چندسال گذشته که صرف بچه شده و تو خونه بودم توی سابقه هست،‌ توی رقابت خیلی راحت کنار گذاشته میشم و درخواست من اولین درخواستی هست که رد میشه. به فرض که مرحله اول رو رد کنم همون ب بسم‌الله باید بگم که من صبح‌ دیر میام چون بچه رو باید بذارم مدرسه، عصر هم زود میرم چون باید بچه رو بردارم. طبیعتا میرن سراغ گزینه‌های دیگه‌شون، عاشق چشم و ابروی من که نیستن.

تازه همون اول کار که باید برم هزار تا در رو بزنم تا بلکه یکی باز بشه، نمی‌تونم چون اسیر بچه‌ هستم و کسی رو ندارم که نگهش داره. با درآمد نداشته که نمی‌تونم پول پرستار و مهد رو بدم. خلاصه هی به یه زمینه فکر کردم و تحقیق کردم و ناامید شدم و رفتم سراغ گزینه بعدی و باز هم همین بود و گزینه بعدتری هم همین.

اشتباه کردم که قبل از اینکه یک شغل ثابت داشته باشم و همه چیز سرجاش باشه و فقط یه مرخصی زایمان بخوام، بچه‌دار شدم. فکر کردم این‌طوری بهتره. خیال می‌کردم از گپ پیش اومده استفاده کنم و بچه رو بیارم راحت‌تره تا وسط کار بچه‌دار بشم با استرس مرخصی و مسوولیت کار و این چیزها. ولی الان که تو خونه گیر کردم خیلی پشیمونم. چطور میشه از ته این چاه در اومد؟ حتی انگیزه ادامه زندگی رو هم دارم از دست میدم.

بیماری ترسناک

«پوچی»

پیش از ظهر

نشسته بودم روی کاناپه و تقریبا به چیزی فکر نمی‌کردم. همه‌چیز در ظاهر خوب بود. سلامتی، وضعیت مالی، شغل، خانواده، خلاصه همه‌چی به جز من. من خوب نبودم. خیلی وقت بود که خوب نبودم. سال‌ها بین خشم و ترس و افسردگی دست و پا می‌زدم. سال‌ها دارو خورده بودم و سال‌ها هم مشاوره رفته بودم و با ترس و خشم و افسردگیم مقابله کرده بودم. به نظر می‌رسید همه‌چیز تحت کنترله ولی نبود. نبود و نیست. رسیده بودم به نقطه‌ای که احساس کردم دارم درون یک سیاهی و سردی فرو میرم و چسبناک بود. هیچ حس و انگیزه‌ای نبود. هیچ چیزی که بشه بهش چنگ انداخت و غرق نشد. قبلا این فرو رفتن رو تجربه کرده بودم. اون قبلی‌ها ترسناک بودن، قلبم رو به تپش می‌انداختن. ولی این بار ترسی هم نداشتم. در واقع اگر جایی هم برای چنگ انداختن وجود داشت من انگیزه‌ای برای نجات نداشتم. حس خیلی خیلی بدی بود و من ناگهان یاد اون موجودات ترسناک داستان معروف جادوگری افتادم. همون موجودات وحشتناکی که به لبان هر کس بوسه می‌زدن زندگی و عشق و امید رو ازش میگرفتن و اون آدم نابود میشد. تموم می‌شد. دقیقاً همون‌جور بود. به همون بدی و ترسناکی.

یادم نیست بعدش چه اتفاقی افتاد و چطور از اون حال بیرون اومدم اما می‌دونم که اون حال قابل تحمل نبود. رسیده بودم به نقطه‌ای که التماس می‌کردم برای نبودن، برای مردن. پوچی از هرچیزی بدتره. عدم وجود رویا و آرزو و امیده. این چیزی نبود که ما در دوران کودکی و نوجوانی تجربه‌ش کرده باشیم ولی می‌بینم نوجوان‌هایی رو که تجربه‌ش کردن و می‌کنن و ما مقصیرم. ما دنیا رو براشون زشت و غیرقابل تحمل کردیم. ما به پوچی رسوندیمشون. مایی که خودمون به پوچی رسیدیم. مایی که نتونستیم دنیا رو همون‌جور که هست تحویلشون بدیم. نتونستیم رویا رو نشونشون بدیم. آرزو رو. امید رو. چطور چیزی رو به کسی بدیم وقتی نداریمش؟ مهم نیست منِ عوضی چقدر فکر می‌کنم دنیا جای مزخرفیه، مهم اینه که حسم رو مثل یک بیماری واگیردار به بچه‌ها منتقل نکنم. آدم‌های به پوچی رسیده از جنایتکاران هم خطرناک‌ترن.

باطل اباطیل

«پوچی»

صبح

مقدمه: «این نوشته واقعی‌ست. می‌دانم ممکن است شما را یاد کتاب یا فیلمی بیندازد، اما دقیقا به همین شکل برای من اتفاق افتاده و بسیاری از آدم‌های درگیر در این قصه هنوز زنده هستند. لطفا از من مدرک نخواهید که قادر به ارائه هیچ مدرکی نیستم. اگر بعد از خواندن این مقدمه هنوز هم فکر می‌کنید با یک نوشته تخیلی رونویسی‌شده از یک داستان یا فیلم طرف هستید، من به نفع شما کنار می‌کشم. این هم از شوربختی من است که برای نوشتن از دردهایم هم نیاز به ارائه مدرک اثبات‌پذیر داشته باشم.»

من فقط یک بار در زندگیم به پوچی رسیدم. سوم دبیرستان بودم. اما اگر می‌خواهید منشا پوچی‌ام را پیدا کنید باید به سال‌ها قبلش برگردید. وقتی که هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که بتوانم خوب را از بد تشخیص بدهم.

زندگی من به نسبت بقیه همسن و سال‌هایم زندگی آرامی نبود. بچه آخر خانواده بودم و تا قبل از فوت خواهر بزرگ، شده بودم عروسکش که می‌خواست مرا با عقاید انقلابی و شورشی‌اش که زمین تا آسمان با عقاید مادر و پدرم فرق داشت تربیت کند. از آن طرف پدرم به شدت لوسم کرده بود و به من آزادی مطلق می‌داد، از طرف دیگر مادرم نسبت به من سختگیر بود و سعی می‌کرد من سرکش را مثل یک شاهزاده خانم آرام و متشخص بار بیاورد، خواهر دیگرم، هم به من متکی بود و هم سعی می‌کرد از هر راهی که شده جور مرا بکشد و وقت سختی‌ها سپر بلای من باشد و بلاخره برادرم که چند ماه قبل از فوت خواهر بزرگم از خانواده دور شده بود و برای سال‌ها بت بزرگ من بود.

خواهر بزرگ که فوت کرد خانواده ناگهان متلاشی شد. مادرم توی حال خودش نبود. پدرم با تمام توانش سعی می‌کرد خودش را سر پا نگه دارد، برادرم دور شده بود و تا مدت‌ها خبر نداشت چه اتفاقی افتاده، خواهرم هم همه حواسش را متمرکز ساعت‌های طولانی کتابخانه رفتن و درس خواندن کرده بود تا شاید بتواند با مرگ خواهر کنار بیاید و من… من آن وسط تنها مانده بودم. یک شبه، ناگهانی و بدون اطلاع قبلی مثل آدم بزرگ با من رفتار شده بود، به حال خودم مانده بودم. مثل عروسک خیمه‌شب‌بازیی که نخ‌هاش را قطع کرده باشند و بگویند حالا خودت بدو، خودت بنشین. از همه بدتر، خودت فکر کن.

تقلای واقعی من به گمانم از همان موقع شروع شد، یک جایی در مرز دوازده و سیزده سالگی، وقتی که ساعت‌های طولانی تنها بودم و سعی می‌کردم جای خالی را با کتاب‌ها پر کنم. وقتی که لابه‌لای تک‌تک خطوط کتاب‌های برادر و خواهر را می‌گشتم تا نشانه‌ای پیدا کنم بلکه راه را پیدا کنم. آدم کوری بودم که عصازنان جلو می‌رفت. البته سقوط نکردم. اما خدا می‌داند چند بار سکندری خوردم، چند بار به در و دیوار زدم، چند بار فهمیدم که راه را اشتباه آمده‌ام و برگشتم… اما این شروع پوچی نبود. پوچی سال‌ها بعد اتفاق افتاد، جایی بین شانزده تا هفده سالگی.

دوستی مکاتبه‌ای ساده‌ای داشتم با آقایی که در کار نشر بود و تقریبا پنجاه سال بزرگتر از خودم. قضیه از خرید یک کتاب شروع شده بود. در همان سیزده چهارده سالگی، با سادگی نامه‌ای را به دفتر انتشارات فرستاده بودم و اسکناسی را در پاکت چپانده بودم که فلان کتاب کمیاب چاپ قبل از انقلاب را برایم بفرستند. نوشته بودم اگر قیمت بیشتر بود، بنویسند تا پول بیشتری بفرستم. به دوستم که گفته بودم با کتاب زده بود توی سرم که بدبخت پولت رفت. اما پولم نرفت، بسته بزرگی برگشت که نه فقط کتاب مورد نظر تویش بود، بلکه سه چهار کتاب دیگر هم گذاشته بودند، پولم هم بین صفحات یکی از کتاب‌ها جا داده بودند، همراه با یک نامه. آنقدر صمیمانه از درخواست کتاب تشکر کرده بودند که فکر کردم باید من هم تشکر کنم. این شروع یک ماجرای سه چهار ساله مکاتبه بین یک دختر نوجوان تنها و یک آقای میانسال بود که ساکن دو شهر متفاوت بودند با فاصله نیم ساعت و در تمام مدت چهار سال نه به دیدن هم رفتند و نه به هم تلفن زدند، فقط هر روز نوشتند. دختر هر روز برای مرد از روزش می‌نوشت، مرد هر شب جواب می‌داد. هر روز پستچی نامه‌ای به خانه دختر می‌انداخت و پستچی دیگری نامه دختر را به مرد می‌رساند.

تمام سال‌های بعد از مرگ خواهر، در غیاب توجه خانواده، این مرد مرا آهسته آهسته راه برده بود، بدون این که به من لطمه بزند. این را همه خانواده‌ام فهمیده بودند. بعد نمی‌دانم چه شد. همسر مرد واکنش نشان داد. شاید به آن اندازه بزرگ شده بودم که تهدید به شمار بیایم. همسرش زنگ زد، هوار کشید، تهدید کرد، گفت دختر شانزده هفده ساله شما زیر پای شوهر شصت و چند ساله من نشسته. من سکوت کردم. مرد هم هرگز توضیحی نداد. نامه‌ها قطع شد. دیگر نه نامه‌ای رسید و نه نامه‌ای فرستاده شد… به همین سادگی.

بعد نوبت پوچی رسید. من بدون ریختن قطره‌ای اشک، دلتنگی، حسرت، بدون هیچ احساس خاصی، هر روز صبح، سر ساعت روپوش مدرسه‌ام را پوشیدم، مقنعه‌ام را سرم کردم و مدرسه رفتم. مثل آدم آهنی سر موقع خانه برگشتم و چیزی خوردم، کمی کنار خانواده ماندم، ساعت هشت شب خوابیدم، پنج صبح بیدار شدم، درس خواندم، روپوش مدرسه‌ام را پوشیدم، مقنعه‌ام را سرم کردم و مدرسه رفتم و باز به خانه برگشتم. چندین ماه تمام همین بودم. نه لبخند زدم، نه گریه کردم، نه به جز همینی که برایتان نوشتم کار دیگری کردم. مهمان آمد همین بود. مهمانی هم نرفتم. در مجموع در طول روز، اگر مجبورم نمی‌کردند، ده جمله هم نمی‌گفتم. کسی می‌مرد، یا به دنیا می‌آمد، از آسمان سنگ هم می‌بارید، برایم فرق نمی‌کرد. من خالی خالی بودم.

یادم نیست چه شد اما به گمانم بعد از چند ماه به حال عادی برگشتم. عادی که نه، اما حداقل آنقدر نبود که خانواده‌ام را نگران حالم کند. البته بعد از آنهم زندگی خوبی نداشتم. بارها ته خط رسیدم، بارها از افسردگی جانم به لبم رسید، اما هرگز دیگر پوچی را تجربه نکردم. همان یک بار بود. بسیار هم عمیق بود.

برخلاف تصور بسیاری، پوچی با افسردگی تفاوت بسیاری دارد. آدم افسرده می‌داند که خارج از دنیای سیاه او، دنیای روشنی هست، گاهی دلش برای روزهای روشنش تنگ می‌شود. گاهی به خودش تکانی می‌دهد که تمامش کند، گاهی هم با حال افسرده خودش خوش است. اما برای آدمی که به پوچی رسیده، خاطره خوشی وجود ندارد. اصلا خوشی و ناخوشی مفهوم ندارد. پوچی با ناامیدی و به آخر خط رسیدگی هم فرق دارد. آدم ناامید به آخر خط رسیده، تیغ می‌کشد، قرص می‌خورد، از بلندی پایین می‌پرد، تمامش می‌کند. آدمی که به پوچی رسیده اصلا دست و پا نمی‌زند، هیچ تلاشی برای تغییر شرایط نمی‌کند. همین است که هست. فقط روز را به شب و شب را به روز می‌رساند. نه دردش می‌گیرد، نه به کسی درد می‌دهد. او تسلیم شرایط موجود است.

از نظر او همه چیز باطل اباطیل است. بيهودگی‌ است‌. بيهودگی‌ است‌. زندگی‌ برای او، سراسر بيهودگی‌ است‌.

نیمی از یک مترسک

«پوچی»

سپیده‌دم

“تنها چیزی که در زندگی‌ام واقعا در آن تخصص دارم، انتخاب آدم‌های بد برای دوست داشتنه”

چرا؟! چرا انگار این چکیده‌ای از زندگی واقعی منه؟!  انگار این تحقیر شدن از سمت آدم‌های اشتباهی رو دوست دارم، این لَه لَه زدن و لِه شدن. چه ترکیب جالبی! لَه‌لَه و لِه! و وقتی اینطور باشه، هر بار بعد از طرد شدن، رونده شدن، حس می‌کنی زندگی تماما از ابتدا تا انتها پوچ بوده. یکباره همه چی پیش چشمات رنگ می‌بازه و معناش رو از دست میده.

خسته بودم، خیلی بیش از اون که کسی بفهمه و بدونه. با خودم گفتم ته این بدو بدوها چیه؟ ته این از خانواده گذشتن برای خانواده؟ ته این زحمت و تلاشی که می‌کشی و دیده نمیشی؟! حس کردم دلم نمی‌خواد دیگه ادامه بدم، حس کردم تموم شده و واقعا چیزی قرار نیست امیدوارم کنه. یادمه از تونل داشتم رد می‌شدم و تمام اینها و بیش از اینها توی ذهنم رژه می‌رفت. من از مرگ وحشت دارم، خیلی زیاد و از مُردن خودم بیشتر از تمام از دست دادن‌ها. این که دنیا بدون من ادامه داشته باشه وحشتناکه! من نباشم دنیا باشه؟! همینطور که از تونل می‌گذشتم و حس می‌کردم نور چراغ‌های رنگی روی صورتم نقش میندازه. با خودم گفتم برسم خونه کسی نیست و می‌تونم تمام قرص‌های خواب و آرام‌بخشی که دکتر تحویز کرده رو با هم بخورم و بخوابم چون بهونه‌ای برای زندگی کردن نیست. بقیه غصه می‌خورن؟ خانواده‌م؟ شاید کمی اذیتشون کنه اما عادت می‌کنن، ما آدم‌ها به همه چی عادت می‌کنیم! حتی به این فکر کردم که این روان‌شناس‌ها و روان‌پزشک‌ها هیچی نمی‌فهمن! وقتی من نوعی می‌رم پیششون حتما مشکل جدی دارم و اونها با یه مشت قرص می‌خوان چیو درمون کنند؟ اتفاقا آسون‌ترین راه رو پیش روی آدم می‌ذارن! با همین تصمیم راسخ به خونه رسیدم. چراغ‌ها خاموش بودن، کورمال کورمال از پله‌ها رفتم پایین. پام روی پله چندم بود که چیز‌ نرمی رو زیر پام حس کردم. برق رو که روشن کردم، عروسک محبوب فرزندم بود… یه هو دلم براش سوخت… دلم براش سوخت…

اگه می‌مردم فردا بقیه چی می‌گفتن؟ همکارام، دوستام، اطرافیانم، فلانی؟! با اون همه لبخند و جنب و جوش و تلاش؟! خودشو کشت؟! مگه میشه؟!… این یعنی پوچی، که هیچکی ندونه تو واقعا کی هستی و کی بودی…

منو یه عروسک پارچه‌ای به زندگی برگردوند، فردا که زندگی باز برام بی‌ارزش و پوچ بشه چی؟!

 

پدر بگو که مرا مادرم ز نو زاید

«پوچی»

سحرگاه

سال سوم دبیرستان بودم. سالی که به نظرم پر از درد و مشقت بود. به سختی بیمار شدم. سه روز به مدرسه می‌رفتم و روز چهارم انرژی‌ام تمام می‌شد و توان راه رافتن را از دست می‌دادم. چه شب‌ها و روزها از درد به خود می‌پیچیدم. تصمیم به ترک تحصیل گرفتم. برای خودم دلیل قانع‌کننده داشتم. از درس عقب مانده بودم. از دبیران و همکلاسی‌هایم خجالت می‌کشیدم. این تصمیم و دلایل من والدینم را سخت آشفته کرد. صبح روز بعد پدرم به دبیرستان رفت و با مدیر مدرسه‌مان صحبت کرد. مدریر مدرسه که شیرزنی به تمام معنی بود، با ترک تحصیل من به سختی مخالفت کرد. گفت: «‌ترک تحصیل نکن که خانه‌نشینی تنبل بارت می‌آورد و سال بعد نمی‌توانی سر کلاس بنشینی. بیا. مردود هم شوی سرت سلامت. اینجا یک جمله هم یاد بگیری بهتر از نشستن در خانه است.»

خلاصه که یک سال تحصیلی من با بیماری و انجام ندادن تکالیف سپری و معالجه دردم، یک سال طول کشید و مردود شدم. اولین روز درس از سال جدید برایم سخت و غیر عادی بود. همکلاسی‌های من سر صف کلاس چهارمی‌ها بودند و من سر صف کلاس سومی‌ها ایستادم. چقدر خجالت کشیدم. گویا کلاس سومی‌ها تماشایم می‌کنند و مرا به همدیگر نشان می‌دهند که این دوساله است. خلاصه وارد کلاس شدیم و دبیری تازه‌وارد نیز وارد شد. اول از همه حضور و غیاب کرد و سپس سراغ شاگرد اول کلاس و سرانجام مردودی‌ها رفت. گفت مردودی‌ها بلند شوند. من و سه نفر دیگر بلند شدیم. گفت: «از قد و قواره‌تان خجالت بکشید. شما می‌دانید با مردود شدنتان چقدر به خانواده و جامعه و اقتصاد مملکت ضرر زدید؟ مردن شما بهتر از این وضعتان است. پدرتان فقط پول کفن و دفنتان را می‌پرداخت و تمام می‌شد. شما معضل خانواده و جامعه هستید. من اگر بودم از خجالت می‌مردم. آب می‌شدم و به زمین فرو می‌رفتم.» سپس شروع به موعظه کرد که سالیانه چقدر دفتر و کتاب و غذا و لباس و جای صندلی دانش‌آموز و مدرسه و … ضرر زدیم. آنقدر حرف زد که گیج شدیم.

عصر که به خانه برگشتم، غذا نخوردم. صبح دلم نمی‌خواست صبحانه بخورم. اما داشتم از گرسنگی ضعف می‌کردم. به اندازه‌ای خوردم که تحمل داشته باشم. چند روزی گذشت. سرانجام تحمل پدرم تمام شد و سر سفره صبحانه سوال‌پیچم کرد و در جوابش گفتم: «‌من به چه دردی می‌خورم؟ مرگ من بهتر از زندگی است. دبیرمان خودش گفت که مردودی‌ها هیچند. حق دارد. مثل من، مثل گردوی پوچ بی‌مصرف است. مرگ من بهتر از زندگی است. با این نفس کشیدن، اکسیژن را که حق انسان‌های خوب است هدر می‌دهم. چه کار کنم که جرات ندارم خودم را بکشم که شما از دست من و ضررهایم خلاص شوید.» پدرم با شنیدن این حرف‌هایم مثل فشفشه به هوا رفت. مادرم داد کشید که مزخرف نگو. همان روز صبح پدرم گفت: «یادت می‌آید وقتی بچه بودی دستت را می‌گرفتم و تو را تا دبستانتان می‌رساندم؟» بی‌اختیار لبخند زده و گفتم: «آی! یادش به خیر! کاش بچه بودم و دست در دستان گرم تو به مدرسه می رفتم.» و او لبخندزنان دستم را در دستش گرفت و گفت: «امروز یک ساعت مرخصی دارم. مادرت به مدیر مدرسه‌ تلفن می‌کند. بیا با هم برویم. هوس کردم تو را تا دم در دبیرستان برسانم.» چقدر خوشحال شدم. مثل یک دختر بچه هفت ساله دست راست پدر را محکم در دست گرفته و همراهش به مدرسه رفتم. بین راه چه حرف‌های قشنگی زد. با مدیر مدرسه آشنا بود. با دیدن همدیگر سلام و احوالپرسی کردند و من وارد حیاط مدرسه شده و سر صف ایستادم. زنگ تفریح دوم دبیر مربوطه ما مردودی‌ها را به دفتر خواند و با زبان بی‌زبانی عذرخواهی کرد.