دسته: پوچی

در نوشته‌های لعنتی!

«پوچی»

از میان نامه‌های رسیده: ساره

بارها دلم می‌خواست نباشم، اصلا به دنیا نیامده باشم یا از دنیا رفته باشم؛ تا شاید دیگر درد و رنجی بر قلبم سنگینی نکند. گاهی با خودم فکر می‌کردم کاش می‌شد و اراده می‌کردم و قلبم از تپش می‌ایستاد. گاهی با خودم می‌اندیشیدم که ای کاش آن ظهر سال‌های دور، فرصت رهایی را از دست نمی‌دادم. از نرده‌های پشت بام رد می‌شدم و خودم را پرت می‌کردم. شاید دبستانی بودم و شاید حتی کوچکتر. قلب کوچکم بار دیگر شکسته بود و طاقتم طاق شده بود. به پشت بام رفتم که نرده‌های خیلی کوتاهی داشت. یک پایم را گذاشتم آن طرف نرده تا تمامش کنم، اما نگاه‌های کارگر ساختمان‌سازی چند خانه آن طرف‌تر، نمی‌گذاشت. مدام مرا می‌پایید و چک می‌کرد. شاید نیتم را می‌دانست و یا شاید فکر می‌کرد کودکی بازیگوشم اما هر چه بود نگرانم بود انگار. اما چرا تردید کردم. تا او به خود بجنبد می‌شد پرید. بارها آرزو کردم که ای کاش در همان سال‌های دور، با چاقویی که بارها از کشوی شتری‌رنگ آشپزخانه به همین منظور برداشتم، کار را تمام می‌کردم و یا لااقل کاش سال‌های بعدتر، جا خالی نداده بودم و شیشه نوشابه‌ای که آن مردک، که نام «پدر» را یدک می‌کشید، به سمتم پرت کرد، در جایش می‌نشست روی سر من به جای شیشه آشپزخانه و می‌مردم یا لااقل دیوانه می‌شدم، شاید دنیای قشنگ‌تری داشتم. یا ای کاش زیر بار کتک‌هایشان، ضربه‌ای سهوا به گیجگاهم می‌خورد و زندگی پایان می‌یافت، مثلا همان روز زیر ضربات میله جارو برقی، وقتی دقایقی خودم را به مردن زدم تا دست از سرم بردارند – و البته کتک‌ها متوقف نشد – واقعا مرده بودم. بارها از ته قلبم دلم می‌خواست ذره‌ای از گچ دیوار بودم، یا مثلا یک آجر، آرام و بی‌دغدغه. بارها با خودم فکر کردم که  ای کاش چهار سال پیش بعد از خوردن آن همه قرص، به خواب ابدی رفته بودم. این تنها باری بود که کارم را تا انتها انجام دادم، گرچه باز هم ناکام ماندم. این بار از همه بریده بودم، حتی عشق زندگی‌ام که برایش سخت جنگیده بودم و بهایی سنگین پرداخته بودم. اینجا بود که کم‌کم وسوسه نبودن افتاد به جانم. فکر کردن به اینکه نباشی و با نبودنت از همه انتقام بگیری و داغ دیدنت را به دلشان بگذاری، در ذهنم شیرین می نمود. فکر این که عمری مجبور باشند بار حرف‌های نگفته و خداحافظی‌های نکرده را به دوش بکشند در تمام سلول‌های مغزم لانه کرده بود و دلم را خنک می‌کرد. اینجا بود که آنچه نباید اتفاق افتاد. نه به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. فکر نمی‌کردم که بعد از من پشت سرم چه می‌گویند. فکر نمی‌کردم که شاید دیگران خبر مرگم را نشانه شکست عشقمان و مهر تاییدی بر پیش‌بینی‌هایشان بدانند، نه دلیلی بر دل شکستن‌های خودشان. مغزم دیگر کار نمی کرد، پر شده بود از فکر رفتن. رفتم و مشتی قرص بلعیدم و در اتاق را قفل کردم و در آرامش تمام روی تخت دراز کشیدم. دیگر همه چیز برایم بی‌معنا بود و به همه اتفاق‌های تلخ لبخند می‌زدم. اما تقدیر بر این نبود که دیگر نباشم… این‌ها که گفتم، همه پر بودند از ناامیدی و بی‌انگیزگی. اما شاید «پوچی» نبودند. شاید تنها یک بار «پوچی» را به معنای واقعی تجربه کردم، هنگامی که محصلی نوجوان بیش نبودم.

حدودا سیزده ساله بودم و به دلیل شرایط خاص آن دوران خانواده، به مدرسه راهنمایی‌ای می‌رفتم که از خانه فاصله زیادی داشت و در محله بدنامی بود. گوش و چشم بچه‌ها پر بود از چیزهایی که نباید، من اما از همه جا بی‌خبر در دنیای معصوم و بچگانه خودم سیر می‌کردم؛ تا اینکه یک بار پشت در دستشویی، قبل از اینکه مسئولین مدرسه به صرافت رنگ کردنش بیفتند، شرح کاملی خواندم از آنچه که نباید، آن هم به وقیحانه‌ترین حالت ممکن و در سنی بحرانی. و این گونه بود که من با یکی از مهم‌ترین و در عین حال بدیهی‌ترین مفاهیم زندگی، «رابطه جنسی»، آشنا شدم. دنیا برایم تیره و تار شد. آخر چطور ممکن بود، مادرم که برایم اسطوره پاکی بود به چنین مفاهیمی آلوده باشد؟ و یا دایی‌ام که مومن و مذهبی بود و به تازگی ازدواج کرده بود و بچه‌دار شده بود. یعنی او هم…؟ امروز این افکار در هجمه رسانه و ماهواره و در سایه آموزش‌ها و آگاهی‌ها، خنده‌دار به نظر می‌رسند. اما آن روزگار، مرا کاملا به هم ریخته بودند. از هیچ منبعی نمی‌توانستم آگاهی کسب کنم و هیچ آموزشی ندیده بودم. تنها منبع ممکن، پچ‌پچ‌های همکلاسی‌ها بود که آمیخته با تقبیح و وحشت و شایعه و زشتی بود. دنیایم به راستی تیره و تار شده بود و به پوچی رسیده بودم. دیگر درس نمی‌خواندم. انگیزه‌ای برای تحصیل نداشتم چرا که عاقبت زندگی را رابطه‌ای اجباری و نفرت‌انگیز و یکسویه می‌دیدم که به درد و نهایتا کهنه بچه شستن ختم می‌شد. بعلاوه، تجربه بی‌مهری و بی‌وفایی پدرم، مرا از زندگی و مردان بیش از پیش متنفر کرده بود. مادرم از تغییر رفتار من و افسردگی و بی‌انگیزگی‌ام حیرت کرده بود. اما گمانم مشغله زندگی آن روزها به او اجازه نمی‌داد کنکاش کند و علت بی‌انگیزگی مرا کشف کند. تغییر رفتارم حتی مدیر مدرسه را متعجب کرده بود، نمی‌دانست چه چیز شاگرد درسخوان مدرسه را این همه ناامید کرده که در جواب چرا درس نمی‌خوانی‌هایش، تنها می‌گوید: «که چی؟» یادم هست عاقبت خواهر بزرگترم علت را جویا شد و من بالاخره این بار سنگین را بر زمین گذاشتم. یادم نیست او چه گفت اما بعد از آن برگشتم به زندگی. به همین سادگی! گرچه زندگی سخت بود و اغلب ناملایم، اما دیگر آن حجم از پوچی و پرسیدن بارها و بارهای «که چی» را تجربه نکردم. بارها ناامید شدم، به رهایی فکر کردم، خسته شدم، زمین خوردم، اما خوشبختانه تهی نشدم.

* پیام اخلاقی: شما را به خدا آگاهی و آموزش را از کودکان و نوجوانانتان دریغ نکنید. بگذارید شرح صحیح ماوقع را از زبان شما بشنوند!

Advertisements

خام بودم، پخته شدم، سوختم

«پوچی»

نویسنده مهمان: سوروایور

پوچی مفهوم غریبی است. این را از آنجا می‌گویم که همانقدر که فکر کردن به آن می‌تواند کسی را از زندگی‌اش بیزار کند، همین پوچی (پوچگرایی) می‌تواند کسی را که زندگی را بیش از حد جدی گرفته را آرام کند به طوری که خوشی‌های زندگی برایش بیشتر نمایان شود. از آنجا که این مفهوم شمشیری است دولبه نمی‌دانم خوب است یا بد اما برای من همین مفهوم دوگانه را در مراحل مختلف زندگی‌ام داشته است.

در زندگی، همه ما می‌خواستیم چیزی شویم، دکتر شویم یا مهندس، جراح شویم یا ملوان، خلاصه همه ما یا بهتر بگویم بیشتر ما به دنبال چیزی شدن، چیز خاصی شدن، برای تجربه ناب موفقیت بوده و هستیم. گفتم موفقیت، موفقیت هم از آن واژه های عجیبی است که نمی‌شود به سادگی در موردش حرف زد. پس فعلاً موفقیت را همان که در ذهن همه ما از بچگی شکل گرفته، تعریف می‌کنیم. موفقیت یعنی چیزی شدن، چیز خاصی شدن.

یادم می‌آید حدود پنج ساله بودم که اولین بار به این فکر کردم که می‌خواهم چکاره شوم. همان موقع‌ها بود که مثل اکثر بچه‌های هم‌سن و سال خودم که عاشق پرواز هستند، گفتم خلبان، می‌خواهم خلبان شوم. هفت ساله بودم که با گریه از آغوش مادر جدا شدم و به مدرسه رفتم همان موقع آنقدر از مدرسه بیزار بودم که آرزو کردم کاش هندوانه‌فروش شوم. خیال می‌کردم اگر وانت خودم را داشته باشم و هندوانه بفروشم دیگر نیازی به مدرسه ندارم. شاید همان موقع بود که پس از روبرو شدن با سختی زندگی، اولین بار به پوچی رسیدم و رویای چیزی شدن در من از بین رفت. چه اشکال دارد آدم یک هندوانه‌فروش شاد باشد مثل هندوانه‌فروش محل ما که هم چاق بود و هم سبیل داشت و هم می‌خندید؟

گذشت و گذشت به نوجوانی رسیدم. مثل بیشتر شما در نوجوانی یاغی بودم و سر و صدایم بلندتر از حد لازم بود. خالی از ‌ایده بودم. صرفا به همه چیز نقد داشتم و هدفم انقلاب در همه چیز بود. انگار مهم نبود چه می‌شود، فقط مهم این بود که شرایط عوض شود. به اصطلاح بحران نوجوانی که گذشت، عاقل‌تر شدم و افتاده‌تر. این همان وقتی بود که دوباره رویای چیزی شدن که به نظر من در تضاد با پوچی هست در من تقویت شد. رویای پولدار شدن، قوی بودن، با زنی زیبا ازدواج کردن، چه می‌دانم موثر بودن و هزار چیز دیگر شبیه این‌ها.

الان هم جوان هستم البته نه آنقدر جوان که فکر کنم موفقیت لزوماً چیزی شدن معنی می‌دهد. مدتی است که نمی‌خواهم چیزی شوم. بهتر بگویم، راستش دنبال این هستم که در باقی عمرم دیگر چیزی نشوم. این فکر همین دیشب که در نهایت پوچی نشسته بودم و به یک موزیک بی‌کلام زیبا گوش می‌دادم برای بار هزارم از جانم عبور کرد. نمی‌شود به هیچ نبودن و نشدن فکر کنم و لبخند نزنم. انگار تلاش برای چیزی شدن در من همان شنا کردن در دریای بیکران بود که بالاخره روزی منجر به خستگی و غرق شدن شد. بله، تمام تمایلات چیزی شدن در من غرق شده است. راستش شاید دلیلش هم تجربه‌گرایی و روبرو شدن با شرایط جدید و شکست‌ها و پیروزی‌های مستمر بود. این‌ها همه از من که خیال می‌کردم شناگری ماهر هستم، یک آدم خوشحال ساخت که بجای دست و پا زدن بیجا، روی آب دراز کشیده‌ و به آسمان نگاه می‌کند، البته با لبخند!

خالی

«پوچی»

بامداد

انگار من فقط مواقعی می‌تونم از پوچی بنویسم که همون زمان درحال تجربه کردنش هستم. الان هر چی زور می‌زنم اون حس رو نمی‌تونم روی کاغذ بیارم. خیلی دوره. یادم هست که چه وقت‌هایی این حس سراغم اومده و چطور بوده ولی چون توی همین لحظه در حال لمسش نیستم نوشتن ازش خیلی سخته میشه برام. ولی همه تلاشم رو می‌کنم.

به نظرم پوچی با افسردگی میاد. برای من که تا جایی که یادمه این‌جور بوده. وقتی در قعر چاه افسردگی گیر می‌کنم یه دفعه حس می‌کنم تمام جهان خالی از معنی و ارزش می‌شه. هیچ آرزویی و هیچ حسی و هیچ هدفی وجود نداره. همش ورد زبونم می‌شه خب که چی، حالا که چی، خب که چی مثلا. اون لحظه‌ها نه هیچی خوشحالم می‌کنه و نه چیزی ناراحتم می‌کنه در حدی که فکر می‌کنم چرا نمی‌میرم تا همه این بیهودگی‌ها تمام شه. چرا باید هر روز صبح بیدار شم و تکرار مکررات.

صبح ظهر شب، صبح ظهر شب، تکرار، تکرار، تکرار.

این جور موقع‌ها شروع می‌کنم نوشتن تا حداقل به یه طریقی خودم رو از اون حس خالی کنم. در واقع خالی از خالی کنم. چون موقع پوچی، هیچی، مطلقا هیچی تو سرم نیست. نه خوشحالی، نه ناراحتی. یه حالت خب به قبرستانی دارم! همه چی کشکه. می‌نویسم تا نامرئی‌های توی سرم مرئی بشن. تا بلکه بشه از توش خوشحالی یا حتی ناراحتی درآورد. آخه اون لحظه هرچیزی از تو خالی بودن خیلی بهتره. حتی بد نیست یکی پیدا شه و آدم رو عصبانی کنه. همون آتیش عصبانیت هم می‌تونه آدم رو گرم کنه یا یه گوشه‌هایی رو روشن کنه.

 این کاراها رو البته غریزه بقای من خود به خود انجام می‌ده، وگرنه من که توی اون لحظه از پوچی‌ام راضی‌ام و دوست دارم بی‌ارزش بودن دنیا رو با هر چی به فکرم می‌رسه بکوبم تو صورتش. ولی جان عزیز خودش از خودش مراقبت می‌کنه و محلی به خریت‌های زودگذر من نمی‌گذاره. دم شعور غریزه بقا گرم.

خب که چی؟

«پوچی»

شبانگاه

آدم حس پوچی هم که نداشته باشد باز هم اگر هی بخواهد از خودش بپرسد: «خب که چی؟ خب که چی؟» زندگی‌اش می‌شود پوچی مطلق. آخر می‌دانید به‌ نظر من هیچ‌چیزی آخرش قرار نیست چیزی بشود و در عین حال هر چیزی خودش آخر خودش است. پیچیده شد نه؟

خب مثلا فرض کنیم:
درس بخوانیم که چه؟ که دیپلم بگیریم. که چه؟ که دانشگاه برویم. که چه؟ که متخصص شویم. که چه؟ که کار پیدا کنیم. که چه؟ که فرد مفیدی برای جامعه بشویم. برو بابا…

حالا دوباره نگاه کنید:
درس بخوانیم که چه؟ درس بخوانیم که همین یک درس را بلد باشیم چون دانستنش از ندانستنش بهتر است. (اگر فکر می‌کنی که بهتر است بخوان اگر نه، یک کار دیگری بکن که به‌نظرت خوب و لذت‌بخش است.) دیپلم بگیریم فقط چون خوب است که بگیریم و اگر فکر می‌کنی لازم نیست یا خوب نیست نگیر. مجبور نیستی بگیری و فکر هم نکن که قرار است با گرفتنش چیزی عوض شود. دانشگاه هم همین است، کار و تخصص و دکترا و ازدواج و رابطه عاشقانه هم همین است. همه‌ این کارها را اگر انجام می‌دهی برای خودش انجام بده؛ برای خودت انحام بده و بدان تهش هیچ چیزی منتظرت نیست. سر تا تهش همین است که حالا جلوی رویت است. از همین اگر می‌خواهی؛ اگر می‌توانی لذت ببر و اگر نه، برو دنبال چیزی که از آن لذت می‌بری و اگر هم چیزی نبود خیالی نیست؛ از همین هیچ لذت ببر.

راستش نمی‌توانم این را انکار کنم که حس پوچی خیلی خوب است؛ درگیرکننده و اعتیادآور است؛ دیگر آدم دلش نمی‌خواهد از آن دربیاید. دیگر لازم نیست توضیحی درمورد منطقی بودن کارت به دیگران بدهی (حتی برعکس، همه مدام سعی می‌کنند برای اهدافی که نداری منطق بچینند) و مدام فکر می‌کنی می‌توانی به‌ راحتی همه‌ چیز را تمام کنی.اما خب که چه؟ بر فرض هم که همه باور کردند هیچ‌ چیزی برایت مهم نیست. خب! حالا چه کنیم؟ اگر لذت می‌بری که مفت چنگت؛ اما اگر لذت نمی‌بری بس کن! بلند شو! تکانی بخور و فکر کن از چه لذت میبری (بی‌اینکه به فایده‌مند بودنش فکر کنی).

این‌ها را برای خودم نوشتم؛ از بس که در سه سال گذشته بین این دو حس در نوسان بودم؛ از بس‌ که در پوچی دست و پا زدم و جان کندم. آن‌ وقت که وسط دریای پوچی بودم فکر می‌کردم که دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم از آن در بیایم، حالا که درآمده‌ام باورم نمی‌شود توی آن آب تیره چه می‌کردم.

 جسمی برای دو نفر

«پوچی»

شامگاه

تقریبا روزی نیست که این احساس به سراغ من نیاید، اشتباه نکنید من در تیمارستان بستری نیستم و مشت مشت دارو نمی‌خورم، مورد بررسی روانکاوان و روانپزشکان نیستم، من صبح به صبح از خواب بیدار میشوم، سرکار می‌روم، مهمانی می‌روم، می‌رقصم، آواز می‌خوانم، کتاب می‌خرم، با دوستانم کافه می‌روم و … یعنی زندگی معمولی یک شهروند معمولی را دارم و این احساس هم تبدیل به یکی از دوستان جدایی‌ناپذیرم شده است.

تقریبا با هم به توافق رسیده‌ایم که او حق دارد هر زمانی و هر مکانی بر من چیره بشود و من هم حق دارم تعاریف خود را داشته باشم و از استیلا و چیرگی او دربیابم. مثلا دیروز تقریبا هر کاری که هفته‌ پیش انجام داده بودم و تحویل داده بودم، همه با هم برگشت خوردند، دلیلش چه بود؟ در همه‌ کارها بخشنامه‌ جدیدی آمده بود و فردی به خود زحمت نداده بود که به من اطلاع دهد و روی علم غیب داشتن من حساب کرده بودند. حوالی بعدازظهر بود که دوستم آمد و سوار کولم شد که چه نشسته‌ای و کار می‌کنی بی‌خود! پاشو بزن زیر همه چیز و بی‌خیال شو! بدبخت اصلا تو برای فردی مهم نیستی! دروغ چرا؟ من در بدو ورود دوستم تسلیم صحنه‌آرایی‌اش می‌شوم و عنان زندگی و گذشته و آینده را به دستش می‌دهم، دوستم هم بدون ملاحظه می‌تازاند. بعد از حدود چند ساعت تعاریفم به کمک می‌آیند و دوستم مجبور می‌شود بار و بندیلش را بردارد و دنبال کارهایش برود، تا دوباره اوضاع مساعد شود و بازگردد.

به نظرم در زندگی به عنوان یک شهروند کمی تا قسمتی آگاه درخاورمیانه با تکیه بر ایران، احساس پوچی گوی سبقت را از رگ گردن در نزدیکی به انسان ربوده است و خود را به طور کامل وارد زندگی کرده است. البته انسان هم بیکار ننشسته است و به فراخور میزان آگاهی و دانشی که دارد روزانه برای کاهش چیرگی و استیلای این یار دیرین برنامه‌هایی دارد.

دم را غنیمت دان!؟

«پوچی»

غروب

یه بار شد که فکر کردم به پوچی رسیدم. یه صبحی بود تو سن ۲۱ سالگی. سر صبح چشم باز کردم و دیدم دیگه به هیچ چیزی تو زندگیم اعتقاد ندارم. انگار محتویات مغزم رو نصفه‌شبی با جاروبرقی تخلیه کرده‌بودن. نه که بگم قبلش همچین آدم مذهبی و مؤمن و مقدسی بودم، نه! اما یه کارایی می‌کردم. یه وقتی نمازی، گاهی دعایی. یه خدای گوشه‌ سقف داشتم برای خودم که چهارزانو نشسته بود و تماشام می‌کرد. از شما چه پنهون ریش سفید تپلی هم داشت و گاه‌گداری اگه سوالی مشکلی چیزی پیش می‌اومد، با اشاره‌ چشمی یا تکون انگشتی، بعضا فال حافظی، نظر شخصیش رو با من در میون می‌گذاشت.

اون روز صبح پا شدم و دیدم که خدای گوشه‌ سقفم نیست. از شدت ترس و هول عرق سرد کردم. نفسم به شماره افتاد. لابد چشمامم دو دو می‌زد. یادمه یه ساعتی به همون وضعیت موندم. سعی کردم دعایی برای آرامش بخونم. دعایی برای آرامش؟ انقدر این فکر به نظرم خنده‌دار و توخالی اومد که اشکام از دو طرف صورتم سرازیر شد. سعی می‌کردم توی مغزم دنبال روزنه‌ فراری بگردم. دنبال دستاویزی، امیدی، حرف حسابی. هیچ که هیچ. اونچه که ازش می‌ترسیدم به سرم اومده بود.

یادمه تا چند روز لال‌مونی گرفته بودم. در حد رفع گیر غذایی می‌خوردم و حرف می‌زدم و مسیر رفت و آمدم بین توالت و تخت خلاصه می‌شد. به بهانه‌ درس و کتاب و امتحان به حالت درازکش می‌افتادم روی تخت و تا جایی که ممکن بود، حتی نفس هم نمی‌کشیدم. انقدر شوک وارده برام بزرگ بود که جایی برای هیچ حس دیگه‌ای توی بدنم باقی نمی‌موند. به نظرم دو هفته‌ای به اون حالت بودم تا این که گیر دیگران شروع شد که مگه تو دانشگاه نداری. مگه زندگی نداری. پاشو تکون بخور از جات.

زندگی نداشتم دیگه. صبح می‌زدم از خونه بیرون و تا شب توی خیابونا ول می‌گشتم و پرسه می‌زدم. شب که جسدم رو می‌انداختم روی تخت، اولین چیزی که شاخم می‌زد، جای خالی خدای گوشه‌ سقف بود. جلوی چشمم، توی قلبم. یادم میاد اون ترم هیچ واحدی پاس نکردم. شاگردام رو می‌پیچوندم و سر کار نمی‌رفتم. دوستام رو نمی‌دیدم و حوصله‌ نوع بشر رو نداشتم. قلبم به کل از هر نوع حسی خالی شده بود. بعد از اون شوک و غم اولیه دیگه حتی ناراحت هم نبودم. انگار که فقط کل سیستم بدنم ریبوت شده‌بود، خالی، صفحه سفید و نانوشته. دیگه بدون خدای گوشه‌ سقف چه چیزی توی زندگی ارزش داشت؟

مدت‌ها طول کشید تا بتونم فلسفه‌ جدیدی برای زندگیم پیدا کنم. همونم هر از گاهی به روز می‌شه. یا حتی خودخواسته به کلی پاکش می‌کنم و می‌ذارم یه مدت سفید بچرخه. چیزی که هست بعد از اون دیگه به هیچ کدوم از مرادهای زندگیم اونقدرا نه دل بستم، نه اعتماد کردم.

حالا فعلا خود زندگی تنها چیزی شده برام که ارزش زندگی کردن داره. با همه بالا پایین‌هاش، فراز و نشیب‌هاش و خوشگلی‌هاش و کثافت‌کاری‌هاش. قبلش چی بوده و بعدش چی می‌شه؟‌ از کجا آمدیم و به کجا می‌رویم؟ هدف ما از زندگی چیست؟ از کجا بدونم.