دسته: پدوفیلی

پدوفیل و سرهای تا ابد به گوشه‌ای دیگر خیره مانده

«پدوفیلی»

نویسنده مهمان: رامتین شهرزاد

وقتی هم به نگاه جنسی ناخواسته یک انسان بالغ به یک بچه فکر می‌کنم در ذهنم بلافاصله یک اتوبوس شلوغ در شهر مشهد شکل می‌گیرد و کلی آدم که تا ابد سر برگردانده‌اند و به گوشه‌ای دیگر خیره مانده‌اند.

واقعیت را بگویم، هرگز مورد تجاوز جنسی قرار نگرفتم، ولی سوءاستفاده جنسی را یک مرتبه تجربه کردم. در نوجوانی‌ام، اولین مرتبه در سال‌های دوران راهنمایی اجازه پیدا کردم تا تنهایی بیرون بروم. این یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌هایم هم رفتن به پارک ملت بود. اینکه پیاده یا سوار اتوبوس بروم، قدم بزنم و برگردم.

یک روز بعد از ظهر تابستان، سوار اتوبوس شدم و بر روی صندلی نشستم. اتوبوس هم به تدریج شلوغ‌تر شد. یک موقعی متوجه دو دست شدم که یکی بر پشتم پایین آمده است و دیگری بر سینه‌ام قرار گرفته. خالکوبی روی دست را هم فراموش نمی‌کنم. مردی فراتر از پنجاه ساله توی یک اتوبوس شلوغ در یکی از مذهبی‌ترین شهرهای ایران برای حدود ده دقیقه داشت مرا می‌مالید. حالا که سال‌ها از آن روز گذشته، تنها چیزی که در خاطرم مانده، خالکوبی بر روی مچ دست اوست و آدم‌هایی که هیچی نگفتند، خیره به نقطه‌ای دیگر نگاه کردند.

می‌گویند آنچه در کودکی و نوجوانی بر سر آدم بیاید، طوری آدم درون را تغییر می‌دهد که به زحمت می‌توان خیلی‌چیزها را دیگر از درون زدود. بعد از آن روز هم این تصویر در گذر سال‌ها برایم باقی مانده: تو تنها هستی، هر اتفاقی که بیافتد،‌ بقیه کمکت نمی‌کنند.

برای من، آدم‌های توی اتوبوس که ساکت باقی ماندند،‌ بیشتر از مردی که مرا می‌مالاند، در آنچه اتفاق افتاد مقصر هستند. آنها ساکت باقی ماندند و اجازه دادند تا این اتفاق بیافتد. من نمی‌دانستم دارد چه می‌شود، ولی آنها به عنوان آدم‌های عاقل و بالغ جامعه باید می‌دانستند. آنها باید می‌دانستند و باید جلوی این اتفاق را می‌گرفتند. ولی این کار را نکردند. آنها اجازه دادند تا آن مرد تا آنجا که دلش می‌خواهد مرا بمالد. آنها اجازه دادند تا او دستش را داخل پیراهن من فرو کند و بدنم را فشار بدهد. آنها فقط سر برگرداندند و به یک نقطه دیگر نگاه کردند.

دو روز این فایل ورد روبه‌رویم باز بود تا عاقبت توانستم این خطوط را تایپ کنم. امروز به این فکر می‌کنم که چرا من نمی‌دانستم؟ چرا کسی در مورد سکس، هویت و گرایش جنسی و تمام موارد مرتبط به آن به من آموزش نداده بود؟‌ بگذارید سوال را طوری دیگر بپرسم:‌ چرا خانواده،‌ فامیل، دوستان و تمام آدم‌های جامعه در مورد سکس آموزش ندیده‌اند؟‌

امروز،‌ نزدیک به دو دهه از آن روز گذشته است، ولی آیا واقعا چیزی عوض شده؟ به نظرم فقط اینترنت آمده و بدون اینکه روش‌های مناسب آموزشی در جامعه نهادینه شده باشند، مجموعه‌ای از داده‌های درست را در کنار کلی چرت و پرت قرار داده و به خورد ما داده است.

تا بدین حد که الان باید یک راهی پیدا کنیم تا آدم‌های جامعه بدانند پورن، فیلم آموزش سکس نیست و اینکه نباید هر چیزی آدم در پورن دید، به تختخواب زندگی‌اش بیاورد. راستش را بگویم،‌ فکر نمی‌کنم اگر من همین‌امروز یک پسربچه نوجوان بودم و در مشهد سوار اتوبوس می‌شدم، کسی عکس‌العملی متفاوت از گذشته نسبت به مردی نشان می‌داد که داشت مرا می‌مالاند. البته احتمال این وجود دارد که یک نفر ویدیویی از این سوء استفاده جنسی بگیرد و در یک وبسایت یا شبکه‌های اجتماعی، آن را منتشر کند. ولی باور کنید، هیچی عوض نمی‌شود مگر اینکه بدانیم و اگر متوجه مشکلی شدیم، با صدای بلند اعتراض کنیم.

یک لحظه لطفا چشم‌هایتان را ببندید و اگر در کل طول زندگی‌تان،‌ نه خودتان متوجه حضور پدوفیلا در کودکی خودتان، خانواده، فامیل، دوست‌ها و آشناهایتان نشده‌اید، به این نتیجه برسید که یا خیلی غیر واقعی خوش‌شانس هستید یا اینکه یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. در بیشتر مواقع هم یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. چون ما هم مثل آدم‌های توی آن اتوبوس، نشانه‌های آشکار روبه‌رویمان را نادیده گرفته‌ایم و تا ابد به گوشه‌ای دیگر سر برگردانده‌اید و اجازه می‌دهیم یک انسان بالغ بدون اجازه یک انسان نابالغ را در معرض سوء استفاده و تجاوز جنسی قرار بدهد.

پی‌نوشت از وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده:
رامتین شهرزاد در ادامه متنش ما را به خواندن متنی دعوت می‌کند که خودش ترجمه کرده و می‌گوید: «منابع سانسورنشده راحت گیر نمی‌آیند. سال ۱۳۸۸، یک جزوه ترجمه کردم به اسم «همه‌ی چیزی که لازم است بدانید وقتی یک مذکر نجات یافته از تجاوز یا سوءاستفاده‌ی جنسی هستید.» این جزوه را جان لا ویل نوشته است و فقط از وبسایت کتابناک تا کنون بیش از ۳۴۰۰ مرتبه دانلود شده است.
به رغم تمام تلاش‌های انجام شده و در حال انجام شدن، اگر بعد از سال‌های سال، این جزوه یکی از معدود منابع منتشر شده در موضوع تجاوز و سوء استفاده جنسی است، یک جای کار خیلی بد می‌لنگد و این هر روز مرا غمگین‌تر از قبل می‌کند که چرا بقیه برایشان مهم نیست، چرا یک کار درست و پایه‌ای و تغییر دهنده توی ایران نمی‌کنند.»

با کلیک بر روی نام نویسنده به لینک دانلود این کتاب دسترسی خواهید داشت.

Advertisements

روح‌کشی

«پدوفیلی»

بامداد

بچه که بودم هیچ وقت بهم تجاوز نشد اما از نگاه‌های شوهر عمه بزرگه و چندتا دیگه از مردهای دور و برم می‌ترسیدم. گمونم سنی هم نداشتم. شاید از هفت سالگی به بعد این ترس شروع شد. توی خانواده‌ی ما آموزش جنسی وجود نداشت و هیچ عبارت بازدارنده‌ای هم به من نگفته بودند. برای همین فقط ناخودآگاه می‌دونستم دلم نمی‌خواد با شوهرعمه‌ام خیلی زیاد دمخور بشم.

شوهر عمه‌ی یکی از دوستام بهش تجاوز کرده بود. تجاوز جنسی که دخترک تحمل کرده بود، حاصل زمانی بود که مرد و دخترک یک جا بودند و مرد دستش رو برده بود زیر لباس دختر و لمسش کرده بود. دختربچه انقدر ترسیده بود و انقدر شاکی و عصبانی شده بود که بعد از بیست و چند سال هنوز از دست پدرش و شوهرعمه‌اش و تمام بزرگترهاش عصبانی بود. فکر می‌کرد پدر باید جلوی این اتفاق رو می‌گرفته و هنوز گاهی می‌گه و تاکید می‌کنه این اتفاق دقیقا جلوی چشم پدرش افتاده.

من از هجده بیست سالگی رد شدم و بعد نمی‌دونم به خاطر بزرگ شدن و جسورتر شدن خودم بود یا به خاطر پیر شدن شوهرعمه‌ام یا مردهای دیگه‌ای از دوستان پدرم که دیگه حس ناامنی بهم منتقل نشد. شاید اما اتفاق ترسناک‌تری افتاده بوده. چیزی که ما هیچ وقت در موردش صحبت نکردیم: شاید منم مثل دوستم در معرض خطر بودم و نمی‌دونستم. شاید برای همین با بزرگتر شدنم مشکل برطرف شده بود.

دارم به دختر خودم فکر می‌کنم و اینکه چطور می‌تونم از این موقعیت ترسناک حفظش کنم. بیشتر به نظرم میاد تا همین چند سال پیش تابوها از امروز پررنگ‌تر بودند. کسی در مورد ناامنی که از دوست و اطرافیانش دریافت می‌کرد چیزی بهشون نمی‌گفت و مراعات می‌کرد. این روزها فردگرایی بینمون بیشتر شده. از اون طرف هم به نظرم آدم‌ها اکثرا کاملا سفید و کاملا سیاه نیستند. همونطور که آدم‌ها رو چیزی بیشتر از غرایزشون می‌دونم.

تا چند سال پیش تجاوز برای تنبیه اتفاق مرسوم‌تری بود. چیزی که امروزه خیلی کمتر اتفاق می‌افته هر چند هنوز هست. شاید در مورد مسائلی از این دست هم بهترین راه حل همون ساده‌ترین راه حل باشه: صحبت کنیم. اطلاع‌رسانی کنیم و آگاهی بدیم. من شوهر عمه‌ی عزیزی دارم و به جز «احساس» ناامنی هیچ وقت هیچ مشکلی برام پیش نیومد و شاید این احساس ناامنی (که هیچ وقت به حس ناامنی در خلوت کشیده نشد) به خاطر تنش‌های داخلی کودکی خودم بوده. اما فکر می‌کنم اگر اون موقع شانس اطلاع‌رسانی در مورد آسیب روانی احتمالی به روان دخترکی که در حضورت احساس راحتی نمی‌کنه برای شوهر عمه‌ام توضیح داده می‌شد، جلوی این اتفاق رو خیلی پیشتر می‌گرفتیم.

داستان هیولای اتریشی رو شنیدین؟ پدری که دختر شانزده ساله‌اش رو توی زیر زمین زندانی کرد و هر شب بهش تجاوز می‌کرد و بعد که بزرگترین فرزند دخترش هم نوجوان شد به اون هم تجاوز می‌کرد. دادگاه الان به ممنوعیت دیدار مادام‌العمر با فرزندانش محکومش کرده و پانزده سال هم زندانی شد. گاهی توی اینترنت در مورد آخرین اخبارش می‌خونم و فکر می‌کنم در برابر اون خباثت و بیمارگونگی که نشون داده، واقعا این مجازات عادلانه است؟

نویسنده محبوبم

«پدوفیلی»

نیمه‌شب

وقتی فهمیدم نویسنده‌ی محبوبم پدوفیل است. اول شوکه شدم بعد خندیدم و بعد تحسینش کردم. در یک مصاحبه وقتی مصاحبه‌کننده از او پرسیده بود که چرا در آخرین رمانش شخصیت اصلی پدوفیل است، با صراحت گفته بود چون خودم پدوفیل هستم.

‎او پدوفیل بود و این را با صراحت گفته بود و در ادامه هم گفته بود اگر این رمان را نمی‌نوشتم، شاید خیلی بیشتر و با شدت بیشتر پدوفیل بودم و حالا بعد از این رمان انگار این ور ذهنم کمی آرام‌تر شده. ور پدوفیلی ذهنش را می‌گفت. می‌گفت که نویسنده می‌نویسد تا از شر گره‌های ذهنی‌اش رها شود. او میل شدیدی به پدوفیلی داشت. اما همیشه خودش را دور نگه‌ داشته بود. همیشه سرکوبش کرده‌ بود تا آن روز که رمانش را نوشته بود و حالا دیگر راحت بود. انگار ور پدوفیلی ذهنش دیگر اذیتش نمی‌کرد.

‎وقتی داشتم روی پایان‌نامه‌ام و روی همین نویسنده کار می‌کردم و وقتی صحبت از پدوفیلی نویسنده شد، استاد راهنمایم کم مانده‌ بود قالب تهی کند. گفتم استاد خود نویسنده اقرار کرده پدوفیل است و خودش گفته که این رمان را بر اساس این دغدغه‌اش نوشته و علاقه‌ای که همیشه به دختربچه‌ها داشته. استاد اما همچنان سر حرف خودش مانده بود و می‌گفت روی قسمت‌های پدوفیلی نباید کار کرد. دلیل این سانسور استاد را نمی‌فهمیدم. چطور می‌شود وجه غالب یک داستان را نادیده گرفت؟

‎پدوفیلی از آن خط قرمزهایی‌ست که هیچ‌کس هیچ‌وقت دوست ندارد به آن نزدیک شود. جسارت می‌خواهد کسی بگوید من پدوفیلم. ‎من هیچ قضاوتی ندارم. نمی‌دانم پدوفیلی خوب است، بد است، بیماری‌ست، نیست و چه و چه… اما به‌نظرم روبه‌رو شدن با آن برای آنهایی که پدوفیل هستند شاید قضیه را کم‌رنگ کند.

‎سال‌ها بعد که دیگر دفاع کرده‌بودم و برای گرفتن مدارکم به دانشگاه رفتم، سراغ استاد راهنمایم را گرفتم. همه اول پچ‌پچ کردند و بعد زیر لب خندیدند. اول فکر کردم فوت کرده. به گمانم شصت و پنج ‌شش سالی داشت. بعد فهمیدم قضیه چیز دیگری‌ست. مدیر آموزش به‌وقت خداحافظی گفت که استاد راهنما را اخراج کردند. من گفتم برای چه؟

‎دلیلش تجاوز به دختر یکی از دانشجوهایش بود. مادری که جایی برای گذاشتن دختربچه‌اش در فصل امتحانات نداشته. دختر را با خود به دانشگاه می‌آورده. استاد برای کمک به مادر پیشنهاد می‌دهد در این فاصله دختربچه بیاید در اتاق او و بقیه‌ی ماجراها… ‎حالا دلیل اصرار بی‌موردش را می‌فهمیدم. احمقانه‌بود. دلم برای مادر و آن دختربچه‌ی بی‌گناه می‌سوخت، اما در دل به استاد می‌خندیدم.

کابوسی مدام و همیشگی

«پدوفیلی»

شبانگاه

یک زمانی نه چندان دور وبلاگ‌نویسی بسیار رایج بود و پدیده‌ای به نسبت نو محسوب می‌شد. خوندن از روزمرگی و زندگی خصوصی افراد برام بسیار جالب بود. نفوذ کردن به لایه‌های پنهان ذهنشون و دنبال کردن رد افکارشون ترغیبم می‌کرد که شب‌ها تا صبح بیدار بمونم و بخونم.

نویسنده‌ها از موضوعات مختلف می‌نوشتند، از روزمرگی‌ها، رویدادها، تجربه‌ها و گاهی از تابوها. مطالب وبلاگ‌ها ذهنیت و شناخت من رو نسبت به دنیا و زندگی به کلی تغییر داد. همان روزها در وبلاگی در مورد پدوفیلی خواندم. دخترها و پسرها از تجربه‌های کودکیشان نوشته بودند که مورد تجاوز قرار گرفته بودند. نفرت و خشم در کلمه کلمه نوشته‌ها موج می‌زد. آن زمان فکر می‌کردم چه والدین بی‌مسئولیتی، چطور می‌شود اشتباهی به این بزرگی را مرتکب شد؟ فکر می‌کردم می‌شود انسان‌های منحرف را تشخیص داد و بچه‌ها را از آنان محافظت کرد اما به تدریج فهمیدم که اکثر تجاوزها را کسانی مرتکب می‌شوند که کاملا مورد اعتماد خانواده‌ها هستند. فکر می‌کردم این نهایت توحش است‌ که میل جنسی به کودک را به مرحله عمل درآورد و این افراد را باید به اعدام کرد. این افراد باید بمیرند و زمین را از این گند و کثافت پاک کرد. اما مگر می‌شود به این سادگی رأی صادر کرد؟ اگر آن کسی که به کودکت تجاوز کرده برادرت یا پدرت باشد چه؟ اصلا مگر می‌شود در مورد مرگ و زندگی یک انسان دیگر تصمیم گرفت؟

سعی می‌کردم نویسنده‌ی نوشته‌ها را مجسم کنم و تصور کنم با آن بهت و حیرت و ترس چگونه کنار آمده‌اند؟ چند سال آن بار سنگین را با خود در سکوت حمل کرده‌اند تا روزی که بر وحشتشان غلبه کرده و تصمیم گرفته‌اند در موردش حرف بزنند؟ دردناکی داستان این بود که اکثر آنها از ترس به خانواده‌هایشان چیزی نگفته بودند و در بیشترشان تجاوز مدام تکرار شده بود؟ یکی نوشته بود که پدر بزرگم به من تجاوز کرد و وقتی والدینم را در جریان قرار دادم، مادر بزرگم را به شهادت گرفتم، او با وجودی که شاهد ماجرا بود قضیه را انکار کرد. و من فرو ریختن دیوار اعتماد را در ذهن کودکی خردسال تجسم می‌کردم.

وقتی پسرم به دنیا آمد دچار وسواش شدید شدم چون نمی‌توانستم به هیچ کسی اعتماد کنم. بدبین شده بودم و حس می کردم مدام باید اطرافیانم را چک کنم. به نگاه و رفتار افراد حساس شده بودم و نمی‌توانستم به هیچ کسی اعتماد کنم. من درگیر افکاری بودم که فکر نمی‌کنم هیچ وقت برای مادرم روزی دغدغه به حساب آمده باشد. دچار کابوسی همیشگی شده بودم. اگر چه هنوز به شدت فکرم درگیر است اما حالا که پسرک بزرگ شده خیالم راحت‌تر است.

از همه‌ی کسانی که شهامت به خرج داده و می‌دهند و از تجربیاتشان می‌نویسند عمیقا سپاسگزارم و برایشان احترام ویژه‌ای قائلم چون باعث هشیاری نسل من شدند. آنها نوشتند تا من مراقبی همیشگی باشم.

تاریکی ابدی یک ذهن مغشوش

«پدوفیلی»

شامگاه

داشتیم توی حیاط بازی می‌کردیم. یادم نیست عروسی چه کسی بود ولی فامیل نبود. یک دفعه صدای موسیقی و همهمه خوشایند با فریادهای خشمگین مردی و جیغ و داد زنی و گروپ گروپ کتک‌کاری قطع شد.چند دقیقه بعد پدر سین با سر و وضع آشفته و قیافه عصبانی از ساختمان بیرون پرید، پشت سرش مادر سین  در حالیکه سین را بغل کرده بود پا برهنه و گریه‌کنان به دنبالش دوید. ما بچه‌ها بهت‌زده بودیم، یک لحظه کوتاه نگاهم به نگاه سین گره خورد: صورتش از وحشت چیزی که اتفاق افتاده بود کج و کوله شده بود. بزرگترها بیرون آمده بودند و تا به خودشان بجنبند پدر سین برگشته بود توی حیاط و نعره‌زنان به طرف ساختمان می‌دوید. همه جیغ‌کشان به دنبالش رفتند. پدر سین مرد جوانی را کشان‌کشان به حیاط آورد و با مشت و لگد به جانش افتاد و در عرض چند دقیقه طوفانی به پا شد. مادرم دستم را محکم گرفت و به خانه رفتیم. در توضیح اتفاقی که افتاده بود مادرم گفت آقایی که کتک خورد به سین خوراکی مسموم داده بود و به همین خاطر بابای سین او را تنبیه کرد و من هم باید حواسم جمع باشد از غریبه‌ها خوراکی نگیرم و با آنها جایی نروم.

شنبه سین به مدرسه نیامد، من با دخترخاله‌اش همکلاس بودم. «ز» هم چیزی نمی‌دانست، فقط فهمیدم آقای غریبه که کتک خورده بود دایی آنها بود. من و ز تا دبیرستان با هم بودیم، دیگر هیچوقت حرفی از سین نشد، انگار از آن شب به بعد کل خانواده سین ناپدید شده بودند. سال‌ها بعد ز را در شبکه‌های اجتماعی پیدا کردم. برایش گفتم که سین را هم همانجا پیدا کردم و وقتی برایش درخواست دوستی فرستادم بلاکم کرد. ز شروع کرد به تعریف ماجرای آن شب. دایی جوان را در حال تجاوز به سین پیدا می‌کنند و قیامت به پا می‌شود. خاله و شوهر خاله که پدر و مادر سین باشند برای همیشه ارتباطشان را با فامیل قطع می‌کنند، علی‌الخصوص که پدربزرگ و مادربزرگ نمی‌خواستند بپذیرند پسر یکی‌یکدانه‌شان دست به چنین کاری زده. مدت‌ها دختر خودشان را به بی‌مبالاتی در تربیت دخترش، و نوه‌شان، سین هشت ساله رابه هرزگی متهم می‌کردند و صد البته که معتقد بودند دامادشان هم از روی حسادت قدیمی و بغض و کینه پسرشان را بی‌آبرو کرده است. سین مدت‌ها از نظر جسمی و روحی درمان می‌شده ولی هیچوقت واقعا به زندگی طبیعی برنگشته. از آن بدتر سرنوشت دایی بود که همان موقع برایش زن می‌گیرند ولی بعد از مدت کوتاهی جدا می‌شود. تا زمان مرگ پدربزرگ و مادربزرگ در خانه آنها زندگی می‌کند ولی بعد از فروش خانه و انحصار وراثت مدتی ناپدید می‌شود. کاشف به عمل می‌آید با خانم مطلقه‌ای که بچه داشته ازدواج کرده بوده و خیلی زود شروع به تعرض به بچه می‌کند.

وقتی ز او را در زندان ملاقات کرده بود، عملا هیچ کس دیگری از فامیل مایل به دیدن او نبوده. دایی برایش اعتراف می‌کند که از وقتی خودش را از نظر جنسی شناخته فقط و فقط به بچه‌ها کشش داشته. اوایل بی‌اختیار بوده و هر جایی هر بچه‌ای را می‌دیده چه پسر و چه دختر، عنان از کف می‌داده. حساب بچه‌هایی که به هر شکل مورد تعرض قرار داده را نمی‌داند. بعدتر کمی خوددار و محتاط شده ولی در آن شب کذایی عروسی، وقتی سین را تنها گیر آورده دیگر به هیچ چیز نتوانسته فکر کند. در آن لحظه شوم ز می‌توانسته جای سین باشد یا هر بچه دیگری. دایی می‌دانسته که چطور زندگی‌هایی را ویران کرده، با این حال باز هم نتوانسته مقاومت کند.

می‌گفت شاید باید همان موقع زندان می‌رفته، مجازات می‌شده یا حتی درمان، ولی به خاطر حمایت و لاپوشانی بی‌جای پدر و مادرش نه تنها درمان و مهار نشده که در واقع به حال خراب خودش رها شده. دایی خودش را بیمار می‌دانست و پدر و مادرش را مجرم که با نپذیرفتن بیماری او زمینه‌ساز جنایت‌هایی شدند که به دست او در حق بچه‌های بی‌گناه انجام می‌شد. می‌گفت دست خودش نیست، می‌داند در حق بچه‌ها جنایت می‌کند ولی نمی‌تواند خودش را مهار کند.اگر همان لحظه آزاد بشود باز هم به سراغ بچه‌ای خواهد رفت. پس همان بهتر که در زندان باشد. آنجا هم اگر بفهمند جرمش چیست زنده‌زنده آتشش می‌زنند. بنابراین به همبندهایش گفته به خاطر مهریه زندان افتاده.

ز گفت در نهایت فقط شنونده بوده، هیچ کاری از دستش بر نمی‌آمده. فقط خیلی با احتیاط همه آنچه شنیده بوده را برای خاله‌اش و سین تعریف می‌کند. این درست هم‌زمان شده بوده با تقاضای دوستی من که سین فکر کرده لابد همه چیز را ز برای من هم تعریف کرده و حالا من می‌خواهم دوباره همه خاطرات تاریکش را برایش زنده کنم.

به توصیه  ز، دیگر سعی نکردم خاطرش را آزرده کنم.

كجاييم ما؟

«پدوفیلی»

غروب

چند سالی بود که می‌شناختمش، مجسمه‌ساز بود و آثارش رو دوست داشتم و تحسین می‌کردم، یه مرد جاافتاده، متاهل و قابل احترام بود. رفته‌رفته رفاقتمون بیشتر شد و هر از گاهی با هم توی اینترنت صحبت می‌کردیم. من شیفته حرف زدن و نگاهش به دنیا بودم، اما همه چی بعد از تولد فرزندم تغییر کرد.

روزی که فرزندم به دنیا آمد به عنوان چشم‌روشنی یکی از بهترین آثارش رو برام فرستاد که توی نمایشگاهی که برپا کرده بود توی سال گذشته‌ش دیده بودم و با تمام خواهانی که داشت نفروخته بود، اونقدر خوشحال شدم که حد نداشت و احترام و علاقه‌م بهش بیشتر شد. به خاطر دخترم خونه‌نشین شده بودم و زمان بیشتری رو با هم صحبت می‌کردیم. رفته‌رفته حرف رو به مسائل جنسی کشوند، اینکه همسرش راضیش نمی‌کنه و فقط به خاطر بچه‌ها باهاش مونده و گاهی رابطه جنسی با دیگران داره. دلم براش سوخت و با خودم گفتم مگه می‌شه زنی نخواد باهاش بخوابه؟ متاسفانه حق رو بهش دادم.

یک سال بعد، بیشتر صحبتمون دور سکس می‌چرخید و من گاهی بدون رضایت و فقط از سر شاید احترام، اختلاف سنی زیادش با خودم و اینکه فقط شنونده‌م نه چیز دیگری به صحبتهاش گوش می‌دادم و متوجه شده بودم به شدت هوس‌بازه. یک بار بعدازظهر بهم گفت با هنرجوی جوانش توی آتلیه رابطه برقرار کرده و من هم که کنجکاو شده بودم از اینکه ممکنه آبروش به خطر بیفته و ازش پشت هم سوال می‌پرسیدم. بهم گفت با تمامشون از پشت ارتباط داره و تازه اون موقع بود که فهمیدم تمام اون دیگرانی که باهاشون رابطه داشته همین هنرجوهای جوانش بودند که سنشون بین ١٣ تا ١٧ سال بوده. بهم گفت خودشون هم دوست دارن فقط کافیه یه دست بهشون بزنم تا شل بشن! حالت تهوع گرفته بودم، یک مرد ٥٠ ساله و دختران ١٣ ساله؟

بعدتر متوجه شدم وقتی پسر کوچیکی بوده مورد سواستفاده برادر و پسرعموهای بزرگترش قرار گرفته و از همون موقع علاقه‌مند شده به رابطه جنسی با بچه‌های کوچک‌تر. وحشتناک بود، حتی میل شدیدی به بچه‌های زیر ده سال داشت و متاسفانه به خاطر وجهه اجتماعی و شکل و شمایل و سنش خیلی سریع مورد اعتماد دیگران قرار می‌گرفت و خانواده ها به خاطر همین خیلی راحت برای ساعتها بچه‌هاشون رو برای آموزش پیشش می‌گذاشتند، درست مثل اینکه بره‌ها رو پیش گرگ بگذاری.

رابطه‌م رو باهاش به صفر رسوندم، حتی خط تلفنم رو تغییر دادم و فرار کردم از اینکه جایی بخوام باهاش رو به رو بشم و از سر خشم اولین کاری که کردم مجسمه‌ش رو شکوندم چون نمی‌خواستم هیچ نشونه‌ای ازش توی زندگیم باشه. اما هنوز هم پس ذهنم مشغوله رفتارشه و اینکه من خودم رو، فرزندم رو و خانواده‌م رو ازش دور کردم اما باقی خانواده‌ها و فرزندانشون چی؟ کار درست چی بود؟ کاش می‌شد از صحنه روزگار محوش کرد و از بین بردش.

معمولی‌های اعدامی

«پدوفیلی»

عصر

چند سال پیش درجلسه‌ای مقرر شد تا با یک پدوفیل، مصاحبه کنیم. ولوله‌ای به پا شد، تقریبا هیچ فردی حاضر نبود این کار را انجام دهد، اما تقریبا مجبور بودیم که این کار را انجام دهیم، چند ماه بوروکراسی اداری را پشت سر گذاشته بودیم تا این امکان مهیا شده بود. در واقع خودمان هم بعید می‌دانستیم این فرصت ایجاد شود.

روزی که قرار بود این مصاحبه انجام شود، منتظر یک اکوانِ دیو بودیم، فرد مورد نظر که وارد شد همه از پشت پنجره نگاهش می‌کردیم که ناگهان یکی گفت: «این که شکلِ بقیه‌ی آدم‌ها است». حرفش هم درست بود، فرد مورد نظر، مردی حدود چهل ساله با موهای جو گندمی بود. معمولی بود. مردی که شاید هر روز در خیابان می‌دیدیم و از کنارمان رد می‌شد. معمولی بودنش بیشتر هیجان‌زده‌مان کرد.  با دهان باز به یکدیگر می‌گفتیم: «مگر می‌شد مردی به این اندازه معمولی برای ارضای نیازهای جنسی‌اش با بچه‌ها رابطه داشته باشد؟ مگر رابطه با فردی هم سن و سال خودش چه مشکلی داشت؟» برخلاف صحبت قبلی که فردی حاضر نبود با او مصاحبه کند، برای مصاحبه با او داوطلب هم داشتیم.

مصاحبه انجام شد و برای من فقط ترس ماند، ترس از معمولی بودن این آدم‌ها، ترسی که هنوز وقتی به بچه‍دار شدن  فکر می‌کنم جز یکی از موانع اصلی بچه‌دار شدنم است. آدم‌های معمولی که ناگهان با دیدن بچه‌ای دچار تهییج جنسی می‌شوند و دست به هرکاری می‌زنند تا بتوانند به نیاز جنسی خود پاسخ بدهند. تهییج جنسی که هیچ فرمولی ندارد که چه اتفاقاتی رخ می‌دهد که این میل برانگیخته می‌شود و این برانگیختگی قانونی ندارد، مثلا این گونه نیست که اگر لباس بچه‌ها بنفش باشد متعلق علاقه‌ی این آدم‌های معمولی قرار می‌گیرند. در واقع راه پیشگیری از رخ دادن این ماجرا وجود ندارد.

با تمام احترامی که برای ابنا بشر و جان انسان‌ها  قائل هستم و با شرمندگی تمام، باید اعتراف کنم که  اگر قانون‌گذار بودم بدون ذره‌ای تردید مجازات این عمل را اعدام اعلام می‌کردم.