دسته: پایان دادن به چرخه خشونت

خم می‌شوم زیر بار نقشی که به جای تو بازی می‌کنم…. ای بابا… ای بابا…

«پایان دادن به چرخه خشونت»

باغچه‌ی همسایه: از وبلاگ دو ققنوس روی کاناپه

موضوع این هفته ی وبلاگ زنان رقصنده پایان دادن به چرخه‌ی خشونته… هی خوندم و رد شدم و گفتم من که توی این چرخه نیستم. هی خوندم و رد شدم و گفتم خوبه که من هیچوقت توی این چرخه نبودم.

تا اینکه خریت اپیدمی‌ست رو خوندم و یهو به خودم نگاه کردم و گفتم به به چه خری، چه سری، چه دمی، عجب پایی. و به راستی که خریت اپیدمی‌ست. خشونت دیدم و ورزیدم… اصلا چرخه همینه. نه اینکه توی خشونت گیر بیفتی. یعنی اینکه خشونت ببینی و خشونت بکنی.

تا بخوای هم خشونت دیدم. خشونت پنهان و آشکار. از نزدیک و دور. و خشونت ورزیدم. بیشتر از همه به خودم و بعد به بچه‌هام که نزدیک‌تر از همه به من بودند. و هنوز هم مشغول ورزیدنم به کسایی که زورم بهشون می‌رسه. برای اینکه نمی‌تونم سرم رو صاف بگیرم و بگم نه. برای اینکه می‌ترسم.

همیشه گفتم هرنوع خشونتی از ترس میاد و خشن‌ترین آدم‌ها ترسوترین اونهان. اونا میترسن. از طرد شدن از تنها شدن از ضربه خوردن از شکست از تحقیر و … می‌ترسن. برای همین خشونت می‌کنن. ای خر خوش‌خط و خال. تو هم توی همین اپیدمی مشغول چرخیدنی.

دستم بگرفت و پا به پا برد

«پایان دادن به چرخه خشونت»

بامداد

داستان‌های تاریخی یا سینه به سینه بیشتر راوی زندگی کسانی‌ست که در مقابل خشونت دایمی زندگیشان ایستاده‌اند و با کمک روحیه جنگنده و طغیانگرشان شرایط را مطابق میلشان تغییر داده‌اند یا زمینه تغییر را مهیا کرده‌اند. همین روحیه هم نام و یادشان را به عنوان قهرمان در تاریخ و افسانه‌ها زنده نگه‌داشته‌است. دستکم من نشنیده‌ام کسی با روحیه‌ای بردبار و صلح‌جو در مقابل خشونت قد علم کرده باشد. آها، گاندی شاید، ولی او هم روحیه مبارز و حرف زور‌نشنویی داشت که روش صبورانه و صلح‌طلبی را انتخاب کرده بود. مهم این است که فرد خشونت را برنتابد و سخت‌ترین کار دقیقاً همین است. به فرد ذاتاً تحمل‌کن یاد بدهی که همیشه لازم نیست چنین باشد و گاهی می‌تواند در مقابل شرایطش طغیان کند و در عین حال فقط تهییجش نکرده باشی و زیبایی‌های این روحیه‌اش را حفظ کنی، که به وقتش هم تحمل کند.

بهترین راه شاید زندگی کردن کنار این آدم‌ها باشد ولی همیشه ممکن نیست و بیشتر برای فک و فامیل کاربردی ست. در این شرایط می‌توانی خودت به عنوان معترض وارد میدان شوی. می‌توانی جوری زندگی کنی که ببیند چطور می‌شود برنتابید. وقتی طغیان می‌کنی نه آنگونه که هیاهو و، هاااای مردم مرا ببینید، راه بیاندازی ولی برای آن کس که باید عیان باشی.

راه دیگر حرف‌زدن و قانع کردن است، نه از آن حرف‌های باد هوا، بلکه جوری بگویی که خوره شود به جانش. چه خوب که روانشناس خوبی باشی چون لبه تیغ است. نباید تمام شالوده زندگی و روحیاتش را شخم زد، در عین حال باید بداند هر تحملی حدی دارد. حرف خالی خالی هم خیلی افاقه نمی‌کند، توانبخشی نیز بخشی از کمک‌هاست. کار جدید، راه برون رفت کارآمد، منبع درآمد معقول. بیشتر کسانی که من دیدم خشونت را تاب می‌آورند ترس از بی‌سرپناهی و آوارگی داشتند. هر کس را به «نه به خشونت» ترغیب می‌کنی باید اطمینانش بدهی که تا وقت توانمندی و رهایی، تنهایش نمی‌گذاری. غیر از این باشد می‌شود جامعه ما، همه به نوعی تحت فشار و زور ولی کسی صدایش در نمی‌آید.

بی‌رحمی در همه‌ی ما هست، انکارش نکنیم

«پایان دادن به چرخه خشونت»

نیمه شب

هنوزم وقتی قیافه یک سالگی پسرک یادم میاد گریه‌ام می‌گیره. عکس‌هاش رو نگاه می‌کنم، دو تا چشم درشت ترسیده که در برابر خشم و ناامیدی بی‌حد من بسیار بی‌پناه بود. روزگار سختی بود. تنها بودم و به شدت بی‌حوصله توی یک شهر کاملا غریب. تنها کسی که در کنارم داشتم پسرک بود. هنوزم متحیرم چطور می‌تونستم اونقدر داد بزنم؟ چطور می‌تونستم یه بچه‌ی یک ساله رو اینقدر دعوا کنم؟ تمام خشمم تو چشمام جمع می‌شد و بچه به شدت ازم می‌ترسید. من و همسرم مشکلات زیادی با هم داشتیم، راه مواجه‌ی همسرم با مشکلات و اختلاف‌ها سکوت مطلق بود و به همین دلیل من پر بودم از حرف‌هایی که مجال و امکان گفته شدنش نبود، من بودم و یک بغض فرو خورده‌ی همیشگی. گاهی ساعت‌ها گریه می‌کردم و گاهی بی‌دلیل خشمگین بودم. کنترل زندگی از دستم در رفته بود و قربانی این داستان غم‌انگیز طبعا پسرک بود. مامانم بنده خدا مدام سفارش می‌کرد که مراقب پسرک باشم، نبودم. نمی‌تونستم.

یه مدت هر شب کابوس‌های مشابهی رو می‌دیدم، مضمون همه‌شون یکی بود. دعواهای من و پدرم تو سال‌های نوجوانیم. خیلی طول کشید تا داستان رو درک کردم، خدای من انگار تاریخ دوباره تکرار شده بود. من عین پدرم شده بودم. با همون نگاه‌های غضبناک، با همون لحن و تن صدا. من هیچ وقت پدرم رو به خاطر رفتار و عملکردش نبخشیدم و الان من کسی بودم دقیقا مثل او. اینکه به خودم بیام و مسیرم رو عوض کنم و تمام تلاشم رو متمرکز کنم رو تغییر رفتارم پروسه‌ی طولانی و بسیار انرژی‌گیری بود، اما بالاخره شد.

خشونت مختص دنیای بیرون نیست. ما خودمان قربانی‌های خشونت‌های ندانسته و از روی نا‌آگاهی بودیم و هستیم و همین به آسانی می‌تونه در رفتار ما هم ظهور کنه اگر مراقبش نباشیم، اگر کنترلش نکنیم.

فریادرسى هست؟!

«پایان دادن به چرخه خشونت»

شبانگاه

وقتی پدرم جلوی رفت و آمدم با دوستانم رو گرفت، وقتی به خاطر سر کردن روسری کوتاهی که کمی از موهای بلندم پیدا بود حرف شنیدم، وقتی سر ازدواجم از عملکرد تالار راضی نبودم، جلوی همسرم سرم داد زد و تهدید کرد صدام رو ببرم وگرنه… سکوت کردم. وقتی مادر همسرم روز اولی که به خونه‌ش رفتم باهام کلامی شوخی زشت کرد، وقتی بهم گفت شوهرم ازم سره، وقتی جلوی کس و ناکس ازم بد گفت، وقتی بهم تهمت زد، وقتی… سکوت کردم. وقتی خانواده‌م مادریم من رو زیر سوال بردند، وقتی تنها حرفی که ازشون شنیدم بی‌لیاقت بودن بود، وقتی تمام کارهای من رو بی‌ارزش دونستند، وقتی… سکوت کردم. وقتی رئیسم باهام شوخی‌های بیرون از چهارچوب معمول کرد، وقتی سوالهای بیجا پرسید، سکوت کردم، اما زمانی که ازم خواست زیرآب همکارم رو بزنم و عوض ساکت بودن گفتم نمی‌تونم و این کار رو انجام نمی‌دم من رو با بی‌احترامی اخراج کرد و شخصیتم رو خورد کرد با خودم گفتم کاش باز هم سکوت می‌کردم!

خشونت تن کبود نیست، گاهی یک حرف، یک نگاه، یک اشاره تا اعماق قلب و روحت رو خراش میده و تو ذره ذره فشرده می‌شی، این بدترین نوع خشونته و ما هر روز، هر روزی که می‌گذره دچارش هستیم. سکوت نکنیم چه کنیم؟ شکایت پیش کی ببریم؟ شاید دفاع کردن رو نیاموختیم، شاید بلد نیستیم و یا جرات نداریم، من بلد نیستم از چرخه خشونت هر روزه خارج شم و تو این دور باطل هی می‌چرخم و می‌گردم.

می خواستم همینجا نوشته رو ببندم که با صدای فرزندم که مامان مامان می‌کرد یادم به این افتاد که خشونتی که به بچه‌ها روا میشه چی؟ بچه‌هایی که هر روز توی یک لحظه عصبانیت مادر یا پدر بی‌عرضه خطاب می‌شن، ساکت شو، دهنت رو ببند، من دیگه مادرت نیستم، ترکت می‌کنم و هزار حرف دیگه که هیچوقت از لوح ساده و معصوم روحشون پاک نمیشه (حتی اگه پدر و مادر چند دقیقه بعد ابراز پشیمونی کنند) و باعث می‌شه در آینده عصبی، ترسو، بی‌اعتماد به نفس، و در نهایت آینده تمام‌نمای رفتار والدینشون در قبال بچه‌هاشون بشن چه باید کرد؟ اونها رو چطور می‌شه خارج کرد از چرخه خشونتی که هیچ فریادرسی براشون نیست؟

 

این ره که تو می‌روی 

«پایان دادن به چرخه خشونت»

شامگاه

در شهری پسرکی با پدر و زن بابایش زندگی می‌کرد. پدر دلش می‌خواست پسرک خیلی زرنگ و باهوش باشد و در آینده دکتر یا پروفسور شود. پسرک به کودکستان می‌رفت و از مربی سرود و شعر و نقاشی و بازی‌های کودکانه می‌آموخت. مربی کودکستان کپی شعرها و سرودها را به زن بابا می‌داد تا در خانه به بچه یاد دهد. اما پدر به سختی مخالف سرود خواندن پسرک بود و عقیده داشت که او باید به جای بازی با اسباب‌بازی و تلف کردن وقت‌، علم بیاموزد. پدر دفتری چهل برگ تهیه کرده و در سطر اول از شماره یک تا ده و … می‌نوشت و از پسرک می‌خواست که در حالی که با صدای بلند از یک تا ده می‌شمارد، بنویسد. او در مقابل اعتراض زن بابا که حالا وقت نوشتن از یک تا ده نیست و مربی از من خواسته این اشعار و سرودها را یادش دهم‌، جواب می‌داد «‌به یک الف بچه حسادت نکن خاک بر سر.»

زن بابا و پسرک‌، صبح‌ها از مربی و مسئولین کودکستان‌ سرزنش می‌شنیدند و عصرها از پدر کتک می‌خوردند. بیشتر از همه زن بابا زیر تهمت و سرزنش خاص و عام بود. زنان همسایه با دیدن او با زبان خوش نصیحتش می‌کردند‌: «‌از یک بچه یتیم چه می‌خواهی‌؟ چقدر به پدرش شکایت می‌کنی که به محض رسیدن به خانه ‌‌بچه را کتک می‌زند‌؟ خدا را خوش نمی‌آید.» به کودکستان که می‌رفت مربی با دلسوزی نصیحتش می‌کرد‌: « من از بچه می‌خواهم نقاشی بکشد‌، آن وقت شما مجبورش می‌کنید یک صفحه از ده تا بیست ‌‌یا بابا آب داد بنویسد‌؟! خدا را خوش نمی‌آید. اگر بچه خودتان بود با او اینگونه رفتار می‌کردید؟» به خانه که می‌رسید‌ مورد ضرب و شتم پدر قرار می‌گرفت‌: «‌مادرش نیستی که دلت برایش بسوزد. به کوری چشم تو هم که شده ‌‌پسرم را به خارج خواهم فرستاد تا آنجا پروفسور شود.» زن بابا در مقابل حرف‌های مردم سکوت می‌کرد. زیرا به خوبی می‌دانست که زن بابا‌، زن باباست. در کل دنیا در مورد بدی و خباثت او قصه‌ها و روایت‌ها نوشته شده است.

پسرک با خشونت‌، سیلی‌های آبدار‌، سرزنش‌ها و … پدر درس می‌خواند و بزرگ می‌شد. نمرات بالاتر می‌گرفت و موجب افتخار پدر بود که با دیدن کارنامه پسرک لبخند رضایت بر لبانش می‌نشست و زیر لب زمزمه می‌کرد: «‌تا نباشد چوب تر‌، فرمان نبرد گاو و خر‌» در حالی که پسرک در دلش یک آرزو داشت. بزرگ شدن و گریختن از کتک.

تازه سیزده سالش تمام شده بود و کارنامه‌ها را داده بودند. می‌بایست پدر زیر کارنامه را امضا می‌کرد. دو تا تجدیدی آورده بود و از ترس‌، به پدر نشان نداده بود. صبح روز بعد به قصد رفتن به مدرسه از خانه خارج شد و ساعت یک و نیم که طبق معمول برایناهار به خانه می‌رسید، بازنگشت. همه جا را به دنبالش گشتند و پیدایش نکردند. روی میز تحریرش کارنامه‌اش را دیدند که رویش با خودکار قرمز نوشته بود: «رفتم که برنگردم.» زن بابا با دلی پر دفتر ریاضی پسرک را برداشت و سر سطر نوشت: «آغاج آجی دیر جان شیرین/ ضربه چوب (کتک) تلخ است و جان شیرین.» و دست پدر داد و با خشم گفت: «بیا سر مشق دادم. باید یک صفحه کامل بنویسی.»

بچه‌های زن بابا ، با کمک و محبت پدر به درس و تحصیل ادامه دادند. زنان که به هم می‌رسیدند با هم گفتگو کرده و حال و احوال زن بابا را تجزیه تحلیل می‌کردند: «دیدی گفتم همه‌اش تقصیر زن باباست. زنیکه‌ی پدر سوخته آنقدر چغلی پسرک را کرد و به کتک داد، که بچه دو پا داشت دو پا هم قرض کرد و رفت. چرا بچه‌های خودش کتک نمی‌خورند؟» کسی درک نکرد که پدر نتیجه خشونت و اعمال زور را در فرزند اولش دیده بود و دیگر نمی‌خواست آن تجربه تلخ را تکرار کند.

چرخی که نباید بچرخد

«پایان دادن به چرخه خشونت»

غروب

  • خشونت پینگ‌پونگی:

مثلِ دریا بودم. برای مدت‌های مدید دریایی بودم که هر چیزی را در خود حل می‌کرد و می‌پذیرفت و می‌گذشت.
یک بار سرِکار، بحثی پیش آمد که به نظر من، تقصیر من نبود، اما تبعاتش دامن مرا گرفت. رفتیم اتاق معاون، آن‌جا آقای مدیر که پیش از آن با عتاب و خطاب برای تقصیر خودش، مرا مواخذه کرده بود؛ تقصیرها را به گردن من انداخت.
می‌توانستم مثل همیشه بغض کنم ناراحت شوم و بعد بگذرم و فراموش کنم؛ اما نمی‌دانم چه شد که بلند شدم دفاعیاتم را گفتم و کاغذها را روی میز گذاشتم (شاهدین می‌گویند پرت کردم؛ خودم درست یادم نیست) و آمدم بیرون و از ساعت چهار تا هشت شب یک‌سره گریه کردم.
پیش از عید آن‌سال، آقای معاون صدایم کرد و هدیه‌ای داد و بابت آن روز که حالا دانسته بود حق با من بوده عذرخواهی کرد. خودم ناراحت بودم این رفتار را دوست نداشتم اما از اتفاقی که بعدش افتاد خوشحال بودم.

  • خشونت چرخشی:

می‌خواهم گوشی‌ام را از دست خواهرزاده‌ام بگیرم اما نمی‌دانم چطور. کمی نگاهش می‌کنم و بعد می‌گویم: میشه یه دیقه گوشی‌مو نگاه کنم؟ گوشی‌ام را با لبخند می‌دهد.
دفعه بعد که قرار است پیشش بروم، با راننده تاکسی بحث کرده‌ام و زیاد حوصله ندارم؛ گوشی را از دستش می‌کشم لب ورمی‌چیند اما چیزی نمی‌گوید. می‌رود عروسکش را می‌گذارد روی میز و کفشش را به زور از پایش در می‌آورد و اخم می‌کند.
می‌روم می‌بوسمش و حرف می‌زنم و بازی جدید توی گوشی بهش نشان می‌دهم. حوصله ندارد اخم کرده و مطمئن نیستم به این زودی‌ها یادش بیاید باید مثل همیشه با عروسکش حرف بزند و برای هر کاری رضایتش را جلب کند.

جنگ تمام‌عیار

«پایان دادن به چرخه خشونت»

عصر

شاید تک و توک از مادرم پشت‌دستی خورده باشم. اما اصلا اون جوری نیست که بشه حتی اسمش رو گذاشت کتک. شایدم اصلا نمی‌زده و فقط تهدید می‌کرده… به هر حال توی ذهن من چیز خاصی پررنگ نیست. پدرم هم یه بار دستش رو به هوای زدن بلند کرد. یادمه تعیین و تکلیف کرد، منم برخورد ناخوشایندی کردم. دستش رو بلند کرد، اما نزد. با غضب نگاهم کرد و بعد رو برگردوند. این همه خاطرات من از کتک تا بیست و چند سالگیه. تا زمانی که مادر از دنیا رفت و من ازدواج کردم.

اولین خشونت جدی رو سه روز بعد از عقد از همسر سابقم دیدم. زنگ در خونه پدرم رو زد، من در رو باز کردم. شلوارک پام بود، کوتاه نه، تا وسط زانو. مثل همیشه، مثل تمام دوران قبل از نامزدی و دوره نامزدی که من رو دیده بود. به راننده آژانس پول داد، اومد توی خونه، در خونه رو بست و بعد بی‌مقدمه خوابوند توی گوشم و فریاد زد این چه وضع لباس پوشیدنه. فوران خون اونقدر شدید بود که بدون فکر دویدم طرف دستشویی. کسی به جز ما خونه نبود. در دستشویی رو بستم و زدم زیر گریه. اونقدر توی دستشویی موندم تا خون‌ریزی بند اومد. نمی‌دونم چطوری زده بود که رگ صورتم رو پاره کرده بود. جوری که زیر چشم چپم سیاه شده بود. پدرم که خونه اومد و سر وضع من رو دید، بعد از کمی سکوت گفت باید بریم مسافرت. گفت بهتره دیگران صورت کبود منو نبینن.

مجوز کتک خوردن من همون روز صادر شد. چون این وضع توی دوره عقد باز هم تکرار شد و هر بار هم با خونسردی عجیب پدرم همراه بود. شاید چون همسر سابقم هیچوقت در حضور پدرم منو نمی‌زد. کلا جلوی بقیه آروم و باوقار به نظر می‌رسید و خیلی دور از ذهن بود که بخواد دست بلند کنه. فکر می‌کردم شاید من رو زن سرکشی می‌دونه که نیاز به کنترل داره. بعد متوجه شدم قضیه پیچیده‌تره. اوایل برای دست بلند کردن بهونه‌ای جور می‌کرد و بعد هم پشیمون می‌شد و می‌افتاد به معذرت‌خواهی، اما بعد از مدتی دیگه نه بهونه‌ای پیش می‌کشید و نه بعدش عذرخواهیی در کار بود. کتک خوردن رو حق من می‌دونست.

یه بار به دوستم گفتم کتک می‌خورم. فکر کرد شوخی می‌کنم. باور نمی‌کرد. با عصبانیت یادم آورد که چقدر مستقل و متکی به نفس بودم، از شجاعتم گفت و از جایگاهی که قبل از ازدواج داشتم. و تقریبا فریاد زد باید هر چه زودتر جدا بشم. جواب من فقط یه جمله بود: حالا دیگه خیلی دیره… یه بار هم سعی کردم با پدرم صحبت کنم. منو به مصالحه دعوت کرد و چاره کار رو در گفتگو و پیدا کردن راه حل منطقی دونست. البته این وضعیت تا زمانی که برای اولین بار به طور اتفاقی شاهد کتک خوردن من بود ادامه داشت. اون موقع ما ازدواج کرده بودیم و همسر سابقم نمی‌دونست پدرم خونه‌ست. مثل همیشه بی‌مقدمه عصبانی شد و حمله کرد و نتیجه مداخله پدرم برای دفاع از من و درگیر شدن اونها با هم بود که البته بیشتر باعث ترس من شد. با خودم فکر کردم اگه یه بار حین دعوا قلب پدرم بگیره، اگه آسیب ببینه… پس خفه شدم. حالا دیگه نه تنها ترس از قضاوت اجتماع، بلکه ترس از آسیب دیدن آدم‌هایی که دوستشون داشتم هم به زندگیم اضافه شده بود.

بچه‌دار شدیم. من تن به شرایط حاکم داده بودم و فقط اولین بار که جرقه خشونت علیه بچه‌ام رو دیدم قد علم کردم. دیگه اون موجود تحقیرشده‌ی شکسته‌ی متلاشی نبودم. دیگه احساس نمی‌کردم آدم بی‌پناهی هستم که باید حمایت بشه. انگار که همه شجاعت از دست رفته‌م برگشته باشه آماده جنگیدن بودم. نمی‎خواستم بلایی که سر من اومده بود سر بچه‌م هم بیاد. طغیان کردم… چرخه شکسته شده بود.

من سال‌ها برای حفظ زندگی مشترکم جنگیدم. برای آروم نگه داشتن مردی که بی‌دلیل عصبانی بود جنگیدم. بعد برای جدایی جنگیدم. برای حفظ فرزندم جنگیدم. برای رسیدن به جایی که امروز ایستادم جنگیدم. من سال‌ها درگیر خشونت خانگی بودم و برای شکستن تله‌ای که توش افتاده بودم جنگیدم و بعد از جدایی هم برای تا سال‌ها برای درمان روح و جسم آسیب‎دیده‌م جنگیدم. من می‌دونم بیرون اومدن از چرخه خشونت چه کار کمرشکنیه.