دسته: ویار حاملگی

سهم داشتن در رنج

«ویار حاملگی»

نویسنده مهمان: پیشالی

یک مرد چه درکی می تواند از ویار داشته باشد؟! به نظر من هیچ! تنها درکش می‌تواند کنار همسرش باشد. به خصوص همسری که ویارش از آن سخت‌هاست و باید سختی قابل ملاحظه‌ای را تجربه کند. ویار برای مرد همراه شدن در این درد است و کنار آمدن با وضعیت روحی همسرش است. تلاش برای روحیه دادن به یار زندگی‌اش آن هم وقتی که هر دویشان در انتظار مسافری کوچکند. ماه‌هایی که همه چیز در انتظار می‌گذرد و آن دو منتظرند تا همه چیز به خوبی ختم شود. تمایل‌های عجیب و غریب برای خوردن چیزهای عجیب و غریب‌تر و هوشمندی مرد در شناختن این تمایل‌ها. وقتی قضیه شکلی غریب به خودش می‌گیرد که همسر، نجابت خاصی داشته باشد و نخواهد هر حرفی که می‌خواهد بگوید. اینجا‌ کار همسر سخت است! چون باید خیلی خوب همسرش را بشناسد! از نگاهش، از رفتارش، از میل‌هایش و از هر چیزی که او را به وجد می‌آورد، تا او ویار را تحمل کند و رنج آن را به پایان برساند.

او باید سهم خود در رنج همسرش را برای به دنیا آوردن نوزادی به این جهان ادا کند. سهمی که در تقسیم وظایف خانه، تحمل تنگ‌خلقی‌های همسر و پایین آمدن سطح مدارا با رفتارهای‌ عمومی مرد و نظایر آن را شامل می‌شود و می‌تواند این تمرین مدارا را به سمفونی شکوهمندی از تلاش برای تکوین زندگی جدید فراهم نماید. مرد باید در دوران ویار همسرش، خود را وقف همسرش کند، همسری که میثاق عاشقانه‌شان آنها را به وفادار بودن به هم در هر دشواری متعهد ساخته است. این روزها‌ تجربه خوبی است. سختی‌اش برای مردان بسیار کمتر است. اما برای مردی که زنی نجیب دارد، سخت‌تر!

من بسیار کوشیدم که در این تجربه، در این همزیستی، فرد موثر و مثبتی باشم. چقدر موفق بوده‌ام، نمی‌دانم!

آرزو دارم

«ویار حاملگی»

بامداد

تجربه بارداری و ویار که ندارم ولی یکی از دوستانم می‌گفت زمان بارداری دلش می‌خواسته مدام گریه کند. یکی دیگر هیچ‌چیز به جز سیب‌زمینی نمی‌توانسته بخورد. یکیشان که اینقدر مدام حالش بد بود، قریب به سه ماه اول را در بیمارستان و زیر سرم گذراند. او خیلی از ویار حاملگی گله می‌کند و به خاطر آن هم که شده حاضر نیست دوباره تجربه کند. مادر یکی از دوستانم سال‌های جنگ زیر بمب و موشک وسط زمستان هوس توت‌فرنگی کرده و پدر بیچاره‌اش یک روز جمعه در به در نیم کیلو توت‌فرنگی بوده است. یکی دیگر اشتیاق زیادی به سوسیس و کالباس پیدا کرده. برایم تعریف نکرد که در مقابل این اشتیاق چگونه مقاومت کرد.

برایم جالب است، کسی را نمی‌شناسم که در مقابل ویارش مقاومت کرده باشد. حتی چاقی زیادی که منجر به رژیم حین بارداری شده هم ویار خوردن را از سرش نینداخت. یا آن دیگری که حتی در زمان جنگ و بمباران هم تهیه ویار برایش مهم بود‌ و باید توت‌فرنگی می‌خورد. با خودم فکر می‌کنم چه شکلی از اشتیاق می‌تواند باشد؟! چنین مهارناپذیر و چنین دلچسب که برای برآورده شدنش گاهی از جان می‌گذرند. جذبه غریبی باید باشد.

با خودم فکر می‌کنم که کدام ویار می‌تواند اذیتم کند و کدام نه. اگر اشتهایم را از دست بدهم حتی خوشحال‌تر هم می‌شوم. ولی اگر وسوسه نوشیدن شراب به جانم بیفتد چه‌کنم؟ یا خوردن هله‌هوله‌هایی که زمان بارداری ممنوعند، بی‌شک دیوانه خواهم شد. الآنش هم سخت مقاومت می‌کنم، چه برسد به آن موقع. وای اگر به بو حساس شوم، چگونه هر روز بروم سرکار و برگردم؟ می‌گویند ویار فقط اوایل بارداری‌ست، آن اوایل هم که چیزی معلوم نیست تا ملت مراعاتت را بکنند. بوی همکارها و غریبه‌ها در فضا بسته، وای اگر تابستان باشد. حساسیت بیشتر به بو به وقت بارداری می‌تواند برایم شکنجه سختی باشد.

من اما فکر کنم ویار عجله بگیرم. مدام حسی به من بگوید که کارهایم عقب مانده و چیزی و کاری را فراموش کرده‌ام. دلم بخواهد کارها زودتر تمام شوند ولی وقت انجامشان که برسد ناخودآگاه روی دور کند کار کنم و با طمئنینه‌ای که از من بعید است کارهایم را تمام کنم، اینهم می‌تواند شکنجه دیگری باشد.

چیزی که دوست دارم اما ویار بی‌خیالی‌ست. نمی‌دانم وجود دارد یا نه، ولی کاش من چنین ویاری داشته باشم. بی‌خیال همه‌چیز آرامشم را حفظ کنم و بدون برنامه‌ریزی منتظر فردا و فرداها شوم. کاش بتوانم این دوران را آرام و بی‌عجله بگذرانم. کاش بتوانم سر صبر و بی‌خیالِ هرچه درونم در حال وقوع است، از روزگارم لذت ببرم. نه در اینترنت بگردم، نه از کسی چیزی بپرسم و نه دانش خاصی از پیش آماده کنم. هیچ‌چیز نگرانم نکند. فقط دلم بخواهد چند ماه صبر کنم و هر روز ببینم چه می‌شود. در حالت عادی برای هر تغییر کوچک و بزرگی کلی این در و آن در می‌زنم. خانه پر می‌شود از لیست و یادداشت و یادآوری، تقویم پر از قرار ملاقات‌های مختلف برای مشورت و کنترل اوضاع. دانستن و پیش‌بینی و پیش‌آمادگی هر پیشامدی برایم آنقدر مهم است که گاهی خسته و نفس‌بریده می‌رسم سر وقت شروع کار. ولی ای کاش این یک بار نخواهم کوچکترین چیزها را چک کنم. دلم بخواهد هر روز غافلگیر شوم. هیچ چیز را ندانم. برای ویارم دلم یک حسی از رویین‌تن بودن می‌خواهد، درکی از قدرتمندی. حس کنم هیچ‌چیزی نمی‌تواند شکستم دهد، هیچ‌چیزی نمی‌تواند نگرانم کند. احساس کنم از پس هر اتفاقی و هر شرایطی برمی‌آیم. دوست دارم جرات غریبی پیدا کنم. تمام زندگی که نمی‌شود، ولی حداقل دوران بارداری به کودکم این حس را بدهم که من هرکاری ازم برمی‌آید و می‌توانم همیشه و همه‌جا حمایتت کنم. گیرم که ویاری بیش نباشد و بگذرد. شاید همان گردش خون با باور رویین‌تنی بتواند از فرزندم تهمتن بیافریند و نگرانی‌ها و دلشوره‌هایم با خودم تمام شوند.

دیوانگی هورمون‌ها

«ویار حاملگی»

نیمه‌شب

هر بار خیارهای نازک بوته‌ای اصفهان را می‌شست برایم تعریف می‌کرد که سر بارداری اولش ویار خیار داشته و برادرش نمی‌دانم از کجا برایش خیارهای نازک بوته‌ای آورده بوده و تاکید می‌کند که آن‌وقت مثل الان نبود که همه‌وقت و همه‌جا بتوان همه‌چیز را پیدا کرد و برادرش خیلی راه رفته تا آن خیارها را آورده و این خاطره خوشگل را برایش یادگار گذاشته است.

می‌گفت آن‌وقت‌ها زن‌ها آنقدر راحت از ویار حرف نمی‌زدند و آنقدر راحت پذیرفته نبود که مردها بسیج شوند و بروند برایشان هر چه می‌خواهند بخرند و بیاورند. نهایت ویارشان خاک و برنج خام بود. شاید هم او زن کم‌توقعی بوده نمی‌دانم. می‌گفت شوهرش قبل از اینکه او هر میوه‌ای را در خیابان ببیند برایش می‌خریده و می‌آورده از ترس اینکه نکند او هوس کند و نگوید.

عجیب‌ترین ویاری که شنیده‌ام ویار وحم است. بله وحم با همین املا. به معنای ویار زن باردار برای نزدیکی کردن. قبل‌تر که معنایش را چک کرده بودم دقیقا همین را نوشته بود اما این‌بار که نگاه کردم وحم را به معنای کلی ویار نوشته بود. اما به‌هرحال جالب است اینکه کسی چنین ویاری داشته باشد؛ نیست؟ ویارهای عجیب و غریب زیادی لابد هست بیشترینش همان خوردن خاک و مهر و برنج خام است و گه‌گاه بد آمدن زن از بوی شوهر یا به طور کلی بوی مرد.

دوستی داشتم که چای‌خورترین آدمی بود که به عمرم دیده بودم. لحظه‌ای لیوان چای از دستش جدا نمی‌شد. باردار که شد حتی بوی چای خشک هم حالش را به‌هم می‌زد و نه ماه تمام نتوانست چای بخورد و به‌جایش غصه خورد. بچه که به دنیا آمد از آنهمه میلش به چای فقط اندکی از آن برگشت و آن عشق فراموش نشدنی‌اش به چای خاطره شد.

مادر یکی از دوستانم در هنگام بارداری ویار سیگار داشته و با علم به اینکه برای جنین بد است نتوانسته از آن بگذرد و فکر کرده ضرر سرکوب‌ کردن این میل بیشتر از کشیدن سیگار است. خلاصه کل ۹ ماه سیگار را کشیده و بچه هم ساق و سلامت به‌دنیا آمده و تمام. از آن‌طرف یکی از دوستانم که سیگار می‌کشید؛ برای بارداری عزا گرفته بود که چه کند با ترک اجباری سیگار! اما به محض اینکه کمی از بارداری‌اش گذشت؛ آن میل شدیدش به سیگار دود شد و رفت هوا و حتی از بوی سیگار مانده روی لباس هم دلش به‌هم می‌خورد. شکر خدا بچه را که به دنیا آورد و از شیر گرفت دوباره به حالت طبیعی‌اش برگشت.

خواهرم قسمت مهم بارداری‌اش را در زمستان گذراند و ویارش نارنگی بود. با اینکه هیچ‌وقت آدم شکمویی نبود اما در زمان بارداری همیشه لباس‌هایی داشت با جیب‌های بزرگ که توی هر جیبش یک نارنگی جا خوش کرده بود. الان دخترش هم دائم‌الویار نارنگی است.

بدترین قسمت ویار وقتی است که کسی از دوستان دورمان هوس غذایی را می‌کند که در آن کشور نیست یا هوس غذایی که مادر من می‌پزد یا هرچیزی از این دست. چیزهایی که خریدنی نیستند. تمام مدت بارداری دوستان دورمان حواسمان را جمع می‌کنیم که حرف غذا نزنیم و عکس غذا نگذاریم اما امان از وقتی که از دستمان در می‌رفت‌، عذاب وجدانش تا به‌ دنیا آمدن بچه از بین نمی‌رفت که نمی‌رفت.

خاکستری

«ویار حاملگی»

شبانگاه 

لباس‌ خواب صورتی گلدار رو از توی کمد در آورد و تنش کرد. نشست جلوی آینه و شروع کرد به شونه زدن موهای سیاه براقش که تقریبا تا روی کمرش می‌رسید. دستش رو به آرومی کشید روی شکمش. جایی که یه موجود کوچولو‌‌ موچولو داشت برای خودش ورجه‌وورجه و آبتنی می‌کرد. موجودی که بدون‌ دعوت‌نامه پاشو گذاشته بود توی این دنیا. انتظار اومدنشو نداشت. نمی‌دونست باهاش آشناست یا غریبه. نمی‌دونست می‌تونه تنهایی از پسش بربیاد یا نه، ولی توی این مدت کوتاه یه جورایی مهرش به دلش افتاده بود و پیش خودش فکر می‌کرد حالا که اومده شاید بهتره که بمونه.

توی آینه به چشم‌هاش نگاه کرد. دیگه برق چند سال پیش رو نمی‌شد توشون دید. خسته بودند، خیلی خسته. به قسط‌ها فکر کرد. به اجاره‌خونه. به دخل‌ و‌ خرجی که جور کردنشون با هم شبیه گذشتن از هفت خان رستم بود. و حالا به این داستان جدید. حتی فکر این‌که باید فردا رو هم با حالت تهوع شروع کنه و در طول روز با بوها و مزه‌های مختلف حالش بد شه بهش استرس می‌داد. یاد تصویری افتاد که وقتی بچه بود برای ویار حاملگی توی سرش شکل گرفته بود. یه خانوم ترگل‌ ورگل که دور سرش هاله نورانی مادرانگی چرخ می‌زد و گاهی هوس چیزای ترش و شور و شیرین خوشمزه می‌کرد. یه آقای برازنده لبخندبرلب که یه پاش توی سوپری سر کوچه بود و یه پاش توی خونه. یه خونه گل‌وبلبل که پر بود از خوشمزه‌جات و با تک‌تک خوراکی‌های آشپزخونه برای قدم نورسیده لحظه‌شماری می‌کرد.

واقعیت اما خاکستری‌تر از این حرف‌ها بود. تنهایی روی شونه‌هاش سنگینی می‌کرد. کسی نبود که هواشو داشته باشه و بتونه خودشو براش لوس کنه. یه عالمه کار نکرده داشت، سرش خیلی شلوغ بود و وقت هوس چیزی کردن رو نداشت. ولی باید یه فکری به حال تهوع لعنتیش می‌کرد که زندگی رو براش سخت کرده بود. سرش رو گذاشت روی بالش و چشم‌هاشو آروم بست. فردا یه کاریش می‌کرد. فردا حتما تنهایی یه کاریش می‌کرد.     

هوسونه

«ویار حاملگی»

شامگاه

ما که دیگه هرکاری فکر می‌کردیم لازم‌ است انجام دادیم و تجربه‌ها اندوختیم و به این نتیجه رسیدیم کارهایی که نکردیم در زندگی هم حالا حالاها نمی‌توانیم انجام‌ بدهیم چون یا پولش را نداریم یا شجاعتش را، تصمیم‌ گرفتیم بچه‌دار بشویم. با توجه به شناختی که از خودم داشتم مطمئن‌ بودم یکی از خوشمزه‌ترین ویارهای عالم را خواهم‌ گرفت. من عاشق خوردن! از تهوع‌ها هم باکی نبود. بالاخره یک کاری می‌کردم.

ویار در لغت بمعنای اشتیاق و میل شدید است. اما ویار بارداری این ترکیب کوچک از آش شله‌قلمکار حاملگی که هیچکس نمی‌تواند دلیل منطقی برای به وجود آمدنش بیاورد. بعضی‌ها می‌گویند به‌خاطر تغییرات هورمونی است، بعضی‌ها می‌گویند واکنش طبیعی بدن به کمبودهایی که دارد. اما هرچه که هست چیز غریبی است. اگر در شبکه‌ اینترنت جستجو کنید عکس‌هایی می‌بینید از زنان شادی که در حالی که چشم‌هایشان برق می‌زند در دست چپ یک تکه کیک لایه‌لایه و در دست راست هم یک ظرف شیرینی‌های ظریف خانگی دارند. یا عکس محبوب من که زن ظریف حامله‌ای جلوی یک سینی پر از همبرگر  نشسته است و نمی‌داند از کدام شروع کند. آه اگر می‌شد!

هر چه به ماه سوم نزدیکتر می‌شدیم انتظار ظهور ویار سخت‌تر می‌شد و داستان‌هایی که می‌شنیدم ترسناک‌تر. داستان زنانی که به خوردن خاک ویار داشتند یا یک مورد کسی که عاشق بوی مرغداری شده‌ بود. اولین علایم ویار وقتی بود که در یکی از همبرگری‌های محبوبم یک قارچ‌برگر خیلی کوچولو سفارش دادم‌. بوی همبرگر گریل شده ترشح بزاقم را دو برابر کرده‌ بود. بی‌صبرانه منتظر بود نان نرم و گرم ساندویچ را در دستانم بگیرم. همبرگر آمد. یک گاز بزرگ. چشمانم را بسته‌ بودم تا لذت دو چندان ببرم از طعمش. اما یک‌ چیزی درست نبود. انگار داشتم فویل‌ آلومینیومی می‌جویدم. چشم‌هایم را باز کردم و گوشت صورتی داخل همبرگر را جلوی خودم دیدم. تمام. حتی الان با اینکه سال‌ها می‌گذرد هنوز نتوانسته‌ام برگردم و آنجا چیزی بخوردم.

در نهایت بدون اینکه خودم بفهمم آمد. خیلی ظریف خودش را در زندگیمان جا داد. اصلا حواسمان نبود تا این که یک روز همراهم پرسید که آیا از بیرون چیزی می‎‌خواهم یا نه. گفتم بهتر است گل‌کلم بخرد چون نداریم. با تعجب نگاهم کرد و گفت پس گل‌کلمی که دیروز خریدم چه شد؟… بله! بین تمام‌شیرینی‌جات و ترشیجات و مواد نمکی خوشمزه من ویار گل‌کلم و کلم‌بروکلی کردم و تا آخر ماه ششم عاشقانه خام، همراه با ماست یا تنها و گاهی پخته با کمی کره یا هویج می‌خوردمش.

نون تست

«ویار حاملگی»

غروب

ویار حاملگی هم از اون موضوعاتی هست که دو بعد متضاد طبیعت آدمی رو همزمان مجسم می‌کنه. هم توش می‌بینی که ما آدم‌ها چقدر به هم شباهت داریم و چقدر به هم نزدیکیم، و هم می‌بینی که چقدر می‌تونیم از هم دور و متفاوت باشیم.

همزمان با بارداری من، یکی از دوستانم هم باردار بود. ویار شدید و وحشتناکی داشت که چند بار کارش رو به بستری کشوند. از شدت ویار نمی‌تونست هیچی بخوره حتی آب، و با اینکه هیچی نمی‌خورد از شدت و تعدد استفراغ تمام مخاط مری زخم شده بود و خون بالا می‌آورد. من هیچ ویاری نداشتم به جز ویار به بوی نون تست شده که به نظرم بدیع‌ترین‌ نوع ویار بود. بوش شدیدا حالم رو بد می‌کرد و در اون مدت ورودش به خونه ما ممنوع بود. هیچ چیز دیگه‌ای آزارم‌ نمی‌داد. هنوز هم بعد از گذشت سال‌ها برام سواله که چطور تنها چیزی که من بهش حساسیت داشتم و‌ بوش اذیتم می‌کرد نون تست شده بوده!

من و دوستم اون‌قدر از همه نظر از جمله ظاهر به هم شبیه بودیم که بارها ازمون سوال شده بود خواهر، یا دوقلو هستیم یا نه؟ خیلی وقت‌‌ها که تو زمان بارداری کنار هم راه می‌رفتیم نگاه‌ها به سمت ما برمی‌گشت. با این وجود تجربه بارداری‌مون هیچ شباهتی به هم نداشت. در همون زمان یک شخصیت خیلی سرشناس بین‌المللی هم باردار بود. آدمی که هیچ جوری هیچ شباهتی به ما نداشت و جهان‌هامون به اندازه فاصله مشرق و مغرب از هم دور بود، شاید هم بیشتر. ولی در کمال تعجب، ویار بارداری‌ اون ‌شخصیت عین دوست من بود! همون تجربه و همون مشخصات. وقتی ما و فرد دیگری در برهه‌ای به این مهمی از زندگی، یک نوع تجربه داریم، خیلی به هم نزدیک میشیم.

خلاصه من هنوز فکر می‌کنم ما آدم‌ها، هم از هم خیلی دوریم و هم خیلی نزدیک.

نتونستم سکوت کنم

«ویار حاملگی»

عصر

فکر می‌کنم ویار حاملگی دوتا معنی داره، چیزهایی که توی این دوران هوسشون رو داری و یا چیزهایی که حالت رو به شدت به هم می‌زنند. من بیش از اولی، دچار دومی شدم و باعث آزارم شد و هنوز هم تاثیرش رو روی زندگیم می‌بینم.

همسرم آدم پر حرفی بود، وقتی از سر کار برمی‌گشت خونه، از سیر تا پیاز اتفاقاتی که توی محل کارش افتاده بود رو با هیجان برام تعریف می‌کرد و خیلی براش این گفتگو (که بیشتر یک طرفه بود) لذت‌بخش بود و البته من هم با جون و دل گوش شنوا براش بودم. وقتی باردار شدم اوایل همه چی خوب پیش می‌رفت اما بعد از گذشت سه‌چهار ماه، ورق برگشت! وقتی به خونه می‌رسید و دهنش رو باز می‌کرد، من دیگه متوجه صحبت‌هاش نمی‌شدم، بلکه انگار مته به دست گرفته و روی مغز من گذاشته، خیره می‌شدم به دهنش که باز و بسته می‌شد و توی ذهنم داد می‌زدم که دهنت رو ببند، دهنت رو ببند، دهنت رو ببند… از درون زار می‌زدم، صداش حالم رو بد می‌کرد، گفتگوهاش برام عذاب‌آور بود و من نمی‌تونستم این رو بگم، بلد نبودم طوری بیانش کنم تا دلش نشکنه یا بهش برنخوره. من چند ماهی به معنای واقعی زجر کشیدم و توی خلوتم گریه کردم و ویار حاملگی این شکلی گریبانم رو گرفت.

همسرم آدم به شدت گرمی بود، دوست داشت عشق‌بازی کردن رو، نوازش‌های پی در پی، بوسه‌های ریز، بغل کردن‌های مهربانانه وقت خواب… کافی بود کنارش دراز بکشم تا دستاش روی پوست تنم حرکت کنه! متاسفانه دومین ویار من، بیزاری از تمام این‌ها بود. اگر توی اولی سکوت کردم، نتونستم دومی رو تاب بیارم و یک بار که پشت بهش دراز کشیده بودم و انگشتاش شونه‌هام رو نوازش می‌کرد، با بهترین لحنی که بلد بودم و کلماتی که به نظرم مناسب‌ترین بودند بهش گفتم که “عزیزم، توی این دوران که هستم خیلی حساس شدم و همه چی باعث اذیتم میشه، می‌تونی یه مدت این کارها رو نکنی؟” انگشتاش چند لحظه همونجایی که بودند بی‌حرکت موندند، نفسش رو حبس کرد و بعد پشتش رو بهم کرد و خوابید و بعد از اون هربار که کاری می‌خواست بکنه (حتی بی‌ربط) به طعنه می‌گفت البته اگه باعث اذیتت نمیشه! و اون آدم پر شوری که فقط توی دوران بارداری کارهاش آزاردهنده بود، اون آدم نوازش‌گر، هیچوقت به سابق برنگشت!