دسته: وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد

هراس بعد از انتخاب

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

از میان نامه‌ها: هانا

… وبلاگ گروهی عالیه، هر روز منتظرم که بخونمش. دوست دارم درباره موضوعی که داره نوشته میشه تجربه خودمو بگم: من خودم کسی بودم که انتخاب کردم، خیلی کوچیک بودم که انتخاب کردم با کی دوست بشم، بعدش بهش پیشنهاد دوستی دادم و بعد از سالها وقتی به بودن با هم عادت کردیم این من بودم که پیشنهاد ازدواج رو دادم و بعد از اون، این من بودم که بعد سالها یه روز بهش گفتم بیا بچه‌دار بشیم. ولی از همون روزا تا حالا این هراس با من بود که نکنه من انتخاب واقعی اون نبوده باشم، نکنه اون عاشق من نبود.

اوایل به بهانه‌های مختلف امتحانش کردم که مجبور بشه بهم ثابت کنه که منم انتخاب اون هستم. حتی یه مدت قهر کردم تا اون بیاد سراغم… می‌دونین من هنوزم فکر می‌کنم شاید بهتر بود انتخاب می‌شدم، اونوقت شاید نسبت به خودم حس و حال بهتری داشتم… نمی‌دونم شاید این حس از ضعف من ناشی میشه ولی خب این حس هنوزم گاهی میاد سراغم…

بازم ممنون از وبلاگ و نوشته‌های خوبتون. براتون شادی و عشق و آرامش آرزو دارم.

Advertisements

بر سر دوراهی

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

نویسنده مهمان: پیشالی

زنی است با همه امتیازهای مقبول. زیباست و تحصیل‌کرده و امکانات خودساخته خوبی هم دارد. اما تا کنون نتوانسته رابطه پایداری با کسی داشته باشد. دلیلش شاید کمال‌گرایی منحصربفرد باشد در انتخاب دوست یا همسر و یا پارتنر.

با این‌ حال در گوشه‌ای از کوچه پس کوچه‌های زندگی درست در جایی که هیچ نمی‌توان انتظار داشت، مردی مقابلش می‌ایستد که در عین شباهت به همه مردها، یک فرق عمده‌ای با همه شان دارد. اگر مردهای دیگر اول او را انتخاب کرده بودند، حالا این اوست که او را انتخاب می‌کند.

او تصویر برخوردهایش با انتخاب کنندگانش را در ذهن مرور می‌کند.  به بعضی‌ها هیچ محلی نگذاشته، بعضی‌ها را در حد یک سلام و احوالپرسی متعارف از سر باز کرده، با بعضی ها معاشرت مدت دار داشته و با بعضی‌ها به رغم امید داشتن به آینده‌ای درخشان، شکست را تجربه کرده است.

حالا در برزخی گرفتار شده که می‌تواند با هر کدام از گزینه‌هایی که عنوان شد و رفتار کرده‌است، با او رفتار شود. او به این نکته فکر نمی‌کرد که شاید خودش بخواهد پیشنهاد دوستی بدهد. پیشنهادی که برخاسته از دلایلی است که برای خودش کاملا موجه است، اما ضرورتی ندارد که برای طرف مقابل هم موجه باشد.

او به این نکته فکر می‌کند که شاید دیگرانی هم که به او مراجعه می‌کردند دلایل خاض خود را داشتند که برای او موجه نبود. ولی او زن است. غرور و جایگاهش چنین اجازه‌ای به او نمی‌دهد که برای شنیدن «نه» ریسک کند.

او همیشه این فرصت را داشته که انتخاب شود و مطمئنا از میان انتخاب‌کنندگانش کسانی خواهند بود که با معیارهای او سازگار باشند.

ولی او این مرد را که مقابلش ایستاده دوست دارد و انتخابش کرده است.

او در این برزخ همچنان خواهد ماند تا روزی که…

تمرین کن

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

نیمه شب

به گمونم حداقل شخص خود من از مسئولیت می‌ترسه. از اینکه وقتی شکست خوردم آدم‌ها به جای همدردی بگن انتخاب خودت بود و حالا مسئولیتش با خودته. در ضعیف بودن قدرت عجیبی هست که در قدرتمند بودن و همیشه قدرتمند بودن نیست. افراد جمع در نهان خودشون می دونن که ضعیفن، هر کدوم به نوعی. همینه که وقتی دور هم جمع میشن و گروه رو می‌سازن، نسبت به افراد ضعیف خودشون احساس همدردی دارن و حمایتش می‌کنن. حالا وای به حال وقتی یکی تصمیم بگیره در جمع نباشه. وای از وقتی کسی فکر کنه می‌تونه از مجموعه این ضعف ها بالاتر بره و از «ما» رد بشه و «من» بسازه، و وای از روزی که این من ِ جسور، بتونه خوشبخت بشه. به شیوه منحصر به فرد خودش خوشبخت بشه. اینجا، جمع تنهات می ذاره. اینجا اگر زمین بخوری بیشتر دردت میاد.

این تنها بودن نگرانم می‌کنه و کنارش از انتظار بدم میاد. از اینکه بعد از اینکه قلابم به یک نفر گیر کرد، منتظر حرکتی از جانب اون بمونم و فقط غمزه بیام و نمک بریزم و نخ بتابونم و طناب بریزم و کلمه بسازم و کارهاش رو هزار جور تفسیر کنم که ببینم قدم جلو می ذاره؟ صحبت می کنه؟ راحت‌ترم که همون لحظه اول که به دلم چسبید باهاش صحبت کنم. سریع‌تر و مطمئن‌تره این شیوه رفتاری. مخصوصا که به نظرم زمان، گاهی دشمن رابطه‌هاست.

همه جهان من تاب خوردن بین این دوتایی هاست. دوتایی نیاز به پذیرش مسئولیت و نفرت از انتظار. دوتایی امید به اینکه جهان این بار بعد از صحبتتون روشن می مونه و یا ترس از اینکه همه چیز نابود شه و از هم بپاشه. وحشت از اینکه چیزی که خودت انتخابش کردی بشکنه، خود جهنمه و انتظار برای اینکه چیزی رو آرزو کنی و رخ بده گاهی از اون هم تلخ‌تر. چه سخت میشه وقت‌هایی که تو آدم عجول داستانی.

انتخاب کردن همیشه یه وسوسه است. وسوسه‌ای که تسلیم شدن بهش، جهان رو پر از طعم قشنگ شکلات می‌کنه. وسوسه‌گری که همیشه در گوشت صدا می‌کنه: اون چیزی که فکر می‌کنی مناسبته رو انتخاب کن. زنده باش! زنده باش! وقتش الانه!

که صدا می‌زنه: تو از پس بقیه‌اش برمیایی!

 

به احترام سین‌های عاشق

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

شبانگاه

در سالهای دانشگاه دوستی داشتم که اگر می‌­خواستم آدمها را بر حسب اینکه کدام زودتر ازدواج می­‌کنند ردیف کنم، قطعا میذاشتمش ته مهای صف. سین، همیشه در حال ورجه ورجه بود و دایم حرف می­زد، بیشتر به بیرون و‌ خوشگذرانی بود و رفیق‎باز. از هنرهای هفتگانه خانه­‌داری و کدبانوگری هم مطلقا بی­‌بهره بود اما از لودگی و بذله­‌گویی بهره­‌های فراوان داشت و برایش فرقی نمی­‌کرد مخاطبش پسر است یا دختر. در حیص و بیصی که بنده و دخترهای دیگر سعی می­‌کردیم سنگین و رنگین باشیم و خودمان را به انواع شیوه­‌های جذب پسرهای دانشگاه – از صبح زود بیدار شدن و آرایش قبل از ورود به کلاس هشت صبح گرفته تا خوب و کامل جزوه نوشتن و فعالیت در انجمنهای علمی و‌دانشجویی و … – مجهز کنیم، دوست سر به هوای ما سعی می­‌کرد چیزی به دنیا بدهکار نباشد و از سالهای دهه بیستش نهایت لذت را ببرد. سال آخر دانشگاه بودیم و سرخورده از اینکه فرصت طلایی دانشگاه گذشت و کسی را به تور نینداخته­‌ایم که دیدیم سین مدتی است مقنعه­‌اش را جلو می­کشد، موقع راه رفتن شلنگ تخته نمی­‌اندازد و حرف زدنش به طور محسوسی لفظ قلم شده است. سین عاشق شده بود! سین از وقتی فهمید عاشق شده، یک دو جین از دوستانش را کنار گذاشت، سعی کرد بیشتر تئاتر و فیلمهای هنری حوصله سر بَر ببیند و‌ کتاب درست حسابی بخواند، قدری آشپزی یاد بگیرد و برای درست کردن نیمرو اول روغن را در ماهیتابه بریزد بعد تخم مرغ را. اما اینها همه کارهایی نبود که سین کرد بلکه رفت صاف و پوست کنده به آقای میم گفت که بنده از شما خوشم آمده و فکر می­‌کنم ما باید با هم ازدواج کنیم!!!! فارغ ازجواب آقای میم – که همیشه انسان درسخوان شایسته­‌ای بود و داشت خود را برای مدارج تحصیلی بالاتر آماده می­کرد و در همان زمانهایی که خیلی موقرانه پله­‌های کتابخانه را پایین می­‌آمده احتمالا با دیدن سین شلنگ‌­انداز با خود فکر کرده بود چطور ممکن است روزی مردی به سین دل ببندد – فهمیدن این خبر برای ما چیزی مثل نقض یکی از قواعد لایتغیر هستی بود. مایی که ذهنمان پر بود از باید و نبایدها و خوب و بدهای کلیشه­‌های جنسیتی. مایی که یاد گرفته بودیم متین باشیم، خانووم باشیم و زن باشیم و مجهز به هنرهای زنانه و بنشینیم به انتظار تا دیده شویم و پسندیده شویم و اگر بخت با ما یار باشد بیش از یک نفر پا پیش بگذارد تا احساس خوشبختیمان کامل شود که می­توانیم انتخاب کنیم. دست کم من یکی که اصلا به مخیله‌­ام هم خطور نمی­کرد که دختری اینقدر احمق باشد که غرورش را زیر پا بگذارد و برود به یکی ابراز علاقه کند که معلوم نیست چه بشنود و چه بشود. پیگیری ماجرای سین و آقای میم از این لحاظ حایز توجه بود که بالاخره یک نمونه عینی پیش آمده بود از نقض این قضیه که چرا زنها باید همیشه باید خواستنی باشند اما ژست بی­‌نیازی و وقار بردارند. باید اعتراف کنم که منتظر بودم سین به زودی پشیمان و سرخورده از کاری که کرده، سر عقل بیاید و سر به راه شود؛ نه به خاطر بدخواهی و حسادت بلکه به خاطر اینکه خدشه­‌ای به باورهای رنگ تقدس گرفته‌­ای که در ذهن داشتم وارد نشود: اینکه زنان همیشه مطلوبند نه طالب و مفعولند و نه فاعل. اینکه زنی که بخواهد و دنبال خواسته‌اش برود جلف است، خیره‌­سر است و مطلوب نیست. اینکه زنها اگر خواهان باشند ضربه می‌خورند، آسیب می­‌بینند، ضعیفند و اگر نه بشنوند کل هویت زنانه‌­شان زیر سوال می­رود و دیگر ترمیم نمی‌شود. سین نه شنید، کوتاه نیامد، عذر و بهانه شنید، پا پس نکشید. وعده و وعید نسیه شنید، قبول نکرد تا بالاخره «بله» را شنید. سین همیشه با افتخار می­‌گوید من از میم خواستگاری کردم!

بعد از ماجرای سین من بارها زنانی را دیدم که منتظر نماندند دیده شوند بلکه دیدند و قدم اول را برداشتند. اما ورای برداشتن اولین قدم و اقرار به علاقه، در ادامه آن زنانی موفق بودند که اعتماد به نفس و هویتشان در گرو تایید شدن و پذیرفته شدن نبود. آنهایی که نه شنیدن یا پیچ و خم رابطه پتک نشد روی کاخ آرزوهایشان و تلنگر نشد به شیشه عزت نفسشان. آنها که با خودشان، خواستشان و آرزوهایشان شفاف بودند و مسئولیت آنها را پذیرفتند. آنهایی که فکر نکردند اگر پذیرفته نشوند دوست داشتنی و خواستنی نیستند و شکست خوردند و پشت دستشان را داغ کنند که احساساتشان را انکار کنند یا عطایش را به لقایش ببخشند. آنهایی که به خواستن و خواستگار بودن خودشان می­‌بالیدند و مثل سین با لاقیدی شانه بالا می­‌انداختند که اگر هم نشد، نشد لیاقت عشق مرا نداشت…

پی­‌نوشت: الان سین و آقای میم یازده سال است که با هم زندگی می­‌کنند…

قدم اول، نقطه ضعفی علیه من

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

شامگاه

این سوال مرا یاد مادربزرگم می‌اندازد. اگر از او می‌پرسیدیم به شدت اعتراض کرده و پندمان می‌داد زن نباید قدم اول را بردارد. وقتی زن قدم اول را برمی‌دارد، می شود سر به هوا، سبک‌سر، آینده‌ننگر. می‌گفت : یالواریب آلیرلار نئجه ساخلیرلار کی یالواریب گئده سن نئجه ساخلییالار/ منظور: خواستگاری می‌کنند و با هزار وعده و وعید ازدواج می‌کنند چه ارزشی برایشان داری، که التماس بکنی و بروی داشته باشی‌؟

اما من که زندگی‌ام سرشار از سرزنش و ملامت و سرکوفت بود، من که در طول سالها زندگی نامشترک از جملاتی مانند «اگر من نبودم سگ نیز حمایتت نمی‌کرد، اگر من نبودم گرسنه می‌ماندی، اگر من نبودم و … اگر من نبودم … حقوق تو پول تاکسی‌ات هم نمی‌شود» رنج برده‌ام، چگونه می‌توانم پیش‌قدم شوم و به مرد مورد علاقه‌ام اظهار محبت کنم.

من در دنیای داغون خود می‌اندیشم که اگر بخواهم قدم اول را بردارم این قدم نقطه ضعفی می‌شود علیه من. اگر مشکلی داشته باشم و مادر یا خواهرشوهر متوجه شوند سرزنش می‌کنند که تو نباشی یکی دیگر، خودت به پسرمان التماس کردی. خیلی‌ها به خاطر پسرمان سر و دست می‌شکنند. خانواده خودت نیزسرزنشت می‌کنند که اؤزو ییخیلان آغلاماز / کسی که خودش زمین خورده گریه نمی‌کند. یا خود کرده را چاره نیست.

دلم رضا نمی‌دهد که بگویم گذشته‌ها گذشته و اکنون زمانه عوض شده و مردم فکر و ذهنشان روشن شده و … نه به خود می‌گویم که گذشته‌، نگذشته و همچنان ادامه دارد اما این بار با روشی مدرن و دلفریب. شاید اشتباه می‌کنم. تا نظر شما چه باشد.

پارک وی، تجریش

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

عصر

با فیس بوک پیدایم کرده بود. درخواست دوستی‌اش را که دیدم، اول فکر کردم تشابه اسمی‌ست. به صفحه‌اش رفتم. خودش بود. خود دوازده سال پیش‌اش. حتی زیباتر، جاافتاده‌تر و جذاب‌تر. با خودم گفتم چه دخترهایی که عاشقش شوند. چه دخترهایی که شب‌ها کنارش بخوابند. حسودی‌ام شد. حتما با دخترهای کم سن و سال‌تر از خودش هم.

دوازده سال پیش با تفاوت دو سال، من از او بزرگتر بودم. دوازده سال پیش با هم به سینما می‌رفتیم. قدم می‌زدیم. قهوه می‌خوردیم و از ویرجینیا وولف و بکت می‌گفتیم. دوازه سال پیش عاشق‌اش بودم. و حالا دوازده سال از آن روزها گذشته بود.

نوشت چه خوب که فیس بوک هست تا توانسته مرا بعد از دوازده سال پیدا کند. شکلک لبخند برایش فرستادم. نوشت همیشه، وقتی دخترهای مو مشکی می‌بیند یاد من می‌کند. گفتم پس حتما خیلی کم یادم می‌کنی چون دخترهای مو مشکی باید آنجا کم باشند. نوشت کم‌اند ولی هستند. دوست داشتم باز بگوید. ولی رسید به یادت می‌آیدها. به مرور خاطرات. یاد خیابان انقلاب و قهوه فرانسه‌اش. یاد ساندویچ‌های خیابان أپادانا. یاد فلافل فروشی گلبرگ. یاد سینما سپیده و عصر جدید. یاد بستنی توت فرنگی اسکان. یاد هانی و نایب و شمشیری.

گفتم آن روز سینما مرکزی را یادت هست؟ گفت: همان روز که موهایم را کوتاه کرده بودم. گفتم: چه خوب که یادت مانده. گفت: راستی تو آن روز از کجا فهمیدی من موهایم را کوتاه کرده بودم، یادم می‌آید خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم. گفتم از خرده‌های موهایت که روی سرشانه لباس سفیدت ریخته بود. شکلک لبخند برایم فرستاد، نوشت: آن روز، لب‌های تو هم پوست پوست شده بود. چیزی ننوشتم. بعد از چند ثانیه نوشتم: چه زمستان سردی بود آن سال. بعد باز نوشتم: تهران دیگر هیچ وقت آنقدر سرد نشد. نوشت: اما اینجا تا دلت بخواهد حسابی سرد است. بعد باز نوشت: تو اگر اینجا بودی حسابی لب‌هایت پوست پوست می‌شد. بعد شکلک لبخندی فرستاد که دوتا قلب هم داشت. هنوز عاشق شیطنت‌هایش بودم.

گفتم فرانکفورتر را یادت هست؟ نوشت: مگر می‌شود، یادم نباشد. نرسیده به میدون تجریش، باقالی پلو با گوشت… بعد شکلک یک آدم گرسنه را فرستاد. خنده‌ام گرفته بود. نوشت تو حتما زیاد می‌روی؟ نوشتم: زیاد که نه، ولی خب… می‌روم. البته نه طبقه بالا دیگر، که فقط طبقه پایین. ننوشتم که طبقه بالا مرا یاد تو می‌اندازد. خودش هم چیزی ننوشت. سکوت شد. نه او چیزی تایپ می‌کرد و نه من. تا اینکه نوشت: آخرین بار که رفتیم را یادت هست؟ شکلک شست دست برایش فرستادم. نوشت کنار هم توی تاکسی نشسته بودیم… آن روز هم لب‌هایت پوست پوست بود. نوشتم: آن روز برف وحشتناکی آمده بود. اتوبان مدرس بسته بود. من و تو کنار هم صندلی جلو تاکسی، تنگ هم، از ساعت دو تا چهار نشسته بودیم. از مدرس که پیچیدیم به سمت پارک وی من گفتم که پیاده شویم. گفتم حرف دارم. تو گفتی نه، بذار حرف‌ها را تو رستوران بگو. گفتم نمی‌توانم. نمی‌توانم توی چشم‌هایت زل بزنم. باید کنار هم راه برویم. تا نبینمت. تا بگویم، تا حرفم را بگویم. تا جسارتش را پیدا کنم. گفتی گرمای بدنم که کنارت، تو تاکسی نشسته‌ام را با پیاده شدن و پیاده‌روی حاضر نیستی عوض کنی.

همه اینها را داشتم تایپ می‌کردم که برایت سند کنم که یادت بیاورم. که آن روز را یادت بیاورم. که عکسی فرستادی. عکس هنوز کامل لود نشده بود. رویش کلیک کردم. عکس باز شد. عکس یک زن و یک دختر بود. کنار هم. در جایی مثل رستوران. زن با دو دستش شانه‌های دختر را گرفته بود. دختر چهار پنج ساله بود به گمانم. هر دو به دوربین لبخند زده بودند. زن سبزه بود. موهایش خرمایی بود با رده رده های طلایی مابین‌شان. پایین موهایش رو بالا بود. انگار بادی وزیده باشد و پایین موها را به بالا برده باشد. چشم‌های زن درشت بود. چشم‌هایش عسلی بود. دختر، موهایش فرفری بود تا روی کمرش. نوشت: زن و دخترم. بعد باز نوشت: خوشگلند، نه؟ و باز: دخترم شبیه خودمه؟ آمدم بنویسم شبیه خودت است. دیدم وسط جمله قبلی هستم. وسط آن روز سرد زمستانی. وسط برف. زیر پل پارک وی. دکمه دیلیت را زدم همه را پاک کردم و نوشتم: خیلی شبیه‌ت است و چهاربار شکلک قلب فرستادم. چهار بار.

آخر که داشت خداحافظی می‌کرد گفت که خیلی دوست دارد باز تهران را ببیند. تهران های زمستانی را. نوشت که دوازده سال است که تهران را ندیده. نوشتم تهران خیلی عوض شده. دیگر تهران را نخواهی شناخت. دیگر تاکسی‌ها دو نفر را جلو سوار نمی‌کنند. نوشت: چه بد و شکلک ناراحتی برایم فرستاد.

پنجره چت را که می‌بستم با خودم گفتم چه خوب بود، دوازده سال پیش، که تاکسی‌ها، صندلی جلو دو نفر را می‌نشاندند. که اگر غیر از این بود، آن روز من می‌خواستم از زندگی‌مان بگویم. از اینکه حاضرم تا آخرعمر کنارت زندگی کنم. زندگی‌ای که تو از  قبل برایش برنامه‌ریزی کردی بودی و من جایی در آن نداشتم.

مرا رازی‌ست اندر دل به خون دیده پرورده

«وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد»

بعد از ظهر

آیا دوست داشتن همیشه از جانب مرد اتفاق می‌افتد که او باید انتخاب کند؟ زن اگر به مردی عاشق بود، آیا می‌تواند مرد را انتخاب کند، یا که باید این راز را به خون دیده بپرورد؟

اینها سوال‌های تازه‌ای نیستند. اولین باری که عاشق شدم یازده سالم بود. سوار اتوبوس مدرسه بودیم و سر یکی از ایستگاه‌ها پسری زیر درخت بید ایستاده بود، بلند بالا. از او همین یادم مانده. همان روزها هم همین ازش یادم مانده بود ولی مطمئن بودم عاشق ام. تعریف عشق هم برای من از یک قصه‌ی مثنوی می‌آمد، همان که شخص بیمار بوده و حکیم یک به یک اسم دخترانی را می‌برد در حالی که نبض بیمار را می‌گرفته و آنجا که نبض تندتر می‌زند می‌گوید که بیماری عشق است و معشوق هم فلانی. به همین روش هر بار اتوبوس مدرسه از ایستگاه بید می‌گذشت نبضم به دیدن درخت و خیال روزی که بلند بالایی زیرش ایستاده بوده تند می‌زد. همان روزها اولین بار این سوالات برایم پیش آمد. این که اگر روزی عاشق کسی شوم در دسترس‌تر، به جای شبحی زیر درخت بید، چه کنم؟ داستان‌های عاشقانه‌ی دوران نوجوانی، چه آنها که ترجمه بود چه آنها که به فارسی، هر کجا دختری پیشقدم رابطه می‌شد، همچنان که مادرم همیشه پیش‌بینی می‌کرد، آخر و عاقبت خوشی به همراه نداشت. من اهل نصیحت شنیدن نبودم، تجربه کردم. و به تجربه می‌دانم که مرد و زن ندارد، اگر کسی را دوست داری، عاشق ای باید بگویی‌ش، بی نگرانی از ناامید شدن یا تحقیر شدن یا هر چی.

سوال‌ها اما همچنان برجایند. گرچه ترتیب این پرسش‌ها راهنمای رسیدن به جواب است.

اگر پیشقدم شدن در رابطه را بگذاریم به حساب همان اولین جمله که «فلانی از تو خوشم آمده بیشتر هم را ببینیم؟»، به نظر من هیچ دلیلی ندارد همیشه مرد پیشقدم باشد. خوشبختانه هم زنان دور و برمان همیشه از عاشق شدن‌هاشان تعریف کرده‌اند، شده پشت‌بندش هم گفته‌اند «به کسی نگو»، هم در داستان‌های عاشقانه زیاد خوانده‌ایم که زن هم عاشق می‌شود، دلش می‌لرزد. می‌خواهم بگویم که دل سپردن ویژگی یک جنس نیست، حسی ست انسانی. تا اینجا فرض بر اینکه زن خواننده‌ی این نوشته که نمی‌داند مکنونات قلبی‌اش را به مرد معشوق بگوید راضی شده حرف دلش را بزند، حالا چه؟ اگر مرد انتخابش نکرد چه؟ اگر با هم دوست بودند و بعد رفت زنی دیگر را برای همسری برگزید چه؟ راستش جواب ساده‌ی من سوالی ساده است : مگر مرد باید همسر برگزیند؟ انتخاب شدن و انتخاب کردن مربوط به دورانی ست که مردی همیشه نان‌آور خانه بوده و زنی همیشه کارهای درون خانه را ضبط و ربط می‌کرده. در دنیای مدرن امروز، در ارتباطی برابر، زنی که مردی را دوست دارد می‌پذیرد که اگر مرد دوستش ندارد رابطه‌ای شکل نمی‌گیرد و تمام. برعکس، اگر مرد هم دوستش داشت و رابطه‌ای برقرار شد هر دو در حفظ آن تلاش می‌کنند. و به هم خوردن چنین رابطه‌ای و به ازدواج نکشیدنش انتخاب نشدن نیست، نوعی طلاق است. اصلا از همان روزی که دو نفر احساسشان را به یکدیگر می‌گویند و رابطه‌ای آغاز می‌شود زندگی مشترک آنها به نوعی شروع شده، گیریم همیشه زیر یک سقف نباشند. شکست عشقی و عاطفی، وقتی صبر کنی تا انتخاب شوی و ازدواج کنی هم اتفاق خواهد افتاد. چه بهتر که به خودت احترام بگذاری، به احساساتت، و پیشقدم شوی.