دسته: هویت

خط نوشتم که خر کند خنده

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

مهمان هفته: رضا

«فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی، در یک شناسنامه، مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران…»

‍۱- دراز کشیده بودم روی آن تخت لعنتی. با این‌همه سیم که از هر کجایش آویزان بود و نبود هر کدامشان می‌تواند پایانی باشد برای هر چیزی که دوستش داری و شاید هر چیزی که هست. پایانی برای هر افتخاری و هر شرمندگیی، با آن‌ همه آدم مهربان که گاهی ظاهر می‌شدند و این کابل‌ها و شلنگ‌های وابستگی را چک می‌کردند، لبخندی می‌زدند و می‌رفتند و زاویه‌‌ دید محدود بود به لانگ‌شات‌های محو از سقف و کلوزآپ‌هایی از این چهره‌های خندان که به دلیل همراه نبودن عینک تبدیل شده بودند به آبستره‌هایی محو از اطراف و اتاقی که سکوت بود و فقط گاهی صدای بوق‌ها و همهمه‌هایی که -شاید- خبر از پایان بیمار تخت کناری می‌داد.

خوابم که می‌برد، هر بار خواب ‌می‌دیدم: «توی دره‌ای بودم پیچ در پیچ و تنگ به عرض شانه‌ام اما عمیق، آنقدر عمیق که نور آن بالاها شبیه به خط باریکی بود، داشتم راه می‌رفتم با کوله‌ای سنگین و پای برهنه، می‌رفتم و انگار پایانی نبود». بیدار که می‌شدم، خیس عرق باز، همان تصویرهای محو بود و صداهای نامشخص.

یک بار یادم افتاد که قرار بود چیزی بنویسم در مورد هویت. بارها نوشته بودمش و دوستشان نداشتم. دیدم که تمام بهانه‌ها، ادعاها و چیزهای باعث افتخار، چقدر این‌جا احمقانه است. وقتی کل هویتت محدود شده به کلی سیم و شلنگ…

.

۲- ابتدای آفرینش -فرگشتِ هر موجودی، به کشف خود می‌گذرد. کشف دیدن، شنیدن، بوییدن و دیگر توانایی‌هایی که برای هر موجودی متفاوت است. بعدترش- معمولا- کشف موجودی به نام مادر (شاید برای رفع نیازهای اولیه)، بعدش احتمالاً پدر، بعد خانواده، بعد گله (قبیله) و …

هر چه موجود هوشمندتر باشد، دامنه‌ این کشف‌ها ممکن است گسترده‌تر باشد. اول خانواده است، بعد محله و شهر و زبان و … و شاید بعدش کشور، ملیت، کشور، تاریخ! و تمام چیزهایی که خودش در وجودشان نقشی نداشته و بیشتر یک جبر تاریخی و جغرافیایی بوده.

«موهبتی‌ست زیستن،
آری
در زادگاه شیخ ابو دلقک کمانچه‌کش فوری
و شیخ ای دل ای دل تنبک تبار تنبوری
شهر ستارگان گران‌وزن ساق و باسن و پستان و
پشت جلد و هنر
گهواره‌ی مولفان فلسفه‌ی «ای بابا به من چه ولش کن»
مهد مسابقات المپیک هوش- وای!
جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت
می‌زنی، از آن
بوق نبوغ نابغه‌ای تازه سال می‌آید.»

۳- «ایلان ماسک» متولد آفریقای جنوبی از پدری آفریقایی و مادری کانادایی-انگلیسی بود، اگر قرار بود به افتخارهای ارثی ماسک فکر کنیم، او در بهترین حالت باید یک australopithecine بود و باید استرک‌فونتین به دنبالش می‌گشتیم! اما امروز سفینه‌ شخصی‌اش در راه فتح مریخ است، رویایی که حتی ناسا هم سال‌ها طول می‌کشد به آن برسد.

.

اگر قرار بود به چیزی با نام هویت افتخار کنم، دوست‌تر داشتم، چیزی باشد که خودم در خلقش نقش داشته‌ام، نه چیزی که به عنوان تاریخ به خوردم داده‌اند.

شتر مرغ

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

بامداد

دست دراز می‌کنم که یک مشت پسته بردارم. حرکتم جواب ناخودآگاه وجود ظرف پسته بر روی میزه. جیغ می‌زنه که نکن. نخور. این ساعت شب، وقت غذا خوردن نیست. کی بعد از هشت شب چیزی می‌خوره آخه دختر که تو نفر دوم باشی؟ چاق میشی‌ها. چاق می‌شی. دستم خشک می‌شه. لبخند می‌زنم و انگشتام رو باز می‌کنم و عقب می‌کشمشون.

ما اونقدر فرق داریم که تمام دانستی‌های جهان از ژنتیک رو زیر سوال بردیم: شکیل، زیبا و آراسته است. در عمل هم نظم اسطوره‌ای داره: ساعت چهار صبح بیدار می‌شه، کارهاش رو طبق جدول هرگز ننوشته‌ای پیش می‌بره و خودش رو، خانواده‌اش رو، سگش رو و خانه‌ هفتصد متری‌اش رو جوری مدیریت می‌کنه که سرآمد محیط زندگیشه. همیشه موهاش رو سشوار می‌کشه. همیشه یک آرایش بسیار ملایم داره و ناخن‌های دست و پاش رو با نظم عجیبی مدل می‌ده.

ورای همه‌ی این چیزها مادره. مادر دخترکش، مادر سگ کوچکش. حتی سال‌ها قبل، برای من هم مادری کرده. همین پاشنه‌ آشیلش در زندگیه: فقط کافیه سعی کنی تربیت دخترش رو زیر سوال ببری. اونقدر برای عالی‌ترین مادر بودن زحمت کشیده که هر اشاره و کنایه‌ای به شیوه‌ مادری کردنش منفجرش می‌کنه. اون از من دوره. خیلی دور.

از هیکل تپل و بی‌فرمم دوره. از غذا خوردن‌های نصفه شبی‌ام، از لباس پوشیدن آلامدم و پنج سال با یک جفت کفش سر کردنم جداست. از ناخن‌های لاک‌خورده و رنگ‌پریده‌ام فاصله داره. هیچ وقت نفهمیده چطور هنوز یاد نگرفتم رژلبم رو قرینه بزنم. نمی‌فهمه چطور منظم کردن هفتاد متر خونه از من ساخته نیست. یا نه، چرا راه دور بریم… من آدم پروژه باز کردنم. راه‌های جدید رفتن و کارهای جدید کردن و ایده‌های نو دادن. میشه هر وقت من رو ببینی، بپرسی که امسال چه کار جدیدی کردی و همیشه در شغلم، تحصیلم و معاشرینم نسبت به سال قبل تغییر زیادی رخ داده. من از همین ذات متغیر جهان خودم رو تغذیه می‌کنم. فقط یک چیز بودن، من رو به کشتن میده. من آدم یک چیز نیستم. یک هدف. یک خواسته. چیزی که تا به آخر عمرت پاش بمونی و تغذیه‌اش کنی و به نیازهاش رسیدگی کنی و شاهد بالندگیش باشی.

من هویتم رو از همین هیچ می‌گیرم. اون هویتش رو از همین همه بودن میگیره. شبیه دو روی یک سکه.

امیدوارانه

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

نیمه‌شب

این چند روز مدام بهش فکر کردم. به خودم و اطرافیانم نگاه کردم. اولین چیزی که ذهنم سمتش رفت جنسیت و ملیت بود. ولی این که نباید همه‌ش باشه. منطقی نیست من چیزی جز یه دختر ایرانی نباشم. ولی خیلی‌ها رو دیدم همین ملیت براشون خیلی مهم و حساسیت‌برانگیزه. هویتشون رو ایرانی بودنشون می‌دونن و بهش به نظر من زیاده از حد افتخار می‌کنن و اگه حرفی مخالف این نظرشون بزنی به شدت ناراحت میشن و دنبال جواب و اثبات کردن می‌گردن. درسته منم بخشی از هویتم ایرانی بودنم هست ولی هویت فردیم نیست، این فقط هویت جمعی مشترک من با هموطن‌هامه.

جنسیت هم احساس نمی‌کنم برای من هویت فردی باشه، من روش حساسیتی ندارم. این جوری که اگه زنی افتخارآفرین باشه در سطح جهانی من براش خوشحال می‌شم به عنوان یه انسان موفق نه اینکه بگم اوه چه زن موفقی مایه آبروی همه زن‌هاست یا اگه برعکس زنی قتل کرد بگم آبروی من زن رو هم برد نه، یه آدم بوده که آبروی انسانیت رو برده نه یک جنس رو. جنسیت یه اتفاق طبیعیه نه انتخابی. من از اینی که هستم خوشحال و راضی‌ام ولی مفتخر بودن بهش در حالی که توش دخالتی نداشتم خیلی خنده‌داره.

یه کم تکلیف خودم با ملیت و جنسیت مشخص شد. فقط بخشی از هویت منه ولی باقیش چی؟ من به چیزایی هم علاقه دارم و توشون مهارت دارم، مثلن هنر. یعنی خودمو یه آدم هنری یا اهل هنر می‌دونم؟ یا این که آدم طبیعت‌دوستی هستم و بر اساس این دوستی رفتارم متفاوت با کسیه که میتونه به طبیعت آسیب برسونه. این خیلی نزدیک‌تره به تصورم از هویتم. چیزایی که توی ذهن و قلبم می‌گذرن. اونا منو درست کردن. فکرهام و حس‌هام. طرز تفکر و اخلاق و رفتارم معرف من و هویت منه. شاید بشه گفت روش حساس هم هستم اینجور که اگه کسی منو به این ویژگی نشناسه خودمو زیر سوال‌رفته میدونم. شاید اینم بخشی از هویت خانوادگیم باشه. توی خانواده‌ام بود که دیدم برای هنر و طبیعت اهمیت خاصی قائلن. از دلمشغولی‌های پدر و مادرم بود و منم این عشق و احترام رو یاد گرفتم و بخشی از هویتم شد. اون بخشی از هویتم که میتونم بهش مفتخر باشم و تلاش برای بهتر شدنش کنم.

میشه بهترش کرد چون روند زندگی ثابت نیست دائم همه چیز در حال تغییره و در نتیجه هویت فرد هم امر کاملن تغییرناپذیری نیست. در مورد خودم این تغییر رو می‌بینم و امیدوارم بتونم همیشه روند مثبتی توی این تغییر داشته باشم.

هر آنچه هستم

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

شبانگاه

هویت را از جایی نمی‌گیریم و با آنچه هستیم می‌سازیمش. هویت آن چیزی است که اگر تک و تنها در یک جزیره باشی و قوانین را خودت وضع کنی، خواهی بود و خواهی ساخت، همه توانمندی‌ها و ناتوانایی‌های آدمی به همراه باورهایش و تصمیم‌هایش و فیزیکش یکجا.

فرض کنیم من یک زن، مادر، دختر، دیپلمه، خانه‌دار، ایرانی، ساکن فلان‌آباد هستم. با همه این اطلاعات آیا شما چیزی از هویت من دریافته‌اید؟ خیر ولی بسیاری از این کلمات سیلی از پیش‌قضاوت به ذهن متبادر می‌کند و نمونه‌های زیادی در اختیار قرار می‌دهد که فکر می‌کنیم می‌توان از خلالشان شخص را شناخت. حال اگر من نه در جامعه اکنونم بلکه در جایی باشم که تنها عضو تاثیرگذارش خودم هستم، با شناخت و تعریف آنجا می‌توان بیشتر به هویت من پی برد چون آنجا ساخته و پرداخته خود من است و نه کس دیگر، پس نمود بیرونی تمام درونیات من است. اگر آنجا جایی باشد پر امکانات که همه را من ساخته باشم نشان از آن دارد که ذهن پردازنده و مهندسی دارم ولو درس چندانی نخوانده باشم. اگر از گیاهان اطرافم به درستی استفاده کرده باشم برای غذا یا درمان، نشان از ریزبینی من دارد بدون اینکه آموزش خاصی برایش دیده باشم. ممکن است جهانم یک دست و یک شکل باشد و آدم‌های متنوعی را به آن راه ندهم، پس در یک دنیای بزرگتر می‌توانم نژادپرست باشم.

همه آنچه که به دلیل وجود من، وجود دارد هویت من است و آنچه من به خاطرش وجود دارم اصالت من. پدرم و جد پدری و موطن و خانواده هیچ کدام هویت من را تشکیل نمی‌دهند ولی می‌توانند در شکل‌گیری آن بسیار موثر باشند. به همین دلیل در مثالم گفتم فقط من تاثیرگذار باشم. چون عوامل بیرونی می‌توانند بر رفتار آدمی اثر بگذارند و آنچه از ایشان مشاهده می‌کنیم از چندین فیلتر گذشته باشد و با تصحیح و تغییر فراوان به ما رسیده باشد. چیزی باشد متفاوت با هویت فرد.

بذر بالنده وجودی ما

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

شامگاه

من که بودم؟ تا وقتی کوچک بودم عامل شناسایی‌ام موهای فرفریِ دوگوشی بسته‌شده‌ام بود اما از وقتی سواددار شدم پشت کتاب‌ها قایم می‌شدم.

من که بودم؟ همان دختری که دائم کتاب دستش بود. تمام سال‌های نوجوانی‌ام را به همین شناخته شدم تا این‌که دانشگاهی که قبول شدم؛ کد دیگری برای شناسایی‌ام شد. اما توی دانشگاه هنوز همان کرم کتاب سابق بودم که بین کلاس‌ها و گاهی تمام وقتِ یک کلاس را توی کتابخانه‌ مرکزی می‌گذراندم و با کتاب‌های کت و کلفت و چندجلدی بیرون می‌آمدم.

حالا به نظرم بتوانم بگویم هویتم نام کوچک شکسته‌ام است. نامی که با آن می‌نویسم و حتی اگر هیچ‌وقت هیچ‌کسی نشناسدش؛ برای من تمام نوشته‌هایی‌ که به آن نام امضا می‌کنم؛ سازنده بندبند وجودم است. حالا تمام تلاشم این است که خودم را با کلمه پیوند بزنم و هویتم را مثل همان اول‌ها بگذارم روی نوشتن و خواندن. آن‌وقت‌ها بیشتر خواندن و حالا بیشتر نوشتن.

هیچوقت دوست نداشتم هویتم نام یا ملیت یا جنسیتم باشد. علی‌الخصوص دوست نداشتم هویتم با وابستگی به کس دیگری شناخته شود مثلا شوهر یا بچه. سختم است بفهمم کسانی را که به جای عکس خودشان حتی، عکس همسرشان را می‌گذارند یا بچه یا هر چه که خودشان نیستند. نمی‌دانم شاید همان‌طور که من گاهی کتابی را می‌گذارم جای چهره‌ام و مثلا آن را نشانه خودم می‌دانم باید بپذیرم برای آن فرد هم همسر یا کودکش نشانه و اثری از خودش هستند.

هویت هرکدام‌مان هرچه که باشد؛ چیزی‌ست نمایانگر خود ما، ما که هرچه باشیم دوست داریم دیگران بپذیرندمان و دوست بدارندمان؛ صد البته این به این معنا نیست که پیشرفت کردن و غنی‌تر کردن هویتمان را عقب بیندازیم و فراموش کنیم. هویت موجود بالنده‌‌ای‌ست با نیاز به مراقبت.

پس کنار بیاییم با هم و به افتخار هویت‌هایی که هرکدام‌مان پشتش پناه می‌گیریم؛ استکان‌هایمان را به هم بزنیم یا کلاه‌هایمان را از سر برداریم یا از جا بلند شویم.

قهوه تلخ  

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

غروب

آنها نام سرزمینم را اشتباه می‌نوشتند. آنها نام سرزمینم را اشتباه می‌خواندند. آنها یک دنیا سوال داشتند برای پرسیدن. می‌خواستند بدانند ما در خانه‌هایمان شتر داریم یا نه. می‌خواستند بدانند تا به حال ماهی یا ماکارونی خورده‌ایم یا نه. می‌خواستند بدانند زن‌هایمان می‌توانند رانندگی کنند یا نه. می‌خواستند بدانند مردها چند تا زن می‌گیرند در سرزمین ما.

و من خسته شده بودم از جواب دادن به این همه سوال تکراری. و من خسته شده بودم از این که برایشان نماینده یک سرزمین دوردست ناشناخته نامطلوب باشم، جایی که اگر کلاهشان هم بیفتد خطرناک است که بروند و بردارند. عصبانی بودم از این که انگار از نگاه آنها مسوول پاسخ دادن به تمام سوال‌های عجیب و غریبشان بودم. حوصله‌ام سررفته بود از این که به سوال‌های ساده‌شان جواب دهم، سوال‌هایی که جوابشان با اولین جست و جوی گوگل به دست می‌آمد.

پس دست به کار شدم و گفت و گوها را به سمت و سوی تازه‌ای کشاندم. سوال‌هایشان را بی‌جواب گذاشتم و جواب سوال‌هایی را دادم که دوست داشتم بپرسند. برایشان از جنبش‌های زنان سرزمینم گفتم، از کمپین یک میلیون امضا. از گشت ارشاد گفتم، از روسری‌هایی که دختران انقلاب بر سر چوب‌ها کرده بودند. از کشته‌های انتخابات ٨٨ گفتم، از زندانی‌های سیاسی و عقیدتی. از تورم و فساد و بیکاری گفتم، از این که تحریم‌ها چگونه کمر مردم بی‌نوای سرزمینم را شکسته است. از این که مردم به خاطر این همه فشار و بی‌عدالتی چه قدر با هم نامهربان شده‌اند، چه قدر دل‌هایشان گرفته است و چه قدر بغض و حسرت دارند وقتی شب سر روی بالش می‌گذارند. برایشان از ماجرای اسیدپاشی به صورت دختران زیبای جوان گفتم، از این که اسیدپاشان دارند توی جامعه جولان می‌دهند ولی فعالان مدنی که برای اعتراض به این ماجرا تظاهرات تدارک دیده‌اند به جرم اختلال در نظم و امنیت عمومی حالا گوشه زندان هستند. از این که  خیلی ها آن قدر خسته شده‌اند و آن قدر دلشان شکسته است که دنبال راهی هستند که بروند از آن سرزمین. دنبال پناهگاهی هستند که فراموش کنند آن همه خاطره‌های تلخ را.

هر بار که این‌ها را می‌گفتم، قلبم به تپش می‌افتاد و دلم بیشتر می‌گرفت. هر بار یاد تلخی‌های سرزمینم می‌افتادم، به یاد آن چه از آن فرار کرده بودم. اما این داستان زیاد طول نکشید، خیلی زود فهمیدم حرف‌هایم حوصله‌شان را سر می‌برد. خیلی زود فهمیدم حتی سوال‌های ساده‌شان فقط برای رعایت ادب بوده و برای جواب‌ها تره هم خرد نمی‌کرده‌اند. خیلی زود فهمیدم وقتم را هدر کرده‌ام. خیلی زود فهمیدم برای علاقمند و کنجکاو کردنشان نسبت به سرزمینم کافی است به یک چلوکبابی خوب ببرمشان و در حالی که دوغ را روی شیشلیک اعلایشان سر می‌کشند و به فرهنگ و غذای ایرانی افتخار می‌کنند، برنامه یک کنسرت بزن و برقص ایرانی را برایشان ردیف کنم. یا این که ببرمشان قلیان بکشند یا هزار و یک کار دیگر که خیلی از دوستانم بهتر از من بلد بودند.

حالا آنها با یک دیگر مشغول کشف فرهنگ اصیل ایرانی هستند. من با حرف‌هایم حوصله‌شان را به اندازه کافی سر برده‌ام پس کمی دورتر می‌نشینم و فقط نگاهشان می‌کنم. یک قهوه تلخ سفارش می‌دهم. انگشتانم را دور فنجان قهوه می‌چرخانم، روایت‌های خودم را می‌نویسم که می‌دانم چندان خواننده مشتاقی نخواهد داشت. حالا با خودم فکر می‌کنم شاید تلفظ نام سرزمینم به صورت آیرن (I ran) که بین مردم اینجا خیلی هم شایع است، حداقل برای من چندان هم نادرست نباشد. من دویده‌ام و از سرزمینم فرار کرده‌ام تا خودم به اینجا برسم. ولی انگار هنوز هم باید بدوم تا شاید به جایی برسم که کسی باشد که کنارم بنشیند و قهوه تلخ بنوشد و با تمام حوصله‌اش به حرف‌های دلم گوش کند.

من نه منم، نه من منم

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

عصر

خیلی زود به جنگ آنچه رفتم که تعریف اجتماع از من به عنوان یک دختر بود. هرچه در توضیح و توجیه دختر بود یا زنانگی می‌شنیدم کمتر و کمتر وجه مشترکی بین من ایده‌آلم و آن توضیحات می‌یافتم. اولین باری که فهمیدم اگر موهای بلندم را با موی چهار پنج سانتی عوض کنم می‌توانم راحت‌تر به تفریح مورد علاقه‌ام بپردازم. دختر بودن خیلی کلی و کسل‌کننده بود در مقابل شرایطی که باعث می‌شد من رئیس گروه کوچک دوچرخه‌سواران کوچه بمانم.

در دوران نوجوانی و در مقایسه‌ خانواده و فامیل خودم با آنچه از دیگران می‌دیدم و می‌دانستم تفاوت‌های بزرگ و واضحی پیدا ‌می‌کردم که شدید وزنه را به سمت خانواده‌ من سنگین می‌کرد. مخصوصا از نظر جایگاه اجتماعی. همین باعث شد که فکر کنم درختی هستم با ریشه‌های قوی و عمیق در خاک. اما هرچه به سنم اضافه می‌شد چیزهای جدیدی می‌دیدم و رازهای مگوی خانواده را کم‌کم می‌شنیدم تا اینکه در نهایت در بیست و هفت سالگی گندش به اصطلاح در آمد و فهمیدم زیر این قالی دست‌بافت زیبا، تکه‌تکه تاپاله چسبیده‌ است. سقوط بزرگی بود. اما نتیجه این بود محکم‌تر و رهاتر شدم.

به واسطه‌ کارم با آدم‌های تحصیل‌کرده‌ زیادی روبرو شدم که شعور اجتماعی پایینی داشتند و یا الان کسانی که بدون ذره‌ای اطلاع از آنچه من می‌کنم و فقط براساس ذهنیت خودشان از محل کارم لحن برخوردشان را تغییر می‌دهند. آدم‌هایی که جایگاه شغلیشان چنان بادشان می‌کند که فکر می‌کنند در راس هستند و به واسطه‌ همین به خودشان حق می‌دهند که در هر امری دخالت کنند. همین باعث شد که بدانم شغل افراد معیار خوبی برای شناختن هویت اصلیشان نیست.

این‌ چند سال اخیر هم پس از مهاجرت درگیر تعریفی بودم که در ذهن اطرافیان از ایرانی بودن و مسلمان‌زاده بودنم هست و اثبات این که معیارها‌ی ذهنیشان جهان‌شمول یا حداقل شامل من نمی‌شود. اینکه آنچه از تاریخ گذشته‌ محل تولدم با من است تنها جبر جغرافیایی است که با تولد بر دوش من گداشته‌اند و من انتخابی در آن ندارم‌.

آنچه الان با تجربه به دست آمده از تعداد سال‌های زندگی‌ام می‌دانم این است که هیچ چیز، هیچ کس و هیچ کجا تعریف کننده هویت من و مایه‌ شناسایی من در برخورد اول نیست و نخواهد بود. من به گذشته‌ای که در آن دخیل نبوده‌ام نمی‌بالم. من مجموعه‌ای از تجربه‌ها و افکار و عقایدی هستم که هر کدام بنا به شرایط بروز‌ می‌کنند. خوب یا بد، من را تشکیل‌ می‌دهند.

هویت من در خط تعریف نمی‌شود.

 ما، نقابها، هویت و خودکشی

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

بعد از ظهر

وقتی چند ساعت پیش خبر خودکشی یکی از دوستانم رو شنیدم نوشتن در مورد هویت کار راحتی نیست.

ما نقاب‌های زیادی به چهره می‌زنیم. نقاب همسر عاشق، دختر دلسوز، مادر فداکار، خواهر مهربان، معلم باسواد، پزشک خوشرو، فعال اجتماعی، وکیل منصف، همسایه دلسوز، شهروند آگاه، آریایی قهرمان، مسلمان مجاهد و و… . احتمالا بخش بزرگی‌مون اینقدر توی این نقابها غرق می‌شیم که فکر می‌کنیم این همون هویت ماست. خودمون رو بدون اونها نمی‌شناسیم. ولی هویت به نظر من از اونی میاد که وقتی همه اینا رو گذاشتیم کنار تازه باهاش روبرو میشیم. اونی که خود خود ماست بدون اتصال به بقیه، چون وجه اشتراک همه اون نقاب‌ها اینه که دمشون به کسی یا جایی یا مفهومی وصل میشه. به شوهر، به بچه‌ها، به ملیت، به تحصیلات و موقعیت شغلی و قس علی هذا.

هفته پیش که یکی این داستان نقاب ها رو تعریف می‌کرد، یه لحظه موندم. چون خود بدون نقابم رو نمی‌شناختم. توی چند روز گذشته کم کم پیداش کردم البته و دیدم بوده و نقش‌آفرینی می‌کرده، فقط من متوجهش نبودم، نه اینکه کلا پنهان و انکارش کرده باشم که موقعیت بدتریه.

امروز که این خبر خودکشی رو شنیدم، دیدم داستان داره برام واضح‌تر میشه. اون خودی که تصمیم به خودکشی می‌گیره، همون خودیه که ما ازش هویتمون رو می‌گیریم. اون چیزی که به دنبال کشتنش هست همون نقاب‌ها هستند که اگر مرتب بر‌شون نداریم و به اون خود هویت‌بخش سر نزنیم، چنان سنگینی می‌کنند روی تن‌مون و چنان حال ما رو بد می‌کنند و چنان ما رو دچار کلافگی و سردرگمی می‌کنند که از همه‌چیز ناامید می‌شیم و دست به چنین اقدامی می‌زنیم، بدون اینکه متوجه این بشیم که مشکل از فراموش کردن این خود هویت بخش و بی توجهی بهش تا این حد پیش اومده، تا حدی که به جای اینکه فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد، به نابودی همه‌چیز همراه با خودش دست می‌زنه.

چهره پشت شیشه

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

نیمروز

پدر من متولد روستاست. وقتی دوازده ساله بودن کوچ کردن به تهران، تو یه خونه تو گود عربا زندگی می‌کردند، از اون خونه‌ها که دور تا دور مستاجر می‌نشسته و واسه توالت رفتن باید تو صف می‌موندن. از اون خونه‌ها که به نوبت توی آشپزخونه‌ش یا توی اتاق رو چراغ موشی غذا درست می‌کردن. از اون خونه‌ها که شب ساعت ۹ نشده خاموشی می‌زدن و پدر من می‌رفته جلوی در روی سکو می‌نشسته، کتاب و دفترش رو باز می‌کرده و زیر روشنایی توی کوچه درس می‌خونده. پدر من از همون سیزده سالگی شروع کرده کار کردن، اول کارگر یه کارخونه‌ای بوده که قند و شکر درست می‌کردن، بعد رفته جزو خدماتی‌های بیمارستان شده، تی می‌کشیده، اتاق مریض‌ها رو تمیز می‌کرده، زیر مریض‌ها رو پاک می‌کرده. درس خونده و کار کرده و سختی کشیده و خودش پله به پله رسیده به جایی که الان هست. با افتخار از چیزی که بوده و روزهایی که داشته صحبت می‌کنه و همیشه به ما میگه به گذشته‌تون افتخار کنید، گذشته‌ست که شما رو می‌سازه، گذشته‌ست که من رو به وجود میاره، و هویت من و شخصیت من اون چیزیه که بودم و تبدیل به چیزی شده که الان هستم.

با همه این تعریف‌ها، من اما نمی‌دونستم هنوز که هویت چیه؟ و همیشه به خودم می‌گفتم چیزی توی زندگی من وجود نداره که بگم این یعنی من!

یادمه یک بار جلسه اول کلاس، مدرس آزمون خواست که بریم و جلوی کلاس بایستیم و خودمون رو معرفی کنیم تو یک خط. نوبت من که شد ایستادم و گفتم من فلانی هستم، معلم فلان جا و نشستم سر جام. باقی بچه‌ها توی چند خط خودشون رو معرفی کردند با خنده و شوخی و من هر بار گفتم چقدر با اعتماد به نفس، چقدر با اراده، کاش منم حرف بیشتری داشتم واسه گفتن از خودم… تمام معرفی‌ها که تموم شد مدرسمون من رو صدا زد و گفت توی تمام این سی و چند نفر، تنها کسی که من واقعا پی بردم که کی هست شما بودید. با چنان اعتمادی گفتید معلم هستید که من پیش خودم گفتم این اون آدمیه که می‌دونه کی هست.

بعد از سال‌ها، الان که فکر می‌کنم، دقیقا وجود من در معلم بودن خلاصه شده و با افتخار همه جا ازش صحبت می‌کنم. من فلانی هستم، معلم.

مثل مسواک

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

پیش از ظهر

«ما اردیبهشتی‌های خاص»، «ما ترک‌های با غیرت»، «ما پرسپولیسی‌های قهرمان»، «ما ایرانی‌های باهوش»، و صدها و صدها «ما فلانی‌های بیسار»، همه‌مون تو زندگیمون بارها به این معرفی‌ها برخوردیم. چه بسا که خودمون رو با این قبیل شناسه‌ها معرفی کردیم. چقدر خودمون در به دست آوردن اون شناسه سهیم بودیم؟ مثلا کدوم یک از ماهایی که به متولد ماه خاصی بودن افتخارمی‌کنه یا به ایرانی بودن یا زن/مرد بودن خودش می‌نازه در به وجود آوردن اون وضعیت نقش داشته؟ هیچکدوم! از اون بامزه‌تر وقتیه که به یکی از شناسه‌های ما مثلا توهین میشه، فرض کنین یه توریست خارجی بره تو وبلاگ خودش بنویسه: «من رفتم ایران و اونجا اکثرشون تا تونستن منو سرکیسه کردن و می‌خوام به همه هشدار بدم رفتین ایران مراقب باشین که خیلی فرصت‌طلبن!» همین مطلب می‌تونه آتش جنگ جهانی رو برای خیلی از ماها روشن کنه. هیچکدوم هم حواسمون نیس که خب مگه منو گفته؟ مگه من سرکیسه‌اش کردم و سرش کلاه گذاشتم؟ هممون بهمون بر می‌خوره چون هویت خودمون رو عمومی تعریف کردیم: ما ایرونیای مهمون‌نواز! از بازی ضعیف یک تیم پرطرفدار انتقاد کنی دوستای طرفدارش باهات قهر میشن چون این انتقاد رو نه به اون تیم، بلکه به خودشون می‌گیرن! خنده‌تون می‌گیره؟ یه کم به خودتون و دوروبریاتون دقت کنین موقع انتقاد از چیزی، متوجه حرف من میشین.

یک همکاری داشتم سال‌ها پیش، ماتیز خریده بود، در اون مقطع زمانی ماتیز بهترین ماشین دنیا شده بود، فول آپشن‌ترین و باکلاس‌ترین و مناسب‌ترین ماشین، چرا؟ چون اون آقا صاحبش بود و انگار برای اثبات خودش باید مرتب در حال تعریف و تمجید از ماشین خودش باشه، بعدتر وقتی ۲۰۶ خرید بهترین ماشین دنیا شد ۲۰۶! انگار نه انگار که تا دیروز ماتیز بهترین بود، در حقیقت به محض زایل شدن مالکیت ماتیز از اون، هویت قبلی پاک شد و هویت جدیدی به نام ۲۰۶ برای معرفی این همکار، بوجود اومد. تا وقتی که در اون شرکت بود، شرکت، بهترین شرکت ایران بود و بهترین محیط کار و خلاصه که بهترین بود چون ایشون توش کار می‌کردن. به محض اینکه از شرکت رفت شرکت جدید شد بهترین شرکت دنیا! این آدم دقیقا نمونه کسی بود که از خودش «تعریف و شناسه»‌ای نداشت، هویت ثابتی نداشت چون ثابت بودن هویت از درون خود آدم میاد، مقداریش رو با خودشناسی متوجه می‌شه و مقداریش رو خودش کسب می‌کنه و به‌دست می‌آره.

ته تهش می‌خوام بگم به نظرم درستش اینه که ببینیم «خودمون» چی هستیم و چکاره‌ایم، مثلا من هیچ وقت از انتقادهایی که به ملیت و قومیت وجنسیتم می‌شه برآشفته نمی‌شم، یا مثلا به دانشگاه محل تحصیلم (باورتون بشه یا نه یه عده هم به فلان دانشگاهی بودن مینازن!) چون اونا رو معرف خودم نمی‌دونم. من فقط «من»‌ام، یه آدم با تمام ضعف‌ها و قوت‌هاش، خصوصیات و عمومیات که بسیاریش رو خودش کسب کرده و بسیاریش رو عوامل خارج از کنترلش بهش تخصیص داده. اگه قرار باشه از خودم شرمگین باشم یا به خودم مفتخر، دلیلیش فقط و فقط خودمم.

انتخاب‌ها

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

صبح 

هر انسانی وقتی پا به عرصه هستی می‌گذارد، جنسیت، پدر و مادر یا خون، سرزمین یا خاک و اغلب دین نیز دارد. اسمی که به آن نیز خوانده می‌شود، از قبل مشخص شده است. گاهی حتی شغل و شریک زندگی‌اش نیز مشخص است. این روزها داد و ستدی در دنیا رواج دارد که اتفاقا هم داد و ستدِ بسیار پرسودی است. تجارتِ هویت، البته هویت به معنای خاک و خون. مثل همه‌ی ایده‌ها نیز مخالفان و موافقانی دارد. موافقان این ایده بر این باورند که انسان در دنیای مدرن نباید وابستگی خاک و خونی داشته باشد و باید بتواند هویتش را خودش انتخاب کند (البته باید قبل از بتواند هزینه چند صد میلیون یورویی‌اش را نیز بپردازد.) و مخالفان این ایده را به نژادپرستی محکوم می‌کنند. مخالفان این ایده هم بر این باورند که هویت کالا نیست که قابلیت خرید و فروش داشته باشد و هویت امر متعالی‌تری از کالا است.

به نظر من این فاکتورها، شاید هویت شناسنامه‌ای باشند، اما باید منابع هویتی دیگری نیز باشند که فرد بنا به انتخاب خود با آن‌ها شناسانده شود و باز هم به نظر من منابع هویتی دیگر ارزش آن را دارد که وقتی مورد تمسخر قرار می‌گیرند فرد عکس‌العمل نشان دهد.

البته سالیان دراز طول کشید که من به این نتیجه رسیدم من یک زنِ مسلمانِ ایرانی زاده شده‌ام و وقتی فردی مرا بابت زن بودن یا مسلمان بودن یا ایرانی بودن حتی تحقیر می‌کند، برایم مهم نیست. مگر من انتخاب کرده‌ام که حالا باید پاسخگو باشم. در مقابلش در منابع هویتی که خودم انتخاب کرده‌ام مثل رشته‌های تحصیلی‌ام، همسرم، سبک زندگی‌ام، نوع پوشش و آرایشم، تیم ورزشی مورد علاقه‌ام، کتاب‌ها و فیلم‌هایی که دوستشان دارم حساس هستم و اغلب از خودم واکنش نشان می‌دهم، در مقابل به خودم نیز این اجازه را نمی‌دهم که در مورد خصوصیات انسان‌ها که در انتخاب‌شان هیچ حقی نداشته‌اند، اظهار نظر کنم. به نظرم انتخاب‌های انسان‌ها مهم‌ترین منابع هویتی‌شان است.

مدیون والدینم هستم

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟»

سپیده‌دم

هویتم را در درجه اول از پدر و مادرم می‌گیرم. از نام خانوادگی‌ام و تعصبی که نسبت به آن دارم. بعد از ازدواج وقتی مرا به نام خانوادگی همسرم صدا کردند، احساس تحقیر کردم. اعنراض کردم که من پدری دارم و نام و نشانم از اوست، چرا باید پس از ازدواج نامی دیگر اصالتم را پس بزند. پافشاری من برای حفظ نام خانوادگی‌ام در بین مردم سبب شد که عده‌ای نام پدری‌ام را به رسمیت بشناسند و به همین نام صدایم کنند. در زندگی زناشویی‌ام هرگاه مرتکب خطایی «از قبیل سوختن غذا و جارو و پارو و …» می‌شدم، سرزنشم می‌کردند که دختر فلانی… هستی. این سرزنش را از این گوش شنیده و از گوش دیگر در می‌کردم. سرانجام جواب دادم «البته که دختر فلانی هستم. خدا را شکر که چنین زنی مادرم است. خدا را شکر که دختر مادر تو نیستم.» بعد از اتمام تحصیلات والدینم کمک کردند تا شغل مورد علاقه‌ام را پیدا کنم. شغلم موقعیت اجتماعی‌ام را بین فامیل و در و همسایه بالا برد.

قسمتی دیگر از هویت مرا ملیت و قومیت و دینم تشکیل می‌دهد. وقتی گوینده اخبار از ایران می‌گوید و انتقاد می‌کند، عصبی می‌شوم گویی که چشم بر چشمم دوخته و از خود من بدگویی می‌کند. من در خانه خودم نشسته و نام و ماستم را می‌خورم، که در گوشه‌ای از جهان یکی خلاف می‌کند. فوری انگشت اتهام را به سوی «‌تروریست» مسلمانان و سپس ایران می‌گیرند. پس از تحقیق معلوم می‌شود که خطاکار از خودشان بوده است. ورق بر می‌گردد و طرف می‌شود بیمار روحی که بر اثر فشار جامعه و چه و چه‌ ندانسته اقدام به کاری کرده و باید روانه بیمارستان شود و مشکل به سادگی آب خوردن حل می‌شود.

بله من هویتم را از نام خانوادگی‌ام، ملیت و دینم می‌گیرم.

من آنم که رستم بود پهلوان

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟»

سحرگاه

خیلی کوچیک که بودم گاهی دور خودم می‌چرخیدم، مثل گربه‌ای که دنبال دمش بگرده من هم دنبال خودم می‌گشتم. نمی‌تونستم برای خودم هویتی تعریف کنم. خودم رو با فیزیکم نمی‌شناختم و به نظرم عجیب بود. کمی که بزرگتر شدم هویتم رو به مادر و پدرم وصل می‌کردم. هویت من والدین من بودند. خیلی طول کشید تا بفهمم که گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل.

دوران نوجوانی همه جیز بر عکس شد. می‌خواستم از همه جدا باشم و هویت مستقل داشته باشم. اگه می‌تونستم توی اون دوران اسمم رو هم تغییر می‌دادم تا اعلام استقلال کنم. مرحله‌ بعد هویت ایرانی بودنم بود و حسابی بهش افتخار می‌کردم، حالا به کی معلوم نبود. مثل خیلی‌های دیگه فکر می‌کردم ایرانی بودن خودش به تنهایی کفایت می‌کنه برای اثبات تخم دوزرده کردن. اما بیشترین زمان مال مدرک دانشگاهی بود. این یکی رو دیگه حق داشتم. منی که از درس خوندن بیزار بودم تونسته بودم یه مدرک بگیرم اونم از یه دانشگاه دولتی. آی من پز دادم با این مدرک. یعنی تنها خاصیت رفتن من به دانشگاه همین هویتی بود که از خودم ساخته بودم. خیلی هم به کارم اومد، دقیقا همون سال‌هایی که اگه این مدرک نبود چقدر احساس حقارت می‌کردم.

چند وقتی هم هویتم رو چسبوندم به همسر و بچه و … . اما تا مهاجرت نکرده بودم از جنسیتم بیزار بودم. این هویت معکوس بود برای من. دوستش نداشتم و نمی‌خواستم با جنسیتم شناخته بشم که شکر خدا اینم حل شد. فقط زمانی که با هموطنانم در ارتباطم معذب می‌شم. سال‌های سال برای دانسته‌های انسان‌ها ارزش قائل بودم و تلاش مذبوحانه‌ای داشتم برای بالا بردن دانشم. میگم مذبوحانه چون هر کس ظرفیتی داره و عالم بی‌عمل و این حرفه‌ا. مغز رو پر می‌کنیم که کجا ازش استفاده کنیم؟ جایی که می‌خواهیم نشون بدیم می‌دونیم؟

به تازگی متوجه شدم هویت من دقیقا همونه که هستم و نه حتی اون چیزی که سعی می‌کنم باشم. آدم‌ها من رو همون می‌شناسن که فکر می‌کنم و نه حتی اونی که عمل می‌کنم.