دسته: همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم

تقدیم به کاپیتالیسم، با عشق و نکبت

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

مهمان هفته: حسین وحدانی

از مهمانی آمده است. پارتی تولد یکی از دوستانش، همراه با رقص و آواز و چندتایی «پیک» به سلامتی همدیگر و چندتایی «کام» برای کیفِ بیشتر و حال بهتر. اما هیچ‌کدام این‌ها او را به پارتی نکشانده است. به قول خودش – با این که بیست و پنج سال بیشتر ندارد – «حال و حول»اش را کرده و این «دل‌خوش‌کنک»ها برایش کهنه و بی‌مزه شده. اصلن اگر به خودش باشد، ترجیح می‌دهد توی اتاق خودش بماند و سریال ببیند و توی اینستاگرام کامنت رد و بدل کند. اما «گاهی هم باید زد بیرون بالاخره، پافی‌های واقعی رو نمی‌شه تو اینستاگرام پیدا کرد.» منظور از «پافی» پسر خوش‌تیپ و شیک‌پوش است که هم بلد است به خودش برسد، هم می‌داند باید با یک «داف» چه‌جوری باید رفتار کرد.

  • مگر دوست پسر نداری؟

چرا، دارد. اما چه ربطی دارد؟ او می‌خواهد پسرهای مختلف را ببیند و خودش را به یک پسر محدود نکند. چه معنی دارد که داشتن دوست پسر، مانع آشنا شدن با پسرهای جدید شود؟ مگر می‌شود همه‌ی چیزهای «باحال» را فقط در وجود یک نفر پیدا کرد؟ مگر می‌شود پسری پیدا کرد که هم کول باشد، هم بدنِ ساخته‌ای داشته باشد، هم مغزش درست کار کند، هم روحیه‌ی هنری داشته باشد، هم دست‌ودل‌باز باشد، هم زبان فرنگی بداند، هم ویزا و اقامت آن طرف آب را توی جیبش داشته باشد، هم دنیا را گشته باشد، هم رفقای باحالی داشته باشد و هم پارتی و سفر باهاش خوش بگذرد؟ معلوم است که نه. پس منطقی این است که آدم هیچ‌وقت دست از جستجو و تماشا نکشد و در هر کدام از مردانی که سر راهش قرار می‌گیرند، یکی دوتا از این ویژگی‌ها را بیابد.

  • پس تو به پلی‌گامی باور داری؟

معنای پلی‌گامی را نمی‌داند؛ اما بعد از این که توضیح می‌دهی پلی‌گامی یعنی چندهمسری، با قاطعیت آن را رد می‌کند: «نه، اصلن. من علاقه‌ی خاصی ندارم که هم‌زمان با چند نفر در ارتباط باشم. با پسرهایی که آشنا می‌شم هم همیشه تا آخر خط نمی‌رم. اگه برم هم کمتر پیش میاد که بیش از یه بار و یه شب باشه.» پس ماجرا چیست؟ «می‌دونی، همه‌ش می‌ترسم از بقیه، از دور و برم عقب بمونم. تصور این که امکانش باشه یه پسر جذاب رو ببینم و به سمت خودم بکشم و مال خودم بکنم، اما این کار رو نکنم، مثل یه شکسته برام. یه جور مسابقه‌س انگار!»

آن‌چه «س» ۲۵ ساله می‌گوید، کلیدواژه‌ی اتفاقی است که به یکی از مشخصه‌های رفتاری نسل(های) جدید تبدیل شده و با ظهور اینستاگرام و امثال آن شتاب بیشتری هم گرفته است: مسابقه.

در کاپیتالیسمِ شکل‌گرفته پس از جنگ جهانی، «زن» به مثابه‌ی «جایزه»ای تبلیغ می‌شد که خرید و مصرف، راه رسیدن به آن بود. از تیغ ریش‌تراشی و مام زیر بغل، تا سرمایه‌گذاری در بانک و خرید آخرین مدل اتومبیل، همه و همه راه‌هایی بودند که سرمایه‌گذاری پیش روی شهروند جامعه‌ی کاپیتالیستی می‌گذاشت تا در مسابقه‌ای دائمی به هدف برسند: زن. زنان زیبا و لوند با موهای بلوند که شیشه‌ی کوکاکولا را با عشوه به لب‌ها نزدیک می‌کردند یا روی کاپوت جدیدترین مدل فورد لمیده بودند، تمهیدی بود تا نه تنها مردان، که حتی خود زنان را هم وادارد تا به زنِ زیبا – بر اساس استانداردهای تعریف‌شده‌ی غالب بر روزگار – به عنوان تجسدی از خوشبختی و کامیابی بنگرند و هر روز برای نزدیک‌تر شدن به این بهشت باسمه‌ای، بیشتر بدوند، بخرند، بخورند (یا نخورند)، بپوشند، بریزند، بپاشند و تلاش کنند. در این تمهید، زن فقط ابژه‌ای جنسی به حساب می‌آمد (و کماکان می‌آید) که یا استاندارد هست یا نیست؛ و استاندارد یعنی همانی که سرمایه و رسانه تعریف می‌کند. اختراع صنعت مد، رواج پورنوگرافی، شهوت رسیدن به مقام دختر شایسته و انفجار تبلیغات مبتنی بر جذابیت‌های جنسی زنانه، همگی راهکارهایی بودند برای این که خواسته‌های اقتصادی نظام سرمایه‌داری به زبان فرهنگ ترجمه شود و به صورت سبک زندگی درآید: یک مسابقه‌ی بی‌پایان، برای عقب نماندن از همگان و به دست آوردن همه‌چیز.

حالا و در ابتدای قرن بیست و یکم، این «کالا» و «جایزه» دیگر فقط «زن» نیست. آن فرهنگ، آن‌چه برای انسان امروز به صورت سبک زندگی درآمده و طی چند نسل انتقال یافته، ارتقا پیدا کرده و درونی شده است، مردان را نیز به همین شکل می‌بیند. اگر مسابقه‌ی دیروز بر سر دیدن و مالِ خود کردن زنانِ بیشتر بود که در آن، مردان برای رسیدن به جایزه و زنان برای شبیه‌تر شدنِ به آن تلاش می‌کردند، امروز دیگر این مرز برداشته شده و شرکت در مسابقه مرد و زن نمی‌شناسد.

عجیب نیست که «س» ۲۵ ساله‌ی روزگار، نه فقط دغدغه‌ی تماشا و انتخاب شدن، که دغدغه‌ی تماشا و انتخاب کردن دارد. او پسرهای پیرامون خود را با دید خریداری نگاه می‌کند که بر اساس متر و معیارهای غالب، امتیازات مختلفی می‌گیرند و از دیگری – نفر قبلی و نفر بعدی – بهتر یا بدترند. ویندو-شاپینگی که کاپیتالیسم بیش از نیم‌قرن است به راه انداخته و انسان معاصر را بدان عادت داده است، حالا دیگر فقط یک «جنس» در ویترین ندارد.

Advertisements

ابزار انتقام

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

بامداد

رابطه منیژه و مرد شش سالی طول کشید. ازدواج نکردند، اما با هم بودند. نه که با هم زندگی کنند، اما نسبت به هم متعهد بودند، یا حداقل منیژه این جور فکر می‌کرد. بعد ناگهان همه چیز عوض شد. ما از لاغر شدن و رنگ‌پریدگی منیژه متوجه شدیم. حرف هم نمی‌زد که بفهمیم چه بر سرش آمده. وقتی گریه‌هایش شروع شد، فهمیدیم مرد خیانت کرده. 

ظاهرا چند ماه قبل مرد بهانه ازدواج آورده بود و گفته بود که اگر قرار به ازدواج نباشد خواهد رفت. منیژه از آن تیپ زن‌هایی نبود که تن به ازدواج بدهد، اما مرد را دوست داشت. پس در میان حیرت همه قبول کرده بود. کار به اینجا که رسید، بهانه‌های عجیب و غریب مرد شروع شد و در نهایت مرد پس زده و رفته بود. خیلی زود فهمیدیم که یک سالی می‌شود که پای زن دیگری در میان است. مرد هم به خیال نه گفتن منیژه بحث ازدواج را پیش کشیده بود تا رابطه را تمام کند. اما جواب نه نگرفته بود.

منیژه سی و شش هفت سالی داشت. بچه نبود، کودن هم نبود، اما نفهمیده بود مرد خیانت می‌کند. گریه می‌کرد و مدام خودش را ملامت می‌کرد. وارد بحث که می‌شدی که اصلا همین بهتر که مردی با این خصوصیات رفت، اشک می‌ریخت که رفتن مرد آزارش نداده است، اعتماد ابلهانه‌اش مایه زجرش شده بود. با وفاداری کورکورانه آن همه سال و نجابت تنش کنار نمی‌آمد. فکر می‌کرد عمرش بر باد رفته و احساس بلاهت می‌کرد.

این وضع ماه‌ها طول کشید. ما منتظر ماندیم تا گریه‌هایش تمام شود و به زندگی عادی برگردد. برگشت، اما برگشتنش عادی نبود. عوض شده بود. چند وقتی لبخند به لب و آرام بود تا یک روز بدون مقدمه نشست رویروی من و صدف که تنها دوستانش بودیم و گفت که حالش از وفاداریش بهم می‌خورد و می‌خواهد با یکی بخوابد. بعد بلافاصله تصحیح کرد یکی نه، چند نفر، می‌خواهد با چند نفر بخوابد. شرایط هم برای خودش تعریف کرده بود. او و مرد همدیگر را نشناسند. شب‌هنگام مرد مستقیما به اتاق خواب منیژه بیاید، کار هم که تمام شد برود. بدون هیچ حرفی، بدون رد و بدل کردن اسم و مشخصات. نور مستقیم هم در کار نباشد، چراغ خواب فقط. این جوری اگر در خیابان هم همدیگر را ببینند نخواهند شناخت… و از ما خواست که کمکش کنیم.

من جا زدم. وحشت‌زده گفتم حالت خوب نیست. نمی‌فهمی، بعدا پشیمان خواهی شد، یقه ما را خواهی گرفت که شما که عقلتان کار می‌کرد چرا مانع نشدید. اما صدف گفت پایه‌ است. گفت کمکش می‌کند و به من تشر زد که اگر کمک نمی‌کنم لااقل سکوت کنم. حالا فکر می‌کنید قرار بود چه کمکی  بکنیم؟ پیدا کردن همخوابه! مردی که با این شرایط بخواهد با زنی بخوابد. من سرسختانه فکر می‌کردم امکان ندارد مردی با این شرایط پیدا کنیم که سرش به تنش بیارزد. اصلا چنین چیزی ممکن نیست… اما بود. صدف آدم‌ها را پیدا کرد.

منیژه با سه نفر به همین شکل آشنا شد. دو تای اول را فقط یک بار دید، اما با سومی که پسر جوانی بود تقریبا بیست و پنج ساله ادامه داد. منیژه هیچوقت اجازه نمی‌داد چراغی روشن بشود. پسر هم هرگز قواعد منیژه را بر هم نمی‌زد، سئوال هم نمی‌کرد. همه چیز در نور کم‌سوی چراغ خواب و سکوت اتاق اتفاق می‌افتاد. با هم جور شده بودند. برای منیژه همه چیز همان بود که می‌خواست. پسر هم احتمالا اوایل بیشتر به حساب اداهای زن گذاشته بود و بدون دردسر و حساب پس دادن، لذتش را می‌برد، اما انگار یواش یواش به زن و رفتارهای غریبش دل بسته بود که نه می‌رفت و نه از ترس از دست دادن رابطه، کنجکاوی می‌کرد. نمی‌دانم، هر چه که بود، این منیژه بود که قول و قرارش را با خودش فراموش کرد و با بی‌قیدی از یک جایی شروع کرد به تعریف داستانش، اول جسته گریخته، بعد کامل. منیژه می‌گفت شبی که داستانش را تمام و کمال تعریف کرد، پسر با صدای گرفته‌ای پرسیده بود: «پس علت این همه تاریکی و سکوت و گمنامی این بود؟ فقط می‌خواستی از تنت انتقام بگیری و من ابزار انتقامت بودم؟ فقط همین؟… به من نگاه کن! فقط همین؟» و بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، در سکوت لباس پوشیده بود و رفته بود.

این آخرین ملاقات آنها بود.

کمش خوبه زیادش بد

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

نیمه‌شب

دوستی دو روز پیش گله می‌کرد از یک اسپانسر بزرگ و معروف که بخاطر فروش بلیت بیشتر از هنرپیشه‌های سوسول و خوشگل مرد استفاده کرده بود و باعث شده بود کیفیت اجرای هنر تنزل پیدا کنه. به نظر این دوستم اگه از هنرپیشه‌های کمتر خوشگل ولی حرفه‌ای‌تر استفاده میشد نمایش و موسیقی اثر ارزش برابری پیدا می‌کرد. خوانندۀ پرطرفدار و اتفاقاً خیلی باکلاسی توی تلویزیون اعتراف کرد که خواننده‌ها به مو و قیافه‌شون اهمیت زیادی می‌دن چون مخاطب این انتظار رو ازشون داره. و خودش هم وقت زیادی رو جلوی آیینه سپری می‌کنه. یکی از رستوران‌های معروف تهران گارسون‌های خیلی خوش‌تیپ و خوش‌‌هیکل استخدام کرده بود که قیافه‌های جذاب و زیبایی داشتند و شبیه به مردم زیبای کشوری بودن که غذاش توی اون رستوران سرو می‌شد.

همه‌ی این مثا‌ل‌هایی که زدم مربوط به آقایون می‌شد. هیچ خانمی در کار نبود. اتفاقاً خودم یکی از کسانی هستم که وقتی مردهای خوش‌قیافه و خوش‌تیپ می‌بینم لذت می‌برم. گرچه به هنر و استعداد و اخلاق و مهارت طرف مقابل بیشتر اهمیت می‌دم و ترجیحش می‌دم ولی واقعیت اینه که دیدن زیبایی مردانه لذت می‌برم. کاملاً هم موضوع جنسیه. چرا که در مورد خانمها این لذت تغییر می‌کنه. شاید نه تنها لذت نبرم که لجم هم دربیاد که این خانمه چقدر خوشگله. چه معنی داره اصلاً زن خوشگل باشه؟ چرا به موضوعات مهمتر توجه نمی‌شه؟ چرا استفاده‌ی ابزاری میشه؟ چرا فقط موضوع رو جنسی می‌کنن؟ چرا زن خوش‌هیکل لخت روی مجله‌شون میذارن؟ اما اگر مرد خوش‌هیکل با مایو روی جلد مجله باشه که داره لبخند میزنه و دندونهای سفید داره اصلاً هم ناراحت نمی‌شم.

اما کار به جایی رسیده که ذهن و چشمم اشباع شده از دیدن ماهیچه‌های ورقلمبیده و دندون‌های سفید و پوست برنزه و ته ریش سکسی. دلم دیدن یک مرد معمولی می‌خواد. یک مرد خوش‌تیپ و جذاب معمولی. از همین‌هایی که توی خیابون می‌بینم و گاهی سرم برمی‌گرده و لبخند می‌زنم.

خوب و بدش رو نمی‌دونم ولی اونایی که تو کار تجارتند خوب می‌دونن.

آنجا که ملاک‌ها را دیگران تعیین می‌کنند

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

شبانگاه

در دنیای مصرف‌زده امروز که همه برای پیشرفت و فروش یک قلم جنس بیشتر حاضر به دریدن یکدیگرند و از انجام هیچ کاری دریغ نمی‌کنند، استفاده ابزاری از انسان‌ها هم دیگر خیلی عجیب نیست. انواع تبلیغات مختلف که عکس زن‌های خوش‌پوش و خوش‌اندام را توی حلق شما فرو می‌کند، تا کودکان زیبا و معصومی که با چهره‌های ملیح و البته گریم‌شده که شما را ترغیب به خرید فلان محصول می‌کنند، جز جدایی‌ناپذیری از زندگی شده است.

در این میان آنچه در نگاه اول بیشتر خودنمایی می‌کند نیمه‌ای از جامعه است که گویی تمامی تمرکز به آن سو متمایل شده: نیمه ذکور! همه چیز در جهت لذت‌های دیداری و شنیداری مردان بوده است. عکس‌های زیبا، صحنه‌های هیجان‌انگیز، حوریان زیبا و خوش‌فرم و لوند. ولی اگر دقیق‌تر نگاه کنی متوجه خواهی شد که گویی از جایی به بعد در زمان، شرکت‌های تبلیغاتی متوجه شده‌اند که آن کسی که خرید می‌کند و بیشتر جذب می‌شود زنان هستند نه مردان! برای فروش بیشتر باید روی زنان سرمایه‌گذاری کرد؛ نه برای تبلیغات، بلکه به عنوان مخاطبین تبلیغات!

سوییچ کردن بین مدل‌های زیبا و خوش‌اندام مونث و سیبیل کلفت‌های پشمالو حتماً بدترین نوع تغییر استراتژی بوده است! مغزهای متفکری که پشت رسانه‌ها نشسته‌اند دست به کار شدند، همانقدر که مردان به زیبایی و ظاهر زنان اهمیت می‌دهند، زنان به عنوان نیم دیگری از جامعه انسانی و حتی به عنوان بخش مهم‌تر آن – از نظر من – به زیبایی و خوش‌اندامی و همه چیز تمامی مرد اهمیت فوق‌العاده‌ای می‌دهند، که البته هیچ بد هم نیست و کاملاً غریزی و فطری‌ست.

قسمت بد ماجرا آن جایی است که همه ما، اعم از زن و مرد، ناغافل تحت‌تاثیر نامحسوس تبلیغات شده‌ایم و آنچه در ما رسوخ کرده است، در ژرفای روح ما، خوراکی است که در مغزهای شرکت‌های تبلیغاتی و تنها برای سود بیشتر عده‌ای خاص، تهیه و پخته شده است. خوراکی که ارزش را تنها در ظاهر می‌بیند و ملاکی برای ارزش‌های معنوی و روحی ندارد. و گرنه کدام مرد آزاده‌ای را می‌شناسید که زنی زیبا و دلفریب که هر ساعت در اغوش دیگری‌ست را به زنی با زیبایی کمتر اما با قلب و روحی بسیار بزرگ‌تر و مهربان‌تر ترجیح دهد، یا کدامین زن آزاداندیشی را می‌شناسید که مرد وفادار و مهربان ولی کوتاه‌قد را به مدل خوش‌قد و بالا با ماهیچه‌های برآمده ولی چشم‌هایی دریده بفروشد؟! (حساب اشتباهات هر دو گروه البته جداست.)

عجیب اما واقعی

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

شامگاه

همکارم تلفن را قطع کرد و همین طور توی فکر و خیره به روی میز گفت: «عجب دنیای کثیفی شده!» منتظر ماندم مثل همیشه تعریف  کند، اما ساکت بود. گفتم: «خب چی شده؟» مادرش زنگ زده بوده تا بگوید توی روستای خانوادگیشان یک پسربچه تر و تپل و بانمک و نوجوان را چند پسر گرفته‌اند و پشت باغ متروکه‌ای آزارش داده‌اند؛ نه تننها خودشان که یک خر را هم آورده‌اند که شریکشان باشد، چه طورش را نمی‌دانست. زنگ زده بود که بگوید حواسش به پسربچه‌اش باشد و نگذارد تابستان اگر به روستا رفتند تنها برود بیرون. زنگ زده بود که بگوید آن پسربچه خودش را انداخته توی رودخانه اما زنده مانده. همکارم بهت‌زده شده بود. نه که ندانسته باشد، می‌دانست تا به حال آنقدر نزدیک، آنقدر واقعی نشنیده بود.

راستش برای من هم هنوز عجیب است، داستان پسربچه‌ها و تجاوز را می‌توانم باور کنم، اما مصداق‌های استفاده جنسی از مردان را به سختی می‌توانم پیدا کنم. مثلا این‌ که وقتی مدیرعامل جایی زنی است که صرفا به دلیل جنسی بخواهد پسری را استخدام کند و بعد در طی مدت همکاری او را مورد آزار و اذیت قرار بدهد، در مواقع تنهایی او را وسوسه کند، تطمیعش کند که با او رابطه داشته باشد، حتی بدون رضایت او بدنش را لمس کند و … یا مردی که به طمع دست‌اندازی به مرد جوان دیگری او را در موقعیت هایی می‌گذارد که نتواند رد کند. اگر نیاز به پول، کار یا دارو و …  دارد، دسترسی به آنها را منوط کند به رابطه با او.

یا پسر کم‌درآمد و زیبا یا خوش‌هیکلی که برای رسیدن به خواسته‌هایش راه معقولی جلوی پایش نیست. نه تحصیلاتش راه به جایی می‌برد، نه تجربیاتش. پس برای رسیدن به آنچه می‌خواهد داشته باشد و ندارد جوانی و زیبایی‌اش را می‌فروشد به زنی که دارای آن چیزهایی‌ست که او می‌خواهد: پول و جایگاه اجتماعی و …

همه اینها می‌تواند اتفاق بیفتد و اتفاق می‌افتد. این که فکر کنیم پسرها هم می‌توانند در معرض آسیب‌های جنسی باشند یک جور خرق عادت است؛ اما باید عادت کنیم به این خرق عادت، هم فکر کنیم و هم برایس دنبال چاره باشیم.

معصومیت از دست رفته

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

غروب

همکار بودیم با هم. میان آن همه همکار مردی که از فرط خامی رفتار و رقابت‌های کودکانه بیشتر به پسر بچه‌‌ها می‌ماندند، این یکی رفتارهای بسیار عاقلانه و فروتنانه‌ای داشت. این بود که کم‌ کم صمیمیتمان بیشتر شد و حتی گاهی گوشی بودم برای درد دل‌هایش.

از خانواده‌اش می‌گفت، از مشکلاتشان، از دلسوزی‌هایش برای خواهر‌هایش، از خودش، از تنفرش از خودش. یک بار برایم تعریف کرد که چرا از خودش متنفر است. می ‌گفت در دوره لیسانس یکی از دختر‌های خوشگل و پولدار دانشکده شدیدا به او ابراز علاقه می‌کرده و تا مدت‌ها متعجب بوده که چرا دختر، او را از میان این همه پسر انتخاب کرده است. اویی که نه قیافه‌ای داشته و نه وضعیت مالی مناسبی. اویی که به قول خودش روستایی بوده و همیشه هشتش گروی نهش. می گفت دخترک آنقدر ابراز علاقه کرده بود و آنقدر دور و برش پلکیده بود که عاقبت پسر هم به او علاقمند شده بوده و با هم رابطه شان را آغاز کرده بودند و حتی کار بارها و بارها به تختخواب هم کشیده شده بود.

مدتی وضع به همین منوال گذشته بود تا ناگهان دخترک پسر را رها کرده بود و بعد از پیگیری‌های متعدد پسر در مورد علت جدایی، دختر به او گفته بود که او را فقط برای سکس می‌خواسته است و گرنه او کجا و پسر کجا!

 بعدها پسر مشابه این قصه را از رابطه دختر و سایر پسر‌های دانشکده نیز شنیده بود. می گفت از خودم بابت آن رابطه بدم می‌آید، انگار تنها ابزاری بودم در دست او. بعد از مدت‌ها هنوز از خودش بابت آن رابطه خشمگین بود. می‌گفت حال دختری را دارم که به سادگی بازی خورده و بکارتش را در یک رابطه بی‌قرجام از دست داده است.

انسان پوک

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

عصر

 همه ما ابژه‌ جنسی هستیم. زن و مرد ندارد. این سطح توقع ماست یا شاید نگرش ما به جنس مخالفمان و مطالباتمان از جنس مخالف یا حتی موافق. می‌گویم همه ما ابژه‌ جنسی هستیم آنجا که دختری با مرد متاهلی دوست می‌شود و می‌بیند مرد متاهل است اما خب می‌گوید عاشق شدم. به همین راحتی. یک زندگی را کن فیکون می‌کند چون عاشق شده. چون مرد برایش یک ابژه است. چون دیگر به آن کودکی که بی‌پدر می‌شود، به آن زنی که مطلقه می‌شود، فکر نمی‌کند. به خودش فکر می‌کند. به دلش فکر می‌کند و به خواست‌های زیرشکمش. پس مرد برایش ابژه‌ای بیش نیست. می‌خواهد با او بخوابد، می‌خواهد با او باشد، می‌خواهد…

اصلاً به نظرم مهم نیست چنین انسان مفلوکی چه می‌خواهد، چون همه چیز برایش اندام جنسی‌ست. مرد هم همان‌طور، حتماً زن جوان‌تر می‌خواهد، حتماً دیگر زن برایش تکراری شده، حتما تنوع می‌خواهد، حتماً آغوش جدیدی‌‌ می‌خواهد، حتماً دوست دارد جنس نوازش‌هایش تغئیر کند، حتما… حتما… حتما… و این‌ها هم اسمش چیزی بجز نگاه به آن دختر به عنوان ابژه‌ی جنسی نیست. وگرنه تا آنجا که عقل حکم می‌کند مردی که زن و بچه داشته باشد این نگاه طماع و حریصانه را نباید داشته باشد، ولی خب دارد دیگر به هزار و یک دلیل. قدیم‌ترها می‌گفتند مرد است دیگر. این روزها می‌گویند ابژه‌ی جنسی ست دیگر مرد و زن هم ندارد.

خنده‌دار است ولی بعضی مواقع انگار همه‌ی آدم‌ها را یک دهان متصل به اندام تناسلی‌شان می‌بینم. همین قدر مهوع، همین قدر تهوع‌آور، همین قدر حال بهم‌زن. اما واقعیتی‌ست، شاید قدیم‌ترها اینطور نبود، لااقل نسبت به زن‌ها. زن‌ها انگار حجب و حیاشان بیشتر بود. این روزها دیگر قبح همه چیز ریخته. آنقدر همه چیز عریان شده که ابتدای هر رابطه‌ای زن ممکن است به مرد بگوید تو برای من صرفاً یک » ابژه جنسی» هستی، یا مرد به زن بگوید تو صرفاً برای من یک » سکس پارتنر» هستی.

اما به نظر من بیاییم این بازی با کلمات را تمام کنیم و این لغت‌بازی‌ها را دور بریزیم. بوالهوسی این روزها با این لغت‌بازی‌ها رنگ و رویش عوض نمی‌شود. اسمش همان است. هوا، هوس، میل، تمنا، غریزه، کوفت، زهرمار… هرچه هست به شکل نفرت‌انگیزی، رقت‌انگیز است. به شکل نفرت‌انگیزی، حال‌بهم‌زن است.

پس همه ما ابژه جنسی هستیم. مرد و زن ندارد. اختلالات هورمونی که پیدا می‌کنیم طرف مقابلمان وسیله‌ای بیش نیست برای رسیدن به لذت‌هایمان. به قول فروغ فرخزاد » انسان پوک»!