دسته: همسر بیگانه من

جراحتِ عميقِ بيگانگى

«همسر بیگانه من»

مهمان هفته: پویا گویا

فکر می‌کنم تاریخ زناشویی جهان از این بیگانه همسران زیاد به خود دیده است. جوانتر که بودم بوی بیگانگی میان رابطه‌های سر و همسری را نمی فهمیدم. از نظر من فلانی با بهمانی زن‌و‌شوهر بودند. همین که زن‌و‌شوهر بودند کافی بود. یواش یواش و توی این چندسال خیلی «بیگانه از هم» را می‌بینم که توی یک خانه و زیر یک سقف با هم زندگی می‌کنند. به جز پدربزرگ صمیمی‌ترین دوستم که سال‌ها با همسرش غریبه می‌زیست و فقط هم‌خانه بود، حالا زوج‌های جوانی را می‌بینم که با هم دلِ همسو ندارند، که هیچ، پایشان به راه هم نمی‌رود و هرکس برای خودش زندگی می‌کند.

به اطرافتان نگاه کنید…
خانم طاهری که خانوم خوب و مهربان خوش اخلاقی هم هست، صبح‌ها را به خرید و باشگاه می‌گذراند و عصرها را در دوره‌های دوستانه‌-زنانه ته کافه‌های شیک سر می‌کند و شب‌ها سریال تلویزیون می‌بیند و تلگرام و مدیریت گروه‌های تلگرامی وآخر شب‌ها هم بعد از دیدن «اتاق خبرِ شبکه‌ی من‌و‌تو»، می‌خوابد.

آقای طاهری از صبح زود که از خانه بیرون می‌زند، تا عصر اداره است، بعد با دوتا از رفقا باشگاه می‌رود، شام را منزل مادرش کمی سالاد با سینه‌ی مرغ می‌خورد. هفته‌ای دو‌شب منزل مازیار -رفیق مجردش- بیلیارد بازی می‌کند و آبجویی می‌نوشد، شب‌ها حدود یازده می‌رسد منزل، کمی توی خانه می‌چرخد و بعد از دیدن»اتاق خبرِ شبکه‌ی من و تو»، می‌خوابد.

آقا و خانوم طاهری، یک فرزند هفده‌ساله دارند که در کنار این دو بیگانه، همراه «تبلت‌ش»، زندگی می‌کند. سام طاهری، در این هفده سال، یکبار هم بوسیده شدن مادرش را توسط پدر ندیده‌ است. تا به حال در هیچ جشن و مهمانی‌ای آن‌ها در حال رقص با هم ندیده است. هیچ‌وقت یادش نمی‌آید مادرش به‌جای «سیروس»، آقای طاهری را «عزیزم»، خطاب کرده باشد.

آقا و خانوم طاهری تقریبن یازده سال گذشته را بدون عشق‌بازی با هم گذرانده‌اند.
آقا و خانوم طاهری تقریبن هفت سال گذشته را بدون اندکی «دل‌نزدیکی» با هم گذرانده‌اند.
آقا و خانوم طاهری دقیقن دو «بیگانه‌ی تولید مثل کننده‌ی زیرِ یک سقف زندگی‌کُن» هستند.

به اطرافتان با دقت بیشتری نگاه کنید، از این بیگانه‌های هم‌خانه زیاد می‌بینید. اصل بیگانگی از شکاف‌های فرهنگ و دیدگاه می‌آید. شروع به ترک‌خوردنِ دیوار سر‌و‌همسری از آن‌جا شکل می‌گیرد، که مردانِ خانواده از خانواده‌ی به ظاهر بی‌نقص و در باطن مزخرفشان خسته می‌شوند و زنان خانواده احساسِ خستگی می‌کنند؛ از این همه تفاوت در آن واقعیتی که قبل از ازدواج ، خیالش رنگی دیگر و طرحی بهتر داشت.

زندگی‌های جنسیِ به بن‌بست رسیده، روزمرگی‌های بی‌پول و بی‌هیجان، درگیری‌های تلخ با پنجه‌های خشن واقعیت در اجتماع تیره و خاکستری، و سرب معلق در هوای رابطه‌های تُرد و صرفن احساسی عواملی هستند که بیگانه‌هایی را برای زندگی در کنار هم تربیت می‌کنند.

به اطرافتان نگاه کنید…
آنا و امیر بعد از سه سال دوستی و یک‌سال عقد بودن، حالا دو سال است که با هم رسمن و تمام‌وقت زن‌و‌شوهرند. امیر توی این دو‌سال یک‌بار رابطه‌ی جنسیِ داخل ماشین را با رویا همکارِ متاهل‌ش تجربه کرده است، آنا هم چند وقتی‌ست با یک آقای بوشهری رابطه‌ای متنی و تلگرامی را شروع کرده و یک‌بار هم برایش یک عکس از تن لختش را فرستاده است. البته نه امیر و نه آنا از این تجربه‌ها احساس بدی ندارند. آن‌ها الان یک‌سالی هست که تبدیل به دو ‌بیگانه‌ی زیرِ یک سقف زندگی کن، شده‌اند.

فرهنگ تربیتی آنا، او را مادر بار آورده است. مادر فرزندی که در آینده شاید خواهد داشت، مادر همسری که اختیار خواهد کرد، مادر والدینش که روزی پیر خواهند شد. امیر اما توی بیست و نُه سالگی به یک مادر نیاز ندارد. او ماده گرگی وحشی و گرم می‌خواهد. کسی که او را شب‌ها تا گرم‌ترین لحظه‌ها ببرد و شیره‌اش را بکشد. اهل هیجان باشد و شب‌ها زود خوابش نگیرد. تقریبن زنی شبیه رویا، کسی که خطر کردن و هیجان کردن را بلد باشد.

فرهنگ تربیتی امیر، او را مردی بی‌دقت به رنگ‌ها و نگاه‌ها بار آورده، مردی مثل پدرش، مردی که یازده روز تتوی کوچک و زیبای پروانه‌ی تبتی را کنار قوزک پای آنا ندید، اما کاملن متوجه تغییر حالت ابروهای رویا در صبح روز اول تغییر، شده است. همین بد‌فرهنگیِ امیر سبب می‌شود که قربان صدقه‌های داغ آقای بوشهری آنا را به سقف ارضایی کامل در تمام جانش ببرد.

آنا و امیر در سه‌سال دوستی‌شان تمام وقت مشغول رفع موانع برای ارتباط برقرار کردن با هم بودند، نه مشغول شناخت رنگ‌ها و نقش‌ها و حال‌و‌حالت‌های هم. آن‌ها در این سه سال رفاقتشان تنها به نمایش خود برای دلبری از هم بودند و دور زدن تحریم‌های پدر‌و‌مادرهایشان و دیگر حواشیِ رابطه‌های این روزگار، وقتی نماند که ذهن و تن هم را بشناسند. بعد از ازدواج یک‌سالی را که بی دغدغه و خطر و حاشیه با هم طی کردند، تازه دریافتند که دو بیگانه‌ی زیر یک سقف زندگی کننده‌اند.

برای این موضوع، دیده بسیار است و حرف بسیار، اما مجال اندک است و مسلمن واقعه سخت نا‌منتظر، پس یک جمله‌ی دیگر و سپس بدرود.

روزمرْگی و عمر زیاد هم به بیگانه شدن سر‌و‌همسر‌ها با هم کمک می‌کند، پدر‌بزرگ دوستم را یادتان هست؟

Advertisements

آی عشق، چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست

«همسر بیگانه من»

بامداد

سما سر دو سال از همسرش جدا شد.

سما با دوست پسرش ازدواج کرد. دوست پسر چند ساله‌اش که از همه نظر متوسط بود. میانه‌قامت و میانه‌اندام با چهره‌ی معمولی و خانواده‌ی نه چندان خاص. شغل عادی داشت و نمی‌خواست به جای خاصی برسه. زندگی عادی رو دوست داشت به جاش. دلش یه خونه‌ی خوب می‌خواست. یه همسر مهربون و یه آخر هفته‌ی گرم و خانوادگی. سما هم برتر از دوست پسرش نبود. نه زیباتر بود نه پولدارتر و نه تحصیلات بهتری داشت. کارمند معمولی یک شرکت کوچیک بود و قبل از ازدواج کردنشون، درگیر همون آخر هفته‌ها با خانواده‌ی خودش. اما دلش یک چیز دیگه می‌خواست. توی درد و دل‌های قبل از عروسی تفاوت‌هاشون زیاد به چشمش می‌اومد و نگرانشون بود. می‌دید چقدر خط بینشون کشیده شده. اما همه‌ی اینها فقط براش در حد حرف‌های بینمون موند. عقد کردند و چند ماه بعد، عروسی.

یک سال آخر سما زیاد غر می‌زد. از همسرش زیاد بد می‌نوشت. متن‌های همسرش هم عاشقانه بودند اما مشخص بود برای زن دیگه‌ای نوشته می‌شن. توی خلوت خودشون فقط دعوا بود. وقت‌های دیگه رو صرف هر چیزی می‌کردند به جز اینکه با هم حرف بزنند. زمان‌های خانه بودنشون رو هم طوری تنظیم می‌کردند که تلاقی نداشته باشند.

شاید سخت بود. ما توی زندگی مردم نیستیم. ما با کفش مردم راه نمی‌ریم اما یک چیزی رو واضح می‌شد دید. در نهایت همه‌ی حرف‌ها و دلهره‌هایی که می‌تونست با کمی صحبت و مشورت و همدلی حل بشه، تبدیل به بمب ساعتی زندگیشون شد. هیچ کدوم کوتاه نیومدن. نه همسرش از دورهمی‌های خانوادگی و دوستانه دست کشید نه سما در رویاهای آینده‌اش جایی برای همسرش قائل شد. تلخ‌ترین اتفاق همین تکراری بودن حرف‌هایی بود که توی سه سال ارتباط رسمی‌شون همیشه بود. یک جرقه بینشون بود که با زمان بزرگتر شد. بزرگتر شد و جفت بودنشون رو بلعید و تمام شد.

نسل ما امکان بیشتری برای برقراری ارتباط داره. ارتباطی که براش هزینه‌ی کمتری می‌دیم. همسر داشتن آسونه اما همدلی نیاز به زمان گذاشتن داره. زندگی زیر یک سقف خیلی سخته و حفظ کردنش سخت‌تر. متاسفانه نسل ما به غذای آماده و رابطه‌ی سریع و گسست داره عادت می کنه. چیزی که روز به روز زوج‌های اطراف من رو بیشتر از هم غریبه می‌کنه و آمار خیانت رو انقدر انفجاری زیاد کرده که گاهی جهان رو فقط یک جای تاریک ناامن می‌کنه.

همسر ايرانی و بيگانه من

«همسر بیگانه من»

نیمه شب

درست زمانی كه به ازدواج فكر می‌كردم بسياری از دوستانم صميمانه به من توصيه می‌كردند كه به دنبال آشنايي با فردی غير ايرانی نباشم. تجربيات دوستان و آشنايان نشان داده بود كه تفاوت زبان و فرهنگ در بسياری از موارد مشكلات متعددی ايجاد كرده بود.

من پيش از تصميم به ازدواج، دوست پسری غير ايرانی داشتم كه با آرامش و بدون كمترين مشكلی با هم زندگی می‌كرديم، اما با فكر ازدواج و به ميان آمدن پای خانواده، تصميم گرفتم كه بنا به توصيه اطرافيان با فردی ايرانی ازدواج كنم. پدر و مادرم شديدا به داشتن دامادی ايرانی اصرار داشتند. ترس آنها از عدم برقراری ارتباط با همسر آينده من شاید يكی از دلايلی بود كه من را بيش از پيش تشويق به يافتن پارتنری ايرانی می‌كرد. در همان زمان با پسری ايرانی آشنا شدم و بعد از مدتی تصميم به ازدواج گرفتيم. از هم زبان بودن و هم فرهنگ بودنمان راضی بودم و انتظار می‌رفت كه در نهایت آرامش، برنامه ازدواجمان به سرانجام برسد اما برخلاف انتظار ترسناک‌ترين اتفاقاتی كه حتی در مخيله ما نمی‌گنجيد پيش آمد.

درگيری و بحث ميان خانواده‌ها آنچنان بالا گرفت كه من با ترس به آينده نامعلوم اين ازدواج فكر می‌كردم، بحث و درگيری ميان ما كه هر دو هم زبان بوديم و تا حدودی از يك فرهنگ يكسان آمده بوديم، تصورات من را از ازدواج با فردی همزبان و هم فرهنگ بهم ريخته بود. درگيری‌ها به حدی پيش رفت كه به يكی از دوستانم كه پيش از اين من را از ازدواج با فردی غير ايرانی برحذر داشته بود گفتم: «ما از يک زبان و يک فرهنگ بسيار با هم بيگانه‌تر هستيم.»… ما بعد از فراز و فرودهای بسيار ازدواج كرديم.

همسر ايرانی من برخلاف تمام تصوراتم بيش از يک فرد خارجی با من بيگانه است. نگاه ما به زندگی با هم متفاوت است و گاه فكر می‌كنم اگر با فردی غير ايرانی ازدواج می‌كردم شايد هر دو طرف تلاش بيشتری برای نزديگ شدن به نگاه و فرهنگ يكديگر می‎‌كرديم.

هر چند ازدواج بنا به نظر قديمی‌ترها، هندوانه‌ايی سربسته است اما در خارج از ایران، نگرانی از آنچه كه پيش می‌آيد به دلیل ترس از نيافتن زبانی مشترک بسيار سخت‌تر است.

همسر بیگانه‌ی مادر

«همسر بیگانه من»

شامگاه

همینجا روی میز کناری من نشسته کتابش را می‌خواند. من هم هی کمی یادداشت می‌کنم کمی برمی‌گردم سمتش که حرف بزنم ولی حرف‌نزده رویم را برمی‌گردانم. ما زیاد با هم حرف می‌زنیم. گاهی همین گولم می‌زند که خیلی همدیگر را می‌شناسیم. تلنگرهای هر از گاهی یادم می‌اندازد اشتباه می‌کنم. هر آدمی گوشه‌هایی دارد ناشناخته، حتی برای نزدیکترینانش.

چند سال پیش دو تا از بهترین دوستانمان که همزمان با ما زندگی مشترک را شروع کرده بودند، از هم جدا شدند. مشکل؟ هیچوقت نفهمیدیم. همینقدر بود که یک روز، زن از مرد خواسته بود مدتی خانه نیاید تا به زندگی مشترکشان فکر کند، و مرد هم رفته بود و دیگر زن نگفته بود برگرد، مرد هم برنگشته بود. در آن یکی دو هفته که با هم حرفی نزده بودند آنقدر بیگانه شده بودند که هر کس بی‌حضور آن یکی تکلیف آینده‌ی مشترکشان را روشن کرده بود.

ما تا مدتها چشممان ترسیده بود. از اینکه بیگانه شویم با هم. حالا هم حواسمان هست همیشه که آشنای هم بمانیم. اما من گاهی هم به این فکر می‌کنم که مگر بیگانه بودن یا نبودن از خلال کلمات اتفاق می‌افتد؟ پدر من چنان پرحرف بود که هرکس می‌دیدش گمان می‌کرد حسابی می‌شناسدش، همه هم به عنوان یک انسان متعهد، امانتدار و قابل اطمینان. همان باری که پول آشنایی دستش امانت بود و رفته بود سرِ خود جایی سرمایه‌گذاری‌ش کرده بود و حالا نداشت پول امانتی را پس بدهد، شد همسر بیگانه‌ی مادر.

خوابم یا بیدارم؟

«همسر بیگانه من»

عصر

کاش همه اینها خواب باشد، بیدار شوم و ببینم که فقط یک خواب بوده و تمام شده. می‌توانم از اول شروع کنم و کسی هم سرزنشم نکند. می‌توانم انتخاب دیگری داشته باشم یا اصلا انتخاب نکنم. اما خواب نیست بلکه کابوسی است در زندگیم که پایانی ندارد.

از دوره راهنمایی، عاشق پسرخاله‌ام بودم و همیشه خودم را کنارش تصور می‌کردم. آدم باحالی بود و نظرات جالبی داشت. من عشق فیلم بودم و عاشق دیدن فیلم‌های جشنواره. یکبار هم توی سینما با هم فیلم دیدیم. وقتی بابا فهمید می‌خواست قیامت کند، اما به خیر گذشت. او میخواست مهندس شود و من هم. ولی از خاله‌ام می‌ترسیدم و نمی‌توانستم او را هضم کنم. گذشت و پسرخاله‌ام با از ما بهتران ازدواج کرد (می‌دانید که پولدارها همیشه سراغ پولدارتر از خودشان می‌روند). یادم نمی‌رود که چطور خاله‌ام مراسم‌هایش را  با آب و تاب تعریف می‌کرد و دلم را می‌سوزاند. خوشحالم که باهاش ازدواج نکردم.

وقتی هفده ساله بودم با سارا می‌پریدم. من زیاد به خانه آنها می‌رفتم؛ به خاطر نسبت فامیلیمان با هم درس می‌خواندیم و عاشق قهرمان‌های توی فیلم‌ها می‌شدیم. یواشکی تایتانیک را دیدیم. یکبار با هم رفتیم سینما بدون اینکه کسی بفهمد و تمام لذت با هم بودنمان به همین کارهای پنهانی بود. بعدها، وقتی پسرعمه‌ام که من خواب دیده بودم با او ازدواج می‌کنم به خواستگاریش رفت، از من پرسید نظرت چیه و من صادقانه گفتم که پسر خوبیه. با هم ازدواج کردند و الان ظاهرا خوشبختند.

یکی از پسرخاله‌هایم عاشق من بود، اما من محل سگ هم بهش نمی‌گذاشتم و حتی باهاش دعوا هم می‌کردم. درس نخوانده بود و من مثلا دانشجو بودم و کلاسم خیلی بالا بود. برای همین هر دوبار که از من خواستگاری کرد جواب رد دادم. زیاد روی اعصابم بود و تحمل این طور آدم را نداشتم. توی ذهنم هیچ تفاهمی نداشتیم. هنوز وقتی مامانم او را می‌بیند با حسرت به هردویمان نگاه می‌کند و توی دلش حتما خیلی غصه می‌خورد.

هر مدلی فکر کنید خواستگار داشتم. پولدار، بی‌پول، دکتر، مهندس، معلم و… اما من عاشق بودم و نمی‌توانستم یکی از آنها را کنارم تصور کنم، به تفاهم برسم و بگویم خب، همین مناسب است و به نتیجه برسم. هر کدام را به بهانه‌های واقعی و غیرواقعی رد می‌کردم.

همیشه خودم را کنار کسی که عاشقش بودم تصور می‌کردم. دوستش داشتم و می‌دانستم وقتی کسی را دوست دارم همه کار برایش می‌کنم. باهاش کنار می‌آیم. خوب رفتار می‌کنم. کمتر عصبانی می‌شوم. سعی می‌کنم به حرفهایش گوش بدهم. خیلی چیزهای خوب و عالی در کنارش می‌خواستم. در کنارش بهم خوش می‌گذشت. او آدم سختی بود. و به قول خودش نمی‌خواست من را بدبخت کند. ولی فکر این جای کار را نمی‌کرد که با رها کردن من، با تنها گذاشتنم، من را به راهی می‌کشاند که هزار برابر بدتر از بودن با او خواهد بود.

وقتی مطمئن شدم که دیگر من را نمی‌خواهد با دم دست‌ترین خواستگارم که ظاهری معمولی و خانوادهای موجه و ظاهرا تحصیل‌کرده داشت ازدواج کردم. خواستم همه تصوراتم را پیاده کنم. خواستم که خوش اخلاق باشم. کمتر عصبانی شوم. خواستم مهربان باشم. خواستم به حرف‌ها و تصمیماتش احترام بگذارم اما نشد. نتوانستم. نتوانستیم.

من توی فیلم‌هایم زندگی می‌کنم. توی عاشق بودن خودم. اما او سرش در حساب و کتاب است. من توی کتاب‌هایم هستم. توی احساساتم غرقم ولی او از دیدن اخبار لذت می‌برد. از خوردن به موقع لذت می‌برد و اینکه سر ساعت ده بخوابد.

دلم می‌خواست وقتی از راه می‌رسد به جای اینکه بگوید قسط فلان را دادم یا بالاخره پول جور شد یا فردا یارانه را می‌ریزند، بیاید دستش را بیندازد دور کمرم و بگوید از صبح تا حالا بهت خوش گذشته، یا فلان فیلم اومده بیا بریم ببینیم، یا این کتاب را برات خریدم یا…

هر چه فکر می‌کنم، می‌بینم اشتباه کرده‌ام. اختلاف فرهنگی، طبقاتی، تحصیلی، اقتصادی و… زیادی با هم داریم و داشتیم و من انتخاب درستی نکردم. هر روز هم دور و دورتر شدیم. اگر برای کسی تعریف کنم، باور نمی‌کند. حتی از روی عکس‌هایمان هم هیچکس لحظه‌ای شک نمی‌کند که این همه دوریم.

کاش همه‌اش خواب بود و می‌توانستم بیدار شوم و بگویم آخیش، اما کابوسی دنباله‌دار است.

زندگی معمولی آقای ”سین” و خانم ”کاف”

«همسر بیگانه من»

بعد از ظهر

‎‎از ازدواج آقای ”سین” و خانم ”کاف”، بیست و پنج سال و شش ماه بود که می‌گذشت.
‎آقای ”سین” هر روز صبح از خواب بلند می شد، کتری را از پارچ آب کنار گاز پر می‌کرد، تفاله‌های از شب پیش مانده قوری را داخل سبد پلاستیکی داخل سینک می‌ریخت و قوری گل سرخی خانم ”کاف” را زیر آب می‌گرفت و دو قاشق از چای  لاهیجان و هل، توی قوری می ریخت و در فاصله دم کشیدن چای صورتش را می‌شست و موهایش را شانه می‌زد و همان طور که چای تازه دم‌کشیده‌اش را سر می‌کشید، زیپ شلوارش را هم بالا می‌کشید و قبل از رفتن به خانم ”کاف” که در خوابی عمیق بود نگاهی می‌انداخت و ظرف غذایش را برمی‌داشت و به اداره‌اش می‌رفت.

‎و خانم ”کاف” هر روز صبح به ملافه‌ها دست می‌کشید، به جای خالی آقای ”سین”، و به بالش آقای ”سین” دست می‌کشید و صورتش را روی بالش آقای ”سین” می‌گذاشت و با بالش آقای ”سین” باز به خواب می‌رفت تا ساعت ده که از خواب بلند می‌شد و چایی را که آقای ”‌سین” دم کرده بود، همان طور یخ سر می‌کشید و جلوی تلویزیون برنامه همیشگی آشپزی‌اش را نگاه می‌کرد و روی برگه کوچکی مواد لازم برای مرغ پرتقالی را یادداشت می‌کرد: ذرت یک قاشق غذاخوری، پرتقال سه‌چهارم لیوان، و دور پوست پرتقال رنده‌ شده را خط می‌کشید و چادر سیاهش را سر می‌کرد و کیف پولش را برمی‌داشت و مثل همیشه از کشوی اول کابینت خرجی هرروزه ای را که آقای  سین” برایش گذاشته بود را برمی‌داشت و قبل از اینکه لای بقیه اسکناس‌ها بگذارد به عکس سه در چهار خودش و آقای ”سین” داخل کیفش نگاهی می‌انداخت و ساک چرخ‌دارش را برمی‌داشت و می‌رفت.

‎خانم ”کاف”، پرتقال و سبزی خوردن می‌خرید و همه را داخل ساک چرخ‌دارش می‌انداخت و تا خانه می‌کشید و سر راه با مغازه‌دارها سلام و علیک می‌کرد و ساک چرخ‌دارش را می‌کشید و می‌رفت.

‎خانم ”کاف”، مرغ با سس پرتقال‌اش را که آماده می‌کرد با خودش آواز می‌خواند و گهگاهی بشکن می‌زد و موهای پرپشت جوگندمی‌اش را پشت گوش‌هایش می‌گذاشت و با حسرت به بچه‌هایی که در کوچه فوتبال بازی می‌کردند نگاه می‌کرد. خانم ”کاف”  هیچ وقت بچه نداشت.

‎آقای ”سین” همیشه ساعت نهار در اداره که از کار فارغ می‌شد به خانم ”کاف” زنگ می‌زد و همیشه با همان دیالوگ های همیشگی: سلام، خوبی؟ منم خوبم… و همیشه: سلام، خوبی ؟ منم خوبم … و این چرخه بیست و پنج سال و شش ماه بود که ادامه داشت و هر روز به وقت نهار این آقای ”سین” بود که به خانم ”کاف” زنگ می‌زد و کلمات همیشگی‌اش را تکرار می‌کرد: سلام، خوبی؟ منم خوبم… و بعد که آقای ”سین” گوشی را قطع می‌کرد مثل همیشه در اتاق‌اش را باز می‌کرد تا بوی قرمه سبزی‌اش به صورت ارباب رجوع‌هایش بخورد، قرمه سبزی‌ای که خانم ”کاف” حتما دیروز برایش پخته بود و حتما طرز تهیه‌اش را قبل‌ترها از برنامه‌های آشپزی یادداشت کرده بود و حتما با چرخ دستی‌اش برای خرید لیموی عمانی به نزدیکترین مغازه محله‌شان رفته بود.

‎آقای ”سین”، هر روز ساعت هفت از سرویس اداره پیاده می‌شد و درحالیکه ساک غذایش دستش بود، زنگ در را می‌زد و وارد خانه می‌شد و هر روز خانم ”کاف” همان جمله همیشگی‌اش را تکرار می‌کرد: سلام، خوبی ؟ منم خوبم… ‎و آقای ”سین” جلوی تلویزیون می‌نشست به اخبار هر روزه‌اش نگاه می‌کرد و خانم ” کاف” به گربه‌های حیاط‌اش غذا می‌داد و دستی به سر و روی‌شان می کشید.

‎و هرشب ساعت نه، آقای ”سین” و خانم ”کاف” غذایشان را در سکوت می‌خوردند، و آقای ”سین”  اولین خمیازه‌اش را بعد از آخرین لقمه‌اش می‌کشید و به رختخواب می‌رفت و خانم ”کاف” ظرف‌ها را می‌شست و غذای آقای ”سین” را در ظرفش می‌ریخت  و هر شب بعد از اینکه تمام چراغ‌ها را خاموش می‌کرد، کنار آقای ”سین” که در خواب عمیق‌اش بود دراز می‌کشید.