دسته: همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان

بازی با چند تا شیرینی

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

مهمان هفته: رامتین شهرزاد
ramtiin@gmail.com

بچه را به شیرینی‌پزی دعوت کنیم
صحبت از همجنس‌گرایی با بچه‌ها، سوژه‌ای جدا از گفتگوی بزرگ‌تر و مفصل‌تری نیست که در آن از برابری انسان‌ها، حق انتخاب فردی، مسوولیت‌پذیری صحبت کرد و در این میانه از مباحثی مانند قلدری (bullying) هم گفت، همان‌طور که آرد و تخم‌مرغ هم به تنهایی تبدیل به یک شیرینی نمی‌شوند: باید در کنار دیگر مواد لازم قرار بگیرند، رویشان کار بشود و درنهایت بشوند یک شیرینی خوشگل و خوشمزه، مثلا بشوند یک نان زنجفیلی.

این یک مثال غیر ایرانی است که با یک شیرینی موضوع بزرگ گرایش و هویت جنسی را به زبانی ساده برای بچه توضیح داد. در مثال غربی، از یک شیرینی زنجفیلی استفاده می‌کنند. این مدل شیرینی‌ها به شکل سنتی، قرن‌هاست در ظاهر یک آدم پخته می‌شوند. برای همین برای بچه‌ها آشنا هستند. ولی می‌شود همین را به فرهنگ خودمان تبدیل کرد و در فرهنگ فارسی‌زبان هم می‌شود فهمید در بافت خانواده ما چه مدل شیرینی، کلوچه یا نان محبوب بچه‌هاست و از همان استفاده کرد.

پیشنهاد من این است که بچه را برای پختن همین شیرینی، کلوچه یا نان محبوب خانواده‌تان کنار خودتان دعوت کنید تا در حین پختن شیرینی و بعد آن، با هم حسابی صحبت کنید. این یک بازی بامزه می‌شود که جهت‌گیری خاصی هم ندارد: بگذارد بر اساس گفتگوی جمعی‌تان پیش برود. از حرف‌های معمولی روزانه شروع کنید و در کنارش سعی کنید با شیرینی شخصیت‌پردازی داشته باشید: مثلا هدف را این بگذارد که یک شیرینی درست کنید که یک اسم هم داشته باشد، هر اسمی که برای بچه خانواده شما بیشتر معنا می‌دهد، می‌تواند مسعود باشد، یا زهرا یا پارلاماتیندا. بستگی دارد توی بافت خانوادگی‌تان چه اسمی فضا را بازتر کند برای صحبت جدی‌تر. و بعد باید با صبر و آرامش، گفتگو را دنبال کرد.

قبل صحبت با خودمان خلوت کنیم
با خودمان رک باشیم: صحبت ساده‌ای در پیش نیست. حرف امروز شما می‌تواند یک عمر بر بچه‌تان تاثیرگذار باشد. در این بحث هم شمای پدر، مادر، خواهر یا برادر بزرگ‌تر باید با این واقعیت روبه‌رو بشوید که بچه شما هم مثل هر آدم دیگری هویت و گرایش جنسی خودش را خواهد داشت. بچه شما هم عاشق می‌شود و در عشق شکست می‌خورد. بچه شما هم انتخاب‌های اشتباه خواهد داشت، اشتباه هم خواهد داشت، مثل هر آدم دیگری.

ولی الان صحبت از آینده نیست: الان شما می‌خواهید بچه‌تان را مجهز کنید تا درک و شناخت بیشتری هم از خودش داشته باشد و هم آدم‌های اطراف خودش را بشناسد. زمان این‌ گفتگو دست شماست: می‌توانید حتی زیرش بزنید و با بچه صحبت نکنید. ولی اطمینان خاطر داشته باشید که بچه اگر از خود شما نشنود، با دیگران صحبت خواهد کرد. بقیه معلوم نیست در فضای امن، صحبت درست را با بچه داشته باشند. هیچ‌کسی با دلسوزی خود شما نمی‌تواند با بچه صحبت کند. این را فراموش نکنید.

فراموش هم نکنیم: بچه ما یک آدم است که در دوران مدرن قرن بیست و یکم زندگی می‌کند. حق انتخاب برای نسل او از هر چیزی مهم‌تر است. همچنین او متعلق به نسلی است که خود را مستقل‌تر از بقیه ما می‌بینند.

این را هم بدانیم: برچسب‌های زندگی امروز ما الزاما برای نسل آینده معنا و مفهوم کنونی را ندارند. همین‌الان خیلی از بچه‌های راهنمایی و دبیرستانی حاضر نیستند از برچسب‌های دگر‌جنس‌گرا (استریت) یا همجنس‌گرا (دگرباش، رنگین‌کمانی و غیره) استفاده کنند.

خیلی‌ها امروز می‌گویند ما یک انسان هستیم و با یک انسان دیگر، ممکن است رابطه‌ای برقرار کنیم. مهم هم نیست آن آدم دیگر چه جنسی می‌تواند داشته باشد: مهم احساس درونی ماست که چه باشد. در نتیجه آماده باشید که بحث‌تان در مسیری متفاوت از آنچه پیش‌بینی کرده‌اید، پیش برود.

فقط از این مطمئن بشویم: بچه باید درنهایت متوجه بشود که انسان‌ها برابر همدیگر هستند، انسان‌ها حق انتخاب دارند و ما نسبت به انتخاب‌های فردی‌مان مسوول هستیم، اول از همه در برابر خودمان و بعد در مقابل دیگران. و درنهایت اینکه مهم نیست بچه ما چه گرایش و هویت جنسی داشته باشد، ولی باید بداند رابطه سالم چیست، باید بداند بلوغ چیست و اینکه رابطه رضایتمندانه بین دو انسان چه معنایی دارد.

حتما قبل صحبت با بچه به اندازه کافی هم تحقیق کنیم و مطالعه لازم را داشته باشید: بچه ممکن است پنج ساله باشد یا هفت ساله، ولی سوال‌های خیلی سختی خواهد پرسید. آماده پاسخگویی باشید. اگر هم جوابی را نمی‌دانید، بگویید نمی‌دانم، توضیح اشتباه ندهید. شاید بد نباشد همراه بچه در میانه گفتگو سری به اینترنت زد و جواب برخی سوال‌ها را از وب‌سایت‌های رسمی سازمان‌های مرتبط به گرایش و هویت جنسی پرسید. هرچند بیشتر به زبان‌هایی مانند انگلیسی می‌شود به این جواب‌ها رسید، ولی در فارسی هم اطلاعات خوبی موجود است. فقط باید وقت کافی گذاشت تا به آنها رسید.

بازی با یک شیرینی: هویت و گرایش جنسی
خب، قدم اول آماده کردن خمیر شیرینی است و این یک زمان خوب است تا با بچه سر صحبت را باز کنید. باید یک فضای آرام و سالم در فاصله آماده شدن شیرینی خلق کنید که در آن بچه بداند سرگرم یک بازی است و در این فاصله می‌تواند صحبت جدی هم داشته باشد.

وقتی شیرینی آماده شد، وقت آن شده از شیرینی برای بازی اصلی استفاده کنیم. فرض کنیم اسمش پارلاماتیندا باشد. اول باید گرایش و هویت جنسی و همچنین جنس را از طریق او به بچه توضیح داد. ولی قبل اینکه به این مرحله برسیم، کمی با شیرینی‌ها بازی کنیم. کمی از آنها را بچشیم. شاید بد نباشد کنارش چایی یا میوه هم بگذاریم و پارلاماتیندا را به یک میهمانی چایی‌خوری همراه با بچه‌مان دعوت کنیم.

وقتش که شد پارلاماتیندا مهم‌ترین شخصیت این لحظه از زندگی شما و بچه می‌شود: همانند بچه شما، پارلاماتیندا هم اندام تناسلی دارد. با کمک آن می‌توان به بچه توضیح داد که جنس مرد، زن و جنس سوم چیست.

بعد نوبت به هویت و گرایش جنسی می‌رسد: یا آنچه در مغز / وجود آدمی است و آنچه در قلب / روان آدمی است. یا به بیانی ساده‌تر: آنچه در وجود آدمی از پیش تولد حک شده و نشان می‌دهد فرد چه هویتی از لحاظ جنسی دارد و بعد، آنچه قلب آدمی می‌خواهد.

پارلاماتیندا می‌تواند جنس مرد داشته باشد، مثل من نویسنده این یادداشت، ولی در وجودش حک شده باشد که همجنس‌گراست. یعنی مغز من و قلب من به همجنس خودم توجه نشان می‌دهند. یعنی من همجنس‌گرا هستم. پارلاماتیندا البته می‌توانست جنس مرد باشد مثل من، ولی در وجودش حک شده باشد که زن است، یعنی تراجنسی است ولی ممکن است به مرد یا زن توجه قلبی نشان بدهد.

اینجاست که موضوع برابری آدم‌ها، همچنین موضوع حریم خصوصی ما و حق انتخاب و مسوولیت‌پذیری ما مهم می‌شوند. همین‌جاست که وقت صحبت از موضوع قلدری می‌رسد و بحث اینکه چطور زخم زبان می‌تواند سنگین‌تر از زخم چاقو بر وجود آدمی برای یک عمر باقی بماند.

بحث توضیح همجنس‌گرایی یک صحبت کوتاه نیست. ولی بازی با پارلاماتیندا به شما فرصت می‌دهد تا این گفتگو را با بچه‌تان شروع کنید. احتمالا نمی‌توانید در یک جلسه صحبت با بچه به نتیجه‌ای برسید. همین صحبت را به جای شیرینی، با عروسک هم می‌توان داشت. ولی فکر می‌کنم اینکه بچه به شما کمک کند خمیر شیرینی را آماده کنید، به او حس آدم بالغ بدهد، او را جدی کند. همچنین زمان آماده‌سازی شیرینی، فضای امنی درست می‌کند که در سایه‌اش بیشتر با بچه خودتان دوست باشید و بهتر همدیگر را بشناسید.

باز هم تاکید می‌کنم: این گفتگو در فضایی سالم و با دلسوزی شما انجام بشود بهتر از این است که چند تا بچه دبستانی کنار هم بنشینند و با تماشای یک فیلم کوتاه پورن همراه با فتیش بخواهند بفهمند فرق‌های گرایش و هویت جنسی چیست، رابطه جنسی چیست، همجنس‌گرا و دگرجنس‌گرا کیست و اینکه چطور باید با قلدری مبارزه کرد.

حرف آخرم این است: خانواده من با من دوست نبودند و من به جای اینکه جواب سوال‌هایم را از زبان آنها بشنوم، آن هم در یک محیط امن و سالم، جواب‌هایم را با آزمون و خطا در محیط‌های اغلب ناامن یاد گرفتم. ولی قرار نیست بلاهایی که سر من آمده سر بچه شما بیاید: فقط کافی است دوست و رفیق بچه‌تان هم باشید. شاید جامعه زندگی ما بیشتر از یک جامعه سالم، شبیه به یک باغ‌وحش وحشی باشد، ولی ما می‌توانیم همدیگر را به اطلاعات درست مجهز کنیم و به وقتش، کنار همدیگر و یار همدیگر باشیم.

Advertisements

شاه کیش می‌شود

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

بامداد

بچه‌ها همیشه شما را در موقعیت آچمز قرار می‌دهند. آچمز اصطلاحی‌ست در شطرنج و به حالتی گفته می‌شود که مهره‌ای را از جوار شاه بردارند و شاه کیش شود. و من بسیار در این حالت قرار گرفته‌ام. اصولا مادرها و پدرها در این موقعیت به وفور قرار می‌گیرند، موقعیت آچمز مطلق.

‎تصور کنید برای تعطیلات به یکی از همین کشورهای همسایه رفته‌اید که همه چیزشان از نوع لباس پوشیدن که بارزترین مثال  است، تا فرهنگ، برخورد، غذا و… متفاوت است، و شما می‌مانید و بچه‌ای که همه چیز برایش عجیب غریب است و دائم در حال کنجکاوی و پرسیدن از شماست.

‎حالا باز تصور کنید کنار ساحل با فرزندتان دراز کشیده‌اید و دارید روغن نارگیلی که تازه از فروشگاه خریده‌اید به بدنتان می‌زنید، که هم بدنتان لک نشود، هم برنزه شود و هم خوشبو شود و همین طور که دارید به این سه کاربرد هم زمان فکر می‌کنید پسربچه‌تان زل زده باشد به دو مردی که محکم هم را در آغوش گرفته‌اند و سخت درحال بوسیدن هم هستند. این وقت‌هاست که روغن نارگیل را درکیف‌تان کنار اسپری بدنتان می‌گذارید و سعی می‌کنید با بازی با لغات خودتان را از این موقعیت أچمز خارج کنید.

‎حالا باز تصور کنید که شما زنی هستید که همیشه از همجنسگرایی حمایت کرده‌اید و در هر محفلی داد سخن داده‌اید و حالا در موقعیتی قرار گرفته‌اید که نمی‌دانید باید همچنان دفاع کنید یا نهی کنید. پس یا باید به روغن نارگیل زدن‌تان ادامه دهید یا به بازی با لغات خودتان ادامه دهید، بلکه بتوانید خود را از این موقعیت آچمز خارج کنید.

از همجنسگرایی فرزندم نمی‌ترسم

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

نیمه‌شب

چهارده ساله بودم که دوست نازنینی کتابی به من هدیه کرد. کتاب‌خوان بودم و سلیقه خاصی در انتخاب داشتم. به نظرم آمد کتاب باید رمانی عامه‌پسند باشد، با این وصف خواندمش. قصه خانواده شلوغی بود با پدر و مادری که از هم جدا شده بودند و چند فرزند داشتند. از این میان سوگلی مادر خانواده یکی از پسرها بود و ارتباط عاطفی عمیقی با او داشت. پسر از قضا همجنسگرا بود و این اولین مواجهه من با شخصیتی متفاوت محسوب می‌شد. از پایان تلخ داستان که بگذریم رابطه مادر و فرزند قصه باعث شد همواره از خودم بپرسم اگر من مادر یک کودک همجنسگرا بشوم باید چکار کنم؟

آدم‌های اطرافم اگر چه افراد روشنفکر و تحصیلکرده‌ای بودند اما می‌دانستم صحبت کردن با آنها در اینباره ممکن نیست. متاسفانه در نظر اکثریت قریب به اتفاقشان همجنسگرایی تصویر خوشایندی نداشت و ورود من در آن سن و سال به این ماجرا ممکن بود باعث شود دچار مشکلات و دردسرهایی شوم.

درست نمی‌فهمیدم که چرا در نظر بسیاری از بزرگترها همجنسگراها از موفقیت‌های مشابه افراد معمولی در زمینه‌های اجتماعی، علمی و فردی برخوردار نبودند؟ چرا  گمان می‌کردند همه آنها انسان‌هایی هستند که در مسیری نادرست قدم بر می‌دارند و معاشرت با آنها مشکل‌آفرین است؟ چرا آنها را در زمره بیماران بر می‌شمرند و از حرف زدن در اینباره پرهیز می‌کنند؟

این سوال‌ها و هزار سوال بی‌پاسخ دیگر در ذهن من بود تا روزی که با آریو آشنا شدم. یکی از ده نفر اول کنکور پزشکی دانشگاه تهران، فردی به غایت موفق با شغل و درآمدی مناسب و ظاهری آراسته که البته به دلیل ترنس بودنش امکان اشتغال در بیمارستان‌ها یا تاسیس مطب را از سوی نظام پزشکی نیافته بود اما بعنوان مسئول کنترل و کیفیت تولیدات پزشکی در یک شرکت خصوصی مشغول کار بود.

او را در ۲۸ سالگی دیدم، در جلسه نقد و بررسی یک فیلم. از سطح آگاهی و اطلاعاتش در زمینه سینما در شگفت بودم و تصمیم گرفتم به واسطه علاقمندی مشترکمان بیشتر با او آشنا شوم. به خاطر سوال‌های بی‌جواب از نوجوانی تا آن روز کمی برای مراوده گارد داشتم اما چشم‌های مهربان و کلام پر مهر آریو باعث می‌شد روز به روز با هم صمیمی‌تر شویم. او خانواده مهربان و تحصیلکرده‌ای داشت اما مستقل زندگی می‌کرد. پدر و مادرش استاد دانشگاه بودند، اما او را آن‌ گونه که بود نمی‌خواستند. برایم تعریف کرد که در درونش زن قدرتمندی زندگی می‌کند اما به خاطر شرایط خانوادگی و آنچه مادر و پدرش «ترس از آبرو» می‌خواندند ناچار است او را پنهان کند. مادرش را بسیار دوست داشت و به خاطر او از عمل تغییر جنسیت در ۱۹ سالگی صرف‌ نظر کرده بود. مهاجرت به آمریکا هم باعث شده بود مادرش افسرده شود و همین او را به سرزمین مادری بازگردانده بود.

به واسطه آشنایی با آریو بخش زیادی از سوالاتم به پاسخ رسید. ساعت‌ها با هم حرف می‌زدیم و من هر بار روشن‌تر و شفاف‌تر جهان او را می‌شناختم. حالا هر بار صدای درونم می‌پرسید اگر جای مادر قصه‌ای که خوانده بودم بودی و فرزندی همجنسگرا یا در اصطلاح دگرباش داشتی چه می‌کردی قوی‌تر پاسخ می‌دادم. حالا یقین داشتم اگر روزی مادر شدم، اگر روزی فرزندی با گرایش جنسی یا هویت جنسیتی متفاوت داشته باشم، به جای هر واکنش عجیب و غریب و خلاف منطقی، با حقیقت روبه‌رو خواهم شد و هرگز به خاطر آن چه که هست، او را سرزنش نخواهم کرد.

خوشحالم از اینکه در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که در بسیاری نقاط دنیا آن گونه که به نسل ما آموزش داده شده بود، جنس و جنسیت فقط دو گونه زن و مرد نیست. خوشحالم که نوجوانان بسیاری از نقاط دنیا امروز در مدرسه به قدر کفایت در ارتباط با مساله جنسیت‌ها و تنوع و تکثرشان آموزش می‌بینند. خوشحالم که در دورانی زندگی می‌کنم که برای پذیرفتن چنین مساله‌ای می‌شود خواند، آموزش دید، یاد گرفت و نترسید. البته که باید برای این اتفاق سپاسگزار افرادی بود که در طول سال‌های اخیر از خط قرمزها گذشته‌اند و نتیجه‌اش شناخت بهتر مفاهیم جنسی و جنسیتی برای بسیاری هم‌چون من بوده تا هنگام برخورد با آدم‌های هم‌جنس‌خواه، دوجنس‌خواه یا ترنس‌ها، دست و پایم را گم می‌کردم و نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه باید بکنم.

بیگانه‌ها ترس ندارند!

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

شبانگاه

فکر کنم سال دو هزار و هفت بود که والتر را شناختم. یک مهمانی خیریه ترتیب داده بودند برای جمع‌آوری پول لازم برای ساختن یک مدرسه برای بچه‌های یک منطقه کردنشین در عراق. والتر جزو کسانی بود که عمیقا درگیر مدیریت این پروژه بود و یکی از دوستان نزدیکش اَلکس هم از لحاظ اجرایی فعالیت می‌کرد و از همان موقع تا الان دائما در حال سفر و رفت و آمد بین عراق و سوریه و همینجاست. خیلی زود فهمیدم والتر آدم خاصی‌ست. حساسیت و عطوفت عجیبی در رفتارش حس می‌کردم که معمولا از پسرهای آن سن و سال سر نمی‌زند. یکسال بعد متوجه شدم که دوران گذر را شروع کرده است. یک جورهایی خوشحال بودم از اینکه از نزدیک شاهد این دگردیسی بودم. کم کم و در گذر سالها والتر شد مارا. اما وقایع این سال‌ها باعث شدند فاصله هم بینمان بیفتد، مارا صفحه فیس بوکش را بست و بی‌خبر ماندیم از هم.

ماه پیش باید برای کاری به یک اداره خاص مراجعه می‌کردم. جایی در فلان شهر که معمولا گذارم به آنجا نمی‌افتد. موقع برگشتن در آن ساعت عجیب از روز و  روی اتوبوس شماره ۶۱ که سوار شدن رویش برای من عجیب و غیرمعمول بود و در حالی‌که از بین محله‌های ناآشنا می‌گذشتم یک‌دفعه یک چهره آشنا دیدم. یک چهره آشنا ولی جدید. یک خانم باسلیقه می‌دیدم که آنقدر دقت و سلیقه در تمام جزییات آرایش و لباس و کیف و کفشش بود که من از زن بودن خودم شرمنده شدم! یک نکته خاص هم در رفتارش دیدم که دیگر شک نکردم خود خودش باشد: داشت به چند خانم سالمند کمک می‌کرد بهترین مسیر را برای رسیدن به مقصد پیدا کنند. توی دلم لبخندی زدم و فکر کردم … زمان می‌گذرد، جسم آدمیزاد تغییر می‌کند، لباس و کیف و کفشش عوض می‌شوند ولی انسانیت و ذات نابش همیشه همانی که بود باقی می‌ماند. پیش خودم فکر کردم اگر روزی قرار باشد مارای عزیز را به یکی از خواهرزاده‌هایم معرفی کنم تنها چیزی که خواهم گفت این است که مارا یکی از مهربان‌ترین، دلسوزترین، انسان‌ترین و باسلیقه‌ترین خانم‌هایی‌ست که در زندگی شناخته‌ام. مارا از آن زنها‌ست که به زحمت بشود به اندازه او زن بود!

 

پی‌نوشت: عنوان مطلب اشاره به کلمه Xenophobia دارد که در فارسی به گمانم معادل گویایی ندارد.

یک جفت گوش کوچولو

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

شامگاه

ما با سین خارج از ایران آشنا شدیم. نمی‌دونم چی شد که سین به ما اعتماد کرد و خیلی زود بهمون گفت که پسری که باهاش زندگی می‌کنه همخونه‌اش نیست بلکه پارتنرشه. اما برای من تعامل با سین و اعتماد بهش هنوز چالش‌ برانگیزه. من تا قبل از این هیچ ارتباطی با آدمی همجنسگرا نداشتم و برام یه پدیده دور بود، واسه همینم خیلی در گیر و دار ابعاد مختلف زندگی یه آدم همجنسگرا و یا نوع رابطه با اونها نبودم. اما حالا خیلی نزدیک و عینی شده. سین آدمی تحصیل‌کرده و منطقیه. خیلی عاطفی و مهربونه و رو دوستی و کمکش میشه حساب کرد. ما عقاید و باورهای مشترک زیادی داریم. می‌تونیم بشینیم و یه موضوعی رو پیدا کنیم و ساعت‌ها در موردش حرف بزنیم، تفریحات مشترکی داریم و می‌تونیم به راحتی مدتی با هم وقت بگذرونیم. با وجود همه اینها یه حس عجیب و گنگ باعث میشه من هنوز نتونم سین رو مثل سایر دوستامون ببینم. گرچه خیلی از باورها و سوالات من در مورد همجنسگرایی در ارتباط با سین برطرف یا تعدیل شده اما اون حس آزاردهنده هنوز سرجاشه. این حس احتمالا از فرهنگی که ما درش بزرگ شدیم میاد، چون فرهنگ خیلی خیلی موذی‌تر از اونیه که بشه فکرشو کرد و چنان در اعماق باورها و ذهن آدم رسوخ می‌کنه که حتی وقتی خودت منتقدش هستی و مهاجرت می‌کنی تا ازش دور بشی، باز هم می‌بینی تمام قد درت زنده است.

داشتیم با مرد همین‌ها رو می‌گفتیم و من از حس‌هایی حرف می‌زدم که فکر می‌کردم تونسته بودم در ارتباط با سین با مهارت پنهانشون کنم که مرد بهم یه هشدار جدی داد در مورد گوش‌های کوچولویی که تا چند وقت دیگه همه چیزهایی رو که می‌شنوه ضبط خواهد کرد و شروع می‌کنه بر اساس اونها دنیا و پدیده‌های اطرافشو بشناسه. دخترک ما هنوز خیلی کوچیکه اما خیلی زود ما می‌شیم خدایی که باید جواب همه سوالاشو بدونیم و شروع می‌کنه به سوال‌پیچ کردن ما. من از اون مامانای آماده‌ام و از مدت‌ها قبل برای خیلی از سوال‌های دخترک جواب کنار گذاشتم، حتی شاید خیلی چیزها رو قبل از این که بپرسه باهاش در میون بذارم، چیزایی مثل تفاوت زنا و مردا، معرفی بدنش به خودش، ازدواج زنا و مردا، نحوه تولیدمثل و… اما واقعا تا قبل از این اصلا فکر نکرده بودم که روزی دخترک بخواد ازم بپرسه چرا عمو سین با اون یکی عمو زندگی می‌کنه و مثل من و باباش دستای همو می‌گیرن یا همدیگه رو نگاه می‌کنن و… دلم نمی‌خواد غافلگیر بشم با این سوال یا بخوام قضیه رو بپیچونم و به جوابای جفنگی رو بیارم که همونجور که دارم ناشیانه تحویلش میدم، با دیدن نگاه ناباورانه دخترک به خودم بگم گند زدی و اعتماد دخترک رو به اینکه تو مامان راستگویی هستی که جواب همه سوالاشو می‌دونی رو از دست بدم.

فعلا دلم خوشه که یه چند سالی وقت دارم تا جوابای درستی برای اینجور سوالای دخترک پیدا کنم که مبتنی بر واقعیت باشه اما در عین حال برای یه ذهن کوچیک قابل فهم باشه. تا اون موقع می‌دونم که حداقل دو تا کار مهم دارم: اول اینکه سعی کنم آدم‌هایی مثل سین رو بهتر بشناسم و تصویر مغشوشی رو که ازشون در ذهنم هست ویرایش کنم و دوم اینکه حواسم باشه احساسم رو در مورد سین‌ها برای خودم نگه دارم و دستکم جلوی دخترک بروزش ندم. من حق دارم هر احساسی در مورد سین‌ها داشته باشم اما حق ندارم احساسم رو بلند به زبون بیارم و ذهن خنثی دخترک رو طوری تحت تاثیر قرار بدم که نتونه بدون سوگیری و تعصب آدم‌هایی از جنس سین رو بشناسه.

 

پی­‌نوشت:
موضوع این هفته واقعا ذهنم رو درگیر کرده و نتونستم جواب مناسبی براش پیدا کنم. به سرم زده همین موضوع را با سین در میون بذارم و از خودش کمک بگیرم.

حاشیه‌ی پرچم رنگین‌کمانی

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

عصر

نوجوون که بودم یه روز با خواهرم رفتیم پارک، چند ردیف اون ورتر، روبرومون دوتا پسر نشسته بودن. داشتیم حرف می‌زدیم که یهو خواهرم جیغ زد، اون دو تا داشتن هم رو می بوسیدند. من و خواهرم با نهایت سرعتی که می‌تونستیم فرار کردیم… روزها سوال‌مون این بود که چه اتفاقی بین اون دوتا پسر رخ داد.

چند سال بعد توی یه کافه با یه گروه از همجسنگراهای پسر قرار داشتم. تو راه اون کافه از جلوی اون پارک هم رد شدم. زنگ زدم به خواهرم و ماجرا رو گفتم… هر دومون خندیدیم… اولین سوالی که از اعضای اون گروه پرسیدم این بود «چه طوری متوجه شدی همجنسگرایی؟» اغلب می‌گفتن که رابطه جنسی با یک دختر براشون چندش‌آوره.

تو خوابگاه، یکی از فازها معروف به فاز لزبین‌ها بود، الان اغلب لزبین‌های اون فاز دگرجنسگرا شدن، ازدواج کردن و بچه‌دار شدن. یکی از زوج‌های لزبین همون فاز بعد از یه جدایی پرحاشیه و ازدواج دگرجنسگرایانه، از شوهرانشون جدا شدن و با هم زندگی می‌کنن. به باور خودشون ازدواج با یک دگرجنسگرا اشتباه بزرگی بوده که تو زندگی‌شون مرتکب شدن… انگار بین همجنسگرایی، دگرجنسگرایی و بایسکشوالی در رفت و آمد هستن.

به نظرم اگه  مسائل مربوط به گرایش جنسی و هویت جنسی متفاوت و احقاق حقوق این افراد بحران جهان مدرن باشه، بحران جهان پست مدرن بچه‌هایی هستند که یک زوج همجنسگرا به دنیا میارن یا به سرپرستی قبول می‌کنن. این که بچه‌ها به چه نحوی می‌پذیرن که دو والد همجنس دارن و چه آسیب‌هایی در این زندگی بر سر راه بچه‌ها قرار داره، نیاز به کار علمی داره. کار علمی همه جانبه‌ای که بهتره امیدوار باشیم قبل از حضور این بچه‌ها صورت میگیره.

رویای رنگین‌کمانی

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

بعد از ظهر

گربه‌ی اولی سرش رو می‌بره سمت معقد گربه‌ی دومی و با دقت بو می‌کشه. سرش رو چند لحظه همونجا نگه می‌داره. قبلا این حرکتشون رو دیده بودم و برام عادی بود اما اینبار دوستم و دخترش مهمونم هستن و جفتشون دارن با تحسین به دخترام نگاه می‌کنن. به صورت دوستم نگاه می‌کنم ببینم واکنشی نشون می‌ده یا نه و همون موقع دخترک ده ساله می‌خنده و می‌گه چه جالب اینها هم همجنسگران. سه تایی می‌خندیم و بعد خودش تصحیح می‌کنه که نه. اینکار رو می‌کنن که بفهمن اون یکی غذا چی خورده. با لبخند نگاهش می‌کنم. کلمه رو عادی و درست به کار برده و این برام خیلی مهمه.

با عشق کتاب درسیش رو بغل گرفته و داره وسط گرمای تابستون درس می‌خونه. ازش می‌پرسم چی داری می‌خونی با این لذت؟ میگه زیست. بهش می‌گم من هیچ‌وقت زیست نخوندم و یه بی سواد کاملم تو این زمینه. بیا برام توضیح بده. روبروم می‌شینه و کتابش رو باز می‌کنه و شروع می‌کنه از صفحه‌ی اول توضیح دادن. در مورد تفاوت بین ایدز و HIV میگه و من سر تکون میدم و نگاهم جلو جلو کلمه‌های کتاب رو می‌خونه. نوشته این بیماری بیشتر بین همجنس‌بازها و معتادها رواج داره. بهش میگم نه همنجس‌باز اشتباهه اینجا اشتباه نوشته. برای توهین نوشته. میگه می‌دونم خاله و ادامه میده.

یه عکس منتشر کردم از خودم و دوست همجنسگرام که دستش رو انداخته دور گردنم و وسط یکی از میدون‌های تهران داریم از ته دل می‌خندیم. خیلی‌ها حضوری ازم می‌پرسن این پسره کیه و براشون علاوه بر اسمش و طریقه‌ی دوستیمون، گرایش جنسیش رو هم توضیح می‌دم و واکنش‌ها برام جالبه. اکثرا براشون شنیدن چنین چیزی تکان‌دهنده است که تو یه همجنسگرا رو از نزدیک میشناسی؟ انگار امیدوارن واقعا کسانی که با خودشون و آموزه‌هایی از کودکیشون متفاوت هستن یا وجود نداشته باشن و یا در بهترین حالت در کشورهای دور زندگی کنن.

بی‌بی‌سی داره یه برنامه در مورد همجنسگرایی نشون میده. با مامان و بابا نشستیم پای تلویزیون و هیچکس نفس نمی‌کشه و همه با دقت داریم نگاه می‌کنیم. برنامه که تموم میشه جفتشون به وضوح اذیت شدن. اطلاعاتی کسب کردن که تا به حال نداشتن و من به نظرم هنوز کامل نیست. باهاشون صحبت می‌کنم و خودم سوال مطرح می‌کنم و جواب می‌دم و دائم چک می‌کنم نقطه‌ی نامفهومی تا حد ممکن براشون باقی نمونه. صحبت‌هام که تموم میشه سرشون رو تکون می‌دن و میرن سراغ بقیه‌ی روزشون. هضم حرف‌هام به وضوح براشون سخته اما می‌بینم که در عمل از این به بعد به جای اینکه رویکرد منفی در موارد مشابه نشون بدن، حداقل محتاط‍‌تر از قبل رفتار می‌کنن.

با چندتا مرد شصت و چند ساله داریم صحبت می‌کنیم. وسط بحث یکیشون یه جمله‌ی نه چندان زیبا در مورد همجنس‌بازی میگه. صحبتشون رو قطع می کنم و یکی یکی تعداد بچه‌ها و نوه‌هاشون و چندتا دیگه از دوستای نزدیکشون رو میشمرم و میگم به احتمال خیلی زیاد یکی از شماها توی زندگی شخصیتون با این جریان روبرو بشین. بهش فکر کردین؟ همه سکوت می‌کنن.

به نظرم بچه‌های امروزی به خاطر نقش خوب رسانه و عکس‌هایی که گاهی به طبع موج ولی خب به مناسبت‌های مختلف با رنگ رنگین‌کمانی منتشر میشن، خیلی بیشتر از نسل‌های قبل معنای تفاوت ماهوی انسان‌ها رو درک می‌کنن و در این موارد رفتار بهتری نشون می‌دن. البته که شاید نتونن اونها رو درک کنن ولی حداقل کمتر می‌ترسن و واکنش های تهاجمی کمتری نشون می‌دن. انگار جهان وارونه شده. به جای پدر و مادرهایی که همیشه منتظر بودیم به بچه‌ها آموزش بدن، اینبار بچه‌ها باید دانششون رو تقسیم کنن. این کودکان دیروز، در برابر جهان سریع امروز سوالات زیادی دارن. سوالاتی که باید پاسخ بگیرن.