دسته: هدیه

هدیه حرام است مگر سوپرایز باشد

«هدیه»

مهمان هفته: علی کلانتری فرد

دست من بود می‌گفتم هدیه حرام است مگر سوپرایز باشد. والا. اصلا یعنی چی روز تولد یا هر وقت مبارک دیگری که مناسبتش را به یاد دارید بعنوان هدیه چیزی نصیبتان بشود که انتظارش را دارید. از این ساده‌تر و خسته‌کننده‌تر هم مگر می‌شود. هدیه باید متفاوت باشد. چه اشکالی دارد کادوی عروسی به جای پول و سکه و جواهر، کتاب باشد. می‌دانم می‌گویید کتاب؟ کادوی عروسی؟ دلیل کادوی عروسی کمک به عروس و داماد برای شروع زندگی است و از این حرف‌ها. یا این که می‌پرسید نویسنده این متن هم حاضر است بجای سکه کتاب «چگونه پولدار شویم» هدیه بگیرد؟ در جواب باید بگویم ما اصلا جشن عروسی نگرفتیم ولی عزیزانی که می‌خواستند برای شروع زندگی جدید به من و همسرم کمک کنند، کمک کردند. از آن گذشته کمک کردن که فقط مالی نیست گاهی شنیدن حرف‌های کسی و یا در آغوش گرفتنش چندین برابر پول دادن راهگشا است. می‌دانم باز هم خیلی‌ها می‌گویند : نفسش از جای گرم بلند می‌شود ولی باور کنید من هدیه‌های مختلفی از آدم‌های متفاوتی دریافت کرده‌ام که هیچکدامشان به اندازه آنهایی که در زمانی پیش‌بینی‌نشده و از سر لطف و دوست داشتن به دستم رسیدند ماندگار نشدند. برای همین سعی کرده‌ام یا هدیه ندهم یا اگر می‌خواهم به یکی از دوستان و عزیزانم هدیه بدهم در زمانی نامشخص و به شکل سوپرایز باشد.

کلا حیرت کلید واژه زندگی من هست. بارها دیده‌ام همسرم از سر حیرت و شگفتی گریه کرده. گریه خوشحالی. خب البته این جور هدیه دادن مشکلات خاص خودش را هم دارد. مثلا یک بار برای اینکه همسرم را سوپرایز کنم دعوای صوری راه انداختم. و یا اینکه برای سوپرایز یکی از دوستان کل شهر را گشتیم که پوستر فلان بازیکن ایتالیایی فوتبال را پیدا کنیم. قضیه از این قرار بود که دوستمان با اعتماد به نفس بالا مدعی شده بود این فوتبالیست نروژی است در حالی که همه اهالی فوتبال و علاقمندانش فوتبالیست مورد نظر را می‌شناسند و ملیتش را می‌دانند. پوستر را گیر نیاوردیم ولی پرینت رنگی بزرگ گرفتیم و بهش دادیم. کارهایی از این دست زیاد انجام داده‌ام. و وای از وقتی که شخص دریافت‌کننده هدیه دروغگو باشد. این جور مواقع بلبشویی می‌شود که بیا و ببین. آدم نمی‌داند خودش را سرزنش کند و یا طرف مقابل را. ولی این رفتار باعث می‌شود که آدم‌های اطراف من کمتر دروغ بگویند و یا دست‌کم تا یک هفته قبل و بعد از تولدشان دروغ نگویند.

از دیگر مزایای هدیه سوپرایز هم ساختارشکنی و فرهنگ‌سازی است. چقدر لذت بردم وقتی دیدم به شخصی که روبروی درِ پارکینگ ساختمان پارک کرده بود کتاب هدیه داده بودند. حالا درسته که اسم کتاب خیلی جالب نبود ولی خب هر چه باشد هدیه بود، سوپرایز بود و کتاب بود. چی بهتر از این؟ چیز دیگری که در مورد هدیه دادن یا گرفتن به ذهنم می‌رسد زمان هدیه دادن است. یعنی چی که یک روز مشخص را تعیین می‌کنند برای بزرگداشت زن، مرد، عشق، مادر و یا هر چیز باارزش دیگری. یعنی اینکه عشق فقط یک روز ارزش دارد؟ مثلا نمی‌شود روز دیگری جز روز مادر به مادرمان هدیه بدهیم؟ نمی‌شود یک شاخه گل برای خواهر یا برادر خرید و بی‌هوا و بی‌غل و غش بهش تقدیم کرد؟ نمی‌شود بچه را بی‌بهانه به شهر بازی برد؟ می‌شود حتی اگر سخت. به نظرم تنها راه در آمدن از عادت و تکرار و روزمرگی انجام کارهای این چنینی است. ایجاد حیرت و شگفتی و ذوق.

هرچه رسد…

«هدیه»

بامداد

کیه که هدیه گرفتن رو دوست نداشته باشه؟ من عاشق هدیه گرفتن‌های وقت و بی‌وقتم و همینطور هدیه دادن. بهترین هدیه‌های عمرم رو از پدر و مادرم دریافت کردم، خب اونها بالطبع هدیه‌های گرون قیمتی بهم دادن در زمان خودش اما برام بیش از اینها ارزش داشت. همیشه وقتی به چیزی احتیاج داشتم چه قبل و چه بعد از ازدواجم، اگر متوجه می‌شدن سریع تهیه می‌کردن برام و به مناسبت تولدی، روز زنی، سالگرد ازدواجی و… بهم میدادن. آخرین هدیه‌ای که ازشون گرفتم یک ماشین بود برای تولدم! هر بار که سوارش میشم اشک توی چشمام جمع میشه و می‌دونم از چیا زدن تا برام بخرنش.

خیلی دلم می‌خواست و می‌خواد که توی تمام این سال‌ها همسرم بهم هدیه‌ای میداد تا بهم بگه به یادمه که دوستم داره، اصلا مهم نیست چی باشه و صمیمانه و صادقانه، حتی یک شاخه گل هم میتونه من رو هیجان‌زده کنه ولی خب، همسر من اهلش نیست و این مثل حسرت روی دلم مونده.

چیزی که خودم دوست دارم به عنوان هدیه به دوستانم بدم، اثری از خودمه، چیزی که من خالقش باشم، چیزی که زمانی براش گذاشتم و درستش کردم و تمام مدت با عشق این کار رو انجام داده باشم. پتوی دستبافی، گلدون سفالی گلی، زیورآلات دست‌سازی، تابلوی شماره‌دوزی‌شده‌ای. چیزی که بدونم با ذات و سلیقه‌ طرفم همخونی داشته باشه و در مقابل همین رو هم دوست دارم و اینجور هدیه‌ها برام با ارزشه. چند مدت پیش دوستی بهم دستبندی داد که خودش درست کرده بود و چنان عاشقش بودم که از زمانی که به دستم بست، هیچوقت درش نیاوردم تا روزی که بند ظریفش پاره شد و هیچ مدلی نمی‌شد درستش کرد و بابتش خیلی غصه خوردم.

و راستش رو بگم؟ نمی‌خوام اینطور برداشت بشه که برام بی‌اهمیته، ولی خب آدم‌هایی هم در زندگیم هستن که فازشون در کل با من فرق می‌کنه و زمان هدیه دادن که میرسه بهشون هدیه نقدی میدم تا باب سلیقه خودشون چیزی تهیه کنن و همیشه کمی عذاب وجدان هم می‌گیرم اما به خیالم نشده اون ارزش خاص رو واسشون قائل بشم که این دست خودم نیست.

هدایای معنوی

«هدیه»

نیمه‌شب

از زمانی که چشم باز کردم، با هدیه بزرگ شدم. هر وقت عمویم از شهرستان به دیدنمان می آمد، برایمان کلی نخود و کشمش و شکلات مینو می‌آورد. عمه‌ام جیبمان را پر از شکرپنیر می‌کرد. دایی بزرگ هر وقت به دیدن مادرم می‌آمد، به هنگام دست دادن با مادرم چیزی توی دست او می‌گذاشت. مادرم با خوشحالی و تشکر آن تکه کاغذ را که اسکناس بود می‌گرفت. به هر کدام از ما بچه‌ها هم یک ریال می‌داد. با آن یک ریال می‌توانستیم مدادتراش، مداد یا پاک‌کن بخریم. بعضی وقت‌ها هم از ساندویچ‌فروش محله‌مان نصف ساندویچ تخم‌مرغ می‌خریدیم و می‌خوردیم. یادش به خیر با هدیه دادن یک کارت پستال به همکلاسیمان، سال نو را تبریک گفته و از او کارت پستالی دیگر هدیه می‌گرفتیم. با اشتیاق برای رفتن به عروسی آماده می‌شدیم و خیلی هم خوش می‌گذشت. نه پذیرایی کمر میزبان را خم می‌کرد و نه تهیه هدیه کمر مهمان را. برای عروس آنچه که در توانمان بود هدیه می‌بردیم. هدیه افطاری ماه رمضان نان کلوچه افطاری و زولبیا بود. نه کسی گلایه می‌کرد و نه کسی اعتراضی به قیمت داشت.

سال‌های اول ازدواج شب‎های یلدا و قربان و چهارشنبه‌سوری، چشم به در می‌دوختم. پس این برادر کوچک کجا ماند؟ چرا دیر کرد؟ دیر یا زود می‌آمد و مرا از انتظار و هیجان نجات می‌داد. هدیه شب یلدا (حلوا، هندوانه، پشمک، نخود و کشمش) هدیه عید قربان (چادر نماز سفید با گل‌های ریز و زیبا و گوشت قربانی) چهارشنبه سوری (شانه و آیینه، آجیل چهارشنبه‌سوری، شیرینی و چادر نماز خیلی زیبا با گل‌های بهاری) نه تنها که شب، بلکه روزهای بعد نیز سرمست از طعم هدیه‌های رسیده از خانه پدر می‌شدم. چادر نماز را بر سرم کرده و رقص‌کنان دور تا دور اتاق می‌گشتم.

مادرم می گوید زمانه عوض شده است. حالا دیگر در این ولایت وقتی به عروسی دعوتی، غرق اضطرابی که چه لباسی بپوشی و چه هدیه‌ای ببری که در شان میزبان باشد. افطاری دعوت می‌کنند و می‌گویند که کلوچه و زولبیا و… نیاورید که می‌مانند و حیف می‌شوند. می‌گویم: «چه ایرادی دارد بعد از رفتن مهمان‌ها باقیمانده غذا و کلوچه و زولبیا را جمع کرده و به یک محله فقیرنشین ببرند و بین مردم تقسیم کنند. هم خدا را خوش می‌آید و هم بندگان خدا سیر می‌شوند.» جواب می‌دهد: «لابد نمی‌شود. گویا بعضی‌ها دوست دارند هدیه نقدی باشد تا خودشان هر چه دوست دارند بخرند.»

آخرین روزی که کنار مادرم بودم، چادر نماز سبز بسیار خوش‌رنگی به سر داشت. او بعد از وضو، دست و صورتش را با گلاب می‌شوید. چادرش هم همیشه بوی گل محمدی می‌دهد. بعد از تمام شدن نمازش چادر را آرام از سرش باز کرده و بدون اینکه حرفی بزنم تا کرده و داخل چمدانم گذاشتم. بلند که شدم دیدم سر پا ایستاده و با لبخندی شیرین بر لب‌هایش تماشایم می‌کند. گفت: «عزیزم چادر کهنه را می‌خواهی چه کار برایت چادر نمازی نو می دوزم و هدیه می‌کنم.» گفتم: «هیچ هدیه‌ای جای این چادر را برایم پر نمی‌کند. این چادر بوی تو دارد مادرم.»و قرآنی که از پدرم هدیه گرفته‌ام. این دو جز باارزش‌ترین هدیه‌هایی هستند که دریافت کرده‌ام. البته هدایای باارزش دیگری هم دارم که نگاهشان داشته‌ام. من هدیه معنوی را بر هدیه مادی ترجیح می‌دهم. (دوستوم منی یاد ائیله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم یادی از من کند با گردویی تو خالی)

با کاغذ رنگی و روبان

«هدیه»

شبانگاه

قدیم‌ترها که بچه یا نوجوون بودم هدیه نقدی برام فحش بود. یعنی چی که کسی یه کم وقت و حوصله و سلیقه به خرج نده برام. همین‌جور از سر باز کنی یه پولی بده که خودت برو هرچی دوست داری بخر. من که پولش رو نخواسته بودم. باید هر کسی خودش کلی فکر می‌کرد که من چی دوست دارم و وقت می‌ذاشت و می‌رفت می‌خرید و بعد برام کادوپیچ می‌کرد و بهم تقدیم می‌کرد. به نظرم درستش این بود. خودمم همین کار رو می‌کردم. کلی فکر می‌کردم کی چی دوست داره. پولام رو جور می‌کردم. می‌گشتم یه چیزی مناسب بودجه خودم و سلیقه اون آدم خرید می‌کردم و بعد با کاغذ خوشگل و روبان بسته‌بندیش می‌کردم و با ذوق فراوان تقدیم می‌کردم. این داستان مال تا بیست و چند سالگیمه.

کم کم شرایط تغییر کرد و رفتار آدم‌های اطرافم هم و پشت بندش افکار من هم تغییر کرد. یعنی بهتر دیدم که تغییرش بدم. همه آدم‌ها یکسان نبودن. دیدم این‌جوری که من ذوق سلیقه به خرج می‌دم بعد از اون طرف رفتار حساب‌گرانه می‌بینم خیلی توی ذوقم می‌خوره و چرا خودم رو ناراحت کنم. پس از اون به بعد بعضی‌ها رفتن تو لیست هدیه نقدی. آره با یه کارت هدیه فقط انجام وظیفه می‌کنم. بدون عشق. هدیه‌های با عشق رو هنوز هم می‌خرم، برای آدم‌های خاصم.

در مورد هدیه گرفتن هم همین‌طور نظرم عوض شد. بهتره کسی که باهاش حال نمی‌کنم کارت هدیه بهم بده. نمی‌خوام یه وسیله یا لباس برام بیاره که هی یادش بیافتم. یه سری قوم و خویش خسیس داریم ما که از قدیم که یادم میاد همیشه چیزای درب و داغون هدیه می‌آوردن. اعتماد به نفسشون هم خیلی زیاده چون تا مدت‌ها سراغ هدیه قراضه‌شون رو می‌گیرن. من که دیگه زدم به بی‌خیالی و خنده و اتفاقا ممنونم که کلی خاطره خنده‌دار ساختن برام و هم اینکه منم خوب می‌دونم چیا براشون ببرم. داستان‌های خنده‌داری دارم ازشون. کاسه های لب‌پر شده مثلا. یا یه مرغابی شیشه‌ای خیلی سنگین و زمخت و ناکارآمد. یه بار یکیشون یه پاکت داد دستم گفتم این دفعه کولاک کرده، بازش کردم دیدم چهار برگ بن تخفیف یه مرکز تفریحیه. من واقعن ازشون توقع ندارم نمی‌دونم چرا با این کارا خودشون رو سوژه می‌کنن.

یک سری بزرگترها و اقوام گل هم هستن که هوای جوون‌ترها رو دارن و به همین دلیل به هر بهانه‌ای هدیه نقدی می‌دن که من حسابی قدردانشون هستم و امیدوارم منم روزی بتونم برای کسی این‌جوری دلگرمی باشم. لازم بود بزرگتر بشم و وارد زندگی مستقل بشم تا بفهمم همیشه هدیه نقدی از بی‌توجهی نیست و می‌تونه از بزرگواری باشه و نمیشه در یک کلام گفت نقدی یا غیر نقدی کدوم بهتره.

از این حرف‌ها که بگذریم ماندگارترین‌های من همیشه کتاب بودن. از همون بچگی بیشتر از هر چیز برای کتاب ذوق می‌کردم. برای دوست‌های اهل کتابم هم می‌گردم کتاب خوب پیدا کنم که هدیه بدم. به خودم که خیلی می‌چسبه. وقتی حرف از کتابه من حتی معرفی کتاب خوب رو هدیه می‌دونم و همیشه یادم می‌مونه کدوم کتاب رو کی با معرفیش بهم هدیه کرده.

برق خوشایند چشم‌ها

«هدیه»

غروب

اصلا به نظر من مزه همه چیز به هدیه‌اش است. عید و تولد و خانه عوض کردن و … کلا همه چیز. برای همین است که از وقتی خودم دست به جیب شدم برای همه‌چیز و همه‌کس هدیه خریدم. بی‌منظور، بی‌مناسبت، بی‌دلیل. اصلا از تصور اینکه کسی بسته‌ای را باز کند و ببیند داخلش چیزی هست فقط برای خودِ خودش، خیلی لذت‌بخش است. گاهی به این فکر می‌کنم که طرف چه دوست دارد و برایش همان را می‌گیرم گاهی به جای این کار، برای هرکسی چیزی می‌خرم که به نظر خودم می‌آید که لازمش است یا به او می‌آید و یا من دوست دارم داشته باشدش.

مهم‌ترینش برای دخترها گوشواره است. من خودم عاشق گوشواره هستم. گوشواره‌های عجیب و غریب. مثلا شکل تاس و کفش یا دختری بالرین یا دسته‌ای گل. جالب‌ترینشان سیگار بود. یک جفت گوشواره به شکل سیگار نیمه‌کشیده‌شده. یک جفت خودم داشتم و یک جفت دیگر خریدم برای بهترین دوستم که حالا ایران نیست و هر وقت می‌بینم آنها را به گوش انداخته و با خودش برده احساس می‌کنم من هم در جایی که رفته، کنارش هستم. برای پسرها عموما فندک می‌خرم و ابدا هم به من ربطی ندارد که آنها سیگاری هستند یا نه. تقریبا تمامی دور و بری‌هایم از من یک دانه فندک را کادو گرفته‌اند و بعضی‌هایشان حتی بعد از این که سیگار را ترک کرده‌اند این هدیه را از جیبشان درنیاورده‌اند.

همین چند روز پیش دوستم می‌گفت: «ای کاش آنقدر پول داشتم که بتوانم تند تند برای همه کادو بگیرم که کادو خریدنم منحصر نشود به تولدهایشان؛ این طوری همه‌ش استرس دارم که هدیه‌ام به اندازه کافی هیجان‌انگیز نباشد. دوست دارم هدیه‌ام را که می‌گیرد بگوید وااای این همونه که می‌خواستم. اما اگر هدیه گران نباشد احتمال گفتن چنین چیزی کم است.» من گمان نکنم این طور باشد. مثلا خود من این طور نیستم من از هر چیزی خیلی خیلی خوشحال می‌شوم. چه یک جفت گوشواره کوچک استیل رنگی  باشد که خواهرزاده‌ام از مدرسه برایم خریده و چه دستگاه کتابخوانی که برادر همسرم و زنش برای تولدم خریدند. کادو گرفتن همان برق خوشایند لحظه‌ای است که نمی‌دانی توی آن بسته چه می‌تواند باشد و هر چه باشد خوب است.

یک سال تولدم بود و یکی از دوستانم من و باقی دوستانم را دعوت کرده بود به کافه برای جشن تولد من. بعد از تمام شدن جشن داشتیم فیلم‌ها را می‌دیدیم. تمام مدت من نگاهم را می‌دزدیم و لبخندهای مضطرب و خجولانه می‌زدم. این را خودم نفهمیدم؛ دوستم گفت. گفت داستان چیست که توی همه‌ تولدهایت صورتت این شکلی است؟ گفتم: «خجالت می‌کشم از این که بقیه به خاطر من توی زحمت افتاده‌اند و بیشتر از این خجالت می‌کشم که برایم کادو خریده‌اند.»

من از آن آدم‌هایی هستم که کادو دادن را بیشتر از کادو گرفتن دوست دارم. با هر هدیه‌ای که می‌دهم یک‌بار هم از خوشحالی آن کسی که هدیه گرفته کیفور می‌شوم و این لذت با هیچ‌چیز قابل مقایسه نیست.

کادوپیچ

«هدیه»

عصر

نمی‌دانم به دلیل شرایط جامعه‌پذیر شدنم در دهه‌ شصت درایران است یا یک اخلاق ارثی و اکتسابی که من از هر نوع هدیه‌ای، برداشت جایزه را دارم. هر هدیه که به من می‌دهند، برایم رنگ و بوی جایزه‌های سر صف و سر کلاس  را دارد. اسمت را می‌خواندند، تو می‌رفتی جلوی کلاس یا بالای سکوی مدرسه و جایزه‌ات را که اغلب خانواده‌ات تامین کرده بودند می‌گرفتی. من هیچ وقت احساس بدی نداشتم که این هدیه را خانواده‌ام برایم خریدند، این که جمعی تشویقم کنند را دوست داشتم و اکنون نیز که دردهه‌ چهارم زندگی‌ام به سر می‌برم از جایزه گرفتن لذت وافر می‌برم.

من همیشه و در همه حال، ترجیح می‌دهم که هدیه‌ام غیرنقدی و کادوپیچ شده باشد و طرح کاغذ کادو و نحوه‌ کادوپیچ شدن نیز برایم مهم است، کاغذ کادوهای کاهی و چسب‌های کج و معوج که در آخرین لحظه به کاغذ کادو چسبانده شده‌اند را دوست ندارم مگر در مواقعی که هدیه‌دهنده کودک باشد و خودش این کار را کرده باشد.

یک بار یکی از دوستانم کتابی را برایم خریده بود و چون کاغذ کادو در آن زمان در دسترسش نبود، دخترش روی یک کاغذ سفید را نقاشی کرده بود و با آن کتاب را برایم کادو کرده بود. به جرات می‌توانم بگویم یکی از لذت‌بخش‌ترین هدیه‌هایی بود که گرفتم. یک بار هم دوستانم یک لوله‌ دستمال توالت را کادوپیچ کرده بودند تا سر به سرم بگذارند ولی در کمال ناباوریشان من هدیه‌ام را دوست داشتم.

برخی بر این باورند که کارت هدیه و پول نقد، هدیه‌ بهتری است زیرا مخاطب بنا بر سلیقه و نیاز خودش، کالایی را تهیه می‌کند اما به نظرم این نهایت بی‌سلیقگی و بی‌تفاوتی است. نیمی از هیجان هدیه به این مساله برمی‌گردد که فرد هدیه‌دهنده، با توجه به شناختی که از مخاطب دارد، کالایی را انتخاب کند. تقریبا خودم هم اغلب هدیه‌هایی که به دیگران می‌دهم را با توجه به شناختی که از ایشان دارم، انتخاب می‌کنم.

هنر در یاد ماندن‎

«هدیه»

بعد از ظهر

یک لیست نازک نانوشته گوشه‌ ذهنم دارم از چیزهایی که دوست داره یا در موردشون صحبت می‌کنه: شخصیت خیالی که علاقه به داشتن وسایل کلکسیونیش داره، نویسنده یا فیلمسازی که دوست داره یا هر چیزی که با شوق و لبخند نشونم میده. یک لیست دیگه هم از مناسبات تقویمی دارم که می‌تونم براش به مناسبتی کادو بگیرم. سالگرد آشناییمون، تولدش، عید و چندین مناسبت الکی که خوشحالش کنم. من عاشق دیدن جزئیاتش هستم. و بیشتر از اون، شیفته‌ اینکه نشونش بدم نگاهش می‌کنم. شیفته اینکه نگاهش کنم. با دقت.

به نظرم این یکی از بزرگترین خوش‌شانسی‌های زندگی انسانه. اینکه آدمی یا جماعتی رو پیدا کنی که به دیدنت مشتاق باشن. برای تو و علاقمندی‌هات وقت بذارن. که نگاهت کنن و ببینن کجا مکث کردی. کجا تعلل کردی و کجا دلت لرزیده. لذت کادوی درست گرفتن برای همین دو بخش مجزا داره: یکی به دست آوردن چیزی که شوقش رو داشتی و دومی گرم شدن از دوستی، کسی که وقتش رو صرف دقت به تو و بهتر کردن خلق و خویت کرده.

دوستی داشتم که اولین سال با هم بودنمون، وقت گذاشته بود و برام مجموعه‌ای از کادوهای رنگارنگ نه چندان گران‌قیمت گرفته بود. یک لیوان، یک مجسمه، سه جلد کتاب نازک و یک گردنبند دست‌ساز. خرج کردنش در حد کسی بود که برای دوستی تازه‌ای به خرید میره اما دقتش بی‌نظیر بود و من شروع به استفاده از وسایلی که گرفته بود کردم: روی میز اصلیم مجسمه جا گرفت. سبک نوشیدنی خوردنم تغییر کرد و گردنبند که تقریبا با هیچ لباسی‌ام تجانس نداشت جلوی آینه موند. من هر حرکت و نشانه از آدمی رو تعبیر می‌کنم و این کارش برای من نشونه‌ شروع یک ارتباط بود. سال بعد دوتا روسری کادو گرفتم ازش. ابریشمی و اونقدر خانومانه که یک بار به رسم ادب یکیشون رو سرم کردم و دومی حتی عمرش به اتو خوردن نرسید. تا شده گوشه‌ کمد باقی موند. سال آخر، به جای کادو پول نقد بهم داد. مبلغی که کنار گذاشته بود زیاد بود و میشد باهاش خیلی چیزها بخرم اما دیگه نه شوق شخصی به خرج داده بود و نه سلیقه‌ای به کار برده بود. سال بعدی در کار نبود

هنوز نمی‌دونم من سبک اشتباهی رو در پیش می‌گیرم و مقیاس نادرستی به کار می‌برم یا واقعا میشه سبک رابطه رو از نشونه‌های این چنینی پی گرفت. دوستی که برای من در هیچ مهمونی و هیچ مناسبتی کادو نمی‌خره به نظرم بیشتر و بهتر من رو شناخته تا آدمی که دم دستی‌ترین چیزی که به چشمش می‌خوره رو برای من میاره که نه نشونی از سلیقه‌ شخصی خودش داره و نه تجانسی با زندگی من.

هر سال به سودایی

«هدیه»

نیمروز

 یه روز گرم تیرماه بود. روز تولد مادرم. من چهارده ساله بودم و خواهرم یازده ساله. توی سرمون پر از شور و شوق و هیجان بود برای تولدی که قرار بود دوتایی برای مادرم بگیریم. از اولین سال‌‌هایی بود که به قول معروف برای خودمون خانومایی شده بودیم و می‌تونستیم مستقل بریم به مغازه‌هایی که دوست داشتیم و خیلی هم دور نبودن برای خرید، برای همین می‌خواستیم سنگ تموم بذاریم. اولین قدم خریدن گل بود. یه دسته گل رز قرمز خوشگل انتخاب کردیم و دادیم به آقای فروشنده که برامون تزیین کنه. آخ که چقدر دلم هوای گل‌فروشی‌های ایرانو کرده. همونا که وقتی میری توشون یه عطر سحر‌‌آمیزی توی جونت خونه می‌کنه. همونا که می‌تونی شاخه‌شاخه و باحوصله عشقتو نقاشی کنی و بعدش با دل خوش بزنی بیرون توی دل خیابون شلوغ دودی و در حالی که یه لبخند به لب داری و یه عشق گل‌گلی قرمز توی بغلت، جست‌وخیز کنی و سعی کنی چهره خاکستری شهرو سرخ‌و‌سفید کنی. جوری که گونه‌هاش کمی گل بندازه.

قدم دوم نقاشی کشیدن و نوشتن شعر بود. این یه سنت قدیمی توی خانواده ما بود. هرسال برای تولد مامانم، من و خواهرم یه مقوای رنگی بزرگ می‌گرفتیم و به مداد رنگی و پاستل و گواش و آبرنگ و ابر و تیکه‌پارچه یا هر وسیله هنری دیگه‌ای می‌افتادیم به جونش و طرح می‌زدیم. معمولا نقاشی‌هایی که می‌کشیدیم یه طرحی از خانواده سه‌نفره‌مون بود در شکل‌ها و رنگ‌های مختلف. یه سال سه‌تایی در حال پرواز بودیم. یه سال توی یه جنگل سرسبز داشتیم می‌رقصیدیم. یه سال از ماه ‌‌آویزون شده بودیم. خلاصه هر سال به سودایی. یه جورایی رویاهامون رو نقش می‌زدیم. بعدش هم که می‌رفتیم توی کار نوشتن شعر و قطعات ادبی روی کارت‌‌هایی که با وسواس و حوصله انتخاب کرده بودیم. وای که چه‌قد دوست داشتیم اون لحظه‌ها رو. وای که چه جمله‌هایی با عشق می‌نوشتیم. وای که چه‌قد مامانمون ذوق می‌کرد از خوندنشون.

قدم آخر کادوپیچی‌ کادوهای از آب‌گذشته‌ای بود که عطر شکلات می‌دادن. این مرحله اون سال خاص به نحو احسن انجام شد. دلیلشم این بود که اولین سالی بود که اجازه داشتیم تا شهر کتابی که تا خونمون مقداری فاصله داشت تنهایی بریم و خوب این به این معنا بود که قرار بود توی خریدن کاغذ کادو دست‌و‌دلبازی به خرج بدیم و با سلیقه خودمون گرون‌ترین‌هاشونو انتخاب کنیم که واقعا در این زمینه سنگ تموم گذاشتیم. اینا کادوهایی بودن که از سرزمین‌های دوردستی به نام خارج که اون‌روزا برای ما ناشناخته بودن، قدم‌رنجه کرده بودن، سوار هواپیما شده بودن و اومده بودن ایران و ما با زحمت زیادی از روزی که پست‌چی رسونده بودشون تا روز تولد در اقصی نقاط خونه قایمشون کرده بودیم تا مامانمون نبینه. به همین دلیل فکر می‌کردیم این کادوهای قشنگ سختی‌کشیده خارجی لیاقت اینو دارن که بهترین کاغذکادوها رو تنشون کنیم و با عزت و احترام روی میز پذیرایی بچینیمشون.

به نظرم فرقی نمی‌کنه هدیه چی باشه. مهم مسیریه که طی می‌کنه. مهم آدم خوشبخت و سرمستیه که با هزار سودا در دل هدیه رو می‌خره، نقش‌ ‌می‌زنه، می‌نویسه، یا به هر طریق دیگه‌ای خلقش می‌کنه. مهم دلی آدمیه که از باز کردن هدیه شاد می‌شه. مهم آدمایی هستن که به هم لبخند می‌زنن، یه خاطره قشنگ می‌سازن و دل‌هاشون برای همدیگه محکم‌تر می‌زنه.

 

کوچک‌های دوست‌داشتنی

«هدیه»

پیش از ظهر

من شاید از خوشبخت‌های جهانم که وقتی قرار شد به هدیه‌های ماندگارم فکر کنم کلی کادو یادم آمد که دوستشان دارم و بیشترشان را هم هنوز دارم. اما به گمانم قدیمی‌ترین کادویی که هنوز دارمش یک پتوست، پتوی یک نفره که امروزه به این مدلش می‌گوییم سفری، ولی آن موقع آن پتو، پتوی یک نفره من بود. به هیچ‌کس هم اجازه نمی‌دادم ازش استفاده کند. تا مدت‌های زیاد مادرم پتو را ملحفه می‌گرفت و من شب قبل از خواب ملحفه‌اش را باز می‌کردم تا بلاخره مادرم تسلیمم شد ولی باز هم کشش نامحسوسی به ملحفه کردنش داشت. البته آن موقع همه نوع روانداز را ملحفه می‌پیچیدند. تازه چند وقتی‌ست که بر همگان مسجل شده که این نوعش ملحفه نمی‌خواهد و دم‌دستی‌ست. در واقع از این رواندازهای پشمی بود که چون برای جثه من بزرگ بود به عنوان پتو معرفی و استفاده‌اش کردم. گذشته از جنس بسیار خوبش که قریب به سی و اندی سال آزگار است همه فصلی از سال مورد استفاده قرار می‌گیرد و فقط الان کمی نازک شده، طرحش را هم خیلی دوست داشتم. اصلا چون فقط مال من بود و خاله مهربانم برایم کادو آورده بود و چهارخانه بود، خیلی عزیز بود. شب اولی که با اصرار با پتویم خوابیدم، دیگر عوضش نکردم تا وقتی که قدش رسید سر زانوهایم و هر قدر هم خودم را مچاله می‌کردم زیرش جا نمی‌شدم. با این حال پتوی نازنین من بود و هست.

کادو دیگری دارم که اکنون حکم دختر دوم مادرم شده است. همان روز تولدم که دیدمش و گفتند مال من است، انگار دنیا را به من داده بودند، یک عروسک گرد و تپلی، بر عکس خودم. اسمش را گذاشتم لادن و شد عضو خانواده ما. هربار به دیدن مادربزرگم می‌رفتم احوال لادن را از من می‌پرسید. خاله‌ام از اضافه پارچه لباس‌هایم برایش لباس می‌دوخت. بعدتر لباس نوزادی فرزندش را داد به من برای لادن. وقت اسباب‌کشی همه نگرانش بودند که کجاست، یک‌وقت گم نشود، جایش بد نباشد. در عکس‌های مناسبتی حتی اگر خودم یادم می‌رفت به من یادآوری می‌کردند که هنوز با لادن عکس نگرفته‌ام. از آن تولد و با نامگذاری او هم جان گرفت و با من بزرگ شد. اکنون هم که من خانه‌مان نیستم شده مونس مادرم. چند وقت پیش کودکی شیطان مهمان مادرم بود و گویا با لادن خشن رفتار کرده بود، چرا که مادرم در تعریف واقعه برایم با خشم می‌گفت: «سر لادن رو گرفته بود بین بدنش و بازوش و رو زمین می‌کشیدش، هی دست می‌کرد تو چشمش، دل تو دلم نبود گفتم الان سرش کنده میشه یا چشمش می‌افته، تا خوابید لادن رو از جلو دست برداشتم.» و مادرم اصلا توجهی نمی‌کرد که من هم که هم‌قد آن کودک بودم لادن را همانطور اینور و آنور می‌کردم چون برایم کمی سنگین و بزرگ بود. ولی مادرم انگار نوزاد دیگری را از زیر دست آن فسقلی نجات داده باشد.

اولین هدیه‌ عاشقانه‌ام را هم هنوز دارم، دسته گل بزرگی از رزهای سرخ. تا توانستم بو کردمشان و بغلشان گرفتم و حظ بصری و حسی بردم. بعد از یک هفته دیدم کله گل‌ها افتاده و رو به پژمردگی می‌روند. معطل نکردم، تافت مو برداشتم و روی همه‌شان حسابی اسپری کردم و گل‌ها را از بیخ چیدم و در جعبه زیبایی گذاشتمشان. هنوز هم گاهی می‌روم جعبه را باز می‌کنم و از دیدن آن همه گل سرخ مشعوف می‌شوم، یاد دوران و روزهای خوشم می‌کنم و غرق در رویا می‌شوم، غرق در عشقی که مال من است.

هدیه باید بماند، باید تو را با خود ببرد به رویا، به قلب زندگی، باید دلهایمان را بهم برساند و کنار هم در زمان نگه دارد.

دوستان کارتی

«هدیه»

صبح

بدترین خاطره‌ای که از هدیه دارم مربوط به  سه چهار سال پیش میشه. روز تولدم بود و مجموعه اتفاقاتی که اون روز افتاد اونقدر تلخ بود که از اون به بعد واقعا از نزدیک شدن روز تولدم ناراحت میشم و اصلا حوصله تولد رو ندارم.

اون سال، من روز تولدم با فرزندم تنها بودم و همسرم به خاطر یک مسافرت کاری پیش ما نبود. چون می‌دونستم تنها هستیم، دو ماه قبلش برای خودم و بچه بلیت تئاتر گرفته بودم. البته خود روز تولد بلیت از قسمت ارزون نبود و به تاریخ یه روز قبلش گرفته بودم، ولی توی این مدت فراموش کرده بودم تاریخ رو، در نتیجه روز تولد رفتیم و متوجه شدیم بلیت نداریم و این تازه شروع یک روز خوب بود! بماند که مسوول باجه اینقدر خنگ بود که وقتی گفتم یعنی کاری نمیشه کرد، با قاطعیت گفت نه، من هم راه رو کج کردم یه سمت بیرون چون فکر کردم هیچ بلیتی برای امروز هم نیست. لحظه آخر گفتم بذار مطمئن بشم، و پرسیدم یعنی هیچ بلیتی برای امروز ندارین؟ گفت چرا! در حالی که از خشم داشت دود از سرم بلند می‌شد که خوب چرا نمی‌گی، بلیت رو گرفتم و نمایش کوفتی رو دیدیم و با اعصاب داغون اومدیم بیرون و تازه این شروع ماجرا بود. بیرون هم شدیدا بارون می‌اومد و تاکسی که گرفته بودم رو پیدا نمی‌کردم و خیس شدیم حسابی، ولی هنوز هم داستان اصلی اون روز شروع نشده.

اصل داستان این بود که همون روز مهمونی زنانه‌ای برای خداحافظی از یک نفر که قرار بود به زودی نقل مکان کنه برقرار بود. ما مدت زیادی بود با این جمع رابطه داشتیم ولی به خاطر اینکه تو رفتار‌هاشون خیلی به چشم می‌اومد که ما رو خودی حساب نمی‌کنند، داشتم روابطمون رو باهاشون کم می‌کردم. به طور خاص اصلا دوست نداشتم خدای نکرده برای من تولد سورپرایزی بگیرن، اون هم روزی که همسرم نیست و تنها هستم و خودمون برنامه‌ای نداریم. از همین رو اولا از همه شبکه‌های اجتماعی تولدم رو پاک کردم که نبینند یه وقت، و از طرف دیگه تا روز آخر هم نگفتم میام. لازم به ذکره که همون جمع همه با هم پول گذاشته بودیم و یک ساعت خوب برای اون فرد مورد خداحافظی، هدیه گرفته بودیم. خلاصه با روحیه داغون بعد از داستان تئاتر، رفتیم به سوی مهمونی. تنها دلیل رفتنم این بود که توی خونه با دخترم تنها نباشیم.

رفتیم و مراسم خداحافظی هم برگزار شد و کادو هم دادن و من خوشحال بودم که کسی اسم از تولد من نیاورد. آخرا بود که یهو یه کیک آوردن و تولدت مبارک و فلان. تا اون موقع خوش گذشته بود و واقعا ناراحت نشدم. با اینکه دلم نمی‌خواست با اون جمع تولد بگیرم… خودمو کنترل کردم مثلا! شمع و فوت و فلان، یه کارت هم بهم دادند که اونجا باز نکردم. با خودم گفتم دستشون هم درد نکنه کارت هدیه گرفتن، و چه خوب که بازش نکردم اونجا چون قیافه من خیلی شدید احساساتم رو نشون میده!

تقریبا کسی کیک نخورد، و بقیه کیک رو جمع کردند که ببرن برای برنامه‌ای که شب دورهمی داشتند. گفتم که ما رو خودی حساب نمی‌کردند، این یه مثالش بود. نه یک تعارف کردند که تو و بچه هم تنها هستید بیاین، نه یک تعارف کردند که حالا می‌خوای کیک رو ببر یا یه ذره ازش ببر با خودت، ‌و نه تلاشی که لااقل من نفهمم شب با هم برنامه دارند همگی و فقط ما نیستیم توش!

به عنوان تنها عضوی که قرار نبود شب باشه تاکسی گرفتم تا بریم خونه. باز هم ناراضی نبودم البته..به نسبت تو مهمونی خوش گذشته بود و همون چند ساعت تنها نبودن هم بد نبود. به خصوص که تولد من تو ایام تعطیلاته و همه شهر خاموشه و همه تو خونه‌ها دور همند. تنهایی با یک بچه کوچیک خیلی به چشم میاد. توی ماشین گفتم بذار باز کنم ببینم چه کارت هدیه‌ای و از کجا برام گرفتند، که دیدم توی پاکت فقط! و فقط! یک کارت تبریک تولد خالیه که همه شون هم امضا کردند. همونجایی که به یه نفر دیگه یک ساعت خداتومنی هدیه داده بودیم با هم. فکر کنم دود و بخاری که از عصبانیت از کله‌ام داشت بلند می‌شد با چشم غیرمسلح دیده می‌شد. بابا من که نمی‌‌خواستم شما برای من تولد بگیرین، کیک هم که برای جشن شب خودتون بود. این دوهزار تومن رو هم خرج نمی‌کردین آخه. ورشکست نشین یه وقت…بگذریم. اون روزهای تیره و تار هم گذشت و خدا رو شکر که الان دوستانی دارم بهتر از آب روان. ولی تلخی اون روز تولد چنان برام مونده که هنوز هم از نزدیک شدن به تولدم اضطراب می‌گیرم و حالم بد میشه. البته یه جنبه خوب هم داره، این داستان ملقب به داستان دوستان کارتی من، مشهور شده و به صورت مراسم سنتی روز تولدم، دورهمی تعریف می‌کنیم و بهش می‌خندیم (یا بقیه می‌خندند، من فحش میدم)!

بدون عنوان

«هدیه»

سپیده‌دم

شاید این از اون موضوعاتیه که من رو خیلی مشغول نمی‌کنه. وقتی چیزی مشغولت نکنه یا در حقیقت ذهنت رو مشغول نکنه حرف زیادی هم در موردش نداری برای گفتن.

هدیه همیشه برای من بار مثبت داره. اگه جایی چیزی از کسی گرفتم که دوست نداشتم یا چیزی به کسی دادم که از روی علاقه نبوده اسمش رو هدیه نمی‌گذارم. شاید اسمش رسوم متعارف باشه، شاید یک اجبار احمقانه باشه، شاید رودربایستی با خودم باشه ولی هدیه نیست، این رو مطمئنم.

من هدیه دادن رو دوست دارم. در واقع انقدر که از دادن هدیه لذت می‌برم و کسب رضایت می‌کنم از دریافت هدیه این حس رو ندارم. بیشتر معذب میشم. و اگر بفهمم هدیه‌ای که گرفتم خیلی از سر محبت نبوده و فردی که هدیه داده اگر یک سری ملاحظات رو در نظر نمی‌گرفت شاید هدیه نمیداد حالم بد میشه. وقتی میگم هدیه منظورم همونه که توضیح دادم. یعنی طرف علاقه داشته ولی خب علاقه‌ش خدشه‌دار بوده. از همون روزهای اول ازدواج با همسرم هم شرط کردم (که البته کمی طول کشید تا خوب جا بیفته) که برای هم هدیه نخریم. گفتم نه جیب شخصیمون هم‌ترازه نه سلیقه‌مون. گرچه بهترین هدیه‌های دنیا رو از همسرم گرفتم. هدیه‌هاش همیشه سرشار از عشق بود برای اینکه دقیقاً می‌دونست چی بگیره که من حتی به خواستنش هم فکر نکرده باشم ولی عالی‌ترین خواسته‌م باشه اگر بهش فکر می‌کردم. و هر بار چنان غافلگیر شدم که نمی‌دونستم چکار کنم. و خب دلم نمی‌خواست این حالت یک طرفه باشه و من تواناییش رو نداشتم که دو طرفه‌ش کنم. من حتی نمی‌فهمیدم چی دوست داره. پس قید اون هدیه‌های دوست‌داشتنی رو زدم تا برابر باشیم. اما هنوز دوست دارم براش هدیه بخرم و خوشحالش کنم. جوری این کار رو میکنم که اسمش هدیه نباشه.

گفتم که، عاشق هدیه دادنم. برای همین هر وقت به خودم قول دادم امسال برای کسی هدیه نمی‌گیرم لحظه‌های آخر پشیمون شدم و قولم رو شکستم. و چه کار پر دردسریه تهیه‌ هدیه. برای هر هدیه‌ای با هر ارزش مادی وقت می‌گذارم. با صبر و حوصله تا چیزی رو انتخاب کنم که به نظرم بهترین هدیه‌ست. و خوش به حال اون بچه‌هایی که از من هدیه گرفتن. لذت‌بخش‌ترین هدیه‌ها اوناییه که برای بچه‌ها میخری. یا شاید باید بگم برای بچه‌ها می‌خریدی! الان هدیه دادن به بچه‌ها هم کار سختی شده.

حرف آخر اینکه رفته بودم مأموریت کاری. رفتم مساعده گرفتم حقوق ماه بعدم رو و همه‌ش رو سوغاتی خریدم. یک همچین آدمی‌ام.

تو برای من مهمی

«هدیه»

سحرگاه

خیلی وقته دیگه هیچ هدیه‌ای خوشحالم نمی‌کنه. خیلی چیزا هستن که دوست دارم. خیلی چیزا هستن که دنبالشونم، اما واقعیت اینه که حس خرس پیری رو دارم که فکر می‌کنه داره به فصل خواب زمستونیش نزدیک میشه و هر چیزی که براش بخرن تا فصل بیدار شدنش براش فایده‌ای نداره. خرس پیری که با خودش فکر می‌کنه این بار میتونه از خواب زمستونی بیدار بشه؟ نشونه‌های افسردگی شدیده، می‌دونم. اما خب متن ما در مورد افسردگی نیست. در مورد هدیه دادن و هدیه گرفتنه. پس من باید برگردم به سال‌ها پیش، وقتی که جوونتر بودم و دل و دماغی داشتم و کلی دوست دور و برم بود.

فکر می‌کنم همیشه هدیه دادن به من کار سختی بوده، مگه این که کسی به صرف دادن هدیه یه چیزی می‌گرفت و دیگه به اینش فکر نمی‌کرد که من خوشم میاد یا نه. این جوری بود که بعد از یه مدتی دوستای نزدیکم (به مرور زمان) و خانواده‌م (به دلیل شناخت کافی) می‌دونستن من چی دوست دارم. مادرم می‌دونست من عطر دوست دارم. بقیه هم می‌دونستن کتاب و نوار و گل دوست دارم. این می‌شد که هیچ غافلگیریی در کار نبود. با دیدن شکل و شمایل کادو می‌شد فهمید توش چی هست. اتفاقا بهتر هم بود. من خوشحال می‌شدم، هدیه‌دهنده هم خوشحال بود که خوشحالم کرده. مشکل بعدی توی سال‎های میانی نوجوونی پیش اومد. این که من یه کتابخونه خیلی بزرگ داشتم و کتابخون حرفه‌ای بودم، کلی نوار کاست داشتم و تقریبا هر ماه یکی دو تا بهش اضافه می‌کردم و سلیقه‌م هم خیلی خاص شده بود، از این که عطرم رو هم عوض کنم خوشم نمی‌اومد. مادرم که به صرافت دادن پول و جمله همیشگی «خودت بهتر می‌دونی چی می‌خوای» افتاد. دوستان هم همیشه قبلش زنگ می‌زدن که اینو خوندی؟ اونو شنیدی؟ و البته گل و گلدون که همیشه سر جای خودش بود و هیچوقت کهنه نمی‌شد.

به سن مادری که رسیدم دیگه تکمیل بودم. الان فقط التماس می‌کنم که هیچی نمی‌خوام. هیچی نخرین، هیچی به کار من نمیاد. سلیقه‌م بدتر از قبل شده: خاص خاص. فقط چیزایی که چشمم رو بگیرن می‌گیرم. بعد یه وسیله که توی خونه بیاد و استفاده نشه، عین بختک روی راه نفس منه و زندگی رو بهم حروم می‌کنه. میشه قوز بالا قوز، اوایل نه دلم می‌اومد ببخشمشون (چون هدیه بودن) نه می‌تونستم تحملشون کنم. حالا خودم رو راحت کردم. هر چی دوست ندارم به خیریه میدم تا صرف مصارف خیریه بشه. دلم هم نمی‌سوزه. فکر کنم این جوری شده که دیگه به ندرت کادویی به جز گل می‌گیرم. گل هنوز روی چشمم جا داره. ازش نمی‌گذرم.

قاعدتا متن من به اینجا که می‌رسه باید تمام بشه، اما یادم می‌افته که هدیه دادن رو فراموش کردم. من یه قاعده کلی در این مورد دارم: هیچوقت برای کسی چیزی رو نمی‌خرم که خودم دوست نداشته باشم. یعنی یک آن چشم‌هام رو می‌بندم و با خودم فکر می‌کنم اگه یکی اینو به من میداد دوست داشتم؟ اگه جواب مثبت باشه می‌خرمش. اگه کار سختی باشه (که اغلب در مورد بچه‌ها و همکلاسی‌های بچه‌ها این جوریه) ترجیح میدم پول نقد بدم، یا مثلا کارت هدیه، کارتی که توش یه مقداری اعتبار داره که بتونن باهاش برن از یه جای خاصی خرید کنن، یا سینما برن و …

خونه خودم پر از خنزر پنزره. چیزای اغلب ارزونی که با دقت و علاقه زیاد انتخابشون کردم و خریدمشون. کار یه سال دو سال هم نیست، حاصل سال‌هاست. گاهی آدما که میان خونه‌م با اشتیاق ازم می‌پرسن فلان چیز رو از کجا خریدم. به نظرشون خیلی خوشگل میاد. این جور وقتا من ایده می‌گیرم و می‌دونم برای اون آدم باید چه هدیه‌ای خرید. فکر می‌کنم این یکی از دلپذیرترین شکل‌های دادن هدیه باشه. انگار که میگی: «حواسم بهت بود. دیدمت، دیدم که چقدر اون مجسمه، تابلو، رومیزی یا … رو دوست داشتی. هر بار بیرون رفتم چشم گردوندم تا یه چیزی شبیه به اون برات پیدا کنم. تو برای من مهمی.»