دسته: هدیه

هدیه حرام است مگر سوپرایز باشد

«هدیه»

مهمان هفته: علی کلانتری فرد

دست من بود می‌گفتم هدیه حرام است مگر سوپرایز باشد. والا. اصلا یعنی چی روز تولد یا هر وقت مبارک دیگری که مناسبتش را به یاد دارید بعنوان هدیه چیزی نصیبتان بشود که انتظارش را دارید. از این ساده‌تر و خسته‌کننده‌تر هم مگر می‌شود. هدیه باید متفاوت باشد. چه اشکالی دارد کادوی عروسی به جای پول و سکه و جواهر، کتاب باشد. می‌دانم می‌گویید کتاب؟ کادوی عروسی؟ دلیل کادوی عروسی کمک به عروس و داماد برای شروع زندگی است و از این حرف‌ها. یا این که می‌پرسید نویسنده این متن هم حاضر است بجای سکه کتاب «چگونه پولدار شویم» هدیه بگیرد؟ در جواب باید بگویم ما اصلا جشن عروسی نگرفتیم ولی عزیزانی که می‌خواستند برای شروع زندگی جدید به من و همسرم کمک کنند، کمک کردند. از آن گذشته کمک کردن که فقط مالی نیست گاهی شنیدن حرف‌های کسی و یا در آغوش گرفتنش چندین برابر پول دادن راهگشا است. می‌دانم باز هم خیلی‌ها می‌گویند : نفسش از جای گرم بلند می‌شود ولی باور کنید من هدیه‌های مختلفی از آدم‌های متفاوتی دریافت کرده‌ام که هیچکدامشان به اندازه آنهایی که در زمانی پیش‌بینی‌نشده و از سر لطف و دوست داشتن به دستم رسیدند ماندگار نشدند. برای همین سعی کرده‌ام یا هدیه ندهم یا اگر می‌خواهم به یکی از دوستان و عزیزانم هدیه بدهم در زمانی نامشخص و به شکل سوپرایز باشد.

کلا حیرت کلید واژه زندگی من هست. بارها دیده‌ام همسرم از سر حیرت و شگفتی گریه کرده. گریه خوشحالی. خب البته این جور هدیه دادن مشکلات خاص خودش را هم دارد. مثلا یک بار برای اینکه همسرم را سوپرایز کنم دعوای صوری راه انداختم. و یا اینکه برای سوپرایز یکی از دوستان کل شهر را گشتیم که پوستر فلان بازیکن ایتالیایی فوتبال را پیدا کنیم. قضیه از این قرار بود که دوستمان با اعتماد به نفس بالا مدعی شده بود این فوتبالیست نروژی است در حالی که همه اهالی فوتبال و علاقمندانش فوتبالیست مورد نظر را می‌شناسند و ملیتش را می‌دانند. پوستر را گیر نیاوردیم ولی پرینت رنگی بزرگ گرفتیم و بهش دادیم. کارهایی از این دست زیاد انجام داده‌ام. و وای از وقتی که شخص دریافت‌کننده هدیه دروغگو باشد. این جور مواقع بلبشویی می‌شود که بیا و ببین. آدم نمی‌داند خودش را سرزنش کند و یا طرف مقابل را. ولی این رفتار باعث می‌شود که آدم‌های اطراف من کمتر دروغ بگویند و یا دست‌کم تا یک هفته قبل و بعد از تولدشان دروغ نگویند.

از دیگر مزایای هدیه سوپرایز هم ساختارشکنی و فرهنگ‌سازی است. چقدر لذت بردم وقتی دیدم به شخصی که روبروی درِ پارکینگ ساختمان پارک کرده بود کتاب هدیه داده بودند. حالا درسته که اسم کتاب خیلی جالب نبود ولی خب هر چه باشد هدیه بود، سوپرایز بود و کتاب بود. چی بهتر از این؟ چیز دیگری که در مورد هدیه دادن یا گرفتن به ذهنم می‌رسد زمان هدیه دادن است. یعنی چی که یک روز مشخص را تعیین می‌کنند برای بزرگداشت زن، مرد، عشق، مادر و یا هر چیز باارزش دیگری. یعنی اینکه عشق فقط یک روز ارزش دارد؟ مثلا نمی‌شود روز دیگری جز روز مادر به مادرمان هدیه بدهیم؟ نمی‌شود یک شاخه گل برای خواهر یا برادر خرید و بی‌هوا و بی‌غل و غش بهش تقدیم کرد؟ نمی‌شود بچه را بی‌بهانه به شهر بازی برد؟ می‌شود حتی اگر سخت. به نظرم تنها راه در آمدن از عادت و تکرار و روزمرگی انجام کارهای این چنینی است. ایجاد حیرت و شگفتی و ذوق.

هرچه رسد…

«هدیه»

بامداد

کیه که هدیه گرفتن رو دوست نداشته باشه؟ من عاشق هدیه گرفتن‌های وقت و بی‌وقتم و همینطور هدیه دادن. بهترین هدیه‌های عمرم رو از پدر و مادرم دریافت کردم، خب اونها بالطبع هدیه‌های گرون قیمتی بهم دادن در زمان خودش اما برام بیش از اینها ارزش داشت. همیشه وقتی به چیزی احتیاج داشتم چه قبل و چه بعد از ازدواجم، اگر متوجه می‌شدن سریع تهیه می‌کردن برام و به مناسبت تولدی، روز زنی، سالگرد ازدواجی و… بهم میدادن. آخرین هدیه‌ای که ازشون گرفتم یک ماشین بود برای تولدم! هر بار که سوارش میشم اشک توی چشمام جمع میشه و می‌دونم از چیا زدن تا برام بخرنش.

خیلی دلم می‌خواست و می‌خواد که توی تمام این سال‌ها همسرم بهم هدیه‌ای میداد تا بهم بگه به یادمه که دوستم داره، اصلا مهم نیست چی باشه و صمیمانه و صادقانه، حتی یک شاخه گل هم میتونه من رو هیجان‌زده کنه ولی خب، همسر من اهلش نیست و این مثل حسرت روی دلم مونده.

چیزی که خودم دوست دارم به عنوان هدیه به دوستانم بدم، اثری از خودمه، چیزی که من خالقش باشم، چیزی که زمانی براش گذاشتم و درستش کردم و تمام مدت با عشق این کار رو انجام داده باشم. پتوی دستبافی، گلدون سفالی گلی، زیورآلات دست‌سازی، تابلوی شماره‌دوزی‌شده‌ای. چیزی که بدونم با ذات و سلیقه‌ طرفم همخونی داشته باشه و در مقابل همین رو هم دوست دارم و اینجور هدیه‌ها برام با ارزشه. چند مدت پیش دوستی بهم دستبندی داد که خودش درست کرده بود و چنان عاشقش بودم که از زمانی که به دستم بست، هیچوقت درش نیاوردم تا روزی که بند ظریفش پاره شد و هیچ مدلی نمی‌شد درستش کرد و بابتش خیلی غصه خوردم.

و راستش رو بگم؟ نمی‌خوام اینطور برداشت بشه که برام بی‌اهمیته، ولی خب آدم‌هایی هم در زندگیم هستن که فازشون در کل با من فرق می‌کنه و زمان هدیه دادن که میرسه بهشون هدیه نقدی میدم تا باب سلیقه خودشون چیزی تهیه کنن و همیشه کمی عذاب وجدان هم می‌گیرم اما به خیالم نشده اون ارزش خاص رو واسشون قائل بشم که این دست خودم نیست.

هدایای معنوی

«هدیه»

نیمه‌شب

از زمانی که چشم باز کردم، با هدیه بزرگ شدم. هر وقت عمویم از شهرستان به دیدنمان می آمد، برایمان کلی نخود و کشمش و شکلات مینو می‌آورد. عمه‌ام جیبمان را پر از شکرپنیر می‌کرد. دایی بزرگ هر وقت به دیدن مادرم می‌آمد، به هنگام دست دادن با مادرم چیزی توی دست او می‌گذاشت. مادرم با خوشحالی و تشکر آن تکه کاغذ را که اسکناس بود می‌گرفت. به هر کدام از ما بچه‌ها هم یک ریال می‌داد. با آن یک ریال می‌توانستیم مدادتراش، مداد یا پاک‌کن بخریم. بعضی وقت‌ها هم از ساندویچ‌فروش محله‌مان نصف ساندویچ تخم‌مرغ می‌خریدیم و می‌خوردیم. یادش به خیر با هدیه دادن یک کارت پستال به همکلاسیمان، سال نو را تبریک گفته و از او کارت پستالی دیگر هدیه می‌گرفتیم. با اشتیاق برای رفتن به عروسی آماده می‌شدیم و خیلی هم خوش می‌گذشت. نه پذیرایی کمر میزبان را خم می‌کرد و نه تهیه هدیه کمر مهمان را. برای عروس آنچه که در توانمان بود هدیه می‌بردیم. هدیه افطاری ماه رمضان نان کلوچه افطاری و زولبیا بود. نه کسی گلایه می‌کرد و نه کسی اعتراضی به قیمت داشت.

سال‌های اول ازدواج شب‎های یلدا و قربان و چهارشنبه‌سوری، چشم به در می‌دوختم. پس این برادر کوچک کجا ماند؟ چرا دیر کرد؟ دیر یا زود می‌آمد و مرا از انتظار و هیجان نجات می‌داد. هدیه شب یلدا (حلوا، هندوانه، پشمک، نخود و کشمش) هدیه عید قربان (چادر نماز سفید با گل‌های ریز و زیبا و گوشت قربانی) چهارشنبه سوری (شانه و آیینه، آجیل چهارشنبه‌سوری، شیرینی و چادر نماز خیلی زیبا با گل‌های بهاری) نه تنها که شب، بلکه روزهای بعد نیز سرمست از طعم هدیه‌های رسیده از خانه پدر می‌شدم. چادر نماز را بر سرم کرده و رقص‌کنان دور تا دور اتاق می‌گشتم.

مادرم می گوید زمانه عوض شده است. حالا دیگر در این ولایت وقتی به عروسی دعوتی، غرق اضطرابی که چه لباسی بپوشی و چه هدیه‌ای ببری که در شان میزبان باشد. افطاری دعوت می‌کنند و می‌گویند که کلوچه و زولبیا و… نیاورید که می‌مانند و حیف می‌شوند. می‌گویم: «چه ایرادی دارد بعد از رفتن مهمان‌ها باقیمانده غذا و کلوچه و زولبیا را جمع کرده و به یک محله فقیرنشین ببرند و بین مردم تقسیم کنند. هم خدا را خوش می‌آید و هم بندگان خدا سیر می‌شوند.» جواب می‌دهد: «لابد نمی‌شود. گویا بعضی‌ها دوست دارند هدیه نقدی باشد تا خودشان هر چه دوست دارند بخرند.»

آخرین روزی که کنار مادرم بودم، چادر نماز سبز بسیار خوش‌رنگی به سر داشت. او بعد از وضو، دست و صورتش را با گلاب می‌شوید. چادرش هم همیشه بوی گل محمدی می‌دهد. بعد از تمام شدن نمازش چادر را آرام از سرش باز کرده و بدون اینکه حرفی بزنم تا کرده و داخل چمدانم گذاشتم. بلند که شدم دیدم سر پا ایستاده و با لبخندی شیرین بر لب‌هایش تماشایم می‌کند. گفت: «عزیزم چادر کهنه را می‌خواهی چه کار برایت چادر نمازی نو می دوزم و هدیه می‌کنم.» گفتم: «هیچ هدیه‌ای جای این چادر را برایم پر نمی‌کند. این چادر بوی تو دارد مادرم.»و قرآنی که از پدرم هدیه گرفته‌ام. این دو جز باارزش‌ترین هدیه‌هایی هستند که دریافت کرده‌ام. البته هدایای باارزش دیگری هم دارم که نگاهشان داشته‌ام. من هدیه معنوی را بر هدیه مادی ترجیح می‌دهم. (دوستوم منی یاد ائیله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم یادی از من کند با گردویی تو خالی)

با کاغذ رنگی و روبان

«هدیه»

شبانگاه

قدیم‌ترها که بچه یا نوجوون بودم هدیه نقدی برام فحش بود. یعنی چی که کسی یه کم وقت و حوصله و سلیقه به خرج نده برام. همین‌جور از سر باز کنی یه پولی بده که خودت برو هرچی دوست داری بخر. من که پولش رو نخواسته بودم. باید هر کسی خودش کلی فکر می‌کرد که من چی دوست دارم و وقت می‌ذاشت و می‌رفت می‌خرید و بعد برام کادوپیچ می‌کرد و بهم تقدیم می‌کرد. به نظرم درستش این بود. خودمم همین کار رو می‌کردم. کلی فکر می‌کردم کی چی دوست داره. پولام رو جور می‌کردم. می‌گشتم یه چیزی مناسب بودجه خودم و سلیقه اون آدم خرید می‌کردم و بعد با کاغذ خوشگل و روبان بسته‌بندیش می‌کردم و با ذوق فراوان تقدیم می‌کردم. این داستان مال تا بیست و چند سالگیمه.

کم کم شرایط تغییر کرد و رفتار آدم‌های اطرافم هم و پشت بندش افکار من هم تغییر کرد. یعنی بهتر دیدم که تغییرش بدم. همه آدم‌ها یکسان نبودن. دیدم این‌جوری که من ذوق سلیقه به خرج می‌دم بعد از اون طرف رفتار حساب‌گرانه می‌بینم خیلی توی ذوقم می‌خوره و چرا خودم رو ناراحت کنم. پس از اون به بعد بعضی‌ها رفتن تو لیست هدیه نقدی. آره با یه کارت هدیه فقط انجام وظیفه می‌کنم. بدون عشق. هدیه‌های با عشق رو هنوز هم می‌خرم، برای آدم‌های خاصم.

در مورد هدیه گرفتن هم همین‌طور نظرم عوض شد. بهتره کسی که باهاش حال نمی‌کنم کارت هدیه بهم بده. نمی‌خوام یه وسیله یا لباس برام بیاره که هی یادش بیافتم. یه سری قوم و خویش خسیس داریم ما که از قدیم که یادم میاد همیشه چیزای درب و داغون هدیه می‌آوردن. اعتماد به نفسشون هم خیلی زیاده چون تا مدت‌ها سراغ هدیه قراضه‌شون رو می‌گیرن. من که دیگه زدم به بی‌خیالی و خنده و اتفاقا ممنونم که کلی خاطره خنده‌دار ساختن برام و هم اینکه منم خوب می‌دونم چیا براشون ببرم. داستان‌های خنده‌داری دارم ازشون. کاسه های لب‌پر شده مثلا. یا یه مرغابی شیشه‌ای خیلی سنگین و زمخت و ناکارآمد. یه بار یکیشون یه پاکت داد دستم گفتم این دفعه کولاک کرده، بازش کردم دیدم چهار برگ بن تخفیف یه مرکز تفریحیه. من واقعن ازشون توقع ندارم نمی‌دونم چرا با این کارا خودشون رو سوژه می‌کنن.

یک سری بزرگترها و اقوام گل هم هستن که هوای جوون‌ترها رو دارن و به همین دلیل به هر بهانه‌ای هدیه نقدی می‌دن که من حسابی قدردانشون هستم و امیدوارم منم روزی بتونم برای کسی این‌جوری دلگرمی باشم. لازم بود بزرگتر بشم و وارد زندگی مستقل بشم تا بفهمم همیشه هدیه نقدی از بی‌توجهی نیست و می‌تونه از بزرگواری باشه و نمیشه در یک کلام گفت نقدی یا غیر نقدی کدوم بهتره.

از این حرف‌ها که بگذریم ماندگارترین‌های من همیشه کتاب بودن. از همون بچگی بیشتر از هر چیز برای کتاب ذوق می‌کردم. برای دوست‌های اهل کتابم هم می‌گردم کتاب خوب پیدا کنم که هدیه بدم. به خودم که خیلی می‌چسبه. وقتی حرف از کتابه من حتی معرفی کتاب خوب رو هدیه می‌دونم و همیشه یادم می‌مونه کدوم کتاب رو کی با معرفیش بهم هدیه کرده.

برق خوشایند چشم‌ها

«هدیه»

غروب

اصلا به نظر من مزه همه چیز به هدیه‌اش است. عید و تولد و خانه عوض کردن و … کلا همه چیز. برای همین است که از وقتی خودم دست به جیب شدم برای همه‌چیز و همه‌کس هدیه خریدم. بی‌منظور، بی‌مناسبت، بی‌دلیل. اصلا از تصور اینکه کسی بسته‌ای را باز کند و ببیند داخلش چیزی هست فقط برای خودِ خودش، خیلی لذت‌بخش است. گاهی به این فکر می‌کنم که طرف چه دوست دارد و برایش همان را می‌گیرم گاهی به جای این کار، برای هرکسی چیزی می‌خرم که به نظر خودم می‌آید که لازمش است یا به او می‌آید و یا من دوست دارم داشته باشدش.

مهم‌ترینش برای دخترها گوشواره است. من خودم عاشق گوشواره هستم. گوشواره‌های عجیب و غریب. مثلا شکل تاس و کفش یا دختری بالرین یا دسته‌ای گل. جالب‌ترینشان سیگار بود. یک جفت گوشواره به شکل سیگار نیمه‌کشیده‌شده. یک جفت خودم داشتم و یک جفت دیگر خریدم برای بهترین دوستم که حالا ایران نیست و هر وقت می‌بینم آنها را به گوش انداخته و با خودش برده احساس می‌کنم من هم در جایی که رفته، کنارش هستم. برای پسرها عموما فندک می‌خرم و ابدا هم به من ربطی ندارد که آنها سیگاری هستند یا نه. تقریبا تمامی دور و بری‌هایم از من یک دانه فندک را کادو گرفته‌اند و بعضی‌هایشان حتی بعد از این که سیگار را ترک کرده‌اند این هدیه را از جیبشان درنیاورده‌اند.

همین چند روز پیش دوستم می‌گفت: «ای کاش آنقدر پول داشتم که بتوانم تند تند برای همه کادو بگیرم که کادو خریدنم منحصر نشود به تولدهایشان؛ این طوری همه‌ش استرس دارم که هدیه‌ام به اندازه کافی هیجان‌انگیز نباشد. دوست دارم هدیه‌ام را که می‌گیرد بگوید وااای این همونه که می‌خواستم. اما اگر هدیه گران نباشد احتمال گفتن چنین چیزی کم است.» من گمان نکنم این طور باشد. مثلا خود من این طور نیستم من از هر چیزی خیلی خیلی خوشحال می‌شوم. چه یک جفت گوشواره کوچک استیل رنگی  باشد که خواهرزاده‌ام از مدرسه برایم خریده و چه دستگاه کتابخوانی که برادر همسرم و زنش برای تولدم خریدند. کادو گرفتن همان برق خوشایند لحظه‌ای است که نمی‌دانی توی آن بسته چه می‌تواند باشد و هر چه باشد خوب است.

یک سال تولدم بود و یکی از دوستانم من و باقی دوستانم را دعوت کرده بود به کافه برای جشن تولد من. بعد از تمام شدن جشن داشتیم فیلم‌ها را می‌دیدیم. تمام مدت من نگاهم را می‌دزدیم و لبخندهای مضطرب و خجولانه می‌زدم. این را خودم نفهمیدم؛ دوستم گفت. گفت داستان چیست که توی همه‌ تولدهایت صورتت این شکلی است؟ گفتم: «خجالت می‌کشم از این که بقیه به خاطر من توی زحمت افتاده‌اند و بیشتر از این خجالت می‌کشم که برایم کادو خریده‌اند.»

من از آن آدم‌هایی هستم که کادو دادن را بیشتر از کادو گرفتن دوست دارم. با هر هدیه‌ای که می‌دهم یک‌بار هم از خوشحالی آن کسی که هدیه گرفته کیفور می‌شوم و این لذت با هیچ‌چیز قابل مقایسه نیست.

کادوپیچ

«هدیه»

عصر

نمی‌دانم به دلیل شرایط جامعه‌پذیر شدنم در دهه‌ شصت درایران است یا یک اخلاق ارثی و اکتسابی که من از هر نوع هدیه‌ای، برداشت جایزه را دارم. هر هدیه که به من می‌دهند، برایم رنگ و بوی جایزه‌های سر صف و سر کلاس  را دارد. اسمت را می‌خواندند، تو می‌رفتی جلوی کلاس یا بالای سکوی مدرسه و جایزه‌ات را که اغلب خانواده‌ات تامین کرده بودند می‌گرفتی. من هیچ وقت احساس بدی نداشتم که این هدیه را خانواده‌ام برایم خریدند، این که جمعی تشویقم کنند را دوست داشتم و اکنون نیز که دردهه‌ چهارم زندگی‌ام به سر می‌برم از جایزه گرفتن لذت وافر می‌برم.

من همیشه و در همه حال، ترجیح می‌دهم که هدیه‌ام غیرنقدی و کادوپیچ شده باشد و طرح کاغذ کادو و نحوه‌ کادوپیچ شدن نیز برایم مهم است، کاغذ کادوهای کاهی و چسب‌های کج و معوج که در آخرین لحظه به کاغذ کادو چسبانده شده‌اند را دوست ندارم مگر در مواقعی که هدیه‌دهنده کودک باشد و خودش این کار را کرده باشد.

یک بار یکی از دوستانم کتابی را برایم خریده بود و چون کاغذ کادو در آن زمان در دسترسش نبود، دخترش روی یک کاغذ سفید را نقاشی کرده بود و با آن کتاب را برایم کادو کرده بود. به جرات می‌توانم بگویم یکی از لذت‌بخش‌ترین هدیه‌هایی بود که گرفتم. یک بار هم دوستانم یک لوله‌ دستمال توالت را کادوپیچ کرده بودند تا سر به سرم بگذارند ولی در کمال ناباوریشان من هدیه‌ام را دوست داشتم.

برخی بر این باورند که کارت هدیه و پول نقد، هدیه‌ بهتری است زیرا مخاطب بنا بر سلیقه و نیاز خودش، کالایی را تهیه می‌کند اما به نظرم این نهایت بی‌سلیقگی و بی‌تفاوتی است. نیمی از هیجان هدیه به این مساله برمی‌گردد که فرد هدیه‌دهنده، با توجه به شناختی که از مخاطب دارد، کالایی را انتخاب کند. تقریبا خودم هم اغلب هدیه‌هایی که به دیگران می‌دهم را با توجه به شناختی که از ایشان دارم، انتخاب می‌کنم.