دسته: نیاز به دیده شدن

پشت دوربین

«نیاز به دیده شدن»

نویسنده مهمان: مهدی زائری

دوست دارم بنویسم، به این امید که خوانده شوم؛ در لابه‌لای خط‌ها، در فاصله میان پاراگراف‌ها. من عکاسی می‌کنم، نه برای به تصویر کشیدن چشم‌انداز روبه‌روی دوربین که دیگران هم آن‌را بدون عکس من خواهند دید. من دوست دارم از چشمی دوربین دیده شوم؛ این‌که مخاطب صفحه اینستاگرامم در رد قرمز ثبت‎ شده در سنسور دوربینم که به ظاهر ترافیک شبانه ماشین‌های خسته از کار روز را در تاریکی شب نشان می‌دهد، داستان عشقم را بخوانند که شبی روی همان پلی که این عکس را گرفته‌ام، از حفاظ پل رد شده و دستانش را چون مسیح بر صلیب گشوده است و سینه‌اش را از آلودگی هوای شهر پر کرده بی‌آن‌که فرصت پریدن پیدا کند. من دوست دارم خواننده‌ام، بعد از این دانشجویی را ببیند که نیمه‌شب به هوای سیگاری از خوابگاه بیرون زده و مبهوت تصویر سوررئال زنی شده که بال‌هایش را گشوده و آماده پریدن از روی پل است تا خون سرازیرشده از تنش وقتی که پس از افتادن، زیر چرخ ماشین‌ها لورده می‌شود، دنباله رنگ سرخ چراغ‌های  در حال حرکت را پر کند.

مرد عاشق سراسیمه به زیر آمده تا رد خون را بگیرد و به آن شب عملیاتی برسد که برادر بزرگترش، دوست نوجوانی‌اش، حامی محله و یار مدرسه‌اش با یک گلوله که با سفیری کوتاه ولی سوزان و بران سینه تک‌تکشان را شکافت و یکی‌یکی در پیش پایش به جان‌کندن کشاند. دانشجوی شهرستانی کامی سنگین از لب سیگارش گرفته و دختر را به طرفه‌العینی از پشت در آغوش گرفته و به زمین سفت پشت نرده‌ها می‌کشاند و محکم با سیلی می‌خواباند توی گوش معشوق آینده‌اش. زن هنوز در شوک است. مرد نگاهش را به ماه دوخته که دشت را دمی روشن کرده تا بوی باروت و خون مسیر بینی‌اش را پیدا کنند و جای خود را به بوی دود خارج‌شده از اگزوز ماشین‌هایی بدهد که برای گذشتن از جنازه پسر جوان و زن داستان با هم مسابقه گذاشته‌اند. ماه که خاموش شد، مرد عاشق ماند و جنازه معشوق روی دستش.

من فقط یک شات گرفتم، آن شب از نزدیک پلی که شما چشمه‌های روشنش را می‌دیدی که از جریان خون برگشته به رگ شهر چراغانی شده بود و من رد شاخه درختی که مسیر دور شدن دخترک را نشان می‌داد در آن شب سرد؛ ولی پشت دوربین، شعله‌های عشقی گر می‌گرفت که من دوست داشتم آن را ببینید و دستان یخ زده از بی‌داد زمستان رابطه را آن‌ پشت ها کنی و به هم بمالی و باور کنی که من، همان مرد تنهای کنار خیابان، روی پل، کنار زنی جوان، با هم‌بازی کوچه‌های مغموم عصرهای پاییزی که در غروبی دل‌گیر به خون نشسته؛ من بچه شهرستانی سر در گریبان غریبه، با نوشته‌های هذیان‌گون، دوست دارد که خوانده شود، شنیده شود، دیده شود تا شاید آن بچه شهری تنها مانده در عروسی روستایی زیر دست و پای مردهای انگار همیشه عصبانی و با صورت‌های چروکیده از آفتاب تابستان کویر گم نشود.

عطایش به لقایش

«نیاز به دیده شدن»

بامداد

به نظرم هر چیزی افراط و تفریطش بده. همه ما دوست داریم و نیاز داریم که بخش‌هایی از زندگی‌مون رو به روش‌های مختلف به معرض نمایش بذاریم تا دیده بشیم و بتونیم با جامعه ارتباط بگیریم. اما وقتی رفتارمون به سمت پز دادن و یا به اشتراک گذاشتن بیش از حد می‌ره، واقعا می‌ریم روی اعصاب هم و نه تنها بودنمون توی جامعه واقعی یا مجازی برای بقیه خیری نداره، بلکه دلخوری‌ها و اعصاب‌خوردی ها تازه شروع می‌شه. یه وقتایی فکر می‌کنم واقعا مرز باریکی هست بین این‌که کاری کنی که به حد معقول و مناسبی دیده شی و دیگران مختصات دنیات رو بدونن و این‌که با منم منم کردن و توضیح جزییات همه زندگی و موفقیت‌هات بقیه رو به جایی برسونی که از ارتباط با تو خسته بشن و بعد از گوش دادن به حرفات یا دیدن پست‌هات توی دنیای مجازی بخوان سرشونو محکم بکوبن به دیوار.

به نظرم یه معیار خوب برای این‌که ببینیم واقعا آیا به اندازه داریم خودمون رو نشون می‌دیم یا این‌که زیاده‌روی می‌کنیم اینه که ببینیم واقعا چیزایی که از زندگی‌ و موفقیت‌هامون به اشتراک می‌ذاریم واقعا چقدر ممکنه به درد کسی که اونا رو می‌بینه بخوره. منظورم از به درد خوردن این نیست که طرف سرش گرم شه و محض خالی نبودن عریضه یه لبخند کجکی بیاد گوشه لبش. منظورم اینه که چقدر بهش انگیزه می‌ده، چه چیزی بهش یاد می‌ده، چقدر از ته دل خوشحالش می‌کنه که هم‌چین کسی رو می‌شناسه یا همچین چیزی در موردش می‌دونه. منظورم یه شادی درونیه. یه چیزی که ته دل آدم بمونه، وگرنه حرف زدن و عکس به اشتراک گذاشتن در مورد فلان رستوران و فلان سفر و فلان اتفاق شخصی زندگی رو که همه بلدن. نمی‌دونم، به نظرم این‌که تصمیم بگیری چه چیزی از زندگی شخصی‌تو با چه کسی و چه زمانی و با چه زبانی به اشتراک بذاری هنریه برای خودش. هنری که خیلی وقتا شخصا برای من سخت می‌شه و عطای به اشتراک گذاشتن زندگیمو می‌بخشم به لقاش، تا چه پیش آید.

کُن فیکُن

«نیاز به دیده شدن»

نیمه‌شب

یک: متدینانه‌ترین قصه‌های مربوط به افسانه خلقت بشر هم  اشاره دارد به همین موضوع: نیاز به دیده شدنٍ خداوند احد و واحد که از فرط تنهایی و انباشت توانایی‌های ستوده‌نشده – به بیان امروزی: لایک‌نشده، دست به کار ما شد. آفرینش ما. دلش خواست بشنود: فتبارک‌الله احسن الخالقین، و چون خدا بود و خدا کلمه بود و کلمه همه چیز بود، تنها لازم دید که بفرماید کُن، تا بشود فَیَکُن! پس دست ما را از عدم گرفت و نشاند در وجود، و ما را مرهون لطفی نمود که نیازمان نبود اما خودش از دیدن خودش در ما خشنود شد و به خودش گفت باریکلا. یعنی تو که آدمی، از هر طرف که بنگری، نمی‌توانی از این نیاز جان به در بری. حتی اگر خدا شوی.

یک و نیم: ناگفته پیداست صدور این احکام برمی‌گردد به دریافت‌های من از من.

دو: زنانه‌ترین علل بنیادین بحران چهل سالگی که از نظر شدت و حدت حتی می‌تواند قوی‌تر و عمیق‌تر و ماناتر از تلاطم نوجوانی هم باشد، در لایه‌های زیرین سنگ بنای شخصیت ما، بر می‌گردد به همین نیاز. هر چه این نیاز را پیشتر، بیشتر خفه کرده باشی، دهه چهارمت ویران‌تر.

دو و نیم:  قدرت سازندگیی که در پی این نیاز دست به کار آفرینش می‌شود، تماشایی است.

سه: چه کسی خبر دارد از عاقبت این عصر؟ که عصر ترفیع این نیاز است و نه دیگر رفع آن. آن همه پیچ و تاب در اندام پروفایل‌ها و آن چند هزار صدور لایک که در واقع همان تقاضای دیده شدن و بلکه پسندیده شدن است، به کجا می برد نسل بعد از ما را. در مواجهه با این پرسش چه می‌توانیم بکنیم به جز ترسیدن؟ ترس از بیگانه شدن با هم. ترس از تنهاتر شدن در جمع. ترس از تغییر ظاهرمان در حد مرگ… این پرسش بی‌پاسخ باقی خواهد ماند. روزی که پاسخش برسد، احتمالا پرسشگری در میان نیست و هستنده‌ها در شرایطی تازه مشغول رفع نیازٍ بودن خویشند.

سه و نیم: وبلاگ‌نویسی و فیس‌بوک آینه‌های تمام‌قد روبروی من بودند. چه ساده و دست‌یافتنی کوچک و بزرگ می‌شدم با تعداد دیده شدن‎ها و نادیده گرفته شدن‎ها. با پسند شدن و نشدن‎ها. درد داشت آگاهی به این بریده از جریده خلقتم. اما کارکرد آگاهی، پس از تحمل درد، پذیرش است. و چه خوب است آن آرامش در پی پذیرش. نه اینکه به دست خودت پیدا کرده ای سر نخ را، کُلکاله شل و شل‌تر می‌شود. گره یکی یکی باز می‌شود. نه اینکه شاخ غول را گرفته‌ای توی دست‌های خودت، ضعیف می‌شود. چون که  دستش برایت رو شده، سیطره‌اش کمرنگ می‌شود. با تمام هیکل با شکوهش، از چشمت می‌افتد. خرد می‌شود. خود تو پامال خودخواسته خودت می‌شوی. خاکستر. وقتی چیزی باقی نماند، زور هیچ تنابنده‌ای به تحقیر یا بزرگ نمایی‌اش نمی‎رسد و اینبار هر وقت دلت خواست، خاکسترت را بر می‌داری  و در آن می‌دمی و حواست هست که به خودت نگویی باریکلا. فوق فوقش رحمت که آمد به خودت، فقط بگو خسته نباشی عزیزم.

چهار: شاید هم کارکرد سفید افتادن‌های رو به فزونی لابلای سیاهی‌های گیس است که نیازی با این همه قدرت سازندگی و ویرانگری توامان و با آن همه توان پیش‎رونده، ناگهان عرق شرم می‌شود روی پیشانی‎ات، با پشت دست پاکش می‎کنی. سیفون را می‎کشی. بلند می‎شوی. صورتت را می‌شویی، توی آینه  خودت را می‌بینی، به خودت می‌خندی، لای پنجره را باز می‌گذاری، شمعی روشن می‌کنی تا هوای درون سرویس بهداشتی عوض شود.

پروانه‎های رنگی

«نیاز به دیده شدن»

شبانگاه

اگر نگویم همه‌ ما، دستکم بیشتر ما دخترها این جمله یا هم‌خانواده‌های آن را –حداقل یک‌بار- شنیده‌ایم: توی چشم نباش! جملاتی از این دست که مجبورمان می‌کرده‌اند خودمان را پنهان کنیم. چرا؟ چون بالغ شده‌ایم؛ چون آرایش داریم؛ چون لباسمان رنگ روشن است؛ قشنگیم؛ زشتیم؛ لاغریم؛ چاقیم یا به یک دلیل ساده و عمومی‌تر این که»دختر»یم.

من از هفت سالگی چادر سر کردم. خانواده‌ام مذهبی بودند و دوست داشتند و من هم هیچوقت نگفتم که بدم می‌آید چون کوچکتر از آن بودم که بتوانم درک کنم می‌توانم چیزی را که خانواده‌ام اینهمه قبول دارند، قبول نداشته باشم. زمان دبیرستان و راهنمایی، چادر سر کردنم مساله خاصی نبود. تمام مدتی که در مدرسه و در بین دیوارهای محصور شده بودم؛ موهایم را با خیال راحت از مقنعه بیرون می‌گذاشتم؛ موهایی که طبق مد آن زمان، با ژل حالت میدادم و مورد توجه همه بود. دانشگاه مساله‌اش فرق می‌کرد؛ دیگر نمی‌توانستم موهای آرایش ‌شده‌ام را به نمایش بگذارم. من بودم و چادر و رنگ‌هایی که می‌توانستم زیر چادر بپوشم. مدل چادر سر کردن و مانتوهای باب روز و هماهنگ کردن لباس‌ها و رنگ لاک روی ناخن‌های بلندم با رنگ‌های هم و حتی گاهی گذاشتن لنز رنگی متناسب با آن ها در چشمانم تنها راهم برای درآمدن از پیله دیده نشدن بود.

دروغ چرا؟ دوست داشتم دیده شوم. دوست داشتم چیزی بیش از «آن دختر چادری» باشم و بودم. اما نمی‌دانم چند نفر این نوع کار مرا مسخره می‌کردند. حجاب کردن اصلش بر دیده نشدن است. فلسفه حجاب همین است و من داشتم هم خودم را و هم حجاب را مسخره می‌کردم.

بعدتر که به مرحله بعدی دانشگاه رفتم؛ بعد از بیست سال تمام چادر سر کردن، چادر را از سرم برداشتم. به یکباره انگار باری از دوشم برداشته شد. انگار هزار پروانه که در من مچاله شده بودند شروع کردند به پرواز کردن؛ اما عجیب آنجا بود که آنقدر که قبلا و با چادر به چشم می‌آمدم، حالا نمی‌آمدم. مساله‌اش همان بود که گفتم. آن موقع من دو چیز متناقض را با هم ترکیب کرده بودم و خوب یا بد، به مسخره یا به جد، مثل یک مورد عجیب یا مثل یک مورد قشنگ، به هر حال «دیده» می‌شدم. بعد دیدم دیگر برایم مهم نیست که کسی مرا می‌بیند یا نه! مهم این بود که حالا راحت و آزاد بودم.

سرکار که رفتم باز داستان از سر گرفته شد. اداره‌مان نیمه‌دولتی بود و در آن زن‌ها باید مثل اعضایی از بدن که دیدن‎شان مورددار است تردد می‌کردند. کسی نمی‌دیدشان، صدای خنده‌شان نمی‌آمد و رنگ بر تنشان حرام بود. چندسال با همین رویه پیش رفتم. مانتوهای زشت و بدرنگ و بلند و گشادی خریدم که ازشان متنفر بودم؛ اما دیری نپایید که فکر کردم حالا بگذار یک‌بار آبی بپوشم یا صورتی یا سارافون سورمه‌ای با بلوز سفید و ببینم چه می‌شود. هیچ‌چیز غریبی اتفاق نیفتاد. من رنگ را به محیط کار تحمیل کردم. بقیه عادت کردند از دیدن کیف‌های رنگی من ذوق کنند، یاد گرفتند خودشان هم رنگی بپوشند و دیدیم مردها ما را -که رنگی پوشیده‌ایم- نمی‌خورند.

حالا برایم خیلی مهم نیست حتما همه‌جا دیده بشوم اما برایم مهم است جایی که دختران و زنان دیگر هستند زیبا باشم. مثلا برای یک مسیر کوتاهی که از سر کار تا خانه می‌آیم همیشه روسری متناسب با رنگ مانتویم همراهم هست که به محض رسیدن توی تاکسی یا اتوبوس یا مترو آن را با مقنعه جابه جا کنم و بگذارم فرفری موهایم در هوا تاب بخورند و گاهی دختری یا زنی بپرسد فر موهایتان طبیعی است و من لبخند بزنم و سر تکان بدهم که آری و همین سهم از دیده شدن مرا کافی کافی است.

اندازه نگهدار که اندازه نکوست

«نیاز به دیده شدن»

شامگاه

خواهرم همه‌فن‎حریف است. از همان کودکی به کار دستی، از قبیل خیاطی و بافندگی و گلدوزی و گلسازی و شیرینی‎پزی علاقه داشت و می‎گفت: «هر کسی دوست دارد دیده شود. دوست دارم بعد از ازدواج برای شوهرم پیراهن بدوزم و برای دکور خانه‌ام گل‌های رنگارنگ و زیبا بسازم و اطرافیان با دیدن کارهای جالب من، از شوهرم بپرسند اینها را از کجا خریده‌ای و او بگوید کار خانمم است و اقوام او به من به عنوان یک هنرمند همه‌فن‌حریف نگاه کنند و یک سر و گردن بالاتر از بقیه بشوم و الی آخر. تو هم یاد بگیر تا پیش اقوام شوهرت عزیز باشی.» البته حرف‌های او هیچوقت به کله پوک من «البته به اعتقاد خواهرم» نرفت. من برای خودم زندگی می‌کنم. آنچه را که خودم می‎پسندم، فدای نگاه این و آن نمی‎کنم. قلمی دارم و دفتری که به دلخواه خودم خط‎خطی‎اش می‎کنم. حتی اگر دیگری خوشش نیاید.

با گذشت زمان، او دهان به سرزنشم گشود که اگر حرفش را گوش می‌کردم و به جای درس و مشق به کار هنری روی می‌آوردم وضعم مثل او بهتر می‌شد. در جواب او زیر لب زمزمه می‌کردم: «می‌خواهم صد سال سیاه دیده نشوم.» اما حالا که خوب فکر می‌کنم به این نتیجه می رسم که من نیز خودنمایی می‌کنم. تفاوت من و خواهرم در ابزار کارمان است. من قلم و کاغذ دارم و او نخ و سوزن و قیچی. من می‌نویسم و در انتظار دیدگاه‌ها هستم و او می‌دوزد و در انتظار به‌به و چه‌چه همسر و اقوامش. در حقیقت ما هرد و به نوعی خودنمایی می‌کنیم.

یک روز داشتیم از خرید برمی‌گشتیم که مادرشوهرم به مردی بلند‌قد و قوی‌هیکل که از روبرو می‌آمد اشاره کرد و گفت: «‌‌اسم این مرد ائششک حسین است.» پرسیدم: «‌چرا ائششک حسین؟! این آدم بدبخت که خر نیست؟!» گفت: «بیچاره بچه که بود، پدرش خیلی کتکش می‌زد و سرزنشش می‌کرد که هیچ … نمی‌شوی کودن. او هم تا سر و گردنی کلفت کرد، ادعای پهلوانی کرد و با دندان‌هایش خرشان را می‌گرفت و بالا می‌برد و بچه‌ها برایش کف می‌زدند. گویا روزی جلو اتومبیل آدم مهمی را که از پایتخت آمده بود، می‌گیرد و برای خودنمایی خر را با دندان‌هایش گرفته و بالا می‌برد. آدم مهم از اتومبیل پیاده شده و یک صد تومانی کف دست او می‌گذارد و در گوشش می‌گوید که عزیزم دوره خریت گذشته برو دنبال کار درست و حسابی. می‌گویند از همان روز پهلوانی را کنار می‌گذارد و دنبال کار می‌رود و برای خودش کسی می‌شود. اما هنوز هم که هنوز است ائششک حسین صدایش می‌کنند. او می‌خواست برای پدر و اطرافیان خودی نشان دهد که اسمی این چنین برای خود دست و پا کرد.

دختر همسایه، زیر لب و ابرو و چانه و گوش‌ها و ناف و وسط بینی وحتی زبانش را سوراخ و حلقه‌هایی آویزان کرده است. بینی‌اش از همه چندش‌آورتر شده است. موهایش را روزی قرمز و روز دیگر سبز می‌کند. دوست پسرش ترکش کرده است. می‌گوید: «او ترکم کرد و دربارۀ نقاط ضعف من به همکلاسی‌ها گفت و سبب شد که از چشم همه بیفتم. ضربه خوردم. حالا مدل اندامم را عوض کرده‌ام. حالا همکلاسی‌ها شاید آن ماجرا را فراموش کرده‌اند و شاید به روی من نمی‌آورند. با من در تماس هستند. دیگر تنها و گوشه‌نشین نیستم. خیلی ها از رنگ مو یا مدل دیگر اندامم انتقاد می‌کنند. اما برای من انتقاد یا تعریف مهم نیست. همان قدر که با من تماس دارند و مرا به جمع خویش راه دادند برایم کافی است. نمی‌دانم دلیل رها شدنش از طرف دوست پسرش چیست. نمی‌دانم چرا همکلاسی‌هایش از او رویگردان شده بودند. نمی‌دانم نقاط ضعفش چه بوده و چه کاری کرده که پسر با تعریف ماجرا سبب ذلت او شده. اما می‌دانم که درد کشیده است. خدا هیچ عزیزی را ذلیل نکند.

راستی که خودنمایی اگر از حد نگذرد و چندش‌آور نباشد، بسیار معقول و پسندیده است. از قدیم گفته‌اند که « اندازه نگهدار که اندازه نکوست.»

منو بکش، ولی نادیده‌ام نگیر!

«نیاز به دیده شدن»

غروب

اولین کاری که بعد از مهاجرت شروع کردم، تو یه شرکت تحقیقاتی دولتی بود. مدت زیادی نگذشته بود که تو این کشور جدید زندگی می‌کردم و کار کردن توی اون مرکز تحقیقات جزو آمال و آرزوهاییم بود که باور نمی‌کردم هرگز به واقعیت بپیونده. با چه ذوق و شوقی برای کار درخواست کرده بودم و با چه ذوق و شوق بیشتری رفتم برای مصاحبه و بعد که فهمیدم کار رو گرفتم، چنان هیجان زده بودم که تا چندین روز تو خونه تنهایی با آهنگهای بندری قر می‌دادم و بالا و پایین می‌پریدم و بی‌خود و بی‌جهت ریسه می‌رفتم و خرکیف می‌شدم.

خیلی از دوستام بهم گفته بودن که تقاضای کار کردن برای این موسسه رو به کلی بی‌خیال شم، به چند دلیل: اولیش این که موسسه با چند هزار تا کارمند، حتی یه کارمند ایرانی هم نداشت و به طور غیررسمی عقیده بر این بود که موقع بررسی سوابق، بر اساس پیش‎فرض و یه قانون نانوشته، همه ایرانی‌ها رو رد می‌کنن و یکیشون رو هم توی سیستمشون راه نمی‌دن. دلیل بعدیش این بود که موسسه با وجود اون همه کارمند یه دونه کارمند خانوم هم تو بخش تحقیقاتی من نداشت و از همه ناجورتر این که من حتی زبونشون رو بلد نبودم و هنوز فرصت نکرده بودم که غیر از سلام و احوالپرسی معمولی، چیز بیشتری از اون زبون کج و کوله و سخت و اعصاب خردکنشون یاد بگیرم.

با وجود همه اینها من با پررویی تموم برای کار مورد نظر درخواست دادم و با تمام مشکلات و سختگیری‌ها، بعد از چهار ماه تموم که همه سوابق و گذشته و جد و آباد منو بررسی کردن، بالاخره کار رو گرفتم. فقط خدا می دونه که چه سرخوش بودم روزی که واسه اولین بار در محل کار حاضر شدم. از شدت هیجان قدم‌هام شکل ورجه‌ورجه کردن بچه خرگوش بود و نیش بازم رو بنی‌بشری نمی‌تونست ببنده.

همه چی خوب و عالی بود تا این که بعد از دو ماه معلوم شد که پروژه جدیدی اومده و رئیس من باید برای شش ماه به یکی از شعبه‌های موسسه تو یه شهر دیگه بره تا پروژه رو راه اندازی کنه و بنا بر این شد که پروژه‌ای رو که تو شهر ما داشت و من روش کار می‌کردم، با رئیس بخش شهر مقصد طاق بزنه. من رئیس جدید رو نمی‌‍‌‌‌شناختم و اون هم من رو نمی‌شناخت. من رئیس خودم رو دوست داشتم و حسابی هم پکر بودم که همون اول کار، شش ماه داره می‌ره و دلم حسابی شور می‌زد که رئیس جدید کیه و چیه و چه جوریه.

یادمه اولین باری که دیدمش دل تو دلم نبود و سعی کردم خیلی خانوم و مودب باشم. اتفاقی که افتاد این بود که من به انگلیسی خودم رو معرفی کردم و اظهار امیدواری کردم که بتونیم با هم همکاری خوبی رو شروع کنیم. رئیس جدید به محض اتمام جمله من روشو از من برگردوند و به اندازه شاید چند ثانیه که به نظر من ده سال طول کشید، هیچی نگفت. بعد خیلی ساده خودشو به نوشتن چیزی مشغول کرد و بعد هم که تلفنش زنگ خورد، بدون این که حتی نگاهی بهم بندازه با اشاره دست منو از اتاقش بیرون کرد.

در چند ماه آینده‌ش، من سرخورده‌ترین آدم روی زمین بودم. هر چقدر که بیشتر تلاش می‌کردم، بیشتر ناامید می‌شدم. اغلب کارهایی که من باید انجام می‌دادم، به بقیه همکارا واگذار می‌شد. هر چقدر سعی می‌کردم که لااقل با رئیس جدید حرف بزنم و بفهمم مشکلش چیه، خیلی ساده منو نادیده می‌گرفت. توی جلسه‌ها جوری رفتار می‌کرد، که انگار وجود ندارم. ایمیل‌هام رو جواب نمی‌داد و حتی یکی دو باری هم که سعی کردم تو راهرو با هر بدبختی‌ای شده به زبون خودش باهاش حرف بزنم و بفهمم مشکلش با من چیه، بدون این که حتی یه لحظه به حرفام گوش کنه، بهونه بیخودی آورد و رفت.

هنوز که هنوزه هم واقعا نمی دونم دردش چی بود. فکر می‌کردم شاید انگلیسی نمی‌فهمه. اما می‌فهمید و خوب هم می‌فهمید. شاید از رئیس من بدش می‌اومد و از این که اون پروژه بزرگ جدید به اون واگذار شده، کفری بود. شاید زن‌ستیز، خارجی‌ستیز، نژادپرست یا هر کوفت دیگه‌ای بود. شاید از ریخت من خوشش نمی‌اومد، نمی‌دونم. اما حتی غر هم نمی‌زد. حتی دعوا نمی‌کرد. یا حتی سعی نکرد اخراجم کنه. فقط به فقط جوری رفتار می کرد، که انگار من به کلی وجود خارجی ندارم. سرخوردگی که رو که از این نادیده گرفتن شدن بی‌دلیل تجربه کردم، جزء بدترین اتفاقات زندگیم بود. من تا قبل از اون کارم رو به بهترین نحو انجام می‌دادم، حتی خیلی بهتر از بقیه، داشتم خیلی سریع تو زبان جدید پیشرفت می‌کردم، اجتماعی بودم و پر از شوق و شور و اون آدم با رفتارش منو به کلی بیچاره و وامونده کرد. همه امیدم این بود که اون شش ماه تموم می‌شه و رئیس خودم برمی گرده و دوباره همه چیز خوب می‌شه. امید واهی.

روزی رو که رفتم سر کار و ایمیل رئیس سابقم رو دیدم، خیلی خیلی خوب یادمه. نوشته بود تو شهر جدید می‌مونه و تا اطلاع ثانوی برنمی‌گرده. با طمانینه ایمیل رو خوندم. آروم و آهسته برای خودم قهوه درست کردم، سر فرصت نامۀ استعفام رو تنظیم و ایمیل کردم. قهوه‌م رو تموم کردم، لیوانم رو شستم، کیفم رو برداشتم و بدون کلمه‌ای حرف برای همیشه از اون آفیس لعنتی خارج شدم.

پیدای ناپیدا

«نیاز به دیده شدن»

عصر

دیده شدن، معلومه که همه نیاز به دیده شدن دارن. همه نیاز دارن که اعمالشون انعکاس داده بشه و بازخورد بگیرن. نیاز به دیده شدن از اون چیزهاییه که هر کسی به اندازه‌اش رو نیاز داره. همه نیاز دارن که ببینن که محبتاشون دیده می‌شه، زحماتی که می‌کشن یا تلاش‌هایی که می‌کنن. اصلا روابط بر اساس همین دیده شدن و بازخورد گرفتنه که به تعادل می‌رسه. حتی بچه‌ها توی خانواده به دیده شدن و بها داده شدن به اندازه مساوی نیاز دارن تا شخصیتشون بدرستی شکل بگیره و در آینده آدم‌هایی مهرطلب نباشن. پس به نظر من دیده شدن می‌تونه سازنده باشه ولی امان از زمانی‌که توی تلاش برای دیده شدن افراط بشه، اونوقته که معلوم می‌شه یه چیزی توی اون آدم یا اون رابطه اشتباهه و خیلی از موقعا این تلاش بیش از حد باعث می‌شه که آدم‌ها رقت‌انگیز به نظر برسن.

الان توی عصری زندگی می‌کنیم که بستر لازم برای دیده شدن فراوون و برای همه در دسترسه. مهمترینش همین اینستاگرام. بستری مبتنی بر تصویر که انسان‌ها رو به شدت به تلاش برای بهتر و زیباتر دیده شدن به هر قیمتی ترغیب می‌کنه. همچین بستری به خودی خود بد نیست، ولی کم نیستن آدم‌هایی که توی استفاده از اون افراط می‌کنن و اینستاگرام رو با دفتر خاطرات و آلبوم خانوادگی اشتباه گرفتن یا برای بدست آوردن لایک و فالوور حاضرن هر کار اخلاقی و غیراخلاقی بکنن. آدم‌هایی که بزرگترین فعالیت زندگیشون شمردن تعداد فالوور و لایکاییه که روزانه جمع می‌کنن و عملا دیگه از هیچی لذت نمی‌برن چون یا مدام دارن سلفی می‌گیرن یا استوری می‌ذارن یا از هر مناسبتی برای فالوورهاشون لایو می‌گیرن. اون بخشی از تلاش برای دیده شدن که خطرناک می‌شه همین بخشه. بخشی که آدم‌ها دیگه برای دل خودشون کاری نمی‌کنن، جایی که دیگه زندگی شخصی معنایی نداره و به بقیه مجوز می‌دن که در مورد همه چیزشون نظر بدن. این قسمت دقیقا بیماری عصر ماست.