دسته: نژادپرستی

تمدن یا تفرعن!؟

«نژادپرستی»

مهمان هفته: مسعود نظام‌آبادی

شاید فقط یک قربانی نژادپرستی بتواند عمق فاجعه‌ای را که یک نژادپرست می‌آفریند دریابد.

چند سال پیش و قبل از اوج‌گیری درگیری‌های اخیر اروپا با مساله‌ی تروریسم، سوار هواپیمایی شدم از این قاره به مقصدی دور. من در ردیف دوم اکونومی کنار دو خانم خوش‌برخورد اسپانیایی نشسته بودم. ردیف صندلی‌ها سه نفره بود و روی صندلی وسطی در ردیف اول (جلوی ما) مرد بریتانیایی مسن و شیک‌پوشی نشسته بود. صندلی‌های دو طرفش خالی بود و پاهایش را هم به راحتی در فضای باز جلویش دراز کرده بود و روزنامه می‌خواند. قبل از بلند شدن هواپیما، مهماندار جوان و خنده‌رو از من خواست تا جایم را عوض کنم و کنار پیرمرد بنشینم. سفری دوازده ساعته در پیش داشتیم و بودن دو نفر در هر ردیف، هم برای من راحت‌تر بود و هم برای آن خانم‌های اسپانیایی.

تا از سر جایم بلند شدم، پیرمرد نگاهی به چهره‌ی خاور میانه‌ای من انداخت و صدایش رو به مهماندار بلند شد که چرا جای مسافران را عوض می‌کند و هر مسافر باید سر جای خودش بنشیند! مهماندار به آرامی برایش توضیح داد که سفر برای همه طولانی و خسته‌کننده است و جای خالی هم به اندازه‌ی کافی در کنار او هست و جابجایی مسافران در چنین شرایطی، روالی عادی در پروازهای طولانی‌مدت است.

پیرمرد کوتاه نیامد و این بار با چهره‌ای برافروخته اصرار داشت که نمی خواهد یک عرب(!) در ردیفی که او نشسته است بنشیند. مهماندار بی‌توجه به حرف‌های پیرمرد مجددا از من خواهش کرد که جابجا شوم و در ردیف اول بنشینم. من هم که هدف مستقیم رفتار توهین‌آمیز پیرمرد قرار گرفته بودم با کمال میل پذیرفتم و بی‌اعتنا به نگاه عصبانیش در ردیف اول و کنار او نشستم. چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت. من هم پاهایم را آسوده دراز کردم و مشغول مطالعه شدم تا اینکه او بالاخره به اعتراض و با عصبانیت و غرغرکنان جابجا شد و یک صندلی میانمان خالی ماند. در طول مسیر هر چه مهمانداران پذیرایی کردند، پیرمرد با نگاهی خشمگین جوابشان را نمی‌داد و مستقیم به روبه‌رویش خیره می‌شد.

بار اولی بود که چنین رفتار زننده‌ای را می‌دیدم و تحملش برایم آسان نبود. باور کردن اینکه یک انسان با ظاهری متشخص بتواند به خود چنین اجازه‌ای در توهین به دیگران بدهد و از تحقیر دیگری لذت ببرد، در مخیله‌ام نمی‌گنجید! خودم را تمام مدت به کتاب کوچکی که در دست داشتم و دیدن چند فیلم سینمایی مشغول کردم. یکی دو باری هم که سرفه کردم پیرمرد زیر لب غر می‌زد و گویا می‌ترسید که ویروسی از سمت من نصیبش شود. به تدریج ذهنم را آرام کردم و در خیال خودم پیرمرد را بخشیدم و برای رفتارش چندین دلیل تراشیدم. در پایان مسیر هم مهماندار جوان (که فهمیدم استرالیایی‌ست) در فرصتی از من برای کوتاه نیامدنم در برابر پیرمرد تشکر کرد و گفت متاسف است که شاهد چنین رفتاری بوده است.

گاهی هنوز هم این رفتار تحقیرآمیز را به یاد می‌آورم و با خود می‌گویم چطور ممکن است همه بتوانند نژادپرستی‌هایی چنین آشکار یا شدیدتر و بسیار شدیدتر از این را تحمل کنند و فراموش کنند و اعمالی خشونت‌بار به تلافی این تحقیرها ازشان سر نزند؟

آیا ایران، انگلیس، اسپانیا و استرالیا همه شان نام‌هایی نیستند که گونه‌ی بشر بر اعضای خود گذاشته تا بر اساس جغرافیاها و فرهنگ‌های گوناگون رتبه‌ی خود را در تکامل و تمدن به رخ دیگران بکشد؟

Advertisements

کاش نژادپرست نبودم

«نژادپرستی»

بامداد

از هر طرف که نگاهش می‌کنم من یک نژادپرستم. به این موضوع افتخار نمی‌کنم، اما تبدیل به راز هم نمی‌کنم. تمام سعی‌ام رو می‌کنم که یک انسان پیشرفته و منطقی و درستی باشم ولی این حس همراهمه و ولم نمی‌‌کنه. وقتی یک انسان رو از روی ظاهرش نمره می‌دم یک نژادپرستم. این نژادپرستی از همون بچگی همراه من بود. همون وقتی که هر کس که سیبیل داشت آدم خوبه و هر کی ریش داشت آدم بده بود. از همون وقتی که آدم‌های خوشگل و آدم‌های زشت با هم فرق داشتند. از همون زمان که بوی آدم‌ها نشانه‌ی باکلاسی و بی‌کلاسیشون بود. از همون دورانی که باور نمی‌کردم فلان قوم آدم حسابی هم داشته باشه. از همون دوران که حتی شهر محل زندگی رو بهانه‌ای برای قضاوت می‌کردم که شعور طرف مقابل رو نمره بدم. حالا هم که اومدم این سر دنیا و نژادپرستیم پخش شده توی زندگی روزمره. آدمی که لاغره اینجور آدمی که اخم کرده اونجور. اونی که رنگ پوستش فلانه حتماً این رفتار رو داره و اونی که قدش اینجوریه نگاهش هم حتماً اونجوریه. اینی که اینجوری رانندگی می‌کنه حتما فلان نژاده و اونی که فحش داد فلان نژاد. اینی که کتاب می‌خونه حتماً اینجور آدمیه و اونی که از فلان خواننده خوشش نمیاد فلان جور.

کی این وسط آسیب می‌بینه فکر می‌کنی؟ فقط و فقط من. من هستم که لذت دوست داشتن آدم‌های خوب رو از دست می‌دم. من هستم که از وجود آدم‌های اطرافم به خوبی لذت نمی‌برم. من هستم که بر اساس همین دسته‌بندیها خودم رو هم قضاوت می‌کنم و محکوم و تنبیه. هیچ‌کس دیگه‌ای از رفتار من آسیب نمی‌بینه چون بالاخره آنقدر متمدن هستم که این افکار نژادپرستانه و پست رو برای خودم نگه دارم و بروزش ندم. واقعیت اینه که خسته شدم و دلم می‌خواد همه رو فقط آدم ببینم و بر اساس رفتارشون و حتی افکارشون قضاوتشون کنم نه ظاهرشون. خیلی دوست دارم که دست از قضاوت خودم هم بردارم. مدام نگاه دیگران رو در مورد خودم قضاوت نکنم. حکم ندم که فلانی الان من رو چطور می‌بینه فکر نکنم پس حتماً همه مثل من نژادپرست هستند. خسته‌ی خسته‌ی خسته‌م.

ما خوبیم، بقیه بدند.

«نژادپرستی»

نیمه‌شب

اصلاً این‌ چیزها در خونمان است. سنگ بنایش هم همان روز ازل گذاشته شد، همان موقع که قرار شد یک گروه به یک گروه دیگر سجده کنند. خب چرا؟ مگر همه دور هم زندگیشان را می‌کردند چه می‌شد؟ اگر الان ما هم دور همان حوض‌ها و جوی‌های شیر و عسل بودیم چه عیبی داشت؟ خب! همین رفت توی خون‌مان دیگر، مطمئنم غارنشین‌هایی که پوست پلنگ می‌پوشیدند فکر می‌کردند از آنها که پوست خرس می‌پوشند بهترند، یا آنها که روی دیوارها شکل‌های کوبیسم می‌کشند از آنها که سبک ناتورالیسم کار می‌کنند جلوترند.

همین است که ما الان به یک عده می‌گوییم کاکاسیاه، به یک عده چشم‌تنگ، به یک عده شیربرنج، به یک عده آدمخوار، به یک عده سوسمارخوار و همین طور بگیر و برو تا آخر جهان…

ما می‌گوییم کشورهای هم‌زبانمان بی‌فرهنگند، آن‌ها هم متقابلاً می‌خواهند سر به تن ما نباشد (نمونه‌اش در همین فیسبوک فراوان است.) چرا راه دور برویم؟ در همین یک وجب گربه خودمان ملتی نیست که از دست بقیه آسوده باشد. از مسخره کردن اخلاق و لهجه بگیر تا قیافه و پوشش.

همین چند دقیقه پیش در محل کار، بحث بچه دار شدن یک دختر چهارده ساله پیش آمد. من گفتم: ای بابا مگه عهد قجره؟ چرا حالا انقدر زود؟ همکارم گفت: «والا مگه بیسوادن؟ مگه» … » هستن؟ (سه نقطه، نام یک قومیت بود. قومیتی که از قضا از یک طرف به من مربوط بود.) بلافاصله بعدش گفت: «ببخشید ببخشید.»  اما من ته دلم گرفت. تمام کسانی که از آن قوم دیده بودم دانشجوهای بهترین دانشگاه تهران بودند و جالب اینکه همکارم هم می‌شناختشان. همین طور یک چیز سنگین ته دلم مانده بود. خواستم من هم در جواب چیزی بگویم؛ اما فکر کردم خب بر فرض من هم گفتم، دوباره او یک چیز دیگر می‌گوید.

این بازی پینگ‌پونگی بی‌سرانجام تا کی قرار است ادامه پیدا کند؟ لبخند زدم و گفتم: «نه بابا عیبی نداره.» اما خودم می‌دانستم عیب دارد، خیلی هم عیب دارد. می‌دانستم این زنجیره در خانه‌های همه ما تکرار می‌شود و همه بچه‌ها هم آن قوم را به فلان خصوصیت می‌شناسند و آن یکی قوم را برای فلان چیز مسخره می‎کنند.

اما از حق نگذریم مدتی است جوک‌ها کم شده‌اند. انگار داریم بهتر می‌شویم. اما راه درازی در پیش مانده و ما آدم‌ها تحمل‌مان کم است و لعنت! گمانم مسخره کردن خیلی حال می‌دهد.

سهل ممتنع

«نژادپرستی»

شبانگاه

حدس می‌زنم نژادپرستی هم در دل ما آدم‌ها، مثل آن جمله معروف راجع شرک، مخفی‌تر از حرکت آرام مورچه‌ای بر صخره‌ای سیاه در شبی ظلمانی باشد. در دلمان وجود دارد و بی‌خبریم؛ وجود دارد و خودمان علیه آن شعار می‌دهیم یا از اینکه مورد برخورد نژادپرستانه قرار گرفته‌ایم خشمگین می‌شویم.

دوستی داشتم که با هم در مورد پذیرش و شرایط زندگی برخی مهاجران در ایران اختلاف نظر داشتیم. او مرا متهم به نژادپرستی می‌کرد و می‌گفت: «وقتی از ایران خارج شدی و با خودت همین برخورد شد، شاید تغییر عقیده بدهی». اما اینجا هم خارج از ایران، همچنان همان طرز تفکر را دارم و حتی در بسیاری موارد کسانی را که چنین طرز تفکر یا برخورد یا خشمی نسبت به ما خارجی‌ها دارند، یا رییس‌جمهوری با چنین عقایدی انتخاب می‌کنند را درک می‌کنم.

متاسفانه نژادپرستی موی سیاه در ماست. سپید نیست که بتوان تشخیصش داد و دمش را گرفت و از دل و ذهن و جان بیرون انداخت. نژادپرستی اغلب مخفی و غیرقابل شناسایی است. کسی می‌داند دقیقا مرزهایش کجاست؟ چه مواردی را شامل می‌شود؟ آیا ضرب‌المثل چراغ و مسجد در اینجا صدق می‌کند؟ آیا… آیا… آیا..‌. مفهوم و تعریف به ظاهر ساده و روشن است؛ در عمل اما‌‌‌… به گمانم هنوز بشریت  راه درازی دارد تا ارائه تعریف دقیق و صحیح و معتدل بسیاری مفاهیم، از جمله نژادپرستی.

تا دیروز ما دچار تفریط بودیم و امروز دچار افراط. گمانم باید بارها و بارها مفاهیم در هم کوبیده و از نو تعریف شوند. بشر آموزش ببیند و تمرین کند؛ هی از نو مشق کند و پاره کند تا سرانجام دیکته بی غلطی بنویسد. آنچه امروز شاهدیم، در بسیاری موارد سواستفاده و دستاویز کردن مفاهیم است هر جا که کسی برای چزاندن دیگری بهانه بهتری پیدا نکرده است.  موارد بسیاری را شاهد بوده‌ام – و احتمالا شاهد بوده‌اید- که کارمندی غیربومی مدیرش را به نژادپرستی متهم کرده تا انتقام بگیرد. دانشجویی رنگین‌پوست، استاد را به نژادپرستی متهم کرده تا به دلیل غیبت‌ها و بی‌نظمی‌های مکرر از کلاس حذف نشود. دختری بعد از به هم خوردن رابطه، دوست پسرش را به تجاوز در زمان دوستی متهم کرده تا دلش خنک شود (خودم به شخصه و از نزدیک شاهد برخی از این‌ موارد بوده‌ام). به راستی مرزها و تعاریف چگونه باید تعیین شوند تا بشر کمترین آسیب را متحمل شود؟

هيتلر درون

«نژادپرستی»

شامگاه

امروز نژادپرستی فراتر از پرداختن به «نژاد» صرف است و گستره وسیع تری که شامل عقاید، باورها، محل تولد و حتی شغل و تحصیلات انسانها می شود را در بر می‌گیرد. سفیدپوستان مهاجر به قاره امریکا، بومیان را به جرم سرخ‌پوست بودن قتل عام کردند و هیتلر جماعت یهودی ساکن آلمان و لهستان را به جرم داشتن دین و نژاد متفاوت. طالبان در افغانستان قوم هَزاره را به جرم شیعه بودن سلاخی می‌کند و داعش جماعت ساکن در عراق و روسیه را به جرم کافر بودن. مهاجرین انگلیسی و فرانسوی سیاه‌پوستان آفریقایی را سالها به بردگی و اسارت گرفتند و ساکنین استان کبک کانادا کسی جز فرانسه‌زبانهای کبکی را داخل ادم حساب نمی‌کنند! نژادپرستان هلندی و دانمارکی می‌خواهند سر به تن مسلمانان اروپایی نباشد و سردمداران امریکایی قوانین علیه قوم و نژاد وضع می‌کنند. نفرت عجیب ایرانی‌ها نسبت به اعراب هم که نیازی به توضیح ندارد.

معلوم نیست این عقده حقارت از کجا در وجود خیلی از ایرانی‌ها نهادینه شده است که تا اسم عرب و عربی می‌آید حالشان بد می‌شود و انگار می‌کنند که وارد صحنه جنگ تن به تن شده‌اند! خواهر من، برادر من، آنها هم مثل همه آدم‌های دیگر دنیا خوب و بد دارند، بافرهنگ و بی‌فرهنگ دارند، باشعور و بی‌شعور دارند.اگر مشکل شما دین است که خب پیامبر مسیحیان و یهودیان هم در همین سرزمین‌های عربی زندگی میکرده‌اند و با معیارهای امروزی عرب به حساب می‌آمده‌اند! اگر بنا بر مقایسه تمدن باشد و پیشرفت و قدمت، که تمدن بین‌النحرین از قدیمی‌ترین تمدن‌هاست و مکانش هم همین خاورمیانه خودمان، درست وسط سرزمین‌های عربی!

شاید کمی اغراق‌آمیز باشد اما من نژادپرست تر از ایرانی جماعت ندیده‌ام. اصولاً معلوم نیست ما ایرانی‌ها با خودمان چند چندیم! درون هر کدام از ما یک هیتلر خاموش خوابیده که موقعش که برسد طرف مقابلمان که از نژاد دیگری باشد را در کوره‌های شخصیت‌سوزی درسته خواهیم سوزاند!

با دوستی رفته بودیم خانه ببینیم برای خریدن، طی توضیحاتش در مورد معایب و مزایای محلی که اژانس املاک معرفی کرده بود، خطاب به آقای املاکی گفت که از محل بخاطر درصد زیاد سیاه‌پوستهای آن خوشش نمی‌آید ولی علاقمند است که حتما با آن شخص کار کند. اقای املاکی هیچ وقت به دوست ما برای هماهنگی بازدید از خانه‌های دیگر زنگ نزد.

ما ایرانی‌ها حتی به هم‌وطن خودمان هم رحم نداریم. قوم اول، قوم دوم را مسخره می‌کند و آن یکی آداب و رسوم دیگری را به سخره می‌گیرد. شاید یک دلیل آن، این باشد که ما ایرانی‌ها به دلایل ریز و درشت، یک کشور بسته به حساب می‌آییم، جز خودمان را ندیده‌ایم، با آدم‌های مختلف و فرهنگ‌های متفاوت نشست و برخاست نکرده‌ایم؛ در یک کلام تنوع انسانی و عقیده‌ای خیلی کمتر از سایر ملل دنیا دیده‌ایم، بلد نیستیم چگونه با دیگری که با ما فرق دارد تعامل کنیم، به ما آموزش نزدیک شدن به غریبه‌ها را نداده‌اند. در یک لاک غیر واقعی فرو رفته‌ایم و گمان می‌کنیم بهتر از ما در دنیا نیست! پر از شعار هستیم و چنته‌هایمان از عمل خالی‌ست. در کتاب خیلی چیزها بلدیم ولی هنگامه مواجهه دستمان می‌لرزد و پایمان سست می‌شود و زبانمان بند می‌آید. هنوز پر هستند پدرانی که برای فرزندانشان از بد بودن اسامی عربی می‌گویند و به تاریخی که حتی یک صفحه از آن را نخوانده‌اند می‌بالند.

ما آموزش ندیده‌ایم! هیتلرهای درون ما زنده‌اند، نفس می‌کشند و تنها منتظر فرصت کوتاهی هستند تا دیگرانِ متفاوت را از دم تیغ بگذرانند.

بربرها

«نژادپرستی»

غروب

موضوع این هفته‌ی وبلاگمان «نژادپرستی» من را یاد پارسال و قضیه‌ی تجاوز به دختر بچه‌ی افغان «ستایش» انداخت. راستش این حجم از توحش و بربریت و نژادپرستی را فقط و فقط پارسال زیر پست‌های مربوط به این دختر بچه دیدم. اینکه فارغ از انسانیت فقط چون دختر بچه «افغان» بوده، چنان فحش‌های رکیکی کاربران فیس‌بوک و توئیتر نثار هم می‌کردند که فقط می‌توانستی دو گوش و دو چشمت را بگیری و فریاد بزنی. راستش پارسال هم من زیاد تلاش کردم تا به عده‌ای بفهمانم انسان بودن مربوط به محدوده‌ی جغرافیایی نمی‌شود، اما مگر می‌شد، جهاد اکبر بود، عده‌ای اصلاً حتی جوابت را هم تا ته نمی‌خواندند فقط با پیش‌فرض‌هایی احمقانه و گارد گرفته جواب می‌دادند، پس عطایش را به لقایش بخشیدم. اما همیشه مخصوصاً  وقتی عکس دختربچه را این‌ سو و آن سوی فضاهای مجازی می‌دیدم، از این همه جانبداری و بی‌منطقی خنده‌ام می‌گرفت.

آن دختربچه‌ی افغان مگر چه فرقی با دختربچه‌ای انگلیسی، سوئدی، فارس یا تاجیک داشت. این چه مرزبندی‌های احمقانه‌ای بود. اگر این تجاوز برای یک دختربچه‌ی دانمارکی هم اتفاق می‌افتاد باز واکنش کاربران همین بود. این کاربرانی که همه از پشت مانیتور جامعه‌شناس و فیلسوف و ادیبند، چطور بر سر موضوع به این بدیهی، چنین گاردی می‌گیرند. نژادپرستی مثل بربریت است، شما وقتی نژادپرستی، توحش همان دوران را با خود به یدک‌می‌کشی، هرچقدر هم تلاش کنی برای استتار خودت، بوی گندت همه جا را می‌گیرد.

کاش به آدم‌ها فارغ از رنگ پوست، محدوده‌ی جغرافیایی و جنسیت نگاه کنیم. تمرین می‌خواهد. باید تمرین کنیم. باید یاد بگیریم.

بلوند زردچوبه‌ای

«نژادپرستی»

عصر

آدم‌های اینجا معروفند به مودب بودن. بیشترشان اگر «سر توی گوشی» نباشند به آدم لبخند می‌زنند، در را برایت باز نگه می‌دارند و اگر شرایط مناسب بود از بامزه بودن کودکت تعریف می‌کنند.

حومه یک شهر در نیمکره شمالی نزدیک به قطب -روز- خارجی: توی کابین ایستگاه اتوبوس منتظریم، غیر از من و همسر یک خانم مسن خوش‌تیپ هم منتظر ایستاده. طبق رسم اینجا سر صحبت با اظهار نظر درباره هوا باز می‌شود. خانم مسن کنجکاو است بداند ما دوتا خارجی آنجا چه کار می‌کنیم، با خوشحالی میپرسد دانشجو هستید؟ وقتی جواب می‌دهیم مهاجریم و جویای کار آشکارا قیافه‌اش در هم می‌رود: «اصلا منصفانه نیست مهاجرا بیان شغلای بچه‌های ما رو بگیرن.» سکوت و نگاه خیره ما باعث می‌شود پشت چشمی نازک کند: «البته منظورم شماها نبودین.»

شهر دیگری در نیمکره شمالی نزدیک به قطب -غروب- داخلی: یک هفته بعد زایمانم جلوی کیوسک پرستاری بیمارستان، منتظرم صحبت خانم بلوند چشم آبی با موبایلش تمام شود، زیر چشمی مرا می‌پاید: ظاهر زار و نزار و نوزادی که با خودم آوردمش. مکالمه‌اش را حسابی کش می‌دهد، سیر و راضی از خنده و شوخی بالاخره گوشی را پایین می‌گذارد: «خب، چکار می‌تونم برات بکنم؟» سعی می‌کنم واضح و صحیح صحبت کنم، به عنوان یک تازه‌وارد هشت‌ماهه مهارت زبانم در حد راه انداختن کارم هست. «دکترم بهم گفته برای بررسی بخیه‌هام یک هفته بعد از سزارین بیام اینجا.» قیافه‌اش را جوری درهم کرده انگار دارم به زبان فضایی حرف می‌زنم. «اسم دکترت چیه؟» می‌گویم: «نه! تو اون تاریخ این دکتر عمل نداشته!» می‌گویم دکتر دیگری بوده، ولی اسمش را فراموش کردم چون فقط موقع عمل دیدمش و دکتر خودم بعدش مرا ویزیت کرده. «یعنی تو نمی‌دونی اسم دکترت چیه؟! یا خدا! اینا چرا میان اینجا! تا وقتی نگی دکترت کی بوده هیچ کاری نمی‌کنم! یالله زودباش! هه! اسم دکترش رو نمی‌دونه! مالیات بدیم براتون مترجم بیارن!» چشم‌هایش را می‌چرخاند و به سر تا پایم پوزخند می‌زند. بچه شروع به گریه می‌کند، سعی می‌کنم خودم را جمع و جور کنم: «میشه لطفا از روی پرونده‌ام نگاه کنین، روز و ساعت زایمانم اونجا نوشته شده، حتما اسم دکتر هم هست.» سرش را بر گردانده و دارد با کسی پشت در نیمه باز اتاقی قاه‌قاه می‌خندد، از میان حرف‌هایش کلمات واضحی راجع به لهجه و ظاهر حماقت‌بارم که لابد متعلق به فلان ناحیه مشخص از جهان است به گوشم می‌خورد. «می‌خوام با مدیرتون حرف بزنم» سرش را برمی‌گرداند و می‌گوید: «به خرج مالیات‌دهنده‌ها کلاس زبان مجانی میرین و همه‌تون فقط همینو یاد گرفتین.»

همان شهر در نیمکره شمالی نزدیک به قطب -ظهر- داخلی: کلاس زبان میروم، وقت ناهار است و من سعی می‌کنم خانم همزبانی از کشور همسایه کشور خودمان را ترغیب کنم بیاید سر میز ما: «بیا بشین اینجا امروز لوبیاپلو آوردم حتما خوشت میاد.» خودش را جمع می‌کند، با صدای آرامی می‌گوید که همین جا راحت است، که نمی‌خواهد مزاحم ما باشد، که لهجه‌اش را ما متوجه نمی‌شویم، که… در حقیقت یک نگاه گذرا به بقیه هم‌میزی‌هایم به وضوح نشان‌دهنده عدم تمایل آنها به پذیرش اوست، لب‌هایشان ورچیده است و عمدا سعی می‌کنند به سمت ما نگاه نکنند. «پس بذار من بشینم پیشت.» لبخند معذبی می‌زند. پشت نگاهش می‌خوانم وقتی در کشورت بودم با ما مهربان نبودید، ملیت ما را بعنوان فحش استفاده می‌کردید، پایین‌ترین جایگاه اجتماعی  را به ما اختصاص می‌دادید، حالا چطور شده اینجا دست دوستی دراز می‌کنید؟…