دسته: نژادپرستی

تمدن یا تفرعن!؟

«نژادپرستی»

مهمان هفته: مسعود نظام‌آبادی

شاید فقط یک قربانی نژادپرستی بتواند عمق فاجعه‌ای را که یک نژادپرست می‌آفریند دریابد.

چند سال پیش و قبل از اوج‌گیری درگیری‌های اخیر اروپا با مساله‌ی تروریسم، سوار هواپیمایی شدم از این قاره به مقصدی دور. من در ردیف دوم اکونومی کنار دو خانم خوش‌برخورد اسپانیایی نشسته بودم. ردیف صندلی‌ها سه نفره بود و روی صندلی وسطی در ردیف اول (جلوی ما) مرد بریتانیایی مسن و شیک‌پوشی نشسته بود. صندلی‌های دو طرفش خالی بود و پاهایش را هم به راحتی در فضای باز جلویش دراز کرده بود و روزنامه می‌خواند. قبل از بلند شدن هواپیما، مهماندار جوان و خنده‌رو از من خواست تا جایم را عوض کنم و کنار پیرمرد بنشینم. سفری دوازده ساعته در پیش داشتیم و بودن دو نفر در هر ردیف، هم برای من راحت‌تر بود و هم برای آن خانم‌های اسپانیایی.

تا از سر جایم بلند شدم، پیرمرد نگاهی به چهره‌ی خاور میانه‌ای من انداخت و صدایش رو به مهماندار بلند شد که چرا جای مسافران را عوض می‌کند و هر مسافر باید سر جای خودش بنشیند! مهماندار به آرامی برایش توضیح داد که سفر برای همه طولانی و خسته‌کننده است و جای خالی هم به اندازه‌ی کافی در کنار او هست و جابجایی مسافران در چنین شرایطی، روالی عادی در پروازهای طولانی‌مدت است.

پیرمرد کوتاه نیامد و این بار با چهره‌ای برافروخته اصرار داشت که نمی خواهد یک عرب(!) در ردیفی که او نشسته است بنشیند. مهماندار بی‌توجه به حرف‌های پیرمرد مجددا از من خواهش کرد که جابجا شوم و در ردیف اول بنشینم. من هم که هدف مستقیم رفتار توهین‌آمیز پیرمرد قرار گرفته بودم با کمال میل پذیرفتم و بی‌اعتنا به نگاه عصبانیش در ردیف اول و کنار او نشستم. چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت. من هم پاهایم را آسوده دراز کردم و مشغول مطالعه شدم تا اینکه او بالاخره به اعتراض و با عصبانیت و غرغرکنان جابجا شد و یک صندلی میانمان خالی ماند. در طول مسیر هر چه مهمانداران پذیرایی کردند، پیرمرد با نگاهی خشمگین جوابشان را نمی‌داد و مستقیم به روبه‌رویش خیره می‌شد.

بار اولی بود که چنین رفتار زننده‌ای را می‌دیدم و تحملش برایم آسان نبود. باور کردن اینکه یک انسان با ظاهری متشخص بتواند به خود چنین اجازه‌ای در توهین به دیگران بدهد و از تحقیر دیگری لذت ببرد، در مخیله‌ام نمی‌گنجید! خودم را تمام مدت به کتاب کوچکی که در دست داشتم و دیدن چند فیلم سینمایی مشغول کردم. یکی دو باری هم که سرفه کردم پیرمرد زیر لب غر می‌زد و گویا می‌ترسید که ویروسی از سمت من نصیبش شود. به تدریج ذهنم را آرام کردم و در خیال خودم پیرمرد را بخشیدم و برای رفتارش چندین دلیل تراشیدم. در پایان مسیر هم مهماندار جوان (که فهمیدم استرالیایی‌ست) در فرصتی از من برای کوتاه نیامدنم در برابر پیرمرد تشکر کرد و گفت متاسف است که شاهد چنین رفتاری بوده است.

گاهی هنوز هم این رفتار تحقیرآمیز را به یاد می‌آورم و با خود می‌گویم چطور ممکن است همه بتوانند نژادپرستی‌هایی چنین آشکار یا شدیدتر و بسیار شدیدتر از این را تحمل کنند و فراموش کنند و اعمالی خشونت‌بار به تلافی این تحقیرها ازشان سر نزند؟

آیا ایران، انگلیس، اسپانیا و استرالیا همه شان نام‌هایی نیستند که گونه‌ی بشر بر اعضای خود گذاشته تا بر اساس جغرافیاها و فرهنگ‌های گوناگون رتبه‌ی خود را در تکامل و تمدن به رخ دیگران بکشد؟

کاش نژادپرست نبودم

«نژادپرستی»

بامداد

از هر طرف که نگاهش می‌کنم من یک نژادپرستم. به این موضوع افتخار نمی‌کنم، اما تبدیل به راز هم نمی‌کنم. تمام سعی‌ام رو می‌کنم که یک انسان پیشرفته و منطقی و درستی باشم ولی این حس همراهمه و ولم نمی‌‌کنه. وقتی یک انسان رو از روی ظاهرش نمره می‌دم یک نژادپرستم. این نژادپرستی از همون بچگی همراه من بود. همون وقتی که هر کس که سیبیل داشت آدم خوبه و هر کی ریش داشت آدم بده بود. از همون وقتی که آدم‌های خوشگل و آدم‌های زشت با هم فرق داشتند. از همون زمان که بوی آدم‌ها نشانه‌ی باکلاسی و بی‌کلاسیشون بود. از همون دورانی که باور نمی‌کردم فلان قوم آدم حسابی هم داشته باشه. از همون دوران که حتی شهر محل زندگی رو بهانه‌ای برای قضاوت می‌کردم که شعور طرف مقابل رو نمره بدم. حالا هم که اومدم این سر دنیا و نژادپرستیم پخش شده توی زندگی روزمره. آدمی که لاغره اینجور آدمی که اخم کرده اونجور. اونی که رنگ پوستش فلانه حتماً این رفتار رو داره و اونی که قدش اینجوریه نگاهش هم حتماً اونجوریه. اینی که اینجوری رانندگی می‌کنه حتما فلان نژاده و اونی که فحش داد فلان نژاد. اینی که کتاب می‌خونه حتماً اینجور آدمیه و اونی که از فلان خواننده خوشش نمیاد فلان جور.

کی این وسط آسیب می‌بینه فکر می‌کنی؟ فقط و فقط من. من هستم که لذت دوست داشتن آدم‌های خوب رو از دست می‌دم. من هستم که از وجود آدم‌های اطرافم به خوبی لذت نمی‌برم. من هستم که بر اساس همین دسته‌بندیها خودم رو هم قضاوت می‌کنم و محکوم و تنبیه. هیچ‌کس دیگه‌ای از رفتار من آسیب نمی‌بینه چون بالاخره آنقدر متمدن هستم که این افکار نژادپرستانه و پست رو برای خودم نگه دارم و بروزش ندم. واقعیت اینه که خسته شدم و دلم می‌خواد همه رو فقط آدم ببینم و بر اساس رفتارشون و حتی افکارشون قضاوتشون کنم نه ظاهرشون. خیلی دوست دارم که دست از قضاوت خودم هم بردارم. مدام نگاه دیگران رو در مورد خودم قضاوت نکنم. حکم ندم که فلانی الان من رو چطور می‌بینه فکر نکنم پس حتماً همه مثل من نژادپرست هستند. خسته‌ی خسته‌ی خسته‌م.

ما خوبیم، بقیه بدند.

«نژادپرستی»

نیمه‌شب

اصلاً این‌ چیزها در خونمان است. سنگ بنایش هم همان روز ازل گذاشته شد، همان موقع که قرار شد یک گروه به یک گروه دیگر سجده کنند. خب چرا؟ مگر همه دور هم زندگیشان را می‌کردند چه می‌شد؟ اگر الان ما هم دور همان حوض‌ها و جوی‌های شیر و عسل بودیم چه عیبی داشت؟ خب! همین رفت توی خون‌مان دیگر، مطمئنم غارنشین‌هایی که پوست پلنگ می‌پوشیدند فکر می‌کردند از آنها که پوست خرس می‌پوشند بهترند، یا آنها که روی دیوارها شکل‌های کوبیسم می‌کشند از آنها که سبک ناتورالیسم کار می‌کنند جلوترند.

همین است که ما الان به یک عده می‌گوییم کاکاسیاه، به یک عده چشم‌تنگ، به یک عده شیربرنج، به یک عده آدمخوار، به یک عده سوسمارخوار و همین طور بگیر و برو تا آخر جهان…

ما می‌گوییم کشورهای هم‌زبانمان بی‌فرهنگند، آن‌ها هم متقابلاً می‌خواهند سر به تن ما نباشد (نمونه‌اش در همین فیسبوک فراوان است.) چرا راه دور برویم؟ در همین یک وجب گربه خودمان ملتی نیست که از دست بقیه آسوده باشد. از مسخره کردن اخلاق و لهجه بگیر تا قیافه و پوشش.

همین چند دقیقه پیش در محل کار، بحث بچه دار شدن یک دختر چهارده ساله پیش آمد. من گفتم: ای بابا مگه عهد قجره؟ چرا حالا انقدر زود؟ همکارم گفت: «والا مگه بیسوادن؟ مگه» … » هستن؟ (سه نقطه، نام یک قومیت بود. قومیتی که از قضا از یک طرف به من مربوط بود.) بلافاصله بعدش گفت: «ببخشید ببخشید.»  اما من ته دلم گرفت. تمام کسانی که از آن قوم دیده بودم دانشجوهای بهترین دانشگاه تهران بودند و جالب اینکه همکارم هم می‌شناختشان. همین طور یک چیز سنگین ته دلم مانده بود. خواستم من هم در جواب چیزی بگویم؛ اما فکر کردم خب بر فرض من هم گفتم، دوباره او یک چیز دیگر می‌گوید.

این بازی پینگ‌پونگی بی‌سرانجام تا کی قرار است ادامه پیدا کند؟ لبخند زدم و گفتم: «نه بابا عیبی نداره.» اما خودم می‌دانستم عیب دارد، خیلی هم عیب دارد. می‌دانستم این زنجیره در خانه‌های همه ما تکرار می‌شود و همه بچه‌ها هم آن قوم را به فلان خصوصیت می‌شناسند و آن یکی قوم را برای فلان چیز مسخره می‎کنند.

اما از حق نگذریم مدتی است جوک‌ها کم شده‌اند. انگار داریم بهتر می‌شویم. اما راه درازی در پیش مانده و ما آدم‌ها تحمل‌مان کم است و لعنت! گمانم مسخره کردن خیلی حال می‌دهد.

سهل ممتنع

«نژادپرستی»

شبانگاه

حدس می‌زنم نژادپرستی هم در دل ما آدم‌ها، مثل آن جمله معروف راجع شرک، مخفی‌تر از حرکت آرام مورچه‌ای بر صخره‌ای سیاه در شبی ظلمانی باشد. در دلمان وجود دارد و بی‌خبریم؛ وجود دارد و خودمان علیه آن شعار می‌دهیم یا از اینکه مورد برخورد نژادپرستانه قرار گرفته‌ایم خشمگین می‌شویم.

دوستی داشتم که با هم در مورد پذیرش و شرایط زندگی برخی مهاجران در ایران اختلاف نظر داشتیم. او مرا متهم به نژادپرستی می‌کرد و می‌گفت: «وقتی از ایران خارج شدی و با خودت همین برخورد شد، شاید تغییر عقیده بدهی». اما اینجا هم خارج از ایران، همچنان همان طرز تفکر را دارم و حتی در بسیاری موارد کسانی را که چنین طرز تفکر یا برخورد یا خشمی نسبت به ما خارجی‌ها دارند، یا رییس‌جمهوری با چنین عقایدی انتخاب می‌کنند را درک می‌کنم.

متاسفانه نژادپرستی موی سیاه در ماست. سپید نیست که بتوان تشخیصش داد و دمش را گرفت و از دل و ذهن و جان بیرون انداخت. نژادپرستی اغلب مخفی و غیرقابل شناسایی است. کسی می‌داند دقیقا مرزهایش کجاست؟ چه مواردی را شامل می‌شود؟ آیا ضرب‌المثل چراغ و مسجد در اینجا صدق می‌کند؟ آیا… آیا… آیا..‌. مفهوم و تعریف به ظاهر ساده و روشن است؛ در عمل اما‌‌‌… به گمانم هنوز بشریت  راه درازی دارد تا ارائه تعریف دقیق و صحیح و معتدل بسیاری مفاهیم، از جمله نژادپرستی.

تا دیروز ما دچار تفریط بودیم و امروز دچار افراط. گمانم باید بارها و بارها مفاهیم در هم کوبیده و از نو تعریف شوند. بشر آموزش ببیند و تمرین کند؛ هی از نو مشق کند و پاره کند تا سرانجام دیکته بی غلطی بنویسد. آنچه امروز شاهدیم، در بسیاری موارد سواستفاده و دستاویز کردن مفاهیم است هر جا که کسی برای چزاندن دیگری بهانه بهتری پیدا نکرده است.  موارد بسیاری را شاهد بوده‌ام – و احتمالا شاهد بوده‌اید- که کارمندی غیربومی مدیرش را به نژادپرستی متهم کرده تا انتقام بگیرد. دانشجویی رنگین‌پوست، استاد را به نژادپرستی متهم کرده تا به دلیل غیبت‌ها و بی‌نظمی‌های مکرر از کلاس حذف نشود. دختری بعد از به هم خوردن رابطه، دوست پسرش را به تجاوز در زمان دوستی متهم کرده تا دلش خنک شود (خودم به شخصه و از نزدیک شاهد برخی از این‌ موارد بوده‌ام). به راستی مرزها و تعاریف چگونه باید تعیین شوند تا بشر کمترین آسیب را متحمل شود؟

هيتلر درون

«نژادپرستی»

شامگاه

امروز نژادپرستی فراتر از پرداختن به «نژاد» صرف است و گستره وسیع تری که شامل عقاید، باورها، محل تولد و حتی شغل و تحصیلات انسانها می شود را در بر می‌گیرد. سفیدپوستان مهاجر به قاره امریکا، بومیان را به جرم سرخ‌پوست بودن قتل عام کردند و هیتلر جماعت یهودی ساکن آلمان و لهستان را به جرم داشتن دین و نژاد متفاوت. طالبان در افغانستان قوم هَزاره را به جرم شیعه بودن سلاخی می‌کند و داعش جماعت ساکن در عراق و روسیه را به جرم کافر بودن. مهاجرین انگلیسی و فرانسوی سیاه‌پوستان آفریقایی را سالها به بردگی و اسارت گرفتند و ساکنین استان کبک کانادا کسی جز فرانسه‌زبانهای کبکی را داخل ادم حساب نمی‌کنند! نژادپرستان هلندی و دانمارکی می‌خواهند سر به تن مسلمانان اروپایی نباشد و سردمداران امریکایی قوانین علیه قوم و نژاد وضع می‌کنند. نفرت عجیب ایرانی‌ها نسبت به اعراب هم که نیازی به توضیح ندارد.

معلوم نیست این عقده حقارت از کجا در وجود خیلی از ایرانی‌ها نهادینه شده است که تا اسم عرب و عربی می‌آید حالشان بد می‌شود و انگار می‌کنند که وارد صحنه جنگ تن به تن شده‌اند! خواهر من، برادر من، آنها هم مثل همه آدم‌های دیگر دنیا خوب و بد دارند، بافرهنگ و بی‌فرهنگ دارند، باشعور و بی‌شعور دارند.اگر مشکل شما دین است که خب پیامبر مسیحیان و یهودیان هم در همین سرزمین‌های عربی زندگی میکرده‌اند و با معیارهای امروزی عرب به حساب می‌آمده‌اند! اگر بنا بر مقایسه تمدن باشد و پیشرفت و قدمت، که تمدن بین‌النحرین از قدیمی‌ترین تمدن‌هاست و مکانش هم همین خاورمیانه خودمان، درست وسط سرزمین‌های عربی!

شاید کمی اغراق‌آمیز باشد اما من نژادپرست تر از ایرانی جماعت ندیده‌ام. اصولاً معلوم نیست ما ایرانی‌ها با خودمان چند چندیم! درون هر کدام از ما یک هیتلر خاموش خوابیده که موقعش که برسد طرف مقابلمان که از نژاد دیگری باشد را در کوره‌های شخصیت‌سوزی درسته خواهیم سوزاند!

با دوستی رفته بودیم خانه ببینیم برای خریدن، طی توضیحاتش در مورد معایب و مزایای محلی که اژانس املاک معرفی کرده بود، خطاب به آقای املاکی گفت که از محل بخاطر درصد زیاد سیاه‌پوستهای آن خوشش نمی‌آید ولی علاقمند است که حتما با آن شخص کار کند. اقای املاکی هیچ وقت به دوست ما برای هماهنگی بازدید از خانه‌های دیگر زنگ نزد.

ما ایرانی‌ها حتی به هم‌وطن خودمان هم رحم نداریم. قوم اول، قوم دوم را مسخره می‌کند و آن یکی آداب و رسوم دیگری را به سخره می‌گیرد. شاید یک دلیل آن، این باشد که ما ایرانی‌ها به دلایل ریز و درشت، یک کشور بسته به حساب می‌آییم، جز خودمان را ندیده‌ایم، با آدم‌های مختلف و فرهنگ‌های متفاوت نشست و برخاست نکرده‌ایم؛ در یک کلام تنوع انسانی و عقیده‌ای خیلی کمتر از سایر ملل دنیا دیده‌ایم، بلد نیستیم چگونه با دیگری که با ما فرق دارد تعامل کنیم، به ما آموزش نزدیک شدن به غریبه‌ها را نداده‌اند. در یک لاک غیر واقعی فرو رفته‌ایم و گمان می‌کنیم بهتر از ما در دنیا نیست! پر از شعار هستیم و چنته‌هایمان از عمل خالی‌ست. در کتاب خیلی چیزها بلدیم ولی هنگامه مواجهه دستمان می‌لرزد و پایمان سست می‌شود و زبانمان بند می‌آید. هنوز پر هستند پدرانی که برای فرزندانشان از بد بودن اسامی عربی می‌گویند و به تاریخی که حتی یک صفحه از آن را نخوانده‌اند می‌بالند.

ما آموزش ندیده‌ایم! هیتلرهای درون ما زنده‌اند، نفس می‌کشند و تنها منتظر فرصت کوتاهی هستند تا دیگرانِ متفاوت را از دم تیغ بگذرانند.

بربرها

«نژادپرستی»

غروب

موضوع این هفته‌ی وبلاگمان «نژادپرستی» من را یاد پارسال و قضیه‌ی تجاوز به دختر بچه‌ی افغان «ستایش» انداخت. راستش این حجم از توحش و بربریت و نژادپرستی را فقط و فقط پارسال زیر پست‌های مربوط به این دختر بچه دیدم. اینکه فارغ از انسانیت فقط چون دختر بچه «افغان» بوده، چنان فحش‌های رکیکی کاربران فیس‌بوک و توئیتر نثار هم می‌کردند که فقط می‌توانستی دو گوش و دو چشمت را بگیری و فریاد بزنی. راستش پارسال هم من زیاد تلاش کردم تا به عده‌ای بفهمانم انسان بودن مربوط به محدوده‌ی جغرافیایی نمی‌شود، اما مگر می‌شد، جهاد اکبر بود، عده‌ای اصلاً حتی جوابت را هم تا ته نمی‌خواندند فقط با پیش‌فرض‌هایی احمقانه و گارد گرفته جواب می‌دادند، پس عطایش را به لقایش بخشیدم. اما همیشه مخصوصاً  وقتی عکس دختربچه را این‌ سو و آن سوی فضاهای مجازی می‌دیدم، از این همه جانبداری و بی‌منطقی خنده‌ام می‌گرفت.

آن دختربچه‌ی افغان مگر چه فرقی با دختربچه‌ای انگلیسی، سوئدی، فارس یا تاجیک داشت. این چه مرزبندی‌های احمقانه‌ای بود. اگر این تجاوز برای یک دختربچه‌ی دانمارکی هم اتفاق می‌افتاد باز واکنش کاربران همین بود. این کاربرانی که همه از پشت مانیتور جامعه‌شناس و فیلسوف و ادیبند، چطور بر سر موضوع به این بدیهی، چنین گاردی می‌گیرند. نژادپرستی مثل بربریت است، شما وقتی نژادپرستی، توحش همان دوران را با خود به یدک‌می‌کشی، هرچقدر هم تلاش کنی برای استتار خودت، بوی گندت همه جا را می‌گیرد.

کاش به آدم‌ها فارغ از رنگ پوست، محدوده‌ی جغرافیایی و جنسیت نگاه کنیم. تمرین می‌خواهد. باید تمرین کنیم. باید یاد بگیریم.

بلوند زردچوبه‌ای

«نژادپرستی»

عصر

آدم‌های اینجا معروفند به مودب بودن. بیشترشان اگر «سر توی گوشی» نباشند به آدم لبخند می‌زنند، در را برایت باز نگه می‌دارند و اگر شرایط مناسب بود از بامزه بودن کودکت تعریف می‌کنند.

حومه یک شهر در نیمکره شمالی نزدیک به قطب -روز- خارجی: توی کابین ایستگاه اتوبوس منتظریم، غیر از من و همسر یک خانم مسن خوش‌تیپ هم منتظر ایستاده. طبق رسم اینجا سر صحبت با اظهار نظر درباره هوا باز می‌شود. خانم مسن کنجکاو است بداند ما دوتا خارجی آنجا چه کار می‌کنیم، با خوشحالی میپرسد دانشجو هستید؟ وقتی جواب می‌دهیم مهاجریم و جویای کار آشکارا قیافه‌اش در هم می‌رود: «اصلا منصفانه نیست مهاجرا بیان شغلای بچه‌های ما رو بگیرن.» سکوت و نگاه خیره ما باعث می‌شود پشت چشمی نازک کند: «البته منظورم شماها نبودین.»

شهر دیگری در نیمکره شمالی نزدیک به قطب -غروب- داخلی: یک هفته بعد زایمانم جلوی کیوسک پرستاری بیمارستان، منتظرم صحبت خانم بلوند چشم آبی با موبایلش تمام شود، زیر چشمی مرا می‌پاید: ظاهر زار و نزار و نوزادی که با خودم آوردمش. مکالمه‌اش را حسابی کش می‌دهد، سیر و راضی از خنده و شوخی بالاخره گوشی را پایین می‌گذارد: «خب، چکار می‌تونم برات بکنم؟» سعی می‌کنم واضح و صحیح صحبت کنم، به عنوان یک تازه‌وارد هشت‌ماهه مهارت زبانم در حد راه انداختن کارم هست. «دکترم بهم گفته برای بررسی بخیه‌هام یک هفته بعد از سزارین بیام اینجا.» قیافه‌اش را جوری درهم کرده انگار دارم به زبان فضایی حرف می‌زنم. «اسم دکترت چیه؟» می‌گویم: «نه! تو اون تاریخ این دکتر عمل نداشته!» می‌گویم دکتر دیگری بوده، ولی اسمش را فراموش کردم چون فقط موقع عمل دیدمش و دکتر خودم بعدش مرا ویزیت کرده. «یعنی تو نمی‌دونی اسم دکترت چیه؟! یا خدا! اینا چرا میان اینجا! تا وقتی نگی دکترت کی بوده هیچ کاری نمی‌کنم! یالله زودباش! هه! اسم دکترش رو نمی‌دونه! مالیات بدیم براتون مترجم بیارن!» چشم‌هایش را می‌چرخاند و به سر تا پایم پوزخند می‌زند. بچه شروع به گریه می‌کند، سعی می‌کنم خودم را جمع و جور کنم: «میشه لطفا از روی پرونده‌ام نگاه کنین، روز و ساعت زایمانم اونجا نوشته شده، حتما اسم دکتر هم هست.» سرش را بر گردانده و دارد با کسی پشت در نیمه باز اتاقی قاه‌قاه می‌خندد، از میان حرف‌هایش کلمات واضحی راجع به لهجه و ظاهر حماقت‌بارم که لابد متعلق به فلان ناحیه مشخص از جهان است به گوشم می‌خورد. «می‌خوام با مدیرتون حرف بزنم» سرش را برمی‌گرداند و می‌گوید: «به خرج مالیات‌دهنده‌ها کلاس زبان مجانی میرین و همه‌تون فقط همینو یاد گرفتین.»

همان شهر در نیمکره شمالی نزدیک به قطب -ظهر- داخلی: کلاس زبان میروم، وقت ناهار است و من سعی می‌کنم خانم همزبانی از کشور همسایه کشور خودمان را ترغیب کنم بیاید سر میز ما: «بیا بشین اینجا امروز لوبیاپلو آوردم حتما خوشت میاد.» خودش را جمع می‌کند، با صدای آرامی می‌گوید که همین جا راحت است، که نمی‌خواهد مزاحم ما باشد، که لهجه‌اش را ما متوجه نمی‌شویم، که… در حقیقت یک نگاه گذرا به بقیه هم‌میزی‌هایم به وضوح نشان‌دهنده عدم تمایل آنها به پذیرش اوست، لب‌هایشان ورچیده است و عمدا سعی می‌کنند به سمت ما نگاه نکنند. «پس بذار من بشینم پیشت.» لبخند معذبی می‌زند. پشت نگاهش می‌خوانم وقتی در کشورت بودم با ما مهربان نبودید، ملیت ما را بعنوان فحش استفاده می‌کردید، پایین‌ترین جایگاه اجتماعی  را به ما اختصاص می‌دادید، حالا چطور شده اینجا دست دوستی دراز می‌کنید؟…

همسایه‌های محترم

«نژادپرستی»

بعد از ظهر

موریس همسایه خوب ماست. یه مرد پا به سن گذاشته که مسئولیت مدیریت ساختمان ما رو به عهده داره. مثل اغلب بازنشسته‌های کانادایی، اغلب روزی چند بار از خونه بیرون میاد تا سگش رو بگردونه و در همون حین به همه چیز دقت می‌کنه. محوطه، پنجره‌ها و احتمالا عیب و ایرادهای احتمالی. بیشتر اوقات سعی می‌کنه مزاحم نباشه اما تک و توک ازش یادداشتی پشت در هست که چیزی رو تذکر میده، یا ایمیلی ازش می‌رسه که باید یه خبری رو به اطلاع همه برسونه.

من زیاد اهل بیرون رفتن از خونه نیستم. ولی هر بار بیرون می‌دیدمش، سری به نشونه سلام تکون می‌دادم و لبخندی می‌زدم و قبل از اینکه بخواد سر صحبت باز بشه راهم رو می‌کشیدم و می‌رفتم. تا اینکه یه روز صبح که توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم، اومد و سلام کرد و بر خلاف همیشه ایستاد و گفت: «هوا خیلی خوبه.» نگاهش کردم و دیدم سگش همراهشه. می‌دونستم قاعدتا نمی‌خواد سوار اتوبوس بشه و احتمالا موضوعی هست که می‌خواد در موردش صحبت کنه که ایستاده. با این وجود خودمو به اون راه زدم و گفتم: «هوای خوبیه!» و اضافه کردم: «سوار اتوبوس می‌شین؟» گفت نه و بعد از یه کمی این در و اون در زدن، شروع به کنجکاوی کرد که کجا میرم. گفتم دارم میرم کالج و بعد صحبت از کار شد و درآمد و اینکه من توی کشور خودم تحصیلات دانشگاهی داشتم ولی اینجا مجبور شدم دوباره درس بخونم و دیگه چیز زیادی نمونده و خلاصه تا رسیدن اتوبوس داشتم سئوال‌هاش رو جواب می‌دادم و خب، تموم که شد حس بدی هم نداشتم. بیشتر از اینکه کنجکاوی به نظرم اومده باشه، به نظرم یه معاشرت ساده بود.

چند ماه بعدش داشتم به گل‌های دم در ورودی آب می‎دادم که موریس رسید و تشکر کرد. لبخند زدم. بعد از درسم پرسید که تموم شده یا نه. گفتم تموم شده و دارم دوره کارآموزی رو می‌گذرونم و بعد هم ممکنه یه مدتی داوطلبانه واسه یه جایی کار کنم که تجربه کاری داشته باشم. پرسید پول هم میدن؟ گفتم نه، کارآموزی که یه بخشی از درسمه و اگه نگذرونم مدرکم رو نمیدن. کار داوطلبانه هم که اسمش روشه، مجانی کار می‌کنی. سری تکون داد و رفت.

چند وقتی گذشت تا اینکه یه بار داشتم وسط برف زمستون بدو بدو می‌کردم که به اتوبوس برسم که از دست دادمش. خوشبختانه زود از خونه بیرون اومده بودم و هنوز وقت داشتم. ساعتمو نگاه کردم و دیدم تا اتوبوس بعدی بیست دقیقه‌ای مونده. برگشتم سمت خونه تا دستکشمو بردارم که یکی  از پشت سرم گفت سلام، دیدم موریسه. گفت: «واسه کار داوطلبانه‌ی بدون پول این جوری می‌دویدی؟» نگاهشون کردم دیدم خودش با بینی قرمز ایستاده، سگشم داره توی برف پشتک وارو میزنه. زدم زیر خنده و گفتم: «نه! این بار جدی جدی کار می‌کنم.» گفت: «مجانی که نیست؟» گفتم نه و هر دو هم‌زمان خندیدیم. بعد از کارم پرسید و گفتم توی یه سازمان غیرانتفاعی وابسته به دولت کار می‌کنم که کارش دادن خدمات به پناهنده‌های سوریه‌ست. خیلی کم در مورد جزئیات صحبت کردم و بعد عذر خواستم که باید به اتوبوس برسم و بدون فکر کردن به دستکشی که وقت نکرده بودم از خونه برش دارم، به سمت ایستگاه اتوبوس برگشتم.

تا تقریبا چند وقت بعدش هر بار صبح زود منو می‌دید که دارم می‌دوم با صدای بلند صبح بخیری می‌گفت و ادامه می‌داد «کار؟» می‌گفتم درسته و بعد بدون توقف خودمو توی اولین اتوبوسی که به مسیرم می‌خورد می‌چپوندم.

تا اینکه یکی از روزای برفی زمستونی که عملا خیابون‌ها و جاده‌ها بسته شده بود و هیچ اتوبوسی نتونسته بود بلندی خیابون ما رو بیاد بالا، من بعد از سه ربع ساعت ایستادن، در حالی که دماغم آویزون شده بود از رفتن سر کار منصرف شدم و یه عکس از وضع خیابون گرفتم و همراه یه پیام برای منشی‌مون فرستادم که من نمی‌تونم بیام، اینجا رفت و آمد کاملا مختل شده و داشتم برمی‌گشتم خونه که باز موریس رو دیدم که حتی توی یخ و سرما هم سگش رو آورده بود پیاده‌روی. گفت: «نرفتی؟» گفتم: «مگه اتوبوس هست؟» یه اشاره‌ای به خیابون‌ها کرد و گفت: «ماشین هم نمی‌شه بیرون برد.» گفتم: «خب شاید برم خونه یه فنجون قهوه درست کنم و سعی کنم از خونه یه کمی کار انجام بدم. الان چهل و پنج دقیقه‌ست بیرونم و تمام بدنم یخ زده.» و یه جورایی توی لفافه خواستم بهش بفهمونم که می‌خوام برم، منو به حرف نگیر! اما در کمال تعجب، برخلاف ادب همیشگی کاناداییش، حرفشو ادامه داد و گفت: «گفتی در رابطه با پناهنده‌های سوری کار می‌کنی؟» سرمو به نشونه تایید تکون دادم. پرسید: «وضع چی میشه؟» گفتم: «وضع چی چی میشه؟» گفت: «وضع کار اینها. البته می‌دونم خیلی از اینهایی که میان تحصیل‌کرده هستن، همه‌شون که بیکار و بازنده و داعشی نیستن. اما خودتو نگاه کن! تو مجبور شدی درس بخونی، کار کنی، داوطلبانه و بدون پول، چند سال طول کشید تا بتونی کار پیدا کنی؟ خب اینام وقتی میان اینجا باید مدارکشون ارزشیابی بشه، باید دوباره درس بخونن، امتحان بدن تا بتونن توی رشته خودشون کار کنن. کار معمولی هم که نمی‌کنن. راست راست راه میرن و دولت باید پول زندگیشون رو بده. دولت هم که خودش نمیده، از من و تو می‌گیره، از مالیات ماهایی که کار می‌کنیم. تا چند سال باید هزینه متحمل بشیم؟ بعد تازه چی، اینا هر کدوم چند تا بچه دارن. میانگین پنج تا بچه همراهشونه. میدونی دولت به بچه‌های زیر هیجده سال هم پول جدا میده. فکرش رو بکن… می‌دونی چه فشاری به همه میاد؟ حالا من نمی‌خوام در مورد موضوع دین و این جور چیزها حرف بزنم اما فکر کن همین بچه‌ها بزرگ بشن، کشور ما میشه عین فرانسه. هر روز درگیری، بمب، حمله… اصلا یه جای دیگه دنیا درگیری شده، آدمای یه دین دیگه، یه نژاد دیگه، یه ملیت دیگه دارن همدیگه رو می‌کشن، بعد ما باید هزینه زندگی اونا رو تامین کنیم. خوشحالیم که توی یه کشور صلح‌طلب زندگی می‌کنیم اما ناآرومی و تروریسم رو با دست خودمون وارد کشورمون می‌کنیم. مشکل یکی دو تا که نیست…»

داشتم یخ می‌زدم، حتی نای شنیدن نداشتم، چه برسه به فکر کردن و جواب دادن. فکر کردم بهترین راه قطع کردن مکالمه، به مودبانه‌ترین شکل ممکنه. لبخندی زدم و گفتم: «کاملا می‌فهمم، اما می‌دونی اینجا خیلی سرده و من هم کاملا یخ زدم، چطوره یه روز وقتی هوا بهتر بود در این مورد صحبت کنیم؟» و خب کلکم کارساز بود. رفت.

چند ماه بعدش یه روز عصر که داشتم از کیفم کلید درمی‌آوردم که برم توی خونه باز دیدمش. گفت دیگه صبح‌ها نمی‌بینمت. لبخندی زدم و گفتم: «دولت امسال سهمیه پذیرش پناهنده‌های سوری رو خیلی کم کرده. طبعا خیلی از ماها توی اون بخش کارمون رو از دست دادیم.» گفت: «از شنیدن خبر بیکاریت متاسف شدم. حالا چطور می‌شه؟» توی دلم گفتم لابد داره به مالیاتش فکر می‌کنه. لبخندی زدم و گفتم: «هیچ… نگران نباش! اونقدر کار کردم که وابسته به حقوق رفاه دولت نباشم، پناهنده هم که دیگه اونقدرا نمیاد. ظاهرا همه چیز مرتب به نظر می‌رسه!» و در رو باز کردم و رفتم تو.

و البته که موریس همسایه خوب ماست!

خارجی و داخلی

«نژادپرستی»

نیمروز

من هیچ فهمی از نژادپرستی نداشتم، با اقوام مختلفی از ایران رفت و آمد خانوادگی داشتیم، در مورد غیر ایرانی‌ها، پدر و مادرم چند دوست عرب داشتند. همه با هم دوست بودیم و بازی می‌کردیم و برای هم نامه می‌نوشتیم و با هم خوش بودیم. تا زمانی که دانشجوی لیسانس شدم و به شهری هزار کیلومتر آن سوتر از تهران رفتم.

هفته‌ی اول تقریبا دو ساعت در صف بانک ایستاده بودم تا نوبتم شود، پسری آمد و نگهبان گفت: «نوبت این آقا است.» من هم قبول نکردم و از نگهبان اصرار و از من انکار… در نهایت هم پسر محترم کارش را انجام داد و رفت. آن روز متوجه نشدم که چرا نگهبان اصرار داشت کار او زودتر انجام شود تا زمانی که در خوابگاه کشف کردم که همشهری بودن عامل مهمی در مناسبات است. بچه‌ها به همشهری خود بدون اینکه شناختی از او داشته باشند اعتماد بیشتری می‌کردند. البته بعدها متوجه شدم که این عامل اتحاد و اعتماد، مثلا در همان همشهری بودن هم، لایه‌های متفاوتی دارد. در مواقعی این که در کدام محله زندگی می‌کردند هم مهم بود و مثلا افراد محله الف، از افراد محله ب، بهتر یا بدتر بودند یا مثلا لهجه‌ی محله‌ الف، از منظر ساکنان محله ب، مسخره بود. جالب این بود که این محله‌ها شاید یک کیلومتر هم از هم فاصله نداشتد.

کشف دیگرم، مربوط به روابط هم استانی بودن، بود. من تنها دانشجوی غیر هم استانی گروهمان بودم. یک هفته‌ی تمام صحبت کردیم که تاریخ امتحان میان ترم یکی از درس‌ها را تغییر دهیم. تاریخ تغییر داده شد و من هم خوشحال و خندان بلیط گرفتم و رفتم تعطیلات. بعد که برگشتم متوجه شدم که امتحان برگزار شده است و هیچ فردی هم زحمت به خودش نداده است به من اطلاع بدهد. همه ‌ی این کشف‌ها را در مدت تقریبا سه ماه کردم و به بیان دیگر در طی سه ماه جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کردم روی بدجنس سیاهش را نشانم داد. بعدها که در مورد مفاهیم مدرنیته و شهروند جهانی می‌خواندم، ناخودآگاه یاد تجربه‌هایم می‌افتادم.

دیروز خیلی اتفاقی در یک کتابفروشی حرف‌های دو دختر بسیار شیک‌پوش در مورد دو توریست زن آلمانی را شنیدم. یکی از زن‌ها به شدت چاق بود. دخترها می‌گفتند: «خارجی‌ها، چاق‌هاشونم خوشگلن!»

از این رهگذر من فقط سعی می‌کنم و گاهی می‌جنگم که خودم و اطرافیانم به دام نژادپرستی نیفتیم.

تا توانی دلی به دست آر

«نژادپرستی»

پیش از ظهر

چند سال پیش کلاس زبان می‌رفتم، توی معارفه متوجه شدم دختر زیبا و قد بلند کلاس با اون چشم‌های کشیده و خمار افغانه که به خاطر جنگ به کشور ما اومدن و اتفاقا پدرش هم خیلی پولدار و تحصیل‌کرده‌ست. ترم سوم استاد کلاسمون تغییر کرد و وقت از دوباره معرفی کردن خودمون، دختر افغان مورد تمسخر شدید استاد قرار گرفت. من از خجالت نمی‌تونستم تو چشمش نگاه کنم و سرمو انداخته بودم پایین و فکر می‌کردم کاش زمین دهن باز می‌کرد و من رو مى‌بلعيد. هیچ کدوممون اما اعتراض نکردیم و دختر رو از جلسه بعدی ندیدیم.

از نظر من همه‌مون نژادپرستیم و فقط درجه شدتش فرق می‌کنه و هیچ هم مهم نیست طرفمون سیاه باشه یا سپید، ایرانی باشه یا غیرایرانی. وقتی حرف از عرب میشه و پسوندش جمله ناخوش‌آیندی. وقتی کرد و لر و بلوچ و آذری رو به کلمات نازیبا نوازش می‌کنیم، وقتی اقلیت فلان رو نجس می‌دونیم و اقلیت بیسار رو دروغگو، وقتی خون آریایی رو پاک می‌دونیم و باقی رو با ناخالصی فراوان، وقتی… یعنی تمام ما نژادپرستیم اما بستگی داره کجا باشیم که نفی‌ش کنیم یا تاییدش و توی چه موقعیتی به نفعمون باشه یا به ضررمون.

مرتبط با موضوع اين هفته: همين حالا چشمم به كانالى توى تلگرام افتاد به اسم يزد بدون افغانى! فراخوان داده براى فلان روزى همه بیان تظاهرات کنند برای بیرون کردنشون، عملی به تمامی رقت‌انگیز و غیرانسانی. حالا اگه تو یه گوشه‌ای از دنیا چنین بلایی سر ایرانی‌ها می‌اومد یقه جر می‌دادن. و پارادوکس بزرگ، توی روز یزد ثبت جهانی می‌شه و توی شب نفرت‌پراکنی.

درس نمی‌گیرند!

«نژادپرستی»

صبح

فیلم و داستان و تاریخ و زندگینامه و چه و چه زیاد است در توضیح چگونگی شکل‌گیری نژادپرستی در دنیا، ولی هنوز من با اساس قضیه کنار نیامده‌ام، همان‌طور که با ارباب رعیتی یا برده‌داری یا یک‌وری‌سالاری کنار نیامده‌ام.

یک جنبه مشترک در بنیان همه اینها می‌بینم. چطور آدم‌های در قدرت نفهمیده‌اند که با فشار آوردن به زیردست یا تحقیر او فقط پایه‌های قدرت خودشان را متزلزل می‌کنند. برای مثال کشورهای مستعمره‌دار، چطور نمی‌فهمند با تضعیف کردن مستعمره فقط و فقط برای چند صباحی پول و قدرت دارند و بعد از آن باید چندین برابر خرجِ حفظِ آن مملکت کنند که بتوانند تاراجشان را ادامه دهند. نژادپرستان هم از این قاعده مستثنی نیستند. به زعم خودشان می‌روند از نژاد پست‌تر آدم اجیر می‌کنند برای فعلگی و کلفتی و نوکریِ بی‌جیره مواجب ولی نسبت به قدرت بشر بی‌اعتنا هستند. به این مهم توجه ندارند که روزی همین نژاد پست چنان قدرتی از ناتوانی اجتماعیش کسب می‌کند که می‌تواند نسل‌ها بجنگد و همه چیز را به کام نژاد برتر تلخ کند. چطور نمی‌فهمند که اگر نژاد پست را تامین نگه ندارند، او نمی‌تواند کارهای سخت و دون‌پایه را آنچنان که درخور شأن و منزلت نژاد برتر است، درست و خوب انجام دهد. آنها که دیدن مناظر کمتر از لوکس را دون شأن خود می‌دانند، چطور در همسایگی‌شان خرابه‌ها و زندگی نابسامان و مردمان زهوار دررفته را تاب می‌آورند. همین استثمارهای دنیای امروز که شاید نام نژادپرستی نداشته باشد ولی عین آن است. چطور سیاستمدارانشان نمی‌فهمند که غارت و چپاول یک کشور در نهایت به زیان کشور خودشان است. باعث آوارگی مردمان یک خطه بودن، نتیجه‌ای جز هجوم همان آوارگان به کشورهای مرفه ندارد.

ازشان انتظار ندارم که نگاه انسانی به آدم‌های دیگر داشته باشند و همه را برابر با خودشان ببینند، انتظار ندارم که به شایسته‌سالاری تن بدهند، نمی‌گویم که از کرده خویش نادم گشته و در صدد جبران برآیند. بلکه با نگاهی به تاریخ واضح است که اگر می‌خواهی حکومتت تداوم داشته باشد نباید دو سطح رفاه اختلاف فاحش داشته باشند، به ویژه در دنیای امروز که به لطف آسانی ارتباط و اطلاع‌رسانی حفظ فاصله با دون‌پایگان سخت‌تر شده است. ایشان آموخته‌اند که روش‌های مبارزه و براندازی‌شان را تغییر داده و مد روز باشند تا بتوانند زودتر به خواستشان برسند. ولی قدرتمندان هنوز همان اساس دمده و مردود را سرلوحه کار خویش دارند.

به خدا پناه می‌برم از این همه خودخواهی

«نژادپرستی»

سپیده‌دم

زن همسایه‌مان سیاه‌پوست و همسرش موطلایی است. آنها دو بچه دارند. دختر شبیه پدر است و پسر سیاه همچون مادر. می‌پرسم: «رابطه‌ات با خانواده شوهرت چگونه است؟» جواب می‌دهد: «نه تو بپرس و نه من جواب بدهم.» از جوابش همه چیز را فهمیده و سکوت می‌کنم.

بعد از ظهری گرم و آفتابی است. چای نعناع دم کرده و به بالکن می‌روم. چند دقیقه‌ای نگذشته که زن همسایه در می‌زند، دو بچه‌اش همراهش هستند. با تعارف من به بالکن می‌آیند. یک بشقاب کیک میوه در دست دارد. می‌گوید: «امروز تولد پسرکم است و می‌خواهم با هم کیک بخوریم و تولدش را تبریک بگوییم. دلم می‌خواست برایش جشن تولد بگیرم اما مادر و پدر شوهرم اجازه ندادند. چون پسرم از نژاد آنها نیست. آنها دخترم را دوست دارند و فقط او را به خانه‌شان راه می‌دهند. آن هم به سبب شباهتی که به پدرش دارند. پسرکم را سیاه می‌نامند. به خانه‌شان که می‌رویم روی خوش به ما نشان نمی‌دهند. اما من تصمیم گرفته‌ام از این پس دخترم را به خانه‌شان نفرستم. به مادرشوهرم گفته‌‌ام به شرطی اجازه دیدن دخترم را دارند که پسرم را نیز بپذیرند. من و پسرم ارزشی برایشان نداریم.» می‌پرسم: «شوهرت چه می‌گوید؟» جواب می‌دهد: «مرد بیچاره چه بگوید؟ چاره را در این دیده که از این شهر کوچ کنیم و جایی دورتر برویم تا هم خودمان و هم آنها راحت شوند. می‌دانی دست خودشان نیست، نمی‌توانند ما را بپذیرند. بین طایفه‌شان راهمان نمی‌دهند. گویا وجود ما موجب سرافکندگی آنها می‌شود. چه کار کنم خدا ما را این رنگی خلق کرده و همسرم هم همین شکل و شمایل مرا پسندیده. اگر دیگران نباشند، زندگی آرامی داریم.»

چهار نفری جشن تولد می‌گیریم و شعر تولدت مبارک می‌خوانیم. سپس کیک می‌خوریم. همان کیکی که مادرشوهر زن سیاه‌پوست از دیدنش چندشش می‌شود. گویا دست‌های سیاه این زن لیاقت پختن شیرینی را ندارند و من به خدا پناه می‌برم از این همه خودخواهی.

تاریکی

«نژادپرستی»

سحرگاه

همین چند وقت پیش در کابل، عده‌ای در راهپیمایی جنبش روشنایی کشته شدند. آدم‌های زندگی من اکثرا به این اتفاق واکنشی ساده نشون دادند: اوه، دوباره کابل؟ از نظر اونها توجه به مسئله‌ی کشوری که اکثرا نامش با خون و گلوله عجیبنه، زیاده‌روی و فانتزیه. برای اون‌ها آدم‌هایی در جغرافیای همینقدر نزدیک، تبدیل به عدد شده‌اند.

یادتون هست؟ بیست و چند سال پیش جوک‌های قومیتی از امروز متداول‌تر بود. به یک رشتیه و یک ترکه و یک فلان شهرستانی خیلی می‌خندیدم. اون موقع توی ذهن‌هامون چی می‌گذشت؟ نمی‌دونم. فکر نمی‌کنم برای هیچ یزدی و اصفهانی دلچسب بوده که یکی بهشون انگ خسیس بودن بزنه یا رشتی‌ها از بی‌غیرت خونده شدن و شوخی‌های جنسی پیرامونشون باید رنجیده باشند. وقت اون شوخی‌ها مهم نبود مردم متعلق به کجای ایرانند. دلشون می‌خواست شهرشون پایتخت بشه تا اونها «بچه تهرون» باشند.

دوست عزیزی داشتم که عرب بود و برای یادگیری زبان و مطابق با برنامه تبادل فرهنگی با ایران، راهی تهران شده بود. چند سال ایران زندگی کرد و بعد برگشت کشور خودش و جنگ شد و دوباره مجبور شد به ایران برگرده. این بار رسما از کشورش فرار کرده بود. با یه چمدون و فقط دو هزار دلار پول، اومده بود که زندگیش رو از صفر بسازه. دوره‌ی اول ایران بودنش براش ساده نگذشته بود. دخترا بهش سلام نمی‌کردن چون عرب بود و پسرها به همین دلیل دستش می‌انداختن و این یعنی اکثرا تنها بود مگر وقتی که با دوستان عربش از کشورهای مختلف هم‌کلام می‌شد. اکثرشون آدم‌های خوبی بودند. همگی به شدت در ایران غریب بودند چون یک گناه واحد داشتند: عرب‌زبان بودند. هیچ کدومشون از عربستان نیومده بودند و ریشه‌ی هر کدوم به یه فرهنگ می‌خورد که زبانشون بعدها تحت تسلط اسلام عربی شده بود. اما برای مردمی که در ایران باهاشون در ارتباط بودند، اونها عرب بودند. کسانی که هزار و چهارصد سال پیش تمدن فخیمشون رو نابود کرده بودند پس امروز باید بیشتر و بیشتر با بی‌محلی و تمسخر و غیره هزینه‌ی اون همه تحقیر ازشون ستانده می‌شد.

دوستم بعد از ده سال زندگی در تهران، یک بار در یکی از اتوبان‌ها کنترل ماشینش رو از دست میده: فضای سبز کنار اتوبان رو تازه آبیاری کرده بودند و اتوبان خیس بوده و ماشین سر می‌خوره و کوبیده میشه به اتومبیل جلویی. با یکی از دوستانش تماس می‌گیره و اون سریع خودش رو می‌رسونه و تصادف رو گردن می‌گیره. دوستم هم گواهینامه داشته و هم ماشین بیمه بوده اما نگرانیش این بود که اگر بفهمن عربه براش دردسر مضاعف شه. همین شد که با موج اول مهاجرت سوری‌ها به اروپا از ایران رفت. رفت جایی که جامعه بپذیردش.

تلخی داستان اینجاست که این تحقیر دیگری منجر به قبول قومی برتر از خودمون هم شده. از مرز هم که خارج می‌شیم برامون ایرانی‌های دیگه‌ای به جز خودمون وجود دارند که بد آرایش می‌کنند، بد لباس می‌پوشند و چون با هنجارهای ما همخوانی ندارند نیازمند تحقیرند. اونها در برابر اروپایی‌ها و آمریکایی‌هایی قرار می‌گیرند که به نظرمون اسطوره‌های شیک‌پوشی و مناسب‌زیستی هستند.

این همه حس تحقیر، این همه باور به نژادی برتر و بهتر از کجا میاد؟ نمی‌دونم. فقط گاهی به نظرم میاد وقتی حرف از مهمون‌نوازی ایرانی‌ ها به میون میاد، بیشتر از واقعیت با طنین تخیل در تماسیم. مگر وقتی که مهمونمون سفیدپوست‌تر از ما، چشم‌درشت‌تر از ما و قدبلند‌تر از ما باشه.