دسته: نقش زنان در ایجاد شادی

خاتون خونه؛ مادربزرگم

«نقش زنان در ایجاد شادی»

بامداد

 خاتون -مادر پدرم- زن عجیبی بود. در جوانی با انبوهی از فقدان‌ها و از دست‌دادن‌ها کلنجار رفته بود. در عنفوان جوانی همسرش و چند سال بعدتر پسر نوجوانش را از دست داده بود. فرزندان دیگرش را یک تنه و بی‌هیچ یاوری از سوی دیگران به عرصه رسانده بود و حالا سرخوش از داشتن فرزندانی خوب و موفق زندگی خوشی داشت. راستش اگر آن تصادف جانکاه او را از خانواده ما نمی‌گرفت هیچکدامان هرگز به رفتن و نبودن او فکر نمی‌کرد.

خاتون را ما نوه‎ها خانم جون صدا می‌کردیم. زنی زیبا و سرزنده که از هر فرصتی برای تکثیر شادمانی در میان دیگران استفاده می‌کرد. هرگز ندیدم به رسم زمانه لباس‌های تیره به تن کند. کمد لباسش مثل یک جعبه مدادرنگی بود. حتی جوراب سیاه هم به پا نمی‌کرد. در اندک دفعاتی هم که صحبت از مرگ و میر شد برگشت و خیلی جدی به همه گفت:«مدیونین اگه روزی مردم سیاه بپوشین.»

خاتون عادت دیگری هم داشت. وقتی خانه ما بود هر صبح که بیدار می‌شد روی قالیچه ابریشمی دست بافت تبریزی می‌نشست. همینطور که به دست و صورتش کرم خوش عطر نیوآ می‌زد و موهای حلقه حلقه نرمش را برس می‌کشید میزد زیر آواز. آوازهای شاد. صدایش گرم بود و مثل نور می‌ریخت توی اتاق‌ها و من با موسیقی خوش‌آهنگ صدای خاتون بیدار می‌شدم؛ سرشار از عشق به زندگی.

خاتون محبوب همه بود. مادرم که عروس بزرگ بود را می‌گذاشت روی چشمش. دخترهایش را عاشقانه دوست داشت. جانش را می‌داد برای پسرها و دامادها و ما نوه‌ها که بی‌حد و مرز دوستمان داشت و آن را هر طور که می‌توانست ابراز می کرد.

آخر هفته‌های شاد کودکی و نوجوانی‌ام همراه فامیل در خانه او می‌گذشت. یکبار پیش از ناهار و یکبار دم غروب میزد روی شانه‌ام: «بدو نوار رو روشن کن» منظورش ضبط دو کاسته‌ی مدل سونی گوشه‌ی اتاق بود. می‌دویدم و صدای شهره چه گوش‌نواز بود: «کلاغ دم سیا قارقارو سر کن، مسافرم میاد شهرو خبر کن…» همه می‌رقصیدیم. همه جز مادرم که بلد نبود و هر بار خانم جون می‌گفت: «آرزومه رقص تورو ببینم. برقص با من. بیا برقص..» و آن سال آخر یادم هست که مادر رقصید. در آخرین شب یلدایی که خاتون در میان‌مان بود و تولد پدر بود و همه شاد و بی‌غم می رقصیدند مادر هم دستهایش را تکان داد و موها را رها کرد روی دو شانه و من برق چشم‌های خاتون را دیدم و خنده‌ای را که از ته دل بود…

خاتون سالهاست که رفته اما در همه خانواده تکثیر شده انگار. در هر خانواده یک زن هست که روح خاتون در او حلول کرده. در خانواده ما خواهرم، در خانواده عمو شکوفه، در خانواده عمه نسترن. آنها هم شادی را تکثیر می‌کنند. وقتی هستند همه را دور هم جمع می‌کنند. می‌خوانند، می‌رقصند و کمد لباس‌هایشان مثل جعبه مداد رنگی است.

قرمزها در عصرِ سیاه و سفید

«نقش زنان در ایجاد شادی»

نیمه شب

تنم درد می‌کرد. واقعاً درد می‌کرد. هر روز، یک دردی از یک جای بدنم سر برمی‌داشت. یک روز کمرم جوری می‌گرفت که توان از جا بلند شدن برایم نمی‌ماند؛ یک روز از «پلک چشم» تا «عضله پشت ساق پایم» پرش عصبی می‌گرفت؛ یک روز شدتِ درد عادت ماهانه وادارم می‌کرد آن‌ قدر قرص بخورم که مسمویت دارویی بگیرم و روز دیگر تهوع و کابوس‌های شبانه امانم را می‌برید. رسیده بودم به جایی که تحمل هیچ‌ چیزی را نداشتم و هر چیزی اشکم را سرازیر می‌کرد. می‌دانستم منشا همه ی دردهایم عصبی است و ریشه‌اش کسی است که به بند‌ بند جانم بند است.

یادم می‌آمد قبل‌ترها سر راه خانه آمدن آیس‌پک می‌خریدم و با سینی بستنی‌ها و دست‌های یخ‌کرده از پشت آیفون سر به سر ساکنین خانه می‌گذاشتم و عاقبت آدم‌های گنده‌ی توی خانه را غافلگیر می‌کردم. هر روز بعد از کار یا دانشگاه «خاطرات راه» می‌گفتم، هر چه که پیش می‌آمد، حتی یک تاکسی سوار شدن ساده را هم می‌پیچاندم، شاخ و برگ می‌دادم و با کرکر خنده تعریف می‌کردم.

اما حالا کنار اتاق می‌نشینم، لبخندم به زور روی لب، کنار سیگار برای خودش جا باز می‌کند و بیماری… بیماری… بیماری… و درد امانم را می‌برد. تکیه‌ام را می‌دهم به شوفاژ و از روی گوشی‌ام کتاب می‌خوانم یا جلوی تلویزیون دراز می‌کشم و همه با هم فییلم می‌بینیم و من گاه به گاه گریه می‌کنم و خیالم راحت است که کسی نمی‌بیند.

یکی از سیاه‌ترین شب‌های ناامیدی و افسردگی‌ام رفتم حمام. ساعت دو و نیم شب بود. قبلش موهایم را کشیده و کنده بودم و سرم درد می‌کرد. نشستم زیر جریان آب گرم… بیرون که آمدم یک بلوز قرمز برداشتم با یک ساق پشمی قرمز، هر دو را پوشیدم، فردایش هم همان‌ها را پوشیدم و روز بعد آن‌ها را با قرمزهای دیگری جایگزین کردم و توی آینه به خودم لبخند زدم؛ به دختربچه‌ای که می‌خواست از پشت پلک‌های من بیرون بیاید و بخندد. یادم افتاد قبلاً حتی اگر فاجعه‌ای رخ میداد فاجعه را کمدی تعریف می‌کردم. دلم برای آن که بودم تنگ شد. امتحان کردم. اجازه دادم یک خاطره را دختربچه قدیمی درونم تعریف کند.

نتیجه خوب بود. دختربچه از پس کار بر آمد. خیالم راحت شد که «شادی» توی جیبم است، با لباس‌های رنگی‌ام، با صدای خنده‌ام، با خاطره‌هایم، با کیک‌های خانگی یا بستنی و پفک و خوراکی‌های خریدنی برای غافلگیرکردن دیگران.

اما حالا زود بود… دنیا فعلاً باید تاوان غمگین کردن مرا بدهد.

خوشحال و شاد و خندانم… به شرط‌ها و شروط‌ها‌

«نقش زنان در ایجاد شادی»

شبانگاه

اول که به موضوع فکر کردم برام خیلی موضوع خوشایندی بود. احساس شعف کردم تو دلم از این که زن‌هایی که دور و برم به یاد آوردم همه‌شون منشا شادی و سرزندگی تو خونه‌هاشون بودن. به این فکر کردم که این زن‌ها هستن که برای بچه‌ها تولد می‌گیرن، بچه‌ها رو می‌برن گردش و با کاشتن تخم شادی تو دل بچه‌ها باعث می‌شن آدم‌های آینده جامعه آدم‌های شادی بار بیان.

ولی بعدش که کمی عمیق‌تر به موضوع فکر کردم تازه پی به جنبه‌های رقت‌بار ماجرا بردم. اینکه من خوشحالم که زنها منشا شادی هستن و برام بدیهیه که این وظیفه اون‌هاست که تو خانواده و به تبع، توی جامعه شادی ایجاد کنن، مایه تأسفه. مایه تأسفه که اونقدر رنگ و لعاب این قضیه برام خوشرنگه که یادم رفته که این وظیفه، اصلاً زنونه یا مردونه بودن برنمی‌داره. درسته که زن‌ها از نظر کمّی وقت بیشتری با بچه‌ها می‌گذرونن و اگه اون‌ها بتونن شاد بودن رو به بچه‌ها یاد بدن، در نهایت جامعه شادتر خواهد بود، ولی مردها هم توی حفظ این شادی می‌تونن از نظر کیفی نقش فوق‌العاده‌ای داشته باشن. مردی که طبق کلیشه‌های ذهن و جامعه‌اش باید مقتدر و جدی باشه (بله حتی تو این دوره و زمونه که مردا ادای مدرن بودن رو در میارن اما در نهایت در ابراز ساده‌ترین احساساتشون دچار هزار جور مانع و دست‌انداز ذهنی و روحی هستن) چه کمکی می‌تونه بکنه به ایجاد و حفظ شادی توی خانواده‌اش و در نهایت جامعه؟ آیا غیر از اینه که هر چی زن توی این خانواده از منظر ایجاد شادی بریسه، این مرد میاد و همه رو پنبه می‌کنه؟

تهش اینکه زن‌ها در ایجاد شادی هیچ نقشی ندارن اگه مردها هم‌دوش اون‌ها نقش ایجاد و حفظ شادی رو به دوش نگیرن.

 

 

آقاى دكتر

«نقش زنان در ایجاد شادی»

شامگاه

زن و مرد در شاد بودن و به وجود آوردن شادی مثل تمام موارد دیگر زندگی مساویند. کسی که فکر می‌کند زنان نقش مهمتری در ایجاد شادی دارند اِسکات را ندیده. پسر همجنس‌گرایی که در تمام لحظاتی که باهاش هستی خوشحالی و شادی ازش تشعشع می‌کنه. خنده‌دار و جک‌گو نیست. فقط خوشحال و خوش‌رو است و خیلی راحت و آرام خوشحال است. تلاش برای خوشحالی نمی‌کنه. واقعا بیشتر اوقات شاده و بقیه را هم شاد می‌کنه.

کسی که فکر می‌کنه زنان نقش مهم‌تری در شادی دارند، مردم اهل کاراییب رو ندیده که دایم در حال خوشی و شادین. همیشه در حال رقص و قر دادن یک جای بدنشون هستن. در کلماتی که استفاده می‌کنند کلمه خوش‌گذرانی و شادی چندین مترادف دارد که در مراتب مختلف شادی استفاده می‌شود. یک جور الکی‌خوشند از نگاه ما، ولی شاد بودن با فرهنگشون آمیخته شده.

کسی که فکر می‌کنه زنان نقش مهم‌تری در شادی دارند، برادر زن عموی من رو ندیده. آقای دکتر هر سال از امریکا میاد دیدن ایران و دایم دنبک به دست آواز می‌خونه و خوش و بش میکنه. انگار اتاقی که توش وارد می‌شه، روشن می‌شه و تلخی و ناراحتی ازش بیرون می‌ره. با هر ضربه روی دنبک و ناز و اطوار صورت ایشون، شادی رو به هر جمعی که پا میزارن  میاره.

شادی مخصوص زنان نیست. شاید شادی و نشان دادن شادی رو در مردان در کشور ما سرکوب کردند. ولی دلیل نمی‌شه که زنان نقش بیشتری در ایجاد شادی داشته باشند.

 

داستان مادری که برای شادی دخترش تلاش کرد

«نقش زنان در ایجاد شادی»

غروب

اولین بار که فهمیدم مادر شادی نیستم وقتی بود که معلم نقاشی دخترک بعد از کلاس مرا گوشه‌ای کشید و گفت که آیا من رنگ سیاه دوست دارم؟ من اول فکر کردم و بعد گفتم نه. کمی بعدتر گفتم نمی‌دانم. معلم گفت که امروز دخترک سر کلاس درخت کشیده اما درخت را سیاه کرده. و نقاشی را نشانم داد. درختی سیاه بود. و گفت که دخترک گفته چون مادرم این رنگ را دوست دارد درخت را این رنگی کرده. من سیاه دوست داشتم؟ خودم هم نمی‌دانستم.

دومین بار وقتی بود که باز همان معلم نقاشی بعد از کلاس مرا گوشه‌ای کشید و گفت که صورت‌هایی که دخترک می‌کشد همه صورت‌های غمگینی هستند. و پرسید که آیا من آدم غمگینی هستم؟ من اول فکر کردم و بعد گفتم نه. کمی بعدتر گفتم نمی‌دانم. معلم گفت امروز دخترک سر کلاس صورتک کشیده و همه غمگین و صورت‌ها رانشانم داد. صورت‌ها همه غمگین بودند. و گفت که دخترک گفته چون مادرم همیشه غمگین است اینها را کشیده. این بار دیگر شوکه شده بودم. من آدم غمگینی هستم؟ یا بدتر از آن، من مادر غمگینی هستم نمی‌دانستم یا شاید نمی‌خواستم بدانم. این داده‌ها وقتی روی سرم آوار می‌شد غمگین‌ترین مادر روی زمین بودم.

اینکه آدم غمگینی بودم نه عیب بود و نه حسن. ولی اینکه بچه‌ام مرا غمگین می‌دید و او هم متوجه‌اش شده بود این دیگر قطعا عیب بود. و عیب بزرگی هم بود. و این نشان می‌داد، من آنقدر که باید تلاش نکرده‌ام، و یا نشان می‌داد که غمگین بودن آنقدر در من نهادینه شده که هیچ راه فراری از آن ندارم، و این دردناک بود.

مهم نیست شما آدم غمگینی هستید یا نه. یا اینکه چقدر شاد هستید. و یا اینکه چقدر دیگران را شاد می‌کنید. این‌ها همه بین آدم‌های مختلف، متغیر بود. متغیر بودنش هم به کلی عوامل بستگی داشت، از عوامل درونی گرفته تا عوامل محیطی. ولی وقتی موضوع غم‌انگیز می‌شد که شما یک مادر بودید. مادر غمگین بودن طبیعتا دیگر فاجعه بود.

پس تلاش کردم مادر شادی باشم. شادی اما آنقدر دور از من بود که برای رسیدن به آن باید به سرعت باد می‌دویدم. اما مگر من مادر نبودم؟ مگر مادرانگی همان فداکاری نیست؟ پس باید به سرعت باد دویدن را یاد می‌گرفتم. اما پاهایم توانی نداشت. من نه قدرتش را داشتم و نه تاب و توانش را. من مادر ناتوان غمگینی بودم، و این را هر صبح از خواب که بلند می‌شدم تا شب‌ها که می‌خوابیدم روزی هزار بار با خود تکرار می‌کردم. و وقتی بیشتر و بیشتر می‌شد‌ که صورتک‌های دختر را می‌دیدم، و ابرهای سیاهش و درختان سیاهش و رنگ‌های سیاهش. همه چیز به شکل دردناکی سیاه و غمگین بود و من مسببش بودم. من ناتوانی که نمی‌توانستم هیچ تلاشی برای بهبودش هم بکنم.

به مادرها نگاه می‌کردم. همه کیف‌های بچه‌ها دست‌شان بود و لبخند پهنی روی صورت‌هایشان و داشتند می‌خندیدند و به خانه‌های گرم و نرم‌شان می‌رفتند. من هم کیف دخترک دستم بود بی‌هیچ لبخند پهنی روی صورتم و بی‌هیچ کلامی. ما به رستوران می‌رفتیم و در سکوت مطلق غذایمان را می‌خوردیم. من پست‌ترین، غمگین‌ترین‌ و ناتوان‌ترین مادر روی زمین بودم. اما باید برای شادی تلاش می‌کردم. مثلا وقتی با هم به رستوران می‌رفتیم‌ سعی کردم برایش جوک‌های خنده‌دار تعریف کنم یا شکلک برایش دربیاورم یا آدامسم را باد کنم و به او بکویم بترکاند و تا می‌آمد بترکاند من آدامس را داخل دهانم ببرم. یا با نی‌های توی نوشابه صدا دربیاورم. دخترک اول تعجب می‌کرد. چه شده مادرش چنین شده؟ حتما تصویر مضحکی از من برایش خلق می‌شد. گر چه تصویر مضحک بهتر از تصویر یک مادر غمگین بود.

هرچه در توانم بود به روی دایره می‌ریختم برایش. از ادا و اصول گرفته تا تغییر صدا تا پشتک وارو. از غذا پختن با هم و مواد را روی سر و کول هم ریختن تا بی‌هدف رقصیدن برایش. از شعر و لالایی و قصه گفتن تا نقاشی و آواز خواندن. تبدیل به یک بازیگر درجه سه‌ی یک‌ کمدی رقت‌انگیز شده بودم که شب‌ها که از روی صحنه بیرون می‌آمد و گریم‌اش را پاک می‌کرد به حال خودش می‌گریست. من داشتم نقش بازی می‌کردم. اما مگر چاره دیگری هم داشتم؟ مهم این بود که دخترک بخندد. مهم این بود که تصورش از مادرش لااقل تغییر کند.

رنگ نقاشی های دخترک کم کم تغییر کرد، صورتک‌هایش هم. من بازیگر خوبی شده بودم، دیگر یک بازیگر درجه یک شده بودم‌، یا شاید سوپراستار دخترک. اما همچنان شب‌ها که دخترک می‌خوابید و من باید گریمم را پاک می‌کردم، به حال خودم می‌گریستم.

مسوولیت یا سهم

«نقش زنان در ایجاد شادی»

عصر

مامان دیر به دیر برای خودش لباس نو می‌خرید؛ برای ما زود به زود. هیچ بهش نمی‌اومد، به اون مستقل بودن و خودمحوری‌ش، ولی وقتی قرار به خوشحال کردن بود خوشحالی ما براش از خوشحالی خودش مهم‌تر بود. هی که بزرگتر شدم به خودم قول دادم با خودم اونطور نکنم که مامان با خودش می‌کرد. به خودم گفتم مامان که بشم حواسم هست که من مسوول شادی باقی اهل خونه نیستم. زد و روزی هم من مامان شدم. یادم بود که باید هوای خودمو داشته باشم؛ هوای شاد بودن خودم. و به مرور دیدم وقتی من شادترم دور و بری‌هام هم شادن. درسته من مسوولیتی برا ایجاد شادی نداشتم، ندارم، اما نقش داشتم، دارم.

همگن

«نقش زنان در ایجاد شادی»

بعد از ظهر

من خسته شده‌ام. از تحمل سنگینی این همه بار که باید به عنوان یک زن به دوش بکشم خسته شده‌ام. از گرفتن برچسب‌های رنگارنگ که مرا انسانی غیرواقعی جلوه می‌دهد با قدرت تحملی باورنکردنی و انگشتانی معجزه‌گر برای تبدیل خشونت به لطافت، سختی به آرامش، و نامهربانی به مهربانی، خسته شده‌ام. من هم گاهی دلم می‌خواهد وقتی که کم می‌آورم عصبانی، نامهربان، و ناشکیبا باشم. از پذیرش نقش‌هایی که مرا انسانی منفعل و مطیع اما مهربان و شاد نشان می‌دهد به تنگ آمده‌ام. از تحمل این همه نقش‌پذیری بر مبنای جنسیت خسته شده‌ام. من از قضاوت شدن بر مبنای جنسیتم به آستانه انفجار رسیده‌ام. من از نادیده گرفته شدن به جرم زن بودنم خسته شده‌ام. در میان این همه باید و نباید که جلوی پای من گذاشته‌اند، من فقط می‌خواهم خودم باشم.

چرا باید بار شادمانی در جامعه به دوش من باشد؟ چرا باید نقش زنان در ایجاد شادی پررنگ شود؟ چرا باید در دنیای جنسیت‌زده امروزی باز هم دنبال پررنگ کردن مرزها باشم؟ چرا هیچکس از سهم مردها نمی‌پرسد؟ چرا کسی مردها را به خاطر ساختن دنیایی مالامال از تستوسترون‌ محکوم نمی‌کند؟ چرا کسی آنها را وادار به ایجاد شادی نمی‌کند؟ چرا بار اصلاح همه چیز به عهده زن‌هاست حتی وقتی در به بار آوردن خرابی‌ها نقشی ندارند؟

من برای این موضوع هیچ نوشته‌ای ندارم. موضوع غریب نیست، فقط در جامعه‌ای که پیش از هر چیز وجودت را با جنسیتت می‌سنجند، برایت حرمت انسانی قائل نیستند اما دهانت را با واژه‌های دهان پرکن آسمانی می‌بندند، و وقتی به قدرت می‌رسند، از هر راهی برای خفه کردن صدایت استفاده می‌کنند، این سئوال به شکنجه می‌ماند. از نقش من در ایجاد شادی نپرسید، اول به من بگویید سهم انسانی من در محیطی که شما زندگی می‌کنید چقدر است. من بیش از زن بودن، می‌خواهم انسان باشم.

مرا عهدی است با شادی، که شادی آنِ من باشد

«نقش زنان در ایجاد شادی»

نیمروز

به مامانم می‌گویم: «غصه‌ی چی رو می‌خوری؟ آخر هفته همه میایم خونه‌ات و می‌رقصیم و مسخره‌‎بازی درمیاریم!»

چهلم بابام بعد از مراسم‌های معمول رفتیم خونه‌ی مامانم، بعد از تعارفات و رفتن مهمون‌ها، خودمون موندیم (مامان و سه تا بچه‌ و همسرانشون و یک فامیل دور) بعد از شام، هشت نفری پانتومیم بازی کردیم، خندیدیم و خندیدیم… مامان وسط خنده‌ها می‌گفت: «الان هم‌واحدی‌هامون چی میگن…» هر وقت دور هم جمع می‌شیم و می‌رقصیم، مامان می‌گه: «بابا هم الان داره می‌رقصه…»

در کشوری که من زندگی می‌کنم، شاد بودن جرم نیست، گناه هم نیست، اما هنجار هم نیست! صفت شاد و ولنگار گاهی با یکدیگر جابجا می‌شوند، در حالی که شاد بودن و ایجاد شادی جزیی از حقوق شهروندی در دنیای مدرن است (تاکید می‌کنم حقوق شهروندی است، نه وظیفه‌ی شهروندی)  برخی بر این باورند که پیشینه‌ی مذهبی ایران علت این امر است و برخی سخت‌گیری‌های حکومت مرکزی و فشارهای ناشی از اقتصادِ بیمار را به عنوان دلایل ناشادی بیان می‌کنند. در این برهه دلیل مهم نیست، مهم این است در ایران شادی امری زنانه است و مردان در ایجاد و امتداد دادن آن نقشی ندارند. طبق هنجارهای رایج، مرد نماد عصبانیت و خشونت است که باید داد بزند و با عربده کشیدن کار خود را در هر زمینه‌ای پیش ببرد تا جایی که می‌تواند برای نشان دادن ابهت و مردانگی خود شادی‌های دیگران را نیز به اندوه و غم تبدیل کند. یعنی جامعه دو تکه است، تکه‌ای با وجود حدود و خطوط قرمز شادی تولید می‌کند و تکه‌ی دیگر با اتکا به هنجارها آن را نابود می‌کند. این دو تکه شدن جامعه، علاوه بر کاهش شادی، این دو تکه را نیز در تضاد با یکدیگر قرار می‌دهد و این امر است که خطرناک است و نیاز به واکاوی دارد.

شادی یک حق است

«نقش زنان در ایجاد شادی»

پیش از ظهر

همیشه کار با بچه‌ها رو دوست داشتم، دلم می‌خواست برای شادیشون قدمی بردارم چون معتقدم بچه‌ها آینده‌سازهای کشور ما هستند و هرچه روحیه‌شون بهتر، لبخندشون واقعی‌تر، دنیاشون قشنگ‌تر باشه، زندگی بهتری هم خواهند داشت. اما از یک جایی متوجه شدم کار من فقط ذره‌ای ممکنه اثرگذار باشه و مهمترین قسمت ساختن چنین دنیایی در دست پدر و مادر هست و چه بسا بیشتر در دست مادر. توی تمام این سال‌ها شاگردهایی داشتم که سر کلاس همیشه باعث خنده و شادیشون می‌شدم اما تا به محض تموم شدن کلاس چشم‌هاشون پر غم می‌شده، دلایل ساده و کودکانه‌ای هم داشتند ولی برای سن خودشون بزرگ بوده.

مادر من زندگی سختی داشت، توی غربت و قاطی یه مشت آدمی بود که حرفش رو نمی‌فهمیدن و خیال می‌کردن عوض عروس، کلفت آوردن. مادر من همیشه خدا یه غمی توی چشماش بود اما با تمام اختلافاتی که با هم داشتیم، خاطرات شیرین کودکی من شامل اون لحظاتی می‌شه که می‌خندید و آرامش و شادیش باعث خوشحالی ما هم بود. ولی با این حال انگار تمام استرس و ناآرامی و غمش توی اون سال‌ها همراه من شده و قد کشیده و به امروز رسیده.

زندگی بالا و پایین داره، بی‌پولی و قسط و حرف مفت شنیدن داره، ولی بار شادی توی زندگی انگاری روی شونه‌های زنه و بعدها وقتی مادر می‌شه. یاد سال‌های اول ازدواجم می‌افتم، از صبح تا شب هزار و یکی صحبت و غر و گله‌گی می‌شنیدم و وقتی همسرم خسته و بی‌خبر از سر کار برمی‌گشت با خودم می‌گفتم اگه غم شنیدن حرفهای مفت رو با همسرم قسمت نمی‌کنم. نمی‌خوام زندگیمون غمبار باشه و لحظه‌ای خوشی نبینه. پس درست یا غلط اکثر مواقع لبخند زدم و خستگی یک روز کاری همسرم رو به در بردم. بعد از تولد بچه هم تمام تلاشم رو کردم که مثل مادرم نباشم و غم و افسردگی و استرس رو ارثیه فرزندم نکنم و با شادی و با محیط آروم و لبخند صبح رو براشون به شب برسونم. شادی حق بچه‌هاست و برآورده کردن چنین چیزی وظیفه مادر، وظیفه زن و وظیفه جنس لطیف در دنیای زمخت مردانه.

مرخصی

«نقش زنان در ایجاد شادی»

صبح

صبح در مرخصی است… تا پیش از ظهر صبر کنید.

من و مادرم

«نقش زنان در ایجاد شادی»

سپیده‌دم

می‌گویند «زن مایه شادی خانه است.» این جمله را که می‌شنوم ، بی‌اختیار به مادرم فکر می‌کنم. به سرمای سوزان زمستان، به زیرزمین بزرگ و بی‌در و پیکر که آشپزخانه‌مان بود. به چراغ خوراک‌پزی نفتی که بعد از پر کردن نفت و آلوده شدن دست مادر به بوی نفت‌، به شست و شوی دست‌هایش با آب سرد و آه و ناله‌اش از سرمای آب و سرخ شدن و ترکیدن پوست لطیف دستانش می‌اندیشم. وقتی جلیقه نازک و چادر شبش که به کمر می‌ست تا تن و جانش را از سرمای سوزان و هوای سرد زیرزمین حفظ کند یادم می‌افتد، جان و دلم یخ می‌زند.

عصرها که از مدرسه برمی‌گشتیم، با کتری چای تازه دم‌اش بر روی علاالدین و چهره مهربانش روبرو می‌شدیم. با نان و پنیر و چای شیرین از فرزندانش پذیرایی می‌کرد و می‌گفت‌: در این سرما فقط چای داغ به آدمی انرژی می‌دهد. باور می‌کردیم و می‌‌خوردیم و می‌آشامیدیم و سیر می‌شدیم. سپس همگی دور علاالدین نشسته و سرگرم درس و مشق می‌شدیم. در شب‌های طولانی زمستان، پدرم شاهنامه و حافظ می‌خواند و مادرم برایمان پلیور و دستکش و شال و کلاه می‌بافت. او که علاقه زیادی به خوانندگانی چون حمیرا و گلپا داشت، زیر لب زمزمه می‌کرد و بعد از چند لحظه صدایش بلند می‌شد. پدر سر از کتاب برمی‌داشت و گوش به صدای دلنواز مادر می‌داد. بیشتر وقت‌ها ناهارمان آش بود. مادر برایمان از فواید نخود و لوبیا و … می‌گفت و پدر با اشتیاق می‌خورد. ما نیز از پدر یاد می‌گرفتیم که از زحمات مادر سپاسگزاری کنیم.

بعضی شب‌ها بعد از خوابیدن ما دو نفری می‌نشستند و با هم صحبت می‌کردند و نقشه می‌کشیدند. حقوق پدر را مثل گوشت قربانی تقسیم می‌کردند. قسط خانه، پول برق، پول آب، مواد غذایی… در آن دوران بی‌پولی و فقر چه دل شادی داشتند و چه انرژی به ما می‌دادند. پدرم از اینکه درآمدش کم است و نمی‌تواند به ما در بهترین حد خدمت کند شرمنده می‌شد و مادر به او قوت قلب می‌داد که شکمی که با یک لقمه نان خالی هم سیر می‌شود ، غصه‌ای ندارد.

تابستان که می‌شد ، پدر باغچه حیاطمان را بیل می‌زد و می کاشت و مادر از سبزیجات و برگ‌های مو غذا می‌پخت و خدا را شکر می‌کرد. چه مهمانی‌ها و عروسی‌ها که دعوت شد و نرفت، چون لباس مناسب نداشت. پولی برای هدیه دادن نداشت، اما خوشحال بود از داشتن سقف بالای سرش، همسرغمخوارش، فرزندان سالم و با ادبش. از رادیویی که تنها سرگرمی‌مان بود و قصه‌های شبش مهمان بی‌ادعای شب‌های سرد و گرم زندگیمان… بله مادرم مایه شادی خانه‌مان بود. او به ما آموخت که در هنگام فقر و تنگدستی و وجود مشکلات می‌توان شاد بود و از زندگی لذت برد.

اکنون خودم را با مادرم مقایسه می‌کنم. من و مادرم تفاوت زیادی با هم داشته و داریم. من همیشه غمگین و نگران بودم. هیچ  پشت‌گرمی نداشتم. مادرم می‌گفت: «تا زمانی که از ته دل خود را صاجب خانه و زندگیت ندانی، خوشحال و خوشبخت نیستی. تو ازدواج کردی و به خانه خودت آمدی.» اما او نمی‌دانست که به خانه خودم نیامده‌ام. شوهرم معتقد بود که گربه را باید دم حجله کشت. یادش داده بودند که شب عروسیمان دو پای گنده‌اش را روی پاهایم بگذارد. گویا این کار موجب می‌شود که زبان زن از همان شب اول کوتاه شده و مطیع همسر گزدد. و من ساده فکر کردم شوخی می‌کند. دلگیر شدم که دردم آمد. اما وقتی بعدها متوجه شدم که این کارش با هدف بوده، رنج کشیدم. آخر مگر او به هدف برده‌داری زن گرفته بود؟ هر روز بین سخنانش تذکر می‌داد که این خانه، خانه خواهرم است. می‌توانم با یک اردنگی تو را از خانه بیرون کنم، اما خواهرم را نه. تو در این خانه مهمانی. مادرش می‌گفت: «به زن نباید زیاد رو داد که خود را صاحب همه چیز بداند.» گفتند که اگر بچه‌دار شوید اوضاع تغییر خواهد کرد. بچه‌دار شدیم و اوضاع بدتر شد. این بار می‌گفت خانه متعلق به پدرم است. هر وقت بخواهد می‌تواند بیرونت کند.

این چنین بود که اعتماد به نفس، دلگرمی و شادی به کلی از دل و جانم گریخت. دیگر کسی صدای خنده‌های از ته دل مرا نشنید. و روزی از روزها این مهمان خانه همسر، کوله‌بارش را برداشت و رفت تا به همه بگوید که مرد و زن دست در دست هم مایه شادی هستند و یک دست صدا ندارد. زمانی زن مایه شادی خانه است که مرد در فراهم کردن این شادی نقشی داشته باشد.

دولت و صحبت آن مونس جان یا بلند فکر کردن در مورد شادی

«نقش زنان در ایجاد شادی»

سحرگاه

این روزها دوست دارم زندگی رو تقسیم کنم به کیفیات و کمیات. مثلا پول داشتن، چطور سفری رفتن یا چه ماشینی سوار شدن رو توی بخش کمیات دسته‌بندی کنم و خواب راحت داشتن، خونه ی پر نور و گیاه داشتن یا مهربانی رو توی بخش کیفیات بگنجونم.

رخداد بخش کمیات زندگی به نظرم – و هیچ تاکیدی بر درست بودن نظرم ندارم فقط دارم بلند فکر می‌کنم – به مقدار زیادی به کیف پول بستگی داره. مثلا شما می‌تونی پول‌هات رو جمع کنی و بری ماشین دوست‌داشتنیت رو بخری یا می‍تونی بری یه خونه مناسب بگیری و با زیباترین وسایل ممکن مبله‌اش کنی. این کار از دست همه بر میاد. فکر می‌کنم فرق در بخش کمیت‌ها، به سلیقه‌های آدم‌ها بر می‌گرده. الان تقریبا همه ما یه سقف بالای سرمون داریم و با نوعی از سلیقه‌مون چیدیمش. خواسته‌های کمی نیاز به حسابرسی روی کاغذ داره به نظرم.

کیفیات اما چیزی از جنس زمان هستند. همون دل‌انگیزی بزرگ کردن یک نوزاد، یا پرورش یک گلدان در بخش کیفیات قرار می‌گیره. یا مثلا اون روزی که شما زنگ می‌زنی به دوستت و اون خودش رو فقط برای نوشیدن یک فنجان چای و گذروندن یه عصر دلپذیر بهت می‌رسونه، زندگی اونجاست که کیفی شده. کیفیات بیشتر از هر چیزی به گذران زمان نیاز دارند. به حوصله و ساب زدن چندین باره اتفاق و خودمون. کیفیات در لحظه رخ نمی‌دن. خریدنی نیستن. شبیه پرورش باغ می‌مونن. ساختشون زمان زیادی می‌خواد.

باز فکر می‌کنم کیفیات یک جور خوبی در هم تنیدگی دارند. برخلاف کمیات که خرید ماشین خودش رو مشروط به خرید خونه (یا برعکس) نمی کنه. اما رخداد و ماندگاری کیفیات به هم وابسته است. برای یه خواب راحت، به نظرم مهمه که از خودت رضایت نسبی داشته باشی. یا حداقل صمیمیت رو توی روابطتت تجربه کنی. کیفیات هستند که در نهایت رضایت از زندگی رو به بار میارن. واقعا فکر می‌کنم در ته چاه افسردگی و وقت غمگینی که هستیم، مهم نیست توی چه جور خونه‌ای تنها نشستیم.

قراره در مورد نقش زن‌ها و شادی بنویسیم. فکر می کنم برای خیلی از مردهای امروزی هم این حرف صدق می‌کنه و اونها هم پاسداران صادق شادی هستند. شادی برای من از جنس کیفیاتیه که نیاز به حضور مداوم و مهربان شخصی دیگه داره. زن‌ها در برابر آدم‌های مهم زندگیشون، با چشم‌های مهربان‌تری به جهان نگاه می‌کنند. حضور پیوسته تری‌دارند. برای من شادی با امنیت در هم تنیده است. به آسوده خویی. با آرامش. حضور پیوسته دیگری به من کمک می کنه تا در نهایت روی این کیفیات، خانه‌ی شادی بنا کنم. چیزی که خیلی وقت‌ها زن‌ها – و گاهی اوقات مردها اگر بخوان – به هم هدیه می‌دن.

رقص

«نقش زنان در ایجاد شادی»

مهمان هفته: بی‌نام

یکی شادی را رهایی می‌داند، یکی رضایت، یکی آرامش و یکی هیاهو. شادی برای من مثلِ خنده است. مثلِ رقص. رهاییِ موقت از یکنواختیِ زندگی. شادی برای من خاطره یک عروسیِ شبانه در شهری کردنشین است. حیاطی نسبتا بزرگ. صدای بلند موسیقی. لباسهای پر زرق و برقِ کردی. رقصی زیبا و پرهیاهو. هر زنی میان دو مرد و هر مردی میان دو زن. شادی، پایکوبیِ هماهنگِ زن و مرد است. با این تصویر، رقص تجلی بیرونی شادمانی است. اندام‌هایی که به شکلی غریب تکان می‌خورند. برای من این تجلی بدون حضور زن و مرد در کنار هم ناقص است. شادمانی در تمایزِ واضحِ دو جنس نهفته است؛ وقتی یکدیگر را در بر می‌گیرند.

آیا می‌توان زن را از این میانه به کناری کشید و نقشش را در ایجاد شادی جداگانه آزمود؟ تصویر هر زنی را که تصور می‌کنم-  زنی در روستایی دور افتاده، زنی کارمند در شهری کوچک و یا دختری بیست ساله در شهری بزرگ – انسان‌هایی جلوه می‌کنند که در موقعیت‌های روزمره‌شان می‌توانند شادی بیافرینند. درست مثل مردهایی که می‌توان تصور کرد – با شادی‌آفرینی‌های روزمره‌شان. هر یک از دو جنس، در غیابِ دیگری یک انسان است با تمام قدرتِ آفرینندگی‌اش. اما از این که نقش زنان در ایجاد شادی در زندگی من چه بوده می‌توان بیشتر نوشت. شاید بسیاری با همین تجربه‌ها حس مشترکی بیابند. اما من نمی‌توانم تجربه‌ام از شادی‌آفرینیِ زنان زندگی‌ام را به کسان دیگر تعمیم دهم.

در یک مسیرِ پیاده‌رویِ زیبا در میان درختانی انبوه، ناگهان شادیِ دخترانه‌ای جیغ می‌کشد؛ کشفِ پروانه‌ای رنگی یا‌ گلی کوچک اما کمیاب. در کنارِ ساحل، شعفِ یافتنِ صدف‌های رنگی. در فروشگاه،‌ شوقِ دیدنِ یک پیراهنِ زیبا. اگر این‌ها نبود آرامش، بهترین توصیفِ لحظه‌های خوبِ زندگیِ مشترک ما می‌شد. اما شعفی که همسرم از کشف زیبایی‌های کوچک دارد مرا تکان می‌دهد. انگار چشمان دیگری دارم که بی‌اعتناییِ مرا به جزئیات جبران می‌کند. درختان برای من انبوهی سبز و زیبایند و با کمک چشمان اوست که برگ برگ می‌شوند و شکوفه‌ها خود را نشان می‌دهند. شادی از یکسو برای من مهربانیِ بی دریغ خواهرم است. وقتی هدیه‌ای برایم می‌خرد. یا وقتی هر روز حالم را می‌پرسد.

باز در همه این تجربه‌های شخصی، کنتراستِ خصوصیات مردانه – زنانه است که مرا از یکنواختیِ دردناک زندگی رها می‌کند. دقیقا مثل رقص. خنده هم از همین جنس است؛ مثل اساس همه جوک‌ها: رها کردن ناگهانی ذهن شما از روال عادی قضایا؛ رو کردن جلوه‌ای ناگهانی و غیر متجانس. رقصیدن زن و مردهایی که با هم سر میز حرف‌های عادی می‌زنند. شاید اگر زندگیِ عادی رقصیدنِ مدام بود، شادترین لحظه‌ها را حرف زدن می‌ساخت.